<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهرزاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_87937626</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 03:16:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4855108/avatar/xGkDiF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهرزاد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_87937626</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دیوارِ اتاقِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%D9%90-%D9%85%D9%86-uiwiq8dkezex-uiwiq8dkezex</link>
                <description>سلام!نمیدونم وقتی اینو میخونین حالتون چطوریه،ولی اینجا بخشی از زندگی و حال خوب منه؛دیوار اتاقم.هرچی که دوسش دارم، از شعر گرفته تا تیکه کتابنوشتمشون و هروقت که حالم بده چشمامو میبندم و دستمو میزارم رو یکیشونیه جورایی حکم فال و داره:)!حالا میخوام این کار و واسه شماهم انجام بدمتو کامنت ها یکیشو انتخاب کنین، براتون فال بگیرم!:)</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 18:00:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبری در راه است..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-r9aeyvovughs</link>
                <description>اه ای مردم شهر گوش کنید!خبری در راه است،آب کم است.تن بی جان زمین خشکیده،سبزه را نیست رمق.در افق نیست شفق.نرگس و نسترن و مریم نیستآسمان آبی نیست.نعمت آب امانت ز خداستقطره قطره نجات فرداهاستپس تو اسراف نکن، ای انسانکه تباه است ره بی پایان!تا نخشکد بیش از این جان زمین،تا نگیرد رعشه بر روی زمین،دست در دست هم ای نیک نظرزندگی را بنشان سبز و سحر</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 19:10:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نهایت یک عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%B4%D9%82-pvqvrxfu1g7z</link>
                <description>گاهی انسان ها می خندندگاهی اشک می ریزندگاهی از اشک شوق لحظه ای چشمانشان را فرو می بندندو صحنه ای از کودکی تا بلوغ خود رادر رویا تصور می کنندگاهی که برای گریه دلشان تنگ می شوندبه سایه ای می مانند که از لذت نور ماهنا پدید می شوند.آدم ها عجیبند!کفش های کوچک برای آدم بزرگ هاو آدم های بزرگ برای کفش های کوچکو رد پایی که روی شنکه حتی اثرش هم نمی ماندراز طبیعت این است.چون در نهایت یک عشق،زیبایی است.و در نهایت یک عشق، زیبایی ست</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 19:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من همانم که..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-rlmoxdzgj1zd</link>
                <description>من همانم که طنین خنده ام گوش جهان کر می کندمن همانم که دلیل خنده ام یک ترک دیوار استمنم که بیزارم ز داد و هوارمنم که گم شده ام درون علفزارمنم که پی تکبیره الاحرام علف می گردمپی دشت سجاده من پی قد قامت موج می گردممنم آن پیچش پیچکمنم آن اشک لب مشکمنم آن شعر دو شاعرمنم ابریشم تاجرمنم آن دانه امیدکه دهد تو را امیدمن همان عقلم و منظقمن هم احساسم هم عشقمنم آن کاتب وِلداکه نوشت پشت دوبار آمدن چلچله هامن همان هزار و یک شبکه شود زمزمه لبتو همان ماهی در تنگمن همان یک عدد گنگنمی آری مرا بدست آساننتوان شناسی من را بدین سانمنم آن رود دو شاخهکه خروشد بر همه، مهربان است با همهمن همانم که در این گردش گردون، گم امدر نهایت؛منم آن شاعر شعری که می خوانیدش</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 19:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من سگ باشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B3%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-qok3jgydjx1a</link>
