<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه ملائی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_87973960</link>
        <description>نویسنده،
داستان نویس،
علاقمند به مقاله نویسی و نامه نگاری.
اگر دوست داشتید مقاله هایم را بخوانید و اگر توانستید برایم نامه بنویسید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 10:38:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1723137/avatar/puaVfL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه ملائی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_87973960</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چگونه بعد از زایمان به روال سابق زندگی برگردیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-uihg23gsbkvk</link>
                <description>&quot;چگونه بعد از زایمان به روال سابق زندگی بازگردیم؟&quot;می توانم شرط ببندم این سوال را همه ی مادرانی که تازه زایمان کرده اند، حداقل یک بار از خود یا دیگران پرسیده اند و چندین بار آن را در گوگل جستجو کرده اند!امیدوارم این بار بعد از جستجو با این مقاله مواجه شوید تا جواب سوالتان را در همین پاراگراف اول بدهم. اگر هنوز این سوال ذهنتان را به خود مشغول کرده که چگونه می توانید بعد از زایمان و با وجود یک نفر که بیست و چهارساعته به شما نیاز دارد، به روال سابق(یعنی به زندگی قبل از او) برگردید؟باید با صراحت اعلام کنم که شما هرگز نمی توانید این کار را انجام دهید.می دانم که به همین زودی ناامید شدید. به نظر من بهتر است با یک حقیقت تلخ ناراحت و ناامید شوید اما با یک دروغ شیرین دلخوش و امیدوار نمانید.من شما را درک می کنم شاید ته دلتان می خواهید مثل کبک سر زیر برف کنید و به یک سراب دل خوش کنید اما مطمئن باشید آخرش پشیمان می شوید چرا که این روزها شما به اندازه کافی شکننده و آسیب دیده هستید، دیگر کس حق ندارد به شما آسیب بزند از جمله خودتان!اگر ناراحت شدید و می خواهید همین حالا از صفحه خارج شوید و دنبال مقاله بهتری بگردید که ادعا می کند شما می توانید مثل قبل به کلاس یوگا بروید و بعد از شام بیست دقیقه مطالعه کنید، بهتان حق می دهم و نمی خواهم جلو شما را بگیرم چون هنوز ته دلم امیدوارم کاش واقعا می توانستید!اما چرا به جای برگشتن به راه و روال سابق راه دیگری را انتخاب نمی کنید؟چرا تلاش نمی کنید برای وضعیت جدید برنامه هایتان را بروزرسانی کنید؟اگر هنوز اینجا هستید می خواهم یک شانس به خودتان بدهید. حداقل یک بار امتحانش کنید. چرا که نه؟ چه چیزی را از دست‌ می دهید اگر فقط یک بار به توصیه یک مادر عمل کنید که او هم دقیقا شرایط شما را دارد و همین حالا از خستگی و بی خوابی شبانه دستانش در حال لرزیدن است و از ترس بیدار شدن یک موجود دوست داشتنی و کوچک، زیر پتو رفته تا نور صفحه یادداشت گوشی آن فرشته را بیدار نکند.اولین قدم برای بروز رسانی برنامه ها در وضعیت جدید:دست از سر گذشته بردارید.اینقدر به روزهای قبل از زایمان و قبل از بارداری فکر نکنید. می دانم خیلی سخت است. حق دارید که بخواهید به خود واقعی‌تان برگردید و جویای آزادی و شرایط مطلوبتان باشید. شما تا همینجا هم فوق العاده عمل کردید چون به جای دست روی دست گذاشتن و زانوی غم بغل گرفتن، مشغول خواندن یک مقاله برای بهتر کردن اوضاع هستید.به شما تبریک می گویم. این یک قدم بزرگ برای بروزرسانی برنامه ها در وضعیت جدید است.با این که امکان بازگشت به شرایط قبل وجود ندارد و فکر کردن به آن زمان دردی را دوا نمی کند و افسوس خوردن برای زمانی که گذشت بی فایده است اما هنوز هم می توانید اوضاع را طوری درست کنید که همه چیز به نفع شما تمام شود اگر می پرسید چگونه باید بگویم هیچ چیز قرار نیست آسان باشد. همین که باید از همین اول کار دست از سر گذشته بردارید، به خودی خود دشوار است اما می توانم بهتان قول بدهم که این روش جواب می دهد.وقتی گذشته را رها کنید. قاعدتا دیگر هر لحظه شرایط پیچیده و دشوار و بی خوابی های این روزهایتان را با گذشته که با خیال راحت تا 3نیمه شب به تماشای فیلم می نشستید و فردایش تا لنگ ظهر می خوابیدید، مقایسه نخواهید کرد و از این رو کمتر احساس شکست و افسردگی خواهید کرد.شما باید یک بار برای همیشه با چشمان باز حقیقت را ببینید که دیگر آن زن 9ماه پیش نیستید.شما یک نقش جدید و بسیار مهم و حیاتی بر عهده دارید. شما به تازگی مادر شده اید و همین مسئولیت هایتان را بسیار مهم و سنگین تر کرده و خودتان بیشتر از هر کس دیگری می خواهید از عهده مسئولیت جدید به بهترین نحو ممکن برآیید.پس با گذشته خداحافظی کنید.دومین قدم برای بروز رسانی برنامه ها در وضعیت جدید: بدون نگرانی نقش جدیدتان را بپذیرید.دیگر وقتش شده نقش جدیدتان به عنوان مادر بودن را بپذیرید. می دانم که سراسر وجودتان را ترس و اضطراب از بی تجربگی و واهمه از قضاوت شدن، فرار گرفته و با کوچک ترین اشتباه احساس گناه می کنید. این طبیعی ترین شکل ممکن برای ورود به دنیای مادرانگی ست. همه ی مادرهای دنیا این مسیر را طی کرده اند. همه این شروع سخت و عذاب آور را پشت سر گذاشته اند و هیچ کدام از ابتدا کامل و بی عیب و نقص عمل نکرده اند. پس آرام باشید و خودتان را برای اشتباهات کوچک ببخشید و تلاش کنید برای کودکتان بهترین مادر جهان باشید، همین کافیست. مطمئن باشید.سومین قدم برای بروز رسانی برنامه ها در وضعیت جدید: این فکر که دیگر هیچ کاری نمی توانید انجام دهید فقط یک باور غلط است.می دانم که حداقل یک بار پیش خودتان اعتراف کرده اید که با وجود بچه دیگر هیچ کاری نمی توانید انجام دهید و هرگز نخواهید توانست مثل قبل برنامه ریزی کنید و به کارهای شخصی و مورد علاقه تان برسید و احتمالا باید آرزوهایتان را هم کنار بگذارید چون هیچ وقت نمی توانید به کلاس پیانو بروید یا زبان انگلیسی یاد بگیرید و قطعا باید با هفته ای سه بار به باشگاه رفتن و رسیدن به اندام دلخواهتان هم، خداحافظی کنید!اما خبر خوش این که همه ی این ها فقط ذهنیات شماست. بله قبول دارم که کارتان سخت است و شاید تا چند وقت یا حتی چند سال نتوانید درست و منظم به کلاس یا باشگاه بروید اما می شود طوری برنامه ریزی کرد که نه سیخ بسوزد نه کباب.