<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_86671511</link>
        <description>https://eitaa.com/roohe_reyhan</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 03:53:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1749611/avatar/Hvy6SH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</title>
            <link>https://virgool.io/@m_86671511</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-bxpyrig6g6ae</link>
                <description>به هرکه از من و عشقی که بود، حرفی زد به تو، به آسمان، به ستاره دروغ می‌گویمبه دوست داشتنت یا به این تنفرِ نوبه قلب خویش دوباره دروغ می‌گویم به قلب تو که برای کسی به غیر از منگذاشتی به اجاره، دروغ می‌گویم به ماهِ پر تب و تابی که باز از بالاکند به شهر نظاره، دروغ می‌گویم به قولِ ماندنِ او که همیشه می‌داد ونشد، گرفت کناره، دروغ می‌گویمبه این غریبگیِ بعدِ آن صمیمیتشدم دچار و هَماره دروغ می‌گویمدروغ گفته‌ام این بار دوستت دارممن عاشقت نشـُــ... آره... دروغ می‌گویم✍ریحانه کثیری نژاد🗓۱۳ آذر ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 00:29:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%A8%DB%8C%D9%84-k0reinafkiyb</link>
                <description>شاسی بلند که چند متری آن طرف تر پارک کرد، او هم سرش را برگرداند و نگاهی دزدکی به مدل و رنگش انداخت. آقای شیک و پیکِ کت شلواری از ماشین پیاده شد، کیف سامسونت را از عقب برداشت و بی چفت و بست، ماشین را ول کرد و داد زد: آی آقا...! یه لحظه چشمت به این باشه من برم بالا زودی میام.با خودش گفت: خوب شد نگاه دزدکی را چند ثانیه قبل، جمع کردم ورو به آقای شیک گفت: رو چشمم آقا.و همین طور بیل می‌زد و بیل می‌زد.به اوضاع خانواده اش فکر می‌کرد و بیل می‌زد.به پدرِ کارخانه‌دارش که وسط خوش خوشانشان، ورشکست شده بود.به ماشین مدل بالایی که فروخته شد و به بی امکانات بزرگ شدنش.به دانشگاهی که نرفت و به آرزوی مربی شدنش.به سر در دانشگاه نگاه کرد و بیل زد.به شاسی بلندی که شیشۀ جلویش پایین بود نگاه کرد و به پشت گرمیِ راننده اش فکر و بیل زد.چند لحظه دستانش متوقف شد. با لبخندی محو به آسمان نگاه کرد: می‌تونست بدتر از این باشه. مگه نه اوس کریم؟!بازم شکرت یه روزی حلالی می‌رسونی برا خانم، بچه ها...بهبیلنگاه کرد وبیل زد...✍ریحانه کثیری نژاد🗓۲۷ آبان ۱۴۰۳سناریو سازی هنگام گشت زنی در شهر!</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 10:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتابگردان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-ks8nazw67lg6</link>
                <description>گل فروش محل، سرمایه دار شده بود و دکهٔ سابقش به مغازه متوسطی با انواع متعدد گل، تبدیل.و همهٔ این ها را مدیون مردی بود که طیِ قانون نانوشته‌ای، انگار که در لیست خرید همسرش، کنارِ نان و سیب زمینی و پیاز، دسته‌گل هم می‌دید.به خانه که می‌رسید،دسته‌گلش در را باز می‌کرد،گل های پیراهن دسته‌گلش می‌خندید.کتاب های کتابخانه‌شان خوش عطر بودند. و همهٔ این ها را مدیون زنی بود که گلبرگ های محبتِ همسرش را تا مدت ها نگهداری می‌کرد.✍ ریحانه کثیری نژاد🗓۲۵ آبان ۱۴۰۳شعر از: محمد مهدی سیارعکس و ادیت از: مادر جان!</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 21:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آویز اوتوبوس حاج آقا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%A2%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D8%A2%D9%82%D8%A7-bdkrvycgb0h2</link>
