<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Yotab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_87297527</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:33:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3739626/avatar/eNqAmG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Yotab</title>
            <link>https://virgool.io/@m_87297527</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ocuokudgbyja</link>
                <description>فکر نمی‌کردم اگه بعد از مدت ها برگردم این در هارو گذرانده باشمالان تنها چیزی که از من بر می‌آید اشتراک گذاری این متن استباشد که آیندگان طعم خوش آزادی و امنیت را بچشندشب تاریک است و بیم موج و گردابی چنین هائل؛کجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها؟در سرزمینی زندگی می‌کنم که کمبودِ روغن و برنج، مسئله‌ی اصلی‌اش نیست؛کمبودِ غیرت است،کمبودِ شرف،و شجاعتی که یا دیر می‌آید، یا هرگز.وقتی حداقل‌ها آرزو می‌شوند،آدم می‌فهمد که خسته شده است؛نه از زندگی،بلکه از جنگیدنِ بی‌وقفه برای چیزهایی که باید بدیهی می‌بودند.تاریخ، برای بار هزارم، تکرار شده است؛نه به خاطر نفهمیدن،بلکه به خاطر نخواستن.و این تکرار، هیچ‌گاه نتیجه‌ی خوبی با خود نیاورده است.هیچ دل‌خوشی از هیچ سو گیری  ندارم؛اما تنها خواسته‌ام از خدا،امنیت و آرامش است—خواسته‌ای که گویی بر ما ایرانیان حرام شده.ما مردمانی هستیم که هنوز نمی‌دانیم مشکل از کجاست؛یک انسان ، نهایت زورش را در همان بازه‌ی محدودِ حکومتش به نمایش می‌گذارد،و در تمام این سال‌هاهمیشه کسانی بوده‌اند برای چاپلوسی،و کسانی برای دشمنی؛اما صدایشان درست زمانی بلند می‌شودکه دیگر خیلی دیر شده است.گویی در مملکتی زندگی می‌کنمکه بهشتِ عده‌ای‌ستو جهنمِ عده‌ای دیگر؛اما برای منفقط حسِ خانه می‌دهد،حسِ مادر،حسِ سربازی که هنوز بر قولش مانده و وفادار است،اما دیگر جانی برای ادامه دادن ندارد.همه‌چیزش را گرفته‌اند:فرهنگش را،هویتش را،و حتی منطقِ مردمانش را.و در نهایت،از میان تمام این رنج‌هاتنها چیزی که باقی می‌ماندصفحه‌های کتابِ تاریخِ آیندگان است؛صفحاتی که هر کلمه‌اشبازتابِ خون‌هایی‌ست که به ناحق ریخته شد.تاریخ همیشه دیر می‌فهمد،اما خون راهرگزنه می بخشد نه فراموش می‌کندالان</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jan 2026 09:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>next challenge</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/next-challenge-dputufqpwhe1</link>
                <description>زندگی من احاطه شده از چالش های جور وا جور .اعتماد به نفسی که یک مدت نداشتم الان توش بهتر شدن از شش سالگی دوست داشتم به خاطر دلایل گوناگون خودمو تغییر بدم اما الان حس میکنم این بد ترین کاریه که یک انسان می‌تونه در حق خودش بکنه این که شخصیت خودشو دوست نداشته باشه و یک حس صفر تا صدی بهش داشته باشه .بعدش اینکه خوب هدف من چیه من توی زندگی چیکار میکنم .چالش بعدشم این بود که چه رشته ای انتخاب کنم چالش بعدی و این بود که فهمیدم من برای تایید دیگران درس میخونم این بده باید درستش کنم چالش بعدی و این بود که اصلا چجوری درس بخونم چالش بعدیش این بود که احساس میکنم آهنگ گوش دادن به من یک نیومده و فقط میتونم آهنگ های آروم گوش بدم نمی‌دونم شاید خنده دار باشه ولی تمرکزم بهم میریزد چالش الآنم اینه که فهمیدم چقدر ارتباط موثر با آدم ها مهمه این که بلد باشی چجوری به هر زبونی با دیگران ارتباط خوب بر قرار کنید و به قول معروف به و اسکیمو ها یخ بفروشید نمی‌دونم درست دارم میگم یا نه  البته بگم این با چاپلوسی یا شیرین زبونی فرق داره نمی‌دونم شاید هم فرق ندارم من از بین همه‌ی این ها دو تا به جز آخریش نسبتا سالم ازشون بیرون آمدم و به یک نتیجه رسیدم اما الان نمیدونم چجوری میشه تشخیص داد کی وقت مناسب آهنگ گوش دادن چون که من ترجیح میدم توی بیست و چهار ساعتم زندگیم آروم طی بشه نه اینکه هر از گاهی یک ثری صدا های عجیب غریب بشنوم من به شخصه تنها نوع موسیقی که برام عجیب و غریب نیست موسیقی های قدیمی ایرانه مثل هایده❤نمی‌دونم این چالش من رو به اینجا رسوندی که یک ذره با پرسیدن از دیگران فاصله دارم البته دیگرانی که چالش من رو داشتن یا دارند ولی خوب از اطرافیانم کسی این مشکل عجیب رو نداره برای همین این رو اینجا نوشتم شاید از افراد کمی که این متنو می‌خونن یکیشون مثل من آهنربای چالش ها باشه .خوب بهتره اینجه بنویسم تا چالش دیگر بدرود 🪽گوش بدم  گوش ب</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 20:41:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخریب گر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%AA%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%DA%AF%D8%B1-qcumnuhvx6kt</link>
