<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رهگذر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_85965970</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:49:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4551426/avatar/zcRgSZ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رهگذر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_85965970</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85965970/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-jgstgfq59hlg</link>
                <description>زمان را چگونه باید دید؟آیا در گردشِ بی‌پایانِ ساعت گم شده‌ایم؟ یا در بازگشتِ فریبنده‌ی عقربه‌ها؟ ما هر روز، با تکیه بر چرخشِ این فلزهای سرد، خود را در بندِ یک «دایره» حبس می‌کنیم؛ می‌پنداریم که لحظه‌ها بازمی‌گردند، تنها از آن رو که عقربه‌ها، وسواس‌گونه به همان نقطه‌ی آغاز می‌خزند.اما حقیقت، دایره نیست. زمان، خطی است تیز و بی‌رحم؛ تازیانه‌ای که بر تنِ هستی می‌خورد.لحظه‌ای که می‌گذرد، نه در حافظه، که در «عدم» دفن می‌شود. ما برای مهارِ این جریان، پناهگاهی ساخته‌ایم به نامِ ساعت؛ دروغی کوچک که با آن آرام بگیریم.مگر نه آن‌که زمان، پلی است رو به آینده؟ پلی که هر گامِ ما برای رسیدن به فردا، بهایی سنگین دارد. برخلافِ دایره‌ی ساعت، این پل هیچ‌گاه به عقب برنمی‌گردد؛ که با هر قدمِ ما، تخته‌ای از زیرِ پایِ پشتِ سر فرو می‌ریزد. ما رهگذرانی هستیم که از میانِ ویرانه‌ای که خود ساخته‌ایم، عبور می‌کنیم.پس چه سودای بازگشتی داری؟از کدام راه؟از میانِ حفره‌هایی که زیرِ پایت خالی شده‌اند؟وقتی مسیرِ پشتِ سر، نه یک گذرگاه، که تنها سایه‌ای محو از «خاطره» است…ما رقصندگانِ لبه‌یِ پوچی‌ایم؛ در حالی که پشتِ سر، تنها تاریکیِ مطلق است.»</description>
                <category>رهگذر</category>
                <author>رهگذر</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 12:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه سرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85965970/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-kgh6nxdcfugm</link>
                <description>زنگی که بالای در کافه بود ، با باز شدن در به صدا در آمد. پیرمردی وارد شد.سنش از پنجاه گذشته بود. ریش های سفید و موهای پریشانش، برای همه مشتریان کافه آشنا بود . بر روی صندلی همیشگی اش نشست. گارسون بدون نیاز به پرسیدن یک فنجان قهوه تلخ ، سفارش هر روز پیرمرد را جلویش گذاشت.سفارشی که سی سال است تغییر نکرده. سی سال کذایی بعد از آن دیدار آخر.بیرون از کافه ،باران همه جا را خیس کرده بود ،و قصدی برای عقب نشینی نداشت. برخورد قطرات کوچک باران ،به شیشه پنجره ، اهنگ ملایمی می‌ساخت که سکوت کافه را میشکست..گاهی قهوه جوش نیز به کمک این اهنگ می‌رفت و صدا را زیباتر می‌ساخت. در همین حین بوی تلخ قهوه، در هوا پخش شده بود.پیرمرد نگاهی به بیرون پنجره کرد ، ناگهان خشکش زد. منظره ای که میدید زمان را از او دزدیده بود. زنی را خوشحال و خندان دید که ، دوش به دوش مردی راه می‌رفت. پیرمرد، آرزوی زندگی با او را داشت. آرزویی که سی سال است در دلش زنگار بسته‌.زن لبخند به لب داشت، بی آنکه بداند آن لبخند قطره اشکی بر کنار چشمان پیر مرد جاری کرده است.زن از دیدش دور شد . چنان که گویی هرگز نبوده. پیر مرد نگاهش را از پنجره گرفت و از سردی قهوه متوجه زمان گذشته شد. فنجان سرد را بالا آورد. لب به گوشه فنجان گذاشت اما جرعه ای ننوشید . دیگر قهوه هم برایش مزه نداشت..آرام برخاست. اسکناسی روی میز گذاشت. پالتوی مشکی خود را پوشید. و با خروجش دوباره زنگ در را به صدا در آورد.بر روی میز ، فنجانی سرد باقی ماند.به نیابت از عشقی نا تمام‌.✒️رهگذر</description>
                <category>رهگذر</category>
                <author>رهگذر</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 13:08:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعصب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85965970/%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-dzepkximjyq9</link>