                <description>یادمه بچه که بودم آقا بزرگ خدا بیامرز هنوز زنده بود؛ یه اوتوبوس داشت به قول بچگیای من، قدّ یه کِشتی! کلّی هم دوستش داشت و بهش می‌نازید.البته خب از حق نگذریم بین اهالی محل برای خودش دبدبه کبکبه‌ای داشت. از رنگ آبی‌اش بگیر تا صندلیایی که ما بچه ها بهشون می‌گفتیم مبل، بس که راحت بودن!یادمه به آینهٔ جلوش همیشه یه گیپور بافتنیِ سفید آویزون بود و دوتا گیرهٔ روسری چفتشون. همیشه برام سوال بود که آخه آقا بزرگ با اون دیسیپلین و تیپ و سیبیل دسته موتوریاش، چرا باید به جای مثلاً این آویز چشم زخم آبی ها یا چمیدونم از این تسبیح های دونه خیلی درشت؛ یه گیپور سفید ساده و گیره زنونه آویزون کنه؟!  یه سال تابستون که به قول آقا بزرگ من از آب و گل دراومده بودم و از پس خودم برمی‌اومدم؛ اجازه‌امو از بابا، مامان گرفت و من رو روی صندلی شاگرد نشوند و رفتیم که مسافر بزنیم.راستش قند تو دلم آب می‌شد که آقا بزرگ برای اولین بار از بین نوه هاش یکی رو با خودش می‌بره سفر، اونم کی؟ شر و شیطون ترین بچهٔ خانواده!بین راه که بودیم یهو یکی از مسافرا زد زیر خنده که: آویز حاج آقا رو نیگا! داره پودر میشه اما عوضش نمی‌کنه!ناخودآگاه نگاهم رفت به دستای آقا بزرگ که همیشه وقت عصبانیت شصت دستش می‌رفت تو مشتش و فشارش می‌داد.بهم می‌گفت: نور چشمی! و بعدش شروع کرد از اون حرف زدنا که به در میگه تا دیوار بشنوه: مامان مروارید رو یادته باباجون؟سرم رو از پنجره درآوردم و متعجب نگاش کردم. منتظر نموند جواب بدم و برعکس دستاش، لحنش خیلی مهربون بود: وقتی برای اولین بار نخ و قلاب گرفت دستش و تا شب باهاش ور رفت تا بالاخره بتونه طرحی که میخواد رو دربیاره، من تا آخرش داشتم کنارش روزنامه می‌خوندم. مدام تا مرز شکافتنِ کل بافتش از سرِ کلافگی می‌رفت، پا می‌شد یه چای می‌ریخت و یادش نبود پنج دقیقه قبلشم باهم چای خوردیم و بازم چای...!آقا بزرگ جوری می‌خندید که از خنده‌اش خنده‌ام گرفت: وای نور چشمی جات خالی! اون شب همش تو راهِ مستراح رفت و اومد بود!آقا بزرگ رفت تو فکر؛ لبخندش جمع شد. یه ماشین با سرعت زیاد و بوق ممتد از کنارمون رد شد. آقا بزرگ حواسش جمع شد. فرمون و کشید این طرف. آویز، تکونای محکمی خورد: این همون اولین بافتنیِ مرواریده، به قول این آقا پسر داره پودر میشه ولی دلم نمیاد برش دارم. وقتی اینجاست انگار مروارید هم باهام هم‌سفره!اون دوتا گیره رو می‌بینی؟ همیشه همینجوری میزد به چارقدش، دقیقا با همین فاصله.مامان مرواریدت تو اون چارقد آبیش درست شکل اسمش می‌شد. از آینه به اون مسافر نگاه کرد و گفت: عشق، قدیم و جدید نمیشناسه. دلت که با کسی بمونه، حتی اگه جسمش بره از پیشت، تو خاطرت جَمعه که دلت باهاش میمونه و البته دلش هم!به جاده خیره شد. آه کشید و گفت: هعی باباجون! شما جوونای امروزی چه می‌فهمین من چی میگم.آقا بزرگ رفت تو فکر و من هم...آویز هنوز داشت تکون تکون های ریز می‌خورد...ریحانه کثیری نژاد ۱۴ مهر ۱۴۰۳پ.ن: وقتی با دیدن آویز اتوبوسِ رفت به سمت دانشگاه، سناریو ساخته میشه.</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 01:29:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاتوتِ رویِ شاخسار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%B4%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D8%B3%D8%A7%D8%B1-q84jxzghjm7n</link>
