<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sky</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85432716</link>
        <description>رقصنده ی کلمات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 21:43:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4672263/avatar/vGMZ4u.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sky</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85432716</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگر ۳ روز فرصت برای زندگی داشتم، چه می‌کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85432716/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DB%B3-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-ndjmadbeg0tf</link>
                <description>راستش، من وقتی می‌فهمم دارم به آخر کتاب مورد علاقه‌ام نزدیک می‌شوم، با دقت بیشتری می‌خوانمش. یا وقتی می‌فهمم فیلم محبوبم رو به پایان است، با جزئیات بیشتری به آن گوش می‌دهم. حالا تصور کنید بفهمم فقط ۳ روز زنده هستم. مثل کودکی می‌شوم که دوست دارد هر کاری دلش می‌خواهد انجام دهد. و اگر نگذرند، شروع می‌کنم به گریه و زاری... و مردم هم از سر ترحم، هر چه می‌خواهم به من می‌دهند!اولین کاری که انجام می‌دهم:کلی شیرینی، پاستیل، چیپس سرکه‌ای و کرانچی تند می‌گیرم و آنقدر می‌خورم که جانم دربیاید. و هیچ‌کس هم جرات ندارد بگوید «دندانت خراب می‌شود» یا «چاق می‌شوی». چون من فقط ۳ روز فرصت دارم و بعد از آن می‌میرم.دومین کاری که انجام می‌دهم:کتاب‌های درسی‌ام را آتش می‌زنم. اصلاً یعنی چه که آدم بنشیند یک مشت مطالب بی‌معنی و نامفهوم بخواند؟! کاش می‌شد در این سه روز، تمام کتاب‌هایی که دوست داشتم را بخوانم. مثل «حرم‌سرای قذافی»، «خاطرات یک آدم‌کش»، «سگ ولگرد» و بسیاری دیگر که نامشان را فراموش کرده‌ام. و در کنارش، فیلم و انیمه ببینم. بی‌نظیر می‌شد. و البته نزدیک بود اصلی‌ترین چیز را فراموش کنم: آهنگ بگذارم و با آن آواز بخوانم و برقصم، تا جانم دربیاید.سومین کاری که انجام می‌دادم:با دوستانم می‌رفتم شهربازی و پارک و کلی می‌خندیدم تا جانم دربیاید. آن وقت مردم به من زل می‌زدند و با خودشان می‌گفتند: «شاید دیوانه شده است...»چهارمین کاری که انجام می‌دادم:راستش عاشق این هستم که کلاس بوکس بروم. و البته، با این‌که هیچ از برنامه‌نویسی نمی‌دانم، بارها به من گفته‌اند برنامه‌نویسی مناسب شخصیت توست. پس کنجکاو هستم که امتحانش کنم. شاید هم سری به دنیای هوش مصنوعی بزنم.پنجمین کاری که انجام می‌دادم:می‌نوشتم. زیرا در نوشتن، لذتی است که دلیلش را نمی‌دانم. انگار در حال پرواز هستم...ولی راستش، فکر نمی‌کنم در این ۳ روز بتوانم این همه کار را انجام دهم. اما حتی تصور انجام دادنشان نیز مرا خوشحال می‌کند.</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 17:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا خودتون رو گم کردید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85432716/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-cpyakfcnfdyb</link>
