<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگارتایمز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_86514665</link>
        <description>منو با #نگارتایمز می‌تونین در اینستاگرام دنبال کنین❤️دست‌نوشته‌ها و عکس‌هایی که ۰تا۱۰۰ کار خودمه❤️ همراهی‌تون باعث افتخاره❤️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:06:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1477691/avatar/AWemTJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگارتایمز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_86514665</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی چراغ اولین ورودی روشن شد.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%B4%D8%AF-jmjx4omi3ejj</link>
                <description>دستشو به سرش نزدیک می‌کنه، سعی می‌کنه هر طور شده یه راه ورودی پیدا کنه اما آروم و بی‌صدا. انگار نمی‌خواد ذهنشو بیشتر از اینا مشوش کنه. چراغ اولین ورودی روشن میشه و این یعنی تونسته به ذهن راه پیدا کنه. شروع یه اتفاق هیجان‌انگیز بدون هیچ دردسری. قصد کرده زیر و بمِ حس و حالِ سلول‌های مغزی رو در بیاره، نوک انگشتش اولین سلول رو قلقلک میده، سعی میکنه احساسش رو برانگیخته کنه! شده محرک، شده کاسه‌ی داغ‌تر از آش. انگار عزمشو‌ جزم کرده یه امروز حسِ ترس، خشم، نفرت، دوستی، حسادت و خلاصه هر چی حس خوب و بد توی این دنیا هست رو زیر پوستِ انگشت سبابه‌ش با تموم وجود حس کنه. یه امروز فضولیش گل کرده می‌خواد ببینه حرف حسابِ این حِسای متناقض چیه؟در یه چشم به هم زدن دستشو روی سر تموم حسای دنیا می‌کشه، دیگه انگار یه دونه انگشت برای لمس این همه حسِ خوب و بد کفایت نمی‌کنه. دستش به عشق که می‌رسه ضربان قلبش تند میشه خون با آخرین سرعت توی رگهاش شروع به دوییدن می‌کنه. یه لحظه سرش داغ میشه یه لحظه ســرد!اما تا میره سمت نفرت، می‌بینه سر انگشتاش داغ شدن، رگهای بدنش دارن واکنش بدی نشون میدن. مثل اینکه یه دستور اشتباه داره کل سیستم مغز رو بهم می‌ریزه. چیزی نمی‌گذره که صورتش میشه کوره آتیش، میشه سراسر خشم. با خودش میگه این حسا هم عجب تاثیرات غریب و بعیدی دارن. یهو لابلای سلولای روشن و تاریک ذهنش دستش می‌خوره به یه حسِ خوبِ آشنا.حس دوستی. همون حسی که ریتم قلبشو منظم می‌کنه، نمیذاره تندتر یا کندتر بزنه. به خودش میاد می‌بینه این حس از دو تا راه داره خودشو به قلبش نزدیک می‌کنه، دقیق‌تر میشه یه راه مال خودشه اون یکی راه متعلق به دوستش. یه حس متقابلِ شیرین. این بار کنجکاویش برای تستِ طعم و مزه حسای مختلف اونقدر زیاد شده که نمی‌تونه بی‌خیالِ این کشفِ مهیج بشه، پس دوباره آروم آروم دست می‌بره به سلول‌های ردیف پایین‌تر تا ببینه دیگه چی عایدش میشه. در کسری از ثانیه زیر پوست نازکِ انگشتای ظریف و نحیفش یه چیزی حس می‌کنه، چیزی که مردمکِ چشماشو گشاد و گشادتر میکنه و باعث میشه قلبش دوباره شروع کنه به تند زدن طوری که اگر جلوی این کوبشِ تندِ قلبشو نگیره، ممکنه هر آن پس بیفته!وای خدایا این دیگه چه سمیه؟؟مطمئن میشه دستش به حسِ ترس اصابت کرده، ترسی که به لابلای تارو پود وجودش رخنه کرده و داره دونه دونه‌ی سلول‌ها رو از پا در میاره. انگار یه انبار افکار منفی هم همون‌ جا پیدا کرده و داره مأموریت جدیدِ خودشو با اون افکار پوچِ بی سر و ته شروع می‌کنه. انباری که باعث شده روز به روز، لحظه به لحظه قوای این حسِ مسخره رو قوی و قوی‌تر کنه!یکم دیگه به ماجراجویی‌ش ادامه میده تا بالاخره از زیر خروارها سلول پوسیده حسادت رو پیدا میکنه. همون حس غریبِ ناآشنا که خدا نکنه تخمش کاشته بشه دیگه جلوی تکثیرش رو نمیشه گرفت. آروم برش میداره می‌خواد از در دوستی وارد بشه اما بی‌فایده‌ست با یه حرکت ناشیانه و دشمن گونه نشون میده که اگر کار به کارم داشته باشی بد می‌بینی. پس بی‌خیال این یکی میشه و پرونده این کشف پر شور و هیجانش رو برای همیشه می‌بنده!دوستدار شما #نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 20:57:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی شبیه خودت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-xriu4wkuvx4q</link>