                <description>«شاه توتِ روی شاخسار»تمام مسیر برگشت را پیاده آمدم. بین پادرد و سردردم حرف هایت را مرور کردم و خودم را راضی کردم که نشد دیگر!   نشد که همراه باشی با من برای پیاده روی های طولانی، زیر باران یا در هوای سرد ماندن های طولانی، دیوانگی های مکرر و خنده های گهگاه بی دلیل اما به دور از تظاهر. تو نبودی و من همراه با نسیم، در بهار ایستاده‌ام. توت های خوش رنگ قرمز و سیاهِ رویِ درخت همراه با مخلوطِ درخشش نور آفتابِ عصر چشمم را می‌گیرد؛ درست مثل ویترین یک انگشتر سازی با انگشتر های سنگ عقیق که زیر نور پردازیِ دقیق فروشنده خود نمایی می‌کنند و دل مشتری ها را دزدی!  چشم که گرداندم، شاه توتی بزرگ و رسیده که از همین فاصله می‌توانستم شیرینی اش را حس کنم، چشمکی نثارم کرد. دست دراز کردم که بچینمش، نشد. بدنم را کِش و قوسی دادم، نشد. روی پنجه پا ایستادم تا شاید قدّم بلند تر شود و صاحب شاه توت شوم؛ اما نه! بی فایده بود!  دستم نمی‌رسید. دست کشیدم از تلاشِ بی نتیجه. حتی شاه توت ها هم شبیه تو بودند. دستم نمی‌رسید؛ نه به شاه توت، نه به تو....  قد و قواره‌ام کم می‌آمد برای رسیدن! من همیشه کم بودم برای رسیدن، چه به شاه توت، چه به تو...   این مزهٔ تلخیِ حسرتِ نشسته در دهانم به جای آن شیرینیِ وصل را از یاد نخواهم برد؛ هم حسرت نداشتن شاه توت و هم بیشتر از آن تو را...خیالی نیست! من عادت کرده بودم به نرسیدن. من یاد گرفته بودم رها کردن در اوج خواستن را.ریحانه کثیری نژاد۱۲ خرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 19:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به چای دعوتت کنم یا...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-nbckacpklqwb</link>
                <description>این روزا عمدتاً عشق و علاقه ها، صرفا ابراز علاقه ست و دعوت به چای و کافه...این روزا عشق واقعی بین کافه گردی ها و دور دور کردنا گم شده...این روزا علاقه ها انسان رو به کمال نمی‌رسونه که هیچ، مدام باید مراقب باشی به قعر کشیده نشی.این علاقه ها باعث میشه مجبور باشی مدام نقش بازی کنی و مواظب باشی یه وقت خودت نباشی!✍ریحانه کثیری نژاد🗓۲۸ مرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 14:55:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسلایسی از شمال!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-knvuyvt9epit</link>
                <description>همیشه وقتی خبر دار میشم آقاجون و مادرجون قراره از خطّهٔ شمال ایران بیان به آلوده ترین شهر ایران و بهمون سر بزنن، دلم رو کلی صابون میزنم که قراره کنار آقاجون و موهای سفیدش و مادرجون و لپ های سرخش، چشمم به جمال محصولات ارگانیکِ خودشون روشن بشه.شما نمیدونین طعم سبزی های شمال چقدررر با تهران فرق داره مگر امتحان کرده باشین. اون عطر و طعم ریحان و جعفری و نعنای شمالی هوش از سرت می‌پرونن. جوری که من در حالت عادی نعنا نمیخورم اما به نعنای شمال نه بگی خودت رو محروم کردی!ته مزهٔ ترش اون گوجه گیلاسی ها...شیرینی و زیبایی اون انجیر ها...بسته شدن چشمت از ترشی اون تمشک ها رو هم هرچی توصیف کنم قابل درک نیست...کاشکی قابلیت اینو داشتم از تک تک این معجزه ها براتون پست کنم تا دست کم یک بار تو عمر‌تون امتحانش کنین که چقدر بهشتیه!من و هم شهری ها یا هم استانی هام بار ها خدا رو شاکریم برای وسطِ این همه نعمت قشنگ و خوشمزه بودن...🗓آخرین روز اولین ماه تابستان ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 02:11:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مونس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B3-ygisb6213xme</link>
                <description>صبح بود، برام فرستاد:که مونسِ دمِ صبحم، دعای دولت توستگفتم: بذار خودم بگم ادامه ش رو و پا در کفش جناب حافظ کردم...که استواری سَروَم همه ز قامت توستتویی که بوی بهاری میان پاییزمکه بند دار و ندار من از قناعت توستبامداد ۲۹ تیر ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 02:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%86-f6eft6lm6v5w</link>
