<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Taha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_87899736</link>
        <description>هیچ خبری نیست ،  وقتی عجله میکنی ، زودتر به جایی میرسی که هیچ خبری نیست .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:33:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2729338/avatar/TFSH22.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Taha</title>
            <link>https://virgool.io/@m_87899736</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرثیه ای برای یک خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87899736/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-r7lodacdfbfj</link>
                <description>خاطرات همه ما نیاز دارند در جایی ، در ناکجا آبادی در گورستانی که فقط گذر خاطره ها به آنجا می‌افتد آرامش ابدی را تجربه کنند ، این گورستان هر روز صحنه ای سراب وار از خودش را به رُخ ما میکشد و در آخرین سی ثانیه زندگی تمام و کمال این گورستان را سیر میکنیم.در برهوت بی امان شب ، وقتی سیاهی بی امان همه چیز را سیتره میدهد ، خانه ای از کاه و گِل ، بیتوته ای برای پیرزنی سالخورده شده بود تا به تماشای گورکن خاطرات خود نشسته باشد ، گورکنی که از اولین لحظه تولد تا آخرین نفس قبل از مرگ همراه با او تیشه اش را زمین می کوفت و پا به پای ثانیه شمار عمیق تر و عمیق تر میرفت و اکنون نیز آخرین قبر را عاشقانه با لبخندی بر لب آماده میکرد .پیرزن همیشه اوقات در خیالات خود تنهای تنها قبرستان را از نظر می‌گذرانید و چشم می‌دوخت به تاریخ و اسم تک تک خاطرات ، اولین روز مدرسه ، روز عروسی ، اولین لمس تن عاشقانه ..... گویی این خاطرات تکه هایی از او باشند ، همگی آنها را بارها و بارها محکم در سینه اش میفشرد ،همراه با آنها میخندید کنارشان اشک می‌ریخت و دوباره کفن پوش شده در جای ابدیشان قرار میداد .ولی آن تک خاطره با همه آنها فرق میکرد ، بیشتر از هر خاطره دیگری از کفن درش آورده بود ، لمسش کرده بود ، عاشقانه تن اورا بوییده بود و در گلباران بوسه دوباره کفن پوش شده در میان رز های پرپر شده نشانده بودش . مگر نفرینی باشد ، مگر دعایی باشد ، مگر سیاهی باشد که باعث شود تنها بچهٔ هیچ ساله ات را تنهای تنها رها کنی و هر روز در سایه ای از سراب به تماشای گورکن و صدای گوش خراش تیشه اش بنشینی تا مگر خبری از او بیاید.بادی وزید ، برگی از شاخه فروریخت و صدای تیشه برای همیشه قطع شد . </description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 20:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلفن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87899736/%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-hmzb1onyrgsr</link>
                <description>طبق روال هر روز از پارک که برگشت نگاهی به تقویم انداخت  ، دور ۲۸  خط کشیده شده بود ، فهمید که باید زنگ بزند ، اسمی زیرش نبود ، هر چهارتا پسرش را از نظر گذرانید ، چیزی به فکرش نرسید ، همه نوه هایش را تصور کرد ، یادش نیامد تولد کدامشان رسیده ، مرداد هم نبود که با گل و گلاب راهی بهشت زهرا شود ، میخواست غافلگیرش کند اما هر چه فکر کرد چیزی به فکرش نرسید . خودکارش را برداشت و روی کاغذ نوشت : ای که تولدت بود ، به فکرت بودم ، تولدت مبارک ۱۴۰۱/۳/۲۸ ، و چسباند روی در اتاق .