<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیده ریحانه احمدزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_86505710</link>
        <description>دانشجو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1760295/avatar/IFrVIO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیده ریحانه احمدزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_86505710</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ی سوم~دریای متلاطم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86505710/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B7%D9%85-ggfqzkphjsqr</link>
                <description>به نام خالق پیدا و نهان سلام!دوست قدیمی، یادت هست زمانی را که گفتم جلوی ترس هایم می‌ایستم و ایستادم؟ هنوز هم ایستاده‌ام و دنیا جای جالبی است وقتی یک پرده‌ی دیگر از ترس هایم را برای لحظه‌ای کنار میزنم. البته بگذار بگویم که گاهی این پرده کنار زدن، جانم را به لب می‌رساند. ارزشش را دارد..هر روز که می‌گذرد، بیشتر می‌فهمم که ارزشش را دارد تحمل این دردها...در این چند ماهی که از جایم بلند شدم، به دنبال خیلی چیز ها گشته‌ام. در کوچه پس کوچه‌های این دنیا بدنبال گمشده‌هایم بودم و شاید باور نکنی وقتی بگویم تکه‌های گمشده‌ در این دنیا چقدر زیاد است. و شاید باور نکنی وقتی بگویم تعداد کسانی که بدنبال این تکه ها هستند و آمدند که با هر سختی‌ای شده، تکه‌هایشان را پس بگیرند، چقدر کم است...در نامه‌ی قبلی به تو گفتم که مدت‌ها در گوشه‌ای به تماشای ساکنان این دنیا نشستم. و حالا، می‌دانم که همه به نوعی در این جهان گمشده‌اند. بعضی‌هایشان نمی‌دانند. خیلی ها از گم شدن خود مطلع هستند ولی ترسِ دردِ تغییر و پذیرفتن آن، باعث شده حواس خود را با چیزهای بیهوده پرت کنند تا بلکه فراموش کنند. عده‌ای می‌دانند و می‌خواهند که پیدا کنند اما در این دریای متلاطم، آنچنان بیهوده و ناآگاهانه دست و پا می‌زنند به خیال شنا که هِی بیشتر و بیشتر گم می‌شوند. افرادی هم هستند که با آگاهی به این گمشدگی، در ازای پیدا شدن، این درد را متحمل می‌شوند.دوست قدیمی، حرف از آدم‌ها شد. کج فهمیِ بعضی از آدم های این دنیا، دلگیرم می‌کند. وقتی با آرامش با هم سخن می‌گویند، در نهایت همه یک چیز را بیان می‌کنند اما باز هم سر مسائل احمقانه‌، در سر و کله‌ی هم می‌زنند. گاهی در میانشان، آدم‌های دنیای خود را می‌بینم و نمی‌دانم چطور آن ها را از این هرج و مرج ها، خارج کنم. راستش را بگویم؟ در تصور من، این دنیای غریبه، دریای طوفانی ای ست که همه را به سمت گردابی بزرگ می‌برد. همه محکوم به فنا هستیم تا وقتی بفهمیم و راه رهاییِ خود را پیدا کنیم.دوست قدیمی، کتمان نمی‌کنم. در این روزها، گاهی خیلی می‌ترسم. ترس از این همه تغییر که دور خودم جمع کرده‌ام. از تحمل درد جدا کردن این تکه‌های قلابی که تلاش می‌کردم &quot;من&quot; را با آنها پر کنم. گاهی از تنها بودن در مسیر این سفر خسته می‌شوم. گاهی با اینکه می‌دانم کسی در خانه منتظر رسیدن من هست و من هم منتظر رسیدن به او، سختیِ راه،  درمانده‌ام می‌کند. چه می‌توان کرد؟ امید برای کسانی ست که سختیِ مقابله با عادت را تحمل می‌کنند. من مدت‌ها به عادت کردن، عادت کرده بودم و حالا شاید زمانش رسیده برای مدتی به این درد و سختی، عادت کنم.  