<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نفیسه یعقوبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_86635345</link>
        <description>کوچ، کوهنورد، طببیعتگرد، عاشق سفر، مطالعه، ماجراجویی و پژوهش. یک آدم معناگرا و عمیق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:27:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1633892/avatar/rPi19B.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نفیسه یعقوبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_86635345</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از روزگار کارمندی ( شما دعوتید به یک خود افشایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qawhrxogeixg</link>
                <description>جونم واستون بگه که توی جلسات کتابخوانی ای که جدیدا بعد از دوران کرونا راه انداختیم کتاب &quot;زندانیان باور&quot; را مطالعه میکنیم.جایی از کتاب به تمرینی رسیدیم که درگام اول آن 1-هیجانات 2-موقعیتی که در آن هیجان مربوطه فراخوانی شده بود و 3-خودگویی هامون را باید ثبت کنیم ( این تمرین برای کشف و تحلیل باورهای مرکزی افراد تدوین شده)فردای جلسه کتابخوانی که اومدم سرکار، مدیر به من گفت باید به واحد دیگری جابه جا بشم، من واحد مربوطه را دیدم و تمایلی نداشتم به جابه جا شدن به آنجا ، نظرمو گفتم اما اصلا مطمئن نبودم که قبول کنن (چون هنوز قرار داد من توی این مجموعه رسمی نشده و طبق روال این مجموعه به علت نوع قراردادم خیلی نمیتونم تصمیم گیرنده باشم) اما غلیان هیجانات زیادی را توی خودم مشاهده کردم.موقعیت: اعلام دستور جابه جایی به منهیجان: ترس و استرسخودگویی: نکنه منو مجبور کنن جایی کار کنم که دوست ندارم.نکنه اگه مخالفت کنم اخراجم کنند.هیجان: غمخودگویی: چرا باید توی این سن و سال و با این سابقه و تجربه و دانش هنوز دیگران برای من تصمیم بگیرنددر شان من نیست که با من اینگونه رفتار کنند.افکار: قربانی شرایط بودنافکار:عرضه نداشتی، نتونستی خودتو نشان بدیافکار: جهان ناعادلانه است جایی که کار میکنم عادلانه نیست کشورمون سیستم عادلانه ای ندارد.افکار خودسرزنش گری و انتقاد از خود و مقایسه کردن خودم با دیگران( منتقد درونی من به طور خاص در موقعیت های شغلی بسیار بسیار فعاله و بهش آگاهم ودرحال حاضر به درمانگر هم مراجعه میکنم.)گام دوم تمرین یکی از این خودگویی ها را به صورت نردبانی تحلیل میکنیم تا ببینیم این خودگویی برای من چه معنایی دارد.اگه دیگران برات تصمیم بگیرند این موضوع برات چه معنی ای داره؟برای من به این معنی است که من نتونستم به این قدرت و موقعیت در محیط کار برسم که برای خودم تصمیم بگیرم.اگر نتونم توی محیط کار برای خودم تصمیم بگیرم یعنی چی؟یعنی من کم کاری کردم و یعنی این که سیستم (محیط) عادلانه نیست.خب این به چه معناست ؟ به این معناست که من کفایت و عرضه لازم را نداشتم.به این معناست که سیستم ناعادلانه است و من اختیار زیادی ندارم.(قربانی شرایطم)واقعیت اینه که رئیسم چون فکر میکرده من از حقوقم راضی نیستم دستور داده به واحدی برم که احتمال حقوق بیشتری داشته باشم (حداقل بخشی از نیت اون این بوده)واقعیت اینه که ملغمه ای از ویژگیهای شخصیتی (ناشی از ژنتیک و تربیت) ، محیط، تصمیمات و انتخابها، باعث شده من در این جایگاه شغلی باشم.واقعیت اینه که این افکار خود سرزنشگری و مقایسه کمک کننده که نیستند ترمز مسیر زندگی من هستند و کیفیت زندگیم را خراب میکنم و لذت را ازم میگیرن و به قولی ضربه خود هستند.واقعیت اینه که ماییم که به جهان معنا میدیم و  برمبنای آن معنا، تمام رویدادها و مشاهدات و ادراکات را تفسیر میکنیم و دچار هیجانات و سپس افکار متفاوت میشیم.اگر حتی باور داشته باشیم در جهان بر هیچ چیز تسلط نداشته نداریم و بپذیریم درجهان جبر حاکم است تا حدی میتوانیم برتفسیر خودمان از جهان یا به تعبیری بر ذهنیات خودمان مسلط باشیم.