                <description>خیلی چیز ها هستند توی زندگی من که تخریب گرند. چه برسه به خودم و چیز های  که من دوست دارم مثل ایندم.این ها میتونن اشخاص باشند می تونن حرف ها باشند و می‌توانند افکار باشند  ،لازم به ذکر هست که بگم حتی افکاری که خودم در مغزم پروراندم یا افکاری که خودم بهشون اجازه رشد کردن دادم .یک فکری  این چند روز داره توی ذهن من جا خوش می‌کنه ( موفقیت فقط برای بچه پولدار است چه توی آینده ،چه‌ توی کنکور ،چه توی رسیدن به هدف هات .فقط برای آدم های هست که حتی پول مدرسشون ده برابر مدرسه توئه آدمای اطرافشون فلان فلانن مثله چی خوشگلن از نوادگان قاجارن و هزاران حرف دیگه .جالب این جاست که من تک تک این حرف هارو از خودم در نیاوردم بلکه بعضیاشونو معلم امسالمون بهم زد بعضیاشونو داییم بهم زد در حالی که من انتظار داشتم بهم امید بده بعضیاشونو دوستام بهم زد و همه شون‌رو خودم اجازه دادم تا ملکه ذهنم بشن.اما اینا اشتباهن حتی اگه از نظر تویی که این متنو میخونی اشتباه نباشن از نظر من اشتباهن .من چجوری میتونم الگوم رو یک فرد با انگیزه مثل فلان کارکتر فلان انیمه قرار بدم بعدش این حرف ها ملکه ذهنم باشه .شاید به نظر شما من دارم  چرت میگم ولی این ها خیلی تاثیر داره کافیه یک نگاهی به حرف های که ملکه ذهن شما هستن بندازید این ها کاملا انتخاب گر هستن .بعضی مواقع به خودم میام و میبینم که یکثری دلایلی که فقط توی زندگیم تاثیر گزارند رو تعیین کننده شمردم اینا همش تاثیر این حرف هاست .بعضی مواقع به خودم میام و میبینم منی که برای خودم الگوی ارادم دارم توی یک بازی حتی بچگانه میگم که نه من نمیتونم من شکست می‌خورم .خوب من چیکار کنم برم یقه اون کسایی رو بگیرم که این حرف هارو توی مغزم کاشتن چه با هدف چه بی هدف یا این که این حرف هارو از بین ببرم ولی خوب چجوری این قدر نفوذشون زیاده که این چند روزه یک استرس زیادی بهم وارد کردن جوری که از تمام برنامه روزانه عقب افتادم حتی دیدم و نسبت به آینده تیره و تار کردن .من شخصیت اصلیه زندگی خودمم ایندم هم همرنگ شخصیتمه چه بخواد جنگ بشه چه بخوام توی درس هاموفق نباشم ..........</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 10:48:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاق های غیر منتظره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%87-g3una9ugvbua</link>
                <description>https://youtu.be/3gWehw1TMrA?si=rwTwehRKAH34aMPhــــــــــــــــــــــــاولین ویدیو یوتوب من🪴نمیدونم باید بگم که من سرم برای اتفاق های غیر منتظره درد می‌کنه یا دنیا سرش برای اتفاق های غیر منتظره برای من درست کردن درد می‌کنه .اصلا برای من ،سر هیچکسی درد نکردن خود آرامشه.نمیدونم تا حالا تغییر کردن رو تجربه کرده باشی یا نه ،از اون تغییر هایی نه که همشون با دوره های بی مصرف اینستاگرامی شروع میشن و پشت شون کلی آدم بی‌سواد که ذره ای هم بویی از روانشناسی ندارن و بدتر آدم و افسرده میکنند ریخته نه تغییر واقعیتغییری که توی طبیعت انسانهتغییری که امضای بزرگ شدنهتغییری که بیشتر یک تعریفه از سختی های که کشیدی ولی سالم از اون ها خارج شدیکلی عادت بد داشته ولی زود از اون ها خارج شدیکلی به اعتماد به نفست ضربه خود ولی سریع خودتو قبل از شکستن کنار کشیدیتو بازمانده اییاتغییر یافتهنمیدونم باید از این رشد یافتن خوشحال باشم یا ناراحت ولی هرچی که هست احساس غرور میکنمهمون احساسی رو حس میکنم که شاید یک شاه نسبت به شهری که برای مردمانش ساخته دارهمنتها من شهرم و رو برای یک نفر ساختم اونم خودممبه هرحال کار هایی رو که توی گذشته میخواستم انجام بدم ولی در عین حال نمی‌خواستم انجام بدم و الان وارد زندگیم کردماعتقاداتی که داشتم و طرز فکرم رو بدون ترس برای خانوادم بیان کردم حتی اگه در آینده ازشون پشیمون بشمنمیدونم آیا این همون بی عقلیه که تو نوجوانی میگیره یا همون پختگی که در جوانی میگیری!😅کلی به اعتماد بهذنفسن</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 11:05:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ا   ی    ر    ا    ن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%A7-%DB%8C-%D8%B1-%D8%A7-%D9%86-h1e7hbtgoxtx</link>