به نظر من قدم به قدم پیش بروید. مثلاً برای ورزش کردن لازم نیست حتما به باشگاه بروید. می دانم که ورزش کردن در باشگاه کمک می کند روحیه ی ورزش کردن مداوم داشته باشید و از لحاظ کیفیت و کارایی هم پرچم دار است اما برای شما که به تازگی مادر شده اید و زندگیتان رسماً یک شبه به یک آشفته بازار تبدیل شده، پیشنهاد می کنم در حیاط خانه یا جلو پنجره چند حرکت کوتاه در حد 5تا15دقیقه انجام دهید. حتی اگر برایتان مقدور است به یک اتاق بروید و در را ببندید و در این پانزده دقیقه کمی با خودتان خلوت کنید، یوگا کار کنید یا فقط چشمانتان را ببندید و نفس عمیق بکشید.مهم نیست در روز چند دقیقه ورزش می کنید، تنها چیزی که اهمیت دارد این است که شما تسلیم شرایط سخت این روزهایتان نشده اید و با وجود تمام مشکلات پیش رو باز هم ورزش می کنید حتی اگر شده فقط چند دقیقه.سخن پایانی:قدم به قدم برای بروز رسانی برنامه ها در وضعیت جدید.یک بار دیگر پیشنهاد می کنم قدم به قدم پیش بروید. اصلا لازم نیست عجله کنید. هیچ اشکالی ندارد اگر حالتان خوب نیست و خانه تان بهم ریخته است. شما مقصر نیستید. عیبی ندارد اگر نهار تان ساعت 5عصر آماده می شود و کمی سوخته و دیگر نمی رسید برای شام چیزی درست کنید و لباس های نشسته آن قدر زیاد است که تقریبا دیگر چیزی برای پوشیدن ندارید. سخت نگیرید.شما تنها مادری نیستید که چیزی قریب یک هفته به حمام نرفته و موهایش را شانه نزده است! همه ی این بی نظمی ها و آشفتگی ها برای این است که یک عضو جدید به خانه تان اضافه شده است. مثل این است که بخواهی به قابلمه ای که پر از آب است یک پیمانه دیگر آب اضافه کنی. خب معلوم است که سرریز می شود. هیچ اشکالی هم ندارد. به هر حال همیشه می توان گاز را بعد از آشپزی تمیز کرد. پس به خودتان سخت نگیرید.مادر شدن پروسه سخت و عجیبی ست و پر از فراز و نشیب و آزمون و خطاست. دقیقا مثل یادگرفتن آشپزی.در این آزمون سخت از کمک خواستن هراسی نداشته باشید. هر وقت که خواستید، هر چه قدر که خواستید. یک آشپز خوب یکه تاز نیست. ادعای همه چیز دان بودن ندارد. استاد خوب دارد. هزاران کتاب و مستند و فیلم درباره حرفه اش تماشا می کند و همیشه در پی بیشتر یادگرفتن است و از هر کسی که بتواند خوب آشپزی کردن یاد می گیرد و برایش فرقی نمی کند آن آشپز ماهر سرآشپز یک رستوران پنج ستاره در ایتالیا باشد یا پیرزنی اهل مونرویا در لیبریه که از شدت فقر در آن سیستم حمل و نقل عمومی تقریبا وجود ندارد و ساکنان باید مسافت های طولانی را پیاده طی کنند!نویسنده فاطمه ملائی پینوشت: اگر دوست داشتید بیشتر با هم گفتگو کنیم برایم نامه بنویسید. من عاشق نامه نگاری هستم ومطمئنم اگر در جهانی دیگر به دنیا می آمدم حتما پستچی می شدم یا صندوق پست یا شاید هم یکپاکتانامه!</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 20:49:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه‌ برنامه ریزی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-zwdfd2insufc</link>
                <description>اخیراً کتابی خوانده ام به نام برنامه ریزی به روش بولت ژورنال. می دانم که کتاب مشهوری است و ممکن است اکثر شما آن را خوانده باشید. درباره چگونگی پیدایش ایده ی اصلی این کتاب که تحقیق می کردم نوشته بود: رایدر کارول نویسنده اتریشی کتاب همواره از کودکی با اختلال تمرکز مواجه بود، به دنبال راهی گشت تا بتواند تمرکز خود را بازیابد، و همین انگیزه باعث ابداع «روش بولت ژورنال» شد! به راستی که باید به آقای کارول تبریک گفت. او یکی از قابل ستایش ترین آدم هایی ست که می شناسم. حداقل برای من در زمینه ی موفقیت فردی قابل تحسین است. این که آدم بتواند روی نقاط ضعف خودش آن قدر خوب کار کند که در نتیجه آن ها بشوند نقاط قوتش، واقعا تحسین برانگیز نیست؟ اگر راجع به این کتاب و ایده ی وسوسه انگیز بولت ژورنال کنجکاو شده اید پیشنهاد می کنم خودتان آن را مطالعه کنید. خواندن این کتاب برای همه ی آدم هایی که می خواهند چیزی در زندگی‌شان  خیلی خوب جواب بدهد، جواب می دهد!برنامه ریزی به روش بولت ژورنال. نویسنده رایدر کارول بگذریم. من برای چیز دیگری این صفحه را باز کرده ام. چیزی که آقای کارول آن را با عنوان &quot;روزنگار&quot; معرفی کرده.  حالا این روزنگار چیست؟ به طور خلاصه روزنگار نوشتن جزئیات هر روزمان در یک دفتر است. بهتر است قبل از پرداختن به اصل ماجرا یک مثال از روزنگار را به شما نشان بدهم. این بخشی از روزنگار امروز من است.روزنگار یکشنبه۱۶اردیبهشت _زنگ زدن به مامان _جمع کردن لباس ها _نوشتن مقاله. موضوع روزنگار. با نقل قول هایی از کتاب برنامه ریزی به روش بولت ژورنال _شستن ظرف های صبحانه _جمع کردن زباله ها  َ_بیرون آوردن یک چادر نماز جدید شاید با خواندن روزنگار من با خودتان بگویید خب یعنی چه؟ چه کاری ست که آدم بنشیند ریز زندگیش را لیست کند در یک دفتر؟ اصلاً چه معنی دارد؟ حق با شماست. من طرف شما هستم چون قبل از آشنایی با جادوی روزنگار من هم شبیه شما بودم و اصلا نمی توانستم خودم را قانع کنم که نوشتن جزئیات هر روز به صورت یک لیست، چقدر می تواند معجزه گر باشد! اما اجازه بدهید با یک نقل قول از کتاب به شما بگویم چرا روزنگار مهم است. رایدر کارول می گوید: افکار اگر در زندگی ما نقش عملی ایفا نکنند، با گذر زمان محو و فراموش می شوند. حتی پر شور ترین فکرها و مفید ترین درس ها هم اگر نقشی در زندگی مان ایفا نکنند از بین خواهند رفت. نقل قول بالا نیاز به فکر کردن دارد. کمی روی جمله های بالا تمرکز کنید. از خودتان بپرسید در طول یک روز چقدر به کارهایی که دارید و می خواهید انجام بدهید فکر می کنید؟ مطمئنم که زیاد فکر می کنید، احتمالاً حتی همین حالا که دارید این مقاله را می خوانید هم سرتان پر از فکر است. دارید به نهار امروز فکر میکنید، قرمه سبزی باشد یا لازانیا که بچه ها هم خوششان بیاید. چندتا لباس هست که باید اتو شود. کتابی که باید به صاحبش برگردانید. یک تماس مهم باید بگیرید. درباره چیزی باید تحقیق کنید. حتما باید فیلمی آموزشی ببینید درباره چگونه درست کردن فیل کاغذی. فردا جشن کاردستی پسر بچه تان است. هم زمان می خواهد برایتان مهمان بیاید. باید میوه بخرید. میوه های یخچال لک دارند. روی میز تلوزیون گرد و خاک نشسته. مهمان عزیزتان شیرینی نخودچی دوست دارد. دارید با خودتان دودوتا چهارتا می کنید که خودتان شیرینی را درست کنید یا از بیرون بگیرید. با خودتان فکر می کنید آن غذایی که به مهمان عزیزتان قول داده بودید که برایش بپزید کدام بود؟ آرزو می کنید کاش آن را گوشه ای یادداشت کرده بودید. همین جا صبر کنید. بگذارید یک هشدار تکان دهنده بدهم. شاید باورتان نشود اما همه ی این افکار فقط برای چند لحظه از زندگی شماست. شما روزانه میلیون ها فکر جدید یا تکراری را در سر خود مرور می کنید. شما میلیون ها رنگ دارید و می توانم شرط ببندم که تعداد انگشت شماری از آن را به تابلو زندگی می پاشید. اگر این هشدار شما را تکان نمی دهد بگذارید طور دیگری بگویم. فرض کنید تمام افکار بالا، در سر شما چرخیده و میلیون ها فکر دیگر هم خواهد چرخید. اگر بدون روزنگار بخواهید پیش بروید احتمالا به چند کار خواهید رسید، برخی را دست و پا شکسته انجام خواهید داد و بیشترشان را حتی به خاطر نمی آورید اما اگر برای خودتان یک بولت ژورنال درست کنید و شروع کنید به روزنگار نویسی احتمالا با برنامه ریزی پیش خواهید رفت و صفحه ی روزنگارتان اینگونه خواهد بود:_ درست کردن نهار. لازانیا که مورد علاقه ی همه است. _سه لباس و یک شلوار باید اتو شود. _کتاب جادوی نظم را باید برگردانم به پرستو. مجله هایش را باید امانت بگیرم. _ باید به دفتر بیمه زنگ بزنم. _درباره ی سس مخصوص لازانیا نیاز به تحقیق دارم. بچه ها از شیر داخل سس بیزار اند. _دیدن فیلم آموزشی. ساختن فیل کاغذی برای پسرم. _کنار گذاشتن ریسه های رنگی برای جشن پسرم. _خریدن دو کیلو پرتقال. یک کیلو موز. دو کیلو کیوی و یک جعبه توت فرنگی برای مهمان. _گردگیری _ خریدن آرد نخودچی و زعفران برای درست کردن شیرینی _درست کردن مقدمات سبزی پلو با ماهی برای مهمانی فردا یک نکته طلایی شما می دانید باید برای مهمانتان سبزی پلو با ماهی درست کنید چون در بولت ژورنال تان در قسمت روزنگار همان روز مهمانی، آن را یادداشت کرده اید و حالا به راحتی ورق زدن توانستید آن را پیدا کنید‌. دیگر نیازی به دغدغه و کاسه چه کنم دست گرفتن نیست. تصور کنید اگر به جای غذایی که قولش را داده بودید چیز دیگری می پختید چه اتفاقی می افتاد؟ مهمان عزیزتان درباره تان چه فکر می کرد؟ آیا به شما برچسب بدقول یا بخیل می زد؟ احتمالا اگر بهترین غذایتان را برای او می پختید هم بی فایده بود. به قول پیتر دراکر: هیچ کاری بی فایده تر از انجام دادن یک کار بی فایده به بهترین شکل نیست. رایدر کارول در همین کتاب می گوید بهره وری یعنی بیشتر نتیجه گرفتن با کار کردن روی چیزهای کم تر. یعنی شما لازم نیست سورسات به پا کنید و چند مدل غذا و دسر برای مهمانی آماده کنید. تنها کاری که لازم است انجام دهید این است که بدانید چه کسی از چه چیزی خوشش می آید و چه طور خوشحال می شود. می دانم که همین حالا دارید با خودتان می گویید این چیزها را آدم همیشه به یاد دارد اما بگذارید با شما مخالفت کنم.  متاسفانه ما آدم ها حافظه ی خوبی نداریم. یک ضرب المثل چینی می گوید: کمرنگ ترین جوهر ها از بهترین حافظه ها ماندگار تراند‌. پس چرا ننویسیم. چرا روزنگارمان را ننویسیم. کم ترین مزیت روزنگار نویسی این است که ما را از باتلاق افکارمان بیرون می کشد. صدای بلند ذهنمان را کم می کند و اجازه می دهد جلوی یک کاغذ سفید با خودمان خلوت کنیم. با نوشتن روزنگار می توانیم به افکارمان نظم دهیم و روی کارهایمان متمرکز شویم‌. برای جلو رفتن یا وارد شدن به یک روز جدید همه ما نیاز داریم اندکی صبر کنیم. ما حتی برای یک سفر یک روزه هم وسایل هایمان را جمع می کنیم و ساک برمی داریم، چرا برای سفر به فردا چمدان نبندیم؟ چرا لباس های افکار فردای خود را در چمدانِ یک کاغذ سفید نپیچیم؟بگذارید خلاصه ای از یک خاطره درباره اهمیت نوشتن روزنگار که در کتاب آمده را برایتان بازگو کنم: رایدر کارول می گوید یکی از نامه هایی که یکی از بولت ژورنال نویس ها برایم ارسال کرده بود متعلق به مادر یک بیمار سرطانی بود. مادر بچه گفته بود فرزندم در مدرسه ای با هم سن و سال های خودش که آن ها هم مبتلا به سرطان هستند درس می خواند. یک روز یکی از هم کلاسی های پسرم در کلاس غش می کند، طوری که با مرگ فقط چند قدمی فاصله داشت. ماموران اورژانس به موقع رسیدند اما به نظر کاری از دستشان بر نمی آمد!  مادر آن پسر بچه در صحنه حضور داشت. دستانش می لرزید، اشک دیدش را تار کرده بود و نمی توانست حرف بزند اما با همان حال خراب دفتری از کیفش بیرون آورد و چند صفحه ورق زد و خیلی سریع آن را به مامور اورژانس نشان داد. در کمال تعجب حال پسر بچه رو به بهبود رفت و او را منتقل کردند به بیمارستان. پزشکان از مادر بچه تشکر کرده بودند و معتقد بودند اگر او لیست دارو ها، چیزهایی که پسرش به آن حساسیت دارد، تاریخ تزریق ها، میزان تب و فشار هر روز و چگونگی حال هر روزش را در روزنگارهایش ننوشته بود به احتمال قوی جگر گوشه اش را از دست می داد.  رایدر کارول می گوید، مادر آن کودک سرطانی بعد از دیدن آن صحنه ترغیب شده بود یک بولت ژورنال برای خودش درست کند و حتما روزنگارش را در آن ثبت کند. خدارا شکر که همه ی ما یک کودک سرطانی نداریم اما چیز های کوچک و بزرگ دیگری هم هست. روزنگار باعث می شود هرگز تاریخ تولد دوستمان را فراموش نکنیم. با روزنگار تماس های ضروری عقب نمی مانند. کتابی که امانت گرفته بودیم را به موقع بر می گردانیم. می دانیم که ساعت ۲ مستند مورد علاقه مان از کدام شبکه پخش می شود. روزنگار باعث می شود گلدان ها را هر یکشنبه آبیاری کنیم، دو هفته دیگر در فلان تاریخ پسرمان واکسن دارد. یادمان نرود سه شنبه هفته گذشته ماکارونی داشتیم. واقعا کدام یک از ما به یاد داریم سه شنبه هفته گذشته چه خوردیم؟وقتی روزنگار می نویسید یعنی کمد شلوغ و بی نظم خود را مرتب می کنید. افکار پوچ و خرت و پرت ها را دور می ریزید. وقتی همه چیز سر جای خودش باشد، می توانید راحت تر تصمیم بگیرید. لباس کارهایتان جلوی چشمتان آویزان است! باراک اوباما در مصاحبه ای که در نشریه ونیتی فیر چاپ شد گفت:  می بینید که من فقط کت وشلوار های آبی یا خاکستری به تن می کنم. دلیلم این است که تلاش می کنم تا تعداد تصمیم هایم را کم کنم. من نمی خواهم درباره آنچه می خورم یا می پوشم تصمیم بگیرم. زیرا تصمیمات بسیار زیاد دیگری برای گرفتن دارم. چنین نقل قول های مشابهی از مارک زوکربرگ، موسس فیس بوک، درباره سویشرت های کلاهدار خاکستری. یا از استیو جابز موسس شرکت اپل درباره یقه اسکی های سیاه و شلوار لی شنیده ام. منظورم از این نقل قول این نیست که همه لباس هایتان را دور بریزید و فقط یک مدل خاص را برای خودتان انتخاب کنید. نه. می خواهم افکارتان را مرتب کنید. فکرهای به درد بخور و کارهایی که میخواهید به آن رسیدگی کنید را بگذارید جلوی چشمتان تا هر لحظه چنگ افکار مختلف به ابریشم ذهنتان نخود. لازم نیست هزاران بار به نهار فردا فکر کنید. قرمه سبزی باشد یا لازانیا، کوکو سبزی یا قیمه، ته چین یا باقالی پلو؟ هیچ کدام. نیازی به این همه دست و پنجه نرم کردن با افکار نیست. شما احتیاجی به این همه دردسر ندارید، یک قلم و کاغذ بردارید و بنویسید. اگر راجع به نهار فردا تصمیم نگیرید تا موقع نهار هم نمی دانید دقیقا می خواهید چه بپزید!نویسنده: فاطمه ملائی </description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 00:43:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از شر افسردگی پس از زایمان راحت شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-cbbqqxvllqvr</link>