                <description>گاهی با همه شلوغی‌های دور و برت، با تموم پیامهای خونده و نخونده و تماس‌های داشته و نداشته، به خودت میای می‌بینی احساس تنهایی می‌کنی شاید این حس در لحظه یا وسط یه روز خسته کننده سراغت بیاد اما خب بی‌هوا میاد و برای سرک کشیدنش از هیچ‌کس اجازه نمی‌گیره. این حسِ لعنتی درست وسط ازدحام روز شبیخون می‌زنه به افکارت. یهو چشماتو باز می‌کنی و خودتو روی نیمکت سردِ پارک نشسته می‌بینی. یه لحظه خودت خودت رو نمی‌شناسی میگی واقعا منم؟ آخه یه روزایی از تنهایی فراری بودی، به کسی که تنها می‌اومد پارک یا سینما با تعجب نگاه می‌کردی مگه میشه؟ اما امروز خودت رو توی پارک تنها دیدی. دقیقاً یکی شبیه خود خودت، راستی اصلا باهات مو نمی‌زد، مثل تو کیفشو سمت راست شونش انداخته بود، موهاشو فرق کج کرده بود، کتونی‌های مشکی پوشیده بود حتی نگاهش از پشت عینک عین خودت بود. از بالا تا پایین خوب نگاش کردم گفتم شاید اشتباه می‌کنم اما نههه خودت بودی! خودِ خودت که چشم دوخته بودی به تک تک عابرای پیاده. داشتن از جلوت رد می‌شدن، بهشون نگاه می‌کردی اما عمیـق نه! چون حواست پرت دنیای خودت بود. ذُل زده بودی روی صفحه گوشیت دِ آخه مگه اون ماسماسکِ بی‌جون چی داشت که این‌طور چشماتو از پشت عینک ریز کرده بودی؟  دیدم داری لیست دوستاتو بالا و پایین می‌کنی، انگشتت سمت هر اسمی که می‌رفت به ثانیه نکشیده انگار پشیمون می‌شدی! دنبال یه اسم می‌گشتی، یه اسمی که بتونی دکمه برقراری تماس رو فشار بدی و هنوز سلامت رو گفته یا نگفته، تنهاییت رو باهاش تقسیم به دو کنی! اما انگار گشتنت بی‌نتیجه بود. اگر اشتباه نکنم تا آخر لیستِ مخاطبین هم رفتی اما ترس، تعارف یا شایدم چیزای دیگه باعث شد تنهایی رو توی اون لحظه، روی همون نیمکتِ آهنی که حالا شده بود پناه خستگیت ترجیح بدی.  صدای بوق ماشینای تو خیابون گه‌گاه چرت فکرتو پاره می‌کرد و عصبانیت می‌دویید زیر پوستت انگار خروس بی‌محل سر صبح سر و صدا راه انداخته باشه. آخه دوست نداشتی برگردی به واقعیت. تازه فهمیدم عجله هم داشتی! عجله برای بیرون زدن از دنیای سردِ واقعی و رفتن به عالمِ گرم و شیرینِ خیال.  یکمی خودتو روی اون نیمکت خاکستری رنگ و رو رفته‌ی پارک جابجا کردی بعدش زنگ گوشیتو روی حالت بی‌صدا گذاشتی تا شر هر چی فکر مزاحمه از سرت باز کنی. دوباره دست به کارِ فکرکردن شدی. منم حسابی رفته بودم تو نخت... این بار غرق شدی، خیلی عمیق‌تر از دفعه قبل. شاید اگر متر همراهم بود و می‌تونستم ارتفاع این عمق رو اندازه بگیرم از چندین و چند صد متر عبور می‌کرد و به کیلومتر می‌رسید. اما با این همه به قیافت می‌خورد که اون لحظه حس آزادی و رهایی داشته باشی. شاید اگر هیچ عابری اون یک ساعت از کنارت گذر نمی‌کرد، شاید اگر هیچ ماشینی توی خیابونِ رو به روی پارک رفت و آمد نمی‌کرد، خلوتت با خودت بیشتر از چند ساعت به درازا می‌کشید... اما عجب خلوتی بود این خلوت دو نفره! خودت با خودت. دوستدار شما #نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 20:53:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جنس بعضی آدم‌ها خوشم نمی‌آید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-jhhgzomswyoa</link>
                <description>از جنسِ بعضی آدم‌ها خوشم نمی‌آید،چون به هیچ وجه خودشان نیستند.چون با حرفهای پوچ و بیهوده‌شان بر روی اعصاب دیگران راه می‌روند.چون بی‌منطق‌اند.چون بویی از احساس نبرده‌اند.چون آدمی را در شرایط سخت درک نمی‌کنند.چون هیچ تلاشی برای هدف‌های دور و نزدیکشان نمی‌کنند.چون به زمین و زمان فحش می‌دهند.چون همیشه بقیه را مقصر می‌دانند.چون فکر می‌کنند با پول می‌شود همه کار کرد.چون با پولشان احترام می‌خرند.چون نوکیسه و تازه به دوران رسیده‌اند. چون گروه‌ خونی‌شان با من یکی نیست. چون تظاهر می‌کنند که دیگران برایشان مهم هستند امـا در واقعیت پشیزی برای دیگران ارزش قائل نیستند.چون فقط به فکر منفعت شخصی خودشان هستند.چون از چوبِ زورگویی‌شان استفاده می‌کنند.چون پارتی بازی می کنند.چون همه چیز را در ظاهر آدمها می‌بینند.چون یادشان می رود که چه خوبی‌هایی در حقشان انجام شده.چون فقط به فکر وقت و هزینه‌ی خودشان هستند.چون دیگران را کوچک می‌بینند.چون همیشه نگاه بالا به پایین دارند.چون راه و بیراه همه آدم‌های اطرافشان را ندانسته قضاوت می‌کنند.چون کاری به کارشان نداریم، اما ول کنِ ما نمی‌شوند.چون سرشان مدام در زندگی بقیه چرخ می‌زند.چون همیشه در حال ناله و گله و شکایت‌اند.دوستدار شما #نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 23:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌خیالِ روزهایی که...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-id1bmytz4dv5</link>
                <description>بی‌خیال روزهایی که ای کاش بهتر می‌گذشت.بی‌خیال روزهایی که من در آن روزها خودم نبودم.بی‌خیال روزهایی که دلم بی پروا چیزی را طلب می‌کرد که از آنِ من نبود.بی‌خیال روزهایی که دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت.بی‌خیال روزهایی که جوانی‌ام نام داشت.بی‌خیال روزهایی که هدر رفت و پشیمانی به جا گذاشت.بی‌خیال روزهایی که پای صحبت و درد دلِ خیلی‌ها بی‌منت نشستم.بی‌خیال روزهایی که به هر کجا رفتم به درِ بسته خوردم.بی‌خیال روزهایی که نمی‌دانم از کجا و چگونه شروع شدند.بی‌خیال روزهایی که نفهمیدم زندگی ارزش غصه خوردن ندارد.بی‌خیال روزهایی که می‌توانستم طعمِ موفقیت را بیشتر بچشم.بی‌خیال روزهایی که شکست خوردم و ناامید شدم.بی‌خیال روزهایی که بی‌مهریِ اطرافیان را دیدم.