دوست قدیمی، می‌دانم این درد پایانی دارد. می‌دانم پایان این درد، رهایی است. برای رهایی باید سبک باشی؛ سبک و مقاوم. هرچه سبک تر شوی، کمی بالاتر می‌روی تا زمانی که به رهایی برسی.. و این دنیا، دوست قدیمی، این دنیا آدم را سنگین می‌کند؛ سنگین و شکننده. آدم ها یا باید به این سنگینی و شکنندگی دل بدهند و هی سنگین تر شوند و به دنبالش بیشتر پایین بروند، یا اینکه این درد سبک شدن را آنقدر تحمل کنند تا رها شوند. دوست قدیمی، تو مرا از همه بهتر می‌شناسی، بنظرت من توان این تحمل را دارم؟ _دوست دارت، دخترک مسافرپ.ن:«هرگاه از سختیِ کاری ترسیدی، در برابر آن سرسختی نشان ده؛ رامت می‌شود.» </description>
                <category>سیده ریحانه احمدزاده</category>
                <author>سیده ریحانه احمدزاده</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 06:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی دوم~بدهکار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86505710/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-plvhc4twu7xg</link>
                <description>                         به نام خالق پیدا و نهانزندگی عزیزم...   مدتی می‌شود به هر سمت که می‌روم، یک «زندگی به من یه.... بدهکاره.» می‌بینم. من هیچوقت تصور نمی‌کنم تو چیزی به من بدهکار باشی؛ نه به این معنی که همه چیز رنگارنگ و عالی‌ست. بلکه فکر می‌کنم کم و کاستی ها تقصیر خودت نیست. مثل خیلی از نقص های خودم که وجودشان را انتخاب نکردم و شاید توان تغییر خیلی از آنها را هم نداشته باشم؛ بدون توجه به اینکه چقدر برای تغییر، تلاش می‌کنم‌.     من، تو را مثل یک بچه‌ی کوچک می‌بینم که دستش را به دستم و خودش را من سپرده. چطور می‌توانم از یک بچه طلبکار باشم؟ در ذهنم، من همیشه بدهکارت می‌مانم. بدهکار کاری که باید انجام می‌شد؛ سکوتی که باید شکسته می‌شد؛ مسیری که باید عوض می‌شد؛ دستی که باید گرفته می‌شد؛ مکانی که باید دیده می‌شد؛ فرصتی که باید غنیمت شمرده می‌شد؛ آدمی که باید رها می‌شد...چگونه این همه غفلت را برایت جبران کنم؟    گاهی خشمگین بودنت، قابل درک است. اگر اینگونه حساب‌مان را صاف می‌کنی، حرفی نیست. در نهایت من تماما بدهکارت خواهم ماند._دوست دارت، دخترک مسافر </description>
                <category>سیده ریحانه احمدزاده</category>
                <author>سیده ریحانه احمدزاده</author>
                <pubDate>Fri, 14 Oct 2022 13:22:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ی اول~مسافر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86505710/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-bidxohjo5yw7</link>
                <description>به نام خالق پیدا و نهان  دوست قدیمی، این نامه را برایت می‌نویسم تا در روز های آینده سردگم نشوی.  احتمالا می‌دانی که چند سال پیش خود را در هیاهوی جهان گم کردم. به دنبال تکه های گم شده‌ام، وارد جهانی شدم که به من تعلق نداشت. برای من در آسمان آنجا نوری نبود. راهی وجود نداشت. دلسوزی هوایم را نداشت..تنها من بودم و تکه های وجودم. سرگردان در آن دنیای جدید، ترسان از غوغای اطرافم، درحالی که محکم دست آرزوهایم را گرفته بودم، امیدم را جایی میان تاریکی گم کردم. بعد از آن فهمیدم که شاید امید، همیشه مهم تر از آرزوهای کوچک و بزرگ باشد. بعد از آن فهمیدم که دیگر قدم برداشتن برایم دشوار است. بعد از آن دیگر علاقه‌ای به پیدا کردن تکه های &quot;من&quot; نداشتم. بعد از آن آرام آرام آرزوهایم را رها کردم. بعد از آن یک لاشه شدم در گوشه‌ای، فارغ از تلاطم جهانی که مال من نبود.  