<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناشناش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_87361174</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 11:15:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3987302/avatar/M7XccD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناشناش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_87361174</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همچو علف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87361174/%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88-%D8%B9%D9%84%D9%81-ti978vv6znkt</link>
                <description>خب زندگی اینگونه است، گاه میان چند راهی، گاه دوراهی، گاهی هم که هیچ راهی نیست و بسیار زمان‌ها که بلاتکلیفی، نمی‌دانی چه غلطی کنی و در کدام مسیر قدم برداری.در آن موقعیت‌ها هم که راهی را انتخاب می‌کنی به خودت می‌گویی:«آیا اگر آن راه دیگر را انتخاب می‌کردم بهتر نبود؟»و خودت هم نمی‌دانی که آیا همین مسیری که درش هستی درست بوده یا راه‌های دیگر.خب چه می‌شود کرد زندگی همین‌ست، اگر هم خودت برای خودت تصمیمی نگیری خودِ زندگی برایت تصمیمی خواهد گرفت و آه چه مسیرهای سخت و زشتی که حتی مقصدش هم زشت است.میان علف‌ها قدم برمی‌دارم، آخرین باری که پایم به جز آسفالت روی چیز دیگری بوده را  به یاد ندارم، آخر من وقتی برای خود ندارم تا بروم روی علفی راه بروم، روز تا شب سر کار، جمعه هم کارِ خانه، مرخصی‌هامان هم در پِی دکتر و سختی و ملامت، شاید در این میان آن قدر خسته شوم که روزی مرخصی بگیرم و فوقش بگیرم بخوابم و کمی از این فشار زندگی‌ام را کم کنم.هرچه که بود حال پاهایم بر روی علف‌ها هست، آه که این علف که همیشه به هیچ چیز هم حسابش نمی‌کنیم چقدر خوب است، برای خودش در می‌آید و برای خودش هم می‌میرد، نه نیاز به کود و سم و ترحم کسی دارد و نه به کسی میوه و محصولی می‌دهد، علف‌ها گم‌اند، علف‌ها موجودات رهایی‌اند که عموما کسی کارشان ندارد، آیا شده بگوییم:«عجب علفی بیا یک عکس بگیریم»؟ اما باید گفت این علف‌ها چقدر زیبایند، این علف‌های به اصطلاح هرز چه قشنگ‌اند، همین سبز رنگ بودنشان، همین کوتاهی قدشان و همین نامرئی بودنشان، آیا می‌شود علف را با سرو و یا رز مقایسه کرد؟ چرا نشود، علف هم زیباست، علف هم کمی از این گل‌های گران داخل گل‌فروشی ها ندارد، شاید روزی در گلفروشی رفتم گفتم، آقا/خانم یک دسته علف دور یک کاغد خوشگل بپیچ و بهم بده، شاید اصلا کمی علف آوردم و در اتاقم رویاندم اما نه علف‌ها آزادند، علف‌ها بلدند برای خودشان زندگی کنند، علف‌ها مانند آن حیواناتی می‌مانند که هرگز به خودشان اجازه ندادند که اهلی شوند.برگردم به همانجایی که شروع کردم به مسیرهای مختلف و پیچ و خم زندگی، باید علف‌وار زندگی کنم، علف‌ها جاهای مختلفی رشد می‌کنند، در شمال که انگار همه جا می‌رویند و در جاهای دیگر هم هستند، علف‌ها زندگی را آسان‌تر می‌گیردند، سازگارتراند، بلدند که خودشان را با شرایط وقف بدهند بجای اینکه اصرار داشته باشند شرایط طوری باشد تا بتوانند رشد کنند، باید این زندگی را بپذیرم، باز باید بگویم که چه می‌شود کرد؟، آیا می‌توانم خیلی از چیزهای زندگی‌ام را تغییر بدهم؟ آیا می‌توانم دردهایی که با من متولد شده‌اند را پس بزنم؟ آیا غمِ عزیزی که در من هست را می‌توانم خاموش کنم؟ من خیلی از چیزها را نمی‌توانم تغییر دهم باید بپذیرم و رشد کنم و بعد بمیرم، رشد نکرده مردن دیگر خیلی تلخ است.</description>
                <category>ناشناش</category>
                <author>ناشناش</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 22:16:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا منهای بیست یا منهای کل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87361174/%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84-eyw7vekvxjcr</link>
                <description>همه‌مان خواهیم مرد، این یک امر طبیعی و حتی لازم است، من هم خواهم مرد، اصلا چه کسی هست که نمیرد؟ اما دوست دارم مرگم لحظه‌ای و آنی باشد، دوست ندارم که چند سال از زندگی‌ام را در بستر بگذرانم، آخر بحثِ خستگی از زندگی و این حرف‌ها نیست، دوست ندارم محتاج کسی باشم، حاضرم هرچقدر که می‌خواهم عمر کنم را منهای بیست کنم اما لحظه‌ای و آنی بمیرم.روزی در بیمارستانی یک پیرزن وجود داشت، نمی‌دانم حال مرده هست یا نه، فقط می‌توانم به شما بگویم که آن پیرزن واقعی بود و نه یک فکر خیالی.پیرزن هیچکسی را نداشت، وقتی جوان بود یک دختر به فرزند خواندگی گرفته بود و بعدها هم خود آن فرزند هم فوت کرده بود، حال در بیمارستان او تنها بود فقط شب‌ها شاید یکی دو ساعت یک آقایی می‌آمد که پسر همان فرزند خوانده بود، درواقع به نوعی میشد نوۀ همین پیرزن، صبح تا غروب سرکار بود و بعدش با خودش پوشک بزرگسال، خوردنی و یا احیانا قرصی که پیرزن می‌خواست را برایش می‌آود در غیر آن یک ساعت که آن آقا می‌آمد بقیه‌اش را پیرزن تنها روی تختش بود و حتی پایین هم نمی‌توانست بیاید.آدم خب به این جور چیزها فکر می‌کند و من هم کلی فکر کردم، اگر شانس بیاورم و قطع نخاء نشوم و دست‌هایم کار کنند و به آن روز برسم حتما خودم را منهای کل می‌کنم مگر اینکه خدا(وجود دارد یا نه؟) مرا منهای بیست کند، بیست سال از عمرم در ازای مرگ خوب.البته ممنون از فیلم محبوب میلیون دلاری که یادم داد در آن زمان که دست‌هایم کار نمی‌کنند چکار کنم، البته اگر کسی را داشته باشم که کار را برایم من تمام کند و اگر کسی را نداشته باشم که کار را تمام کند و کم کم از وجودم کم شود و باید این جبر را پذیرفت، خب چه می‌شود کرد؟ باید پذیرفت.</description>
                <category>ناشناش</category>
                <author>ناشناش</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 11:46:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>