بی‌خیال روزهایی که ای کاش‌ها و حسرت‌ها وردِ زبانم شده بود.بی‌خیال روزهایی که از فکرم گذشتند اما از دلم نه.بی‌خیال روزهایی که ترس مانع رسیدن به آرزو‌هایم شده بود.بی‌خیال روزهایی که نمی‌دانستم از زندگی چه می‌خواهم.بی‌خیال روزهایی که بیهوده به مقایسه زندگی خودم با بقیه پرداختم.بی‌خیال روزهایی که وقتم را در جای درست سرمایه‌گذاری نکردم.بی‌خیال روزهایی که این پا و آن پا کردم.دوستدار شما #نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 22:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدیده‌ی جدیدِ ازدیـادِ غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D9%80%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%BA%D9%85-xhsoijecgay4</link>
                <description>چه خوب که روزهای جان‌فرسـا می‌گذرند، چه بهتر که نمی‌مانند!(نه غصـه‌ها و نه قصـه‌ی آن غصـه‌ها...)که اگر می‌ماندند، اگر جاخوش می‌کردند میان روزمرگی‌هایمان وااااویلا می‌شد.واااای اگر قصد می‌کردند لابلای هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌های آدمی همین‌طور تکثیر شوند چه برسرمان می‌آمد؟؟اگر زبانم لال این موجودات بی‌رحم (غم‌ و غصه‌ها را می‌گویم) قرار بود کنار ما شب را به صبح و صبح را به شب وصل کنند آن‌وقت چه باید می‌کردیم؟گهگاه ناشکری به درگاه حق می‌کنیم و از فلان غصه‌ به او شکایت می‌کنیم، از اوضاع و احوال گلایه می‌کنیم و کاسه صبری که لبریز شده به نشان اعتراض به پیشگاهش می‌بریم، اما دیری نشده آوارِ غم‌های دیگر هم بر سرمان فرو می‌ریزد و به یکباره با پدیده‌ی ازدیـادِ رنـج مواجه می‌شویم!با پدیده‌ای که این روزها از کمیابی به زیادیابی تغییر کاربری داده است. پدیده‌ای که به لطف این ایام بیش‌تر از پیش با آن مواجه می‌شویم و تنها کاری که از ما ساخته است، این است که همچون طفلی صغیر و متحیر به چشمان لامروتش ذُل بزنیم و آن‌قدر ما نگاه کنیم و او‌ نگاه کند تا سرانجام یکی از ما دونفر از رو برود! اما هر دو پرروتر از این حرف‌ها هستیم که از رو برویم...این روزها هم‌چون چوب خیس باران خورده در برابر شکست مقاومت می‌کنیم. آنقدر فشار متحمل می‌شویم تا مبادا صدای شکسته شدنمان به گوش برسد. از طرفی آن غم‌ِ لعنتی هم  با ما سر لج برداشته و حاضر به زدن سوت پایان و اعلام آتش بس نیست.بی محابا به رنجاندنِ کشدارش ادامه می‌دهد تا ما را از پای درآورد. اما سخت در اشتباه است. سالهاست که آدمی دیگر در برابر دردهای کوچک و بزرگ نمی‌شکند.شاید تا بشود، خم بشود یا به هر شکل و شمایلی منعطف شود، اما هرگز از وسط نمی‌شکند. چراکه یادگرفته در درازای این زمانه‌ی بی‌رحم چگونه گلیم خود از آب بیرون بکشد و چطور با دردهایش زندگی کند.یاد گرفته هر روز صورت با سیلی سرخ کند، به قدری ماهرانه که احدی پی به زردیِ رخسار نهفته در زیر پیرایشش نبرد...ای غم از ما دست بکش!باشد که خجل شوی از صبر ما...دوستدار شما #نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Tue, 08 Feb 2022 14:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسود هرگز نیاسود...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D8%AD%D8%B3%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%AF-gsk5jh4rpaw4</link>
                <description>حسادت همچون چاقوی تیز بدون دسته‌ است. ماهیتش برندگی‌ست، ظاهرش نیز دستِ کمی از باطن خرابش ندارد. از هر جایش که بگیری، زخمی بر دستت و خراشی بر روحت به جا می‌گذارد. خطی که بر روحت می‌افتد دیدنی نیست اما تا ابد همراه توست به گونه‌ای که هر بار سوزشش را با پوست و استخوانت احساس می‌کنی.در طول تاریخ این چاقوی تیز حتی به دسته‌ی خویش رحم نکرده چه رسد به من و شما! حسادت در ما آدم‌ها نیز بی‌شباهت به همین چاقوی بُران نیست، فقط شدت و ضعف تیزی‌اش در میان آدمیان توفیر می‌کند.حسادت  نه خانواده می‌شناسد، نه دوست و نه رفیق. نه مروت سرش می‌شود نه عدالت. بی‌صفت ترینِ صفات خودش هست و بس. حسادت پیش از هر اقدامی در همان ابتدای امر کمر به قتلِ صاحب خویش می‌بندد. همان صاحبی که حسود نام گرفته و با حسادتِ تند و تیزش پدر از خود و روزگارِ خویش در می‌آورد.بیراه نگفته‌اند حسود هرگز نیاسود...حسادت با آسایش منافات دارد، آبشان در یک جوی نمی‌رود. مگر می‌شود حسد ورزید و هم‌چنان با آسودگی خیال به زندگی تکیه داد؟ حسادت با هیچ صفت خوب و سر براهی بُر نخورده و نمی‌خورد. حتی با فراغت و سبک بالی هم میانه‌ی خوبی ندارد. آدمی مادامی که بخل بورزد، سنگینی بارِ دشمنی‌اش بر روی شانه‌های نحیفش بیشتر و بیشتر خواهد شد تا جایی که گویی جهنمی داغ و آتشین بر پشت خود حمل می‌کند و به این طرف و آن طرف می‌برد...حاضر به تحمل این جهنم ساختگی بر شانه‌هایش هست اما غرورِ مسخره‌اش مجال گذاشتن این کوله بار سنگین را به او نمی‌دهد.