                <description>با من همانند سگ رفتار کنید؛ اثر فیودور روتشینکوفخواب از چشمم ربودهاشک بر چشمم گشودهمرغک پر بسته امادر میانه خواب دیدهیادش آید روزگاریدر دریاریدر دل مزرعه عشقدانه سیبو درختی کانجامی دهد هر دفعه و هرسالهپاکتی از احساسسبدی پر شادیدو سه تا جعبه شیرین سر و سرخ انارو در اینجا امانیست عشق،نیست مهرنیست ایمان و دوتا دانه ی سیبشاعری که داد زد:&quot;و چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت؟&quot;&quot;آب را گل نکنیم&quot;دیگر نیست!رفت؛ باید رفتزندگی وقتی بودکه شقایق جاریو دل انسان هاپر بود از ایماننیست دیگر نقاشکه کشد بر لب بومبا کمی رنگ و دو شاخه قلم مو&quot;با من سگ باشید</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 19:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-k8r5vw1vpbo7</link>
                <description>از زمانی که چشمانم را باز کردم و جهان هستی را دیدم،از همان کودکی،شعر و خلاقیت در وجودم ریشه زدند؛ شعر، شد دنیایمو مولانا، مولوی، یا هرچه که اسمش را میگذارید، جزوی از وجودم شده بود و بزرگترین آرزویم، رفتن به قونیه.کارم شده بود ورق زدن عکس های آرامگاهش و رقص سماع!هرچه بزرگتر می شدم، شمع  این آرزو شعله ورتر می شد.با همدیگر رشد کردیم،زندگی کردیم و فارسی های مدرسه رایک به یک، پشت سر گذاشتیم ومن، همیشه منتظر بودم معلم ها صدایم بزنند تا شعر بخوانم..هرکدامشان دنیایی داشتند، یادشان بخیر!تا به الان که خداوند هستی ۱۴ سال و ۷ ماه و ۷ روز عمرم داده است، اورا فراموش نکرده ام.همان موقع در فیلم ها می گفتند عشق فراموش نمی شود، اما من با خودم می گفتم  &quot; این هارا باش! دلشان خوش است!&quot;اما امروز، حالا می فهمم یعنی چه. وقتی چیزی را عاشقانه دوست داشته باشی فراموش نمی شود؛ حتی اگر سال ها زیر خاک دفن شده باشد،حتی اگر برای چند لحظه از یاد برود؛ نه،فراموش نمی شود.امروز ۱۵ مهر است؛ تولد مولانا.همان کسی که  شعرهایش از کودکی اولین و بهترین دوستم بود..همان موقعی که پدرم، شعرهارا یکی یکی برایم می خواند،خودش لذت می برد و از حس و حال ۱۰ سال  بعدِ من نسبت به شعر و ادبیات چیزی نمی دانست..- شهرزاد@qazal_chakavak🍃</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-uol3ratekbtm</link>
                <description>و تولد واژه ای است در پی معنا شدن؛مفهومی در تب و تاب رسیدن؛و گاه بهانه ای است برای دلتنگ خود شدن.به نام آغازگر جهان هستی آغاز می کنم؛ سال نو را، زندگی تازه را، سفر جدید تجربه را.اما از آنجایی که زندگی هیاهو و تکاپو است،من هنوز هم قرار است بدَوَم.هنوز هم هزاران طوفان است که پا در آن نگذاشته ام.هزاران آرزو که قرار است در جنگل ذهنم جوانه بزنند.صد ها امید که شاید نا امید شوند.صد ها رنج و غم جان فرساست که نچشیده ام.هزار عشق است که در نهان خانه ی جانم ریشه نکرده.و هنوز یک دنیا آدم است که ندیدمشان و با احساسشان زندگی نکرده ام.آسمان، هنر، فکر، عشق، شعر، پنجره، طبیعت، معنویت ...همگی مال من اند.من هنوز هم قرار است بمانم!بمانم تا زندگی را &quot;زندگی&quot; کنم و آن را دست نخورده برای مرگ نگذارم.هنوز هم قرار است بمانم!برای این ها، و هزاران چیز دیگر.شهرزاد؛۳ اسفند ۱۴۰۴</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-ubeo996tw5lo-ubeo996tw5lo</link>