                <description>تعصب؛ دیواری از جنسِ سکوتمی‌گویند تعصب، میوه‌ای است نارس؛ تلخی که پیش از آنکه روح به پختگی برسد، بر کامِ آگاهی می‌نشیند. گویی در مرحله‌ی جنینیِ وجود، هنوز در بندِ سخت‌گیری‌ها و جزم‌اندیشی‌ها هستیم و نمی‌دانیم که این حصار، همان زندانی است که خودمان ساخته‌ایم. این بیماری، از آن دستِ دردهاست که بیمار، در میانه‌یِ اوجِ درد، خود را فرشته می‌پندارد.اگر به درونِ این دیوار بنگریم، چهار ردّ پایی از این انزوا را خواهیم دید:نخست، آنجا که ظرفِ دانش، هنوز تشنه است، اما کاسه‌ی باورها، لبریز و سنگین. آدمِ متعصب، به جای آنکه در جستجویِ نورِ حقیقت باشد، به سایه‌ی باورهایِ خود چنگ می‌زند. او گمان می‌کند حقانیت را می‌توان با «قدرت» بر زمین تحمیل کرد، در حالی که حقیقت، تنها با «آگاهی» در دل‌ها می‌نشیند. او در میانه‌یِ توفانِ ادعاها، از شنیدنِ صدایِ مخالف هراسان است؛ چرا که در ذهن او، حقیقت، نه یک جستجو، که یک «تصمیمِ از پیش تعیین‌شده» است.سپس، آن سکوتِ سنگین در کوچه‌یِ تنگِ شناخت. کسی که جهان را در محدوده‌یِ دیوارهایِ خویش می‌بیند، هرگز نمی‌تواند وسعتِ افقِ دیگران را درک کند. هرچه دایره‌یِ آشنایی با جهانِ بیرون تنگ‌تر شود، چنگ‌زدن به «خانه» و باورهایِ قدیمی، سخت‌تر و کورکورانه‌تر می‌شود. او در خانه‌ای امن زندگی می‌کند که پنجره‌هایش را با جزم‌اندیشی پوشانده است.و شگفت‌تر از آن، این شباهتِ بی‌روح در میانه‌یِ تفاوت‌هاست. فرقی نمی‌کند چه رنگی به تن داشته باشند یا به کدام آیین زنجیر خورده باشند؛ روشِ برخوردِ آن‌ها، یکی است. این‌ها در «منش» با هم هم‌آهنگ‌اند؛ در ناتوانی از همدلی و در شیوه‌یِ مقابله با «دیگری»، گویی همگی از یک نقشه‌یِ کهنه پیروی می‌کنند.در نهایت، آن شجاعتِ دروغین را می‌بینیم؛ جسارتی که تنها در برخورد با دیگران شروع به درخشیدن می‌کند، اما در برابرِ یک «تردیدِ کوچک» در درونِ خویش، فرو می‌ریزد. شجاعتِ آن‌ها، در تغییر دادنِ جهان است، نه در گذشتن از خود. آن‌ها در برابرِ جریانی که بخواهد مسیرِ تکراریِ درونشان را تغییر دهد، هراسان و لرزان‌اند.تعصب، دیواری است از جنسِ سکوت؛ دیواری که ما به دورِ خود می‌کشیم تا از نورِ حقیقت در امان باشیم، اما در نهایت، خود را در زندانی از باورهایِ محدود، محبوس می‌یابیم.رهگذر✍رهگذر</description>
                <category>رهگذر</category>
                <author>رهگذر</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 00:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدار پلانک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_85965970/%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%A9-n9ndbguvggmh</link>
                <description>می‌دانی، عشق که تمام می‌شود جهان تمام نمی‌شود،فقط کوچک می‌شود؛ آن‌قدر کوچک که صدایت از آن طرفش می‌پردو از طرف دیگر برمی‌گردد و در سرت می‌نشیند.همین است که انسان خیال می‌کند دارد دیوانه می‌شود،در حالی که نه… او فقط دارد صدای خودش را از فاصله‌ای کوتاه‌تر می‌شنود،از جهانی که دیگر تا لبه‌ی تنِ او جمع شده است.زمان دیگر طول ندارد، لحظه‌ها در هم تا می‌خورند،مثل آینه‌هایی که رو‌به‌روی هم قرار گرفته‌اند،و تصویر عشق، بی‌پایان در عمق‌شان محو می‌شود.جهانِ کوچک عاشق، پر از پژواک است؛هر خاطره سنگی‌ست که در حوض ذهن می‌افتدو دایره‌های لرزانش تا بی‌نهایتِ فراموشی می‌رود.و انسان، در میان این مدارها، بنای تازه‌ای از خویش می‌سازد —کوچک‌تر، ساکت‌تر، اما آگاه‌تر از هر زمان.زیرا فقط پس از فروپاشیِ جهانِ عشق استکه می‌فهمی هنوز چیزی در تو باقی مانده:خودِ تو، در مدار پلانکِ هستی —جایی میان جنون و روشنایی،جایی که صدا، سکوت را می‌زاید،و عشق، دوباره از خاکستر خویش شروع می‌کند.رهگذربا اندکی تغییر ( رهگذر)</description>
                <category>رهگذر</category>
                <author>رهگذر</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 05:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>