وقتی اینا رو نوشتم آرومتر شدم فکرکردم حتی اگر به واحدی که گفتن برم این افکار بهم کمک نمیکنن میتونم برداشتمو از موقعیت عوض کنم و معنای دیگه ای به موضوع بدم.تلفنمو برداشتم و برای جلسه بعدی مشاوره ام پیگیری کردم و تصمیم گرفتم این مطالب را با شما به اشتراک بگذارم.</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 10:20:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفیسه در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D9%86%D9%81%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-rkasmryljnua</link>
                <description>مادر بزرگم را به یاد می‌آورم، آن روزها من نوجوان بودم و او پنجاه شصت سال سن داشت، یک زن کاملا مذهبی و سنتی که زندگی پررنجی را از سر گذرانده بود.مادربزرگ همیشه کاری برای انجام دادن داشت.یادم می‌آید اواخر بهمن که میشد کم کم تدارک عید نوروز و سال نو را می چید. سبزه ی شاهی اش را بر روی کوزه سفالی میگذاشت، شستشوی فرش ها و نظافت خانه را شروع می‌کرد و مشغول بود تا عید نوروز.بعد از ظهرهای تابستان تکه پارچه های الیافی که به آن سرقیچی میگفت را با دست باز می‌کرد تا با آنها در شبهای طولانی زمستان برای عروسهای آینده اش یا نوه های جدیدش تشک و لحاف بدوزد.و گاهی از منم میخواست کنارش بشینم و کمکش کنم اما من معمولا یک جوری در میرفتم و میرفتم سراغ کتابهام (همونایی که از کتابخانه سرکوچه امانت گرفته بودم) یا میرفتم سراغ مجلاتی که دایی کوچیکه از تهران آورده بود و غرق می‍‌‌‌شدم در مطالبشان.یادم می آید همیشه کمی قبل از اذان سجاده و چادر نماز تمیز گل ریزآبی اش را پهن می‌کرد و شروع می کرد به نماز و قرآن خواندن.مادربزرگ همیشه از حمام که می آمد موهایش حنا شده اش را خیلی مرتب از فرق سر شانه می‌کرد و دو طرف صورتش می‌بافت.یادمه عاشق گلدانهایش بود و حواسش خیلی بهشان بود به محض اینکه هوا کمی سرد میشد گلدانهایش را به داخل خونه می آورد، تا زمانی که زنده بود گلدانهایش شاداب بودند اما بعد رفتنش گلدان‌ها هیچوقت مثل سابق نشدند.مادربزرگم سواد چندانی نداشت تا کلاس پنجم را سالهای میانسالی در نهضت سواد آموزی خوانده بود هنوز دفتر مشققش که باذوق سرمشقهایش را مینوشت را نگه داشته ام اما کلی شعر از حفظ بود. شعرهای محلی و سنتی، شعرهایی که برخی ضرب المثل بودند و برخی لالایی و آه از جفای روزگار.مادربزرگم کلاس یوگا نرفته بود مثل من اینهمه کلاس مختلف شرکت نکرده بود چیزی از فلسفه و روانشناسی نمیدانست، در زندگی اش جز چند سفر محدود، جایی را ندیده بود. حتی یک زندگی بدون رنج نداشت بلکه در کودکی مادرش را از دست داده بود و سرپرستی خواهر و برادرها و حتی برادرزاده اش را به عهده گرفته بود اما امید به زندگی اش بیشتر از من بود، زندگی میکرد بدون اینکه به معنای زندگی فکر کند.به فصل آخر روان درمانی اگزیستانسیال، بحث پوچی رسیدم و تشنه ام که ببینم در پاسخ به این موضوع که زندگی پوچ است و در خود معنای منحصر به فردی ندارد چه پاسخی می‌دهد، جایی یالوم به این می‌رسد که گشتن در جستجوی معنا الزامی نیست بلکه باید معنا را در خود زندگی یافت که یاد مادر بزرگم می افتم.جایی دیگر دارم با کتابهای روانشناسی تکاملی سروکله میزنم که به این میرسم که برای سعادت باید کاری انجام داد باید دست ها را با کارهای اصیل سرگرم کرد کارهایی که طبیعت ما با آن سازگار است و یاد پدر بزرگ و مادربزرگم می افتم که هیچگاه بیکار نبودند ....اینا رو می‌گم که به خودم تلنگر بزنم، به خودم از وقتی که یادمه کنجکاو و درحال جستجو بودم برای پیدا کردن سوالام توی زندگی، منی که همیشه سرم تو کتاب بوده، منی که همیشه دنبال کار مفید بودم و استرس اینو داشتم که وقتمو تلف کنم.