<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نابغه هپروتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85446931</link>
        <description>ساکن خانهٔ رویاها، تماشاگر زامبی‌ها.
می‌نویسم از حماقت عالمانه‌ام. شاید تنها نباشم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 05:11:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4903909/avatar/aEbDlg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نابغه هپروتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85446931</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنترل انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85446931/%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-bxaj4wkg8aho</link>
                <description>صبح بود. به‌سختی از جای خود برخاستم. مقداری از قوای تحلیل‌رفته را بازیافته بودم، ولی هنوز در همان حس و حال‌ها بودم. ذهنم درگیر بود. وسایلم را برداشتم و به سمت محل کار به راه افتادم. از خانه خارج شدم. نزدیک ایستگاه اتوبوس که رسیدم، ناگهان چشمم به آقای فاضلی افتاد. همیشه چند دقیقه زودتر می‌آید.او همسایه‌مان بود. مردی پنجاه‌ساله با کت و شلوار قهوه‌ای و کیف چرمی کهنه‌ای به دست.استاد دانشگاه... آن هم چه استادی. استاد فلسفه... از آن‌ها که سر در غار افلاطون دارند و گفتنِ کلماتِ ساده برایشان کاری سخت است.معمولا نگاهش در دوردست هاست. لحظه‌ای به فکر فرو رفتم که شاید مشکلی که من دارم، مشکلِ جنسِ بشر است و فلاسفه و اندیشمندان در این مورد سخنی داشته‌اند. در ایستگاه اتوبوس به استاد رسیدم. همان سلام و علیک همیشگی. آقای فاضلی متفکرانه به آن سوی خیابان می‌نگریست. ساکت و بی‌حرف و در اندیشه‌های دور و دراز. در کنارش ایستادم.مانده بودم چه بگویم. یا چطور بگویم.اگر به او بگویم روزی یکی دو ساعت کنترلِ شستم از دستم خارج می‌شود و در یک چرخهی بی‌نهایت، در یک اسکرول بی‌پایان گرفتار می‌شوم، حتماً می‌گوید: «پسرم، احتمالا دچار سندروم شستِ بی‌قرار شده‌ای. حتماً پیش یک متخصص مغز و اعصاب برو.»یادم آمد جایی خواندم که اغلبِ فلاسفه مورد پذیرش جامعه نبودند. بسیاری آن‌ها را دیوانه می‌پنداشتند. پس اگر هم حرفم نامعقول باشد، شاید استاد آن را یک پدیده‌ی بشری ببیند. در آخر تصمیم گرفتم که سوال را فلسفی کنم تا به زبان استاد نزدیک باشد.گفتم: «آقای فاضلی... یک سوال داشتم... اخیراً در اختیار خود مانده‌ام. نمی‌دانم چرا کارهایی می‌کنم که نمی‌خواهم بکنم...نه اینکه مجبور باشم. ولی در کنترل من نیست.»استاد سرش را چرخاند. برقی در نگاهش دیدم. انگار منتظر بود یک نفر این سوال را از او بپرسد. و گفت:«اسپینوزا یک چیزی گفت که شاید مال تو باشد. گفت آدمی هست که فکر می‌کند آزاد است، ولی نمی‌داند چرا میلش به سمتی می‌رود که می‌رود. بندگی یعنی عجزِ انسان در تنظیم و مهارِ انفعالاتش. انسانی که تحت کنترل انفعالات است، دارای اختیار نیست، بلکه محکومِ عوامل بیرونی است. او &quot;برده&quot; است. برده ی امیالی که خودش آن‌ها را نفهمیده، چه برسد به اینکه آن‌ها را انتخاب کرده باشد.»با شنیدن این کلمات دوباره احساس حماقت کردم. آخر من را با فلاسفه چه کار؟مغز من که در کنترلِ حرکتِ شست مانده است... حالا سخن استاد را چگونه پردازش کند؟