رو به کتابخانه رفت ، میخواست از گذشته بپرسد ، شاید او جوابی برایش پیدا می‌کرد . سررسید سال ۸۰ را باز کرد ، روز ۲۸ خرداد سفید سفید مانده بود  ، همه صفحات سررسید به جز یک فروردین خالی بودند ، آنجا نوشته بود : از امروز به بعد بیشتر برای خودم زندگی میکنم ، کمتر غصه میخورم ، کمتر سیگار دود میکنم . یادش آمد اردیبهشت همان سال بود که زهرا برای همیشه او را ترک کرد ، از آن پس هرگز نخندید ، دیگر جمعه ها امام زاده را ندید  ، دیگر هیچوقت طعم چایی دونفره را نچشید ، منتظر نماند .یک ساعت بعد هر چهار تا پسر با خانواده و شیرینی و میوه به دست در را باز کردند ،وظیفه خودشان میدانستند که پدربزرگ را غافلگیر  کنند‌ ،  هر چه پدر بزرگ را صدا زدند خبری  نبود که نبود ، یادش رفته بود که امروز تولدش است ، شاید بیشتر منتظر میماند ، بیشتر نفس میکشید ، شاید هم از نفس کشیدن درمانده مانده بود....  </description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 14:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بید مجنون</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-wiui4arw8hrj</link>
                <description>در آن کوچه که قدم میگذاری بیدی را میبینی که تنهاست و مجنون مانده ، مادربزرگم میگفت کنار قبرت بیدی را بکار که بعداً دست به دست او از قبرت خارج شوی . اینجا هم قبرستانی ست  از خاطراتمان گاهی پتو خاکی خود را کنار میزنند در هوای ذهنم رندانه دست در دست هم نفسی چاق میکنند. اول ها که اینجا می آمدیم ،‌ همچون بید میلرزیدم ، میخواستم بدانی مجنونت شده ام  ، میخواستم بدانی کمان ابروانت چشمانت را به زه و با دقت زیبایی گیسوانت دلم را به هدف میکشند ، میخواستم بدانی تیر مژگانت عافیت سوز تر از آنیست که فکرش را میکنی ، میخواستم بدانی فریب نرگست آبرویی برایم نمی‌گذارد ، بدانی که صبح و شبم‌ را با ترکیب اکسیر سیاهی و سفیدی چشمانت مشخص میکنم .روز بعد از آن شب ، آمدم اینجا و همه این خاطرات را زیر خاک دفن کردم ، برایشان لالایی خواندم که خوب خوابشان ببرد  کنار هم که جمع شوند تورا میسازند ، اما بید مجنون دیگر طاغتش را تمام کرده بود ، هیچکدام از برگ های تابستان و بهارش ،  پاییز را به او نبخشیده بودند ، پس آن همه خاطره را از خواب پراند ،  روز ها قبل تر چند قدم آنطرفتر از قاب سنگی که بچه ها برایشان ساخته اند،  او هم قابی برای زل زدن شبانه روزی اش داشت ،  به او زل میزد ، شاخه هایش چیزی نمانده بود برسند ، ریشه هایش‌ را زیر خاک پیچانده بود تا به او برسد ،  قابش را شهرداری به آتش کشید ، به یاد آن روز ها همنوا با گنجشک ها می‌خوانیم ، خاطرات را به آغوش میکشیم و گریه میکنیم ،  شاید برگشتید . </description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 22:44:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87899736/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-kiifvbp8nipk</link>
                <description>برف که می‌بارد هوا سردی بی امانش را از یاد میبرد ، تا بتواند خیلی از صداهارا خفه کند ، همان صدا هایی را که فردا کم کم زیر گل و لای برف خودنمایی میکنند ، سیاهی عجیب گل و لای ، گاه هم رنگ با سیاهی پاپاخ میشود که فقط فکر سیاهی ها را میپرواند ، گاه با دود بخاری خانه ها هم رنگ میشود ، گاه با سیاهی بخت ، سیاهی که زیر بهمن میماند و هرگز خود را تکان هم نمیدهد . گیج و گنگ خانه را با پاهایش متر میکرد ، شوخی نبود ، چند هزار مزرعه آنطرفتر ، خیلی دور بود ، خیلی ، اما دلش را همانجا بین بوته ها قایم کرده بود ، طوری که فقط خودش میدانست و خودش ، مال دیروز هم نبود ، خیال چندین ساله اش بود . پاپاخ خود را کنار بخاری گذاشت ، تشری از چایی به قند زد ، قند را بین لب بالا و پایین قرار داد ، و چایی را بالا کشید ، وانمودش این بود که کسی از سردرگرم بودنش خبر نداشته باشد .