<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دیانا چودری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85558646</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:09:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>دیانا چودری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85558646</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنرجنگ(نمایشنامه) استاد حسنوند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85558646/%D9%87%D9%86%D8%B1%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-quuee4t3hmrg</link>
                <description>نام اثر: اسیر مانویسنده: دیانا چودریبخش اولگشت شبانه به سربازان اکبر و فرهاد وظیفه گشت شبانگاهی اطراف چادر را سپردند. فرهاد: اکبر حالا که کسی اینجا نیست من یکم اون طرفتر کارمو انجام می‌دم و میام. اکبر: زود برگرد یه سر هم به دورتر باید بزنیم.اکبر (با خودش): اینم که یه بند شماره یک داره؛ اسیرمون کرده. آخه چیزیم نمیخوره.&quot;دو دقیقه بعد&quot;اکبر (رو به برهوت): نمیای فرهاد؟ کجا موندی پس؟ (زیر لب) مگه چقد کار دارهه آخه!فرهاد (دوان دوان): اومدم اومدم. اکبر: پس تجهیزاتت کو؟فرهاد: تجهیزات؟ وای بر من.. همونجا بازش کردم از کمرم. الان میام*صدای دویدن فرهاد *اکبر آهی میکشهاکبر: عجب آدم بیخیالی.. همین روزاست که منو بکشه.*فرهاد در حال بستن کمریش به سمت اکبر میادفرهاد: بریم اکبر اکبر: بریم سمت غرب سنگر*هر دو نگاه میکنن به سمت چپ صحنه*صدای ضعیفی از کناره‌ی صحنه به گوش رسید*صحنه تاریک میشهفرهاد: شنیدی اکبر؟اکبر (زمزمه میکنه): صداتو ببر نادون *صحنه روشن میشه*اکبر با اشاره میگه که فرهاد از سمت دیگه بره سراغ صدا*نور افکن روی جسم مردی با لباس سرباز عراقی میوفته*مرد زخمی شده و کلمه‌ای رو زمزمه میکنه سرباز: کُ...مک اکبر(در حالیکه اسلحه رو به سمت سرباز گرفته): بگردش..اگه چیزی همراهش داره بنداز اون سمت*فرهاد سرباز رو میگرده و خنجری از چکمه‌هاش بیرون میاره ، اسلحه‌ای که کنارش افتاده بود رو چک میکنه و خشاب‌هاشو برمیدارهفرهاد: خلع سلاح شد.اکبر: باید خلاصش کنیم.فرهاد: اگه درمان بشه میتونه اسیرمون باشه.اکبر: مگه وسایل و تجهیزات پزشکیمون زیادی کرده؟فرهاد: ممکنه چیزی از عملیات اونا نصیبمون بشه!*اکبر ثانیه‌ای سکوت میکنه. نگاهش رو از شرباز به فرهاد میده و برعکس.اکبر: خوبه. ترشی نخوری یه چیزی میشی. (اکبر زیر لب): شاید اونقدرام نادون نیست.فرهاد: پس با خودمون ببریمش؟اکبر: اره.*سرباز جوان رو بلند میکنن و میبرنش*صحنه تاریک میشه و لحظه‌ای دیگه روشن*فرهاد و اکبر خسته و ناله کننان به چادر بهداری میرسناکبر: یالله. اجازه هست؟فریبا: بیا داخل پسرم.فرهاد: سلاماکبر: سلامفریبا: سلا... اِ وا خدا مرگم نده این کیه؟ عراقیه؟ اینجا چیکار میکنه؟اکبر: آوردیمش اینجا اگه زحمتی نیست براتون دوا درمونش کنید.*نگار از پشت پرده‌ی سن میادفریبا: این مگه دشمن ما نیست مادر؟ آوردی درمونش کنم؟فرهاد: میشه اول بزاریمش یه گوشه کناری؟ مهره‌ی کمرم از جا در اومد.*نگار فوری از جاش میپره و به تخت اشاره میکنهنگار: سلام..بیارید بزاریدش اینجا*سرباز رو روی تخت میزارنفریبا: حالا جواب منو بدید ببینم. نکنه سرتون خورده به سنگ؟