                <description>به دانشگاه که رسیدم، با وجود اینکه چند لقمه‌ای صبحانه خورده بودم، از ضعف سرگیجه گرفته بودم.هر روز که زود می‌رسیدم قبل امتحانم می‌رفتم کتابخونه اما امروز نمیدونم چی شد گفتم بذار ببینم مسجد بازه؟آخه معمولا این ساعت مسجد دانشگاه بسته ست تا دم دمای اذان.امروز در کمال تعجب در باز بود و حتی ماشین و موتور هم جلوش!تو حیاط مسجد دیگه حس کردم واقعا حالم بده، با اضطراب و دست به دیوار، رسیدم دم در. تا در رو باز کردم یه خانم با یه کاسه و نون به دست، گفت:« سلام عزیزم برو سر سفره.» وقتی دید از تعجب زبونم بند اومده تکرار کرد:« بدو برو سر سفره، سفره اباعبدالله ست.»حال من؟نگم براتون...تمام خانمای دور سفره تعارف زدن که :«بفرما، مهمون اباعبدالله باشین و...»وقتی نشستم،همراه بغضم و اشکایی که سعی در پنهان کردنشون داشتم به خاطر اینکه نکنه خانما گریه مو ببینن، با خودم گفتم:« چی با خودت فکر کردی ریحانه؟ این ماه، ماه امامته، فکر کردی این خاندان زیر دِین تو میمونن؟ امروز و یادت باشه که بهت ثابت کردن با همهٔ بی معرفتیات، هنوزم دوسِت دارن!»ریحانه کثیری نژاد۲ محرم ۱۴۴۶۱۸ تیر ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 21:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غروبِ روستا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-skpu9oetlgun</link>
                <description>دم دمای غروب، صدای زنگوله گوسفندا میومد که نشون از برگشتنشون از چرا بود. کوه رو به تاریکی می‌رفت، روستا آروم آروم از شلوغیش کم می‌کرد و مسکوت می‌شد. ابر ها سیاه شده بودن و هرچی آسمونِ صاف تلاش می‌کرد همه چی رو خوب جلوه بده، کاری از پیش نمی‌برد. آواز غمناک پرنده ها شروع شده بود؛ آوازی که با طنین صبح‌شون خیلی تفاوت داشت.ماه هم تو دار شده بود. حرف نمی‌زد، اما وقتی با دقت نگاهش می‌کردی کلی غم نگفته داشت.قلب یه روستا، یه طبیعت، یه تیکه از جهان برات گرفت و نیومدی؛ چطور قبول کنم به خاطر قلبِ گرفته و روح زار و نزار من یه روزی میای؟!</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 21:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دست نزن، کم میاد...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B2%D9%86-%DA%A9%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-h97q7urpbpha</link>
                <description>دلتون نخواد!,احتمالاً شما هم یادتونه که هر بار مامان سیب‌زمینی سرخ می‌کرد، مست شده از بوی این نعمت، به سمتش کشیده می‌شدیم. مثلاً یواشکی و با زرنگی یه سیب‌زمینی برمی‌داشتیم که از قضا تازه از روغن دراومده بود؛ دستمون که می‌سوخت و با فوت فوت که می‌خواستیم برگردیم، هیبت مامان جلومون ظاهر می‌شد و کفگیری که به طور بالفعل جاش پشت دستمون بود و البته مامان مهربونا ازش فقط به عنوان تهدید بالقوه استفاده می‌کردن و عبارت آشنای همیشگی که:« کم میاد بچه! برای مهموناستااا!!!!»نمیدونم چرا مامان ما که می‌دونست همیشه یه موجودی برای ناخنک زدن تشریف میارن، حداقل مدیریت این شکم کوچیک بچگی ما رو نمی‌کردن و همیشه کم میومد!حالا اینجانب وقتی دیدم دور همیم و از قضا سیب زمینی هم زیادی خریده شده پیشنهاد عمو جان مبنی بر سرخ کردن این مقدار عظیم و نوش جان کردنش را در هوا گرفته و تصمیم گرفتم تمام عقده های خویش را در یک حرکت انتحاری به صفر برسانم!۲۹ خرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 02:28:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان بَر و با خروجیِ کم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%8E%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC%DB%8C%D9%90-%DA%A9%D9%85-c4g8qaiymkos</link>
