<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معین آذری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_87182110</link>
        <description>تفکرات یه چهل تیکه ای</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:15:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1093501/avatar/gyztdr.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معین آذری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_87182110</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آشنای نا آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-wblkdxpm3ntt</link>
                <description>چی بگم از دلتنگی هایی که میمونه برام برای کسی که یه آشنای ناآشنا بود برامنمیشناختمش ولی دوست داشتم باشه باهامدوست داشتم خیلی زودتر از اینا می‌دیدمش تا شاید فرصت داشتم بیشتر میشناختمشدوست داشتم فرصت داشتم بیشتر میشناخت منو که حداقل وقتی میره یه آشنای ناآشنا نباشم براش یا حداقل یکم نگه داره تو ذهنش منو:)時間</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 20:57:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی همنشین ابدی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-2-l0sbfa9tuaya</link>
                <description>همنشین ابدی؟پیرو نوشته قبلی یکم فکر کردم دیدم اشتباهه کجاش اشتباهه؟خود این ترکیب همنشین ابدی همنشینش مشکلی نداره ولی اون ابدی کار رو خراب میکنه فک کنم فهمیدین چی میخوام بگم.البته بگم که این قسمت(پارت)ربطی به نوشته قبلی نداره.. مشکلش اینه شما هیچکس رو نمیتونی پیدا کنی که تا ابد پیشت باشه یکم فکر کن هیچکس منظورم از هیچکس هیچکس آدمیزاده وگرنه خدا که از اول تا آخر با هامونه و آره مشکل همینه ما داریم میگردیم دنبال یچیزی که وجود نداره و شما کی رو دیدی بگرده دنبال چیزی که وجود نداره و پیداش کنه هیچکس!پس باید تصمیممون رو عوض کنیم هدفمون رو عوض کنیم!خیلی وقتا مشکل همینه ما داریم دنبال هدفی میریم که اشتباهه بعضی وقتا نباید راه های رسیدن به هدف رو عوض کرد یا چمیدونم آدمایی که سر راهن رو برداریم فقط کافیه هدفمون رو یکم هم که شده تغییر بدیم.نمیگم از فردا تا به در بسته خوردین راهتون رو عوض کنین یا بقول مامان من از این شاخه بپرین اون شاخه ولی حداقل میشه جامون رو روی شاخه عوض کنیم برای یک بارم که شده محض رضای خدا بشینین ببینین هدفتون چیه واسه چی دارین میرین سمتش میدونین خیلی از مشاور ها وقتی دارن از بچه ها میپرسن واسه چی اومدی ریاضی؟واسه چی اومدی تجربی؟واسه چی اومدی ....... اونا چی میگن میگن نمیدونم فکر کردم خوبه اومدم میگن این رشته نیام کدوم برم؟میگن علاقم توشه در صورتی که طرف اصلن نمیدونه چه راه سختی جلوشه نمیدونه ممکنه چهار سال دیگه بفهمه علاقش تو یچیز دیگه بوده و عمرش رو الکی هدر داده میبینین پس یبارم شده تکلیفتون رو با خودتون مشخص کنید .خب برگردیم به بحث اصلی من یه عقیده ای دارم اونم اینه شما هر کاری میخوای بکنی برعکسش باید پیش بری توضیحش سخته مثلن نمیگم تو کارت میخوای موفق شی کار نکنا نه منظورم اینه زور بیخود نزن بعضی وقتا یچیزایی ارزش سال ها تلاش رو ندارن اصلن نیازی نیست یه مدت طولانی روشون کار کنی فقط کافیه یه مدت کوتاهی روشون فکر کنی ببینی مسیر راهت چخبره.البته این بیشتر برای اونایی صادقه که گیر کردن نه اونایی که مسیرشون خیلی وقته مشخصه و دارن پیش میرن و به پیروزی نزدیک تر میشن یعنی چی ؟