منی که دنبال معنای زندگی تو کتابهای فلاسفه و روان شناسهای غربی ام، می‌خوام به خودم تلنگر بزنم و بگم شاید مسئله به این پیچیدگی که فکر می‌کنی نباشه. شاید نیاز به این همه مطالعه و تقلا نباشه.و به خودم بگم حواست باشه وسط اینهمه دنبال معنای زندگی گشتن، زندگی کردنو فراموش نکنی.گاهی هم کارهایی رو انجام بده که قبلا فکر می‌کردی بیهوده است مثل غذا پختن، درست کردن یک چیز با دست، گل و درخت کاری و در آن غرق شو.</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Sat, 28 May 2022 08:27:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزگار کارمندی، قسمت ششم: جاتو عوض کن تو درخت نیستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-aj4lszjtnh0c</link>
                <description>توی شرکتی فنی کار می کردم رئیس شرکت مردی بود با ویژگیهای خاص!از سویی دوست داشت سازمانش به روز باشد و به دنبال بهبود بود. خودش دوره MBA شرکت می‏کرد.پنجشنبه ها جلسه زیارت عاشورا برگزار می‏کرد بعد روی منبر می‏رفت و توصیه های اخلاقی داشت.ویژگی دیگرش این بود که اوضاع که بهم می‏ریخت داد می زد، فحش می‏داد و زمین و زمانه را بهم میدوخت.یک مدیر سنتی بود که سعی داشت به روز شود. سعی داشت دانش مدیریت را بیاموزد اما نگرش و رفتارهایش متفاوت بود.اما موضوعی که منو اذیت می‏کرد رفتارش با خانمها یا یک خانم بود.خانمی بود که به تازگی از همسرش جدا شده بود مدیر شرکت با اینکه متاهل بود  با این خانم ازدواج موقت کرده بود و این خانم هم یکسره شیطنت و شادی ای کودکانه و نابالغانه داشت.من با این خانم دوست شده بودم وقتی این موضوع را فهمیدم کابوس هایم شروع شد.من دختری بود آروم، شکننده و مذهبی!من اون روزها حالم خوب نبود حس اینکه توی یک محیط ناسالم کار کنم حالمو خیلی بد می کرد.مسئله دیگر من این بود که در آن محیط وظیفه کاری ام مشخص نبود کارهای مختلف می کردم اما حاضر نبودم نتیجه کارم را پرزنت کنم و نشان بدهم.تنها دلخوشی من در آن روزها بحث هایی بود که گاها پنجشنبه ها در جلسات هفتگی شکل می گرفت و من اگه می تونستم بحث کنم تبادل نظر یا تحقیق کنم از محیط کارم لذت میبردم.من چند ماهی در آن محیط کار کردم اما بالاخره استعفا دادم بالاخره خیلی سرپوشیده به مدیر شرکت فهماندم که این جو که به نظرم جوی بسیار کثیف بود برای من عذاب آوره البته ایشونم گفتن من چیزی که از مذهب و ائمه یاد گرفتم سرپرستی این خانم را برعهده گرفتم که به گناه نیفته و بتونم ازش یک آدم مومن بسازم…گفتم من آن روزها شکننده بودم من زودتر محیط شرکت را ترک نکردم چون جرات این کار را نداشتم و می گفتم باید کار کنی نباید فرار کنی نباید ضعیف باشی.چرا من برای فضای مسموم آنجا زودتر و با لحن محکم تری به مدیرم بازخورد ندادم چون به خودم و نظرم اطمینان نداشتم.من برای تغییر نوع کارم به کاری که شفاف باشه و دلخواه خودم اقدامی نکردم چون فکر می کردم الا و بلا باید کد نویس باشم، باید بمونم تغییر نکنم و چون ترس داشتم.توی زندگیتون کجا ترس باعث شده تغییر نکنید؟تغییر</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 13:22:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام با جوانی خودم صحبت کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-tqe2ng2ots34</link>
                <description>مهندسی کامپیوتر خوانده بودم، چرا؟ چون همیشه درسام خوب بود، شاگرد زرنگ بودم چون مهندسی کامپیوتر اون روزها بورس بود.                      بعد از فارغ التحصیلی وارد وادی برنامه نویسی شدم. اما هرکار میکردم دوستش نداشتم و چون دوستش نداشتم پیشرفتی که میخواستمو نداشتم. شغل‌های مختلف و امتحان کردم. اما توقع بیشتری از خودم داشتم، بعضی از دوستام داشتن رشد میکردن ، حقوق بیشتر، خونه و ماشین اما من داشتم دور خودم میگشتم و دنبال گمشده ام می‌گشتم.الان که به اون روزها فکر می‌کنم خیلی پیشرفت نمی‌کردم اما نکته مهم این نبود بلکه این بود که حالم خوب نبود، اصلا از خودم راضی نبودم.