<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های م. محمدزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85433953</link>
        <description>بنویس برای هیچ عصری....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 07:16:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2824849/avatar/xEKpAK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>م. محمدزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85433953</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرچینی به سوی فرسودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85433953/%D9%BE%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-yojultuk8svo</link>
                <description>چی میشد اگر پرچینی وجود نداشت که فاصله این سالهای دوری را نمیپوشاند؟... چی میشد اگر این حصار، زمین وسیعی بود که خجالت نگاه کردن، لذت تماشاکردن او را در این سالها از من دریغ می کرد؟چی  میشد اگر آن لحظه هایی که برای نگاه کردن او از زاویه بین پرچین ها خیره به کلبه سفید پر از گل آنها می شدم، نگاهمان تلاقی ای میشد از چشمان زیبای او و تک چشم خمار و خسته من در زاویه بین پرچینها؟کوچک که بودم دویدنهای دنبال پروانه ات مرا پشت پرچینها میخ کوب میکردو زیباییه لباس های پفی ات، بزرگتر که شدم آب دادن به گلهایت آنقدر بعد از ظهرم را سرگرم می کرد که گذشت زمان، سرما و گرما و نگاه خشن عابرین پیاده و زنگ دوچرخه و ماشینهای عبوری برای من فقط خدشه ای بود برای از دست ندادن حتی لحظه ای از بودن تو خارج از کلبه سفید خوانوادگیت.و حال...هیچ لذتی جای دیدت در ایوان کلبه چوبی تان را پر نمیکند، زیباییت، حین غذا دادن به مادرت، مادری که صورتش به فرسودگیه کلبه و پرچینها می آیدو بازی کردن با بچه هایت، بچه هایی که قد و قامتشان، قد و قامت سن منو خودت را بیشتر آشکار میکند.تو وصفی هستی از تمام انتطارهای قشنگ عاشقانه ...با اینکه کلبه و پرچین ها کدرتر و فرسوده تر از همیشه به نظر می آیند، تورا واضح تر و شفافتر از همیشه میبینم، تورا کاملا می بینم،با تو هستم، با تو میخوابم، با تو خواب می بینم، با تو از بین پرچینها به تو نگاه می کنم، تویی که انتظارت کودکیم را قشنگتر کرد، تویی که انتظارت جوانی ام را پرخاطره کرد، تویی که توانستی شیارهای پیری و فرسودگی ام رابه افتخار بزرگی از جنس عشق و انتظار تبدیل کنی.میدانم که می دانی تمام این حسها از حصار فرسوده میان من و توست حصاری از جنس لذت، حصاری که فقط جسمم را پشتش مخفی کرده بود و پروازی بود برای درونم...</description>
                <category>م. محمدزاده</category>
                <author>م. محمدزاده</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 12:24:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ زیبا، حس تلخ 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85433953/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D8%B3-%D8%AA%D9%84%D8%AE1-lvsgdzoliier</link>
                <description>بی  اختیاری های اجباریهمیشه دعوت میشدیم به مجالس ختم، مجالسی که اطرافیان و دوستامون به رحمت خدامیرفتن و ما هم با کمی ناراحتی و حس همدلی پیششون میرفتیم....کلمات همیشه یکسان بودن، خدارحمتش کنه... خدا بیامرزش... خدا به شما صبر بده ...کلماتی زیبا بدون دونستن حس پشتش... بدون اینکه بفهمی وقتی میگی خدابهت صبر بده اصلا میفهمی اون چه حسی داری که میگی صبر بده...اصلا میدونی الان اونها در چه وضعیت فکری هستن... اصلا میدونی چی از دست دادن که میگی صبور باششش....منم همینجوری بودم... اولا نمیدونستم چی بگم از کلمات مردم استفاده میکردم... یه دفعه گیج بودم چی بگم یه نفر اومد گفت غم آخرتون باشه، منم رفتم جلو گفتم غم آخرتون باشه و رد شدم رفتم داخل.نشستم و به حرفای مردم و به حرف خودم فک کردم...