<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Poimu80</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_86735109</link>
        <description>شناسانده‌ی تنها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 09:36:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4556929/avatar/63Zi0m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Poimu80</title>
            <link>https://virgool.io/@m_86735109</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خفه کردن مردم تا کی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86735109/%D8%AE%D9%81%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%DB%8C-mlq4jpclqtpw</link>
                <description>با همین قدرت به سمت قله برویم و جهت عوض نشه، اندکی طول نمیکشد که نفس کشیدن هم ممنوع شود.امروز یک ساعت فرصت نفس کشیدن دارید.حتی با جنازه ها هم حرف میزند!!این صدای سکوت است که در شهر جاری است. چسب به دهان همه زده‌اند و هر کس نفس میکشد را ویکتور هوگو آخرین روز آن را می‌نویسد. ببخشید فراموش کردم کافی بود اولین بخش از کتاب را بنویسد تا خود، محکوم بعدی باشد.برده داری مدرن شنیده بودیم، گروگان گیری مدرن نشنیده بودیم! چه بسا دزد بانک با بسیاری از گروگان ها دوستی می‌کند و به درون آنها نفوذ می‌کند.خفه کردن دست و پوتین بر گلو‌ گذاشتن نیست! همانطور که یک تصویر پوتین بر گلو را به رسانه رسم می‌کنید، خفگان چندین میلیون آدم را رسم‌کنید.آنکه شنونده و اهل فکر است‌ نیازی به دستور العمل ندارد، حکایت در بطن ماجرا هم نیست که نیچه را صدا بزنید و به سراغ فلاسفه بروید. عیان است و بیان هم حاجتی ندارد!از یاد نمی‌رود و فراموش نمی‌شود... سال‌ها.به یاد بزرگی که گفت:نماز نمیخواند در مصلی‌ِ شهر، که زمین آن غصبی است و به زور از صاحبش اخذ شده.اینجا هم غصبی است نماز نخوانید، گلویم را میگویم.اینجا هم غصبی است نماز نخوانید، سکوتم را می‌گویم.این‌گندم زار کلاغ بسیار دارد و من به دار آویخته شده و به زمین میخ کوب شده‌ام. هوایی برای کشیدن نیست، صدایی برای شنیدن نیست (می‌گویند یک طرفه سخن می‌گویند، خیلی عذر میخواهم شنوایی ما با موجودات دیگر فرق می‌کند!)حداقل زجرکش نکنید که تحمل ندارم.</description>
                <category>Poimu80</category>
                <author>Poimu80</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 20:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده‌ها آواز نمی‌خوانند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86735109/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-zjk5vtn5iwem</link>
                <description>چند سالی است که دیگر پرنده‌های کوچه‌ی کوچک ما آواز نمی‌خوانند. صدای جیک جیک آن ها من را بیدار نمی‌کند.گویی از آسمان پودری به زمین ریخته اند.به قول 《پرواز همای》 عزیز:انگار نفرین کرده‌اند این خاک را اجداد ما...تا بوده زاری بوده و تا مانده غم؛در یاد ما...ما نسل بازی خورده‌ایم؛ آتش به پر هامان زدند...شاهان به آتش بازی و نیرنگ و استبداد ما...عمری نکرده‌ام و هنوز در شروع جوانی ام، به دلیل دچار بودن به HSP* highly sensitive person* و آنچه خواندن احساسات از رفتار و احساس مردم حس میکنم.بند بند وجودم به اشک و تمام آنچه سلول به بدن دارم به لرزه در می‌آیند... آنچه حس میکنم و آنچه به آغوش میسپارم. دیگر از توانم خارج است، زندگی در این گودال افسردگی جمعی. چهره ها این روزها به مراتب سِر درون آشفته تری را آشکار می‌کنند و اهرمن چیره به مردم شده است.