در حال نشخوارِ سخنان استاد بودم که ادامه داد: «اما بگذار روشن کنم. وقتی اسپینوزا از &quot;عوامل بیرونی&quot; می‌گوید، منظورش فقط یک شیء خارجی نیست. هر آنچه درونِ تو را به حرکت درآورد، بی‌آنکه تو بر آن آگاهی داشته باشی، علتِ بیرونی است. علت‌هایی هستند که تو را دچارِ &quot;انفعال&quot; می‌کنند. انفعال یعنی حالتی که در آن، تو انجام می‌دهی، اما فاعل نیستی. تو انتخاب می‌کنی، اما گزینه‌ها را پیش‌تر برایت چیده‌اند. این همان &quot;محکومیت&quot; توست. محکومیت نه به زور، که به جهلِ به علت. یعنی تو نمی‌دانی چه چیزی دارد تو را می‌کشاند، برای همین فکر می‌کنی خودت تصمیم گرفته‌ای.» نگاهی به من انداخت. انگار متوجه شد گیرپاژ کرده‌ام. سکوت کرد و دوباره چشم به همان سوی خیابان دوخت. ظاهراً استاد دلیلی فلسفی برای کارهای احمقانه داشت، و حتی کل اختیار آدمی را زیر سوال می‌برد. ذهنم درگیر حرف‌هایش شد.یعنی یک سری امیال درونی است که من نمی‌دانم و از بیرون مرا کنترل می‌کنند. و اگر امیال خود را بفهمم، می‌توانم کنترلم را به دست بگیرم و کارهای احمقانه نکنم؟ خوب حالا من چه میلی دارم که دو ساعت تو اینستا ول می‌گردم؟ ولی این نباید فقط مربوط به اینستا باشد. چون آن زمان که اینستا نبوده.شاید بشود گفت زمانی که می‌روم تو بازار فقط یک نگاه بیندازم هم کنترل از دستم خارج می‌شود. فروشنده‌ها هم که در فرو کردن مهارت خاصی دارند. یکهو می‌بینم چیزهایی خریدم که هیچ نیازی‌ ضروری به آنها نبود .... و تازه مینشینم برای این خرید احمقانه دلیل میتراشم تا کمی از حس حماقتم بکاهم.لحظاتی گذشت. استاد ادامه داد : «اما از یک جهت دیگر هم به این موضوع نگاه شده. فوکو می‌گوید که قدرت در دوران مدرن، دیگر با شمشیر و فرمان عمل نمی‌کند. قدرتِ مدرن &quot;مولد&quot; است. به تو فرمان نمی‌دهد فعلی انجام دهی. شرایط را طوری می‌چیند که فعلِ مورد نظرِ او طبیعی‌ترین کار ممکن می‌شود. سپس به تو حق انتخاب می‌دهد. و تو در آن لحظه، احساسِ آزادی می‌کنی. غافل از اینکه معماریِ انتخاب را دیگران طراحی کرده‌اند.»و بعد سکوت کرد و دوباره نگاهی به من انداخت. ظاهراً منتظر بود که حرکتی و تأییدی از من ببیند. ولی من در وادی حیرت سرگردان بودم. فکر کردم این فوکو مثل اینکه یک چیزهایی مشابه اسپینوزا گفته است. انگاری یک حرف حسابی زده.معماریِ انتخاب از آن حرف‌هایی است که اگر کامیون داشتم پشتش می‌نوشتم.«معماریِ انتخاب را دیگران طراحی کرده‌اند. » اتوبوس رسید. استاد کیفش را برداشت. نگاهم کرد، کوتاه و نافذ. گفت: «این پرسش را رها نکن. فهمیدنِ معماریِ اتاق انتخاب، شرطِ اولِ بیرون رفتن است.» رفت. من ماندم و بادی که می‌وزید و سوالی که حالا سنگین‌تر از قبل شده بود. حرکت شستم که هیچ، حرکت زندگی‌ام، افکارم، اعمالم در دست کیست؟من خودم انتخاب می‌کنم؟</description>
                <category>نابغه هپروتی</category>
                <author>نابغه هپروتی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 10:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماقت عالمانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85446931/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-cav3jfbygvad</link>