                <description>وقتی به چند ساعات پیش فکر میکنم چه چیز ها که به مغزم لگد نمی‌زنندداشتند ایرانم راهم میهنانم راو غیرتمان را  بر سر یک سری دلایل سیاسی زشت زیر سوال می برندنهمن هیچ وقت دوست ندارم چلچراغ های آسمان کشورم موشک های قاتل و بی رحم باشندپرندگانش جت هایی با خلبانان خائن باشند من دوست ندارم که قلب پدرو مادرم برای در آسایش بودن من نگران باشد من آرامش رو دوست دارمفقط همین آیا خواسته ی زیادی است آرامشی که تا حالا نچشیدم آیا اصلا زبانم می تواند آن را مزه کند من نا امید بودم اما با  یک جمله  پدرم من را به دست اقیانوس امید سپرد(ایران وطنمونه        کی تا حالا از زخمی شدن وطنمون خوشحال شدیم که الان دومین بارمون بوده باشه !)فقط </description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 14:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-cpwuysc2ns9u</link>
                <description>الان که دارم نوشته های قدیمی ام را می‌خوانم و با حس و حال الآنم مقایسه میکنم میفهمم که چقدر درگیری دارم.آن موقع ها روحم هم خبر دار نبود که روزی از نگاه کردن به گذشته ترسی داشته باشم .بله ترسی که در اصل سبب اصلی نوشتن این دل نوشته است.اگر بخواهم یک نفس عمیق بکشم و ترس را کنار بگذارم واقعا از خودم شرم دارم .میفهمم که چه افرادی داشتند آشکارا از من سو استفاده میکردم ،چه افرادی به من اطلاعات غلط میدادن،خودم چه کار های احمقانه ای کرده ام،چندین نفر من زور گفته اند و من همینگونه نگاه کرده ام.به نظر شما ها این ها ترسناک نیستند،البته وجه ترسناک موضوع اینجایی است  که در آینده به این موقع فکر میکنیم و در می‌یابیم که شاید آدم های که الان دوست مینامیم یا درگیری های که الان به جا میدانیم چقدر مسخره و اشتباه هستنداشتباه اندر اشتباه .به هر حال دوست داشتم حسم را با شما به اشتراک بگذارم نمیدانم تا شاید نسبت به وقایع اطرافتون بیشتر آگاه باشید تا شاید آدم های مهربان زندگیتان را بیشتر در آغوش بگیریدو یا شاید تا جایی که می‌توانید خل بازی در بیارید چون که الان نسبت به آینده جوانتر هستید و من شخصا دوست دارم در آینده ای نه چندان دور از این جمله ی ما هم عالمی داشتیم استفاده کنم.بدرود </description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 21:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-dzkad25dhigm</link>
                <description>ای کاش برای ما انسان های که تازه اول زندگی هستیم و خوب ،انسان هستیم و واقعا نمی‌توانیم از پس هزاران مشغله فکری،روحی،روانی و....کنار بیاییم آینده نشان داده میشد.آینده کلمه عجیبی است که برای بعضی از ماها با حس ها ی متفاوتی همراه است.من یکی که فکر کنم اصلا و ابدا بتوانم اینده خود را پیش بینی کنم زیرا که برایم هر روز اتفاقات جدیدی رخ میدهد که آینده من را زیر و رو میکند.احساس میکنم که من خیلی زود باور هستم ،شاید هم این فقط یک احساس نیست بلکه خوب...واقعیت است.هر چه هرکس بگوید به دیده ی منت باور میکنم(البته بعضی از چیز ها، نه اینکه بگوید الان که شب است، صبح است و باور کنم!).این یک ویژگی خیلی خیلی خیلی بد است .از بچگی همینطور بودم شاید من را زیاد به دنبال نخود سیاه فرستاده اند.احساس میکنم در حدی ساده هستم که حتی همین اینده ام را هم جلو ی چشم دیگران میگذارم و میگویم:بفرمایید شما فقط امر کنید تا من برم باور کنم.شوخی نمیکنم و واقعا جدی هستم !البته در رابطه با آینده مشکلات بسیار زیادی هم دارم .من از بچگی همیشه در حال آشنا شدن با شغل های مختلف بودم نه مثل یک بچه ی آدم نه بلکه شبیه به یک ....نمیدانم شاید فرازمینی .به هر حال هر روز که با یک شغل جدید آشنا میدم میخواستم که آن را برای اینده خودم در نظر بگیرم .البته بچه ی جوگیری هم نبودم و با امکانات کمم در رابطه با اون تحقیق میکردم و از پدر و مادرم می‌پرسیدم و یا  یادم است یک بار که حس و حال مجری شدن داشتم سعی کردم که زیر نویس های زیر تلویزیون را مانند مجری ها روان بخوانم ..(کلا درگیر بودم).به هر حال بزرگ شدم. (البته کمی بزرگ شدم)و به اینجا رسیدم. خوشبختانه با درگیری های بچگی ام توانستم شغل مورد نظر م را تا حدودی پیدا کنم اما خوب این راه های رسیدن به آن است که سادگی من را ،فریب می‌دهد. (همان انتخاب رشته و از این کابوس ها)LJ</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 21:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت ما</title>
                <link>https://virgool.io/Ourstory12/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7-z6uragyfuakr</link>
