<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه تاریکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_86619641</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:04:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4859182/avatar/uZUN66.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه تاریکی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_86619641</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دختر کوچولوی 13 سالم گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-13-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-njyywfkdim0k</link>
                <description>خانواده ام از دستم عاصی شده بودندخیلی میخوابیدمدرس نمیخوندم و نمره های تک رقمی ...زود از کوره در میرفتم و واسم مهم نبود کسی که جلوم وایستادهشاید پدرم یا مادرم باشهبی توجه بهش حمله میکردم ، هلش میدادم ، به صورتش چنگ مینداختم ، لباسش رو پاره میکردمیا اصلا شاید برادر کوچولوی 5 سالم باشه که توان دفاع کردن از خودش رو ندارهفقط یک چیز یادمهنگاهشون که پر از ترس و ناباوری بودنمیفهمیدن اون دختر مهربونکسی که باهاش یک شوخی کوچیک میکردی گریه میشدکسی که دلش برای همه میسوخت و به همه کمک میکردهمون که هیچ وقت با خانواده اش دعوا نمیکردچه جوری تبدیل شده به این ...فقط مادرش خبر داشت چه زجری داره میکشهذره ذره آب شدنش رو دیددید که دخترش دیگه هیچ اعتماد به نفسی ندارهدیگه نمیتونست تو جمع حرف بزنهمیشه ماسک میزداینقدر خودش رو مخفی کرده که برای بقیه هم تبدیل به روح شده بودزندگی کل خانواده اش سیاه شداز اون روزاز اون پیام کذاییبارها و بارها جلوی خودکشیش رو گرفتولی جلوی داروهایی که مخفیانه میخورد رو نمیتونست بگیرهمادرش سنگ صبورش بود و از تمام راز هاش خبر داشتهمیشه میخواست کاری کنه که دخترش از اون مردابی که خودش برای خودش کنده بود نجات پیدا کنهولی اون ... کاری با دخترش کرده بود که قسم خدا مادرش رو باور نمیکرد ولی حرف دروغ اون رو باور میکردشاید اون روز ها گذشتشاید یک روزی بتونم ببخشمشولی میدونم هرگز اون خاطرات تلخ فراموش نمیشنروز هایی که نمیفهمیدم کی امچی دوست دارمچرا زنده اماز چی بدم میادچه جوری لباس بپوشمچه جوری با بقیه حرف بزنماصلا من چه جور آدمی امبه معنای واقعی کلمه خودم رو گم کردمبه محض اینکه از زندگیم رفتمن رو هم با خودش بردخیلی دنبالم خودم گشتمولی نمیدونستم کی و کجا گمش کردم که برم همونجا دنبالش بگردماز همه آدما بدم میومدنسبت به همه سوء ظن داشتمنمیتونستم به هیچ کس اعتماد کنمهنوز هم ترکش هاش توی بدنمه هاولی خوشحالم که اون روز ها تموم شدندو هیچ وقت پدر و مادرم رو که توی تک تک اون لحظات کنارم بودن رو فراموش نمیکنمهمیشه قدردانشونم که کنارم هستن و حمایتم میکنندواقعا پوست انداختمیه خاطره رو بزارین براتون تعریف کنمتوی کلاس ورزش بودیممیدونستم تنها دلیلی که 30 کیلومتر راه رو به سختی میومدم اینجا فقط اون بودتا فقط یک ساعت هم که شده ببینمشتوی صف وایستاده بودیم تا به نوبت روی تشک پرش و پشتک بدون دست بزنیممنم مثل همیشه که میخواستم کنارش باشم پشتش توی صف وایستاده بودمیک لحظه برگشت بهم نگاه کردنگاهش خیلی عجیب بود تا حالا با این حالت چشم و لبخند بهم نگاه نکرده بودو دستم رو توی دستش گرفتدلم میخواست تا آخر عمرم توی اون حالت بمونیم و فقط به من نگاه کنهتپش قلبم که بالا رفته بود حس میکردم و میترسیدم اون هم حسش کنهولی اون لحظه بیشتر از چند ثانیه نگذشتکه همونطور که دستم رو توی دستش گرفته بود به جلو برگشتدستش خیلی گرم بوددلم