شما یک آدمی رو تصور کن تو باتلاق گیر کرده خب ایشون هرچی دست و پا بزنه بیشتر میره تو باید چیکار کنه برعکس دست و پا زدن عمل کنه یعنی چی یعنی آقا خانم شما یه گندی زدی حالا گیر کردی دست و پا نزن غر نزن دنبال یه راهی با تا از باتلاق در بیای حالا چطوری؟اونو دیگه من نمیدونم خودت باید بفهمی.منم درمورد پیدا ردن اون همنشینان خیالی ابدی همین کار رو کردم گفتم اقا من یه گندی زدم آدمای درستی رو پیدا نکردم حالا من بیام غر بزنم بگم اونا ادم بدن من خوبه حل میشه؟نهسخت تلاش کنم یکی رو پیدا کنم چی؟از باتلاق در میام؟نهپس چیکار باید بکنم؟هیچی فقط باید به زندگیم ادامه بدم و این ادامه دادن زندگی باعث میشه تا من اونایی که باید رو پیدا کنم شما هم همین کار رو بکن واینستا یکی بیاد دستت رو بگیره هیچکی تو این زمونه دستت رو نمیگیره مگر اتفاقی یه بنده خدایی میگفت زندگی همش جنگه هر روزش جنگه ما اصلن بدنیا نیومدیم تو این دنیا استراحت کنیم باید بجنگیم تا راهمون رو پیدا کنیم اصن اگه یه روزی رسید شما استراحت کردی خوشحال نشو چون یجای کارت میلنگه دیدین میگن ادمیزاد جاه طلبه؟راست میگن و اگه درست رامش کنی این جاه طلبی رو به بزرگترین جاها میرسی فقط باید روحیه جنگنده داشته باشی هر روز رو جوری تموم کنی که شبش از خستگی سرپا خوابت ببره نمیگم خودت رو داغون کنیا میگم یجوری تلاش کن فردا نگی ای وای من دیروز یادم رفت اینکار رو بکنم.و اینکه یه دوست جدید پیدا کردم چی؟ یه درخت آره یه درخت شاید عجیب باشه ولی یکی از بهترین چیزایی بود که تجربه کردم یه شنونده خوب که ساعت ها میتونی باهاش صحبت کنی و خسته نشه درسته خیلی نمیتونه بهت کمک کنه و دستت رو بگیره ولی یچیز کوچیکیه که کمکت میکنه تا خوشحال باشی یه شنونده خوب چی بهتر از این!درخت شاید همان همنشین نیمه ابدی</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 20:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب درخت ممنوعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-hhqdhw3a6otj</link>
                <description>چند وقتی است که ذهنم درگیر شده درگیر اینکه اگر سیب را آدم یا حوا نمی خورد چه می شد شاید ما همگی در صلح و آرامش و خوشبختی و هزار چیز دیگر زندگی می کردیم و تنها نگرانیمان این بود که چگونه تفریحات امروزمان را سر کنیم ولی کسی چه می داند شاید هم خداوند تصمیم می گرفت که ما در زمین بهتر پیشرفت می کنیم و ما کمی دیرتر ولی در آخر به همین جا می رسیدیم شاید هم مدت ها بعد کس دیگری خرابکاری می کرد و ما به زمین می آمدیم یا شاید هم همانجا را جایی بدتر از زمین امروزی می کردیم ولی فرض کنیم هیچ کدام از اتفاق های بد نیفتد و ما در بهشت به خوبی و خوشی زندگی کنیم آیا هیچوقت میتوانستیم موسیقی را تجربه کنیم؟هیچوقت میتوانستیم اتفاق های خوب بعد بدیمنی ها را تجربه کنیم؟هرگز هیچوقت نمی توانستیم البته که اگر در بهشت بودیم زندگیمان خیلی خوش و خرم تر بود ولی زندگی در زمین را با تمام بدی هایش و خوبی هایش و تمام تلخی هایش و شیرینی هایش را به هیچجای دیگری ترجیح نمی دهم البته بهشت استثنا است چه کسی از لذت نامحدود بدش می آید که من بدم بیاید و البته بیشتر چیز هایی که گفتم مقدمه چند جمله کوتاه است دیر یا زود ما مجبوریم زمین را ترک کنیم خوشبینانه ترین حالت این است که سیاره ای برای زندگی پیدا کنیم و بدترین حالت هم این است که در فضا سردرگم شویم به هر حال مهم این است که قرار است سیارمان را ترک کنیم خانه دوممان و احتمالن