آسیه داخل آشپزخانه ، نمیتوانست قلبش را خفه کند ، نگاهی به ساعت می انداخت ، نگاهی به برف ، و نگاهی به اجاق غذا ، میدانست یکبار یعنی یکبار ، دوباره حرفش را بالا پایین کرد ، چایی را تا آخر بالا رفت ، کمرش را صاف کرد ، پاهایش را داخل کرسی برد و گفت:__ بهاره ، بیا .+بله.بهاره همه چیز را خوانده بود ، برف بیکاری داخل قلبش نمانده بود ، همه شان قلبش را میفشردند . __ دخترم خودت هم میدونی ، رفتن تو به شهر دیگر صلاح تو نیست ، صلاح من هم نیست ، صلاح هیچکداممان ، آبرو چیزی نیست که بقالی خروار خروار بفروشه ، من هم آبرو دارم ، مادرت هم ، خواهرت هم ، دانشگاه رفتی که چی ؟ عوضش بچسب به زندگیت ، دو تا پسر بیار ، بفرستشون دانشگاه اگه من بهت چیزی گفتم؟ اونا برن انگار خودت رفتی ، زندگی همینه دخترم، حالا هم برو سرمه ای چیزی به چشت بزن ، خواستگار داری ، به پای هم پیر میشید ایشالا ، به سلامتی ، این قند را هم بخور ، اولین شیرینی عروسیته . سر به زیر بود ، همانطور هم برگشت داخل اتاق ، آن لحظه به چه چیزی فکر میکرد ؟ به قند زیر پایش ؟ به سرمه داخل دهانش؟ به گل و لای ماشین خواستگار ؟ او هیچکدامشان را نمیخواست . نگاهی به برف های بیرون انداخت ، چه کسی برایش مهم است اولی با دومی چقدر فرق دارد ؟ او هم یکی از  آن برف های شبیه به هم بود ، که آمدنشان مثل هم ، باریدنشان مثل هم ، ذوب شدنشان مثل هم ، یخ شدنشان هم مثل هم است .  .  پ.ن : داستان ، کاملا واقعی .</description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 21:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک جعبه سیب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87899736/%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-bmnvd8f0awgx</link>
                <description>مهمان پشت سر هم قدح ها را سر میکشید لبی برای خوردن نداشت مجبور بود  چشمش را سیر کند این دفعه مهمان خانه مهنا شده بود ، اولین عروسکش را  همین چند سال پیش وقتی تازه چهار ساله میشد گرفت ،آن روز پدر به ناچار حقوق ماه آتی را نصفه گرفت ، نصف دیگرش را هم به کامران حمال سپرد یک جعبه سیب بیاورد ، در راه خانه از اینکه دستش پر بود و کینه های زخمش عمیق و عمیق تر میشدند ، لذت میبرد  ،‌ میدانست که سنگ تمام را گذاشته ،  همان سنگ صبور ،  یک چیز دیگر هم بود ، آن هم عروسک موسیاه مهنا . مهمان مثال تیک تاک ساعت همیشه ناپیدا بود مگر در سکوت ، وقتی که از همه حرف ها خسته ای ، وقتی که دست از همه چیز شسته ای ، وقتی که میخواهی قامتت را کج کنی و به شهرآشوب درونت فکر کنی ، میخواهی کر شوی . مهمان لم داده بود و قدح ها را پشت‌سر هم بالا میرفت ، سماور میجوشید طوری که میخواست خودش را  ذوب کند ، نه مهنا نای آواز دادن داشت ، نه پدر نای داد و نه مادر حوصله کار .مهمان چشمان همه را مال خود میکرد ، چشمان عروسک را ، چشمان عکس های آلبوم را ، چشمان گوینده تلویزیون ، گوینده ای که چند خانه آنورتر چشمان خودرا نثار همسایه میکرد ، قدری بلند حرف میزد که نمیتوانستی نفیر مهمان را بشنوی،  کو چشم مناسب ؟ کو صبر شکنی که بتواند سنگ را بشکند ؟چیزی برای بلعیدن مهمان نمانده بود، نه چیزی برای دیدن ،نه آبرویی برای خریدن  ، نه دلی برای جستن چشم های گم شده،  این سماور بود که تند تند می‌غرید شاید بتواند کلاغ هارا فراری دهد ، تنها چیزی که مانده بود سه جفت چشم بود ، چشمانی که رفته رفته سیاهی را مال خود میکرد ، مثل سیاهی کلاغی که تنها موجود زنده قبرستان هاست ، مثل همان شبی که برفک سایه گسترده و نایی برای نای نمانده ، سنگ صبور تا کی میخواهی بی‌خیال و باشی و صبور ؟  </description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 19:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم آهن زنگ زده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87899736/%D8%A2%D9%87%D9%86-%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AF%D9%87-cchnvfbrbe4g</link>