میخواست همونجا از پشت بغلش کنمولی غرورم اجازه نمیداد علاوه بر اون تو باشگاه جلوی بچه ها و اون عفریته **** نمیشدهمین که اون عفریته نگاه غضبناکش رو بهش انداخت دستم رو ول کرداز همون روز ها بود که کینه اش رو به دل گرفتمقسمت خنده دارش این بود که وقتی رفته بودم خونهبدون اینکه لباس هام رو در بیارمروی مبل نشستم و فقطداشتم دستم رو بو میکرد چون بوی اون رو میدادو هیچجوره حاضر نشدم برم دستشویی یا دستم رو بشورمفقط تا جایی که به مرز انفجار رسیدم 😂😂واقعاا خوشحالم که حالم ذره ای بهتر شده و تونستم با اون خاطرات کمی هم که شده کنار بیامامیدوارم دردی که من کشیدم رو هر دوتاشون بچشند(و چی دردناک تر از ، از دست دادن 7 سال از بهترین روز های زندگیم)مرسی از اینکه متنم رو خوندیدشنوای نظرات ارزشمندتون هستم</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 20:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم چرا؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-nx0jzrzohlsc</link>
                <description>زندگی شاید هنوز زیبایی هاش رو برامون رو نکرده....چند روزی هست که بی دلیل حالم بد میشه خودمم نمیدونم چرا قبلا این احساس رو پیدا میکردمااا...ولی به دوسه روز نمیکشید که زود برمیگشتم به دنیای واقعی از وقتی که اون کلمات تو صورتم خورد انگار دائما تو ذهنم داره تکرار میشه : تلاش نکن ، نمیشه ، اون همه تلاش کردی چیشد 4 ماه با تصور اینکه الویت اولشی تو تخیلاتت اوقات خیلی خوبی رو باهاش گذروندی ولی بعد وقتی داشت با ف.ب حرف میزد اینکهالویت اول که نه شاید حتی تو لیست انتظار باید بمونی تا یک روزی بتونی گزینه دهمش باشیو از اون روز شوم این توهمات چرند این خیالات وهم آلود و تصورات مسخره دائما تو هر ثانیه که تلاشی برای ارتباط برقرار کردن میکنمتو ذهنم موج میزنه:که چی بشه :آخرش میخواد بهت بگه (مگه تو هم هستی):همیشه الویت آخرش میمونی:هیچوقت نمیتونی یه دوست صمیمی باشی من مگه چیکار میکنم یکی به من بگه من چی کم دارم که هر چی سعی میکنم ارتباط برقرار کنم من رو پس میزنندجوری رفتار میکنن انگار من هیج وقت وجود نداشتمدارم دیوونه میشم به خدا ....نه قسم خدا رو نمیخورم ولی تنها چیزی که جلوم رو گرفته ارزن اعتقادم به اون دنیاست انگار آدما بوی تعفن میدن انگار هر بار که میخوام بهشون نزدیک بشم یک چیزی جلوم رو میگیره چرا آخهانگار همه آدمای اطرافم یک نقاب به صورتشون زدنهمه شون دارن بهم دروغ میگنو من لحظه به لحظه دیدنشون بدن بدون سر یا زخمی شون رو تصور میکنم نمیدونم چرا ناخودآگاههفقط میدونم هیچکس به اندازه اونی که فکر میکردم راستگو ترین آدم دنیاست به من دروغ نگفته و من رو بازی ندادهبعد از اون خودم رو گم کردمدیگه بعد از هربار درد و دل با کسی فکر کشتن اون به سرم میزنه چون دوباره اختیارم رو از دست دادم و هر چی تو دلم بود بهش گفتممیدونیدراستش تفکرات خودکشی برای قبلا بود الان دیگه واقعا  احساس خاصی نسبت به این کار ندارمیعنی مثل گذشته نیست که واقعا بخوام اینکار رو بکنم فقط یک روز بدون فکر میخوام توی تختم ، هوای بارونی ، فنجون قهوه ، رمان جنایی و ترسناکم یا فیلم معماییم و کسی نباشه بهم بگه درس بخون ، پاشو ، خیلی تنبلی واقعا خستم حتی به زور میخندم انگار یکی یک چسب زده به دهنم که نخندمولی به زور بالا میارمشون و یک لبخند عجیب شبیه پوزخند برای بقیه به نمایش میزارمفقط میدونم خیلی برام سخت شده که شاد باشم که لبخند به لب بیارملطفا یک چیزی بگین ؟حس پوچی بهم غلبه میکنه  وقتی میبینم فقط خوندین و رد شدین کسی از شما ها علاقه ای داره با من دوست بشه ؟