واقعا زشت بود گفتم غم آخرت باشه... هزارتا معنی میده و بدترینش اینه که ایشالله خودتم بمیری که دیگه غم نبینی..??خخخ...خندم گرفت. اخه غم چیزیه که همراه ادمه مگه تمومی داره .. هرلحظه آدمیزاد غم داره...تا موقع مرگ که دیگه ازونجا به بعدشو نمیدونم .. ولی غم آخرت باشه و دیگه غم نبینی  رو گذاشتم کنار... دیگه کلا نگفتم ...همون خدا بهتون صبر بده دیدم بهترینه..بدون کم و زیاد کردن کلماتش همونو همیشه میگفتم و بس......???میخوام وارد فاز جدیدی بشم از حرفام.. شبیه بالایی هاست ولی جنسش فرق داره...همینجوری پیش میرفت و ماهم مثل همه خونواده های دیگه رفت و امدهای خواهربرادری داشتیم و دورهم نشینی سالی دوسه بار و بیرون رفتنهایی با پدر و مادر و خونواده ....خواهر دوتا دارم که یکیش مثل همه خواهرهای قدیمی مادره...مهربون و دلسوز و نازکش و صبور و و معمولا برعکس همه مادرها...خودتون میفهمید دیگه...بردار بزرگم هم یه پا مرد و خوش اندام و الگو و مهربون و هوادار و معمولا مثل همه خونواده های دیگه جای پدر...اینم خودتون میفهمید دیگه ...دوران، دوران مریضی های همه گیر که با یه کوچکترین عطسه همه ازت دور میشدن....??</description>
                <category>م. محمدزاده</category>
                <author>م. محمدزاده</author>
                <pubDate>Wed, 30 Aug 2023 08:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بد فهمی داریم تا نفهمی....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85433953/%D8%A8%D8%AF-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-nqfe59n3dhvx</link>
                <description>کنار بیا باهاش .. هرطور شده.مگه میشه کسی اینقدر بد اخلاق و بد فهم ولی باهاش کنار اومد؟ چمیدونم حتما یه چیزی داره آدم دوس داره باهاش کنار بیاد ... شاید نفهم باشه ولی وقتی کنارته همه وجودشو برات میزاره ، آره در حد فهم خودش.در حد زندگی وتجره به هایی که تا حالا داشته  .. اون توی دنیای من که نبوده مثل من فکر کنه و من بگم باید منو بفهمه...ناز کردنها و دلبریاش و تلاشش و مثال هایی که میاره برای تغییر افکارت همش برمیگرده به اینکه میخواد تورو درک کنه .. فکر میکنه میفهمتت... آخه بلد نیست چطوری تورو بفهمه.کناربیا باهاش .. اون توروداره...</description>
                <category>م. محمدزاده</category>
                <author>م. محمدزاده</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2023 08:23:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراسوی محیطی به نام سفرررررررر.........</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85433953/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D8%B1%D8%B1%D8%B1%D8%B1%D8%B1%D8%B1%D8%B1-ohzcol9v701a</link>
                <description>بعضی سفرها نزدیکن.... بعضی اونورتر.... بعضی وقتها اونقدر حالت بده که یه حرکت کوچیکو مثل سفر میبینی.بعضی حرکتهای کوچیک دل بزرگ میخواد...بعضیاشم بعد از انجام دادن دلتو بزرگ میکنه...طوری دلتو میلرزونه انگاه زلزله و سیل هردوش اتفاق افتاده. زلزله ای به بزرگی تپش قلب، سیلی به بزرگی سرخ شدن صورتت...نمیخواستم بگم ولی انگاری اگه توی دلت همون حرکت کوچولویه اتفاق نیافته زیر برج ایفل هم باشی حالی از سفر نمیکنی...کاش همیشه کنار آدم یکی باشه دلشو حرکت بده... نمیدونم چرا ولی ماآدمها هرکار هم بکنیم خودمون نمیتونیم دلمونو حرکت بدیم ... دل بی حرکت صاحب مردمونو هر جاببریم از درودیوارش غم میباره... انگاری وقتی توی حرکته کنار دیوار آجری و توی بیابونم راه بری همه جارو ابری و پر گل و زنده میبینی...کاش کسی باشه حرکت بده این دلمونو ...کاش کسی باشه حتی با نفهمیدنمون هم کنار بیاد...  </description>
                <category>م. محمدزاده</category>
                <author>م. محمدزاده</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2023 14:22:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>