<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Av39</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_87174286</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:09:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3422749/avatar/AcGVP8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Av39</title>
            <link>https://virgool.io/@m_87174286</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلقک یا ماسک ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87174286/%D8%AF%D9%84%D9%82%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-t3msqven343d</link>
                <description>فشار زندگی شدید تر شده ، او هم هر روز دارد زیبا تر میشود ،بیخیالش شدم دیر وقت است اما واقعا چطور باید بیخیال آدمی شد که آنقدر بهش بندی مثل بیخیال شدن زندگی میمونه ،خب زندگیه  دیگه باید ازش گذشت به فکر اینم که قراره تا چه نقطه ای از این زندگی همچنان جلو برم ضعیتم مثل وقت هایی شده که حالت تهوع می‌گرفتم میدونستم که قراره بالا بیارم تمام اون آت و آشغال ها رو ولی نمی‌دونستم کی و فقط منتظر میمونم تا وقتی که حالم بهم بخوره  و برای کسانی که این نوشته رو خوندن متاسفم که آنقدر حال بهم زنم ولی خب چیکارش میشه کرد این منم صادق بودن کار سختیه معمولا چپ چپ نگاهت میکنن اون نگاه ها آنقدر بدن که احساس میکنم درد وقتی که خواهرم بخاطر گرفتگی عضلات پاهامو ماساژ میداد و من از درد به خودم می پیچیدم از اون ها بهتر بود تو این دنیا با آدم های پر از صورت ماسکی وقتی که بخوای صداقت به خرج بدی عملا شکل یه دلقک میشی و خب حالا انتخاب کن دلقک یا ماسک ؟</description>
                <category>Av39</category>
                <author>Av39</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 23:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87174286/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-o0c809pmqodq</link>
                <description>همش سوال میپرسم و مطمعنم جواب هر چی که هست باعث میشه یک بار دیگه خشکم بزنه،دنبالشم ،نمیدونم دنبال چی گمشده و سر گردونم همش از خودم میپرسم چرا چطوری ،اخه برای چی ،و مدام دیگه نمیتونم بنویسم نوشتنمم شبیه نقاشی کردنم میشه یا شکل کتابهایی که انبار شدن و از هیچ کدومشون یه برگم نخوندم ،حس میکنم هیچ داستانی از این دنیا من یکیو به حس نمیاره ,کل داستان فیلم و برای دوستم پیش بینی کردم هر چی میگفتم قبول نمی‌کرد که فیلمو ندیدم تازه آهنگ جدیده رو هم نشنیدم چیز جدیدیم ننوشتم دیروز یکی بهم گفت دیگه مثل قبلنا زیاد حرف نمی‌زنم غر نمی‌زنم حالم بهتر شده چیکار می‌تونستم بکنم لبخند زدم دیگه. نمیدونست همه سوالای من توی این سر لعنتیم همش مثل موشک‌های کاغذی میچرخن و میچرخن ،زخم کاغذم که خیلی درد داره اینو فقط کسی می‌فهمه که زخمشو خورده وگرنه بقیه میگن گوله که نخوردی ،این روزا جوابم به هر چیزی چی بگمه ,حالا چی بگم </description>
                <category>Av39</category>
                <author>Av39</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 01:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازم انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87174286/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-eqwfirslvebo</link>
                <description>تقریبا یک ماه  قبل شهریور امسال بود ،هیاهویی بود برای خودش این مرداد ماه خیلی چیز ها داره که منو از این رو به اون رو میکنه با پدرم برای سومین بار رفیتم که مثلا منو یک جایی قبول کنند مهم نبود چه جهنمی باشه به هر حال من آدم گناه کاری بودم میون راه پدرم کلید رو در جیبش پیدا نکرد و به من گفت برمیگرده تا برش داره و من قرار بود تنهایی برم بین راه یک دختر بچه با موهای تقریبا فندقی یک پلاستیک سفید معمولی سمتم گرفت که بنظر سنگین میومد نگاه که کردم شکلات های رنگا رنگ دیدم و توی چشم های دختر یه سوال که  چطور این شیرنی ها برای من سنگین شد .