<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عطیه حزیت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_86406331</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:37:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>عطیه حزیت</title>
            <link>https://virgool.io/@m_86406331</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-aku2zwp4zreg</link>
                <description> سه روز هست خواب ندارم . احساس خستگی گناه دلشوره دارم .تصمیم دیگری باید بگیرم .دنیای بهتری در ذهنم ترسیم کرده ام .چرا به اینجا رسیدم چه شد چرا چه کردم با خودم با فرزندانم با همسرم </description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 02:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهید آوینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-nz68laultmpc</link>
                <description>من موقع شهادت شهید آوینی21 سالم بود و طی سالها اصلا تحقیق نکردم در باره ایشونفقط می دانستم رهبر انقلاب به ایشون فرمودن:سید شهدای اهل قلم ! همیشه این جمله برای من معنایی خاص داشت تا این که به صورت اتفاقس با ایشون اشنا شدم .و چه زیبا می نویسند .قلم با عرفان خود شهید به رقص  می آید و زیباترین واژه ها را می نگارد .افسوس می خورم چرا زودتر در باره ایشان نخواندم،ولی هنوز دیر نیست  هنوز فرصت هست...........برای من </description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 10:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بانجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C-yw93podtu6pu</link>
                <description>سلام ترمه عزیزمچند روز هست که به سفر رفته ای و خرگوش زیبایت همدم من شده است.من از کودکی توله گربه دوست داشتم ولی از زمانی که تو 10سالگی من توله گربه منمرد و خاکش کردم دیگه از نگه داشتن حیوان پرهیز می کردمولی با خرگوش تو دوست شده ام و بغلش می کنم و حس می کنم یادگار تو هست.دخترم وقتی نیستی شهر بوی غربت می دهد بوی تنهایی بوی بی کسی،دوست دارم همیشه کنارم باشی ولی این توقع زیادی هست که بگویم باید سفر نریترمه جان این شعر تقدیم تو:دنیا با تو زیباست      بهار با تو زیباستبرف با تو زیباست      شهر بی تو غمبارهدخترک موفرفری      دنیا با تو زیباستنوشته مادربزرگت</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 16:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من ناامید نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-flaxcmejd028</link>
                <description>من تصمیم گرفته ام که بقیه عمرم را در آرامش طی کنم .تا آخرین لحظه عمرم درس بخوام.دنیا را قشنگ ببینم و بدانم یک مرتبه بیشتر به این دنیا نمی ایم و زود مهاجرت خواهم کرد به عالم برزخ پس باید زندگی کنم لذت ببرم عید نزدیک هست .روزها و شبها باید بیاییند و بروند و من هم زندگی کنم.بعضی وقتها میگم خدایا چرا منو نجات دادی ؟ولی می فهمم که حکمتی در ان بوده است .باید زنده بمانم تا به جایی که حقم هست برسم بعد بروم .دوست دارم خدایی من...............</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 16:16:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-bcf88ho4fpxg</link>
                <description>دنیای شیرین کودکی هیچ زمانی قابل برگشت نیست ،زیرا وقتی از ان دوران خارج می شویم دیگه بازگشتی نیست.ترمه عزیز دوران کودکیت  به پایان رسیده است و داری واردنوجوانی می شویپس مراقب خوشی ها و لذت های بچگی باش دوست دارم عزیزمکودکی‌هایم اتاقی ساده بودقصه‌اي، دور اجاقی ساده بودشب که می ‌شد نقش‌ها جان می گرفتروی سقف ما که طاقی ساده بودمی شدم پروانه، خوابم می‌پریدخواب‌هایم اتفاقی ساده بودزندگی دستی پر از پوچی نبودبازی ما جفت و طاقی ساده بودقهر میکردم به شوق آشتیعشق‌هایم اشتیاقی ساده بودساده بودن عادتی مشکل نبودسختی نان بودو باقی ساده بودقیصر امین پور</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Thu, 09 Feb 2023 08:58:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-dgj2f1ntps9i</link>
                <description>ترمه عزیز دیروز به دیدن من امدی و کلی حرف زدی به قول خودت:مامان جان من نمی خوام مثل تو چادری باشممامان جون !می خوام مثل مادرم روسری شالی بپوشم..مامان جون !زن زندگی ازادی تو تهران هست من رفتم تو پاساژها همه روسری ندارند.من به تو لبخند می زنم و میگم بیا بازی کنیم .تو هنوز کوچکی ،اخه من به تو چی بگم...به تو بگم سه سال با مسیحیان کاتولیک حرف میزدم ،خانواده های نابود دیدم اخه چی بگم دخترم ..می بوسمت و میگم بنشین قصه بنویسیم.............</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 11:17:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترم ترمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%87-fa35z1zhq2rw</link>
                <description>من این روزنوشت ها را که می نویسم برای نوه عزیزم هست که بعدها بداند مادربزرگش چطور ادمی بوده با چگونه تفکراتی ،الان او بچههست ولی همه افراد اهل نوشتن خاطرات خودشان را در دفتری می نوشته و نگه میداشتن برای نسل های بعد ولی من به جای یادادشت های روزانه یا دفتر خاطرات روزنوشتدر سایت انتخاب کردم امیدوارم ازش خوشت بیاد ترمه عزیز............این یک ماه گذشته ماه سختی به من گذشته بیماری شوهر خواهرم و حال بدشمارا غمگین کرده است درسته عمر دست خداست و همه از او هستیم و به سوی او بر می گردیم ،ولی این دنیا با زرق و برقش همه دوست دارند کنار هم بمانند و مرگ و بیماری نباشد.امام حسن مجتبی علیه السلام لحظه های اخر عمر پر برکتشان به یکی از یارانشان که خواستار نصیحت از ایشان بودند فرمودند:برای سفر آخرت آماده باش و توشۀ آخرت را قبل از آنکه اجل فرا برسد، جمع‌آوری کن. ... برای دنیا چنان کار کن که گویا تا ابد زنده هستی و برای آخرت به‌گونه‌ای تلاش کن که گویی فردا خواهی مرد. هرگاه بخواهى بدون داشتن فاميل و قبیلۀ بزرگ، عزيز گردى، و بدون داشتن سلطنت (مانند سلاطين) مهابت و بزرگى داشته باشى، از ذلّت نافرمانى خداوند، به سوى عزّت فرمانبرداريش بيرون آى.این جمله ها باید اویزه گوش ما باشد که دنیا زمان کمی داریم و همیشه منتظر اخرت باشیم.</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 16:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ سالار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-qlaiwnvf8sol</link>
