<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85926847</link>
        <description>Love doesn&#039;t exit.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:04:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1821691/avatar/JN1oJz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85926847</link>
        </image>

                    <item>
                <title>های</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D9%87%D8%A7%DB%8C-cnqx03kquirr</link>
                <description>سلام...حالتون چطوره؟بلخره بعد از چندماه اومدم ویرگول راستش داشتم رو یه داستان تمرکز میکردم ک بنظر خودم بهترین داستانه امیدوارم از نظر شماهم همین باشه.قراره پارت پارت بزارمش ویرگول .امیدوارم ازم حمایت کنینراستی هنوز اسمی براش انتخاب نکردم?......</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 17:08:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشیمانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D9%BE%D8%B4%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-kb4kzv3ulmrj</link>
                <description>از پله ها بالارفتم.دسته در را محکم گرفتم و آن را باز کردم داخل شدم خودم را به میزش رساندم و همیشگی ام را سفارش دادم.به او گفتم میبرمش اینجا نمیخورم.برروی یکی از صندلی ها نشستم تاآماده شود.نمیخواستم چشمم به میزی که با او قرار میگذاشتم بیفتد.سعی کردم اما نشد از جایم بلند شدم و نگاهی به آن میز انداختم شاید برای بقیه این میز یک تکه چوب بود اما برای من مرور خاطرات بود.نزدیک تر شدم به یادخنده هایمان و لجبازی هایمان و حتی سر اینکه چه کسی سفارش دهد یا زودتر از صندلی بلند شود بحث میکردیم.به یاد عکس های دو نفره با ژست های مختلف که اخرش با بهانه میگفتم اصلا خوب نشد افتادم.به یاد آن موقع که مدام میگفتم دیرم شده و او میگفت کمی صبر کن.به یاد آن موقع که وقتی قهوه ام را میخوردم و به او میگفتم تو هم قهوه ات بخور سرد میشود و او میگفت میخواهم تورا ببینم افتادم . به یاد آن موقع که کادویی برایم می آورد و من از خوشحالی بال در می اوردم و او خوشحال میشد افتادم. آری خاطراتی که خودم سبب شدم از بین برود♡به یاد تو!</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 19:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%AA%D9%88-z6awwtwdurll</link>
                <description>تو؛تو برای من یدونه هستی که هیچ آدمی نمیتونه حتی ۱ درصد مثل تو باشهتو برای من تکی کسی که همه جوره باهاشم  با خوبی‌خوبیاش بدی هاش همه چیش.توباهمه فرق داری.میدونی...!انگاری جنس روحت با همه فرق می‌کنهانگاری تو از اسمون اومدی انگاری ی هدیه از طرف خداییخیلی جالبه...!  تو دلیل دلخوشیمتو باعث میشه خنده رو لبام ظاهر بشنناراحتیم تموم بشه خواستم یاد آوری کنم که :مواظب خودت باش من از تو فقط یدونه دارم...!️ به اندازه تمام قطره های آب اقیانوس، دوستت دارم:)♥️ ️ </description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 21:21:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم؛</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-lug1juyxrrsh</link>
                <description>دوستت دارم؛ مثل شایع که می گه: &quot;تو جات تو همین بغله بگو خب؛&quot;یا مثل هیچکس که می گه: &quot;تورو دست نمی زنم، تورو نفس می کشم، واست حبس توی قفس می کشم.&quot;یا مثل تتلو که می گه:&quot;شدی قلب و تن و روحم شدی بال و پر و جونم شدی همه ی منظورم.&quot;یا مثل شاهین که می گه:&quot;با لبات فاتحه ی هر غمیو می خونم، من به آرامش وحشی چشات مدیونم.&quot;یا مثل سورنا که می گه: &quot;من عاشق چشماتم، ماتم، ماتم، ماتم.&quot;یا مثل کوروش که می گه:&quot;به خودم قول دادم از تو جایی نگم، بعد تو با کسی هم اتاقی نشم.&quot;یا مثل یاس که می گه: &quot;تو تنها دلیل آشتیم با دنیایی.&quot;</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 21:09:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-brzuah6kpwii</link>