                <description>احتمالاً این بیست و پنجمین مقاله ای ست که درباره افسردگی پس از زایمان می خوانید، شاید هم سی و چهارمی یا شاید هم بیشتر از این ها در فضای اینترنت دنبال راه چاره گشته ايد. اگر خسته شدید و حوصله ی خواندن این مقاله تا آخر را ندارید شما را درک می کنم. شما حق دارید که خسته شوید.  پیشنهاد می کنم تیترها را بخوانید و در وقت مناسب برای خواندن ادامه مطلب برگردید. به خودتان سخت نگیرید. هر کاری لازم می دانید انجام دهید، هر طور که صلاح می بینید رفتار کنید. شما حق دارید انتخاب کنید چه چیزی برای شما بهتر و راحت تر است. من شما را درک می کنم.  شما به تازگی صاحب فرزند شده اید و شاید باورش برایتان سخت باشد اما یک موجود کوچک توانسته دنیای شما را زیر و رو کند. پس به خودتان زمان بدهید. این اجازه را به خود بدهید که دیر برگردید به روال قبلی. برای ساختن دوباره ی دنیای شخصی و درونی و برگرداندن زندگی خوب قبلی تان با ورژنی بهتر، باید به خودتان وقت بدهید، هر چقدر که لازم باشد.  حالا اگر می خواهید از شر افسردگی پس زایمان راحت شوید باید چند قدم بردارید. نترسید. چیز زیادی از شما نمی خواهم. قرار است با قدم های کوچک اما مداوم به مقصد دلخواهمان برسیم. تصمیمتان را بگیرید. اگر واقعاً مصمم هستید و نمی خواهید با ماندن در دوران افسردگی ترحم دیگران را برانگیزید و همیشه چشمتان به دلسوزی و همراهی دیگران باشد، با من همراه شوید تا از شر افسردگی پس از زایمان راحت شوید و بتوانید با قدرت روی پاهایتان بایستید و مشق زندگیتان را خودتان بنویسید.قدم اول: اعتراف کنید که دیگر مثل قبل نیستید و نخواهید شد.لازم نیست با خواندن اولین تیتر ابروهایتان را درهم گره بزنید، خشمگین شوید یا در مقابل نوشته هایم جبهه بگیرید. نمی گویم حق ناراحت شدن ندارید اما لطفا از واقعیت فرار نکنید. شما دیگر آن زن سابق نیستید، درست مثل بعد از ازدواج که دیگر آن دختر سابق نبودید یا حتی پس از دوران دبستان که دیگر آن بچه سابق نبودید.  هر دوره ای از زندگی مستلزم تغییراتی ست که ما خواسته یا ناخواسته آن را می پذیریم و پس از چند وقت به آن عادت می کنیم، طوری که انگار از ابتدا آن نقش برای ما نوشته شده.  شاید کنار آمدن با برخی نقش های زندگی برای ما سخت باشد. برای مثال همین نقش مادری. ما هیچ پیش زمینه ای نداشتیم. ما فقط یکهو پرت شدیم در دنیایی دیگر. بدون هیچ قدرت و تجربه ای که به موقع اش به کارمان بیایید! ما یک شبه مادر شدیم. یک شبه همه به چشم دیگری نگاهمان کردند و توقع داشتند تمام و کمال باشیم. هیچ کس توجه ای به کمبود و نقص هایمان نداشت، همه می خواستند برای بچه بهترین مادر دنیا باشیم. خودمان هم همین را می خواستیم اما چطور؟ چگونه؟ ما خیلی چیزها را نمی دانستیم، رمز و راز ها و فوت و فن های بسیاری را بلد نبودیم. ما پر از سوال بودیم، پر از بی تجربگی، پر از نگرانی، پر از ترس، پر از آشفتگی و امید برای درک شدن اما هیچ کس ما را نمی فهمید و نمی فهمد. پس باید در اولین قدم وقتی به خود اعتراف کردید که دیگر مثل قبل نیستید و نخواهید شد، با تمام قلبتان نقش تازه را بپذیرید و خودتان را همان قدر که دیگران نمی فهمند، بفهمید و درک کنید. درک کنید که شما در این نقش یک تازه وارد هستید و هیچ اشکالی ندارد که پر از خطا رفتار کنید یا دست و پایتان را گم کنید، احمق و همیشه خسته به نظر برسید و حتی گاهی از کوره در بروید. درک کنید که شما به دنیای غریب دیگری پرت شده اید و حق دارید برای دنیای قبلی خود دلتنگ شوید و گاهی برایش سوگواری کنید. درک کنید که اشتباهاتتان از روی بی تجربگی ست. خودتان را مقصر ندانید و تا جایی که ممکن هست از دیگران و افراد با تجربه کمک بگیرید. هیچ اشکالی ندارد که در ابتدای مسیر گوشه لباس کسی را بگیرید که گم نشوید.  درک کنید که خسته اید، لازم نیست نگران لباس های نشسته و ظرف های کثیف تلنبار شده باشید. درک کنید که حساس تر شده اید و هورمون هایتان به خاطر بارداری حسابی بهم ریخته پس خود را برای گریه های گاه و بی گاه و اخلاق های ضد و نقيض سرزنش نکنید. شما به هر صورت مادر خوبی هستید. هیچ وقت به این موضوع شک نکنید چون شما می خواهید برای فرزندتان بهترین مادر دنیا باشید.دومین قدم: باور کنید که هیچ کاری از دست شما ساخته نیست، فقط به خودتان زمان بدهید.در باتلاق هر چه دست و پا بزنی بیشتر فرو می روی. افسردگی پس از زایمان هم دقیقاً همینطور است. هر چه قدر زودتر بخواهی از آن نجات یابی بیشتر درگیرش می شوی.  مثلاً در یک مجله می خوانی که برای فرار از افسردگی باید با دوستانت یک قرار ملاقات بگذاری، با همسرت بیرون بروی یا در کافه ای با خودت خلوت کنی. اما همین که پا از خانه بیرون می گذاری تلفنت زنگ می خورد که بچه دارد گریه می کند!  حتی اگر اطرافیانت آدم های با درکی باشند و بخواهند تو برای چند ساعت بدون اضطراب و نگرانی کمی استراحت کنی و تماس نگیرند، وقتی به خانه برمی گردی و می شنوی در نبودت بچه ات چقدر بی قراری کرده و از گریه زیاد بالاخره به خواب رفته، دلت می گیرد و به خودت لعنت می فرستی که چرا تنهایش گذاشتی. نمی خواهم بگویم مادرها حق بیرون رفتن بدون بچه هایشان را ندارند. این را هم نمی گویم که همه ی راه های فرار از افسردگی در مجله ها صد در صد اشتباه است. شاید حتی برای شما نتیجه بخش باشد اما تجربه نشان داده بهترین درمان زمان است. شما باید به خودتان زمان بدهید. بگذارید تا هر وقت که حوصله ی بیرون آمدن از حال بد را ندارید، حالتان بد باشد. اجازه بدهید در دنیایی که به آن پرتاپ شده اید مدتی بمانید بعد به دنبال کشف مسیر بگردید.  