تا آخر دنیا با حسادت بی سر و تهش با قلب و روح آدم‌ها بازی می‌کند، به ظاهر دوستی اما در باطن حسد می‌ورزد و این‌چنین پنهان تخم رشک در دلش می‌کارد! عجیب‌تر آنکه هر روز پای این بذری که کاشته آب می‌ریزد تا درختی تنومند شود، دریغ از ذره‌ای رحم و مروت به خودش!به راستی چه شد که این موجود دوپا شوقِ دیدن خوشحالی و پیروزی دیگران را در خودش کشت و با این صفت کثیف مشغولِ مقایسه کردن داشته‌های دیگری با خویشتن شد. راه و بی‌راه حساب و کتاب کرد که فلان آدم در زندگی شخصی و کاری از او جلو زده است.یک‌بار از خود نپرسید از این مقایسه پوشالی چه چیزی جز بخل و حسد عایدش می‌شود؟؟دوستدار شما #نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Mon, 07 Feb 2022 19:47:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرتمند، سرسخت یا ضعیف؟ مسأله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81-%D9%85%D8%B3%D8%A3%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cjtbh0lf51tq</link>
                <description>من فکر می‌کنم قدرتمندان همیشه از موضع قدرت خویش بر دیگران فخر می‌فروشند و حرف خود را به کرسی می‌نشانند، اصلاً انگار با پشتی گرم تکیه به ضعیفان زده‌اند و برایشان اهمیتی ندارد که در فکر ضعیفان و یا سرسختان جامعه چه می‌گذرد؟!از نگاهی دیگر افراد قدرتمند همیشه در را بر روی پاشنه‌ی لجبازی و یک رأی بودن می‌چرخانند تا به زور هم که شده در به رویشان گشوده شود و راه هموار گردد.اما دسته آدم‌های سرسخت آمیخته‌ای از تلاش و مقاومت هستند! انگار یک بار با سرسختی به دنیا آمده‌اند و باری دیگر به دلخواه و توأم با کوششِ خودشان پا به این جهان گذاشته‌اند. نسبیتی که در آدم‌های سرسخت به چشم می‌خورد آنها را محبوب‌تر می‌کند مثلاً دست‌کم می توانی هم نمره به زحماتِ خودشان بدهی، هم نمره‌ای به صبر و شکیبایی بی‌بدیلشان و پافشاری برای انجام و یا پیگیریِ اموراتشان. حرف از آدم‌ها و انواعشان شد، من فکر می‌کنم آدم‌های ضعیف هیچ وقت انتخابشان ضعف نبوده و به معنای واقعی ذاتشان با ضعف گره نخورده، چرا که میل به پیشرفت و کمال در وجود هر انسانی از ازل بوده و کسی منکر آن نبوده و نیست. پس اینکه امروزه عده‌ای به ناحق ضعیف خطاب قرار داده می‌شوند داستانِ دیگری‌ست. شاید روزی سرسختانه پیش رفته‌اند ولی یک جا ترمز کشیده‌اند و نام ضعیف بر رویشان ماندگار شده، شاید هم در میانه‌ی راه با دیدن دیگر انسان‌های ضعیف از زیر بار امور شانه خالی کرده و ناخودآگاه به سمت و سوی ضعیف بودن پیش رفته‌اند یا هم از قدرتِ قدرتمندان گلایه داشته و به گردِ پایشان نرسیده پس نام ضعیف را به خود اختصاص داده‌اند.به هر جهت هر چه که بوده یا هر طور که گذشته من عاشق دسته دومم. همان دسته‌ی آدم‌های سرسخت! آدم‌هایی که نافشان با تعقیب و گریزِ وقایع بریده شده و از سرِ علت و معلولِ هر حادثه‌ای به سادگی نمی‌گذرند، آدم‌هایی که عاشق دست‌ و پنجه نرم کردن با بحران‌های ریز و درشت زندگی هستند، همان‌هایی که تا حقِ خویش را از این دنیا نگیرند ول کنِ ماجرا نمی‌شوند، نه پا پس می‌کشند و نه به تکیه‌گاهی گرم و نرم بسنده می‌کنند، پیش می‌روند، زمین می‌خورند دوباره از جا برمی‌خیزند و باز ادامه‌ی مسیر...دوستدار شما #نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Sat, 05 Feb 2022 21:50:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه رذل باشیم؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%B0%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-yhjbdeth7nyy</link>
                <description>۱- تا می‌توانید از دست‌رنجِ دیگران بخورید!?چرا که از دست‌رنجِ دیگران خوردن به مراتب خوشمزه‌تر است. دیگر نه کار می‌کنید و نه زحمتی می‌کشید، فقط پا روی پا می‌اندازید و تا می‌توانید می‌خورید.۲- به هیچ‌وجه دلتان برای کسی نسوزد!?وقتی می‌گویم دلتان نسوزد یعنی نسوزد، چون دیری نشده خودتان هم گرفتارِ این دلسوزیِ مسخره می‌شوید و بایستی سرِ بی‌دردتان را الکی دستمال ببندید.۳- دست هر کسی که به سمتتان دراز شد، بی برو برگرد رد کنید!?رد کردنِ دست‌ نیازمندان کمک می‌کند تا هر آنچه اندوخته بودید هم‌چنان برای خودِ خودتان باقی بگذارید به گونه‌ای که هرگز ذخایرتان تمام نشود.۴- هرگز بابت کارهایتان عذرخواهی نکنید!?عذرخواهیِ شما نشانه‌ی ضعف شماست! پس با قدرت جلو بروید، در تخمِ چشم‌هایشان نگاه کنید و بگذارید همیشه آن‌ها از شما عذرخواهی کنند نه شما از آن‌ها، حتی اگر مقصر شما بودید.۵- به هیچ وجه شرمنده کارهایتان نباشید!?شرمندگی پایانش پشیمانی‌ست، آیا دوست دارید همیشه پشیمان باشید؟؟ اصلأ شرمنده بودن به چه کارتان می‌آید؟۶- بگذارید همه چیزهای خوب متعلق به شما باشند نه دیگران!?