                <description>حالا شده که دیگر خودتان را نشناسید و بگویید: «من کی هستم؟ چرا این‌جوری شدم؟»راستش، من فکر می‌کنم هر کدام از ما، حداقل یک بار خودمان را گم کرده‌ایم. و شاید هم هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نکرده‌ایم. آدم وقتی خودش را گم می‌کند، دیگر خودش در اولویت نیست. به هر چیزی بها می‌دهد، الا خودش. خانواده‌اش، کارش، درسش... هر چیزی، الا خودش. انگار که خودش وجود ندارد.اما چه احساسی دارد؟ هر کسی یک جور واکنش نشان می‌دهد. اما به طور کلی، مضطرب می‌شود. احساس ناامنی دارد. دنبال تأیید دیگران است. و البته، خودش را با همه مقایسه می‌کند. از آن آدمی که توی اینستاگرام دنبالش می‌کند و تا حالا یک بار هم ندیده‌اش، تا امن‌ترین آدم زندگی‌اش.می‌دانی چرا؟ چون از درون، احساس پوچ بودن می‌کند. چون از خودش هیچی نمی‌داند. نمی‌داند استعدادش چیست، ارزش‌های زندگی‌اش کدام است، اصلاً معنای زندگی‌اش چیست.این‌ها را ننوشتم که تحقیرت کنم. این‌ها را نوشتم تا بگویم من هم خیلی وقت‌ها دنبال تأیید دیگران هستم. دنبال مقایسه کردن خودم با دیگران. این را نوشتم تا بگویم ما در عین حالی که اصلاً شبیه هم نیستیم، ولی خیلی هم شبیه هم هستیم.همهٔ ما گاهی مثل یک گنجشک بال‌شکسته می‌شویم که حتی توانایی پرواز کردن را هم ندارد. اما اینجاست که باید با خودمان مثل یک دوست صمیمی باشیم. اجازه دهیم احساسات سرکوب‌شده‌مان خودشان را نشان دهند. بعد از مدتی، می‌توانیم دوباره پرواز کنیم.گاهی هم آنقدر مشکلاتمان ریشه‌دار و عمیق است که نمی‌توانیم تنهایی درمانش کنیم. و باید برای پیدا کردن خودمان، برویم پیش روان‌شناس. تا او بال شکسته‌مان را درمان کند. البته که باید صبور باشیم. اما در نهایت، خودمان را پیدا می‌کنیم. اولویت اول زندگیمان، خودمان می‌شود و نسبت به خودمان آگاهی پیدا می‌کنیم. بعد از آن هم، خودمان را می‌پذیریم و برای بهتر شدنش تلاش می‌کنیم.</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 13:49:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا بلدی غریبانه برقصی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85432716/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%AF%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C-j7qjdqxldtj0</link>
                <description>باد می‌آید. بادی که انگار می‌خواهد به ریشهٔ درختان هجوم ببرد و آن‌ها را از جا بکند. اما در کمال تعجب، درخت شروع به رقصیدن می‌کند. رقصندهٔ حرفه‌ای نیست، اما رقصش همراه با غمی عجیب است.بلند می‌شوم تا همراه با درخت برقصم. دوست ندارم ببینم به تنهایی می‌رقصد. می‌رقصم. می‌رقصم... همراه با درختی که می‌شود در رقصش نیز غم غربتش را دید. نمی‌خواهم غریبانه نگاهش کنم. رقصندهٔ خوبی نیستم، اما می‌توانم غم غربتش را تسکین دهم.به سمتش می‌روم. اکنون انگار در حال اجرای رقصی دونفره هستیم. رقصی که اوج غم را می‌شود در آن دید. به رقصیدن ادامه می‌دهم. باد شدیدتر می‌شود. به سرعت درخت را در آغوش می‌گیرم. به اندازهٔ تمام روزهایی که خودم هیچ آغوشی نداشتم. انگار خودم را در آغوش گرفته بودم.باد فرو می‌نشیند و من هم درخت را رها می‌کنم تا آزادانه به زندگی‌اش ادامه دهد. به او گفتم: «هر گاه باد به سمتت آمد، ترانه‌ای بگذار و با آن برقص...»</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:28:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه ای که نیاز به روانشناس دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85432716/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-kkb7xyjy3kgw</link>
