<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسمن عسکری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_87392062</link>
        <description>بیشتر دوست دارم بشنوم اما
وقتی فریادم به جایی نمیرسه، حرفامو اینجا میزنم.‌
یک نودانشجوی روانشناسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:04:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4272408/avatar/Gq5enM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسمن عسکری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_87392062</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از اون خاطرات عمیق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87392062/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-f8v2yciwfady</link>
                <description>مامانم دختر یه خانواده پرجمعیت گرگانی بود که عروس یه خانواده ی کم جمعیت مشهدی شده بود.همیشه به این فکر میکنم که چرا مامان و بابام با هم دیاری خودشون ازدواج نکردن؟ که ما برای دید و بازدید مجبور نشیم ۶۰۰کیلومتر راه رو بریم و بیایم..که بدونیم بالاخره کجا باید ریشه بدوونیم.. که هردفعه موقع برگشتن از پیش دوستامون، عزا نگیریم که دیدارمون میره واسه سال بعد..تا اواخر کلاس سوم دبستانم ماشین نداشتیم. موقع رفتن به ترمینال تاکسی می‌گرفتیم. نشستن تو اتوبوس برام عذاب بود. از شدت تهوع و سردرد، مرگ رو به چشمم میدیدم. ولی از شوق اینکه تا چندساعت دیگه به خانه ی مادری میرسیدیم، میتونستم همه اون سختیا رو تحمل کنم.میتونستم تصور کنم این شب سرد و تاریک تموم میشه و به محض اینکه آفتاب بتابه، اتوبوس توی گرگان می ایسته. اونوقت میتونم دایی رو بعد از مدت ها توی ترمینال ببینم که ما رو سوار ماشینش میکنه و باهم میریم خونه ی مامانبزرگ. اونا هم سفره ی صبحونه شون پهنه و بوی چای شیرین توی خونه پیچیده. با لبخند گرم و روبوسی ازمون استقبال میکنن. بابابزرگ برامون آواز می‌خونه. بعد از صبحونه هم میریم خونه دایی تا با پسرش که کوچیکتر از من و خواهرمه، بازی کنیم. اونوقته که روزای خوشی شروع میشن. وقت‌گذروندن با دختر خاله ها، دختر داییا، دوستا...ولی امان از زمانِ برگشتن!دوباره سردیِ اون شب تاریک، تموم وجودمو می‌گرفت. ترکیبی از اندوه عمیق و اضطراب و دل کندن. خونه مامان‌بزرگ شلوغ می‌شد. همه کسایی که میخواستن باهامون خداحافظی کنن میومدن. تا وقتی دور هم بودیم و شام می‌خوردیم اوضاع خوب بود؛ اما با خداحافظی اولین نفر، بند دلم پاره می‌شد که الان بقیه هم پشت سرش می‌رن. به سرعت شروع میکردیم به یادگاری دادن برای همدیگه. یه حبه قند، یه دکمه لباس، یدونه سویا، یه تیکه کاغذ که توش نقاشی می‌کشیدیم یا چندکلمه می‌نوشتیم،..دایی آخرین نفر بود. چمدون بزرگ آبی مون رو توی صندوق ماشینش می‌ذاشتیم و می چپیدیم تو ماشین.حسم مثل بچه ای بود که می‌دونه می‌خوان ببرن آمپولش بزنن و دارن گولش می‌زنن که می‌خواد بره خونه دایی. همه این قصه های تکراری رو از بر بودم؛ ولی دلم می‌خواست حتی با تصور اینکه نمی‌خوایم برگردیم، یه کورسوی امید توو دلم روشن کنم.خونه دایی نزدیک بود. ولی می‌دیدم مسیر طولانی شده. مکالمه بیشتر شده. می‌دونستم مقصد ترمیناله و نمی‌تونستم ثابت کنم. گریه و زاری بی‌فایده بود. مامان و بابا کارای مهمی داشتن که باید می‌رفتن تا بهشون رسیدگی می‌شد. شغل‌شون، مدرسه ی بچه ها، خونه زندگی،..اما یه روز نمیدونم چرا، دایی بزرگه م تصمیم گرفت ما رو برسونه. بابای بهترین دوستم، هانیه. حتی اونم گول خورده بود‌.چون وقتی مامان بعد مهمونی داشت آخرین وسایل رو توی چمدون می چید، مامانش میگفت: هانیه یه اتوبوس توی خیابون دیده و فکر کرده شما رفتین.اون موقع اینجوری نبود که دست هر بچه ای یه گوشی باشه. وگرنه حتما بهش زنگ می‌زدم که: ما هنوز نرفتیم هانیه! بیا بیشتر همدیگه رو ببینیم!چمدون رفت توو صندوق. توی اون تاریکی، نگاهم به کوچه بن بستی بود که تموم تعطیلات توش بازی می‌کردیم. مامانبزرگ و بابابزرگ هم لب پنجره ی بالا تماشامون می‌کردن. تنم یخ کرد.با فکر اینکه چجوری باید اتوبوس رو تحمل کنم سوار ماشین دایی شدیم.توی فضای پر از اتوبوس و دود و صداهایی که داد میزدن:&quot;گرگان گرگان مشهد..&quot;، تمام حواسم به دایی بود که به ماشینش تکیه زده بود و تمام حواسش به ما بود.از پنجره با چشمای غمگین براش دست تکون دادم. لبخند زد. دستشو بالا گرفت و سمت پنجره اومد. دستشو روی شیشه گذاشت. منم دستمو گذاشتم. اتوبوس حرکت کرد. دایی دستشو برداشت و اثرش با تموم جزئیات روی شیشه موند. این تنهای یادگاری بود که می‌تونستم ازش داشته باشم.اگرچه آخر شب نم‌نم بارون رد دستشو از روی شیشه شست، اما نتونست خاطره ی اون شب رو از ذهن من پاک کنه..ذاب بود</description>