                <description>دخترم ترمه !سلام،صبح به این زیبایی سیزدهم بهمن  .امروز می خوام کتابی را بهت معرفی کنم .که این کتاب بسیار زیبا هست ،و حتما این کتاب را در اپلکیشن  طاقچه روی تب لتم دارم بخون .وقتی این کتاب را خواندم  از شهید حسین همدانی خجالت کشیدم ،من خیلی با فرماندهان سپاه آشنا نیستمولی این جمله شهید همدانی به خانمش که گفتن:رسالت تو قلم توست ،خیلی زیباست .این کتاب بسیار شیوا و رواننوشته شده و خیلی ساده و روان با زندگی این بزرگوار آشنا می شی.دخترم تو بعد ها نیاز داری بفهمیی قهرمانان اینکشور چه کسانی بودند.مامدیون خون شهدا هستیم .کسانی که زحمت کشیدن و خون دادند در راه وطن.وقتی خاطرات سوریه را از دید شهید و همسرش می خوندم واقعا خواندش ترس داست چه حضور در آن مکان!!دیشب فاتحه فرستادم برای شهید همدانی و یک سوره یس خوندم و تقدیم به روح بزرگوارش کردم.واقعا امثال ایشون و شهید سلیمانی خیلی کم هستند .خدایا به برکت خون این بزرگواران ما را ببخش.ترمه عزیز !ایران وطن زیبایی تو هست هر کشوری قهرمانانی دارد و اسطوره های باید اینها را از طریقزندگی نامه هاشون و رشادت هایشون بشناسی  خیلی دوست دارمممممممممممم#عطیه حزیت 13بهمن1401</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 11:20:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه یوری2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C2-isyjqpsnwl5o</link>
                <description>یوری با مرغ به خانه برگشت و با خوشحالی به مادرش مرغ را داد ولی مامان روباه شاد نشد  .یوری پرسید چی شده ؟مامان اشاره به دمش کرد و ان موقع یوری فهمید علت ناراحتی چه هست ..بله دم مامان روباه برای پیدا کردن غذا کنده شدهیوری گفت مامان ناراحت نباش برای تو پیدا می کنم غصه نخور ............یوری از خانه بیرون رفت و به دور خونه حرکت کرد و چیزی ندید بیست قدم با پاهایش به سمت جلو رفت چیزی ندیدهمینطور به عقب و چپ و راست  .باخودش گفت :حتما مامان دمش لای توری فلزی گیر کرده برم از کایو کمک بگیرم  به سمت خانه کایو رفتولی در خانه بسته بود نمی تونست روی برف ها بشینه پس تصمیم گرفت برگرده تا کایو بیاد.همینطور که بر می گشت دید اون دورها نوری هست تعجب کرد یعنی انجا کجاست ؟به سمت نور حرکت کرد و رفت جلو و جلو تر هر چه به نور نزدیک تر می شد تازه می فهمید انجا یک خانه هستبه سمت خانه رفت  به عقب برگشت دید از خانه خیلی دور شده و الان مامان روباه با دم زخمی نگرانش میشهولی با خودش گفت برم ببینم اینها چه کسانی هستند ایا مثل کایو مهربان هستند؟یوری رفت بره به سمت در خونه یک دفعه صدای قدقد مرغان امد سریع برگشت دید در یک فنس 20عددیمرغ هست و دم یک روباه درون فنس کنده شده چسبیده  دستش را برد داخل فنس دم مادر را در بیارهکه با صدای داد یک مرد به سمت عقب برگشتچه کار می کن؟یوری گفت :ب ب بخشید دارم دم مادرم را برمیدارممردبا چشمان گرد شده گفت:مامان روباه!!!1!یوری گفت:بله من مادرم روباه هستدر همان زمان خانمی از خانه به خاطر سر و صدا امد بیرون و گفت:چی شده ؟مرد گفت:فلورا برو تو  بروفلورا نگاهی به یوری کرد نگاهی معنا دار :گفت تو کی هستی؟یوری گفت :من یوری هستم ته جنگل با مامان روباه و 3داداش روباه زندگی می کنمفلورا نگاهی به همسرش کرد و چقدر شبیه مادرشهمرد گفت :فلور لطفا تا من عصبانی نشدم از اینجا برو سریع خارج شوفلور با عجله رفتمرد گفت :یوری تو هم برو سریع برویوری دم مادرش را برداشت و برد ولی ذهنش درگیر یک جمله بود :چقدر شبیه مادرشه ................یعنی مادر من کیه ؟یوری تصمیم گرفت برای مرتبه دوم دوباره به این خانه برکرده==========================#عطیه حزیت17خرداد1400نوشته شده</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 09:57:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه یوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C%D9%88%D8%B1%DB%8C-g7otxxs95bsx</link>
                <description>به نام خدا یکی بود یکی نبود. دختر نوجوانی به نام یوری تنها توی جنگل زندگی می کرد .این دختر از وقتی چشم باز کرده بود فهمیده بود.مادر او یک روباه بود و با انسانها دوست نبود .خانم روباه هر روز که بیدار می شد به جنگل می رفت و برای فرزندانش که سه روباه بودند مرغی شکار می کرد و می اورد .یوری هم به جنگل می رفت و میوه می خورد ولی زمستونها که در ختان خواب می رفتند یوری از تخم مرغ پرندگان استفاده می کرد .یک روز زمستانی و برفی که مادر روباه به دنبال غذا رفته بود هر چه یوری منتظر ماند مادر نیامد و خودش دنبال غذا در برف ها رفت .یک مرتبه کسی را دید مثل خودش انسان با لباس پشمی و بزرگ با کلاه خز دار.یوری بهش گفت تو کی هستی؟یوری نگاهش کرد ومنتظر جواب بود. او بهش گفت :مادرت کو ؟تو این برف زیاد تنها چه می کنی؟یوری گفت مادرم من یک روباه هست انسان تعجب کرد و گفت مگه میشه ؟یوری گفت من مادرم روباه هست ولی هنوز نیامده !انسان پوشیده گفت :کجا رفته؟ یوری گفت رفته بیرون غذا بیاره ولی نیومده تو کی هستی جواب منو بده!گفت من یک مرد هستم و شکارچی به دنبال شکار خرگوش در جنگل هستمیوری گفت : چه خوب و حرکت کرد به دنبال لانه پرندگان برود شاید چیزی پیدا کندمرد گفت :اسمت چیه ؟ گفت من یوری هستممرد گفت خیلی خوب ببین خانه من ته این مسیر را بری انتهای جنگل یک کلبه هست هر زمان دوست داشتی بیا پیش من .یوری گفت باشه ممنون ولی یوری توی دلش کمی از ان مرد ترسیده بود چون غریبه بود و نمی خواست پیش غریبه ها برودیوری گفت :اسم شما چیه ؟گفت کایو ..گفت کایو یعنی چی؟گفت یعنی خوش شانس از این که با تو اشنا شدم یعنی خوش شانسمیوری لبخندی زد و رفت و کایو هم به سمت خانه خودش رفت .یوری هرچه گشت چیزی پیدا نکرد و دست خالی به لانه برگشت شب سردی بود و او گرسنه بود .یوری تا صبح پیش برادرانش خوابید و صبح که بیدار شد دید مادرش هنوز نیامدهیوری منتظر بود جلوی در لانه دید مادر امدولی با پای زخمی یوری دوید سمت مادر چی شده ؟مامان کجا بودی مامان روباه اصلا حرفی نزد و ساکت رفت ته لانه خوابید و غذایی هم نیاورده بود.یوری همینطور نگاه می کرد و تصمیم گرفت به خانه کایو برود و مرغی از او بگیرد برای مادر و برادرانش بیاورد.یوری رفت و به نزدیک خانه کایو رسید و صدا زد کایو کایو کجایی ؟کایو گفت بیا تو و یوری داخل رفت و برای اولین بار خانه یک انسان را دید کسی که شبیه خودش بود.یوری خوشش امد روی صندلی نرمی نشست و نوشیدنی گرمی خورد با چای اشنا شد .یوری گفت کایو مادرم گرسنه هست برادرانم گرسنه هستند مرغ داری ببرم برای انهاکایو گفت :اره ولی این را بدون حیوانات مثل من و تو نیستند زمستان ها کمتر غذا می خورند و بیشتر در لانه هستند.یوری گفت :بله ولی 3روزه مادر غذا نخورده و سه برادر من شیر نخوردندکایو یک مرغ برای او اورد سرش را برید و داد به او برد یوری خیلی خوشحال شد گفت ممنونم کایو دوست خوبمکایو موقع رفتن گفت من همیشه در زمستان برای حیوانات گوشت می ریزم در جنگل نگران نباش .یوری دستی تکان داد و رفت و از اینکه دوستی مثل کایو پیدا کرده بود خیلی خوشحال شد#عطیه حزیت 13خرداد1400نوشته شده</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 09:56:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی عماد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF-ysbq27yuqjgd</link>