هیچ گاه به آن باز نخواهیم گشت کسی چه می داند شاید موجودات دیگری بعد از ما زمین خانشان شود و از ما بیخبر زندگی کنند ولی امیدوارم آن طوری زندگی کنند که مثل ما زمین را ترک نکنند کاش می توانستیم کاری کنیم حال زمین خوب شود و این خانه زیبا را ترک نکنیم درگیری اصلی ام همین بود که سیب درخت ممنوعه فقط ریشه ای و تکه ای از آن بود ترکیبی:)</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 23:46:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فرش به عرش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B1%D8%B4-gwcw4j3ffknf</link>
                <description>بالاخره رسیدم راه طولانی بود و طاقت فرسا ولی رسیدم شبیه هیچکدام از راه هایی که تا الان آمده بودم نبود راهی یک طرفه وقتی میرفتی پشتت را که نگاه میکردی راه برایت صعب العبور شده بود و در طول راه اصلن نتوانستم حتا یک لحظه استراحت کنم هم مشتاق پایان راه بودم هم این که راستش را بخواهید راه آنقدری خطرناک بود که جرعت نکنم یک لحظه حتا بایستم ولی پس از سال ها رسیدم در طول مسیرم بسیاری را دیدم که ناامید شده بودند و خطرات راه را به فراموشی سپرده بودند و صد البته ناامیدیشان نابودیشان را برای آنان به ارمغان آورد ولی بسیاری هم بودند که با تمام مشکلات راه را ادامه دادن و به این پایان رسیدند همه فکر کردند که همه چیز تمام شد و بالاخره میتوانند استراحت کنند تا اینکه مردی قدبلند جلوی جمعیت ظاهر شد و شروع کرد به صحبت کردن و دستیارانش مردم را به چند صف تقسیم کردند و با صحبت های آن مرد ما فهمیدیم که باید منتظر محاکمه ای طولانی سخت گیرانه و البته عادلانه باشیم روز ها گذشت ماه ها گذشت و نوبت من شد دیدم که پرونده ای قطور را پیش قاضی آوردند نامم و نام پدر و مادرم را پرسیدند پس از سوال های بسیار دیگری و آمدن شاهدان برای شهادت آمدند و پس از آن ها اشخاصی که از من شکایت داشتند آمدند و پس از آن ها کار من تمام شد پرونده ام را بستند و من احساس سنگینی کردم هیچکس چیزی نگفته بود به من پس فکر کردم سنگینی برای اظطرابم است تا اینکه از سنگینی زیاد زمین زیر پایم سوراخ شد و من در حالی که فریاد میزدم به پایین ترین و عمیق ترین جای ممکن پرت شدم از ترس یا هر چیز دیگری بیهوش شده بودم وقتی بیدار شدم خودم را در اتاقکی با بقیه دیدم و کمی بعد متوجه شدم زنجیری سنگین به دست و پا و گردنم بسته شده بود روز ها میگذشت ماه ها میگذشت سال ها میگذشت و هر روزش با شکنجه همراه بود هم از کارهایم پشیمان بودم هم خشمگین هر روز کسانی که با من بودند به زندان بان ها التماس میکردند تا نجاتشان دهند ولی آن ها با آن هیکل بلند و ترسناک محکم ایستاده بودند و هیچ نمیگفتند من التماس نمیکردم از غرور نبود بلکه از تفکر زیاد بود چرا که بعد مدتی طولانی تفکر با خودم اتمام حجت کردم که تمام این ها تقصیر خودت است و التماس کردن به تو هیچ سودی نمیرساند پس ساکت باش و منتظر باش تا مجازاتت تمام شود مجازات من مانند تعدادی دیگر محدود بود ولی همان مدت هم برای بسیاری که هنوز فکر میکردند کاری نکرده اند بسیار سخت گذشت و برای کسانی مثل من که فهمیدند هر چه کردند اشتباه بوده و تقصیر خودشان بوده دیگر راحت شده بود...یک روز یکی از همان نگهبان ها پیش من آمد و بدون این که چیزی بگوید من را با خود به سمت در بزرگ برد یک نفر در را باز کرد و من که هنوز در شوک بودم از آن زندان آزاد شدم....پس از مدتی شخصی به دنبالم آمد و مرا به سوی دری دیگر برد اول فکر کردم آن ها مرا به زندان بر میگردانند ولی وقتی در باز شد همه چیز فرق میکرد انگاری از فرش به عرش رفته بودم و واقعن هم چنین بود به عرش رفته بودم.....سال ها عذاب تمام شد و من از تاریکی به روشنایی رسیدم.:)</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 21:45:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جست و جوی همنشین ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-g6l7flzxtko4</link>
