<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های من و گندم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_86983350</link>
        <description>روزمرگی های من و گندم، گوربای عزیزم🐱🐾</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 11:54:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4199259/avatar/yzztO3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>من و گندم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_86983350</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزمرگی های من و گوربا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_86983350/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7-ech7hhklifv1</link>
                <description>صبح زود از صدای میو میوی گندم بیدار شدم. طبق معمول روی بالشم نشسته بود و با پنجه‌های کوچولوش موهامو فشار می‌داد تا چشمامو باز کنم. هنوز چای صبحونه رو نخورده بودم که گندم جلوی یخچال منتظر نشست، انگار که می‌خواست بهم یادآوری کنه: «مامان! نوبت صبحونه‌ی منه!»وقتی بسته‌ی غذای رفلکس رو برداشتم، چشم‌هاش برق زد. اونقدر با ذوق دم تکون می‌داد و دور پام می‌چرخید که ناخودآگاه خنده‌م گرفت. کاسه‌شو پر کردم و اون با ولع شروع کرد به خوردن. همین لحظه‌های ساده برام پر از آرامشه… دیدن اینکه گندم خوشحاله و سالم، تمام خستگی‌هامو می‌بره.بعد از صبحونه طبق معمول پرید روی میز کارم. من لپ‌تاپمو باز کردم تا کمی درس بخونم، ولی لیمو همونجا پهن شد روی دفترم، انگار می‌گفت: «به جای درس، بیا با من بازی کن!»عصر که شد، با هم رفتیم روی بالکن. من چای دستم بود و گندم با هیجان پرنده‌ها رو تماشا می‌کرد. توی اون لحظه به این فکر می‌کردم که چقدر این موجود کوچیک شادی بزرگی به زندگیم آورده.</description>
                <category>من و گندم</category>
                <author>من و گندم</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 16:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>