این که همه چیزهای خوب متعلق به شما باشند، لذتی خاص و غیر قابل توصیف دارد پس تا می‌توانید چیزهای خوب را با دیگران شریک نشوید. ۷- از بند «پ» تا می‌توانید و تا زنده‌اید استفاده کنید!? آن‌قدر از این بند استفاده کنید که از این بند چیزی برای سایرین باقی نماند. ۸- به گمانم شیرین‌ترین و خوشمزه‌ترین خوراکی دنیا حق‌خوری‌ست! ?پس تا می‌توانید از حق خوردن غافل نشوید.۹- از گفتن حرفهای بد، نامربوط و قضاوت‌های نادرست نهراسید!?هر چقدر دلتان خواست اطرافیانتان را به بادِ قضاوت گرفته و از این کارِ خوب ترسی به دل راه ندهید، چرا که باعث تخلیه روانی شما می شود. ۱۰- تا می توانید دل به کار ندهید! ?از من می‌شنوید هیچگاه آن‌طور که باید و شاید به کاری که به شما واگذار شده دل ندهید تا بتوانید هر زمان که عشقتان کشید بزنید به چاک...دوستدار شما #نگارتایمزالهام گرفته از کتاب ماکیاول عزیز و صد راه درخشان رذالت.</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 16:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچه پیش می‌رفتم گویی به عقب می‌رفتم!</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-ytitrrpcv09r</link>
                <description>روزهایی در زندگی داشتم که هیچ چیز نمی‌دانستم، اما انگار همه چیز را می دانستم!پیش می رفتم اما به عقب میرفتم!وقتی سرشار از یقین می‌شدم، شک خفه‌ام می‌کرد!با خویشتن پر از حرفِ ناگفته بودم، ولیکن مسکوت و بی‌صدا بودم! دنیا و آدم‌هایش را می‌خواستم اما گویی هیچ کس و هیچ چیز را نمی‌خواستم! به هدف نزدیک می شدم، از هدف دور می‌شدم! بیدار بودم ولی به خواب رفته بودم! سرم را که می‌چرخاندم هر چه می‌دیدم سراسر عشق بود، بار دیگر که نگاه می‌کردم لبریز از نفرت می‌شدم! با هر سختی متولد می‌شدم اما انگار به استقبال مرگ می‌رفتم!هر چه پا به سن می‌گذاشتم و بزرگتر می‌شدم، چیزی که عمر نشانم می‌داد، کوچکتر شدن بود! نمی‌خواستم هر آنچه که می‌بینم را باور کنم ولی در دل و از عمق جان به آن باور داشتم! با خودم رویاهایم را حمل می‌کردم ولی در قلبم خبری از رویا نبود! برهه‌ای شاد بودم و شادی می‌آفریدم، ولیکن سراسر وجودم را غم پوشانده بود!دلم می‌خواست بمانم، اما دلم با ماندن نبود! دست به هرکاری می زدم تا پیشرفتی حاصل شود، حاصل شکست بود! به خودم می‌آمدم همه چیز داشتم، به خودم که نگاه می‌کردم هیچ چیز نداشتم! تا اینجا هرچه گفتم عجیب بود اما هیچ چیز بعید نبود! هر چه گفتم واقعیت بود، ولی گویی از واقعیت فرسنگ‌ها دور بود! دلم می‌خواست ادامه دهم اما میلم به فرار از ادامه دادن بود! باورش برایتان سخت است اما آسان در باورتان نشست! می‌گویم زین پس دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست ولی خدا می‌داند چقدر برایم مهم است! گاهی فکر می‌کنم درست ترین کاری که در زندگی کرده‌ام، همان غلط‌ ترین‌شان بوده! چرا که هر بار از جاده صداقت رفتم، آخرش به دروغ رسیدم! فی الواقع سعی‌ام گریز از تملق بود ولی راه فرار را بسته دیدم! شاید هم می‌دیدم اما نمی‌دیدم! چون خودم را به ندیدن زده بودم!#نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 16:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پَسوند بازی «انـه»</title>
                <link>https://virgool.io/meplusyou/%D9%BE%D9%8E%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%80%D9%87-fnabzvgvg4hz</link>
                <description>به کلمه موذیانه که فکر می‌کنم موجودی ریز در وجودم وول می‌خورد! گویی دلش سرِ بازی با من برداشته و بدبختانه قرار است من بی‌دریغانه هر آنچه در توانم است به پای بازیِ مزخرفانه‌اش بریزم! تا او‌ سرخوشانه و خرسندانه به سرمنزل مقصودش راهی شود! فقط‌ خدا کند که ماجرای خرابانه‌ای این بین پیش نیاید و موجودِ ریز و مرموز درونم سریعانه به بازی خویش با منِ درونم مشغول شود بی حرفِ اضافه و درگیریِ خشمانه!! به اینجای کار که رسیده‌ام با خودم می‌گویم: کاش در انتخاب موجود مرموزِ وجودم دخلی داشتم و می‌توانستم انتخابی وسواسانه داشته باشم، اما حیف که از دست منِ نوعی کاری ساخته نیست و باید ملتمسانه به پای این موجود کوچک بیفتم تا مبادا کاری از او سر بزند خامانه و کودکانه! مگر نه اینکه همین چندی پیش شادانه بر طبل کارهای مسخره اش می‌کوبید و من بی‌خبر از همه جا تنها به کارهای عجیبانه‌اش نگاهی ابلهانه می‌انداختم!پس بهتر است این بار خصمانه به پر و پایش نپیچم و دوستانه یا چه بسا ماهرانه از او بخواهم که دست از کارهای بچه‌گانه‌اش بردارد! چرا که ممکن است مِن بعد هر کُنشی در طول ارتباط با این موجودِ ریز و موذی به طرز ناعادلانه‌ای به ضرر خودم تمام شود! آن وقت است که دیگر باید شَرمانه راهی به بیرون از خویشتن پیدا کنم!#نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 14:13:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پَسوند بازی «سِتان»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D9%BE%D9%8E%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D9%90%D8%AA%D8%A7%D9%86-kwrmy92zriuk</link>