خودمو سرزنش می‌کردم، مقایسه می‌کردم و بسیار به خودم سخت‌گیر و غیر مشفق بودم. به عزت نفسم آسیب می‌رسوندم چون ارزشمندی و نفس خودمو را برابر با پیشرفت شغلی میدونستم و واقع بینانه شرایطمو نمیدیدم بلکه هم خودمو مقایسه میکردم هم سرزنش!انتظار پیشرفت داشتم اما نمیدونستم با حال ناخوب نمیشه پیشرفت کرد. اگر هم پیشرفت می‌کردم با حال ناخوب چه فایده داشت؟اگه نفیسه اون زمانها پیشم بیاد دستشو میگیرم بغلش میکنم کمکش می کنم بره پیش یک روان درمانگر خوب! و بهش میگم: تو خوبی ، همین که هستی! تو کامل نیستی و قرارم نبوده که کامل باشی هر آنچه هستی بهترینه.وقتی خودتو مقایسه میکنی داری بیشترین آسیب رو به خودت میزنی.وقتی خودت رو سرزنش میکنی داری به خودت خنجر میزنی.چه طور میخوای با باک خالی ، مرتفع ترین قله رو فتح کنی؟ بدون انرژی!بهش میگفتم بهت افتخار میکنم به خاطر سالها جنگیدنت!آرمان خواهیت، زندگی ارزشگراتو بهش میگم که چقدر دوسش دارم.بهش میگفتم برو دنبال آرزوهات اما سبکبالانه!بهش میگفتم عشق حق توئه.دیده شدن ، حمایت شدن، احساس امنیت!از محیط نمیگیری؟ اول خودت باید به خودت بدی.شما اگه با جوانی خودتون صحبت کنید چی بهش میگین؟</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 13:00:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزگار کارمندی، قسمت پنجم: لطفا منو به شکل یک انسان ببین!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-xhwgkhqnrzko</link>
                <description>تجربه اول: دو سال پیش برنامه طبیعتگردی دوروزه داشتم از شهر مشهد به شهر خواف. بین راه در مسیر توی پلیس راه در برف گیر کردیم و مجبور بودیم در شهر میانی بمانیم.با توجه به شرایط کاریم با استرس به (خانم) مدیر میانی مون زنگ زدم و شرایطمو شرح دادم و گفتم شنبه نمیتونم محل کار حاضر بشم، آشفته شد و گفت توی پلیس راه شب بمون و صبح راه بیفت، گفتم نمیتونم و مسیرها بسته است. اون موضوع گذشت و من آن شب در همان شهر ماندم و خیلی هم خوش گذشت.همدلیاما چیزی من آن لحظه نیاز داشتم و بارها در برخورد با این خانم با آن حس مواجه شده بودم، نگاه انسانی بود! نیاز داشتم به عنوان یک انسان منو ببینه، مشکلمو درک کنه و با من همدلی کنه. به راستی ما انسانها فراتر از پوست و استخوانیم.تجربه دوم: احساس میکنم کوچک شده ام.تلفن را برداشتم خودش را معرفی کرد رئیس دفتر یکی از مدیران شهری بود، گفت نامه ای برای ما ارسال شده است میخوانم تا پیگیری کنید! بی درنگ گفتم پیگیری با مانیست ثبت پیام با من است. نگذاشت صحبت من منعقد شود، گفت چی همین الان به رئیس تان اقای ... زنگ میزنم. گفتم به من موضوعشو بگین تا ثبت کنم دیگه جواب منو نداد گفت بگو اسمت چیه تا به رئیست بگم و همینطور که گوشی را نگه داشته بود با رئیسم تماس گرفت و گفت این خانم موضوع منو پیگیری نکرد ....استرس شدیدی گرفتم هرچند خونسردانه جوابشو دادم.وقتی این خاطرات اینقدر Bold و پررنگ توی ذهنم مونده یعنی یک اتفاق مهم توی ذهنم افتاده (یک تفسیر مهم)!بررسی میکنم چه اتفاقی افتاده و چرا من اینجوری واکنش نشان دادم؟ درگیر چه افکار و هیجاناتی درگیر بودم و چه نیازی داشتم که میخواستم برآورده بشه؟من در محیط کارم استرس داشتم، وقتی در اتاق درمان واکاویش کردم به یک ترس برمیگشت، ترس از از دست دادن کار!این استرس باعث شده بود که بسیار شکننده باشم و با کوچکترین آشفتگی ای بهم بریزم.تا وقتی به این ترس آگاه نشم و باهاش مواجه نشم نمیتونم مدیریتش کنم. و این مهم از طریق درمان برایم میسر شد.از سویی نیاز به همدلی داشتم، این که خانم مدیر ببینه که من چقدر استرس دارم و بهم دلگرمی بده یا آقای رئیس دفتر عوض این که بخواد با تهدید کارشو پیش ببره مودبانه به من فرصت صحبت بده.