                <description>ما انسان ها این‌چنین بود که نسبت به وقایع گذشته مان آگاهی پیدا کردیم .غریب است!عجیب است!در این هنگام آرزو میکردیم که ای کاش دنیا از وجود نیرو های شَر پاک میشد‌.اما مگر آهن ربایی با یک قطب وجود دارد !در این هنگام آرزو میکردیم که ای کاش توانایی تغییر وقایع را داشتیم.اما مگر به آن درجه از سعادت رسیده ایم!در این هنگام آرزو میکردیم که ای کاش دنیا آدم های شجاع تری داشت.اما مگر شجاعت به همه انسان ها اعطا میشود!از شما دعوت میکنیم که برای تجربه ی همه ی این آرزو ها و آگاه تر شدن نسبت به وقایع اطراف به جمع ما به پیوندید سرگذشت ما                                Ourstory12 </description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 08:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاناتان ،پسر مرغ کبیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-pw9yewhqet9e</link>
                <description>دقیقا همین الان که این متن را مینویسیم کتاب را تمام کردم. عجیب بود که تمام جملات انگیزشی که شنیدم در این کتاب خلاصه ،جمع آوری شده بود.تمام بدن ما از سر تا نوک، اندیشه ای بیش نیست.شاید اینگونه باشد ،شاید ما انسان ها خود را اسیر میله های زندان خودمان کردیم که بنا به اعتقادات و رسوم و البته هنجار ها نمیخواهیم به واقعیت نزدیک شویم .اینکه که بفهمیم ما آزادیم و این آزادی از همه چیزی که در دنیا وجود دارد مهم تر است .این که بفهمیم مسئولیت ما این است که این آزادی را از مربی درونمان بیاموزیم .مربی که این کار را به جای عشق ورزیدن انجام میدهد و بعد از این خودمان هم این عشق را به هر کسی که سزاوار پرواز و آگاهی و رهایی از بند زندان باشد بیاموزیم .میگویید آزادی چیست؟ آزادی یعنی من بودن یعنی یوتاب بودن!</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 07:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کیستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-jqt5imgd4cz9</link>
                <description>ارزش زن در جهان،ارزش زن در ایران،ارزش زن در ایران باستان ،من اینجا هستم تا ببینم بازماندگانش از من تنفری بی دلیل دارند و یا از پیشرفت های که من کرده ام دلگیر هستند. زمانی که پدرم به دست برادرم قباد دوم سرنگون شو و او تمام خواهر و برادران تا تنی ام را به همان سرنوشت دچار کرد و خود به تخت پادشاهی نشست.اما سرنوشت روی تاریک خود را به او نشان داد و چند ماه بعد این هستی بی پایان را بدرود گفت.بعد از او پسرش هشت ساله اش اردشیر دوم بر تخت نشست اما فرمانروایی او هم مدت زیادی دوام نیاورد و بعد از دوسال توسط اَسپَهبَد ایرانی ربوده و کشته شد.من اسپهبد را که حال وی در راس حکومت بود به کمک هرمز پنجم کنار زدم و توانستم تخت پادشاهی ام را که به صورت قانونی به من ارث می‌رسید با چنگ و دندان به دست آورم.اما دنیا ناخوشی خود را هم برایم به نمایش گذاشت و ایران بزرگ درگیر جنگ داخلی دو خاندان قدرتمند پارتی و پارسی شدمن نخستین زن ایرانی بودم که به عنوان پادشاه رسمی و مستقل بر تخت نشستم.اما باید بگویم که در آن زمان مقام های مدیریتی و مناصب بالا برای زنان غیر معمول نبود.پس از رسیدن به تخت پادشاهی فرخ هرمزد را که حال تمام اعتماد من را با زحمات بسیارش به دست آورده بود وزیر ارشد خودم کردم.من با کاهش مالیات و ضرب سکه آرامش شیرینی در ایران به وجود آوردم .همچنین با اجرای قوانین عاقلانه و بازسازی زیر ساخت های کشور،سعی در حفظ کردن عظمت ایران را داشتم  اما این را هم باید بگویم که در زمان من اختلاف طبقاتی و نارضایتی از حکومت در بین مردم رایج بود.من به دلیل احترام زیادی که برای پدرم قائل‌ بودم بر روی سکه های مشورت همان طرحی را که او استفاده میکرد ضرب کردم.همچنین بهتر است از مادرم هم یادی داشته باشم .او در شاهنامه ی فردوسی که چند صد سال پس از من سروده شده این چنین آمده:( به عنوان زنی هوشمند که لبانش همیشه به پند گشوده می‌شده).همچنین او پافشاری های خاصی بر دین آب اجدادی اش یعنی مسیحیت داشته ،زیرا که او شاهزاده ی رومی و فرزند موریس امپراطور روم بوده.خوب،جتل بهتر است کمی جلوتر برویم،مرگ من قبل از سقوط شاهنشاهی ساسانی بود و من در تیسفون واقع در کرانه ی شرقی رود دجله در گذشتم‌.در اخر، میخواهم متن خودم را با جمله ی ضرب شده بر روی سکه علیم تمام کنم من بوران دخت بازگردانده ی نژاد یزدان هستم.</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 17:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ز ی ب ا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%B2-%DB%8C-%D8%A8-%D8%A7-yvogxmyi2yne</link>