اصلا یک سوال دوستی چه جوری ساخته میشه ؟ چه جوری کسی دوست صمیمیت میشه ؟باید خیلی طول بکشه ؟باید جونت رو نجات بده ؟باید چیکار کنم تا یک آدم مورد اعتماد و دوست صمیمی که یک روزی تبدیل بشم به الویت اولش رو پیدا کنم ؟&quot;غریبه ها خیلی ترسناکن ولی آشنا ها وحشتناکن&quot;</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 14:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیغ خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-qrp0rxm6rwws-qrp0rxm6rwws</link>
                <description>نمیدونم از کجا شروع شداز بچگی انگار فقط دلم میخواست جیغ بکشممیترسیدم ، جیغ میکشیدمخوشحال میشدم ، جیغ میکشیدمعصبانی بودم ، جیغ میکشیدماسترس داشتم ، دلم میخواست جیغ بکشمهرجا که بودم ، فقط دلم میخواست جیغ بکشمو توی خانواده من ، اینکه من جیغ بکشمیک گناه بزرگ بود ...: جیغ نزن بقیه صدات رو میشون:جیغ نزن داری آبرومون رومیبری:جیغ نزن الان فکر میکنن داریم چیکارت میکنیم جیغ میزنی:جیغ نزن:جیغ نزن:جییییغ نززنبعضی وقت جیغ میزدم که من رو دعوا نکننو دعوا میکردن و میزدن که من جیغ نزنمچرخه ای بود که ادامه داشته تا وقتی که هروقت احساس میکردممیخوام جیغ بزنم میخوام گریه کنمخودم دست به کار میشدمواااوباورتون میشه ؟!از وقتی دیدن خودم دست به کار شدم دیگه کاریم ندارنحتی التماسم میکنن که خودم کاری نکنمولی نمیتونمانکار وقتی عصبی یا ناراحتم مسخ میشم یا تسخیر و دیگه نمیتونم جلوش رو بگیرمهمین الان که دارم مینویسم هر از گاهی نگاهم به کبودی های رو دستم میوفتهباورتون میشه کبود مییشه و جاش میمونهوای خدای منمن چقدر تو این کار ماهر شدماخه قبلا ها که خودم هنوز این کار را رو بلد نبودمدردش بیشتر بود ولی جز دو سه بار اصلا باقی دفعات هیچ جام کبود نمیشدولی الان ...انگار معتاد این درد ها شدمانگار برام مثل یک مسکن میموننمیدونی اروم میشمشاید باورتون نشه ولی قبلا هایکبار وقتی بچه بودم خواب دیدم که داشتم یک خواب ترسناک میدیدم بعد با جیغ از خواب پریدم بعد چند نفر ازآشناهام افتادن دنبالم که به خاطر اینکه جیغ زدم من رو بکشنیا توی خواب هام از بچگی تا همین الان هیچوقت نتونستم جیغ بزنم هر وقت توی خواب یه چیز ترسناک میبینم و میخوام جیغ بکشم جز یک صدای ناله خفیف از گلوم بیرون نمیادانگار یکی محکم گلوم رو گرفته و داره خفم میکنهولی الان که دارم مینویسمدلم میخواد یه جایی رو پیدا کنم و از ته دل جیغ بزنمجیغ بزنم و کسی نباشه که به خاطر اینکه جیغ میزنم دعوام کنهاینقدر جیغ بزنم که انرژیم تموم شهگلوم زخم شهکه دیگه صدام بالا نیادکه بیهوش بشم.....فقط اروم شمولی الان انگار به مسکن قوی تری نیاز دارمخسته شدم</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 10:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعا دوستیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-n2kvph4fwpen</link>
                <description>فکر میکردم درست شدبالاخره موفق شدمبالاخره منم میتونم با بقیه ارتباط بگیرممنم دوستی دارممنم دوست صمیمی کسی هستمولی...ولی اشتباه میکردمسیلی به صورتم خوردکه تو همیشه الویت آخریانگار دوباره خورد شدمفکر میکردم بالاخره زندگی نحس منمیه روز خوش میبینهولی فقط خیال خام بودبرای بار هزارم به خودم قول میدم دیگه کوچکترین تلاشی نکنم که با کسی دوست بشمدیگه طاقتم تموم شدهدیگه نمیخوام با کسی ارتباط بگیرماون روز ها که وارد این محیط شده بودمبه خودم گفتم از اول شروع میکنمبا ادمای جدید ارتباط میگیرممیتونم برای خودم یک دوست یا حتی شاید دوست صمیمی دست و پا کنمولی اون حرف ها و رفتار ها...