                <description>دست هایش را یکبار به جیبش برد تا مطمئن شود آنها را از در جدا کرده ، جیرینگ جیرینگ کلید تنها آهنگی بود که میتوانست تحملش کند ، آشپزخانه انگار سردخانه ای باشد ، گوشت گوسفند کشته شده ، سبزی هایی که از خاک بیرون کشیده شدند و یادش رفته آنها را داخل یخچال بگذارد ، مثل خودش پوسیده اند ، همه جا سرد بود ؛ به مقنعه اش دست نزد ، همسایه ها چند طبقه بالاتر از خانه اش منتظر او بودند ، تا وقتی که جان بدهد بعدش بریزند سرش و تکه بزرگه اش دم گوشش بماند . یکی از شعله ها را  با فندک مستطیلی روشن میکند ، این چندمین فندکی است که از دست او گرفته ؟ یادش نمی آید ، شعله فندک دستش را سوزاند ، یک ، فقط روی دو  انگشت شستش کمی لاک مانده ، بقیه لاک انگشتانش را آب با خودش برده حوصله لاک زدن ندارد ، این همه چایی کی تمام شد ؟  دلش برای چای گرم تنگ شده ، میلی برای خوردن نهار ندارد ، فقط میخواهد زودتر برگردد به تابستان ، و تا لنگ ظهر بخوابد ، دو ،  با صدای مادرش از خواب بیدار شود صبحانه را بخورد با کبک های پر بسته بازی کند ، عصر ها هم‌بستنی آب شکر را به نیش بکشد ؛ بچه ها خوابند ، در این سردی بی امان خوابیدن خیلی میچسبد ، دلش برای سنگک های قندی تنگ شده، اما خیلی وقت است همه سنگک ها سیاه سیاه شده اند ، انگار دود سیگار را با کاردک همه جایشان کشیده ای ، سه ،  کاش همانجا مانده بودم و برف سقف را میشکافت ، چهار ، بهمن استخوان ها را خورد میکرد ، اما همه چیز گرم بود ، بدون قرص ، بدون بخاری ، بدون آنها میتوانستی زنده بمانی ، اما اینجا چرا باید زنده ماند ؟ پنج باز هم دیر کرده ، حالا باید شام را قندیل بخوریم ، خیلی وقت است دیگر عرق نمیکنم ، فقط عرق سرد ، بیشتر از آنچه فکرش را میکردم خسته ام انگار پشت سر هم چندین و چندین بهمن ازرویم رد شده ، شش ، دلم ضعف میکند ، انگار همه آبغوره های داخل حیاط را یکجا سر کشیده ام ، پس این طعم زهرمار داخل دهنم کی میخواهد تمام میشود ؟ ، هفت ، کاش میشد همه حرف هایم را داخل نامه بنویسم اما از سیاهی کاردک میترسم عوضش بهمن بعدی را نمیبینم.او هفت تا قرص را بالا انداخت ، همسایه ها بالای سرش جمع شدند ، بچه ها خوابیدند و بخاری هم سوخت تا سیاهی را بیشتر کند . پ.ن : تقدیم به خاله عزیزم که هیچوقت او را ندیدم ، خود خواهی ام به او رفته ، هیچکدام از جواب ها را به هیچکسی نشان نداد ، و ما ماندیم و مشتی از سوال که چرا ؟ این قدر زود؟ بدون نامه ؟ بدون توضیح ؟ او خیلی وقت پیش خودش را از جمع ما حذف کرد .</description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 10:06:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان نرگس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87899736/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-tfcsoqywy3tz</link>
                <description>خانه پر بود از جعبه چوب کبریت هایی که اکثرا بی استفاده جمع شده بودند ، به جز یکی شان ، همانی که داخل طاقچه کنار تار ، مضراب تار را داخل خودش نگه داشته بود ؛ حالا دیگر ده سالی میشد که با آن کاری نداشت ، گاهی که دلتنگ میشد دستی بر پرده هایش میکشید ، از رِکُرُن تا لا بمل ، این بیت را هم زیر لب آوازی میخواند &quot; بو چایدا نرگس اوزر / جیرانیم ترلانیم هاردا گالدین گلمیدن؟