<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فهيمه آپرويز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85830654</link>
        <description>دانشجوي حقوق كيفري و جرم شناسي</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 15:26:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فهيمه آپرويز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85830654</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا روزها ديگر مهربان نيستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85830654/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-movayaajvvyv</link>
                <description>روزگار تغييرات زيادي داشته بنظرم از يك دوران گذار به نسبت طولاني رد شديم و به يك دوران جديد رسيديم، روزهايي كه ديگر رنگ و بوي قبل راندارد نسل جوان و به اصطلاح &quot;زد&quot; نگرشي كاملا متفاوت دارند همه چيزشان فرق دارد حتي ادبيات و كاربرد واژگاني كه براي ما دهه پنجاهي و شصتي ها بيگانه است. و گاهي با واژه شما نميدونيد يا نميفهميد مواجه ميشويم. معيارهاي احترام و مراعات هم عوض شده و اين نوع گفتگو و رويكرد را عادي ميدانند، ولي نسبت به خود طور ديگري فكر ميكنند.شايد درك ما از اونها مناسب و به اندازه نيست، ولي هر چه كه هست شايد لازم باشد كمي هم فكر شود كه ما چه گناهي داريم كه با اين بخش از دوران اجتماعي روبرو شديم. ازطرفي زماني نبايد روي حرف بزرگترمان كلامي ميگفتيم و از طرفي وقتي براي بدست آوردن دل پدر و مادرمان پا روي بسياري از علايق و سلايق شخصي مان ميگذارديم و حالا بخاطر فرزند بايد از بسياري از خواسته هايمان چشم بپوشيم و تن دهيم به آنچه آنها ميخواهند و بگذريم از بسياري از آنچه در قلب و دلمان ميگذرد. پارادكس غريبي است نميدانم چگونه بايد حلش كرد به هر جهت يك طرف باخت بدي ميدهد كه بيشتر باخت دهنده قديمي تر ها هستند ولي واقعا بخشي از دهه پنجاهي شصتي ها جواني نكرديم و جواني نكرده به پيري رسيديم حالا گاهي از لباس پوشيدنمان هم ايراد ميگيرند غافل از اينكه حسرت بسياري از دلخوشيهاي كوچكمان آرزو نشده در گذر زمان سوختند و به روياهاي ذهني مان تبديل و بايگاني شدند بي آنكه فرصت خودنمايي پيدا كنند و در نطفه خفه شدند، پدر و مادري كه يا نيستند يا خيلي پير شدند و فرزنداني كه از سويشان به عدم درك متهم هستيم و…  روزهايي كه ديگر مهربان نيستند…   </description>
                <category>فهيمه آپرويز</category>
                <author>فهيمه آپرويز</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 18:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهايي كه گذشت (قسمت٣)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85830654/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%8A-%D9%83%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%D9%A3-x2jfee4zne1h</link>
                <description>روزهاي پاييزي يكي پس از ديگري طي ميشدند، خانواده ٥ نفره ما روي نظم و ترتيب حركت ميكرد، مادر صبح زود بيدار و صبحانه را روي ميز آشپزخانه ميچيد و ما يكي يكي بيدار ميشديم و لقمه اي صبحانه ميخورديم خيلي اشتها نداشتيم ولي تاكيد مامان و بابا مرتب بر خوردن صبحانه تكرار ميشد و بازهم مادر ناهار و ساندويچ و ميوه هاي زنگ تفريحمان را به تفكيك و منظم آماده روي كابينتها ميگذاشت و تاكيد كه كدام نايلون مال كداميك از ماست و ما چه غافلانه برميداشتيم و در كيف ميگذاشتيم و راهي ميشديم غافل از اينكه لابلاي لقمه ها و خوراكيها يك دنيا عشق مادري و زحمت پدري قرار گرفته و انرژيها مصرف شده تا اين پَكهاي سرشار از محبت، مهرباني و احساس آماده شود. و همه اينها براي اين بود كه حال خوب داشته باشيم و چقدر اين حال خوب ما براي اين دو فرشته و فرستاده آسماني اهميت داشت و تمام از خود گذشتگيها را بكار ميبستند تا آب در دلِ ما تكان نخورد. واي كه ديگر چنين ايثاري از هيچ آفريده اي نديدم جز اين دو موجود … پدررررر و مادررررر❤️?‍❤️‍?</description>