اکبر: والا من خواستم خلاصش کنم..یهو فرهاد به سرش یه فکری اومد..خودت بگوفرهاد: این سربازه بنظر من زنده میمونه واسه خاطر همین گفتم درمونش کنیم شاید اطلاعاتی از اونور داشت و تونستیم نقششونو بفهمیم بعدشم که میبرنش اسیر میکنن.فریبا: خب مثه اینکه عقلتون کار میکنه. باشه الان میرم سراغش..نگار برو چندتا پانسمان و چسب و قیچی بیار. ضدعفونی و پارچه‌ام که لازمه. یه تشت آبم پر کن.اکبر: ما از خدمتتون مرخص میشیم که جلو دست و پا نباشیم..*فرهاد و اکبر از صحنه خارج میشن*درحالیکه فریبا و نگار دارن به سرباز رسیدگی میکنن صحنه آروم آروم تاریک میشهبخش دومچادر بهداری ( فریبا و نگار در حال تیمار کردن مرد زخمی که گویا دشمن آنهاست بودند ) نگار: به نظر شما چندسال داره؟فریبا نیم‌نگاهی به صورت خونی‌اش کردفریبا: خیلی جوون به نظر میرسه. فکر میکنم بیست سال از عمرش نگذشته باشه..الان هم که اگه زنده بمونه اسیر دست بقیه می‌شه.بگذریم..من کمی استراحت لازم دارمنگار: شما برید من اینجا مراقبش هستم.*فریبا گوشه‌ای از صحنه روی تخت دراز میکشه چندی نگذشته بود که نگار پریشان‌حال پردهء استراحتگاه فریبا خانم رو کنار زد و گفت: فریبا خانم سرباز دمای بدنش بالا رفته و هزیون می‌گه...فریبا از جاش برخاست و کلافه نفسش رو بیرون دادفریبا: برو سرم رو بیار..من نمیدونم تو چرا انقدر هیاهو به پا کرده‌ای دخترنگار: آخر طاقت مرگ نفری دیگر را ندارمفریبا: باشد. دستش را درست بگذار و کنار برو.نگار: چشم.فریبا: تمومه...بهتر می‌شه نگران نباش. حالا برو و اندکی چشمونت رو روی هم بگذار.*نگار از صحنه خارج میشه *فریبا کمی از سرباز دور میشه و کنار صحنه روی صندلی‌ای میشینه*هردو پلک روی پلک میزارن *صحنه تاریک میشه* صدای افتادن شئ‌ای شنیده میشه*خواب از سرشون پریده*صحنه نیمه روشن میشه* فریبا و نگار رو می‌بینیم که به سمت سرباز زخمی رفتن و با چشمان بازش متوجه علت صدا شدن...فریبا: خوب شد دستاش رو بستند و رفتند..معلوم نیست کیه و چیکار میتونه بکنه.سرباز: شما فارسی حرف میزنید؟ من هم ایرانی‌ هستم.فریبا: پس دشمن نیستی و وطن فروش هستی امان از شما جوونها که بعد از دیدن مادیات دیگه شرف حالیتون نمی‌شه نمی‌دونید مرد چیه وطن چیه ناموس چیه انسانیت را زیر پا ....سرباز (با صدایی گرفته و خفه): اینطور نیست مادر جان من..فریبا: حرف نباشدفریبا(رو به نگار که همیشه خدا رنگش پریده): نگار به سرگروه گردان ۲ خبر بده که اسیر ایرانیه. بگو بیان و از جلوی چشمونم دورش کنند.*نگار گوشه‌ای میره تا با بی‌سیم خبر بده.سرباز: من سرباز ایران هستم و فعالیتم مختص عملیاتی است که گروهبان احمدی طراحی کردندمن جاسوسی عراقی‌ها را می‌کردم و وقتی جنگ شروع شد مجبور شدم بین آنها بمانم (سرفه) بگذریم از اوضاع من؛ شما جان مرا نجات دادید؟نگار: اکبر آقا بدن نیمه جان شما را دیدند که همین اطراف نقش بر زمین بود. دلشان طاقت نیاورد کسی که نفسش در جریان است را به حال خودش رها کنند.سرباز: چند روز بی‌هوش بوده‌ام؟فریبا: سه روز است که درحال مداوا شدن هستی. پیش از آن را نمی‌دانیم.دانشگاه آزاد اسلامی واحد سوهانکرشته: ادبیات نمایشی</description>
                <category>دیانا چودری</category>