&quot; (۱) ، به دوست همیشگی اش و وصیت نامه سپرده بود همراه با او وقتی که بغلش گرفته با هم برای همیشه میخوابند ، میگفت : این تار را هم شهناز و هم شهنازی مضراب زده اند علاوه بر آن ها هم یادگار نرگس عزیزم هست ، گاهی هم که حوصله اش را داشت داستان نرگسش را نقل میکرد  :  این تار سال ۱۳۴۰ ساخته شده ، عرضم حضور خدمتتان بعد از اینکه خونه پدری مارو آتیش بلعید توجه میکنی حاج مصطفی ، این درخت توت زنده بیرون اومد همون درختی که نرگس رو اولین دفعه اونجا دیدم وقتی داشت توت میخورد ، وقتی که خب دیدم درخت توت زنده بیرون اومده گفتم حتما حکمتی داشته با اره اون رو بردیمش و قصد این رو داشتم که بفروشم ، اون روزی که بردمش بازار بارون عجیبی میبارید چش رو چش نمیدید ها ، اصلا یادم نیست چطوری و از کجا به بازار رسیدم ، همین که دیدم یه نفری هست با گونیا و خط کش و چوب کار میکنه ، وارد شدم ، پرسیدم ببخشید قربان شما چوب توت لازم ندارید ؟ ایشون هم گفتند که آره لازم دارم یک هفته بعد بیا پولتو بگیر، بهش هم سپردم این درخت ، درخت عجیبیه و داستانش رو هم عرض کنم گفتم ، ما فردا رو مجبورشدیم بریم روستا واسه اینکه وقت سیب بود ، گذشت و گذشت یک هفته شد یک سال ، از شما چه پنهون دلباخته بودیم ما هم ، دلباخته نرگس خانم ، دو هفته ای عروسی کردیم و روزگار عرض شود بد نبود سرمون به کار روستا مشغول بود ، یکسال بعد باز هم از اون بارون ها بارید منتهی کل زندگی من رو زد به هم ، توجه میکنی مصطفی؟ ... اون روز فهمیدم که نرگس وقتی داشته لباس چرک های من رو تو رود میشست آب اونو میبره تا جایی که من هنوز نتونستم بدونم ، قبل از رفتن با سرمه لباس سفید من رو سیاه کرده بود زندگی من رو هم همونطور سیاه کرد ، همون روز بود که ..... نه نه نه چهل روز بعدش رفتم بازار واسه خودم لباس سیاه بگیرم ، محض اینکه رسیدم بازار صدای دلم رو از یه جا دیگه شنیدم باور میکنی ؟سراغشو که گرفتم دیدم یک نفر هست تار میزنه اشک از چشمان بنده سرازیر شد بعدش عرض شود ، نیم ساعتی به تار و صدا نگاه کردم ، بعدش ناخواسته یاد درخت توت افتادم اینجارو رفتم اونجارو رفتم نبود که نبود نجار ، سراغشو از تار زن که گرفتم گفت خیلی وقته اونو ندیده ، اتفاقا این ساز رو هم اون ساخته ، از وقتی دستش گرفتم همینطوری داره غل غل میکنه ، عین مخالف سه گاه ، گفتم اسمش نرگس نبود ؟ گفتش که بله درخت توت ، همین رو من شنیدم کل این یک سال رو براش گفتم اون هم مرد بود ها مرد ..... تار رو تحویل من داد ، شش ماه کل موسیقی ایران رو من یاد گرفتم ، هفت دستگاه و شش تا آواز  ، این سیزده تا گاهی تبریه که من کوه رو واسه نرگس میکنم توجه میکنی؟ گاهی ماهی هست که دنبال نرگس بعضی وقت ها هم فغان ولی خبری از نرگس نیست که نیست.(۱). ترجمه: در این رود نرگس شنا میکند/ آهو من پرنده کجا ماندی و نیامدی؟  پایان.</description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Tue, 01 Oct 2024 18:43:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یاد باد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87899736/%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-wborrpdolzi7</link>
                <description>اواخر شهریور که میرسد ، یکهو پرت میشوم چند سال قبلتر ،  حدودا ۸ سال یا بیشتر ، میروم و میرسم به بازار تربیت ، به لوازم التحریر فروشی هایی که سر از پا نمیشناسند ، به بوی پلاستیک که تازگی را تا هیپوتالاموس مغزت میبرد ، کلاس اولی هایی که کیف های تازه شان را انتخاب میکنند ، دفترهایی که چند صفحه ای از آنهارا نوشته ای و بقیه اش هم مانده برای سال جدید، مداد قرمزی که از همه کوتاه تر مانده و مداد رنگی سیاه که دست نخورده باقیمانده ، مهر ماه و تاسوعایی که همیشه صبحانه میدادیم  ،  شنیدن نوحه های تکراری همراه با بوی آهن زنگ زده ، غروب های پاییزی که دلت میخواهد خودت را داخل حوض آب پرت کنی و آفتاب تابستانی تورا خشک کند ، بعدش یخمک هایی که کامل یخ زده اند را با زانو بشکنی . جمعه ای