به من گفت سرش شلوغه و بعدش دیدم داشت با یکی دیگه برنامه بیرون رفتن میریختنه اونجوری نبودفقط انگار حتی در حد یک بیرون رفتن هم با من خوش نمیگذشتیا یکم بعد به سه نفر دیگه هم پیشنهاد داد که با هم برن بیرونو میدید که من اونجامفقط شاید نمیدید چشمام دارن دائم پر میشن و من جلوشون رو گرفتمحتی فقط بار اولش نبودو وقتی همه اتفاقات مشابه این صحنه ازش به یادم اومد دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و تقریبا خودم رو پرت کردم تو دستشوییفقط یک ذره شک کرد که چیشده نکنه کسی چیزی بهم گفته یا شاید کسی از خانوادم مریض شدهولی هیچکدوم از این چیزا نبوداون مقصره که فقط میخواست بهش خوش بگذره ؟یا من چون فقط فکر میکردم دوستمه ؟هیچکدوممیدونم شاید بخندین و بگین به خاطر یک جواب منفی کوچیک اینهمه ناراحت شدیولی برای منی که بارها شکسته بودم و خودم تیکه هام رو تو بغلم گرفته بودم و داشتم میچسبوندمشونبرای من که بار ها با رفتار های کوچیک کوچیکش یه تلنگر به جونم مینداخت که ما واقعا دوستیم ؟دیگه غیر قابل تحمل بود برام موندن توی اون محیطو وسیله هام رو جمع کردم تا فقط اونجا نباشم و نبینمبقیه دیدن شکستمدیدن خورد شدمگریه ام رو دیدندیگه نمیتونم برگردم اونجابرگردم چی بگمبگم مشکل خانوادگی داشتم که یهویی و گریون رفتمیا برگردم و ازش بپرسم واقعا ما دوستیم ؟واقعا جایی بین دوستات دارم؟فقط نمیدونم اینبار دیگه چه جوری تیکه هام رو جمع کنم و بچسبونمانگار وقتی بقیه شکستنم رو دیدندیگه فایده نداره قوی بمونم و خودم رو نگه دارمدیگه فایده ندارهدیگه نمیتونم</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 08:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مخوف ترین خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D9%85%D8%AE%D9%88%D9%81-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-nrutuus7c7np</link>
                <description>ازتون میخوام اگر مطابق میلتون بود خاطرات ترسناک تون که گوشه ای از ان به ماورا طبیعه مربوط میشود برایم بنویسیدمن چیز هایی تجربه کردم که فوق العاده ترسناک بودند من درلحظه نفس کشیدن برام سخت شده بودو این در زمان غروب آفتاب و تنهایی رخ داده و برام سوال های زیادی پیش اومدهمیخوام بدونم واقعیه یا فقط بازی ذهنمه ؟</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 16:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;باید هوای هم رو داشته باشیم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-stwoii2cot3s</link>
                <description>با داداشم با هم دعوا کرده بودیم و یادم نمیومد سر چی انگار هیچوقت نمیفهمم چرا کسی از دستم ناراحت میشه و همیشه شروع دعوا ها رو فراموش میکنم9 یا 10 ساله بودمیک روز گرم تابستونی بود و روی حیاط بودم .داداشم رو میدیدم که داشت به سمت اتاقش میرفت . از دستش ناراحت بودم به خاطر حرف هایی که توی دعوا بهم زده بود .در حالی که داشتم بهش نگاه میکردم دیدم وایستاد و سیخ شد و بعد از چند ثانیه برگشت به سمتمنگاهش عجیب بود نمیفهمیدم واسه چی وایستاده و اینجوری بهم نگاه میکنه وقتی قدم اول به سمتم برداشتترسیدم و فکر کردم دوباره میخواد اذیتم کنه خواستم فرار کنم که گفت صبر کن کاریت ندارمهمین طور که به سمتم قدم برمیداشت گفتببین ما خواهر برادریمباید هوای هم رو داشته باشیم نه اینکه با هم دیگه دعوا کنیم بیا دیگه با هم دعوا نکنیمدیگه همیشه مراقب هم باشیمنمیذارم دیگه کسی ناراحتت کنه ......