                <description>گاهی برایت پیش آمده که دلخور و ناراحت و شاکی باشی از همه چیز؟!اینطور وقت ها آدم دلش نمی‌آید عصبانیتش را سر بقیه خالی کند و ترکش های این حالش را به اطرافیانش نشانه بگیرد؛ تازه اگر هم نتوانست خودش را مهار کند، بعدش پشیمانی مثل خوره به جانش می‌افتد که: آخر بقیه چه گناهی کرده‌اند که به خاطر حال من باید روحشان بهم بریزد؟!  راستش را بخواهی، وقت هایی که در چنین منجلاب هایی گیر می‌کنم بیشتر از همیشه فعال می‌شوم، کارهای بسیار زمان بر و شاید با خروجی کم انجام می‌دهم، کارهایی که زور زیادی می‌خواهد و در حالت عادی غر می‌زنم به خاطر اینکه خسته‌ام می‌کنند را با بیشترین زور و حرص انجام می‌دهم و برای کار های ظریف بیش از نیازش زمان می‌گذارم...اصلاً این‌ها را بیخیال!بیا از روزم برایت بگویم: امروز آشپزخانه را مرتب کردم، ظرف ها را شستم و سر جایشان گذاشتم، اتاق و لباس ها را سامان دادم، امروز به جای اینکه پوشال تزئینی بخرم برای جعبهٔ هدیه‌ام، کاغذ رنگی ها را به شکل نوارهای نازکی برش کردم و یکی یکی و با دقت، تمام بعد از ظهر و غروب مشغول بودم که با خط کش فلزی ام فِر کنم‌شان...امروز هم بسیار فعال بودم...✍ریحانه کثیری نژاد🗓۲۶ خرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 02:26:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با تعصب یا بی تعصب؟ مسئله این است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%B5%D8%A8-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-osgp8kvabnro</link>
                <description>باتری ماشین ته کشید و پت پت پت وایساد کنار جاده...نیروی کمکیِ توش عملاً بابام بود و سیاهی لشگراش من و خواهر برادرم و مادر جان...وقتی مامان نشست پشت فرمون و من بچه رو گرفتم و بابا شروع کرد هل دادن، یه موتوری با دوتا سرنشینی اومد رد شه که اصطلاحاً این روزا بهشون چی میگن؟شاخ؟آره! همون!اگه یه متعصب تو موقعیت بود و این دوتا رو می‌دید، اینجوری بود که: لاغر مردنی های بی غیرت! این چه سر و وضعیه پرسه می‌زنین، دور دور می‌کنین دو نصفه شب؟ولی خب انصاف داشته باشیم؛ ربطی نداره و به این چیزا نیست. پسرای ایرانی حتی با تتو و شلوار لش یا پاره و گردنبند و هر چیز دیگه ای که شاید باب میل بعضی هامون نباشه؛ غیرت تو خون‌شونه!وقتی دیدن یه خانواده‌ای که جز پدر، تنها مردی که باهاشونه چهار ماهش هم نشده ساعت دو نصفه شب موندن تو اتوبان؛ نیش ترمز زدن و گفتن:« آقا کمک میخوای؟» و موتور پارک شد و چهار پنج متری ماشین رو هل دادن.برای هزارمین بار بهم ثابت شد، از روی ظاهر قضاوتی نکنم، حتی تو دلم!۲۲ خرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2024 13:49:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبری جز نگرانی ها نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uxwlo1idhzf5</link>
                <description>ما را خبری جز نگرانی ها نیستبر سفرهٔ دل کاسهٔ شادی ها نیستگفتی که چه بود بهترین دورهٔ عمرهرگز که نه این سالِ جوانی ها نیستدوری کن از آن قلب که بی مِهر شده‌ستهرچند مرام دل جدایی ها نیستتُنگی که ندارد آب اصلا جایلبخند و بساط سور ماهی ها نیستآنقدر دلم گرفته از این دنیابر لوح دلم به جز سیاهی ها نیستبگذار که بگذریم از دلتنگیما را خبری جز نگرانی ها نیست...</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 12:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیاقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%82%D8%AA-nrgjnmbubvb2</link>