خب من مدیریت خوندم، کلی مطلب در مورد تئوری مدیریت و رفتار سازمانی خوندم، رویکردهای مختلف به سازمان را بررسی کردیم، بعدها کوچینگ خوندم، یک جایی چیزهایی که توی مدیریت منابع انسانی و مدیریت خوندم با کوچینگ تطابق داشت و اونم دیدن انسانها در محیط کار به دید یک انسان بود نه یک ابژه جنسی یا یک نیروی کار صرف!مدیریت منابع انسانیشما هم تجربیاتی از این دست دارید؟ که در محیط کار نادیده گرفته شوید؟ تحقیر یا تهدید یا تمسخر شوید؟</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 10:49:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزگار کارمندی قسمت چهارم:چگونه از شر کلیشه ها خلاص شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-j8k0xowdgycl</link>
                <description>دوران کارشناسی ارشد کنفرانسی داشتم که موضوع و موفقیت در آن برام مهم بود. در زمان اجرا پرژکتور کار نمی‌کرد منم کمی هول شدم و احتمالا فیشی را اشتباه جا زدم ، آقای مدرس که بسیار جوان در عین حال با سواد بود پوزخندی زد که با این کنایه که خانمین دیگه.....ان روز خیلی حالم بد شد کنفرانس به خوبی برگزار شد اما خاطره آن روز تا امروز در نظرم هست.چند ماه پیش در اداره وقت آزادم داشتم کتاب میخونم کتابی از اریک فروم بود دو تا از همکاران آقا دقیقا کنار من داشتند صحبت می کردند و گاهی از یکی دیگر از همکاران بدگویی، با شوخی و لبخند گفتم غیبت نکنید. همکارم پاسخ داد ما که غیبت نمیکنیم غیبت کار خانمهاست به کتاب اشاره ای کردم و گفتم من که دارم کتاب میخونم.این تجربه دوم تجربه ای بسیار لایت از کلیشه ها درجامعه است.بارها و بارها در محیط کار جملاتی از این دست را شنیده ام که زن است دیگر زیرآب میزند، (خاله زنک است)، زن‌ها با هم کنار نمی‌آیند!زن است حرفش قابل استناد نیست!یا جملاتی مثل دختر است دیگر! خانمین دیگه! یا حتی جملاتی که برای آقایان می‌گویند مثل این‌که تو پسری، تو مردی ، زشته، مرد که گریه نمی‌کند!  مرد که احساساتی نمی‌شود! مرد که کار خانه نمی‌کند! لباس صورتی نمی‌پوشد ...از آن بدتر هنگام تحسین جملاتی این‌چنین را به کار می‌برند: با و جود که زنی دمت گرم! مثل یک مرد رفتار کردی!با یک جستجوی ساده در ویکی پدیا با این تعریف مواجه می‌شیم:تفکر قالبی (به انگلیسی: stereotype) به یک نظر از پیش تشکیل‌شده در ذهن جمعی گروه‌هایی از جامعه اشاره دارد، که مانع قضاوت و شناخت منطقی افراد نسبت به دیگران شده و ویژگی‌های خاصی را به تمام اعضای یک گروه دیگر یا مجموعه‌ای متفاوت نسبت می‌دهد. این امر سبب می‌گردد افراد برپایهٔ اطلاعاتی ناچیز و تصورهای کلیشه‌ای خود که غالباً برگرفته از جامعه یا رسانه‌ها است، بدون آنکه شناخت کافی از دیگران داشته‌باشند، نسبت به آن‌ها قضاوت کنند.این لغت اگر در معنی منفی آن به کار رود، فرضی ساده‌انگارانه، اغراق شده و تحقیرآمیز را به اعضای یک گروه به‌دلیل عضویت در آن گروه نسبت می‌دهد. کلیشه‌ها احترام یا مشروعیت را از اشخاص به دلیل تعلّقشان به آن گروه می‌گیرند یا برعکس، کلیشه مثبت احترام، ارزش و محبوبیتی غیرواقعی و برپایه‌ای غیرمنطقی برای عده‌ای بدون دلیل خاصی به وجود می‌آورند. کلیشه ها آدمو بیچاره میکنه!پس کلیشه ها و به طور خاص کلیشه های جنسیتی مانع شفاف اندیشیدن است از طرفی برای فرد مورد خطاب قرار گرفته موجب احساس تحقیر و شرم می‌شود.به نظر من در مواجهه با این نوع قضاوت و تفکرات در صورتی‌که شرایط مناسب بود جراتمندانه این تفکر فرد را به چالش بکشیم و در مورد تاثیر این نوع دیدگاه با فرد با این نوع تفکر صحبت کنیم.شما هم تجربه هایی مشابه دارید؟چه نوع کلیشه های دیگری به خاطرتون میاد؟شما در برابر کلیشه های جنسیتی چه نوع واکنشی دارید؟</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 09:09:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزگار کارمندی، قسمت سوم: خشمت را در آغوش بکش.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AE%D8%B4%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%A8%DA%A9%D8%B4-jxzefivqk7vz</link>