می دانم که مدام از مادرهای اطرافتان می پرسید: چطوری از پس این روزهای وحشتناک براومدی؟ مطمئنم آن ها مدام جواب می دهند: میگذره نگران نباش.  و این جواب شما را عصبانی تر می کند چون شما از وقتی فرزندتان به دنیا آمده یک شب هم خواب راحت نداشته اید، یک بار هم بدون ترس از بیدار شدنش به حمام نرفتید و دیگر نتوانستید هر موقع که میلتان کشید به هر کاری که دلتان خواست برسید! با این که می دانم باز هم عصبانی می شوید باید بگویم آن ها راست می گویند، نگران نباشید همه چیز می گذرد و کم کم بهتر می شود.  اگر می پرسید چطور؟ باید خیلی آهسته در گوشتان بگویم که شما بدون این که بفهمید به شرایط عادت می کنید و رفته رفته تبدیل به یک مادر با تجربه می شوید که می تواند در کنار بچه داری به خودش، زندگیش و تمام آنچه که می خواهد برسد.سومین قدم: هر وقت که توانستید از جایتان بلند شوید و کاری بکنید.شما مستحق این هستید که تا هر زمانی که احساس خستگی می کنید استراحت کنید. هیچ چیز مهم تر از شما و سلامتی تان نیست. تا هر موقع که دوست دارید به خودتان وقت استراحت بدهید. هیچ اهمیتی ندارد که دیگران راجع به شما چه فکر می کنند یا مادر شوهرتان می خواهد پشت سرتان چه بگوید یا دختر دایی هایتان در مهمانی آینده چه نیش و کنایه هایی برایتان کنار گذاشته اند. بگذارید هر کس هر چه دلش خواست بگوید و شما را هر طور خواست قضاوت کند. خودتان را از قید و بند حرف مردم رها کنید. با راه رفتن در مسیر عقاید خودتان حس آزادی و پرواز را تجربه کنید. خوب که استراحت کردید احتمالا زمانی خواهد رسید که دوست دارید کاری انجام دهید. حوصله تان سر خواهد رفت و دلتان می خواهد به کاری مشغول شوید. درواقع یک سرگرمی می خواهید، یک سرگرمی حال خوب کن و سریع و آسان که از بد ماجرا نمی دانید چیست!  بگذارید خیالتان را راحت کنم. چنین سرگرمی اصلاً وجود ندارد پس دنبالش نگردید. اما خبر خوب اینجاست که شما می توانید آن را درست کنید. اگر می پرسید چطور؟ باید بگویم فقط کافیست از جایتان بلند شوید و کاری بکنید! گاهی فقط راه رفتن کنار پنجره خانه با یک لیوان چای هم می تواند شما را از شر افسردگی راحت کند. برای من که عاشق نوشتن هستم شاید زمانی اینگونه باشد که وقتی کوچولویم را خواباندم یک کتاب بردارم و چند خط مطالعه کنم یا دفتری بردارم و چند کلمه بنویسم...همین.سخن پایانی: از هیچ کس، هیچ انتظاری نداشته باشید. یادتان باشد که برای راحت شدن از شر غول افسردگی شما هیچ نیرویی پشت سرتان ندارید. شما ارتش یک نفره اید و مطمئن باشید خودتان به تنهایی بهتر از پسش برمی آیید.  به خودتان ایمان داشته باشید و تمام تلاشتان را بکنید. با تمام وجود بخواهید که از افسردگی بیرون بیایید. خودتان را زیر لحاف &quot;من افسرده شده ام&quot; پنهان نکنید. افسردگی فقط مال شما نیست، جغد شومی نیست که فقط روی بام شما نشسته باشد، بیشتر مادر های دنیا افسردگی پس از زایمان را تجربه کرده اند و می کنند، شما تنها نیستید. پس لطفا اینقدر روی افسردگی پافشاری نکنید. نمی خواهم شما را مقصر بدانم، اصلاً شما را قضاوت نمی کنم. پاهای من در کفش شما نیست. من فقط تقاضا می کنم که چشمانتان را باز کنید، حرکت کنید و فکر نکنید خانه خراب شده اید و همه ی آرزوها و آینده رویایی تان را از دست داده اید.نویسنده: فاطمه ملائی</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2024 22:00:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند راهکار برای آن ها که نوشتن برایشان سخت است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ukajwou4blcn</link>
                <description>وقتی نوشتن برایتان سخت است، خودتان سخت ترش نکنید.توصیه می کنم همیشه یک دفتر کهنه که برگ های سفیدش جامانده از تکلیف های انجام نداده ی دوران مدرسه باشد و یک خودکار معمولی که تنها حسنش خوب رنگ دادن باشد، کنار دستتان داشته باشید تا هر وقت مثل من حوصله یتان سر رفت بلافاصله دفتر را باز کنید و بدون این که بخواهید خوش خط، درست و فکر شده بنویسید فقط سر خودکار را بردارید و شروع کنید به نوشتن.اصلاً مهم نیست که چه می نویسید.اهمیتی ندارد غلط املایی داشته باشید یا نه چون هیچ معلمی قرار نیست برگه شما را تصحیح کند و به آن نمره بدهد.تا می توانید پرت و پلا و شلوغ و بی نظم بنویسید.انگار که تازه از سر جلسه امتحان ریاضی بیرون آمده باشید و صمیمی ترین دوستتان برای نرساندن جواب سوالی که خودتان هم جوابش را غلط نوشته اید با شما قهر کرده باشد.همان قدر عصبی و تند تند مثل جویدن سر مداد موقع حرص خوردن، بنویسد و تمام حرف هایی که می خواستید با داد و فریاد توی صورت دوستتان بزنید و چون زبانتان بند آمده بود تنوانستید حالا سریع و خشن و بی وقفه بنویسد!بی وقفه نوشتن یک مزیت خیلی خوب دارد و آن این است که تو می توانی از این شاخه به آن شاخه بپری و از هر دری حرف بزنی.و وقتی برای خودت بی وقفه می نویسی این مزیت چند برابر می شود به این دلیل که دیگر لازم نیست به قید و بند ها فکر کنی و نگران چیزی باشی.تا می توانید جزئیات دور و برتان را ببینید و روی کاغذ بیاورید.همیشه جزئیات مهم است.نوشتن از گل های روی بالش کنار شما شاید بی اهمیت و خسته کننده باشد اما روی این کاغذ به درد می خورد چون کمک می کند نوشته شما طولانی تر شود، دری برای حرف زدن از چیزی دیگر به رویتان باز شود و نوشته تان کمی رنگ واقعیت بگیرد.شما را تمرین می دهد که ملموس تر بنویسید. طوری که هر کسی بتواند درک کند چه نوشته اید.شاید بپرسید چه طور؟همه ی آدم ها در زندگیشان بالش گل دار دیده اند و حتماً باور می کنند که شما یک بالش گلدار در خانه داشته باشید و وقتی خواننده شما را باور کند همه چیز خیلی راحت تر و بهتر از قبل پیش خواهد رفت.اما لطفاً به این ماجرا مثل یک تمرین نگاه نکنید.فکر کنید از روی بی حوصلگی یک دفتر و قلم برداشته اید و می خواهید آن را خط خطی کنید.اگر نمی دانید چگونه باید بی وقفه برای خودتان چرت و پرت بنویسید نگران نباشید.من یک نمونه کوتاه برایتان می نویسم تا شاید بتوانید دل به دریا بزنید و بدون ترس شروع کنید:«امروز برای اولین بار در اینترنت جستجو کردم: چگونه می توانیم ناشناس بپرسیم و پاسخ درست دریافت کنیم؟حالا چرا ناشناس؟ چرا در اینترنت؟ اصلاً برای چه اینقدر پیگیر جواب درستم؟راستش حوصله ام سر رفته!آدم وقتی حوصله اش سر می رود کارهایی می کند که تا وقتی حوصله اش سر نرفته محال بود حتی به آن فکر کند.