یکی برداشتم دختر نگاهم کرد و من هم یک بار دیگه نگاهش کردم قیافش شبیه چیزی شده بود که قابل توصیف نبود انگار یک شکلات بزرگ سبک نشانش داده بودند که درونش پوچ بود .خواصتم از کنارش رد شوم ولی اون برگشت و دوباره کیسه را جلوی من گرفت انگار میخواست از شیرنی هایش بیشتر به من بدهد چون کیسه را نزدیک تر کشید و بعد با صدای نازک مخصوص به خودش به من گفت چشم های قشنگی دارم و میتوانم یک مشت بردارم و منم یک مشت برداشتم این حرفی بود که در تمام عمرم هیچکس به من نگفته بود و حسرت شده بود دوباره رو دلم که چشمهای من قشنگ است  حتی اگر اگر های زیادی داشته باشد  از نظر من چشم ها واقعا شبیه زخم اند شاید کسی تا به حال توجه نکرده باشد اما ساختار آنها حقیقا عین یک زخم می ماند روی صورتی که شاید هیچکس نبیند اما چشم ها زود دیده میشوند ،همه زخم ها را خوب میبینند با زخم های خودشانیک راه باریک بود و منو صندلی که به انتظار نشسته بودیم تا پدرم از راه برسد هی نگاه میکردم و او نیامده بود و من از انتظار متنفر بودم میدانستم که آنها مرا به تنهایی قبول نمیکنند یه زن از کنارم رد شد باد میومد، شدید بود خواستم نفس بکشم ،موهام رو کنار زدم ماسکم رو پایین کشیدم زن از کنارم رد نشده بود خیره مونده بود بهم با قیافه ای نظیر اینکه هیولا دیده باشد .چیزی نگفت اما مثل  این بود که راجب زخم ها بپرسد زخمی که نوری از آن ندمید  .ولی ناگهان یاد شکلات افتادم دست توی جیبم کردم تازه یادم افتاد که زخم های  من سر بسته موند</description>
                <category>Av39</category>
                <author>Av39</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 23:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87174286/%DA%86%D8%B1%D8%A7-cenbnn16ccaj</link>
                <description>شاید هیچکس کلمه ای از نوشته های منو نخونه ،برام مهم نیست من مدت ها پیش سکوت رو انتخاب کردم حقیقتا هرگز از سکوت پشیمون نشدم ولی از حروف چرا من افکارم رو برای خودم نگه میدارم تمام چیزی که میخوام یک زندگی آرام و چند برگه ای کاغد و خودکار و یک بالشته . من حتی در خودم هیچ نیازی برای غذا خوردن نمیبینم هیچ نیازی برای محبت توی قلب یک انسان نمیبینم زجر عمیقم رو درون قلبم نگه میدارم درد من به اندازه کلماتم ارزشمنده و چیز های ارزشمند  من همیشه درون قلبم .چند ماهی میشه به خودم میگم فقط به زنده موندن ادامه بده .اما اون شخص داخل آینه که از نگاه کردن بهش هراس دارم ازم میپرسه چرا .</description>
                <category>Av39</category>
                <author>Av39</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 23:56:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87174286/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-nmkotmolnde2</link>
                <description>یه وقت هایی تو زندگی هست که دوست داری تمام دنیا در همین لحظه به ایسته .راستش من خیلی تلاش کردم برای شناختن خودم برای کنار اومدن با دنیایی که وقتی به آدم هاش میرسم نمیتونم بگم کی هستم بقیه لبخند میزنن خودشونو معرفی میکنن و آخرشم میگن از دیدن من خوشحالن حتی اگه واقعا نباشن .تا اینکه یهو وسط یه روز از آخرین نفس های مرداد خودتو گمشده میبینی.حالا کی میاد منو پیدا بکنه من که کسی رو نمیشناسم زیادی از آدم های اطرافم دورم  کسی نیست که منو نجات بده .یهو به خودم میام که پتو رو بغل گرفتم از دوست و آشنا دیگه سیرم حتی دیگه حوصله خودم رو هم ندارم ،حوصله توضیح دادن ها و اینکه بیام زور بزنم که خودمو معرفی کنم .وقتی هنوز خودم هم خودمو نمیشناسم سر همین بود که همیشه دنبال جایی بودم که نشناسنم که ازم نپرسن ،هیچ چیزی ازم نپرسن و ایمان بیارن به اینکه گاهی وقتا غریبه بودن خیلی بهتره حالا بارون شروع به باریدن کرده و من دوباره گمشدم.</description>
                <category>Av39</category>
                <author>Av39</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 11:31:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>