                <description>مادر:عماد بیدار شو باید بری شرکت!عماد: امروز خسته ام، ول کن! نمیرم.=پسرم پاشو! پاشو اقای حمدی زنگ زده منتظرن، بلند شو !دیر شده ،من هم سر راه خودتبه مرکز خرید برسون .عماد بلند شد ،با کم حوصلگی  لباس پوشید و کیف برداشت صدا زد :مامان زود بیا!اومدم پسرم! چادر بپوشم .مامان: امروز ما  جلسه هفتگی قران داریم پسرم ظهر اومدی! از میدون تره بار، نزدیک شرکت برای من میوه می خری؟-اگه وقت کنم ،فکر نکنم !امروز باید پوزه این حمدی روبه خاک بمالم !=پسرم 5صلوات بفرست و 5قل هو الله ، کمی صبور باش مادر!-مادر چه صبری ؟! به من تهمت برداشتن پول از شرکت زدن!!پسرم اسناد و مدارک هست !تو سر سفره پدر و مادر بزرگ شدی! نان پاک خوردی !مگه میشه؟!!پسر من !عماد من!، دزدی کنه ؟-مامان! دعا کن بتونم تحمل کنم این حمدی نامرد رو!چشم دعا می کنم ،نزدیک مرکز خرید شدیم.همین اطراف یه گوشه وایستا پیاده بشم.-برو مامان مراقب باش !زیاد سنگین خرید نکن ،کمرت درد میاد.=ممنونم پسرم !خدا بهت عمر با اذت بده! برو!ماشین پرشیا طوسی که حرکت کرد رفت، مادر همین طور ایت الکرسی می خوندخدایا به فرزندم کمک کن به تو سپردمش و به سمت مرکز خرید رفت.عماد وارد شرکت شد منشی شرکت گفت: آقای حمدی و رئیس خیلی وقته منتظرن!در اتاق جلسه هستن بفرمائید! .-سلام وقت بخیر!سلام کمی دیر کردی، مهم نیست! اقای حمدی حسابدار شرکت و اقای قیطاسی وکیلشرکت هم حضور دارن. بفرمائید !جلسه رو شروع کنید.اقای حمدی گفت: جناب رئیس طبق صورت حساب های شرکت و کارکرد شرکت در دو ماه پیش و برسی مناز حساب شرکت 40میلیون حساب کم اومده و تنها کسی که مسئول خرید بوده ایشون هستن.از اقای عماد خنجری می خواهیم توضیح بدن!-ببینید اقایون من هر خریدی کردم با فاکتور بوده و همه حسابها دقیق هست و خودتون میدونیدمن 6ساله اینجا هستم ولی یک ریال پول به حساب شخصی خودم واریز نکردمحمدی:صبر کنید اقای خنجری طبق رسیدی که ما داریم، شما تقاضای 40میلیون کردی! برای خریدتجهیزات ای تی ولی خرید انجام نشده ؟پول کجاست ؟ از شرکت پول گرفته شده ،ولی وسایل مورد نیاز وارد نشده؟:اقای حمدی من عرض کردم من هر زمان پول گرفتم خرید کردم و 40میلیون تقاضا دادمولی نگرفتم چون شرکت کامپیوتری وقت خواست با گرانی دلار 1ماه اینده برای ما بیارهببینید حرف شما با اسناد ما قابل پذیرش نیست؟!!:اقای حمدی اینقدر روی اعصاب من نرید من پول برنداشتم توی حساب بانکی من هم نیستصبر کنید! اقای خنجری پول در حساب مادر شما واریز شده!!:چییییییی مادر من ؟تهمت نزنید اقا  مادر من اصلا در کارهای من دخالت نمی کنه!این چه حرفیه ؟عماد عصبانی بلند شد و رفت گفت من نمی بخشم، تهمت به خودم به مادرمو در رو کوبید و رفت .رئیس نگاهی به حمدی کرد و قیطاسی و روی برگه مقابل خودش اخراج عمادر رو نوشت.عماد با عصبانیت شرکت رو ترک کرد و به خونه برگشت.در را باز کرد وارد خانه شد و کیفش را پرت کرد روی مبل کت  گوشه ای انداخت.و همینطور دستانش را به هم می مالید که صدای پیام گوشی امد.با عجله گوشی را از جیب خارج کرد و نوشته را خواند:اقای خنجری جناب مدیر شما رواخراج کردن! برای تصویه حساب با شرکت فردا تشریف بیارید.عماد دیگه طاقتش تمام شده بود به سمت اشپزخانه رفت اب بخوره تا کمی از عصبانیتش کم بشهشروع کرد داد زدن :اخه یعنی چی ؟من ندزدیدم من پول به حساب مادرم نریختم؟دیگه خسته شدم 3ماهه جدال می کنم ولی نمی پذیرند تف به این دنیا به این روزگار!!!جعبه داروهای ارام بخش مادر را برداشت و یه مشت قرص خورد.و دیگه عماد نفهمید که چی شد فقط اروم اروم به خواب گرمی رفتفکر می کرد که راحت شده ولی کمی بعد بیدار شد و با خودش گفتهرگز نفهمیدم که کی مُردم؟ چرا که با یک قوطی قرص خواب آور خودکشی کردم و در حقیقت در خواب عمیق مُردم.. خود را در جایی می دیدم که زمینش کاملاً سرخ سرخ بود. تا چشم کار می کرد بیابان بود، اما غیر از آنجایی که من ایستاده بودم، همه جا سرسبز و خرم بود و پر از گل و سبزه . احساس می کردم اگر بتوانم خودم را از این قسمت دور کنم و به آن منطقه سرسبز برسم نجات پیدا می کنم. اما همین که نزدیک آنجا می شدم، منطقه سرسبز از من دور می شد. مدام این سو و آن سو می دویدم، اما به منطقه سرسبز نمی توانستم برسم تا اینکه در یک لحظه خودم را از زمین سرخ به داخل منطقه سرسبز انداختم. ولی هنوز شادی نکرده بودم که یک مرتبه دیدم جماعتی که نمی توانستم تعدادشان را بشمارم، با گرزهایی از آتش به طرفم آمدند و دنبالم کردند. هر قدر توان داشتم به پاهایم دادم که فرار کنم، اما آنها لحظه به لحظه نزدیکتر شدند ، ناگهان دختری زیبا به شکل فرشته های آسمانی از راه رسید و بین من و آن جماعت ایستاد و گفت:&quot; چکارش دارید؟ و بعد آن جماعت یکصدا گفتند:&quot; او خودش را کشته و باید تنبیه شود... &quot; دختر جوان بهم اخم کرد و پرسید:&quot;راست میگن؟گفتم:بدی مردم  دروغ دورویی  بی انصافی تهمت ناروادختر گفت می فهمم همان روز اول افرینش شما ما فرشتگان به خدا معترض شدیم ولی خدا فرمودن اینها جانشینان من بر روی زمین هستند  .دختر در حالی که به من نگاه تاسف بار می کرد  حرکت کرد به سمت بالا!من فریاد زدم نرو ،منو تنها نذار! من از این تنهایی و این جمعیت می ترسم  .فرشته گفت:انتخاب خودت بوده من مسئول اعمال تو نیستم میرم و فرشته مامور این کار رومی فرستم ولی میدانم شرایط سختی داری و عذاب جهنم در انتظارت هستبغض کرده بودم  ان جماعت وقتی فرشته رو دیدن که رفت به سمت من هجوم اوردن و منوبه سمت دوزخ بردن! من فریاد می زدم: منورها کنیدیهو دیدم در این تاریکی و ترس نسیم خنکی اومد و من خوشحال شدم  که تمام شد! کسی امد حتما منوبه بهشت می برن بالاخره من ادم بدی نبودم!!من خوبی هایی داشتم..یاد خوبی ها افتادم ،نماز خواندن ها قران خواند ن ها،  کمک به ایتام  چقدر درس خواندم. با چه ارزویی! ولی حیف با تهمتی بی هنگام کارم به اینجا رسید.جماعت خشمگین داد می زدند من حواسم پرت شد  برگشتم به سمت جلو دیدم وای نگهبان دوزخ مقابل من هست  از حرارت چشمانش وحشت کردم  گفتم منونبرید غلط کردم  !ولی اختیاری نداشتم گفتم پس نسیم خنک چه بود ؟ مردی که از همه بهتر بود گفت سوره الرحمن و ملک بود برای تو خواندن  یهو یاد تلاوت سوره الرحمن افتادم  گفتم خدایا تو مهربانی و من بنده ذلیل و خوار و بی مقدار هستم  منو ببخش ،منو ببخش غلط کردم!!! تهمت دوستم منو دیوانه کرد . اینجا فقط تویی!!یهو فرشته ای امد گفت دست نگهدارید! خداوند طاقت گریه بنده اش را نداره بخشید این بنده رو،برگردونید.ولی فوری به بهشت نمی ری در برزخ دوزخی کمی می مانی، بعد می ری!!به سجده افتادم و فقط اشک می ریختم  ،گفتم: خدایا تو چه مهربانی،،،</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 09:51:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D9%85%D8%B1%DA%AF-cmgzlsbisnax</link>