                <category>یاسمن عسکری</category>
                <author>یاسمن عسکری</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 16:48:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش در دوران دبیرستان می‌دانستم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87392062/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-mzmv9nys0i01</link>
                <description>قبول شدم! اون رشته ای که میخواستم، ولی یه دانشگاه غیرانتفاعی. همون لحظه که اسم دانشگاه رو زیر اسم خودم دیدم، به خودم گفتم رابرت! تو باید بری سرکار.چون دقیقا همین امسال این دانشگاه تصمیم گرفته بود شهریه ثابتش رو که باید هر ترم بصورت کامل پرداخت کنیم، به طرز بی سابقه ای بالا بکشه. خواهرم هم ترم آخر همین دانشگاه و یه رشته دیگه می‌خونه، و وای به حال جیب خانواده!خلاصه خیلی به کار فکر کردم. از راه انداختن خانه‌بازی گرفته تا پاک کردن گل زعفرون. ولی دیدم نسبت به سرمایه اولیه و زحمتی که باید بکشم، حقوقش کفاف نمیده.امشب یه اپ کاریابی نصب کردم. به قسمت ارسال رزومه که رسید، قفل کردم. واقعا من تو چه کاری تخصص دارم؟ کدوم مهارتم رو می‌تونم ارتقا بدم؟ استعدادم در چیه؟ تمام این ۱۸ سال داشتم چیکار میکردم؟هیچی.فقط درس خوندم. خانواده م منو از حواشی دور کردن تا بتونم یه کنج واسه خودم درس بخونم و به اون آینده و رشته ی دلخواهم برسم. رسیدم. اما الان میبینم شاید اون حواشی باعث رشدم می‌شدن. اشکال از خانواده‌م نیست، اشکال از سیستم آموزشی مونه. ۱۲ سال جون می‌کنیم واسه یه آزمون ۲ساعته که آینده مونو بگیره کف دستش.اونوقت مدیر و معلم دیگه نمیتونن روی EQ و هوش عاطفی-هیجانی دانش آموزشون سرمایه گذاری کنن. همه ی هم و غم شون میشه درس دادن و درس پس‌گرفتن.که وقتی دانش آموزشون بالاخره به یه جایی رسید، بهش افتخار کردن، اونو الگوی بقیه بچه هاشون قرار دادن، خواست وارد جامعه بشه، ببینه هیچ مهارتی نداره. استعداداشم هنوز نشناخته. تازه باید توی ۱۸سالگی بره آزمون و خطا کنه ببینه چی کارا بلده بکنه، توی چه کارایی استعداد داره،.. که وقتی بیست و چندسالش شد تازه بتونه شغل و آینده شو پیدا کنه و گرم‌وسرد روزگار رو بچشه. (این وسط باز درسم داره میخونه!) تو سی و چندسالگی هم اگه خدا خواست و قسمت بود ازدواج کنه.این نویسندگی هم لطف خدا بود که شامل حالم شد و توی مصاحبه ها دستمو می‌گیره که رزومه م برق نزنه. اونم از کلاس اول یا دوم دبستان شکوفا شد.فلش بک:تقریبا ۱۰ سال پیش خواهرم که هفت سال ازم بزرگتره، توی این دفترایی که عکس مرغابی دارن یه رمان دلی می‌نویسه. منم از سر کنجکاوی میخونم. ولی چون نصفه بود، بقیه شو به کارگردانی خودم می‌نویسم.(چیز جدیدی هم نبود. تکرار مکررات بود.) ولی از طرف خانواده کلی تشویق می‌شم. انقدر چرت و پرت می‌نویسم تا دستم روون می‌شه و احساسم آزاد. کلاس دوم دبستان جشنواره نویسندگان فردا شرکت کردم و گویا جایزه هم گرفتم. (مامانم تعریف میکنه ولی من خیلی یادم نیست.)اما نمی‌تونم بگم حتی توی اینم عالی هستم. اینکه زنگ انشا کلاسو با نوشته هات به دست بگیری و سه سال راهنمایی توو جشنواره احساس‌واژه‌ها رتبه بیاری یا بچه های بقیه کلاسا تو رو با عنوان: &quot;اون دختره که انشاهای خوبی می‌نویسه&quot; بشناسن، دلیل نمیشه که توی اون رشته عالی و چهارستاره باشی. چون تاحالا دوره نویسندگی نگذروندی و احتمالا خیلی چیزا در این زمینه هست که نمیدونی. پس نهایتا سه‌ستاره به خودت بده.خب پس اینم از استعداد. بریم سراغ بقیه ی مهارتی اجتماعی:توانایی برقراری ارتباط با اطرافیان؟ .....توانایی مذاکره؟ ....فن بیان؟ ....پذیرش بازخورد؟ ....توانایی حل مسئله؟ ....کار تیمی؟ ....تبادل نظرات؟ ....پس چی؟ ..هیچوقت کسی نگفته بود اینا مهمن. همیشه اولویت درس بود. باز مدرسه ی ما خدا خیرش بده یه کلاسای فوق برنامه در این زمینه ها میذاشت، منِ خیرندیده تو اون کلاسا هم کتاب درسی میخوندم! چون کنکووووور داشتم. چون امتحان نهایییی داشتم.تو کی بودی کنکور؟ چی بودی؟ به کجا وصلی؟آره. رتبه‌م خوب شد. رشته‌م خوب‌تر. ولی هیچ مهارتی دیگه ای جز درس خوندن ندارم. </description>
                <category>یاسمن عسکری</category>
                <author>یاسمن عسکری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 23:59:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>