                <description>کاری پر استرس و پرفشارداشتم حین کار سهوا اشتباهی از من سر زد در همون لحظه مدیر میانی با لحن پرخاشگر و تهدید آمیز اشتباهم را گوش زد کرد مثل کارتونها احساس کردم صورتم تا بنا گوش سرخ شد دچار خشم شدم نفس عمیقی کشیدم به مدیر گفتم الان درگیر کار فوری دیگری هستم و به من بگن چه طور میتونم اشتباهم را جبران کنم.تا عصر کمی متشنج بودم افکار و احساساتم را بررسی کردم. فکر: صد تا کار درست انجام میدم نمی بینن، فقط منتظر اشتباه و مچ گیری اند، حالا مگه چی شده نمیبینه چه قدر فشار رومه؟ اونقدرها که اشتباه بزرگی نبود. اصلا چرا با این لحن با من صحبت می‌کنه!هیجانات غالبم خشم ، کمی غم و آزردگی و کمی استرس بود.هیجان خشمبا خودم که همدلی کردم علت اصلی خشم و برآشفتگی ام را فهمیدم چیزی که بیشتر منو اذیت می کرد لحن تهدید کننده ایشون بود من روی این قضیه حساسم ( فکر کنم همه روی این مسئله حساسن)بیشتر که فکر کردم دیدم همین مدیرمیانی هم تحت فشار مدیران بالا دستی است و خشمگین شدند و این خشم را به من منتقل کردند. بعد از همدلی با خودم سعی کردم به جای خشم فروخورده و کینه و حال بد با او هم همدلی کنم و شرایط را از زاویه او ببینم.بعد‌ها یاد گرفتم اکثر ما هیجانات‌مون رو سرکوب می‌کنیم، در حالی‌که هر هیجانی در جای خودش لازمه و کارکرد خود را داره، مثلا وقتی به حقوق یا مرزهای ما تجاوز میشه ما دچار احساس خشم می‌شیم فیزیولوژی بدنمان در حال آماده باش قرار می‌گیره و آماده‌ی دفاع می‌شیم.اما خیلی از ما هیجانات‌مون رو در جای درست استفاده نمی‌کنیم مثلا خانم‌ها وقتی باید خشمگین بشن علائم غم را نشون می‌دن و آقایون برعکس. مثلا خانم کارمند از شرایط کاریش ناراحته و حقش را ضایع کردن اما به جای دفاع از حق و حقوقش فقط گریه می‌کنه یا آقا از بی‌توجهی همسرش ناراحته و غمگینه به جای درک احساس غم و اقدام برای نیازش فقط داد میزنه و دست به خشونت می‌زنه.در رابطه با هیجانات مهمترین گام شناخت و دیدن هیجانات، توجه به علائم فیزیولوژیک بدن در آن حالت و پاسخ صحیح به آن هیجانه به طوریکه نیازمان برطرف بشه.نکته دیگه ای که وجود داره اینه که تا ما خودمون هیجاناتمونو نبینیم و با خودمان همدلی نکنیم نمیتونیم هیجانات بقیه را ببینیم یا با آنها همدلی کنیم.در این رابطه مطالعه ی کتاب ارتباط بدون خشونت توصیه میشه. بخونید از خوندنش لذت ببرید و توی زندگی به کارببریدش.کتاب ارتباط بدون خشونتو از آن مهمتر کمک گرفتن از درمانگر و استفاده از جلسات درمان هست که می‌تونه موثر باشه.</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 12:47:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزگار کارمندی، قسمت دوم: شجاعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-aofzzs4clruo</link>
                <description>قرار بود تو محیط کارمون یک کار بزرگ انجام بدیم یک پروژه که با انجام دادنش باربزرگی از روی شهر برداشته می‎‌‎شد و کلی ارزش افزوده داشت، انرژی خوبی داشتیم. ابتدای کار با درخواست مدیر میانی پروژه قرار شد جلسات کوچینگ تیمی داشته باشیم جلسات هفته ای یک بار و حدود 45 دقیقه برگزار شد این چه قدر بر مبنای اصول کوچینگ تیمی بود موضوع دیگری است جلسات بی‌نقص نبود، برای خودم یک تجربه جدید بود وکلی ایده داشتم. یک فرصت جدید بود تا در محیط کار با هم گفتگو کنیم. حتی ازبعضی از همکاران مخصوصا خانمها بازخوردهای خوبی گرفتم و مشارکت خوبی داشتند، متاسفانه جلسات به علت تغییر شرایط کاری و تغییر مدیریت ادامه نیافت. چند وقت بعد یکی از مدیران (مدیرجدید) تلویحا به من گفت جلسات شما باعث شد بچه ها ادعاهای بزرگی بکنند و تو روی من بایستند حتی به انتصابات اعتراض کنند و نظراتشون را بگن.