                <description>ناگهان به خود آمدم...در حال تماشای گروهی زامبی که داشتند به مضحک‌ترین شکل، تمام فرهنگ و تمدن بشری را به چالش می‌کشیدند.عجیب آنکه چطور در این بحران تنهایی بشر، این نوابغ انسانی یکجا جمع بودند و پیچیده‌ترین روابط انسانی را برای انسان متمدن به نمایش گذاشتند.و از آن عجیب‌تر...من، چون یک جراح مغز و اعصاب، با دقت مویرگی نظاره‌گر این افتضاح اخلاقی بودم.اینجا خانهٔ رویاهاست... پنجره‌ای رو به جهانی که همه آرزوها و خیالات خود را زنده و پویا می‌بینند...دروغی زیبا و جذاب، ولی توخالی و پوچ.ناگهان نگاهم به گوشهٔ سمت راست صفحه قفل شد.در حالی که من در حال مکاشفه در عالم هپروت بودم، دو ساعت گذشته بود.ناگهان خود را در عالم حقیقت یافتم.و دردی در ستون فقراتم، و سوزشی در چشمانم، و خشکی گلو.قرار بود فقط پنج دقیقه نگاهی بیندازم. چک کنم کی مرده، کی زنده. کی چی پوشیده، کی چی خورده. و حالا فقط پنج دقیقه، و دو ساعت تمام از عمر گران‌مایه...انگار صبح رفته باشی نانوایی، دو تا نون بگیری، برگردی ببینی نصف روز رفته.اون هم منی که هی می‌نالم و کارها رو روی هم دپو می‌کنم که وقت ندارم...و بدتر از آن:این بار اول نیست، و اصولاً بار آخر هم نباید باشد.نه یک بار، نه صد بار، به تکرار نفس‌ها...و من که به وحشیانه‌ترین شکل ممکن، لحظه‌های زیبای عمر را در این تنور خوش‌اشتها زنده زنده سوزاندم.هر بار می‌گویم این دفعه آخره... همون آخرهای پی‌درپی.ساعتی گذشت. تازه داستان شروع شد.هر آنچه از پورت نگاه، چون اسب تروا، وارد سیستم مغز و اعصاب شده، تازه شروع به لشگرکشی کرد:و میدان جنگی چریکی در مقابل ارتش کلاسیک ذهن.و فقط کافی است کتابی بردارم...تمام یگان‌های این ارتش چریکی وارد عمل می‌شوند و تا سر حد مرگ برای انهدام کامل تک‌تک کلمات می‌جنگند، و رشته‌های افکار و سلسلهٔ اعصاب را ریش‌ریش.و من وارفتم روی مبل.یک نسکافه با آب جوش ترکیب می‌کنم، تا شاید اندکی از قوای تحلیل‌رفته را احیا کنم.و احساس حماقت و حسرتی عجیب.در این زمانی که من در دنیای فریب وقت گذراندم، چه کارها می‌شد بکنم؟اگر زبان خارجی خوانده بودم، الان به بیش از پنجاه زبان زندهٔ دنیا تکلم می‌کردم.یا می‌توانستم یک هنرمند باشم.یا حداقل در بحران اقتصادی جیبم را نمی‌زدند.آیا بقیه هم مانند منند؟آیا تمام هزاران فالوئر پست‌های اراجیف، هنگامی که لحظه‌ای چشمان خود را می‌بندند، چنین دردی دارند؟دردی بی‌نام و نشان که در کلام نگنجد.چه کسی مرا به این ورطه کشاند؟این الگوریتم تو در تو دکان کیست؟اصلاً مگر وقت و توجه من به درد که می‌خورد که آن را بدزدد؟هرچه می‌خواهم کسی را متهم کنم، کسی را در این جنایت شریک جرم نمایم، بی‌فایده است.مگر می‌شود از این همه حماقت پشیمان نبود؟گفتم باید کسی باشد که با او غم دل بتوان گفت.چه بگویم؟دیگران حماقت مرا چگونه به قضاوت می‌نشینند؟در این دنیایی که همه فریب‌هایی بیهوده است، چه کسی پای داستان پُردردِ حقیقتِ حماقتِ من می‌نشیند؟...جسمی چون خمیری وارفته، و فکری چون میدان جنگ‌های صلیبی پر از آشوب و کشتار، و روحیهٔ لشکری شکست‌خورده...چه کسی به تماشای این صحنه می‌نشیند؟...خوب می‌دانم برای درمان هر دردی، باید درد را شناخت و دردمندی را پذیرفت.پس از این حصار ترس بیرون می‌آیم و می‌نویسم دردم را:درد دانستن و نفهمیدن، انتخاب اجباری، و حماقت عالمانه لمانه.</description>
                <category>نابغه هپروتی</category>
                <author>نابغه هپروتی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 22:41:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>