                <description>هرگز نفهمیدم که کی مُردم؟! چون با یک قوطی قرص خواب آور خودکشی کردم و در حقیقت تو خواب عمیق مُردم.. خودم رو  جایی می دیدم ،که زمینش  سرخ سرخ بود. تا چشم کار می کرد ،بیابون بود،  غیر از اونجایی که من ایستاده بودم، همه جا سرسبز و خرم بود و پر از گل و سبزه . احساس می کردم اگه بتونم خودمو از این قسمت دور کنم و به اون منطقه سرسبز برسونم، نجات پیدا می کنم. اما  نزدیک اونجا می شدم، منطقه سرسبز ازم دور می شد. مدام این طرف و اون طرف می دویدم، به منطقه سرسبز نمی تونستم برسم، تا اینکه  خودمو از زمین سرخ به داخل منطقه سرسبز انداختم. ولی هنوز شادی نکرده بودم ،که یه مرتبه دیدم جماعتی که نمی تونستم تعدادشون رو بشمرم، با گرزهایی آتشین به طرفم اومدن و دنبالم کردن. هر چی جون داشتم به پام دادم که فرار کنم، اما اونا لحظه به لحظه نزدیکتر می شدن ، یدفعه دختری زیبا به شکل فرشته های آسمانی رودیدم و بین من و آن جماعت ایستاد و گفت:&quot; چکارش دارید؟ و بعد آن جماعت یکصدا گفتن:&quot; او خودش روکشته، باید تنبیه بشه... &quot; دختر جوان بهم اخم کرد و پرسید:&quot;راست میگن؟من به  دختر گفتم: راست میگن،  من از زندگی خسته شده بودم !دنیا برای من باید تموم می شد   .دختر گفت :اخه چه چیزی باعث خستگی تو از دنیا شده بود ؟!گفتم:بدی مردم  دروغ دورویی  بی انصافی تهمت ناروا!دختر گفت :می فهمم ،همان روز اول افرینش شما ،ما فرشتگان به خدا معترض شدیم! ولی خدا فرمودن :اینها جانشینان من بر روی زمین هستند  .دختر در حالی که به من نگاه تاسف بار می کرد  حرکت کرد به سمت بالامن فریاد زدم نرو منو تنها نگذار !من از این تنهایی و این جمعیت می ترسم  .فرشته گفت:انتخاب خودت بوده! من مسئول اعمال تو نیستم میرم و فرشته مامور این کار رو می فرستم .ولی میدونم ،شرایط سختی داری و عذاب جهنم در انتظارته!!بغض کرده بودم ، اون جماعت وقتی فرشته رو دیدن که رفت. به سمتم هجوم اوردن و منو به سمت دوزخ بردن، من فریاد می زدم منورها کنید!!!یهو دیدم تو تاریکی و ترس نسیم خنکی اومد و من خوشحال شدم  که تموم شد!!! کسی اومده ،حتما منوبه بهشت می برن،! بالاخره من ادم بدی نبودم یه خوبی هایی داشتم.یاد خوبی ها افتادم، نماز خواندن ها قران خواند ن ها  کمک به ایتام  چقدر درس خواندم با چه ارزویی ولی حیف با تهمتی بی خود کارم به اینجا رسید.جماعت خشمگین داد می زدن، من حواسم پرت شد.  برگشتم به سمت جلو دیدم :وای نگهبان دوزخ مقابل من هست  از حرارت چشمانش وحشت کردم  گفتم منو نبرید غلط کردم  !ولی اختیاری نداشتم گفتم: پس نسیم خنک چی بود ؟ مردی که از همه بهتر بود، گفت: سوره الرحمن و ملک بود برای تو خواندن  یهو یاد تلاوت سوره الرحمن افتادم  گفتم خدایا تو مهربانی و من بنده ذلیل و خوار و بی مقدار هستم،  منو ببخش منو ببخش غلط کردم تهمت دوستم منو دیوونه کرد.  اینجا فقط تویی!!یهو فرشته ای اومد ،گفت: دست نگهدارید !!خداوند طاقت گریه بنده اش رو نداره.. بخشید این بنده رو برگردونید....ولی فوری به بهشت نمی ری !!در برزخ دوزخی کمی می مونی بعد می رن...به سجده افتادم و فقط اشک می ریختم  ،گفتم :خدایا تو چه مهربانی......................................#عطیه حزیت 8خرداد1400نوشته شده</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 09:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه دنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C-ptzaobjcmk9k</link>
                <description>به نام خدادنی کوچولو یک پسربچه 8ساله بود که در شهر ارندل زندگی می کرد ،و منزلشان نزدیک به جنگل های ارندل بود .دنی تنها بود چون پدر و مادری نداشت و انها فوت شده بودند ،مردم ارندل به دنی کمک می کردند تا بتواند زندگی بکند،غذا بخورد .یک روز صبح که دنی بیدار شد و به جلوی درب خانه اش امد با یک چیز عجیب رو به رو شد ،او یک تخم مرغ بزرگ دسد که جلوی در خانه اش گذاشته شده است.دنی با تعجب نگاه می کرد به سمت تخم مرغ رفت و گفت :این مال کدام پرنده است که اینقدر بزرگ بوده ؟ پیش خودش گفت این را چه کنم ؟تصمیمی گرفت یک گاری داشت از خانه اورد و تخم مرغ بزرگ را روی ان گذاشت و در خانه را قفل کرد و برد پیش خانم مرغه و به او گفت:سلام خانم مرغه این تخم مرغ را می شناسی مال کی هست ؟خانم مرغه گفت:سلام دنی خوبی !من نمیدونم این مال کدام پرنده هست خیلی بزرگه !از کجا اوردی؟ دنی گفت :صبح بیدار شدم جلوی در خانه بود .خانم مرغه میشه من این تخم مرغ را اینجا بگذارم تو روی ان بخوابی تاجوجه ان بزرگ بشود.خانم مرغه در حالی که بلند گفت:قدقد قدا نو تو را به خدا! من اصلا روی این نمی تونم بخوابم خیلی بزرگه ! ببر پیش حیوانات دیگه شاید قبول کنند.دنی با گاری خودش حرکت رفت به سمت پرندگان بزرگ جنگل می دانست این تخم مال یک پرنده بزرگ هست .به سمت پایین قله ای رفت که بالای ان اشیانه عقاب گردن طلای بود. منتظر نشست.زمان زیادی گذشت تا عقاب به سمت پایین کوه امد که خرگوشی شکار بکند،وقتی خرگوش را گرفت دنی صدا زد:عقاب گردن طلای میشه کمکم کنی ؟ گفت چه کمکی!دنی گفت این تخم کدوم پرنده هست ؟عقاب با تعجب نگاهی کرد و گفت نمیدونم ؟دنی گفت میشه ببری تو لانه ات و روی ان بخوابی ،عقاب گفت:چی! می فهمی چی میگی! این مال من نیست ،من روی تخم کسی نمی خوابم  ببر جایی دیگه یا ولش کنشاید مال زمان دایناسورها باشه من توی کتاب ها خیلی دیدم فعلا من برم گشنه هستم.دنی دوباره با گاری برگشت موقع برگشت فیل را دید داد زد صبر کن صبر کن!سوالی دارم ،فیل گفت :بله !دنی گفت :نمیدونی این تخم کدام پرنده هست ؟ فیل گفت :اجداد ما ماموت ها که زمان دایناسورها بودند گفتند پرندگان بزرگی زمان انها بودند که پرواز می کردند تخم می گذاشتند و خیلی قوی بودند اسمشان را یادم نیست ،برو در کتاب ها بخون .