<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهشید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85815949</link>
        <description>om9510989@gmail.com:ایمیل.یه کنکوری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:40:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2035228/avatar/dLzSga.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهشید</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85815949</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نخون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85815949/%D9%86%D8%AE%D9%88%D9%86-tqh1l383wmas</link>
                <description>هر کدوم از پاراگراف ها برای یه روزه (البته به ترتیب نیست)میخواستم تاریخ هم بزنم دیدم شبیه گزارش کار میشه😂شنیدن آوای هر کلمه ،کافیه تا ذهنت ازش خاطره های جورواجور بیرون بکشه عود ،موهای گیس شده،درخت سرو ،دوچرخه،  مدرسه، غروب،مداد قرمز،شال گردن  و.....تازگیا هم چراغ سر چهار راه ها،پشت چراغ قرمز دیدمش خودمم نمیدونم کی بود غریبه ای که به چشمم آشنا اومد،تا ثانیه آخر چراغ قرمز خیره شد به چشام،شاید منم به چشمش آشنا اومدم،اره می‌دونم اولین بارمه پام رو تو این شهر میزازم........همینویرگول به مدت 14روز نه می‌زاره پست بزارم نه چیزی  لایک کنم نه برای کسی کامنت بزارم،حس میکنم پشت در گیر کردمجدیدا مکالمه من با خودم با جمله چه احمق بودم شروع میشه،ببین واقعا احمق بودم......پسر خاله سه سالم جوجه رنگی صورتیش رو کشت.گفتم بچهههه چکارش کردی؟گفت آب نمی‌خورد خب.بعد کاشف به عمل اومد که زیر آب، خوب جوجه رو شسته( تمام رنگ هاش رفته بود)بعد هم چون آب نمی‌خورده به زور می‌خواسته بهش آب بده ولی خفه شده.یاد خودم افتادم  فکر کنم مهد کودکی بودم ،همیشه جوجه رنگی های داداشم بیشتر از من زنده میموند منم بخاطر همین فکر میکردم چون اون جوجه مال منه میمیره فکر میکردم مشکل منم، اگه همون جوجه برای یکی دیگه باشه بیشتر زنده میمونه،بخاطر همین دیگه جوجه نمیخریدم،بعدا فهمیدم نه بابا قضیه این نبوده.......نمیدونم چرا لجباز تر از قبل شدم......گیج شده بودم سر در گم بودم ،بین دوتا چیز گیر کرده بودم فقط یه تصمیم،فقط یکی،اخرش فهمیدم اون حس با گیج شدن فرق داشت و فقط یه جمله توی سرم می‌چرخید, اینکه:«آدما همه چیز رو دوتا دوتا میخوان.»راستش نمیدونم این جمله رو از کجا  و از کی شنیدم ،شاید به جایی تو همین ویرگول بود شاید هم یه ویدیو،نمیدونم یا عکس نوشته ،به هر حال ،چه خوب شد که آخر داشت،فکر میکردم قراره همیشه توی برزخ باشم.‌حس عجیبیه، اینکه آزادی هر چقدر که دوست داری خودت رو محدود کنی. راستش روز های خاص و محدود رو جوری گذاشتم جلو چشام که یادم بیفته  وقت برای فکر های چرند، وقت برای آدم هایی که به جز دردسر چیزی ندارن حتی وقت برای خیال‌بافی هایی کشکی و پوچ ندارم البته گاهی این خیال ها منو از  غرق شدن توی‌دنیا نجات میدن مثل گربه ای که توله مرده و بیجونش رو  از دندون های  سگی که فقط یه پا داشت کشید بیرون، گاهی همین قدر درمونده.هر کی منو میبینه تعجب می‌کنه بعد هم یکم می‌ره توی فکر و ساکت میشه ،انقدری ساکت که چند لحظه صدا از کسی بیرون نمی یاد. آخه از منی که اینقدر روی مو هام حساس بودم،بعیده.خالم می‌گفت موهات اینجوری کردی صورتت بچگونه شده،عموم وقتی موهام رو دید رفت تو فکر زل زده بود به گل های قالی.پسر خاله هشت سالم می‌گفت هاها موهای من از تو بلند تره، و کلی واکنش های دیگه.خودمم.....وقتی موهامو پسرونه کوتاه میکرد چشام رو بسته بودم تا خودم رو توی آیینه نبینم،شب با چشمای باز و آروم روبه رو  آیینه دستشویی ایستادم،وقتی میرفتم توی اتاقم چشمام باز بود اما دیگه آروم نبودواقعا من چه فکری میکردم وقتی تصمیم گرفتم همچین کاری بکنم؟؟؟ولی بلند میشه دیگه مگه نه؟یکی از درخت های توی حیاط مون داره از ریشه خشک میشه،میخوان قطعش کنن‌.</description>
                <category>مهشید</category>
                <author>مهشید</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 05:29:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85815949/%D8%A7%D9%88-zwo9p8numncx</link>