                <description>در دلم بهارستانی به پا شده بود دیدنی و چشمگیر!درست یادم نیست که آن زمان فصلِ غالبِ سال تابستان بود یا زمستان؟ به هر جهت به واسطه شادی بی اندازه‌ای که در دلم به راه افتاده بود، چراغستانی پر نور درست شده بود!از آن طرف هر شب به خوابستانِ خیالم دست می‌بردم و خیـالی مطابق میل و اندازه روحم برمی‌گزیدم! خیالی خوش دست و خوش آب و رنگ! گاهی هم به ریشستانِ غم‌هایم ریشخندی می‌زدم، اما در این بین ناباورانه مرگستانِ آرزو‌هایم را مهیا می‌کردم!آخر دلم از کوهستانِ سرد و عبوسِ ترس‌هایم ترسیده و خسته بود. چرا که حکمِ نامردستانِ غریبی را داشت که مرا لحظه به لحظه به غریبستانِ خویشتن نزدیک و نزدیک‌تر می کرد! در خلال روزهایی که سعی داشتم بر ترس‌هایم غلبه کنم، پا روی تیغستانِ دردهایم گذاشتم! هیچستانی بیـش نبود! اما تا دلت بخواهد طلبکارستان بود! نام دیگرِ تیغستانِ دردهایم را طلبکارستان نهاده بودم چرا که دردهای ریز و درشتم به شکل و شمایلی طلبکارانه از من حقشان را طلب می‌کردند!این دیگر چه جور داستانِ غم‌انگیزی بود؟؟ مگر دردها از آنِ من نبودند؟ مگر نه اینکه باید با منِ وجود ایشان کنار می‌آمدند و سبزستانِ امیدی در دلم به بار می‌آوردند؟؟ پس آن ها را چه شد که هرچه کِشتند به خرابستانِ آرزوهایم منتهی شد؟!!#نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Tue, 01 Feb 2022 13:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمک خوردیم، نمکدان شکستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D9%86%D9%85%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%85%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-bvlyyodrellt</link>
                <description>سالهای نه چندان دور کلمه‌ای میان ما آدمیان وجود داشت که از کوچکترین عضو خانواده تا بزرگترین عضو ملزم به رعایت آن بودیم! نه اینکه با پتک بالای سرمان ایستاده باشند تا به این واژه ادای احترام کنیم، نه!!!! بلکه آنقدر در میان کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و شوهر، مادر و فرزند، پدر و فرزند، دوستان، فامیل و.. نهادینه شده بود که به ذهنِ احدی خطور نمی‌کرد روزی از راه برسد که هیچ اثری از این واژه‌ی میمون و مبارک باقی نماند.اما رفته رفته در کمال ناباوری جایگاه این واژه در میان گُفتمان‌هایمان کمرنگ و کمرنگ‌تر شد تا جایی که این روزها در تخمِ چشم یکدیگر نگاه کرده و سرتاپای واژه را با وقاحتِ تمام به روی طرف مقابل بالا می‌آوریم!! انگار نه انگار که روزی روزگاری با او دمخور بودیم. انگار نه انگار که باهم نان و نمکی خورده بودیم. انگار نه انگار که بر سر یک سفره قد کشیده بودیم. انگار نه انگار که در خونِ رگ‌هایمان با یکدیگر اشتراک داشتیم. حتماً تا به اینجای مطلب پی به ظاهر و باطن این واژه‌ی فراموش شده برده‌اید. بله درست حدس زدید!! در قدیم الایام چیزی به نام «حرمت» وجود داشت که رکن اصلی تمام مراودات بود. از روابط خانوادگی گرفته تا دوستی با آشنا و غریبه.....چه خوب بود که آن زمان حرمت جا و مکان خودش را داشت و تحت هر شرایطی همگی مجبور به حفظِ آن بودیم، ولی چه شد که به یکباره همه خوبی‌ها و دلسوزی‌های دوست و آشنا از یادمان رفت؟چرا به وقت نمکدان شکستن از خاطرمان رفت که آن نمک را کجا و بر سر کدام سفره خورده بودیم؟چرا  کوچکتر بزرگتری را از یاد بردیم؟چرا حرمت روزهای خوبِ با هم بودنمان را نگه نداشتیم؟شاید خوشی، لگدی به زیرِ کاسه و کوزه‌ی دلمان زد که این‌گونه به خاطراتِ روزهای خوب پشت کردیم و فرسنگ‌ها از هم فاصله گرفتیم تا جایی که هم‌قدِ واژه‌ی سلام و خداحافظ هم برای هم راه برگشت باقی نگذاشتیم!!!ای کاش حرمت را به زور سرنگ در رگ‌هایمان تزریق می‌کردند تا این روزها اینطور وقیح و گستاخ به روی هم در نیاییم!!کاش قبل از باز کردن دهانمان، قفلِ فکرمان را هم باز می‌کردیم یا کلمات را مزه مزه می‌کردیم، بعد ادایشان می‌کردیم!کاش مشقِ هر شبمان فرقِ میان گستاخی و جسارت بود! کاش درسِ معلم تا ابـد حفظ حرمت و احترام بود! و ای کاش‌هایی که اگر «ای کاش» نبودند کارمان را به اینجا نمی‌کشید...#نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 15:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر دل من درون و بیرون همه اوست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%88%D8%B3%D8%AA-bdhfu4dwvg5d</link>