دنی تشکر کرد و برگشت با این تخم مرغ بزرگ و با خودش فکر کرد زیر افتاب خراب می شود ،بهتره بگذارم زیر خاک تا خاک به او گرما بدهد .دنی رفت کنار درخت رو به روی خانه اش و چاله ای کند و تخم مرغ را خاک کرد .هر روز دنی می امد و تخم مرغ را می چرخاند تا جوجه درون ان بزرگ بشود.یک روز که دنی جلوی منزل نشسته بود دید صدای می اید و به سمت تخم مرغ رفت دید ترک خورده و یک جوجه ای با نوک بزرگ درامد ،دنی ترسید چون این جوجه را تا به حال ندیده بود .دنی جوجه را بغل کرد و برای او چند کرم گرفت و توی دهانش ریخت ،و جوجه با خوشحالی خورد. دنی اسم او را دینی گذاشت شبیه اسم خودش و بوسش کرد.دینی همیشه کنار دنی بود و دنی بهش غذا میداد یک روز دنی دید دینی یک خرگوش کوچولو را می خواهد بخورد ،کمی نگران شد فهمید دینی یک گوشتخوار هست.دنی با خودش فکر کرد که دینی را از خودش جدا کند و او را بیابان ببرد و رها کند .دینی از همسایه اشان اقای راسل خواست تا با هم با ماشینشان دینی را به بیابان ببرند و رها کنند ،اقای راسل پذیرفت و با هم رفتند و دین را در بیابان گذاشتند و برگشتند.وقتی بر می گشتند دیدند صدای بال پرنده ای میاد که کمی پرواز می کنه و می شینه زمین و دنی به عقب نگاه کرد دید ای وای دینی هست!دنی از ماشین پیاده شد دینی را بغل کرد و عقب ماشین نشستند و به خانه برگشتند. دنی کمی ترسیده بود و این فکر ذهنش را مشغول کرده بود که با این دایناسور پرنده چطور زندگی بکند؟روزهای بعد دنی مراقب دینی بود که اسیبی به حیوانی نزند ولی از شانس بد دنیدینی توله سگ اقای راسل را خورد و اقای راسل خیلی ناراحت شد به دنی گفت:این پرنده را ببر بیرون شهر توی اعماق جنگل بگذار حیوان انجا زیاد هست ،می تواند برای خودش غذا شکار کند و زنده بماند .دنی با خجالت پذیرفت و دینی را با گاری خودش به جنگل برد.دنی وارد جنگل شد همه حیوانات وحشی عمیق نگاه به دینی می کردند ببر شیر یوزپلنگو دنی نگران می شد و دلش نمی امد که دینی را انجا بگذارد،تصمیم گرفت برگرده منزل ولی چگونه می توانست زندگی کند با پرنده گوشت خوار !!!!!دنی دینی را گذاشت تو جنگل و برگشت به خانه پرنده فقط نگاهش می کرد دنی دیگه نمی خواست به پشت سرش نگاه کند ،چون اذیت می شد و غصه سراسر وجودش را می گرفت.دنی یک لحظه به عقب برگشت دید 3حیوان دینی را محاصره کرده اند با عجله برگشت و دینی را نجات داد و برگشت خانه ،تصمیمی گرفت تا زمانی که زنده هست با دینی در یک خانه زندگی کنن.دور حیاط خانه اش را با چوب بست و خودش هر روز از جنگل خرگوش یا موش یا سگ شکار می کرد و برای دینی می اورد.دینی کم کم بزرگ شد و قوی و یک روز دنی دید دینی یک تخم گذاشته ،خیلی خوشحال شد .بعد چندماه یک جوجه از تخم بیرون امد و دیگه دینی تنها نبود .روزها و سالها گذشت دینی 4جوجه به دنیا اورد و دنی هم بزرگتر شد و همیشه مراقب دینی بود.دنی هیچ گاه ازدواج نکرد و تا روزی که زنده بود مراقب دینی و بچه هاش بود.بعد مرگ دنی  دینی تا 1سال انجا بود و بعد از خانه دنی رفت .................................#عطیه حزیت10شهریور1400نوشته شده</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 09:44:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده هه دو چشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%87-%D8%AF%D9%88-%DA%86%D8%B4%D9%85-pvwehoohbshn</link>
                <description>من در یک خانواده به دنیا اومدم به نام هه دوچشممن اسمم هلن هست با خواهر دو قلویم که هلن2 هستمادرم هایما و پدرم همایون و خواهر بزرگمان هماخانواده ای پر از احساس و شوق هستیم مهربان و دوست داشتنیهمیشه وقتی پدر از اداره وارد خانه می شود داد می زند:هایما عزیزم کجایی؟مادر به سمت پدر می رود با لبخند به او خوش امد می گوید .پدر ما سه دختر را ناز می کند و روی مبل لم می دهد.زندگی ما همیشه اروم بود تا این که اوپا اومد و زندگی ما عوض شد ،اوپا سگ سفید و خوشگلی بود که پدر جلوی در اداره او را پیدا کرده بود .چشمان قهو ای اوپا و دم کوچکی که تکان می دهد باعث  می شود ما عیب کوچکی که دارد را ندیده بگیریم ،بله اوپا مادر زادی پای راستش کوتاه تر از پای چپ او هست و کمی نامنظم راه می رود .اوپا هر روز صبحانه غذای مخصوص می خورد و نهار را صدگرم گوشت و شام ها کمی ماکارونی همه دوستش دارند و می خواهند شبها به نوبت پیش انها بخوابد ولی مادر اجازه نمی دهد.اوپا باید توی حیاط منزل باشد در لانه چوپی که پدر برایش خریده هست.......................#عطیه حزیت7تیر1400نوشته شده</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 09:42:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای گرم تابستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-diazcis7n7re</link>
                <description>امروز برای سومین مرتبه داد زدم :مامان اب اب می خوام ،اما کسی جواب نمیدهبدنم خیس شده تنم مثل کوره اتش شده و ابی نیست نمیدونم این مادر کجاست؟نکنه توهم زده ام یا حواسم نیست ،مادر کجاست به مغزم فشار می اورم ولی نیست ؟در همون حالت تب یهو حس سبکی می کنم و به سمت اسمان می روم با سرعتاز این حالت لذت می برم فکر می کنم خدایا چه شده ؟از بالای سقف دارم به بدنم روی تخت بیمارستان نگاه می کنم ،پرستار می اید و با زدن الارم خطر همه با دستگاههای احیا وارد اتاقم می شوند .داد می زنم من اینجام ولی کسی نمی شنوه و اینجاست می فهمم وای من مثل ادمهای برنامه زندگی پس از زندگی شدم ،خدای من چه بلاتکلیفی چه کنم ؟حرکت می کنم به سمت خانه می رم در کمتر از یک ثانیه برگشتمچه قدرتی داره روح لذت می برم وارد خانه می شوم بدون در زدن زنگ زدنخواهرم داره با یک مرد تلفنی جدال می کنه ؟خواهرم با کی هست چرا همش داد میزنهمنو نابود کردی ؟فقط اتفاقی برای هما بیوفته من میدونم و تومن گوشه اتاق می نشینم هما کیه خواهرم چرا بی قراره؟من عاشقانه دنبال زندگی خودم بودم</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 09:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک زن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86-hge5n0eh8odu</link>