اون روز با آقای مدیر ازشفافیت و صراحت و از آن مهمتر شجاعت گفتم که یکی از ویژگیهای یک رهبر شجاعت دریافت بازخوردها، شجاعت در ارائه نظرات، شجاعت در قبول کردن اشتباه و.. است.یاد تعریف برنه براون از مفهوم شجاعت می افتم که شجاعت را مواجه شدن با ترسها و قبول بلکه استقبال از آسیب پذیریها تعریف کرده بود . اگر من به عنوان یک مدیر از بازخورد یا ارائه نظرات کارمندانم بیزارم باید از خودم بپرسم اشکال کار من کجاست؟پی نوشت: برگزاری شرایط جلسات کوچینگ شرایط و بستر مناسب می خواهد و وقتی سازمان یا فردی بلوغ لازم را برای دریافت کوچینگ نداشته باشد اجرای کوچینگ فقط هدر دادن منابع است.در سازمان شما در مقابل نظرات و ایده ها وانتقادات کارمندان چه نوع برخوردی میشه؟</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 09:31:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزگار کارمندی قسمت اول: اوضاع خیلی خراب است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-y86yffemjw8n</link>
                <description>همکارم کنارم می آید و نگاهی به دورو بر می‎کنه و می‎گه شنیدی میخوان نیروها را تعدیل کنن؟ و به من نگاه می‎کنه تا تاثیر کلامش را در من ببینه، خب من خوشبختانه مدتهاست با این ترس کنار آمده‌‎ام، شاید تنها فایده سال‌ها شغل عوض کردن همین باشه که می‌دونم بهرحال بی‌کار نمی‎‌‌مونم.می‌‎گم نشنیدم و به کارم ادامه می‌دم.خیلی از محیطهای کاری با احساس ترس و عدم امنیت برای کارمندان همراهه. از سویی کارفرماها از ابزار ترس استفاده می‎کنند مثلا گاهی این فکر را به کارمند القاء می کنند که هر لحظه ممکن است اخراج شوی و بیرون کلی آدم منتظرند تا جای تو را بگیرند.از سوی دیگر کارمندانی هم هستند که این صحبتها را دهان به دهان می‎چرخانند و به این جو روانی پروبال می‎دهند.یادم می‌‎آید روزی که با ذوق و شوق برای آقای رئیس از رزومه و تجربه هایم و ایده‌‎هایم گفتم و پیشنهاد فعالیت‎های تخصصی تر را دادم، ایشان با پوزخندی به من گفتند کلی دکتر و مهندس پشت این در و درون همین اداره هستند که می‎خواهند جای تو را بگیرند بهتر است به کار فعلیت بچسبی و حواست به رقبا باشه، احساس خشم داشتم فکر کردم قصد داره من را تحقیر کنند اجازه ندادم باورها و افکارش روم تاثیر طولانی مدت بگذاره و برای آینده کاری‎م تصمیمات جدیدی گرفتم.درچنین محیط کاری نگاه بالا به پایین وجود دارد مدیران از ابزار تهدید و ایجاد ترس برای مدیریت نیروهای انسانی استفاده می کنند و به جای خلاقیت ، همدلی و مشارکت دراین محیط ترس و خفقان حاکم است و هیچگاه نه کارمندان رشد می کنند نه سازمان و نه جو سالمی حاکم است.خب اگر ما به عنوان یک کارمند در چنین محیطی بودیم باید چه کارکنیم؟چیزی که به ذهنم میرسه پرورش مهارتها است، چه مهارتهای سخت و حرفه ای و چه مهارتهای نرم. مثلا مهارتهای ارتباط موثر، موجب می‎شه بتونیم جرأتمندانه خواسته ‎های‎مان را بیان کنیم و برای حقوق‎مان مذاکره کنیم. درعین حال انجام فعالیت هدفمند و افزایش اعتماد به نفس به ما کمک می‎ کنه به خودمان باور داشته باشیم. حتی الامکان به جو روانی پروبال ندهیم و وارد بازی‎های سیاسی و حاشیه ساز محیط‎های کاری نشویم و اجازه ندهیم هیچکس به مرزهای ما تجاوز کنیم البته بدون پرخاشگری و شجاعانه.وقتی ما به عنوان کارمند یا عضوی از یک جامعه قوی و توانمند باشیم مسلما انتخابهای بیشتری داریم، کمتر دچار ترس می شویم و تصمیم‎ هایمان برمبنای آنچیزی است که می خواهیم نه ترس‎ها و ناخواسته های‎مان.از آن سو، مدیران یا بالا دستان نمی توانند هرگونه که بخواهند برما حاکمیت کنند و با اهرم ترس ما را سرجای خود بنشانند. در این بین نقش باورها هم بسیار مهم است اگر من به خودم و توانمندیهایم باور نداشته باشم و فکر کنم کار و شغل و موقعیت مناسب کم و محدود است این باور به من آسیب می‎زند.شما هم تجربه هایی از این دست داشتید؟ </description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 10:08:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از ملال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86635345/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-huyiya0pjhpi</link>