                <description>دیروز در جایی خواندم که اگر عاشق را برعکس کنی به قشاع میرسی!معنای قشاع را نمی‌دانستم پس دست به دامان سرچ در گوگلِ عزیزمان شدم.نوشته شده بود: دردی که آدمی را مأیوس کند.همین چند کلمه کافی بود تا  در من انقلابی برپا شود! انقلابی که همه افکار خوب و بدم را زیر و رو کند و مرا به اندیشیدنِ بیشتر وادار کند.اینکه به راستی عشق دردی‌ست که دیگر به درمانش امیدی نیست؟ یا دردِ قشنگیست که ما را میل به درمانش نیست!؟ کدامیک؟؟اصلا مگر می‌شود که از درد مأیوس شوی و امیدی به بهبود نداشته باشی، اما همچنان پابرجا بر سر حرفِ عشق باقی بمانی و دردِ این درد جانکاه را به جان بخری!؟ و هرکس که چند صباحی با وی مراوده داشتی را هم به این دردِ بی درمان دعوت کنی تا طعمش را بچشد؟اگر پاسخ این سوال زِ عاشقان جویی، همگی یک صدا گویند: درد قشنگیست! باید که با پوست و استخوان دردش را بکشی، باید که میان رگ‌هایت جریان پیدا کند تا حالِ خوشش را بفهمی! به گمانم اگر عشق، عشق باشد ناامیدی، یأس، ترس از نرسیدن، دلهره‌ی تاب نیاوردن و هیچ فاکتور منفی دیگری در آن جای ندارد چرا که عاشقی تماماً امید، صبوری، گذشت، فداکاری و دوست داشتن به حد خیـلـــی زیاد است! به حدی که عاشق در معشوق حل شده و از آن دو یکی به جا مانَـد! به حدی که حاصل جمع ۱+۱ بر خلاف منطق ریاضیات، یک شود نه دو! اگر شما را بگویم که هر آدمی در زندگانی ۳بار عاشق یک نفر می‌شود دروغ نگفته‌ام!!مرحله نخست به چشم و ابروی یار دل بسته، بار دوم به قلب یار نفوذ کرده و شیفته درونیاتش شده و در مرحله آخر، آن زمان که هر دو اتفاقی ناگوار و یا فاجعه‌ای هولناک را مشترکا از سر می‌گذرانند و به سلامت از دالان آن اتفاق بیرون می آیند، باری دیگر عاشق یکدیگر می‌شوند، چه بسا عمیق‌تر از دفعات قبل! پس جای تعجب  ندارد اگر بگوییم عاشق نه یک‌ بار بلکه دست کم ۳ بار گرفتار دام عاشقی می‌شود و اگر چنین شد دیگر تمام است!اگر عاشق و معشوق در مسیرِ صعب العبور مشکلات پا به پای یکدیگر قدم گذاشتند و راه به آخر رساندند، دیگر پیوندی خونی میانشان شکل گرفته، ناگسستنی، ماندنی و ابدی!!سخن به آخر رسانم با بیتی که سر منزل مقصود است! شاه بیتی که معشوق را محصور میان درون و بیرون عاشق می‌کند و راه گریز بر وی می‌بندد.اندر دلِ من درون و بیرون همه اوست!</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 10:35:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر شما هم این دغدغه را در سر دارید، خواندن این مطلب اکیداً توصیه می‌شود:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%8B-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-n2nbx621uu9r</link>
                <description>همین چند روز پیش بود که با دوست عزیزی در حال گفتگو بودم. گفتگویی حول محور کلماتی که ناظر بر دغدغه‌هایمان هستند! خیلی خوب برایم توضیح داد که منظور چه کلماتی هستند و من اینطور دستگیرم شد که می‌شود از دغدغه‌های ریز و درشتِ زندگی کلماتی بیرون کشید که معرف و گویای همان دغدغه‌ها باشند!!به طور مثال برای من تاثیرگذاری همیشه بالاترین و بیشترین رتبه را میان دغدغه‌هایم داشته، تا جایی که تمام قوای داشته و نداشته‌ی خود را جمع کرده‌ام تا بتوانم به شخصی تأثیرگذار تبدیل شوم!در توصیف فاکتور تاثیر گذاری باید بگویم که این مهره کلیدی از چندین و چند زیر شاخه مهم تشکیل شده که هر کدام می‌تواند به مثابه قایق نجاتی برای رساندن ما به ساحلِ دلچسب تاثیرگذاری باشد: استفاده از جملات امیدوار کننده، جذابیت در کلام، داشتن روحیه و انرژی مثبت، ارائه پاسخ‌های درخور شأن و منزلت افراد، تناسب و هماهنگی بین گفتار و رفتار، به خاطر سپردن جزئیات در رابطه با آدم‌های اطراف از نام آنها گرفته تا مشکلات و گرفتاری‌هایشان که روزی با ما به اشتراک گذاشته‌اند و در آخر پیدا کردن شاهراهِ ارتباط غیرکلامی.مواردی که در بالا گفته شد، گوشه‌ای بود از  نکاتی که ما را به یک شخص تاثیرگذار تبدیل میکند. اینکه میان گفتار و کردارمان تناسب برقرار باشد، کمک میکند که بتوانیم ثبات هویت خویش را به نمایش گذاشته و در نظرِ همگان فردی باثبات شخصیتی جلوه کنیم.اینکه در برابر مهر آدم‌های اطرافمان پاسخی شایسته و قابل داشته باشیم نیز از این مقوله جدا نیست. شاید ندانید پسِ دانستن و به خاطر سپردن جزئیات رفتار آدمها و حرف‌هایشان چه معجزه ‌ای نهان است! معجزه ای از جنس شناختِ بیشتر و به وجود آمدن حسِ اعتماد و همراهی. معجزه‌ای که به طرف مقابل این اطمینان را می‌دهد که سرش را بر شانه امنی گذاشته است! از طرفی هیچ گاه نباید تأثیر جملات امیدوار کننده و مثبت را نادیده گرفت چرا که وقتی پای جملات و حرف‌های خوب به میان می‌آید، شخص مقابل به چشم یک ناجی به شما نگاه میکند که قرار است با حرف‌های خوبتان عنانِ احوال روزهای سیاه و تاریکش را به دست بگیرید و به سمت روزهای روشن پیش ببرید.از جذابیت کلام هم که نمی‌شود دست کشید... چرا که مهم‌ترین نکته در تأثیرگذار بودن همین جذابیت کلامی‌ست! اینکه برای ابراز احساسات درونتان از کلمات درستی استفاده کنید تا بتوانید حسی که در لحظه دارید را به بهترین و درست ترین شکل به مخاطب منتقل کنید. همین رد و بدل کردن سیگنالهای درست منجر به برقراری جریانِ ارتباط قوی مابین شما و طرف مقابل می‌شود که در گام‌های بعدی از اهمیت بالایی برخوردار است! و در نهایت پیدا کردن شاهراهِ ارتباط غیرکلامی. شاید کنجکاو شوید که این شاهراه ارتباطی به چه معناست؟ به ظن من این شاهراه ارتباطی همان فهمیدن حالِ آدم‌ها به وقت سکوتشان است! اینکه چیزی نگویند اما تو بدانی! اینکه حرفی به میان نیاید اما تو ختمِ ماجرا را از چشم‌ آنها و حتی کلمات بی‌جان پیام‌هایشان بخوانی. پیدا کردن این شاهراه ارتباطی مهارت خاص خودش را می‌طلبد اما کار چندان سختی نیست. تا اینجا هر چه گفتیم تنها چکیده‌ای بود من باب آشنایی با این فاکتور کلیدی، امید به اینکه روزی در ارتباطاتِ کلامی و غیر کلامی به کارتان آید و گره‌ای از گره‌هایتان بگشاید...</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jan 2022 14:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزایای پدرسوختگی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%D9%85%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-hrjpkif8pk6u</link>
                <description>نه اینکه پدر سوخته بودن از ۰ تا ۱۰۰، نمره ۱۰۰ را بگیرد نه!! اما یک چیزی بین ۷۰ تا ۸۰ را کسب می‌کند و از دیدگاه و نقطه نظر من، پدر سوخته بودن گاهی خیلی هم خوب است! اینکه با سرعت هرچه تمام‌تر درصددِ گرفتن حقت بر بیایی و تازه از حق و حقوق دیگران نیز تغذیه کنی، در نوع خودش جالب و دیدنی‌ست! پدر سوخته‌ها نه شاخ و دُم اضافی دارند، نه پر و بال! بلکه دقیقاً یکی هستند مثل من و شما با کمی خُرده شیشه‌های زیبا... عجب توصیف خوبی شد.همین حالا یک پدر سوخته از جلوی چشمم عبور کرد و من در دل از عمقِ جان به او و زرنگی منفی‌اش غبطه خوردم.... پدر سوخته ها هم دنیای رنگی خودشان را دارند، با کلاه‌های گشادی که بر سر این و آن می‌گذارند. دنیای آنها زبانِ چرب و چیلی می‌طلبد با چاشنیِ تملق و چاپلوسی.... پدر سوخته‌ها عجیــب حرص در می‌آورند شاید چون نمی‌توانیم مثل آنها باشیم یا چون می‌خواهیم آن‌گونه باشیم، اما نمی‌توانیم! به هرجهت پدر سوخته بودن در زمان حال، حلالِ مشکلات است!! چقدر بد شد که تا اینجا هر چه گفتم از خوبی‌ها و مزایای پدر سوختگی بود. تقصیر من یا شما یا اصـغر آقای محلمان نیست که پدر سوخته‌ها این‌گونه گُنده و بُـلد شده‌اند و پدر سوختگی تبدیل به معیار انتخابی برای ازدواج شده است..این روزها هرچه پدر سوخته‌تر، جذاب تر!هرچه پدر سوخته‌تر، محترم‌تر!همین الان مثلِ معروف «نان به نرخ روز خوردن» برایم تداعی شد، انگار تنها کسانی که می‌توانند هر روز نانِ تازه بخورند، همان پدر سوخته‌ها هستند! نانی مطابق همان روز و همان ساعت!!!شاید باورش سخت باشد ولی کاری‌ست که شده و از دستِ من و شما کاری ساخته نیست!یا باید همرنگِ جماعتِ پدر سوخته‌ها شد یا چشمان خود را تا آخر عمر بر روی رفتار و کردارشان بست و از آن‌ها گله‌ای نداشت، چرا که ما هرچه توان خود را به کار بگیریم تا پدر سوختگی بیاموزیم نه در مراممان است و نه در معرفتمان...انگار از ازل نافمان را با سادگی و بی‌غل و غش بودن بریده‌اند!دوستدار شما#نگارتایمزراستی از نظر شما پدر سوخته بودن چه مزیتی داره؟ ##https://www.instagram.com/invites/contact/?i=z6w8ajbly0me&amp;utm_content=6o6gim </description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 20:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکبار برای همیشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86514665/%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-xfgj94tjzbyk</link>
                <description>یکبار برای همیشه باید یک دل سیر گریست!یکبار برای همیشه باید دل کند!یکبار برای همیشه باید دل را به دریا زد!یکبار برای همیشه باید از تمام تعلقات رها شد!یکبار برای همیشه باید ناگفته‌ها را گفت!یکبار برای همیشه باید دل را به حکمت و قسمتش سپرد!یکبار برای همیشه باید فهمید که هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست!یکبار برای همیشه باید با تمام قوا برای چیزی یا کسی جنگید!یکبار برای همیشه باید حرفهای مردم را زیر پاگذاشت!یکبار برای همیشه باید چشم بر بدی‌ کسی که همیشه خوبی کرده بست!یکبار برای همیشه باید از پس تمام مشکلات و دل آشوبی ‌ها برآمد!یکبار برای همیشه باید از شر تمام وابستگی‌های دنیوی رها شد!یکبار برای همیشه باید به دل خود زندگی کرد!یکبار برای همیشه باید دور شد از هر آنچه که آزارمان می‌دهد!یکبار برای همیشه باید ترس‌ها را کنار گذاشت!یکبار برای همیشه باید خدا را ناظر تمام اعمال و رفتارها دید!یکبار برای همیشه باید شر تمام مشکلات را کم کرد!یکبار برای همیشه باید قضاوت‌های نادرست را کنار گذاشت!#نگارتایمز</description>
                <category>نگارتایمز</category>
                <author>نگارتایمز</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jan 2022 14:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>