                <description> بالاخره پس از مدت ها تصمیم گرفتم کاری که در ذهن دارم را انجام بدهم و از این سردرگمی در بیایم پس شروع کردم به تماس گرفتن با تک تک دوستانم البته منظورم آن هایی است که برایشان مرده بودن یا زنده بودن من مهم نبود منظورم آن دوستانی است که بودنشان فقط وزنه و بار اضافی برای من بودند و مرا با کارهایی که نمی کردند می آزردند.پس از هزار و یک مشکل همه آن ها را در مکانی که اولین بار هم را دیدیم جمع کردم همه آن ها منتظر بودند که من بگویم چه شده-سلام به همه دوستان عزیزم که تا اینجا من را همراهی کردند امیدوارم روز خوبی را تجربه کرده باشید چون قرار است اندکی خراب شودمن نمیدانم مشکل کجاست ولی واضح است که تک تک ما با هم مشکل داریم مشکلاتی که هیچ گونه حل نخواهند شد مثال آن مشکل ها کم توجهی است بله منظورم این است که بی توجه شدید و حداقل از من خبری نگرفتید و بین خودتان و من دیواری قطور کشیدید هیچکدامتان تاکید میکنم هیچکدامتان در این یک ماه گذشته کوچکترین خبری از من نگرفتید هیچکدامتان نگفتید حالت چطور است هیچکدامتان نگفتید وضع زندگیت چطور است هیچکدامتان حتی جواب پیام های من را ندادید و من دلخورم آن قدری دلخور هستم که دیگر رابطه دوستی با شما را به هم بزنم و دیگر سراغتان را نگیرم و تصمیمم را هم گرفته ام شما دوستان عزیز زندگیتان بدون من بهتر خواهد شد نمیدانم شاید از ابتدا این دوستی اشتباه بود شاید هم تاریخ انقضای دوستیمان سر رسیده است و فکر میکنم ماندن با شما کسانی که حتی نمیدانستند من مرده ام یا زنده بزرگترین اشتباه زندگیم خواهد بود پس همین امروز و همین حالا تمامش میکنم و مطمئن هستم بدون من به شما بیشتر خوش خواهد گذشت و هیچوقت نبود من را احساس نخواهید کرد همان طور که من بودن شما را احساس نکردمخدانگهدارآن روز بود که من تنها دوستانم را که بیشتر به زنجیری سنگین شبیه بودند و من آن ها را با خود میکشیدم از خود جدا کردم و از آن روز تصمیم گرفتم سراغ کسانی با تاریخ انقضایی که فقط با مرگ به سر میرسد بروم و همنشینانی ابدی پیدا کنم......:)</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 02:16:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریاچه فکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DA%86%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-r7okpqxxssk8</link>
                <description>نمیدانم چه زمانی بود دیروز؟پنج سال پیش؟صد سال پیش؟هزار سال پیش؟شاید هم باید خیلی عقب تر برویم خیلی خیلی عقب تر!بگذار بگویم حدود یک میلیارد و سیصد سال پیش وقتی درحال قدم زدن کنار یک دریاچه بودم بالاخره بعد از مدت ها تصمیم گرفتم به دریاچه نگاه کنم و کمی فکر کنم می دانستم آخرش جالب نخواهد شد ولی باید انجامش میدادم پس به آینده فکر کردم به روزی که انسان ها تلاش کنند به چیزی فرا تر از ورایشان دست پیدا کنند برای مثال چیزی مثل کهکشان هایی غیر از کهکشان خودشان سیاره هایی غیر از سیاره خودشان سرزمین هایی غیر از سرزمین های خودشان خانه هایی غیر از خانه های خودشان و بگذار کمی قضیه را غمگین تر کنم این طور فکر کنم که انسان ها بخواهند به انسان های دیگر دست درازی کنند بله منظورم برده داریست منظورم تجاوز است منظورم آدم رباییست و فکر میکردم برای چه انسان باید این کار ها را انجام دهد برای راحتی؟