                <description>لایق نبودم و تو قبولم نداشتیریحان شدم مرا به دل خود نکاشتیله له زدم که باشی و آرامشم شویآغوش و خنده ات به دل من گذاشتیریحانه کثیری نژاد؛ ۶ خرداد ۱۴۰۳ یکشنبه های خسته کنندهٔ دلگیر</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 12:35:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیلیِ نخلستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%AE%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-we2f0qwli8ci</link>
                <description>نخلستان سرد است و هو هوی باد در گوشم فرو می‌رود و ترس به جانم بیشتر... دست میکشم به تنهٔ نخل ها و تند راه می‌روم اما نمی‌دوم. پاهایم خسته اند از دویدن های مرارت بار! خالی می‌کنند صحنه را!  شب های نخلستان برای بقیه از دور دلنشین و آرامش بخش است، نه برای منی که اینجا با دلهره و بی پناه، چشم بر آسمان دوخته ام تا بلکه ماه را بیابم. هر چه دیگران از سختی راه گفتند، توجهی نکردم و با خود گفتم:« ماه من حتما یاری ام می‌دهد، ماه را تا آخر راه با خودم دارم.» اما حالا... از شدت اضطراب و برای آنکه مدت کمتری در این فضای وهمناک بمانم، می‌دوم. پاهایم همراهی قبل را ندارند، مخالفت می‌کنند و نمی‌خواهند بیایند. زمینِ خشک نخلستان پر از فراز و نشیب است و چاله. همهٔ این ها با وحدتی مثال زدنی، مرا در حال دویدن، پرت می‌کنند روی زمین. سرم به نخلی سر بریده می‌خورد. چشمانم را که باز می‌کنم، دردِ سر و معده، کمان ابرویم را جمع می‌کند. زاویه دیدم چه می‌بیند؟ آسمان، امشب بسیار زیاد نزدیک زمین است و امشب، خیلی شب است! ابر ها مانند بافتِ ماسه های کنار ساحل شده اند و چین و چروک هایشان مانند خط هایی ست که یک چوب، روی ماسه ها خلق کرده. نخلی که کنارش افتاده ام را مثل من تبر زده اند! زخمی است اما با این حال، پوست‌کلفتی اش دلیلی ست تا امسال خرما بدهد و مانند آن یکی که سرم به آن برخورد کرده بود نباشد که مرگ بخرد اش! ماه، روزنه ای از نورش را از لا به لای ابر های متراکم به رخ می‌کشد. اظهار وجودی کوتاه می‌کند و بعد از لبخندی زورکی، تمام ستاره ها را با وجود بی پناهی و عظمتِ آسمان شب و امیدی که پیدا کردنش برای آنها طاقت فرساست؛ تنها می‌گذارد. چشمانم را می‌بندم، تا شب مرا فرا بگیرد، من ماهم را نداشتم...ریحانه کثیری نژاد؛ بامداد ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 08:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مقوله ای به نام بزرگ شدن»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D9%85%D9%82%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-zkxi8yy0n6cr</link>
                <description>   قطرهٔ اشکی که روی چشم عروسک ها جا مانده ست نشان از غمِ بزرگ شدنِ صاحب‌شان است. ببخشید! شما می‌دانید من کودکی‌ام را کجا جا گذاشته‌ام؟! اصلاً همین دور و بر بود، اینقدر که بازیگوشی کرد من هیچ نمی‌دانم کِی و کجا گمش کردم. اگر پیش شما آمد، اگر پیدایش کردید به او بگویید که چقدر  مضطربم، نگرانم و معلق... به او بگویید عروسک هایش از بس گریه کرده اند، با وجود لبخندِ دوخته شده به لب‌شان؛ غمِ چشم هاشان انکار نشدنی ست. خواهشاً بگویید برگردد! درست است که دیگر نمی‌تواند زندگی کند اما در آغوشِ وجودِ خودم جایش امن‌تر است. در پس ذهن‌های دور و گذشته‌ها اصلا جای خوبی برای ماندن نیست... این بچه معلوم نیست شب کجا می‌خوابد یا چه می‌خورد...اصلا چیزی می‌خورد؟ من که این روز ها میلم به غذا نمی‌کشد؛ اوی بدونِ من چطور؟!