امروز روز کسل کننده ای نیست که متعاقبن بخواهد حوصله سر بر بشود اما حوصله ام بدون این که توضیحی به من بدهد سر رفته برای همین من هم دلیلش را نمی دانم.خلاصه که امروز، روزی است مثل دیروز...مثل همه ی روزهای دیگر.آفتابی و معمولی. از آن آفتاب هایی که از شیشه عبور نمی کند و فقط وسط حیاط پهن می شود و تو نمی توانی مستقیم به آسمان نگاه کنی چون یک چیز داغ و بزرگ وسط آسمان را گرفته. مثل لاتی که سر کوچه را با زنجیر چرخواندن قرق کرده باشد.هوا گرم است اما نه برای من که در نشیمن خانه زیر باد خنک کولر نشسته ام و یک پتوی نازک با گل های سفید و بنفش انداخته ام روی شانه ام.از بیرون صدای رفت و آمد ماشین سنگین می آید. نشماردم اما فکر می کنم بیشتر از هشت بار شده که تصور کرده ام زیر پایم می لرزد!به نظرم ساختمان نیمه کاره ی آخر خیابان که از وقتی به اینجا آمده ام در حال ساخت بود هنوز هم خیلی کار دارد.از ساختمان سازی گله مند نیستم. حتی از صدای ماشین ها هم آزرده خاطر نشدم و چون عادت خواب بعد از ظهر ندارم اما می توانم احساس کسانی که عادت به خوابیدن در بعد از ظهر دارند را خیلی خوب درک کنم.آن ها اگر بعد از ظهر حداقل یک چرت کوتاه نزنند رسمن دیوانه می شوند!اینقدر با اظمینان می گویم چون با یکی از این آدم ها زندگی می کنم.او می گوید: خواب بعد از ظهر مثل یک قرص است که اگر نخورده باشم نمی توانم قول بدهم که تا آخر شب یا حتی فردا چه رفتار ناشایست یا غیر قابل پیشبینی از من سر بزند!پس به نظرم خیلی خطرناک است که خواب بعد از ظهر چنین آدم های صادقی را مختل کرد.راستش دلم برای آدم های صادق می سوزد.آن ها همه چیز را صاف و پوست کنده می گویند اما هیچ کس در نهایت باور نمی کند کسی بتواند همه ی حقیقتش را صادقانه بازگو کند.آدم های صادق مظلوم واقع شده اند.آن ها زیر بار ظلم آدم های دروغ گو مظلومانه کمر خم کرده اند و تاوان آن چه نکردند و و نخواهند کرد را با قضاوت شدن مدام پس می دهند.و این اوج ناجوانمردی است.تقلید کردن برای شروع نوشتن و تمرین بهتر نوشتن، هیچ اشکالی ندارد.همیشه موقع خواندن کتاب مورد علاقه ام از خودم می پرسم اگر من می خواستم بنویسم، چه طور می نوشتم؟شاید برای شما هم پیش آمده باشد که هرازگاهی چنین سوال هایی از خودتان پرسیدید.کنجکاوم بدانم چه طور به این سوال جواب دادید و در راستای جواب دادن به این سوال چالش برانگیز، آیا سعی کرده اید به تقلید از آن کتاب ماجرا را آن طور که می خواهید بنویسید؟راستش آخرین باری که من چنین سوالی از خودم پرسیدم همین امروز بود. دست و بالم برای مطالعه باز بود. کارهای خانه را انجام داده بودم و زیر قابلمه برنج را کم کرده بودم تا ته دیگ سیب زمینی کم کم برشته شود. بوی پودر رخشویی و زعفرانی که به مرغ سرخ کرده زده بودم در خانه پیچیده بود و من روی مبل، کنار در بالکن نشسته بودم و کتاب «من پیش از تو» که به تازگی خواندنش را شروع کردم بین دستم بود.از خودم پرسیدم اگر من به جای جوجو مویز می خواستم شخصیتی شبیه لوئیزا طراحی کنم که مجبور شود یکهو سر از گرنتا هاوس در بیاورد و از مرد فلجی مثل ویل ترینر پرستاری کند، چطور ماجرا را روایت می کردم؟همین سوال ساده باعث شد من در چشم بهم زدنی خانه ای بزرگ و سرد شبیه گرنتا هاوس در ذهنم بسازم. مردی بدعنق و فلج مثل ویل را بنشانم روی صندلی چرخدار و یک دختر پشت در خانه ببینم که به لوئیزا شباهت دارد!با خودم گفتم: یعنی ممکن است بتوانم با تقلید یک داستان جدید بنویسم؟!اولش برایم غیر ممکن بود. تا بعد از ظهر این دست و آن دست کردم و پرنده های کوچک ایده ای که دور سرم می چرخید را می پراندم به این بهانه که ماجرا های اصیل از دل یک تقلید در نمی آید. و چه کار کثیفی ست که زیر بنای داستان کسی را برداری و بنای خودت را رویش سوار کنی.به نظرم اصلاً مورد قبول و خوشایند و اخلاقی نبود.حتی به مرحله ای رسیدم که کتاب را به صاحبش برگردانم و حتی داستان را تمام نکرده کنار بگذارم چون به طرز عجیبی مدام وسوسه ام می کرد!برای خوردن نهار کتاب را کنار گذاشتم. شوید و لوبیایی که به برنج زده بودم عطر خوشی به غذا داده بود و مرغ سرخ شده و زعفرانی کنارش مزه می کرد اما نتوانستم جز یکی دو قاشق بخورم و بیشتر با غذا بازی کردم.تلوزیون روشن بود و کسی حواسش نبود که بشقابم را تقریباً دست نخورده رها کرده ام و این فرصت خوبی بود که به چیزهای بیشتری فکر کنم.چیزهایی مثل روح زیبایی که گاهی در توجه نکردن های دیگران وجود داشت!مثل جای خالی سالاد پای سفره.یا ایمیلی که باید برای یک دوست می فرستادم.افکارم پریشان بود اما می توانستم به یاد بیاورم که مدتی قبل جایی خوانده بودم که دیگر چیز جدیدی در دنیای هنر و ادبیات وجود ندارد. انگار به طرز غریبی همه چیز را قبلاً گفته اند و به تصویر کشیده اند. موضوع های اصلی غالبن تکراری اند و عملن چیز جدیدی در دنیای امروز وجود ندارد.اما آیا با این تفسیر مثلاً نقاش ها باید قید کشیدن کوه و جنگل را بزنند و دیگر هیچ عکاسی از غروب و موج دریا عکس نگیرد یا شاعری نباید از عشق بگوید و نویسنده ای دیگر حق ندارد از مرد فلجی که محتاج پرستاری شده چیزی بنویسد؟!جواب «نه» دادن به این سوال غیر منطقی بود. چون اگر این طور باشد که همه باید کاسه کوزه شان را جمع کنند و بروند و بچسبند به آثار قدیمی که اگر این طور پیش برود دیگر چیز جدید و مطابق با سلیقه امروز تولید نمی شود و رفته رفته همه چیز کهنه می شود و بوی نا می گیرد!«البته اینجا منظورم این نیست که آثار قدیمی دیگر قدیمی شده و به درد و کار امروز نمی خورد» نه. آثار قدیمی اتفاقن مهم است چون یک جورهایی الگو محسوب می شود. و کدام خیاط است که بدون الگو بتواند لباس بدوزد!بالاخره تلقید کردم یا نه؟با افتخار بله. یعنی می خواهم این جسارت را به خودم بدهم که به شیوه صحیح تقلید کنم.شاید بگویید تقلید، تقلید است و شیوه ی صحیحی برایش وجود ندارد چون سر تا پایش غلط است.می خواهم مخالفت کنم. می خواهم با صدای بلند و رسا بگویم این طور نیست و بله، یک شیوه صحیح برای تقلید کردن هست که ما زیر بنا، خمیره و اصلی که همه مردم با آن آشنا هستند و می دانند و نویسنده با معجزه از خودش بیرون نیاورده را بر می داریم و در تنور خلاقیت خودمان می اندازیم تا بالاخره همان نان داغی که می خواهیم در بیاید.به عنوان مثال اگر من می خواهم از این رمان یک تقلید صحیح داشته باشم چه کار می کنم؟