داشتم از حرف هاش بغض میکردمفکر نمیکردم داداشم اینقدر مهربون باشهبالاخره منم میتونستم یه حامی داشته باشمیعنی دیگه جلوی جمع من رو مسخره نمیکنه ؟یعنی دیگه با پسرای فامیل به من نمیخنده ؟یعنی منم دیگه تو بازی هاشون راه میده ؟همنطور که داشتم به حرفاش گوش میدادم و دلم گرم میشددیدم رسیده به من و جلوم وایستادهدستش رو اورد بالا و من با خیال اینکه میخواد موهام رو نوازش کنهچشمام رو بستم و منتظر نوازش گرمش بودم که ....صدای بلندی شنیدم و احساس سوزش شدید پشت گردنمبغضم نشکستهیچ حسی نداشتمگریه هم نمیکردمفقط تو شک بودم و به اون که داشت میدوید و همزمان با دستش من رو نشون میداد و میخندید نگاه میکردمحتی ناراحت هم نبودمفقط میدونم یک چیزی درونم فرو ریخت و با نگاهم اون رو که به اتاقش میرفت دنبال میکردم مدت زیادی همونجا وایستادم و به در اتاقش نگاه میکردمفقط یک چیز تو ذهنم میچرخیدچرا؟من فقط یک بچه (شایدم خیلی حساس بودم)حتی شاید با این نوشته بخندید و فکر کنید این فقط یک شوخی بود ولی زمانی که این خاطرات رو تجربه میکردم هر لحظه چیزی در من فرو میریخت و تمام وجودم از ترس و خشم لبریز میشد.با ارتباطات و مکالمات مجازی با برخی افراد متوجه میشدم گاها کسانی هستند که خاطرات مشترک و مشابهی با بنده دارند پس اگر خاطره ای از این خاطرات من شما رو یاد کسی انداختسوء ظن نسبت به اون فرد پیدا نکنید</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 10:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهی مطلق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%82-a03uugrm09wy-a03uugrm09wy</link>
                <description>ترس و خشمی که وجودم رو فرا گرفته بودتوی انباری خونمون بودمالبته نه اون انباری تاریک و نموری که تو ذهنتون تصور میکنیدانباری خونمون همون اتاق خودمه فقط به واسطه ی چند تا کاغذ که به دیوار چسبونده شده میگم اتاق خودموگرنه که لباس های من در برابر لباس های دیگر اعضای خانواده فضایی رو اشغال نمیکنندو کتاب های من در برابر صندوق ها و کارتون های توی اتاق فیل و فنجان بودند .....8 سالم بود توی خونه بودم و با مامانم دعوا کرده بودم ولی اصلا یادم نمی اومد چیشد که با هم دعوا کردیمچیشد که عصبانی شدفقط وقتی از انباری به نیت عذر خواهی بیرون رفتم دیدم روی صندلی دم انباری نشسته وسخت در حال فکر کردنهشروع کردم ازش عذر خواهی کردن و میخواستم تازه التماس هام رو شروع کنمکه برخلاف همیشه بهم گفتباشه اشکال نداره حالا برو روسریم رو بیارگفتم برای چیگفت میخوام برم بیرونبا ذوق و خوشحالی فکری که به ذهنم رسید رو بهش گفتمبرام بستنی میخری؟نگاهی تحقیر آمیز و بی حوصله به من انداخت و گفت باشهخیلی مشکوک شدم چون هیچ وقت امکان نداشت به این راحتی قبول کنهبا شک نگاهی بهش انداختم که گفتچیه برو دیگهبی توجه به شک درونیم و با ذوقی توصیف نشدنی رفتم توی انباریولی ای کاش نمیرفتم و به احساساتم گوش میدادموارد شدن به انباری همانا و شنیدن صدای بلند در و تاریکی مطلق روبه روم همانابا ترس برگشتم که در بسته انباری مقابلم قرار گرفتیخ زده بودمنمیفهمیدم چیشدچرا در قفل شدکه صدای تهدید آمیزش توی گوشم زنگ زدهمینجا میمونی تا بابات بیاد تکلیفت رو مشخص کنههنوز توی شوک حرفاش بودم که با حرف بعدی که آمیخته با تمسخر بود...._هه حداقل میتونی تا نیومده چند تا لباس بیشتر ببوشی که وقتی اومد کمتر دردت بگیرهکل وجودم از هجوم احساسات ترس و خشم و ناباوری در برابر کاری که کرد داشت میلزریدو بعد ..................................................................................................................................................