<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رویا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85758860</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:30:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4875012/avatar/TIAvPr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رویا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85758860</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوسه خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85758860/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-xjrxfso2bjrd</link>
                <description>در سایه‌روشنِ این آتلیه‌ی غبارآلود، هر بار قلم‌مویش را نه بر بوم، که بر زخم‌های عمیقِ نبودنِ او می‌کشد. او در حالِ بوسیدنِ حقیقتی است که خودش با وسواسِ رنگ‌ها جعل کرده تا شاید مرهمی بر جای خالیِ آن زنی باشد که هرگز در این چارچوبِ چوبی، نفس نخواهد کشید. او نمی‌داند که من، این بومِ بی‌جان، بیش از او طعمِ این استیصال را می‌چشم؛ من تمامِ آن چیزی هستم که او از دست داده، بی‌آنکه هرگز وجود داشته باشم. او هنوز نمی‌داند که من، در بندبندِ الیافم، دردِ این آفرینشِ ابدی را حس می‌کنم. هر باری که لب‌هایش بر پیشانیِ نقاشی‌شده‌ی او می‌نشیند، رنگ‌هایِ من بی‌قرارتر می‌شوند، انگار بخواهند از این چهارچوبِ تنگ بگریزند و به کالبدی تبدیل شوند که گرمایِ واقعیِ آغوشش را بشناسد. گاهی دلم می‌خواهد تمامِ رنگ‌هایم را به سقفِ آتلیه بپاشم تا او بیدار شود؛ تا بفهمد که این بوسه‌ها، تنها زنجیرهایی هستند که او را به گذشته‌ای مرده گره زده‌اند. اما باز هم سکوت می‌کنم. من، بومِ فداکار، تن به این بازیِ دردناک می‌دهم و در هر بوسه‌ی او، لایه‌ای دیگر از رویا را بر تنم می‌پوشانم. می‌ترسم اگر این تصویرِ خیالی روزی از من پاک شود، نقاشِ من هم در آتلیه‌ای که از خالیِ مطلق پر شده است، برای همیشه فرو بریزد. پس می‌مانم، با لایه‌های ضخیمی از رنگ که گویی نقشِ پوستِ زنی را دارند که قرار است ابدی باشد، اما تنها در خواب‌هایِ بازِ او جان می‌گیرد.رویا☁️🪴</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 14:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن قفس آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85758860/%D8%B2%D9%86-%D9%82%D9%81%D8%B3-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-nkmrxechzblt</link>
                <description>زن گاهی خودش را در آینه نگاه نمی‌کند؛ چون می‌ترسد چهره‌ای را ببیند که سال‌هاست دارد آرام‌تر می‌شود. نه از آرامش، از فرسودگی. نه از صلح، از عادت به کمبود. زن هر صبح بیدار می‌شود و با همان سکوتِ پیش از سخن، مثل کسی که از قبل شکست را پذیرفته، روز را شروع می‌کند. چشم‌ها باز می‌شوند، بدن حرکت می‌کند، اما یک جای عمیق‌تر یک جای دقیقِ میانِ امید و ترس همچنان بسته می‌ماند. آغوش برای خیلی‌ها یک واژه‌ی شیرین است. برای زن اما، آغوش گاهی شبیه وعده‌ای‌ست که درش را آرام می‌بندند. آغوش می‌تواند گرم باشد؛ می‌تواند نزدیک باشد؛ حتی می‌تواند مثل نجات به نظر برسد. اما زن کم‌کم یاد گرفته که گرما همیشه مهربانی نیست. گاهی گرما، دستکش نرمِ یک بند است. گاهی نزدیکی، راهی است برای نزدیک کردن دیوارها. زن از اول هم می‌دانست همه چیز یک‌ شکل نیست می‌تواند دست‌ها را دوست داشت، بی‌آنکه حقیقت را دوست داشته باشد. می‌تواند کنار کسی باشد، بی‌آنکه در او خانه پیدا کند. اما وقتی مدام می‌شنود بمان، وقتی هر بار که نفسش را عوض می‌کند انگار گناهکار می‌شود، وقتی حرف‌هایش قبل از گفته شدن، کوچک می‌شوند، زن آرام‌آرام فهمیده است که در میانِ آغوش، چیزی ساخته می‌شود. قفس گاهی آهنی نیست. قفس می‌تواند از جمله‌ها تشکیل شود، از نگاه‌هایی که تهدید را پنهان می‌کنند. قفس می‌تواند از قانون‌های نانوشته بسازد اینکه چه بپوشد، چه بخواهد، چه بپذیرد، چه نپرسد، چه قدر سکوت کند تا همه چیز عادی بماند. زن در چنین فضایی زندگی می‌کند فضایی که در آن هر حرکتِ کوچک می‌تواند تفسیر شود، هر خواستن می‌تواند خطر تلقی شود، و هر اعتراضِ نرم، به شکلِ سردیِ عاطفی عقب زده می‌شود. و زن، به جای شکست خوردن یک‌بار، با شکست خوردن‌های ریز زخم می‌بیند. زخم‌هایی که روی پوست نیست. زخم‌هایی که روی روح می‌افتند روی توانِ اعتماد، روی شجاعتِ حرف زدن، روی