                <category>فهيمه آپرويز</category>
                <author>فهيمه آپرويز</author>
                <pubDate>Wed, 03 May 2023 11:49:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهايي كه گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85830654/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%8A-%D9%83%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-lcmwkpyc3lrz</link>
                <description>روزهايي كه گذشت (قسمت دوم)عصر پدر كه به خانه ميامد معمولاً دست پر بود، اغلب خوراكيهايي كه ميتونستيم به مدرسه ببريم ما بين ميوه هاي پاييزي خودنمايي ميكرد و بهمون چشمك ميزدن و ما خوشحال از خوردن آنها در زنگ تفريح فردا. بعد كتابهاي جلد كرده رو مياورديم تا روي بر چسبهاي آنها اسممون رو بنويسه. باوركردني نيست كه همه اينها ذوق وصف ناپذيري در دلمان ايجاد ميكرد. چقدر كودكي شاد است ايكاش شاديهايش هيچگاه در پيچ و خمهاي بيرحم بزرگسالي از پا نمي افتادند اما افسوس كه خيلي كم طاقت بودن و ياراي ايستادگي نداشتند، اصلاً بنظر من جنس كودكي از شادي ساده و ظريفي ساخته شده كه منتظر تلنگري است تا پاره شود و ديگر هم مثل اولش نخواهد شد.بابا همانطور كه سمها را مينوشت از روز اول مهر و اتفاقاتش ميپرسيد و سفارش خوب درس خوندن تو سال تحصيلي جديد رو بهمون ميكرد و بعد رو به مادر سفارش رسيدگي به تغذيه ماهارو ميداد و بعد هم بسفارش و مديريت مادر زودتر شام ميخورديم و آماده خواب ميشديم تا صبح زود سرحال براي رفتن به مدرسه بيدار شويم (ادامه دارد)</description>
                <category>فهيمه آپرويز</category>
                <author>فهيمه آپرويز</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 17:43:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهايي كه گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85830654/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%D9%8A%D9%8A-%D9%83%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-k47kbn44oqgq</link>
                <description>روزهايي كه گذشتهرگز پاييزهاي قديم را فراموش نميكنم از نيمه شهريور كه ميشد مادر بفكر آماده كردن كيف و كتاب و لباس مدرسه من و برادرهام بود؛ يا خريد ميرفتيم و يا مشغول كوتاه كردن دمپاهاي شلوارهاي نوي مدرسه بود و مدام گوشزد ميكرد كه :تابستون هم مثه برق گذشت چار روز ديگه مدرسه ها باز ميشه ها. و ما هنوز از بازي و وقت گذرونيهاي تابستون سير نشده بوديم يادش بخير چند روز مونده بود به اول مهر تاكيد ميكرد كه شبا زود بخابين عادتتون درست بشه برا اول مهر و اول مهر ميرسيد صب از زير قرآن ردمون ميكرد و ما خوشحال با كيف و كفش و روپوشاي نوي مدرسه راهي ميشديم همه وسايلمان نو بود لوازم التحريراي نويي كه خريده بوديم پاكنهاي خوشگل و خوشبو كه دلمون نميومد استفاده كنيم، روز اول ظهر معمولا با كتابهاي نو كه مدرسه تحويلمون ميداد به خونه ميرسيديم گرسنه و خسته و خيس عرق انقدر كه توي آفتاب تيز اول پاييز توي حياط مدرسه سر صف براي سخنراني يا بعضا كلاسبندي نگهمون داشته بودن، بعد از ناهار مادر ميگفت كتاباتونو بياريد جلد كنم و دسته اي كتابامونو ميزاشتيم و مادر مشغول ميشد با چه دقتي كه مبادا هوا زير نايلون جلد كتابها بماند نايلون رو متري قبلش برامون خريده بود با چسب نواري بعد اسممون رو بايد روي برچسب مينوشتيم و روي جلد ميچسبونديم مادر ميگفت بزاريد بابا اومد بدين اسمتونو بنويسه دستخطش خوبه قشنگ مينويسه و ….(ادامه دارد)</description>
                <category>فهيمه آپرويز</category>
                <author>فهيمه آپرويز</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 23:40:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>