                <description>فریاد در هر زمان فریادی دیگر است.از جنسی دیگر، صدایی دیگر، جانی دیگر.&quot;عشق که در میزنه، اونو جوابش نکناونی که باهم ساختیم، ساده خرابش نکن&quot;&quot;فریاد که از شش جهتم راه ببستندآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت&quot;جلوتر..&quot;ای کوه، تو فریاد من امروز شنیدی.دردی ست در این سینه که همزاد جهان است&quot;&quot;صد بار گفتم می روم، یک بار نشنیدم بمان.صدبار گفتی می روم، صد قفله کردم خانه را!&quot;&quot;ای ساربان، آهسته ران کارام جانم می رود..&quot;همه ی این ها اوج تمنای وصالشان بود؛ماندن، رفتن، خواستن، انتظار، خستگی و هیاهو و تکاپو در هرکدامشان موج می زند.عشق آمد، غم آمد، درد آمد و وادارشان کرد تا فریاد بزنند. اولی با آواز، دومی با احساس..فرقی نمی کند!هرکدامشان افشردن جانی است که احساس را نوشیده بود،ذره ذره ی روحی ست که با هنر و ادبیات در آمیخته بود،گوهر به گوهر اشک هایی ست که در هر کدامشان دریای غم بود.از من اگر می پرسید می گویم غم و رنج آنقدر ها هم بد نیست!همان غم، حسرت، و تمنا بود که آنها را با کلمات و شعر و آواز محرم می کرد.اصلا، ادبیات و هنر از همین لحظه ها به وجود آمدند و شدند آخِ بشر!شدند فریاد سکوت،پناهگاه شدند برای انسان هایی که نمی دانستند سر پرشور خود را کجا روی زمین بگذراند.و خلق نعمت بزرگی است، قدرش را بدانید.خلق هرچیزی که بماند و بشود پناهگاه برای هزار هم نوع دیگر.حتی اگر حال یک نفر برای یک لحظه خوب شود، حتی اگر فقط لبخند بزند، آن حال خوب به هزار و یک غم می ارزد!پس با هزار و یک رنج عشق، هزار و یک تمنای وصال، بمانید.حالا که فریاد بشر، سکوت است بمانید.ادبیات و هنر و خلق است بمانید.بمانید و خلق کنید.باشد که بماند مخلوق شما، امیدی برای خلق مخلوق دیگری..-شهرزاد؛ آذر ۱۴۰۴@qazal_chakavak🍃</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر پختگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87937626/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%BE%D8%AE%D8%AA%DA%AF%DB%8C-ykuww1o4jtbg</link>
                <description>پختگی، ترس است، عشق است؛ پختگی سراسر عشق و ترس است.می دانی چیست؟این اولین باری ست که در نهان خانه ی جانم احساس پختگی می کنم. راستش را بخواهی پختگی بار زیادی روی دوش آدم می گذارد. از زمانی که خودت را به عنوان &quot;پخته&quot; ای قبول می‌کنی، دقیق از همان لحظه، باید بپذیری که مسئولی، در برابر همه چیز.مسئولی در برابر کسی که دلش را به دلت داده است،در برابر تمام احساسی که خرج خودت و دیگران می کنی،مسئولی؛ حتی در برابر پختگی ات..پذیرش، آغاز پختگی ست.وقتی که بپذیری، مسئولیتت سنگین تر می شود. تازه شروع کار اینجاست!چیزی نگویی، کاری نکنی، مبادا کسی برنجد، مبادا کسی دیگری را برنجاند.گاه یک زخم، یک درد و عبور از یک رنج است که تو را پخته می کند.انگار که خشت خام وجودت را در کوره ای می گذارند و به تو تحویل می دهند.در کوره؛ با آتش عشق می سوزی و با سوختنش، می سازی.خاکسترش را می ریزی روی احساساتی که بود، اما نباید می بود.با خاکش، می سازی ویرانه ای را که روزی خراب آباد دلت بودعشق، سوخت و ساز دارد و باید بسوزی تا بسازی.آن وقت است که تازه، معنی ساختن را میفهمی. و مسئولیت حفاظت از ساخته ات هم به پختگی ات اضافه می شود.بسیار سفر باید تا پخته شود خامیصوفی نشود صافی تا درنکشد جامی۰۴/۷/۵شهرزاد@qazal_chakavak🍃</description>
                <category>شهرزاد</category>
                <author>شهرزاد</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 18:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>