                <description>کلید را به در انداخت وارد خانه شد با ترس به توی حیاط نگاه کرد در اولین نگاه حواسش به در اتاق خودش افتاد که باز بود نفسش توی سینه حبس شد و خیلی ارام به بیرون از خانهقدم برداشت که یهو نفسی را پشت سرش حس کرد ترسید با ترس به پشت سرش برگشت و جیغی از ته دل کشید .-خفه شو صدا نده برو تو ساکت!زن ارام و صدای در گلو خفه شده وارد خانه شدمرد در را ازپشت سر محکم بست و پشت سر زن امد زن گفت :تو کی هستی ؟پدرام تو را فرستاده ؟-گفتم ساکت برو تو خونه هر کس منو فرستاده صدای بدی خفه ات می کنم .زن با ترس وارد خانه شد دیگه توان راه رفتن نداشت ترس همه وجودش را گرفته بودبی حال به دیوار تکیه داد دستش نمی توانستند کمک کنند به دیوار تکیه بده شل شد و روی زمین نشست.-ببین زنیکه برو تو اتاق اقا منتظر تو هست بلند شو بلند میشی یا بلندت کنم؟زن داد زد دست به من نزن !میام برو میام به زور بلند شد و وارد اتاق رو به رو یا همان اتاق خودش شدپدارم با یه قیافه جدید را می دید بعد 6سال که زندا ن رفته بود و از هم جدا شده بودندترسیدی !سیما؟ فکر نمی کردی از زندان بیام بیرون !منتظرم نموندی طلاق گرفتیبه سلامتی که شوهر هم کردیسیما داد زد :از خونه من برو بیرون برو گمشو!برو-ببینه زنیکه گفتم خفه خون !اقا حرفاشون را بزنن از این طویله میریمسیما:پدرام چی می خواهی از جون منپدارم:جونتوسیما:چی چی میگی؟گمشو بیروندیگه پدرام طاقت نیاورد و بلند شد یک سیلی به گوش سیما زد و هلش داد و پرتش کرد روی زمین ،داد زد:ببین یکتا کجاست ؟ بچم را می خوام بدشسیما گفت :یکتا مرده 1سال پیش بر اثر کرونا مرد. پدرام ابتدا موند تو فکر رفت داد زد :زر مفت نزن ،بگو کجاست یکتا کجاست ؟سیما:برو حسین اباد روستای پدری من اونجا دفنه پیش پدرمپدرام :گفتم رو اعصاب من نرو حوصله ندارم دخترم را می خوام زیر دست ناپدری نمی گذارم بزرگ بشهسیما:نمیدونم چرا نمی فهمی یعنی از اول نفهم بودی میگم مرده حسین اباد دفن شده:چرا مرده پس تو کجا بودی پی عیش و نوشت با شوهر جدیدیت ؟:شوهرم دو سال بعد ازدواجم سرطان گرفت مرد .:ماشالله به زن خوش قدم شوهر اولت زندان شوهر دوم سینه قبرستون  دخترت کرونا مردهدیگه الان کی مونده که بمیره من؟ نکنه من باید الان بمیرمببین خستم کردی من میرم ،پدراو دستش را گرفت تو صورت سیما نگاه کرد چشم تو چشم هم شدنپدرام یهو یاد اولین دیدار تو پارک افتاد 9سال پیش دست سیما را گرفت چشم تو چشم شدن و لبخندی که به هم زدن و شد یک رابطه عاشقانه ازدواج و حضور یکتاپدرام خودش را جمع و جور کرد و با عصبانیت گفت با من میایی حسن برو ماشین را روشن کن بریم حسین اباد:من نمیام حوصله تو را ندارم الان همسرم میاد!:چی چی گفتی ؟مگه شوهر کردی !ماشالله خوب شد من رفتم زندان طلاق گرفتی از این مرد به ان مرد حالم را به هم زدی کثافت!:دوست دارم به تو چه دوستتتتتتتتتتتتتت دارم به تو چهبهتر از تو هست یک کلاهبردار یک شیاددهنتو ببند خفه شودو صدای خرد شدن شیشه امد سیما گوششهاش را گرفت و رفت به بیرون ببرهپدرام گفت حسین بریم بریم دارم میارم بالا من باید برم زندان بهتر از این بیرونهحالم بده قلبم اذیته ؟و صدای افتادن پدرام با صورت به روی زمین و یک اه و تمام شدن زندگیسیما نگاه می کرد و حسین پرید بلندش کرد ولی نتونست و یک ساعت سیما در بیمارستان پشت در اتاق سی سی یود نشسته بود و پشیمان از دروغی که گفته بود.....................#عطیه حزیت 23مرداد1400نوشته شده است</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Tue, 31 Jan 2023 09:31:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمین من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-zti9xk9urf4h</link>
                <description>من به شدت لرز دارم حالم مساعد نیست ،همسرم من را پیش خانم دکتر می برد.با کلی دارو به خانه بر می گردیم ،داروها را می خورم و به سرکوچه که تزریقاتی هستمی روم و امپول می زنم.به شدت بی حال هستم ،توی کوچه زنی را نگاه می کنم در ماشین کنار همسرشنشسته و سالم و سرحال دارند حرف می زنند و می خندند.کمی حس حسادت مرا میگیرد ،خوش به حال این دو نفر زندگی خوبی دارند، سرحال و قبراق به خانه می روند.درخانه را  می زنم همسرم در را باز می کند ،با عجله داخل خانه می روم .هوای دی ماه مغزاستخوان من را می ترکاند،سریع به زیر پتو روی تخت خواب می روم .همسرم بلند می گوید:چای داغ بخور !برایت بریزم بیاورم؟می گویم :نه ممنون !بگذار گرم بشوم .دوباره میگه ببین قهر نکن !الان یک لیوان چای داغمی اورم بخوری تنت گرم می شود سریعتر بهتر می شوی،برای شام هم سوپ گذاشتم .نگاه دور و برم می کنم خودم تنها کسی نیست من مانده ام و شوهرم ؛میگم خدایا مگهمن بنده بدی بودم چرا؟چرا به من یک فرزند ندادی .همسرم کنار تخت ایستاده و نگاه من می کند با تعجب می گوید :اصلا من را نمی بینی؟حالا احساس نخواستم لالاقل نگاه من بکن،میگم لطفا هیچی نگو سرم درد می کند! نگاه عاقل اندر سفیهی می کند و می رود .من هنوز بعد از بیست سال نتوانستم با خودم کنار بیایم اخه چرا ؟خیلی از خانمها بچه ازپرورشگاه گرفتند و بزرگ کردند مثل بچه خودشان نگاهشان می کنند.ولی من نه نمیتوانم به زور به زور شده بچه سالم می خواهم.همسرم از آشپزخانه صدا می زند :ببین خانم زندی  تماس گرفت و گفت :ارمین شما رامی خواد بیایید دیدنش،گفتم:حوصله ندارم!به 6سال قبل بر می گردم در بیمارستان نازایی یزد بستری بودم خانم پرستار گفت: چرااینقدر تلاش می کنی ،تو بچه دار نمی شی اینقدر خودت را زجر نده کلی خانم هستندمتقاضی رحم اجاره ای هستند .تو هم مثل انها 1چرا ناراحتی ؟گفتم من از خودم بچه می خوام معلوم نیست اینها چه کسانی هستند ؟چه نانی دربارداری می خورند؟پرستار گفت :ببین سخت نگیر از روزی که اینها صیغه همسرت می شوند و ما لقاح درازمایشگاه قرار می دهیم و در رحم خانم می گذاریم تو می توانی هزینه نه ماهخوردوخوراک این زن را بدهی!ببین اصلا قرارداد ببند که مراقبت بکنه باور کن خانمها قبول می کنند.من بدبخت قبول کردم و ان زن صیغه همسرم شد و هرماه هزینه کامل دادم ولی از شانسمن بچه مونگول به دنیا امد،من واقعا شوکه شدم .هیچی نمی توانستم بگویم .زنان زیادی بودند بچه سالم به دنیا اوردند ولی من ،از شانس سیاه بخت من بچه مونگول شد .وقتی دیدمش چقدر زیبا بود ،موهای چتری قهوه ای ولی حیف ........همسرم دوباره صدا میزنه :نگفتی به خانم زندی چی بگم؟بگو زنم بیماره !اصلا خودت برو ببینش و بعد بیا من واقعا نمی توانم .باشه من زود می روم و بر می گردم .دوباره من می روم در افکار و اوهام خودم !تمام شدنی نیست ................اپیزود دومسه ماه بعدسلام گل پسر ماه پسر ناز پسر سام عزیزم قشنگ مادر عزیز مادر !سیاوش سام را بغل کن !من بروم شربت بیارم بخوری، راستی تا شربت بیارم بگو امروز چه خبر؟امروز خبرها زیاده یک انجمن تشکیل دادیم ،حمایت از زیبارویان !چه اسم زیبایی !انتخاب کیه ؟انتخاب من !چه عالی بگو :موسس کیه ؟هزینه چطور تامین میشه؟بیا بگیر شربت بخورخب بگو سراپا گوشم !