                <description>برایم توصیف کن ملاک های مورد نظرت را یا شب های اشکبارم را.از خود دور کن بدجنس بودنت را یا حس منفی ام نسبت به خودت را.زیبا در نظر تو چیست،کیست،نمیخواهم بدانم اصلا مگر از نظر تو و یا حتی شما ها لیاقت آن را دارم؟جالب است در زندگی جایگاه ها و حرف ها وارونه شد من باید به تو گیر میدادم یا تو به من !چند نفر مانند تو در این کره ی خاکی وجود دارند... خیلی ها حتی بغل دستی مدرسه ام ،همسایه ی خانه به خانه ام ،درد شما از کجا نشأت میگیرد از بزرگ بودن بینی،زیاد بودن جوش ها،و یا لاغر بودنم یا چیز دیگری؟اگر شماهایید که  زیبایی های دنیا را تعیین میکنید پس زشتی آن مربوط به چه کسی است ؟نمیدانم آیا در آن دل از جنس سنگتان جایی برای تغییر است اگر چه من اگر جای شما ها بودم از شرم و خجالت هیچ کاری نمی‌کردم چه بسا که به فکر تغییر هم باشم .سرانجام تویی که باعث ماسک زدن ،پوشیدن لباس های گشاد،گریه کردن شبانه ....شدی اگر جایی برای تغییرت وجود دارد لطفاً این کاررا انجام بده.</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 19:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار دارد میآید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%A2%DB%8C%D8%AF-zqdgsrsdvgh0</link>
                <description>خیلی دوست دارم با نوازش پرتو های نور خورشید از رخت و خواب هایم رها شوم ولی صدای قل زدن آب های درون کتری این کار را انجام میدهد ،مانند آن نوازش خورشید شاعرانه نیست .ولی...خوب است.با کنار زدن پرده برای اولین بار  بعد از چند ماه نسیم نسبتا گرمی پوستم را نوازش میکند.برای همین انتظار داشتم تا خورشید مرا بیدار کند زیرا که هواشناسی گفته بود که کم کم صدای پای بهار به گوش می‌رسد و اگر بخواهم شاعرانه اش نکنم امروز هوا کمی آفتابی است.سعی میکنم برای ثانیه ای هم که شده به هیچ چیزی فکر نکنم و خودم را جای وسایل خانه بگذارم.وسایلی قدیمی که شاید از من بیشتر حس تجدید دیدار با بهار را تجربه کرده اند شاید هم فقط به خاطر همین ادامه می‌دهند.از وقتی که یادم هست آن مواقعی که در خانه ی مادربزرگ ساکن نبودیم و سن من هم بسیار کم بود این وسایل این جا حضور داشتن.با دیدنشان میتوانم بوی کتلت های مامان پز را که با روغن فراوان سرخ می‌شدند را حس کنم کتلت های که آن مواقع با بوی آن ها بیدار میشدم .آن روز ها ما برای عید چند روزی در خانه ی مادربزرگ می‌ماندیم . این برای من مثل بهشت بود.با دیدنشان یاد ظهر های همان روز ها می افتم که اهالی خانه از خوردن یک ناهار درجه یک به استقبال خوابی عمیق رفته بودن و لی من تنها چیزی که احساس نمی‌کردم خستگی ام بود .مجبور بودم که از اتاقی که مادرم و مادربزرگم خوابیده بودند بیرون بیایم و با تمرکز کامل جوری  با انگشتان پایم از میان دایی و پدربزرگم رد میشدم گویی که چندین سال است رقص باله تمرین میکنم و بعد خود را به سمت حال می‌رساندم.سعی میکردم که آنجا وسایلی را پیدا کنم تا شاید با آن ها سرگردان شوم ولی نه.بعد از این سعی میکردم که از طریق پنجره به حیاط بروم ولی نه این هم جواب نمی‌داد(از طریق در هم نمی‌توانستم بروم چون که قدم به دستگیره آن نمی‌رسید).وقتی که ناامید میشدم سعی میکردم که به حرکت سایه ی درخت  که به طور عجیبی روی قالی می‌افتاد توجه کنم.بعد از چند ثانیه گویی که ان درخت من را دعوت به رقص کرده باشد با او همراه میشدم و مانند او پیچ و تاب می‌خوردم.بعد از این که خسته میشدم بر روی مرکز قالی دراز می‌کشیدم.قصد خواب نداشتم اما صدای ویز ویز یخچال چشمانم را سنگین میکرد و من بعد از چالش های فراوان به خواب میرفتم .این وسایل من را یاد عصر همان روز میاندازد که با احساس کردن کرد و خاک درون بینی ام بیدار میدم و بعد از گذراندن دوران گنگی بعد از خواب متوجه می‌شدم که زمان زیادی است که به خواب رفتم.سریع به سمت پنجره ی اتاق که از حالت عادی کمی بالاتر بود میرفتم و این را هم متوجه می‌شدم که تقریبا عصر است، اما نه من در اتاق پذیرایی(حال)نبودم بلکه در اتاق دایی ام بودم. وقتی که متوجه می‌شدم که نمیتوانم از این اتاق بیرون بروم سریع اشک هایم مانند رودی پر خروش جاری میشدند و بعد از ثانیه ای بعد مادر به سراغم می‌آمد.از طرز لباس هایش متوجه می‌شدم که مهمان ها برای عید دیدنی به خانه ی ما امدن و سریع خود را به مادرم می‌چسباندم تا با او به سمت پذیرایی بروم.وقتی که با آن ها روبه رو میشدم بعد از سلام و احوال پرسی که از خجالت میمردم تا این کار را انجام دهم بر روی مبل می‌نشستم و خودم را پشت مادرم پنهان میکردم.و سرانجام با دیدن این وسایل یاد مادربزرگی می افتم که  دیگر ندارمش تا برایم دو برابر مهمان ها ناپلئونی بگذارد....</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 13:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ شدن سخته !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-quadb9dli76i</link>