                <description>در خیابان راه می‌رفتم. در آن هیاهوی مبهم و پوچ، مردم را تماشا می‌کردم. همچون زندانی بودم که پس از سال‌ها از سلولش بیرون آمده. انگار من از این مردم نبودم. من غرق در دنیای خودم بودم؛ دنیایی که در آن، تنهایی بود. تنهایی‌ای که گاهی مرا به سمت جنون می‌کشاند و گاهی به قهقهه وامی‌داشت.کتاب‌ها برای من ارزشمندتر از آدم‌هایند. زیرا میان این مردم، بیگانه‌ای بیش نبودم. بیگانه‌ای مهربان که دوست نداشت به هیچ‌کس آسیبی بزند. به مردم نگاه می‌کردم و بغضی، همچون هیولا، می‌خواست سر برآورد و کارم را تمام کند. بغضی که می‌گفت: «تو جز این مردم نیستی. این مردم زندگی می‌کنند، اما تو... تو چه می‌کنی؟!»به خانه برگشتم تا فراموش کنم که جز این مردم نیستم. اما هنوز فراموش نکرده‌ام. با این حال، مطمئنم فردا، یا پس‌فردا، یادم می‌رود که جز این مردم نیستم. دوباره غرق در دنیای خودم می‌شوم و برای بقا می‌جنگم. تا شاید بالاخره از این زندان رها شوم؛ زندانی که مرا به سمت جنون سوق داده است.و من اکنون، دیوانه‌ای بیش نیستم. دیوانه‌ای که نیاز به روانشناس دارد...</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 19:21:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مردان نباید گریه و زنان نباید قهقه بزنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85432716/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D9%87%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-z6lcuikwffxf</link>
                <description>سنت. واژه‌ای به ظاهر ساده، اما جان‌باختگان فراوانی دارد. و هنوز، بسیاری سنت‌ها را مقدس می‌شمارند. اما چرا؟زیرا آدمی همیشه از تغییر هراس داشته است. و با این هراس، قرار است به ناکجاآباد برود.اصلاً سنت چیست؟سنت، رفتن راه تکراری گذشتگانمان است. راه تکراری اجدادمان. و نپذیرفتن اشتباهات بزرگمان که باعث خون‌ریزی شدید جامعه شده است.بسیاری از افراد جامعه زخمی‌اند. فریاد &quot;کمک، کمک&quot; سر می‌دهند. اما امان از گوش کر سنت.سنت، آدمی را همچون حیوانی می‌کند که راه تکراری اجدادش را می‌رود. حیوانی درنده‌خو که به هم‌نوع خودش نیز رحم نمی‌کند. تند رفتم؟! نه، هرگز.به نظرتان چرا هنوز دختران، زنده به گور می‌شوند؟ سنت.چرا مردان نباید گریه کنند؟ سنت.چرا زنان نباید قهقه بزنند؟ سنت.امان از این سنت لعنتی. متنفرم از این سنت که مانع گریه و خندهٔ هم‌نوعانم می‌شود. افراد سنتی، زندگی راحتی دارند، اما انسانی زندگی نمی‌کنند. درنده‌خو‌اند.ایستادگی در برابر سنت، یعنی جسارت. یعنی شجاعت. یعنی ریسک. و البته، مسئولیت‌پذیری.زخمی هستیم. خسته‌ایم. ولی ادامه می‌دهیم.#نه_به_سنتبرای جابه‌جایی مرز آگاهی.</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 12:38:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایا انسان میتواند به ملیت و محل تولد خود افتخار کند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85432716/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%AF-calr1c5mk0uf</link>
                <description>صادقانه بخواهم بگویم، این سوال پیچیده‌ای است. اما محل تولد، مسئله‌ای است که فرد هیچ تأثیری روی آن ندارد و در انتخابش هیچ نقشی ایفا نمی‌کند. به عبارتی، محل تولد ما با تلاش‌هایمان به دست نیامده است. آیا باید به چیزی افتخار کنیم که در آن هیچ نقشی نداشته‌ایم؟ واقعاً عجیب نیست؟می‌دانید، مانند چه می‌شویم؟ همچون کودکی که پول پدر و مادرش را به رخ دیگران می‌کشد، در حالی که برای به دست آوردن آن هیچ تلاشی نکرده است.از دیدگاه من، باید نسبت به تاریخ کشور، شهر و روستای خود آگاه باشیم. اما نباید به چیزی افتخار کنیم که در آن بی‌نقش بوده‌ایم. با این حال، می‌توانیم برای بهتر شدن جامعه‌مان تلاش کنیم، یا حتی مهاجرت کنیم. هر فردی حق انتخاب دارد، و این انتخاب به هیچ‌کس دیگری مربوط نیست.فقط کمی به این موضوع فکر کنیم. چه کسی می‌داند؟ شاید همین تأمل ساده، تأثیرگذار باشد.#تاریخ_کشور #تاریخ_شهر #تاریخ_روستا</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 18:06:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی تو چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85432716/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ndqpwxyumjq8</link>