                <description>من عاشق سفرمسالها طول کشید که فهمیدم توی زندگیم چی رو دوست دارم و چی رو میخوام و سالهای بیشتر تا آنچه را که دوست داشتم را اجرایی کردم.و آن چیزی که هم الان بهش رسیدم مسلما مطلق نیست و احتمالا در آینده تغییر می‌کنه.من همیشه به علتها و معناها فکر میکنم و این روزها خیلی به این فکر میکنم که چرا سفر را دوست دارم و چرا مردم به سفر می روند؟یک جا خوندم سفر وقتی معنا داره که خونه ای باشه که به آن برگردی و اگر مثلا مثل پناهنده ها خونه ای نباشه که به آن برگردی سفر معنایی نداره. و وقتی به دلایل خودم برای سفر فکر کردم به این ها رسیدم.طبیعتگردی ( استفاده از انرژی طبیعت)حس آزادی و رهایی ، کمی شادی و حتی شاید رقص خلاصه هرچه که حس رهایی به من میده.دیدن چیزهای نو و جدید، مثل آدمهای جدید، فرهنگهای متفاوت و تست چیزهای جدید مثل طعمها و غذاهای جدیدرهایی از رکود و سبک زندگی تکراری و روتینماجراجویی و هیجان و حتی خطر کردنلذت جوییدوست دارم تجربه زیستیم را با سفر گسترده کنم و دیدم را گسترده کنم و در مواجه با فرهنگها و باورها و ارزشهای متفاوت ممکنه بخوام بازبینی ای در باورهای خودم داشته باشم.و فکر میکنم اگه بخوام دلایلم را خلاصه کنم این میشه رهایی از ملال و آزادی بیشتر!یعنی اگه دنبال لذتم اگه دنبال ماجراجویی یا تست چیزهای جدیدم به دلیل اینکه دنبال ارضای حس آزادی ام هستم و تکراری بودن زندگی شهری و شاید اجبار در سبک زندگیم (شامل محیط کار و زندگیم) منو ترغیب میکنه که برم یه جایی که بتونم جور دیگه ای زندگی کنم مثلا ساعت خوابمو تغییر بدم یا مجبور نباشم با لباس اداری برم سرکار و هشت ساعت سرکار باشم.از طرفی برای منی که اهل سفر کوله گردی و اتوبوس سوار شدنم، گاهی که خسته و کوفته و گرسنه و ملول از اتوبوس سواریهای طولانی مدت میشم از خودم میپرسم آیا من یک مازوخیستم ؟!یک حسی هست به نام آخیش هیچ چی خونه خودم آدم نمیشه و من هم گاهی دچار این حس میشم که بتونم مثلا بعد یک هفته سفر فشرده و کم خوابی و غذای نامناسب یا سفرهای دشوار طبیعتگردی سرم را به بالین نسبتا نرم و گرم بذارم و بگم آخیش...منظورم اینه که از مزایای سفر گاهی هم اینه که ما قدر امکانات و خونه رو میدونیم.از اونجایی که هیچ لذتی در این جهان خالی از رنج نیست طبیعیه که سفر هم در کنار لذتهاش، رنج هم داره.خلاصه این که سفر انواع داره از سفرهای لاکجری گرفته تا سفرهای کوله گردی و برای هرکسی هم معنای خاص خودشو داره اما فکر میکنم بیشتر آدمها وقتی از ملال زندگی روزمره خسته میشن بیشتر هوس سفر میکنن.به اینها فکر میکردم که در پادکست رواق ( باموضوع روانشناسی اگزیستانسیال) به این مطلب برخوردم که فرزین رنجبر میگفت وقتی از حافظ میپرسن چرا سفر نمیری در پاسخ میگه همین نسیم دولت آباد و آب رکن آباد ما رو بس...اینجا تلنگری بود برای من ببینم چگونه میتونم در غیر زمانهایی که در سفرم تجربه های زیستیم را گسترده کنم و بر روی استعدادهای حسی ام کار کنم و به این فکر کنم چرا زندگی روتینم باید ملال انگیز باشه و چه کنم که از همین زندگیم لذت ببرم، هیجان و نشاط داشته باشم و بتونم تا حدی حس آزادی داشته باشم بدون اینکه لازم باشه سفر دوری برم؟پیشنهاد شما چیه؟ چه طور میشه گاهی در خانه ماند و در مجاورت تکراری ها ولی ملول نشد؟</description>
                <category>نفیسه یعقوبی</category>
                <author>نفیسه یعقوبی</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 13:37:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>