                <description>جاماند کودکی زیر درخت توتکودک هنوز هم انجاست،و تو مثل بقیه رهایش کردیدیگر خواهان توت هایش نیستشاخ و برگ هایش پناه است،غریب استواین خبر خوبی نیست.دستان مهربان یک غریبه چه؟خبر خوبی بود؟ به کوچه طویلی که به مدرسه دبستانش ختم میشد نگاه میکردیکی توی مغزش می‌گفت: برو توی کوچه ولی گفت: بیخیال؛ چشمش رو از کوچه گرفت و به سمت چپ مایل شد تا بره هنوز به قدم دوم نرسیده بود که چشم های بی‌قرارش به تنه بریده شده درخت توت خیره شد، حتی تخته سنگ بزرگی هم که موقع تعطیل شدن و منتظر موندن بهش تکیه میداد هم نبود،قطره ای اشک روی تنه بریده شده درخت توت ریختدوباره همون صدا گفت :نریز سبز نمیشه....تنها استفادم از ورقه های امتحان زبان😂</description>
                <category>مهشید</category>
                <author>مهشید</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 21:19:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیاهوی بی صدای حقیقت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85815949/%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-fmgpdijbyekz</link>
                <description>فیلمbetachment  رو می‌دیدم یه دیالوگ بود می‌گفت خیلی راحته بی خیال دور و برت باشی واسه اینکه اهمیت دادن به دنیات شجاعت و جر بزه میخوادو یاد حرف معلم زبستمون افتادم،رسیده بودیم فصل گیاه ها و اون روز پرسش داشتیم،و‌هیچ کس نخونده بود،دریغ از یه داوطلب،معلممون گفت شما مثل گیاه گوجه فرنگی بی تفاوتین این حجم از بی خیالی رو از کجا میارین؟،بعد از کلاس هرکس یه جور جبه گرفته بود یکی می‌گفت به چه حقی به ما گفت گوجه فرنگی،یکی رفته بود جای معلم و با همون ادا ها حرف معلم رو تکرار می‌کرد و بقیه از اینکه اون انقد تمیز اداشو در آورده میخندیدن ولی من بدجور تو فکر بودم ، به جای گوجه فرنگی، کلمه بی تفاوت تو مغزم می‌چرخید. راست می‌گفت ما گاهی وقتا جاهایی که نباید،به  همه چیز بی تفاوت میشیم  به گذر زمان به روز ها و هفته هایی که پشت سر هم می‌ره به خیلی چیز های دیگه که به چشمون نمی یاد، اما خیلی مهمنبا شنیدن اون دیالوگ و کلاس زیستِ اون روز یه چیز دیگه هم فهمیدم اینکه حقیقت همیشه منتظره تا سرت داد بکشه،گوشت سوت بکشه و زمزمه کنی ای داد، شاید بخاطر همینه یهو جایی که باید شش دونگ حواست جمع باشه میگی بیخیال،اما حواست نیست داری چیو از دست میدی،حواست نیست با گفتن بیخیال باید بها زیادی بپردازی وبرا منی که همیشه توی خیال پردازی هام زندگی میکردم سخته که برا حقیقت داوطلب شم،ولی دیگه تموم شده اون خیال پردازی ها،تو دیگه اون مهشید کوچولو نیستی.وقتی که شب،با به صدا در آوردن جیر جیرک ها سر و کلش پیدا میشه، از خودم میپرسم،امروز چقدر گوجه فرنگی بودم؟چون این روزا،از یه ثانیه هم نمیشه گذشت....خیلی سعی کردم چیزی که از حرف  معلم زیستمون فهمیدم رو به بچه‌های کلاس بگم، اما یکی از بچه ها گفت چرا یه چیز ساده رو انقد پیچیده میکنی؟ و منم دیگه حرفی از اون روز نزدم،لااقل جلو اونا،اگه خودشون میخواستن بفهمن، میفهمیدن دیگه،منم شاید بعداً از این نتیجه گیریم تجدید نظر کردم،ویه چیز بهتر فهمیدم،ما همیشه درحال عوض کردن تفکرات خودمونیم.به امید فکر ها و ذهنی بهتر...پ.ن : نمیدونم این پ.ن اینجا ربطش چیه اما****The book thief*یکی از بهترین فیلم هایی بود که دیدم.لیزل</description>
                <category>مهشید</category>
                <author>مهشید</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 08:12:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-vky9ji5mybgo</link>
                <description>به نظرم هرچی دفتر خاطرات یا دفتر افکار مزخرفمون داغون و زهوار در رفته باشه کسی دلش نمی‌خواد بازش کنه.دفتر سر رسید برگ،برگ شدهٔ گوشه خونه رو مرتب کردم با یه پانچ قدیمی گوشه انباری دو جاش رو سوراخ کردم و نخ رو بین سوراخ ها رد کردم.دفتر داغونی شد اما دوسش دارم.کسی دلش نمی‌خواد بازش کنه برا همین هر چی به ذهنم میرسه رو توش مینویسم.از امروز از دیروز از آینده ای که معلوم نیست.</description>
                <category>مهشید</category>
                <author>مهشید</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jul 2024 15:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>