                <author>دیانا چودری</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 23:13:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ(سوهانک، استاد حسنوند)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85558646/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-li90sehipp6s</link>
                <description>تحلیل فیلم شیار ۱۴۳:شیار ۱۴۳ فیلمی است به کارگردانی و فیلم‌نامه نویسی نرگس آبیار که در سال ۱۳۹۲ اکران شده است.              این فیلم در ژانر دفاع مقدس است و تنهایی و سختی‌های مادران شهیدان را به تصویر می‌کشد.      عنوان این فیلم برگرفته از منطقه‌ای جنگی است.      داستان فیلم: درباره‌ی مادری است که در انتظار پسرش یونس است . یونس به جنگ رفته و خبری از او نیست. الفت (مادر یونس) هرروز به تلفن خونه میره تا شاید خبری از یونسش اومده باشه. مکان فیلم روستایی در کرمان رو به ما نشون میده.این فیلم علاوه بر شخصیت پردازی قوی اش، فیلمنامه تاثیرگذاری نیز داره. مریلا زارعی در نقش الفت به بهترین شکل نقش یک مادر تنها رو بازی کرده که در انتظار پسرش رنج زیادی رو متحمل میشه.از اصلی‌ترین مفاهیم فیلم، مفهوم انتظار است که در این فیلم در شخصیتی بنام الفت در زیباترین حالت ممکن نمایش داده شده و مخاطب رو تحت تاثیر خودش قرار می‌ده. فضا، فضای درد و رنج است و اتفاقات آن تاثیر زیادی به محاطب منتقل می‌کنه.در انتهای فیلم شیار ۱۴۳ شاهد پیدا شدن قسمتی از پیکر بی‌جان یونس هستیم. بازی مریلا زارعی در این سکانس اشک بیننده را در می آورد و بار احساسی زیادی را به دوش می‌کشد.</description>
                <category>دیانا چودری</category>
                <author>دیانا چودری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 23:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ(تحلیل فیلم رد خون)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85558646/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D9%86-fuaxglba5txw</link>
                <description>تحلیل و بررسی فیلم ماجرای نیمروز: رد خونسی‌ام خردادماه سال ۱۳۶۰ سازمان مجاهدین خلق ایران همزمان با عزل ابولحسن بنی صدراز مقام ریاست جمهوری، فعالیت قانونی در فضای سیاسی ایران را کنار گذاشت و وارد جنگ علنی و مسلحانه شد که نتیجه‌اش درگیری های شدید خیابانی و ترورهای خونین در تابستان ۶۰ شد. بعد از ممنوع شدن فعالیت مجاهدین خلق در ایران، رهبری سازمان تصمیم به خروج اعضا از کشور گرفت. مقصد نهایی آنها عراق بود. کشوری که در برابر ایران می‌جنگید. ۱۷ خرداد ماه سال ۱۳۶۵ مسعود رجوی رهبر سازمان از پاریس به بغداد سفر کرد و با حمایت نظامی دولت وقت عراق، ارتش آزادیبخش ملی ایران رو برای جنگ با جمهوری اسلامی تاسیس کرد. در پی این تصمیم بسیاری از اعضای سازمان، راضی یا ناراضی در پادگانی بنام اشرف در حوالی بغداد ساکن شدند.این فیلم در تلاش است روش کار سازمان مجاهدین خلق رو به تصویر بکشه.