وقتی ناگهان گذاشت و رفت حتی من متوجه نشدم کِی لبخندهایم، نشاط چشم ها و قهقهه های واقعی ام را با خودش برد!اگر او را دیدید بگویید برگردد، برایش بگویید که حال این روز های من چندان تعریف کردنی نیست؛ شاید دلش به حالم سوخت. حتی اگر مرا نخواست ببیند بگویید بیاید پیش عروسک هایش، تا برایش تعریف کنند گریه های شبانهٔ مرا در آغوششان و از تنهایی مچاله شدن درون خودم.هر شب که دراز می‌کشم، زانو هایم را جمع میکنم و دستم را روی معده ام فشار میدهم تا بلکه آرام بگیرد؛ مدام با خود مرور می‌کنم «چقدر جای منِ آن روز ها خالیست.»✍ ریحانه کثیری نژاد🗓 ۳۰ فروردین ۰۳</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 08:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاد ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7-lpwbveymn0ox</link>
                <description>در بلاد ما، از این برج و بارو ها پر استچند وقتی میشود نان های سفره، آجر استچند وقتی میشود دنبال نورم، نور ماهآن هلالی! پرتو نورانی اش در بین راهچند وقتی آسمانم تنگ تر تیره تر استبی مرامم، ناخوشم، معرفتم خیره سر استدیدن مهتاب مانند خیال روی توستآرزو های لطیف من روانه سوی توستمانع دیدار من با ماه، برج و ابر هاعامل دوری من با تو، بند و زجر هاقلب ما با دوستی ها، عشق ها مان دم خور استدر بلاد ما، از این برج بارو ها پر است!...✍ریحانه کثیری نژاد 🗓۲۵ اسفند ۱۴۰۲...&#x27;۰۳:۱۰</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 08:04:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماس بی پاسخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-veq1kmirtu3z</link>
                <description>۱۹ اسفند امروز ساعت ۴ با صدای زیبای آلارم گوشی جان از جا پریدم و تو همون خماریِ خواب، گوشی رو به شارژر زدم تا بتواند تا ساعت ۵ غروب دووم بیاره و همچنان ادامه خوابم رو انجام دادم که ساعت ده دقیقه به پنج شد و دیگه نتونستم قسر در برم و آلارم سه بارهٔ گوشیم منو به دام انداخت. کارام و کردم و پدر زحمت رسوندنم رو تا ایستگاه اتوبوسی که اتوبوس دانشگاه توقف داره رسوند و من دقیقا ده دقیقه به پنج نشستم رو صندلی کنار پنجره‌ی ردیف دومی از جلو و راست و از همونجا چشمام رفت واسه خواب. با صدای آقای محبتی نیا، رانندهٔ اتوبوس، که:« خانما آقایون لطفاً هفتاد تومن کرایه آماده کنین دارن میان جمع کنن!» از خواب پریدم. هفتاد تومن؟؟ روال بقیه پنجاهه حالا ایشون شصت میگرفته، اما الان هفتاد؟؟ درحال تحلیل و پیدا کردن دلیل قانع کننده برای این سود های زیبای الکی الکی بودم و هنوز درست لود نشده بودم که فهمیدم هفتاد تومن رو دادم و در جوابِ (ممنونِ) دخترِ کرایه جمع کن! (خواهش میکنمی) نثار کردم و دوباره خوابیدم! الان ساعت هفت و بیست دقیقه است و من تازه پی برده به خواب آلودیِ چند دقیقه پیشم هستم که بالاخره یک روزی کار دستم میدهد! و در ادامهٔ همین فکر، تصمیم دارم در جوابِ مغزم که مدام داد میزند:«من خیلی خوابم میاد.»، یه چرت دیگر هدیه بدهم تا برسیم. هرچند اگر گوش‌هام همراهی کنند و مشتاق نباشند برای شنیدنِ بحث بین دخترِ کرایه جمع کن و رانندهٔ الکی گرون کُن، درمورد اینکه (همه با نگاهِ چپ چپ هفتاد تومن رو دادن انگار اون ده تومن میخواد بره تو جیب من) و جواب بسیار خونسردانهٔ آقای محبتی نیا که(نرخش همینه!)؛ و البته صدای ضبط رو هم اضافه کنیم و خواننده‌ای که اگر دنیا دست ایشون بود قرار بود خورشید را برای معشوق بچیند و تأکید روی اینکه اگر دنیا دست ایشون بود و اگر دنیا دست ایشون بود و اگر دنیا دست ایشون بود.