                <description>نمیدونم از کجا شروع کنماز اینکه تو چه مرحله ای از زندگیم گیر کردم که نه میگذره نه شروع میشه.فقط میدونم نزدیکه خیلی زیاد.به هرچی که امید داشتم یهو ناامید شدم همش باهم اتفاق افتاد .به کسی امید داشتم که فک میکردم عوض شده و پشتمهمواظبمه،باهامه تو شادی و غمام باهم میخندیم میریم بیرون تو هوای سرد بستنی میخوریم اما وقتی ناامیدم کرد که انتظارش رو نداشتم هنوز به حرفایی که توی گوشیش دیدم و باور نمیکنم حتی به چشمامم اعتماد ندارم بخاطرش  فک میکنم اشتباه دیدم اما همش درست بود از نو شروع کردن و دوس ندارم دوس دارم همه چیز همون طوری که بوده باشه و فرقی نکنه کلا از تغییر خوشم نمیاد </description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 20:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک قدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%AF%D9%85-kpzyavy8cqiz</link>
                <description>فکر میکردم اگه حتی یک قدم هم برای هدفم بردارم میتونم تااخرش برم ولی اینطور نبود:)این باعث تعجبمه که که چقدر راحت همه چیز عوض میشه ،چقد آسونه که همون مسیر همیشگی شروع کنی و از جای تازه ای سر دربیاری.فقط یک قدم اشتباه،یک مکث یک راه انحرافی کافیه تا عاقبت دوستای جدید پیداکنین،یا یه اتفاق بد بیفته،یا رابطمون به فنا بره.یک قدم برای نابودی</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 20:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی جدید ناموفق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-e2tjyehnpvhb</link>
                <description>آدم هرچند وقت یک‌بار تصمیم میگیره ک عوض‌ بشه،و این ب این معنیه ک هرچند وقت یک‌بار میفهمه ک هنوز عوض نشده، فک میکنم معنی نفرین هم همینه، تکراری نخواستنی ک نمیشه ازش رها شد، هر روز صبح آدم جدیدی میشی و از در بیرون میزنی، اما در نهایت اونی ک برمیگرده خونه و کلید میندازه تو در، همونیه ک تا قبل اذون مغرب باید مشقاش‌رو تموم کنه، همونیه ک دوست‌داره خودش رو ب مریضی بزنه تا فردا نره، همونی ک هنوز منتظره بزرگ‌ و قوی بشه.بیآ اِدامه بِدیم؛
                        قَوی تر، خوشحال تر
             و
                                    یدوارتَر اَز دیروزمون?✨

</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 00:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکت اما پرحرف(پارت سه)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%87-qyd0oofiwlnp</link>
                <description>آره ماشین بهشون خورد......بعد از یه هفته دکتر و بیمارستان حالشون یکم. بهتر شد و به مدرسه برگشتن اما پسر فراموشی گرفته بود و چیزی یادش نمیومد و شاید یه آدمه دیگه ای شد .بااتفاقی که براش افتاد عوض شد و توی دنیای دیگه ای رفت.اون همش با دختر بیرون میرفتن چون دختر اون و می‌شناخت و خواست اون روز و یادش بیاره شاید همش و یادش اومد.بیرون میرفتن اکثر اوقات پیش هم بودن .یه روز وقتی بیرون بودن پسر به دختر گفت که بهت علاقمند شدم .دختر هم بدش نمیومد بخاطر همین اونم احساسشو گفت .کسی درموردشون  نمی‌دونست ولی شکی بهشون کرده بودن.زیاد به حرف بقیه توجه نمیکردن و زندگیشون و میکردن.اون دیگه ساکت نبود یه عالمه حرف می‌زد دیگه تو کتابخونه کار نمیکرد بیرون میرفتن جاهای شلوغ و پرسروصدا و همش به لطف اون دختر بود .یه روز پسر وقتی خونه بود مادرش بعد از ۳ سال برگشت اون بخاطر پدرش رفته بود و زندگیشو دوست نداشت اما الان برگشته بود .مادرش وقتی پسر و دید بغلش کرد ولی پسر مات و مبهوت بهش نگاه میکرد.مادرش همش از دلتنگیش ب خونوادش حرف می‌زد .مامانش گفت :دلم برات تنگ شده بود یه لحظه یادم به اون روز که رفتیم بیرون و خوردی زمین افتاد و اومدم پیشت.اون یه چیزایی رو یادش اومد از بوی مادرش و از خاطره ای که مامانش گفت.اون .....</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Sun, 30 Oct 2022 15:56:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارونی که برف شد&lt;3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B4%D8%AF3-qkfzxt1zdg74</link>