فیلمنامه رد خون برخلاف ماجرای نیمروز بر پایه خط داستانی شکل نگرفته و فاقد خط داستانی مشخص است. دردواقع این فیلم فاقد روایت است و به وضوح می‌بینیم داستانک‌های فیلم ربطی به قسمت‌های دیگه ندارن. هرچند رد خون در زمینه فیلمبرداری، طراحی صحنه و جلوه های ویژه یک فیلم قوی است. نکته‌ای که یک فیلم خوب رو می‌سازه روایت داستانی قوی و پرورش دقیق آن و سپس ارائه درست آن است.شخصیت پردازی در ماجرای نیمروز: رد خون اساسا ناامیدکننده و از این تیم فیلمسازی به دور است. نمونه‌هایی از داستانکهای فیلم:                          اختلاف نظر میان دو شخصیت ابراهیم و صادق            سیما خواهر کمال و همسر افشین و جزو منافقین       دوستی و خیانت میان مسعود و وحید                         مخفی کردن حقیقت توسط کمال و افشین                   کشته شدن مسعود به دست خواهر وحید                       رابطه میان زهره و عباس زریباف            </description>
                <category>دیانا چودری</category>
                <author>دیانا چودری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 22:56:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر جنگ (دانشگاه سوهانک، استاد حسنوند)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85558646/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D8%B3%D9%86%D9%88%D9%86%D8%AF-rpdjqatyfsqn</link>
                <description>تحلیل و بررسی فیلم ماجرای نیمروز:بعد از اولین انتخابات ریاست جمهوری در بهمن ۱۳۵۸، کشور در دام التهابات گوناگون سیاسی گرفتار شد. این التهابات با بروز درگیری میان ابولحسن بنی صدر و طرفداران حزب جمهوری اسلامی به رهبری دکتر بهشتی در کشور فراگیر شد. در پی تشدید شدن این درگیری ها، مجلس شورای اسلامی در ۲۶ خرداد ۱۳۶۰ طرح بررسی عدم کفایت سیاسی بنی صدر را تصویب کرد اما این پایان ماجرا نبود. سازمان مجاهدین خلق، بزرگترین گروه مسلح حامی بنی صدر، مخالفت خود را با جمهوری اسلامی عملی کرد و به این ترتیب دوران بی سابقه‌ای از خون و آتش در تاریخ معاصر ایران آغاز شد.&quot;ماجرای نیمروز&quot; بر اساس داستانی واقعی که در سال ۱۳۶۰ اتفاق افتاده ساخته شده. در آن زمان ایران علاوه بر مبارزه با صدام، در حال مبارزه با دشمن داخلی یعنی همان مجاهدین خلق بود. فیلمنامه‌ی این فیلم، با روایت داستان از زاویه دید اعضای یک تیم چند نفره و درگیری آنها با دشمن داخلی توانسته ابهت و مرموز بودن سازمان مجاهدین خلق را با اغراق به ما نشان دهد. از ابتدا تا انتهای فیلم ما شاهد شکست‌های پی در پی و کلافگی تیم عملیت هستیم. از طرفی روابط انسانی و عاطفی میان بچه‌های سپاه در عین جدی بودن در کارشون توجه منو به خودش جلب کرد. نکته دیگه‌ای که در این فیلم توجه من رو جلب کرد استواری افراد سازمان مجاهدین خلق بر تصمیم و هدفشون بود. به طور مثال فریده یکی از اعضای این سازمان بدون اینکه اجازه دخالت فکر دیگه‌ای به خودش بده تنها به هدفش فکر کرد و به حامد هم‌دانشگاهی خودش شلیک کرد.مسئله‌ای که در فیلم به آن اشاره مستقیمی نشد انگیزه و اهداف مجاهدین خلق بود.</description>
                <category>دیانا چودری</category>
                <author>دیانا چودری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 22:04:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>