که قرار است فردایش مدیر مدرسه را ببینی به یاد می آوری ، همان مدیری که تازه موهایش را کوتاه کرده بود و همان کت خاکستری همیشگی را میپوشید ، با عینک سیاهی که معلوم نمیشد تو را میپاید یا بغل دستی ات را ، دست های سفید سفیدت را میدیدی و یاد داستان شنگول و منگول می افتادی ، دست هایی که از این به بعد قرار بود خودکار آبی‌ حسابشان را برسد . دلت برای چهارشنبه های بارانیِ آبان تنگ میشود ، روزی که باز باران با ترانه را خوانده ای ، و زنگ آخر نقاشی ای را که کشیده ای را پرت میکنی داخل سطل زباله . جمعه هایی که پدر خانه مانده و قرار است صبحانه را کامل بخوری ، و بعد از ظهر را بزنی به دل طبیعت و روز را با بوی دودی که از آن خوشت نمی آید به پایان برسانی و در مسیر برگشت دلتنگ خیلی چیزها شوی ، دلتنگ معلم سال قبلت ، دلتنگ پاک کنی که روز آخر به یکی از بچه ها دادی و هرگز آنرا ندیدی ، دلتنگ چوب خط های سال های قبل تر بشوی ، دلتنگی ات را با خودکار آبی که پدر وقتی خواب بوده ای برایت خریده و صبح وقتی داشتی کیفت را پر میکردی آنرا برداشتی بیشتر میکنی ، اما چه میتوان کرد؟. غروبی که خواب آلوده ای و دلت خواب طولانی تابستانی که تا ۱۱ صبح طول میکشید را میخواهد ، دلت میخواهد یکبار دیگر بروی سراغ فریزری که مثل امروزی ها شیشه نبود ولی  پر از بستنی و بستنی عروسکی را بقاپی و به آب معدنی های یک و چند نفره بخندی ، درس را طوری حفظ کنی که با شنیدن چند کلمه اول جواب را کامل بگویی ، بار دیگر گچ را بکشی روی شلوارت و بشینی کنار همانی که چند سالی میشود دوست صمیمی ات بوده ، و تازگی ها متوجه رفتار جدیدش شده ای ، باز هم شکستن مدادی را که از دست افتاده را بشنوی ، منتظر بمانی تا غلط گیر دورهایش را بزند ، خودکار آبی لج نکند ، مطمئن شوی که نوشتن با خودکار سیاه در ورقه امتحانی مشکلی ندارد ،  (یکی دیگه هم شما اضافه کنید) پ.ن: عکسی رو که میبینید چند روز پیش از چهار راه شریعتی گرفتم اگه اهل تبریز باشید حتما به خاطر بازار هم که شده گذرتون اونجا خورده ، یه پیرمرد حدود ۶۰ ساله فروشنده بود ، چرا یه نفر باید تو اون سن کار کنه ؟ ، وقتی کارت رو کشیدم عکس یه بچه رو تو گوشیش دیدم ، پرسیدم نوه شماست ؟ گفت آره ۷ تا نوه دارم هر چی که دارم رو قراره به اسم این بزنم البته شوخی میکنم ها هیچ فرقی نداره واسم ، همشون یکیه، هفت سالی میشد بچه دار نمیشدن ، بی توجه به همه چیز  داشت عکس آخرین دوستش رو میدید اون هم در هم همه ای که هیچکسی واسش مهم‌نبود ، چقدر زیباست در لحظه زندگی کردن.پدربزرگ برای بچه اولین دوست و بچه برای پدربزگ آخرین دوست بود.آهنگی رو که شنیدید شاهکاری بود از جویی هیساشی در انیمه شهر اشباح به اسم one summer day.پایان.</description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 21:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نقطه سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-mrhm8ypjlpxu</link>
                <description>(یک ساعت بعد رفتنت)تا وقتی که قطارت به نقطه کوچکی در صفحه تبدیل شد چشم هایم مدام تو را دنبال میکرد، ریل قطار را ورانداز کردم ، نه میشد پشت سر قطار آب پاشید ، نه میشد به داخل چمندان هایت سرک کشید . یک نقطه بیشتر نماند ، فقط یک نقطه. تازه راه افتاده بودی که شکلات های داخل چمدان یادم افتاد ، آخر سر ، وقتی طبقه بالا بودی همه شان را چپاندم داخل ، یا تک تک آن ها را با یاد جمله ای که همیشه برایت خنده دار بود میخوری ، یا خورشید همه آنها را به خورد لباس هایت میدهد،  هردوشان به یاد من است ،ولی کاش آفتاب هرچه در توان دارد را بتابد، ،خودت خودخواه بارم آورده ای . (دو ساعت بعد رفتنت)قطار هوهویی کشید و آن نقطه کوچک را تحویل من دادی . لحظه ای به همه تمام شدن ها فکر کردم ،  وقتی که آخرین ذره بستنی را با دندان های جلویی میخوری ، وقتی که چله زمستان  مغازه سر کوچه به جای بستنی ، آن بستنی زمستانی های لعنتی را می آورد ، وقتی که  دویدن های بچه ها وسط بهار جایش را با سکوت مطلق برف عوض میکند ، باد گرم بهار و تابستان میروند و چکه چکه آب باران از سقف نمدار شروع میشود که  تا الان هم ادامه دارد ، همه این تمام شدن ها وجه اشتراکی با آن نقطه سیاه دارند ، سیاهی ، مثل سیاهی میوه هایی که باد آنهارا میچیند ، مثل سیاه شبی که خبری از صدای تو نیست. مینشستیم داخل حیاط ،  باد چند تا از تار موهایت را به سمت من میکشاند ، فقط آنهایی را که زرد بودند را ،عین زردی زردآلوهای داخل باغ که سیاهی باهاشان کاری نداشته ، و از چپ شروع میکردی به خواندن . قطارت هم به سمت چپ رفت ، ولی آوازت را نشنیدم ، همان لحظه میخواستم با &quot;دو&quot;ی صدایت سازم را کوک کنم ، و شروع کنی به خواندن از درامد تا اوج.  دلم میخواهد یکبار دیگر چای را باغبانی برایم بریزی ، طوری که استکان را کامل پر کنی و اندکی از آن هم بریزد داخل نعلبکی، بعدش بگویی : &quot;  عاشق چای خوردنتم &quot; ، این را میشنیدم و قند را داخل چای غوطه ور میکردم ، بعدش چشم میدوختم به نقطه سیاهی که پوست سفید نعلبکی را کنده ؛ از خیلی وقت پیش ، همانطوری که قطارت با صدای هوهو آن نقطه سیاه را تحویلم داد آن هم خیلی وقت پیش پیش بود  ، یعنی سه ساعت قبل. (پنج ساعت بعد رفتنت)همچنان باران دارد از عمر سقف کم میکند ، از عمر هر دوتایمان هم کم میکند ، از عمر ریل هم کم میکند ، کاش میتوانست از عمر آن نقطه سیاه لعنتی هم کم کند ، طوری که اثری از آن نماند ، کاش میتوانست از عمر آفتاب هم کم کند طوری که تا برسی و چمدانت را باز کنی شکلات ها را ببینی و با خنده آنهارا بخوری. با خنده آن دامن ارغوانی رنگت  را تنت کنی و بنشینی کنار بخاری ،  جزوه هایی را که هرزگاهی شعری با دست خط خودم بینشان نوشته ام را بخوانی و لذت ببری.و  باران را بشنوی .... همین.  </description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 14:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انعکاس از رود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87899736/%D8%A7%D9%86%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%AF-mq8txtl6rg3m</link>
                <description>پیشنهاد میکنم اول فایل صوتی رو پخش کنید و بعد متن رو بخونید.شب که میرسد از این همه خطوط راست، از همه مستطیل و مربع های‌شبیه به هم ، از رنگ آمیزی مرده اما کفن نشده ساختمان ها به رود پناه میبرم،خانه بیش از حد تکراریست ولی چه خوب که گهگداری زلزله اگرچه ویرانگر اما خط و خطوطی بدون اینکه صاف بودن برایش مهم باشد برایم به یادگار گذاشته ، همه آنها قاب عکس لازم دارند طوری که هیچ زلزله دیگری مخدوششان نکند. پاهایم را لخت لخت کنار رود دراز میکنم و به همه چیز فکر میکنم ، به همه.....بچه که بودم هرزگاهی از روز مرگی خسته میشدم ، قبل از شام پتو را سرم میکشیدم تا به بهانه شام هم که شده با نازم بازی کنند چندین بار آن جمله معروف را بشنوم ، بیشتر لج کنم و شام نخورم، فردا هم نوبت بستنی باشد ، حیف که هم خریده میشد هم تعارف میشد آخر سر هم آب.از همه داستان ها که خسته میشوم ، رود و ماهی ها با آن سنگ و جلبک ها‌منتظرم بوده اند تا برایشان داستانی را تعریف کنم که همیشه برایشان سوال بود ، داستان ریرا را ، دختری که همه این‌جنگل را آراست ، هم شروع و هم پایان آن کلمات را شرمنده میکند . از کجا معلوم ، سنگ ها دخترکان در حسرت یک دامن صورتی نباشند که هرگز آن را ندیدند چون دور بود و دیر؟ ماهی ها مردان 40 ساله در بحران میانسالی نباشند؟ ابر ها همان هایی نیستند که جنگ آنهارا خانه نشین کرد؟ برگ ها همان سیاستمدرانی نیستند که دنیا را به آنها باختیم؟ جلبک تنه درختی نیست که مورچه آنرا پس زد واکنون دارد رود را خراب میکند؟رود همیشه دست تازه ای برای رو کردن دارد ، همه پیش بینی ها‌ غلط از آب در می آیند گویی آب آنهارا مسخره میکند ، اما مطمئنم دریا برایم قصه از پیش تعریف شده است ، بهتر از آنچه فکر میکنم صیقل داده شده ام ، پاهایم را احساس نمیکنم قادر به حرکتشان نیستم ، مثل همان سنگ ته رود ، اما بازی بین ماهی و بچه قورباغه را میبینم، نفس کشیدن بوته سمت راست را هم میبینم ، باز هم رود دست جدیدی رو کرد ، قرار است مثل او همه چیز را منعکس کنم.پایان</description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 22:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس چمنزار</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%DA%86%D9%85%D9%86%D8%B2%D8%A7%D8%B1-yocx44fwf7o1</link>
                <description>چطور میتوانم نامه ای بنویسم بدون آنکه کسی بداند ، حتی خود پستچی ، بفهمی از طرف من است؟ این شده است موضوع همه خواب های من ، استراحت بین تمرین های من ، بیرون رفتن هایم ، به تمبر ها و پستچی ها هیچ اعتماد ندارم . چطور است گلوله ای از برف که همین نیم ساعت پیش شروع به باریدن کرد را داخل پاکت نامه بگذارم؟ پارسال که اصلا برف نبارید،  میشود ۲۲ ماه .....۲۲ماه است که این ابرها حرف دلشان را به کسی نگفته اند ، دیده هایشان را هم ،  پس حتما گریه های من را دیده اند ، لکه روی پنجره ای را که سرم را به آن تکیه دادم و منتظر تو ماندم را هم.استکان را روی لبه نعلبکی میکشم یاد روزی می افتم که میخواستی نعلبکی بیچاره را بین خودمان نصف کنیم ، هر وقت چایی میخوریم به یاد هم ، میگفتی تفاله چایی که در استکان دختر خودنمایی کند، دلباخته دارد، چای را ریختی،  گویی نقشه از پیش تعیین شده بود  ، صافِ صاف ، خورشید به راحتی میان چایی و استکان لطافتش را تاباند.نظرت چیست نامه را روی کاغذ کاهی هایی بنویسم که پوشش سیب های باغ شما بودند ؟ شاید بوی آنها تو را به روستایتان ببرد ، یادت هست دیوانه انبار سیب بودی؟ میگفتی میخواهم تا آخر عمرم اینجا زندگی کنم غذا هم لازم نیست فقط سیب میخورم. یادت هست دو تا کاسه برایم خریدی؟ گفته بودی هر دوتایشان کنار در باشد ، پر از آب ، با یکی مهمان هایت را بدرقه کن با دیگری کوچه را آماده میهمان ، یادم نمی آید سر یکیشان چه آمده ، شکسته؟قول بده فردای روزی که بیایی، میرویم باغ های اطراف شهر را میگردیم باغ های گردو را از پای در می آوریم ،  میخواهم سیاهی دستانمان حنابندان ما شود ؛ بعدش برویم داستان فرش های خانه را حدس بزنیم ، هنوز هم عاشق داستان تو تار و پود های عشق را کامل لمس نکرده؟میخواهم بین لیقه های خوش نویسی ات قایم شوم ، میخواهم وقتی قلمت را خیس میکنی و متوجه من نیستی تا میشود تو را ببینم. پیانو را جوری کوک کرده ام حتی اگر دستانت را از دو تا سی حرکت بدهی نغمه دلتنگی را از تمام وجودت بفهمی.یادت هست رفتیم شیراز برای جشن هنر ؟ بیگجه خانی که اولین مضراب را زد ، هفده دقیقه و یک ثانیه ما را با جملاتش مست کرد ، چه نیازی به شراب درجه اول شیراز بود؟وارد این جنگل محصور در آتش نیزار که میشوی  ، دری هم رنگ بال فاخته میبینی ، همانطور که در دلم جوانه زدی در را باز کن ، خانه را خانه تکانی کن ، میبینی خبری از جنگل در آتش نیست آتش خود تو بودی؟ شُکر یا شکایت؟</description>
                <category>Taha</category>
                <author>Taha</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 19:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>