شهوت؟پول؟لذت؟و جواب سوال در مغزم را پیدا کردم سوالم چه بود؟سوالم این بود که انسان چه زمانی نابود خواهد شد؟و بله جواب را پیدا کردم آن زمان که بشر منظورم هر نوع بشر است پایش را از گلیمش دراز تر کند یا همان به چیزی فراتر از ورایش فک کند آن موقع است که نابودیش نزدیک و نزدیک و نزدیک تر میشود!گمان کنم فکر کردن کافی باشد گمان کنم بهتر است چشم از دریاچه بردارم و به راهم ادامه بدهم تا شاید بتوانم ورایم را پیدا کنم و از آن عبور نکنم پس دیگر کافیست هم جهالت بشریت هم اندیشیدن من پ.ن :عکس ربطی به نوشته نداره :)</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 22:41:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوال های بی جواب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-jiwkgwicgpjr</link>
                <description>سال ها بعد در کوچه پس کوچه های این جهان فانی دختر یا پسری از رهگذران خواهد پرسید چه شد که به اینجا رسیدیم؟چه شد که هرچه داشتیم بر باد رفت؟چه شد که انسانیت رفت احترام رفت رفاقت رفت خانواده رفت آب رفت برق رفت گاز رفت آرامش رفت ؟چه شد که آرمان های انسانیت تغییر کرد؟چه شد که زندگیمان بند به زندگی مردم شد و با حرف مردم زندگی کردیم؟چه شد که دولت ها به جای اینکه به فکر مردم بوده باشند به فکر خودشان افتادند ؟چه شد که جنگ شد ظلم شد خون ریخته شد و بعد صلح شد و عزاداری شد و بعد آن قدر جنگ و صلح شد که آخرین بار جهان به عزا نشست آن قدر زار زد آن قدر زجه زد که خشک شد نابود شد؟چه شد که به جای انسانیت خوی حیوانی مردمان را فرا گرفت و باعث شد که هم دیگر را بدریم ؟و چه شد که از انسان در غار هم عقب افتاده تر شدیم؟چه کردیم با خودمان؟چه کردیم با امانتی که به ما داده شد تا از آن درست استفاده کنیم و لذت ببریم نه زلت......رهگذر ها اندکی درنگ میکردند و اندکی تفکر به حرف های کودک ولی آنقدر عقب افتاده شده بودیم که آن ها فقط لبخند میزدند و میرفتند و این کودک بود که بزرگ و بزرگ تر میشد و پیر و پیر تر میشد با سوال های در ذهنش و او هم در آخر رهگذری می شد که فقط می توانست لبخند بزند و برود....:)</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 00:28:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکامل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-hcm5ixohimat</link>
                <description>پرواز پرنده ها را نگاه میکنم و به این فکر میکنم شاید همه چیز از همانجا شروع شد که آدمی در آب نگاه کرد خود را دید مات و مبهوت ماند و فکر کرد و تکامل پیدا کرد و چیز هایی را کشف کرد که نباید خودش را به نابودی کشاند و بعد منتظر خداوند ماند تا اشتباهات او را ببخشد و  گند های او را جمع کند...همه چیز از همان جا شروع شد که به این نتیجه رسیدیم که خداوند ما را خلق کرد تا این دنیا را نابود و شاید هم کمی آباد کنیم بعد هم منتظر فرستاده ای که خداوند باید بفرستد بمانیم تا بیاید و گند هایی که ما زدیم را خودش جمع کند به راستی چرا؟شاید آنقدر مغرور شده ایم و به اشرف مخلوقات بودنمان میبالیم که فکر میکنیم تمام هستی برای ماست و چون هستی مال ماست خراب کردنش هیچ اشکالی ندارد ولی درست کردنش با خداوند و فرستاده اش است و وظیفه آنهاست نه اشرف مخلوقات...