در اولین قدم یک خانه می سازم. ترجیحاً مخالف چیزی که خواندم. یعنی مکان داستانم را از یک خانه ی بزرگ و ویلایی با شومینه ی هیزمی به خانه ی کوچکی می برم با باغچه و بخاری نفتی. البته اگر می خواستم هم می شد یک خانه ویلایی بسازم چون در ذهن هر نویسنده ای بالاخره یک خانه ویلایی پیدا می شود!یک نکته: در ساختن مکان و جزئیات همیشه باید یادمان باشد که چیزهایی را بنویسیم که شخصیت اصلی ما نیاز دارد. مثلاً در کتابخانه اتاق خواب ویل ترینر در کنار رمان ها و کتاب های جلد شومیز و ورق خورده ی پنگوئن، کتاب هایی با عناوین کار و تجارت بود چون ویل در گذشته چنین کاری داشت اما اگر شخصیت من تاجر نیست چنین کتاب هایی در قفسه کتابخانه لازم ندارم یا حتی ممکن است شخصیتی که من می سازم از کتاب متنفر باشد که در این صورت حتی به آن کتابخانه احتیاجی ندارم که پرستار داستان بخواهد از آن کتاب های داستان کوتاه بردارد و به گذراندن وقتش کمک کند. و وقتی پرستار، داستان کوتاه نخواند و جاهای زیادی برای گردگیری نداشته باشد و برای شومینه هیزم جمع نکند یعنی دختر داستان من به هیچ وجه لوئیزا نیست.دومین قدم: شخصیت اصلی را طوری می نویسم که دوست داشته باشم و منطقی باشد نه آن طور که خوانده ام.مثلاً: شخصیت اصلی من نباید با شنیدن خبر ازدواج دوست دختر سابقش فقط قاب عکس های روی میز نشیمن را بشکند. او باید داد و بی داد راه بیندازد و کم تر شبیه ویل ترینر درون گرا باشد و اصلاً هم نباید یک عکس خوشحال در پیست اسکی با دوست دخترش داشته باشد.یعنی اگر بخواهم می تواند داشته باشد اما تغییر جزئیات به طرز حیرت آوری به کل همه چیز را دگرگون می کند. و ما وقتی می توانیم یک تقلید صحیح داشته باشیم که دگرگون کنیم. یعنی خانه ای را خراب کنیم و از نو بسازیم.سومین قدم: تا جایی که می توانم باید جور دیگری، چیز خیلی بهتری را روایت کنم.به نظر من در تقلید اینجای کار از همه چیز مهم تر است. ما در نوشتن برای شبیه شدن به کار عالی کسی از آن تقلید نمی کنیم. ما تقلید می کنیم تا از آن کار بهتر باشیم و هر چه قدر که بتوانیم بهتر عمل کنیم شانس این را داریم که بگویند نسخه ای که ما نوشته ایم با این که زیر بنای تکراری دارد اما به نوبه خود یک کار جدید است. یک ورژن نو و نسخه ای اصیل از چیزی که ما خواستیم به دیگران بگوییم.و زمانی این اتفاق می افتد که ما خودمان را رها کنیم و چیزی را بنویسیم که واقعاً می خواهیم به زبان بیاوریم نه صرفن چیزی که معتقدیم دیگران می خواهند بشنوند.در آخر پیشنهاد می کنم حداقل یک بار تقلید کنید.یک بار تمرین کنید چه طور به طرز صحیح از یک کار خوب تقلید کنید.نویسنده: فاطمه ملائی</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 17:22:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه یک شغل کم زحمت و پر درآمد پیدا کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%DA%A9%D9%85-%D8%B2%D8%AD%D9%85%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mq5pptlizh8i</link>
                <description>توضیح: هیچ قصدی ندارم که به شما بگویم چه شغلی مناسب است و شما بهتر است از چه راهی پول دربیاورید. از شما تنها چند دقیقه وقت می خواهم. قصد دارم شما را با واقعیتی که می دانید آشنا کنم!شغل مناسب من چیست؟قبل از هر چیز می خواهم یک فرضیه بسازم:فرض کنید جشن ازدواج برادرم آخر هفته جدید است اما یکهو همه چیز بهم ریخته. پدر بزرگم را در بیمارستان بستری کرده اند، مچ پای عمه ی کوچکم شکسته، خواهرم با هزار جور دوز و کلک از دانشگاه مرخصی گرفته اما هنوز بلیت برگشت برای آمدن به خانه جور نشده، مادرم کمر درد دارد و دکتر برایش استراحت مطلق و قرص فشار تجویز کرده و خانه در هیاهوی استقبال از جشن ازدواج، شلوغ و پر از مهمان و صدای زنگ اعصاب خرد کن تلفن است که هر چند دقیقه یک بار به صدا در می آید چون یک نفر قصد دارد به ما تبریک بگوید اما پشت پرده نیت کرده اسم خودش را در لیست مهمانان عروسی که ما تصمیم داشتیم خیلی جمع و جور و خانوادگی برگزار کنیم، جا دهد. از طرفی دندان من هم طوری درد می کند که می توانم دست به یک کشتار دست جمعی بزنم!مطمئنم این وضعیت برای همه ی شما آشناست. چون دقیقاً وقتی داری خودت را برای اتفاق مهمی آماده می کنی همه چیز دست به دست هم می دهند تا به تو ثابت کنند آن مسئله ی مهم نسبت به آواری که اکنون روی سرت خراب شده مطمئنن اهمیت کمتری دارد.تصور کنید در بحبوحه همه این اتفاقات من نگران اینم که در عروسی برادرم چه بپوشم و از کدام محصولات مراقبت پوستی استفاده کنم که تا روز عروسی یک جوش هم روی پیشانی یا زیر چانه ام سبز نشود! شاید بقیه چپ چپ نگاه کنند ولی دختر ها نگرانی من را خوب درک می کنند چون فقط باید یک دختر باشی تا بفهمی چه قدر وحشتناک است که روز عروسی برادرت از خواب بیدار شوی و مقابل آینه ببینی یک جوش شبیه چشم درافتاده ی یک غول، وسط پیشانی ات دارد به تمام هیکلت پوزخند می زند. آن جوش یک وقت نشناسِ مزاحمِ لعنتی ست که باید زنده به گور شود اما چطور؟ چگونه می شود از شر یک جوش کوچک لعنتی خلاص شد آن هم درست در روز عروسی برادرت؟از فکر این که آن روز رو به روی آینه ممکن است بازیچه یک جوش کوچک مزاحم شوم و دنیا دور سرم بچرخد و روی سرم خراب شود به فکر شخصی هستم که به من بگوید چه طور از چنین پیشامدی جلوگیری کنم چون همیشه پیشگیری بهتر از درمان است.خلاصه در نظر بگیرید که در یک موقعیت دنبال دو نفر می گردم. یک دندان پزشک و یک بازاریاب.می خواهم این فرض را در نظر بگیرید و یک گوشه از ذهنتان نگه دارید و با من همراه شوید تا به یک سوال مهم جواب بدهیم.به نظر شما من به کدام یک از آن دو نفر احتیاج دارم؟ به دندان پزشک یا یک بازریاب؟به سوال دقت کنید.من از شما نپرسیدم به کدام یک از آن ها نیازی فوری دارم. که اگر اینگونه پرسشم را مطرح کرده بودم درست این بود که گزینه اول را انتخاب کرده و یک دندان پزشک خوب به من معرفی کنید تا از شر دندان درد و داروهای تهوع آوری که مادرم به خوردم می دهد راحت شوم.اما مسئله ی من اصلِ نیاز است.کاری به بیشتر یا کمتر ندارم. قصد ندارم بفهمم کدام یک مهم یا غیر مهم است و لازم نیست تشخیص دهم عقل و منطقم به کدام یک رای خواهد داد چون ضرورت اینجا مسئله نیست. ماجرا از این قرار است که دیدگاه شخصی من حکم صادر کرده که من به هر دوی آن ها در آن واحد نیاز دارم.