                <description>همیشه این رو میدونستم. این که بزرگ شدن سخته اما خوب الان به جز دونستم دارم درکش میکنم .نمیدونم اما اتفاق های که در این چند روز برام افتاده خیلی عجیب بوده.در حدی که به عقایدم و خط قرمز هایم شک کرده ام البته اینم باید بگم که من اصلا آدم مذهبی نیستم.نمیدانم باید چگونه بگویم .اما من هم مانند هر فرد عادی دیگری یک خط قرمز هایی برای زندگی ام تعیین کرده ام .خط قرمز هایی که ممکن است با بزرگ شدن و خوب بیشتر شدن تجربیاتم تغییر کند .اما با بزرگ شدن و وارد جامعه شدن با یکسری از افراد مواجه شدم که از این خط قرمز هایم فراترم می‌بردند .این افراد باعث شدن که دفتر جدیدی در زندگی ام باز شود که آیا این خط قرمز ها زیاد سخت گیرانه هستند،ایا این خط قرمز ها از روی لوس بودن من میایند،ایا این خط قرمز ها من را از جامعه دور میکنند،و آیا اصلا این افراد ،افراد خوبی هستند.؟نمیدانم ،واقعا نمیدانم و این نمیدانم از ته قلبم است .به هر حال ،خواستم که اگر این پیام را میخوانید و این دوران را پست سر گذاشته آید راهنمایی ام کنید .یک راهنمایی که بتواند کلید حل این مشکل را در مقابلم قرار دهد! </description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 15:38:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نظرم حرف مامانم درست بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-tiugi83xu1s7</link>
                <description>این چند روزه کامل تو گوشی بودم و تموم اهدافم و لباس جدیدی که باید بدوزم و امتحان ریاضی که صدرصد پنجاه درصد مستمر تشکیل میده رو فراموش کرده بودم و رندوم توی گوشی بودم.خوشبختانه من اینستاگرام رو حذف کردم و فقط توی یوتویوب بود و شاید فکر کنید که طوری نیست ولی این که توی روز شش ساعت تمام توی گوشی یا همون یوتوب باشی و هیچی به هیچی واقعا حس بدی میده.کلا این چند روزه مود خوبی نداشتم و از اون بد تر این که چند تا از کارام عقب افتاده بود و همچنین دوباره جوشاش صورتم بیشتر شده بود ناامیدم کرده بود.خوب من همه ی اینارو گفتم که مثل همیشه یه نتیجه گیری داشته باشم اونم این که واقعا هیچ چیزی ارزش اینو نداره که شما از لحظات خوب زندگیتون از هوای خوب اول صبح و ....بزنید و توی فضای مجازی ول بگردید .من نمی گم طوری نه اصلا ولی باید مواظب باشید که براتون تبدیل به یک اعتیاد نشه و اونو کنترل کنید و تا حد امکان به نظر من از بعضی پلتفرم ها استفاده نکنید .</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 13:07:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-cdiz3j5dhtys</link>
                <description>هدف زندگی من چیست آیا بگویم آرامش و یا بگویم پول اصلا آن بچه ای که چهارده سال پیش زاییده شد چه می‌دانست پول و یا آرامش چیست .همه انسان ها در چرخ زندگی شأن گاهی له میشوندگاهی سرعت می‌گیرند و گاهی هم برای همیش می ایستند. به گونه ای که از همان بچگی در حال سرعت گرفتند و هیچ وقت به آن سرعت دلخواه نرسیده اند جوری که له شدن را بخشی  از زندگیشان دانستند ولی تا به حال دلیل آن را از خودشان نپرسیدن .ااگر ما در  یک عمل انجام شده قرار گرفتیم آیا  کسی قبل از این که مارا وارد این بازی بی برگشت کند در باره ی آن با ما حرف زده بود؟.گر چه فکر کنم اگر حرف زده بود چیز های خوبی نگفته است .من اصلا منفی فکر نمیکنم زیرا اگر زاویه ی دیده تان را تغییر دهید درباره ی هدف زندگی بعضی افراد واقعا چیز های خوبی نمیشه گفت و یا شاید هم اکثر افراد .منظورم از چیز بد همین است که همه برای پول تلاش میکنند پول پول پول برای پول خسته میشوند و درد میکشند ولی هیچ وقت راضی نمی‌شوند که از کوهی بالا بروند و منظره ی زیبایی آن را ببینند و برای آن درد بکشند برای پول حرف می‌خورند ولی هیچ وقت راضی نیستند از حق مظلومی دفاع کنند و درباره ی آن حرف بخورند آیا این هدف پوچ نشان دهنده ی پوچی زندگی نیست ؟.بی شک بله .اگر بخواهم از منطق برایتان بگویم اگر بخواهم به هزاران سال پیش برگردم و خودم را جای ابو علی سینا ،سقراط و یا بقیه منطق دانان بگذارم باز هم همین را میگویم ایا چیزی که شروع میشود و بعد با مرگ پایان میابد ولی هیچ نتیجه ای ندارد و هیچ چیزی برای آن به دست نمی‌آورند صفر و پوچ نیست .البته باز هم در این باره باید جهت نگرش را تغییر داد زیرا که همین پوچ بودن زندگی نشان دهنده ی همه چیز است .نشان دهنده ی این که من نمیخواهم برای این زندگی پوچم با توجه به حرف مردم غصه بخورم میخواهم اگر پوچ است برای خودم پوچ باقی بماند .نمیخواهم در این زندگی پوچم کاری نکرده بگذارم چون اگر پوچ است یعنی شکست هایم  هم چیزی از من کم نمی‌کنند .چون نمیخواهم در این زندگی پوچم در تمام مدت در حالت  غم باشم چون اگر پوچ است با اشک هایش چیزی تغییر نمیکند چیزی که میلیون ها سال است همینگونه بنیان نهاده شده.پس در آخر هدف زندگی چیست .