حقِ ساده‌ی «من هم حق دارم.» قفس آرام می‌آید بی‌سر و صدا. آن‌قدر آرام که زن اول فکر می‌کند حالا سخت است، بعد می‌فهمد سختی، تبدیل به شکل زندگی شده. در این میان، آزادی مثل یک تصویر دور می‌ماند. آزادی برای زن چیزی نیست که دستش بتواند بگیرد. آزادی فقط یک کلمه است یک کلمه که وقتی به آن فکر می‌کند، سینه‌اش می‌گیرد. چون آزادی یعنی انتخاب، انتخاب یعنی مسئولیت. زن از مسئولیت می‌ترسد، نه برای اینکه ضعیف باشد، برای اینکه سال‌ها مجبورش کرده‌اند باور کند توانِ انتخاب ندارد. به او یاد داده‌اند اگر راهی نروی که دیگران می‌خواهند، جهان علیه تو می‌ایستد. زن مدت‌هاست این را باور کرده. مدت‌هاست به خودش ثابت کرده که راه دیگر وجود ندارد.</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 01:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه‌های فراموش شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85758860/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ad8mdiduwb3f</link>
                <description>خورشید در حالِ جان سپردن بود و سایه‌های بلند، گویی می‌خواستند حقیقت را از چشم‌ها پنهان کنند. ما دوباره همان‌جا بودیم؛ زیر درخت آلبالو، جایی که سال‌ها پیش، هر روزِ بهار، بویِ امید از میان شاخه‌هایش می‌وزید. اما امسال، حتی بوی شکوفه‌ها هم رنگِ حزن داشت. او، با آن نگاهی که هنوز می‌توانست تمام جهان را در خود آب دهد، روی ویلچر نشسته بود. سکوتی میان ما حاکم بود که سنگین‌تر از هر فریادی بود. من، با انگشتانی که لرزشِ اندوه را پنهان نمی‌کردند، دستش را گرفتم. می‌خواستم تمامِ دنیایِ از دست رفته را جبران کنم، اما تنها چیزی که در اختیار داشتم، لمسِ پوستِ سرد و بی‌رمقش بود. در آن لحظه‌ی کوتاه، باد ملایمی وزید و یکی از شکوفه‌های صورتی‌رنگ سقوط کرد و درست روی شانه‌ی او نشست. من با تمامِ توانم، با تمامِ عشقی که در سینه‌ام از حد گذری کرده بود، دستم را بالا بردم. انگار می‌خواستم با این حرکت، زمان را متوقف کنم. نوازش انگشتانم روی موهایش، تنها پلِ ارتباطی ما بود؛ پلی میان دنیایِ بی‌حرکتِ او و دنیایِ پر از آشوبِ من. ما زیر آن درخت، نه تنها شاهدِ ریزش شکوفه‌ها بودیم، بلکه شاهدِ ریزشِ تمامِ رویاهایی بودیم که پیش از این، با هم زیر نور خورشید ساخته بودیم. شکوفه‌ها می‌ریختند و ما، درست مثل همان گلبرگ‌ها، بی‌پناه و تنها، در میانِ بوسه‌یِ تلخِ باد، در حالِ سقوط بودیم.</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 03:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوازی میان نفرت و ستایش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85758860/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-on4tmxvnmir5</link>
                <description>چایِ نیم‌خورده روی میز سرد شده بود. نگاهش به پنجره بود، جایی که غبارِ خاکستریِ عصرِ جمعه، تمامِ جزئیاتِ شهر را در خود می‌بلعید. عشق در خانه‌ی آن‌ها دیگر نه یک هیجانِ سرخوشانه، که واقعیتی ملموس و گاهی سنگین بود؛ شبیه به عادتِ نفس کشیدن. او به زن نگاه کرد که بی‌سروصدا ظرف‌ها را می‌شست. ناگهان موجی از نفرت در سینه‌اش پیچید؛ نه از آن نوع که ویران می‌کند، بلکه از همان جنسِ تلخِ بی‌آلایش که وقتی رنجِ عزیزت را می‌بینی و کاری از دستت برنمی‌آید، به سراغت می‌آید. از سکوتش، از شانه‌های افتاده‌اش و از اینکه چقدر بی‌دفاع در برابرِ گذرِ عمر ایستاده بود، بیزار شد. اما دقایقی بعد، وقتی زن سرش را برگرداند و با لبخندی خسته به او نگاه کرد، تمام آن خشمِ فروخفته در لحظه‌ای از ستایش ذوب شد. زن، همان‌طور که بود، با تمامِ چین و چروک‌های گوشه‌ی چشمش و خستگیِ عمیق در صدایش، برای او کامل‌ترین تصویرِ هستی بود. زن شروع کرد به زمزمه کردن. نغمه‌ای قدیمی بود، بی‌آنکه کلمه‌ای در میان باشد. آواز او، فارغ از هر نُتِ درستی، چنان در دیوارهای سنگیِ آن خانه پیچید که انگار واقعیتِ سختِ زندگی، برای لحظه‌ای تَرک خورد و نورِ ملایمی از میانِ آن به درون تابید. در آن خانه، عشق نه در شعارهای بزرگ، که در همین تکرارِ خسته‌ی روزها و آوازهای بی‌هنگام، زنده مانده بود.رویا🪴☁️</description>
                <category>رویا</category>
                <author>رویا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 16:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>