                <description>در این هیاهو که جامعه، هر کسی را به سمت و سوی خود سوق می‌دهد، تو به دنبال معنای زندگی‌ات بگرد.هر کسی در زندگی‌اش معنایی دارد. کسی که بی‌معنا زندگی می‌کند، همچون جسم بی‌جانی است که بر زمین کشیده می‌شود و مقصدش ناکجاآباد است. غم و ناامیدی، همچون خوره‌ای به جانش می‌افتد و او نمی‌تواند هیچ کاری کند.مگر اینکه در این هیاهو، به دنبال معنایش بگردد. سپس با آن هم‌خوانی کند و برقصد.وقتی معنای زندگی‌ات را پیدا کردی، همیشه شاد نیستی. اما معنایت را می‌دانی. می‌دانی برای چه نفس می‌کشی. برای چه زنده‌ای.به دنبال معنای زندگی‌ات بگرد. تا بدانی برای چه نفس می‌کشی. رسالت شخصی‌ات در این دنیا چیست.معنای زندگی هر فردی، همچون موسیقی‌ای است. اگر آن را یاد نگیری، نمی‌توانی با آن هم‌خوانی کنی. اما اگر یادش بگیری، با آن هم‌خوانی می‌کنی، با آن می‌رقصی.فقط کافیست آهنگ زندگی‌ات را یاد بگیری. آن موقع است که با عینکی جدید به دنیای اطرافت نگاه می‌کنی. آن وقت می‌توانی رسالت شخصی‌ات را انجام دهی. آن وقت است که بزرگ‌ترین خدمت را به خودت و به این جامعهٔ پرهیاهو کرده‌ای.کتاب‌های پیشنهادی برای جست‌وجوی معنا:· انسان در جست‌وجوی معنا (ویکتور فرانکل)· کیمیاگر (پائولو کوئیلو)· کتابخانهٔ نیمه‌شب (مت هیگ)· به کتابفروشی هیونام‌دونگ خوش آمدید (هوانگ بو-روم)و در نهایت، حرف یونگ را فراموش نکن:«دنیا از تو می‌پرسد کیستی؟ و اگر نتوانی پاسخش را بدهی، خودش تعیین می‌کند که چه کسی باشی.»#معنای زندگی#رسالت شخصی</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 07:43:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف به ندانستن،میراث افلاطون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85432716/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB-%D8%A7%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%88%D9%86-erv4u2ome4w0</link>
                <description>افلاطون کیست؟ چرا نقش عمیقی در جهان و نگرش ما داشته است؟افلاطون مردِ پرسش بود. یکی از جملات معروف او این است: «پرسیدن مهم‌تر از پاسخ دادن است.»نمی‌دانم... واژه‌ای که مردم آن را دوست ندارند، به آن عشق نمی‌ورزند. اما می‌دانی یکی از باورهای بنیادین افلاطون چه بود؟ «من هیچ نمی‌دانم.» همان افلاطونی که یکی از بزرگترین فیلسوفان دنیا بود.او به من یاد داد که بگویم «نمی‌دانم». به راستی که افلاطون چندین نسل از آدم‌های اطرافش جلوتر بود، و حتی از ما نیز جلوتر است. می‌گویید چرا؟! زیرا او می‌دانست که در این دنیای به این بزرگی، هیچ نمی‌داند. و این نشان می‌دهد که بسیار می‌داند؛ بسیار بیشتر از من و هم‌نسلان من.چه زیباست اعتراف کنیم به ندانستن.از تمامی شما قولی می‌خواهم، و من هم به شما قول می‌دهم که تمام سعی خود را بکنم و زمانی که نمی‌دانم، بگویم «نمی‌دانم».و در نهایت، می‌خواهم اعترافی کنم: من هیچ نمی‌دانم. اصلاً مگر می‌شود در این دنیای به این بزرگی، چیزی دانست؟!</description>
                <category>Sky</category>
                <author>Sky</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 22:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>