چیزی یادم نمیادانگار هر چی فکر میکنم جز تاریکی مطلق چیزی عایدم نمیشهمخصوصا با وجود اینکه 10 ساله که دارم با خودم این خاطرات رو حمل میکنمشاید اینجوری بهتره ...ویرایش 1 ( شنیده بودم ذهن آدم ها برای محافظت ازشون خاطرات بد و ترسناک روبه جایی میبره... که انگار هیچ وقت همچین اتفاقی نیافتاده شاید این جزو همون ها باشه )</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 22:01:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه آخرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%85-bnlmxwqll4rf</link>
                <description>زندگی من بالاخره تموم میشهیه روزی همه از دستم راحت میشن‌شاید امروز شاید فردابالاخره شرم کم میشهدیگه اذیت نمیشندیگه دلیل ناراحتیشون نیستمدیگه اعصاب شون خرد نمی‌شهولیای کاشاون روزهر چه زودتر برسه15:3704/12/22کاش بتونم چند تا حرف دیگه بزنم ولی نمی‌خوام زیاد وقتتون گرفته شهکاش خرجم بیشتر از کثیف و خونی شدن چند تیکه لباس نشه پولتون رو برای کفن و دفن و پزشک قانونی و قبر و این چیزا ندیداگر خواستید بسوزونید یا تو حیاط باغچه چال کنید مهم نیست ارزشش رو نداره که خودتون رو به خاطرش تو زحمت بندازید هرکار عشقتون کشید بکنید دلم نمی‌خواد دیگه بیشتر از این سربار تون باشم فقط کاش اوقات خوبی رو باهم میگذروندیم ولیظاهرا با وجود مننمیشه امکان نداره امیدوارم بعد من دیگه حالتون خوب باشه دیگه کسی نباشه آزارتون بده دیگه کسی نباشه ناراحتتون کنه ناراحت نباشیدالبته می‌دونم شما ناراحت نمیشیدشاید بهترین اتفاق زندگیتون باشه شاید تاحالا خوشحال تر از این نبودید خوبه منم خوشحالم که دیگه سربار کسی نیستم دیگه مزاحم کسی نیستمخدا نگهدار همتون باشه 17:2804/12/22</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 20:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-oj538h7guipd</link>
                <description>زندگی من این اولین نوشته منهدوست داشتم یکجا باشه که بدون اینکه کسی من رو بشناسه و بدون ترس از آبرو بنویسمبنویسم و بدونم کسی هست که بخونه و حرفام به گوشش برسهگاهی شعر مینویسمگاهی وقتا هم دلی مینویسم و دوست دارم نظراتتون رو بشنومامیدوارم شاد و موفق باشید🫂</description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 19:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته یک قاتل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86619641/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-dysanatq2c2g</link>
                <description>یه روزی میکشمشداغش رو به دلشون میذارم، شاید گناهی نکرده باشه ولی کاری میکنم از این لذت کوچولوشون توبه کننکاری میکنم به خاطر کار هایی که تو بچگی باهام کردن بزرگترین توبه عمرشون رو بکنند به خاطر کار هایی که باهام کردن به پام بی فتن و هر لحظه پشیمون باشننمی‌ذارم یه آب خوش از گلوشون پایین برهباید بابت تک تک کار هاشون به پام بیوفتن و التماس کنن نمی‌ذارمنمی‌ذارمنمیذارررررمتا نذارمتا داغی که رو دلم گذاشتن و رو دلشون نذارمتا جوری که من رو زجر دادن و کشتن، زجرکششون نکنم آروم نمیشمروحم رو به نابودی کشوندن ولی قرار نیست من به روحش راضی بشم من کل وجودش رو می‌خوام و فقط وقتی اون رو ازشون گرفتم می‌تونم با آرامش رهاشون کنم :) 00:0004/12/21بعد از... </description>
                <category>الهه تاریکی</category>
                <author>الهه تاریکی</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 19:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>