بگذارید واضح تر بپرسم در نهایت ما چیستیم در نهایت ما با این بدن وارد زندگی میشویم با حس های پنج گانه مان زندگی میکنیم و هدف ما چیزی جز آن ها نیست چیزی جز شناخت آن ها استفاده از آن ها چیزی جز فکر کردن در رابطه با آن چیزی جز مغز نیست که همین الان داریم با آن در رابطه با معنی هدف زندگی فکر میکنیم چیزی جز بینی نیست که با آن بو ها را حس می‌کنیم تا این هدف همراه با بو باشد چیزی جز پوست نیست تا با آن اجسام و زندگی را لمس کنیم تا این هدف همراه با جنس باشد .البته خودم را گول نمی‌زنم اما هدف زندگی میلیون ها آدم هیچ وقت هدف زندگی آن فیلسوف فقیر در گوشه شهر های یونان نیست و هیچ وقت هم نبوده .آن فیلسوف از خودش از مغزش از هوشیاری اش استفاده میکرد و شاید تمام زندگی اش با آن خلاصه میشد  همانی که با استفاده از آن انسان  فهمید که خدایی وجود دارد و حتی قبل از آن با استفاده از آن خودش را از غار بیرون آورد </description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 12:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روتین زندگی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-chgckruildld</link>
                <description>احساس میکنم در این یک ماهه توانسته ام کاملا خودم باشم و کارهایی را که دوست دارم در بیست و چهار ساعت روز انجام بدم را انجام داده باشم .توانسته ام هروز برنامه ریزی کنم مدیتیشن کنم.و به اهداف یعنی طراحی لباسم بافتن شال جدید و نوشتم رمان و خواندن کتاب های کتاب خانه رسیده ام.این خیلی حس خوبی است اما من این جا نیستم که از خودم تعریف کنم.صبح وقتی که بلند شدم تا روز جدیدم را آغاز کنم واقعا احساس خستگی کردم.احساس کردم که با یک گوشکوب به سرم می‌کوبند و چشمانم دیگر توان این که روتین هروز را انجام بدهد نداشت .منظورم از روتین هروز کارهایی که نام بردم نبود یعنی این که آن کار ها مرا خسته باشند ..نه بلکه آن ها به گونه ای تفریحات من به حساب می‌آیند اما پشت سر هم انجام دادنشان واقعا من را خسته کرده بود.گفتم شاید بد نیست در این روز تعطیل کمی استراحت کنم البته همانطور که گفتم آن ها تفریحات من هستند یعنی آن کار هارا هم انجام میدهم اما هیچ اجباری برای انجام دادنشان ندارم.نمیدانم شاید این جا این احساسم را جاودانه کردم که فقط مانند یک فکر در ذهنم نماند و مثل یک قانون حکاکی شود قانونی که من هم انسانم و خوب مواقعی هم هست که خسته میشوم و باید...باید به خودم استراحت بدهم .نمیدانم توانسته </description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 11:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیتوانم بنویسم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-dhcpvnxnox9o</link>
                <description>نمیدونم چرا ولی نوشتن رو به خودم واجب کردم.احساس میکنم که میتونم مثل بزرگتر ها از فقدان عشق بنویسم از سختی های زندگی بنویسم از نفرتی که به یک فرد دارم بنویسم اصلا داستان های شبیه به عباس معروفی بنویسم اما ظاهرن که که نمیتوانم.انگار که مغز من  چون که در کالبد یک دختر چهارده ساله قرار دارد نمی‌تواند این هارا درک کند،شاید چون هیچ کدام از این هارا با چشم و گوش درک نکرده نمی‌تواند بنویسد شاید هم میتواند و چیزی جلویش را گرفته.این که چیزی جلویم را گرفته واقعی است.شاید چیزی که برایتان میگویم شبیه به یک خیال باشد اما خوب،احساس میکنم که مغز من در یک زندان قرار دارد زندانی که در اصل فکر ها و ایده های من را زندانی کرده و نمی‌گذارد بیشتر به یک چیزی پی ببریم و یا مثل همین درباره ی چیز های گنده بنویسم.شاید همه همین زندان را در سر دارند و یا مثلاً عباس معروفی هم همین زندان را در سر داشته و آن را شکسته.نمیدانم من هیچ چیزی نمیدانم .... اما این را میدانم که به نوشتن وابسته هستم و حتی اگر درباره ی چیز های بزرگونه هم ننویسم چیزی از ارزشم کم نمی‌کندشما چه فکری میکنید؟</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 18:36:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید من جنگجو هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D8%AC%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-s9ghui2wruct</link>
                <description>بعضی مواقع دلم میخواهد که یک میکروفون به من بدهند.میکرفونی که صدای من را برای تمام جهان قابل شنیدن میکند و من هم در آن تا جایی که جان دارم جیغ و فریاد بزنمجیغ بزنم بر سر تمام کسانی که حق مرا پایمال کردنجیغ بزنم بر سر کسانی که شعور من را زیر پاهاشون گذاشتن این کاش دنیا از این جور آدم ها خالی بود شاید  اگر اینگونه بود  من و همسالان من روان های سالم تری داشتیم اما متاسفانه من اگر با هر کدام از آن ها کنار بیایم باز هم فردایی هست که به مدرسه بروم و با خواندن کتابهایی که بعضی مواقع دروغ هم میگویند خودم به شعور خودم  توهین کنمو یا در خانه بر سر حقی که به عنوان انسان بودنم دارم  با خودم بجنگماصلا شاید من یک جنگجو هستم . جنگجویی که میدان جنگ برایش هیچ گاه آرام نمیگیرد...جف</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2025 19:13:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحضه های شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D9%84%D8%AD%D8%B6%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-id2iz8736tvc</link>