ماه ها نشستم و آدم ها را تماشا کردم. دوست قدیمی، در این دنیا، کسی به بودن ها توجه نمی‌کند. کسی هوای آرزوها را ندارد. کسی به امید نیاز ندارد. کسی احتیاج به تکیه‌گاه ندارد. آنها فقط در انتظارند. در انتظار روزی که شاد باشند؛ روزی که آزاد باشند؛ روزی که کار ها آسان باشد؛ روزی که تمام شوند...  راستش را بگویم؟ من از  این جهان یاد گرفتم  که منتظر باشم. منتظر تکه‌هایم تا برگردند. اینبار بالغ‌تر بیایند و مرا بلند کنند. منتظر آرزوهایم تا دستم را بگیرند؛ منتظر جهانم تا خودش به دنبالم بیاید...  راستش را بگویم؟ کم کم این جهان داشت قابل تحمل می‌شد. جسمم، بی‌جان بودن را پذیرفت و بعد از چشمانم، ذهنم هم به تاریکی عادت کرد. افکار گذشته را جایی در پستوهای ذهنم، زندانی کردم و بی‌توجه به آنها، به افکار غریبه‌ و ناآشنا خوش‌آمد گفتم اما...  من تمام وجودم را از دست داده بودم و بعد از آن، با تمام توان از تنها باقی‌مانده های منِ قبلی، فرار می‌کردم. منِ جدید خیلی هم شبیه &quot;من&quot; نبود اما می‌توانستم تلاش کنم تا شبیه او شوم؛ شبیه مردم این جهان. دوست قدیمی یادت هست که سال ها پیش به من چه گفتی؟ «تغییر اگر ناخودآگاه باشد، آسان است اما اگر خودآگاه‌مان بوی تغییر را حس کند، دیگر حتی فکر کردن به آن هم سخت است.»   این منِ جدید، روزهای خوشی را می‌گذراند. راستش را بگویم به &quot;من&quot; هم بد نمی‌گذشت اما این تکه ها، با پازل من جور نمی‌شد. این من، &quot;من&quot; نبود. کلافه و ترسان، در میان جولان  منِ جدیدِ نوپا، صدای آخرین تکه های آن منِ آشنای قدیمی از جایی دور می‌آمد. صدای درونم که مدت ها سعی در نادیده گرفتنش داشتم، اینبار بلندتر از همیشه بر سرم فریاد می‌زد....اگر خودآگاه‌مان بوی تغییر را حس کند دیگر حتی فکر  کردن به آن هم سخت است... ...  مدتی می‌شود که دیگر به تماشای آدم های این دنیا نمی‌نشینم. مدتی می‌شود که روی پاهای سستم ایستاده‌ام و در گرگ و میشِ غبارآلود، به دنبال تکه های پازلم در این جهان غریبه‌ی آشنا هستم.   راستش را بگویم؟ من هنوز هم درس انتظار را همراه خود دارم...منتظر روزی که آماده رفتن هستم. شاید هیچوقت این پازل کامل نشود. شاید هرگز تکه های قدیمی‌اش پیدا نشود و با قطعاتی نو، جایگزین شود. اما روزی می‌رسد که &quot;من&quot;، خود را پیدا کرده و آماده رفتن به خانه‌ است.   من در این دنیا، مسافر هستم. مسافر ماندنی نیست، دل نمی‌بندد، در آبادیِ غریب برای سال های دور آرزو نمی‌سازد.  این را هم بگویم؟ گاهی در ذهنم، به گم شده‌های جهانم فکر می‌کنم. به این سرنوشت های معلق. آیا به مقصد نهایی این سفر خواهیم رسید؟دوست قدیمی، این نامه را برایت نوشتم تا خداحافظی‌ای باشد برای بی‌خبر رفتنم. _دوست دارت، دخترک مسافرپ.ن:«مسافر، مسافر است.                                                        وقت استقبال هم می دانی که یک روز باید بدرقه اش کنی…دل نبند …تا جایی که می توانید سفر کنید.به دور دست ترین جاهایی که می توانید بروید؛تا زمانی که می توانید.یادتان باشد،زندگی برای زیستن در یک نقطه نیست!»•ناشناس</description>
                <category>سیده ریحانه احمدزاده</category>
                <author>سیده ریحانه احمدزاده</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 19:52:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>