ببین یک اقای امد با خانمش یک زمین داشتند به ما اهدا کردند .انگار یک پسر داشتند بهنام ارمین توی کوچه تصادف می کنه و می میره !خیلی ناراحت شدم خب بقیه اش را بگو!این بچه انگار مونگول بوده ،و اینها بچه دار نمی شدند و این پسر هم از طریق رحم اجارهای خدا بهشون داده بود ولی این هم زنده نماند ،حالا این زمین را قراره مرکز نگهداری بچههای زیبارو کنیم بچه های مونگول،خدا خیرشان بده.واقعا درست میگی خدا خیرشان بده چه بچه بابرکتی بوده ارمین ،منفعتش به کلی بچه رسید.ارمین پسرزیبایی بوده ببین عکسش را،اخ چه خوشگل بوده ...........................میدانی همیشه هر چیزی نباید انطور باشه که ما بخواهیم مصلحت این ارمین همین بودهزمین وقفی برای بچه های مونگول است.درست میگی قبول دارم .خدا را شاکریم زمین برای ما تامین شد .خداروشکر......#عطیه حزیت17شهریور1400نوشته شده</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 17:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خانم یک مهندسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%D9%85-etxbzb1x41by</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمسلامممممممممممم سلام مهناز کجایی؟=سلام خوبی خوش امدی !دلم تنگ شده بود برات !میدونی 4روزه رفتی کرمانشاه و اصلا انگار نه انگار زن داری !!سورنا به سمت من میاد و یک بوسه از پیشانی من بر میداره ،با لبخند میگه :امکان ندارهمن جایی برم تو رو فراموش کنم تو عزیز دل منی مهناز خانم!!=ببین سورنا 4روز تنها بودم واقعا دلم برای حرف زدن با تو لک زده دوست دارم هرچه برتو گذشته برای من بگویی!چشم چشم بروی تخم چشمهام فقط اجازه بده دوشی بگیرم 5ساعت رانندگی خیس عرق شدم الان میام............چای و شربت و شیرینی روی میز می گذارم میوه را می چینم سورنا میاد با لبخندخب خانم عزیز چی بگم=عافیت باشهممنونم سلامت باشی=خب منتظرم بگوخب کرمانشاه بسیار شهر زیبایی بود میدونی اول کرمانشاه کوه بیستون بود وقتی رد می شدم یاد توافتادم .=لبخندی می زنم و میگم :از دست تو با این حس و وحالت !حالا نه این که خیلی کوه کندی تا منو بگیری .سورنا با لبخند میگه:باور کن با اون خسرو پرویز تو همین طور بودهر دو می زنیم زیر خنده !من یاد خسرو می افتم خواستگار سمجی که داشتمو پدر بیشتر موافق خسرو بود و من سورنا را دوست داشتم ،پدر ناچار با سورنا به خاطر علاقه من قبول کرد .اهای خانم کجایی !رفتی تو فکر دارم میگم!=اهان ببخشید بگو گوش میدم هلو هم بردار بخوراره یک سر رفتم طاق بستان چقدر زیباست عاشق اثار تاریخی هستم .ببین یک سر به سازمان مسکن و شهر سازی کرمانشاه رفتم و قراره برای ساخت مسکن ها کمک ما بکنند. خیلی خوشحالم مسئولین خوب با شخصیت و مودب بودندباور کن مهناز همیشه از کردها وحشت داشتم ولی بسیار با شخصیت هستند.،میدونی با لهجه می گفتند:براکم بفرما نان ؛شما مهمان ما هستید تاج سرمابفرما خانه،ما تا جایی که تانستیم کمک خواهیم کرد.کرد مرده و غیرتش و قولشمیدونی مهناز باید بریم کرمانشاه اگر پروژه بگیره و من باید 4سال انجا باشم تو را هم می برم.=باشه توکل به خدا می ریم  شام اماده کنم دوباره میام.بعد شام سورنا گفت من خیلی خسته هستم برم بخوابم ،من گفتم بیا اخرین قسمت اینسریال را ببینیم بعد میریم می خوابیم و بعداز اتمام سریال به اتاق خواب رفتیم .ومن چراغ ها را خاموش می کنم............................#عطیه حزیت18شهریور1400نوشته شده</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 16:58:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خانم یک استادم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%85-h0xrt1dacaxb</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیممینوکلید را به در می اندازد و وارد خانه می شود ،توی حیاط خانه ماشین حمید را که درحیاط پارک کرده است را می بیند ،پیش خودش تعجب می کند چه اتفاقی افتاده ؟چرا اینموقع روز خانه است؟ همیشه ساعت دو ظهر می امد خدا بخیر کند!حتما با جمع اساتیدحرفش شده است .مینو وارد خانه می شود از نحوه دراوردن کفش همسرش می فهمد که عصبانی هست ،حمید روی کاناپه طوسی رنگ دراز کشیده است و دستها روی سینه قفل کرده و اصلاتوجهی به امدن مینو نمی کند.مینو کیف را روی میز نهار خوری می گذارد و به سمت حمید می رود .حوصله مانتو در اوردنرا ندارد .فعلا برای او مهم این هست ببیند مشکل چه هست و چه موضوعی حمید را ازارداده است .کنار حمید روی کاناپه به زور خودش را به زور جابه جا می کند ،دستی به صورت حمید می کشد=سلام اقا حمید خسته نباشی !چه خبره ساعت 11 خونه هستی ؟حمید به زور میگه :سلام حوصله ندارم ول کن و می چرخد به سمت دیگر،مینو کمی خودش را جمع و جور می کند و بلند می شود و به سمت کمد کنار در ورودی می رودکه مانتو را در بیاورد.هنوز دو قدم نرفته حمید می گوید:نری زنگ بزنی به سعید و پرس و جوهر چه هست به خودم مربوطه فعلا زبان به دهان بگیر تا ببینم چه می شود .=این چه حرفیه می زنی ؟کی من دخالت کردم به کار تو !به من چه مربوط هر کاری می خواهی انجام بده!مینو به سمت اشپزخانه می رود تا برای ظهر غذایی درست کند .تلفن حمید زنگ میخورد ولی جواب نمی دهد هر کسی هست خیلی سمج ایستاده و حاضر به قطع کردنتلفن نیست .مینو یواش به سمت موبایل می رود، بله !اقا سعید هست دوست حمید  ولی جرات برداشتن و پاسخ دادن را ندارد.مینو میوه را از یخچال در می اورد و در ظرف می چیند و همینطور که می چیند یاد چیدناولین میوه خواستگاریش می افتد.........سلام خانم ایزدی خیلی خوشحالیم که اجازه دادید برای حمید خدمت شما برسیم ،مامانبا چه خوشحالی می گوید منزل خوتونه اینجا متعلق به شمایهمامان حمید با خوشحالی می گوید:باور کنید وقتی حمید گفت مادر باید یه سر برم کرمانعروس تو از کرمان هست ،خیلی خوشحال شدم .ما کجا زنجان کجا و کرمان کجا؟مامان گفت :یه عذر خواهی بکنم ایه چوقوت ها ایقدر صدا میدن شرمنده ! دیگه پرنده در قفس همینه !من به مینو گفتم :ای پسر از زنجان میایه اینا ترک هسته هرچه ماله کرمانه بخر بخر تااشنا بشن .والا گفتم تو ای کماجو اب گرمه بگذاره شب پیش هم باشیم.مامان حمید با خوشحالی گفت :ممنونم خیلی متشکرم ما هتل در کرمان رزرو کردیم،فقط امدیم هر دو خانواده آشنا بشوند و دوباره مزاحم می شویم .مادر میگه :ببخشید مینو جان چای بیاور !من که حمید را در دانکشده کرمان می شناختمولی دیدنش در لباس خواستگاری خوشگلی مضاعفی داشت .صورت گرد و پوست سفیدو چشمهای رنگی و موی قهو های حمید را هر دختری توی دانشکده وسوسه می کرد کهبه حمید جواب بله را بدهد.