خدا از کوچه‌ی بی‌پرنده ما رفته، زندگی سبز نیست!! منی که هر روز پیچکی بودم و لبخند به لب داشتم با تمام آنچه می‌گذشت سعی بر حفظ امید داشتم، تسلیم درد جامعه‌ای شده‌ام که دیگر صبح آن با جیک جیک گنجشک ها، صدای یاکریم بیدار نمی شود. بگذار آسمان تا میخواهد ببارد و بگرید، که زمین دیگر لاله‌ی شاداب ندارد.زمستان آن زمستان است و آتش شده خاموشچهره‌هایی که در اغاز روز می‌بینم و آنچه شب همانند نمکی‌ها به خانه می اورم و به تنهایی زار می‌زنم و نفرین می‌کنم آنکه آفت این زمین شده است. احساس می‌کنم آنچه می‌بینم و حس می‌کنم مشابه کاغذ‌ها و کتاب‌های باارزشی است که به زیر زمین ریخته می‌شوند و من 《بهومیل هرابالی》 هستم که آن هارا پرس میکند و گاه به همراه آنها اشک میریزد.و آنچه شب به آن پناه میبرم تنهایی است پر هیاهو!نه غذا میخورم و نه خواب به سراغم می آید، تحمل این حجم از کاغذ و کتاب و پوستر و مجله و آنچه که در روز خوانده‌ام، شب در این تنهایی به قدری سخت بر من می‌گذرد که کاش دستگاه پرس بودم و جان و عقل نداشتم. حس نداشتم و احساس نمی‌کردم. شاید هم در آخر با دستگاه پرسی با آن ها له شوم.آنچه احساس می.شود و آنچه از چشمان انسان ها می‌خوانم، درد است، نگرانی است، آشفتگی است و آشوب است.حتی یاکریم کوچه ما یا کریم نمی گوید! </description>
                <category>Poimu80</category>
                <author>Poimu80</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 02:29:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر و مادر ندارد، سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86735109/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lxcltbjt4ixo</link>
                <description>گه‌گداری تصمیم به نوشتن می‌کنم و مغز زنگ زده‌ام به سکوت فرو می‌رود.سیاست را نه من قصد تعریف آن را دارم و نه دستی بر آن خواهم برد و فقط سوالی را به مانند بذر درون افکارتان قرار خواهم داد.در میان تمام اتفاقات اخیر، اتفاقاتی که پیش از این افتاده و آنچه خواهد افتاد سوالی را باید پرسید.ذی نفع این اتفاقا کیست؟ذی نفع این تصمیم کیست؟بیشترین ضرر برای چه کسی است؟بیشترین آسیب به چه کسی می‌رسد؟و سوالاتی که بیشترین حد سود و بیشترین حد ضرر را شامل می‌شوند.مثال:مسجد را آتش زدند، ذی نفع: بیشترین بهره برداری:بیشترین ضرر:جنگ شد و پس از ۱۲ روز صلح،ذی نفع:بیشترین بهره برداری:بیشترین ضرر:و با اینگونه پاسخ ها برای هر واقعه بدون تحت تاثیر قرار گرفتن توسط رسانه‌، به آنچه هست دوباره ف‌ک‌ر میکنید.ارتش منفعل رسانه بودن، یا تمنا برای تفکر به آنچه پوشانده می‌شود.</description>
                <category>Poimu80</category>
                <author>Poimu80</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 12:29:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس و حال نوشتن نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86735109/%D8%AD%D8%B3-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-m9fuimcgg97y</link>
                <description>نه حسی برای نوشتن است و نه نفسی فرو می رود به آسانی! چکمه بر گلو و تیر بر سر، تجاوز دست ها به جیب و فریاد پشت فریاد پشت گوش هایی بی‌خیال.صدای قدم‌‌هایی که هجوم افکار و  درد فردا، دور را دور به نزدیکی کشیده می شوند، نزدیک تر حتی از وجود.چشمانم آشنا به جایی برای نوشتن شد و حال شاید قلم جوهرش را به کاغذ مشکی داستان ما بزند.و در میان آنچه خواهم‌نوشت، 《ویرگول》پایانی است ادامه دار!</description>
                <category>Poimu80</category>
                <author>Poimu80</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 02:52:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>