همه چیز از آنجا شروع شد که شروع کردیم به نابود کردن و تکه تکه کردن این جهان و بعد منتظر فرستاده خداوند ماندیم.میدانید مانند چیست؟مانند این است که شخصی آتشی برافروزد و سپس منتظر آتشنشان بماند و خودش هیچ نکند و حتی بدتر آتش را برافروخته تر کند.سخنم این نیست که فرستاده ی خدا همان کسی که سال ها منتظرش هستیم نمیاید نه!من کسی نیستم که در این باره اظهار فضل کنم بلکه منظورم این است که جهان را نابود نکنیم جهان را هیچ و پوچ نکنیم تا آیندگان نفرینمان کنند و بگویند آنها آنقدر ضعیف و نادان بودند که آتش افروختند و جهان را به آتش کشیدند و بعد منتظر فرستاده ی خداوند ماندند تا مانند یک آتشنشان آتش آنان را خاموش کند و نجاتشان دهد....فکر میکنم پس از این سال ها خود را به کوری و نادانی زدن کافی باشد...فکر میکنم اشتباه تکامل یافتن هم کافی باشد..و فکر میکنم وقت آن باشد که چشمانمان را باز کنیم و خودمان قبل از آنکه خداوند فرستاده اش را بفرستد دست به کار شویم.:)</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 16:06:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزند تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87182110/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-m2ykzxmp1uht</link>
                <description>ساحل دل آشوبه گرفته بود نمی دانست چه کند جمشید به او خیانت کرده بود اولین بارش هم نبود...این آخری دیگر از کارهای جمشید خسته شد و پسرش را سقط کرد...به پارک نزدیک خانه شان رفت تا برای آخرین بار به  جمشید زنگ بزند و قال قضیه را بکند:سلام....نمی خواهم در این باره صحبت کنم....زنگ زده ام تا خبری را به تو بدهم و این رابطه را تمام کنم...من پسرم رو سقط کردم...همان موقع که سرت مشغول بود باید حواست می بود که با این وضع زندگیمان خیلی دوام نمی آورد....تلفن را قطع کرد.پسری نوجوان که در آن نزدیکی بود مکالمه را شنید با خودش کلنجار رفت تا اینکه بالاخره جرات پیدا کرد با ساحل صحبت کند جلو رفت-آن پسر گناه داشت+پدرش دائم در حال خیانت بود...-پسر به خاطر کار شما گریه کرد و مرد+پسر در شکم من بود چگونه گریه کرد؟-پسر غصه خورد و مرد جسمش نه روحش مرد و در حصرت دیدن مادرش پدر خاعنش و دنیای نه چندان زیبایش و غصه خوردن هایش و شادی کردن هایش ماند و با گریه مرد+وای بر من -و در آن لحظه بود که جهان تیره و تار شد زیرا یک انسان به ناحق جانش را از دست داد شاید اگر می ماند دنیا تغییر میکرد شاید اگر می ماند یک یا چند انسان را نجات می داد شاید اگر می ماند... نمی دانم شاید اگر زنده میماند هزار و یک اتفاق دیگر می افتاد...+نه!اگر زنده می ماند مانند پدرش خاعن می شد.-شاید ولی به کدامین سرنوشت؟به سرنوشت پدر یا به سرنوشت خودش؟چرا باید پسر به پای پدر خاعنش بسوزد چرا نباید ببیند آنچه را باید؟+ادامه بحث را به صلاح نمیبینم ساحل رفت و از جمشید طلاق گرفت و این پسر بود که با مرگش ساکت تر شد و تاریکی او را در آغوش گرفت و پسر را فرزند خود کرد....و  پسر نوجوان و ساحل و  جمشید پسر را فراموش کردند و سرپرستی پسر را به تاریکی سپردند. . . .:)</description>
                <category>معین آذری</category>
                <author>معین آذری</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 00:11:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>