                <description>بارونی که به برف تبدیل شد:)♡اون روز و من هیچوقت یادم نمیره هیچوقت شاید تو فراموش کنی ولی من نه.اولین تجربه همیشه یاد ادم میمونه مگه نه؟منم اولین بار بود عاشق میشدم ولی تو دوست داشتنی ترین اشتباهم بودی‌.دقیقا اخرای زمستون ماه اسفند بود هوا خیلی سرد بود حتی چند روز بود بارون میومد ماهم مسافرت بودیماون روز برای بار دوم هم و دیدیم شب قبلش در حد ۵دقه حرف زدیم ولی من اونقدر خجالتی بودم که هیچی نیمگفتم همش تو حرف میزدی:)اون روز صبح اومدی پیشم بخاطر من اومده بودی چون داشتم میرفتم دیگه دستات یخ بودن داشتیم قدم میزدیم تو بارون گفتم کجا میریم گفتی هرجا این خیابون بره .اون موقع بود که دیگه دلم و بهت باخته بودمبا هر نگاه من به هرطرف توهم نگاه میکردی مواظبم بودیزیر چشمی البته اون نگاه اخرتو هیچوقت یادم نمیره که داشتی میرفتی از دور نگات کردم و دلم میخواست فقط گریه کنم .ولی میدونی تو اون مدت که باهم بودیم بارون برف شد و ما نفهمیدیم شاید تو فهمیدی ولی من آنقدر نگاهم به تو بود همه چیو فراموش کردم.میدونی ۹ ماه میگذره ازین قضیه و ما دیگه باهم نیستیم و هم و ندیدیم .دلم برات تنگ شده درسته اصلا یه بار دیدمت ولی اندازه یه سال دلم برات تنگ شده.Finishدوست دارم.</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Thu, 27 Oct 2022 10:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکت ولی پرحرف(پارت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ls0d3muoh1pb</link>
                <description>قضیه بر میگرده به یه هفته پیش روزی که تو کتابخونه مشغول کتاب خوندن بودیهو سروصدای یه دختری اومد.از جاش بلند شد و دنبال صدا گشت.یکم که رفت دختر و بین قفسه های کتاب پیدا کرد که با تلفن حرف می‌زد بهش گفت ساکت باشین اینجا کتابخونه س اما توجهی بهش نکرد و فقط رفت بیرون وقتی دختر رفت بیرون مطمعن شد که رفت بیرون و رفت بین قفسه هایی که ایستاده بود کتابی که می‌خواست برداره رو دید که نا منظم سر جاش گذاشته برش داشت که رو جلدش نوشته بود کهکشان راه شیری.برش داشت و خواست بره بیرون بارون زیادی می‌بارید چترش برداشت و به سمتش رفت بهش رسید که کتاب و بده اما یه ماشین با سرعت زیاد ب سمتشون اومد وبهشون خورد.......</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Wed, 26 Oct 2022 22:27:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساکت اما پرحرف(پارت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-t0vdz07q1nbe</link>
                <description>همیشه همه ی کاراش رو نظم بودحتی یه دقیقه رو هم از دست نمی داد.هیچ دوستی نداشت اروم بود خجالتی نبودا فقط یه حرف و آسون نمیزد هزار بار تو ذهنش مرور میکرد آخرشم میگفت چرا اصلا باید حرف بزنم؟اون یه کتابدار بود عاشق کتاب خواندن .هرکتابی که تو کتابخونه بود رو حداقل به بار خونده بود تابستون بود کار زیادی نداشت بخاطر همین بیشتر وقتشو تو کتابخونه می‌گذروند ولی یه روز همه ی کاراشو رها کرد و برای یه روز بدون برنامه ریزی پیش رفت.اون روز  ی اتفاق خیلی بدی برای پیش اومد........</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 20:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاموش.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-suv0uzbq2lev</link>
                <description>امروز با یکی حرف میزدم .بهش گفتم که:چرا هیچ دوستی نداری؟گفت:حس عجیبیه وقتی میبینی اون طرف همه دارن شادی میکنن،حرف میزنن،صداشون میخوره به گوش تو که این طرف تنهایی و خودت حس میکنی‌..چون به جر یه مشت خاطره که روزی هزار بار دورشون میکنی تفریح دیگه نداری:)ولی من با حرفش یاد یه جمله ای افتادم که میگفت:همیشهافراد ساکت را دوست داشته ام ،هیچوقت  نمی فهمی که درحال رقصیدن در رویای خویشتن و یا با یار هستی را به دوش می‌کشند.》</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 13:41:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلول عشق♡</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85926847/%D8%B3%D9%84%D9%88%D9%84-%D8%B9%D8%B4%D9%82-kdont3va1oxv</link>
                <description>عشقمثل هیچی نیست.یعنی با هیچی نمیشه مقایسه کرد. گاهی وقتا موندی نیست. اما بعضی وقتا هست.یه سلول داریم به نام عشق.که خب کافیه یکی بیاد و اون سلول حرکت کنه.اما وقتی میره اون سلول هم از بین میره .سلول عشق یه بار به حرکت در میاد نه چند بار.اون یه بار باید آدم درستی وارد زندگیت بشه.و وقتی اون فرد میره سلول عشق هم همراه اون میره ولی وقتی باز برمیگرده سلول همراه اون دوباره به حرکت در میاد.پس مراقب عشق اولت باش..!</description>
                <category>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</category>
                <author>پری?    ‌‌‌یک نویسنده ی خاص</author>
                <pubDate>Wed, 05 Oct 2022 09:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>