مادر حمید هم زیبا بود کلا این ترک ها زیبا هستند چه زنان و چه مردان انها ولی نمیدونمچرا دلم شور میزنه ،خانم علیخانی همسایه ما امروز قبل آمدن حمید به من گفت :ببینترک ها خوب هستند ولی از اینها دختر بگیرید زنان دست پنجه داری دارندولی مردان تند وسخت گیری دارند.من ان روزها عاشق زیبایی حمید شده بودم دوره فوق لیسانس تاریخ با هم بودیم !منعلاقه من به تدریس بودم و به اموزش پرورش تقاضا دادم و دوره تربیت معلم گذراندم و معلمتاریخ دبیرستان شدم .ولی حمید دکترا تاریخ تمدن را گرفت وراهی تدریس دردانشگاه زنجان شد .امروز که 5سال از ازدواج ما گذشته حرف خانم علیخانی هر روز برای من تکرار می شودمردان ترک سخت گیر هستند و دقیقا حمید سخت گیر هست و همیشه من کوتاه آمدم.صدای زنگ خانه من را از افکار خودم خارج می کند و در ایفون تصویر سعید را می بینمو می گویم حمید:حمید!بیداری سعید هست پشت در خانه!جواب نمی دهد ،خودم جلوی در خانه می روم و سعید جریان را برای من توضیح میدهد جدال حمید با استادیار تاریخ در قبول پذیرش پایان نامه خانم محمدی باعث این همهجدال شده است.به داخل خانه بر می گردم میوه برای حمید می اورم و هر چه صدا می زنم حمید کم محلیمی کند،ولش می کنم زیر غذا خاموش می کنم و به اتاق خواب می روم و استراحت می کنم.مینو مینو بیا ببین کاربافو!=اه حالم بد شد برو کنار مهدی!مینو کابافو نمی بینی ؟خب بیا پختو رو درخت ببین!=مهدی ببین زرده شب داره میایه بیا برگردیم اییییییییی صدای اسپریچو اوههههههههه دلم واشدمینو نرو زنجان دلم برات تنگ میشه قلبم بسته میشه اوسا نمی تونوم بیام  تو خودتمیدونی راه دوره بمون با حمید کرمان!مهدی جان نمیشه ،باید برم شوهرمه تو بیا بهم سر بزن .!5ساله اینجام تنها بدون فامیل فقط خانواده ایزدی را ماهی یک بار می بینم ،این هم که چند وقتی یک بار همینه واقعا مردم شرق کشور با بقیه فرق می کنند.کرمان کجا زنجان کجا !شماره تلفن مشاور را پیدا می کنم و تصمیمی می گرم عصری برم پیش مشاوراز کم محلی و عصبانیت های مدام حمید خسته شده ام!به قول مادرم مرد ترک و لر و فارس و بلوچ نداره 1دخترم مرد مرده !زود جوش میارهزنه که مثل اب روی آتش می مونه !تو باید تحمل کنی صبور باش .من واقعا نمی تونم مثل مادرم صبور باشم نمی تونم نمی تونم توانم کم شده است،خدایا کمکم کن !من کسی را ندارم .حمید را برای نهار ساعت 4صدا می زنم جواب نمی دهد!من هم ول می کنم می رم بیرونپیش سمیرا دوستم و دو ساعتی با هم هستیم.سمیرا سنگ صبور من هست !کلی صحبت می کنیم و مرا آاروم می کند .با یک دسته گلخانه بر می گردم توی گلدان گل می گذارم و حمید را بیدار می کنم .حمید ارومتر شده و برای من جریان جر و بحث با اساتید را تعریف می کند !این که نمیتوانسته پایان نامه ناقص خانم محمدی را تائید بکند و نکته مهم این بوده استاد محمدیخیلی سفارش برادر زاده خودش را کرده بوده ،و این باعث عصبانیت حمید شده بود.خدا رو شکر ارومتر هستیم هم من هم او  به حمید می گویم بریم زینبیه من نذری بکنمخدا به ما سلامت و ارامش بده .واقعا زینبیه ارامش بخش هست ، بعد دعا و نماز بر میگردیم و می رویم شام بیرون و اخرشب به خانه باز می گردیم .تلفن پیغام گیر پیامی داشت من گوش می دهم: سلام ابجی کجایی ؟ من آمدم بادوستان برم تبریز گفتم سر راه ببینمت من با موبایل تماس گرفتم  خاموش بودی !حتما بامن تماس بگیر با بچه ها پارک جنگلی زنجان هستیم بیا ببینمت .چه خبر خوشحال کننده ای با حمید به پارک جنگلی می رویم جمعیت غلغله هست ،همه کنار هم در حال تعریف و بگو بخند هستند . به مهدی زنگ میزنم ادرس می گیرم و پیش او می روم  ،بوی برادر مثل بوی پدر هست چه حس خوبی هست .کلی تعریف می کنیم و هر چه اصرار می کنم دوستان مهدی به منزل ما نمی آیند .منهدیه به مهمانان چاقوی زنجان می دهم که به کرمان ببرند و انها به من کلمپه و لوز پستهو لوز بادام می دهند ،عاشق کلمپه هستم واقعا هیج کجا مثل کرمان نمی پزند. با مهدیروبوسی می کنم و به خانه بر می گردم ، دیگه نزدیکی های چهار صبح هست .به اتاق خواب می روم و من چراغ ها را خاموش می کنم.#عطیه حزیت18شهریور1400نوشته شده</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 16:55:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختراضافی7</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86406331/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%DB%8C7-dmsq9ctucpnk</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیممهسا در چنگال ان مرد بی صفت اسیر شده بود ،خیلی تلاش می کردکه خودش را نجات بدهد ولی نمی شد .مهسا فقط گریه می کرد و هیچ کاریاز دستش بر نمی آمد .یک مرتبه فتنا داد زد کمک کمک کنید ،مرد بیرون دوید و مردانی مسلح داخل خانهبودند .خانمی وارد اتاق شد لباسهای هسا را تنش کرد و او را به بیرون برد.خانم میرباقری توی ماشین منتظر مهسا بود تا او را دید بغلش کرد و فقط مهسا گریهتازه مهسا فهمید از چنگال چه گرگ صفتانی آزادش کردند.خانم میرباقری پرسید :به جایی دست زد اسیب دیدی؟مهسا با گریه گفت :نهتا لباسم را در اورد شما امدی!خانم میرباقری گفت در موبایل تو شنود بود تا فهمیدیم سریع خودمان را رساندیمخدا به ما رحم کرد وگرنه آسیب می دیدی من جواب مادر چه میدادم ؟مهسا اشک می ریختیک هفته بعد.....تلفن مهسا زنگ خورد و مهسا جواب داد:خانم مهسا عظیمی ؟=بله خودم هستم-من خانم زاهدی هستم و برای امر خیر می خواهم مزاحم بشوم=ببخشید من شما را نمی شناسم شماره من را چه کسی به شما داده؟-خانم جلالی دادند در مسجد شما را دیدم=خانم جلالی !اه بله شناختم ،در خدمت شما هستم .مهسا گوشی را قظع کرد داد زد مامان بیا خبر خوش خواستگار دارمخانم زاهدی عصر می آیند اینجا !مادرمهسا گفت:خدا را شکر به قول خانم ماردلوس خوبه یک بار در کلیسایی ماعروسی افتادو زد زیر خنده ..ساعت4عصر خانم زاهدی با مردی زیبا و قد بلند امد و گفت :من با کوروش آمدمپسرخواهرم هست و مادرش مرحوم شده من جایی مادرش هستم .کوروش35ساله هست شاغل هست و خانه دارد و ماشین  و ..مهسا پرسید :شغل ایشون چیه؟خانم زاهدی گفت :جدیدا در درفترخانه ازدواج که بغل دست شما هستمشغول کار شده و حاج ـقت شما را معرفی کرده من هم از خانم جلالیپرسیدم شما را تاییدکردند.مهسا لبخندی زد و رفت چایی بیارورد برای آقا داماد ،مادر پشت سرشرفت آشپزخانه و گفت :نظرت چیه ؟مهسا با خنده گفت»:مادر دیگه دختر اضافیت رفت!صدای خنده مادر بلند شد ......................عطیه حزیت17مهر1400نوشته شده است</description>
                <category>عطیه حزیت</category>
                <author>عطیه حزیت</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 09:37:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>