                <description>بعضی مواقع میخواهم که هیچ کاری نکنم تا برای چند لحظه هم که شده به آرامش دست پیدا کنم.شاید تعریف هر کس از آرامش متفاوت باشه اما آرامش من...من واقعا نمیدانم. اصلا نمیدانم اگر قرار باشد در تمام بیست و چهار ساعت روز و هفته ها و ماه ها و سال ها آرامش داشته باشم زندگی چگونه است اما به نظر شیرین است .باید تجربه اش کنم ولی خوب این سوال را یک بار دیگر هم از خودم پرسیده بودم. نه؟. شاید آرامش نسبت مستقیمی با شادی داشته باشد .البته هر روز که بزرگتر میشوم میفهمم که شادی با هر چیزی نسبتی دارد ..وای نه اصلا شاید آرامش همان شادی است مثلاً ما در همان لحظه ای که فارغ از جهان هستی قهقهه سر میدهیم به هیچ چیز اظطراب آمیز فکر نمی‌کنیم .پس تا حالا باید راه شادی ام را پیدا کنم تا با همان شاد شدن به آرامش برسم .اما متاسفانه من احساس میکنم خود درگیری دارم.یعنی حتی اگر کار هایی هم که مرا شاد میکنند انجام دهم باز هم صدایی در درونم میگویید که میتوانم مثلاً تکلیف هایم را انجام دهم تا ..واقعا نمیدانم ..شاید تا عقب نیافتم یعنی این میتواند در آن مواقع آرامش من را به هم بزند و یا حتی بعد از آن به من حس عذاب وجدان بدهد.یعنی هم شادی و هم آرامش من زود گذر هستند.جالب است .آن موقع که احساس میکردم که هدفی ندارم و خودم را نمی‌شناسم فکر میکردم که با پیدایش آن ها میتوانم راهم را در پیش بگیرم و خوب حتما راه هایی هم که مرا شاد میکند پیدا میکنم(و پیدا کردم)و شاد میشوم اما هیچ گاه به این فکر نکرده بودم که همان اهداف می‌توانند آرامش من را به آرامش زود گذر تبدیل کنند.نمیدانم.آن قدر در نوشته ام از این کلمه استفاده کرده ام که حد ندارد اما خوب ندانستن چیز بدی نیست .باید بگویم که اهداف اصلا چیز بدی نیستند و آرامش هم اصلا حسی همراه با عذاب وجدان نیست حداقل دوست دارم این را به خودم القا کنماگر بخواهم به شاید ها پناه ببرم,شاید این موضوعات این حس ها و همراهی آن ها بخشی از زندگی باشد این که آرامش و یا شادی را پیدا کنی ولی آن قدر سرگرم بهتر کردن همان زندگی باشی که یادت برود !؟اگر بخواهم به شاید ها پناه ببرم,شاید این موضوعاتاین حس ها و همراهی آن ها بخشی از زندگی باشد این که آرامش و یا شادی را پیدا کنی ولی آن قدر سرگرم بهتر کردن همان زندگی باشی که یادت برود !؟که آرامش و یا شادی را پیدا کنی ولی آن قدر سرگرم بهتر کردن همان زندگی باشی که یادت برود !؟اگر اا</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 19:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروعی برای تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87297527/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-oveezju9dbhx</link>
                <description>نمیدانم باید از کجا شروع کنم این را بگویم که از بچگی حتی متوجه بودم که یک نقابی برای خودم گذاشته ام نقابی که مرا آنطور که دیگران و اطرافیانم خوششان می آمد نشان میداد نه همانطور که هستم .سعی میکردم که فقط و فقط توجه بخرم با این که سن کمی داشتم اما خوشبختانه زود متوجه این شدم که دارم خراب میکنم .بنابراین شروع کردم به تغییر. آن موقع بود که هیچ چیز خودم را نمی‌دانستم یعنی آن نقاب فقط تظاهر به داشتن شخصیت داشتن میکرد یه شخصیت که از تمام علایقش آگاه است و یا خودش را می‌شناسد میداند که در چه چیزی استعداد دارد اما با برداشتن آن نقاب و بغل کردم خودم فهمیدم که حال هیچ چیز ندارم و باید دوباره شروع به ساختن خودم کنم ‌.البته ساختن واژه مناسبی نبود زیرا که من بیش از یک دهه بود که در این دنیا زندگی کرده بودم و اگر چیزی میخواست ساخته شود ساخته شده بود فقط نیاز به پیدا کردن داشت.شروع کردم .شروع کردم به این که بفهمم من چه اهدافی دارم اصلا به چه علاقه دارم چون که هیچ چیزی نمی‌دانستم و حال اینجا هستم که بفهمم آیا افراد دیگری هم مثل من در دنیا وجود دارند که خود را گم کرده باشند یا با یک نقاب شخصیت اصلی خود را پوشانده باشند؟</description>
                <category>Yotab</category>
                <author>Yotab</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 12:37:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>