وقتی رسیدیم با اینکه تا ساعت یک ظهر کلاسی نداشتم اما حوصله رفتن تا خوابگاه رو هم نداشتم و دم در دانشگاه پیاده شدم. همین طور که داشتم میرفتم سمت کتابخونه دانشکده دیدم دو خانمِ مسئول کتابخونه خندان و هره کره کنان و خجسته وار درحال آمدن اند و من با فکر به اینکه( الان جز من کسی تو کتابخونه نیست و اگه برم زوم میشن رو من و من نمیتونم صبحونه م رو بخورم تو کتابخونه) و پشیمان از آمدن، رفتم به سمت کتابخانه مرکزی. از مقوله کلاس ها و درس و ناهار و دیدن رفقایی که زمان ثبت نام باهم آشنا شدیم و پیاده برگشتنِ اون همه راه تا خوابگاه و... که بگذریم می‌رسیم به حادثه‌ای که زندگی دانشجویی من رو به دو بخشِ قبل و بعد از خودش تقسیم کرد. دیدن هفت تماس بی پاسخ از مادر دقیقاً موقع ورود به خوابگاه.و احتمالا بشه حدس زد که چقدر محکم زدم تو صورتم و چه غلیظ گفتم واااای قطعا پاره اممممم... با این حال شماره گرفتم و صدای پشت تلفن گفت: تو نباید یه زنگ بزنی؟؟؟؟؟ قطع کن اصلا!!! نمیخوام صدات و بشنوم قطع کن!!! ما مردیم از نگرانی هی دارم زنگ میزنم به این و اون و زینب(هم اتاقیم) و الان میخواستم به بابا بگم زنگ بزنه راننده اتوبوس ببینیم اصلا سالم رسیدین؟؟؟!و منی که خندهٔ هیستریک ولم نکرد و بنزین روی اتیش مامان و بیشتر کرد: خنده داره؟؟ الان داری میخندی واقعا؟ ما داریم اینجا جون میدیم تو بخند!!!  بعد از قطع کردن مکالمه و رسیدن به اتاق و عکس العمل بچه ها که: تو کجایی!!!! تلفنت و جواب بده خب حاجی!! و واکنش مامان گونهٔ یکیشون که: تو یکی اصلا با من حرف نزنا و غیره و غیره، تازه فهمیدم شدت گند زدنم بسیار زیاد بوده و آمادهٔ منت کشی و لوس کردن خود برای خانواده شدم تا کمی از غلظت این گندکاری به ملایمت برسیم...</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 08:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقابِ شکیلِ جامعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86671511/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-ppextybrj8gm</link>
                <description>وارد اجتماع شدن یعنی پذیرفتن این که غالب مردم دوستت نخواهند داشت؛ که قرار نیست با ایده ها و نظراتت، هرچند درست و منطقی، موافقت کنند.   باید بپذیری روزگار بر این استوار است که طردت کنند، زمینت بزنند، مخالفت کنند. اگر این ها را پذیرفتی و باز بر عقایدت پایدار ماندی، یعنی می‌توانی ورود به جامعه را بپذیری.   معنای این پذیرش، شکست نیست! باید منعطف بود، وگرنه تاب نمی‌آوری در این موجِ مغز های مخالف تو! اما این انعطاف قرار نیست بگذارد مردم از خط قرمز هایت رد شوند.   قرار نیست در اجتماع، خودت را کنار بگذاری و آدم دیگری بشوی؛ که اینگونه درواقع خودت را با همهٔ ارزش هایت باخته‌ای و صرفاً یک نقاب زیبا و شکیل، که جامعه از خودش، به دروغ به تو هدیه می‌دهد را بُرده‌ای...   احتمالاً علایقت، علاقهٔ جامعه نیست... احتمالاً لبخند هایی که دریافت می‌کنی خالی از مهربانی و مملوء از تمسخر اند... احتمالاً مردم اجازه می‌دهند دست روی شانه شان بگذاری و بلند شوی درصورتی که این کار برنامه ریزی شده است. اینجا دیگر قدرت دست تو نیست و هر لحظه قرار است شانه خالی کنند و تو زمین خوردنت بیش از پیش دردناک باشد!   مَخلَص کلام:هیچ قول نمی‌دهم بعد از ورود به جامعه، سالم و بدون زخم از آن خداحافظی کنید...✍ریحانه کثیری نژاد 🗓16 دی 1402</description>
                <category>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</category>
                <author>ریحانه کثیری نژاد &quot;Kaktttos_R&quot;</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 07:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>