مطمئنم کسانی هستند که به هیچ وجه قانع نمی شوند و به من حق نمی دهند که با وجود دندان درد حتی به یک بازاریاب برای انتخابِ بهتر یک پکیج مراقبت پوستی حتی فکر کنم!به شما حق می هم و باور کنید انتظار ندارم به این زودی به نفع من رای بدهید که به طور هم زمان به یک دندان پزشک و یک بازاریاب نیاز دارم.حتی نمی خواهم شما را وادار کنم از دید من که آخر هفته جدید باید در جشن ازدواج تنها برادرم شرکت کنم، نگاه کنید و طوری نظر بدهید که نشان از موافقت داشته باشد. اصلاً اینگونه نیست. من هیچ وقت از کسی انتظار ندارم. اما می خواهم شما را با واقعیتی که می دانید آشنا کنم!حتماً می دانید که زمین گرد است و شنیده اید که کوه به کوه نمی رسد، آدم به آدم می رسد.دنیا اندازه یک لنگه کفش پاشنه بلند است. زیر پای ماست و احساس می کنیم سوار قدرتیم و فاتح جهان. بعضی وقت ها اعتماد به نفس عجیبی داریم. سرمان که بین ابرهاست احساس می کنیم به هیچ کس و هیچ چیز وابسته و محتاج نیستیم و فکر می کنیم از اول هم قدمان همینقدر بلند بود! جوری راه می رویم انگار بدیهی است که سنگ و خار جاده به پایمان آسیبی نمی رساند. کاملاً کفش هایمان را فراموش کرده ایم!اما یک لحظه فکر کنید واقعاً چه اتفاقی می افتد اگر یکهو پاشنه کفش ما بشکند و جهان و تمام آدم هایی که کمر خم کرده بودند تا ما روی گرده شان سوارشویم و سرمان را بالا بگیریم، ناگهان جاخالی بدهند و ما را از فرازِ عرش به روی فرش بیندازند؟آدم هایی که وظیفه یشان نیست اما شغل شریفی را انتخاب کرده اند که به ما خدمتی ارائه بدهند. آدم هایی که زباله ها را از شهر جمع می کنند تا ما زیر پس ماند هایمان دفن نشویم، کسانی که کنار خیابان ها درخت می کارند تا ما از هوای آلوده خفه نشویم و آن هایی که بی خبر از ما گروهک های تروریستی را لب مرز منهدم می کنند تا ما شب ها با خیال راحت بخوابیم و فردا به جای تشکر آب به آسیاب دشمن بریزیم!کاری به درست و غلط ندارم و انتظار ندارم شما بگویید آن ها برای کارشان پول می گیرند. پول همه ی مسئله نیست. اگر ماجرا پول باشد که من و شما هم پول می گیریم و در کل هیچ کس مفت و مجانی کاری برای کسی نمی کند.حرف من وابستگی به همدیگر است. می خواهم بگویم ما دانه های تسبیحی هستیم که ناگزیر در رشته ای آویخته و بهم متصلیم.این واقعیت را شما از قبل هم می دانستید.اما تکرار می کنمما در این زندگی خواه یا ناخواه به همدیگر وابسته ایم و در شرایط مختلف به کمک یک تا چند نفر احتیاج پیدا می کنیم و این واقعیتی بدیهی ست. همان گونه که من برای نوشتن این مقاله به انرژی مثبت شما و نگاهتان محتاجم شما هم در هر کاری که می کنید و در هر شرایطی به دیگران نیاز دارید.مثلاً هنگامی که می خواهید برای سالگرد ازدواج با آهنگی همسرتان را غافلگیر کنید باید از ابتدای سال به کلاس گیتار بروید و از یک استاد نوازندگی یاد بگیرید چه طور یک پیک مثلثلی کوچک را دست بگیرید! یا وقتی که بیمار می شوید باید حتماً به مطب یک پزشک بروید. زمانی که هوس لبویی داغ می کنید باید شال و کلاه کنید و زیر باران در خیابان ها دنبال گاری مرد لبو فروش بگردید و بعضی وقت ها باید توی صف بایستید و نان تازه بخرید چون همسرتان بدون نان داغ شما را به خانه راه نمی دهد!می بینید! در این چند مثال من فقط گوشه ای از انبوه نیازهایمان را شمردم چون اگر بخواهم یک لیست از نیاز هایمان به دیگران تهیه کنم باید سر لیست را در جنوب بگیرم و شما دامنش را در شمال!اگر بخواهم خلاصه کنم باید بگویم ما به همه ی شغل ها به یک اندازه نیاز داریم چون بالاخره روزی کارمان پیش یکی از آن ها که فکر نمی کنیم گیر خواهد کرد و به قول قدیمی ها«گذر چرم به دباغ خانه می افتد.»شغل مناسب کدام است؟هیچ کس نمی تواند پاسخ این سوال را به شما بدهد و توی هیچ کتاب یا مقاله ای ننوشتند چه شغلی برازنده شماست و هیچ کس در هیچ پادکست یا ویدئو آموزشی نگفته شما از عهده ی چه کاری خیلی خوب بر می آیید و در هیچ کارگاه آموزشی و وب سایت انگیزشی به شما یاد نمی دهند چه کاره باشید.انتخاب با شماست.شما مثل تمام آدم های روی این کره خاکی منحصر به فرد هستید. شما اثر انگشت مخصوص به خودتان را دارید و هیچکس حتی کسی که در شکم مادر بند نافش با شما گره خورده هم، هیچ شباهتی به شما ندارد. ففقط یک نسخه از شما در جهان موجود است. شما داری قدرت، هوش و توانایی منحصر به فردی هستید. توانایی و آن چه با تمام وجود خواستار رسیدن به آن هستید نقشه راه شماست. این نقشه به شما خواهد گفت که باید به کجا بروید.از چه راهی می توانم زودتر و بیشتر پول دربیاورم؟جواب واضح است هیچ راه کوتاه و آسانی برای رسیدن به مقصد وجود ندارد. شما هیچ وقت یک شبه پولدار نخواهید شد. خیال های خام را دور بریزید. از روی ابرها برخیزید. کافی ست. اینقدر خیال پردازی نکنید و از خواب خوش بیدار شوید. هیچ شغل رویایی وجود ندارد!گول تبلیغات رسانه ها را نخورید. هیچ کس بعد از کمتر از سی روز تلاش نتوانسته با ماشین آخرین مدل خود در خیابان دور بزند. آن هایی که ادعا می کنند توانسته اند، همه ی واقعیت را به شما نمی گویند. اصلاً مگر پولدار ها وقت و حوصله ی این را دارند که بیایند هر روز در فضای مجازی پست و استوری بگذارند که شما را ترغیب کنند به این که بروید و راه و رسم پولدار شدن را یاد بگیرید!اگر می خواهید در کارگاهی شرکت کنید که به شما بیاموزد چگونه راه صد ساله را یک شبه بروید عاجزانه خواهش می کنم پول و وقت و انرژی خودتان را صرف شرکت در این کلاس های بیهوده نکنید. تنها رمز موفقیت تلاش بی وقفه و شبانه روزی ست.چه کسی باید برای شما شغل پیدا کند؟فقط خود شما هستید که می توانید یک شغل مناسب برای خودتان پیدا کنید.نمی خواهم نقش دیگران را زیر سوال ببرم و بگویم نصیحت ها و راهنمایی های نزدیکان بی تاثیر خواهند بود اما در درجه اول شما هستید که باید تشخیص دهید از عهده ی چه کاری بر می آیید.پس اگر شما فرق بین فلز و نافلز را در جدول تناوبی تشخیص نمی دهید و مادرتان اصرار دارد شما در کنکور حتماً در رشته علوم آزمایشگاهی قبول شوید چون بچه های خواهرش همه دکتر و مهندس شده اند، پاسخ شما به آن ها چیست؟حتماً می خواهید قبل از هر چیزی به من حمله کنید و بگویید:«منظورت چیه؟ فکر می کنی نمی تونم از پس یه آزمون مسخره بر بیام؟ اصلاً من چی کم دارم از اون بچه های عصا قورت داده ی خانواده؟»بیایید با خودتان صادق باشید. شما به چیز دیگری علاقه دارید و مطمئنن در شغلی که مادرتان به آن اصرار دارد شکست خواهید خورد چون هیچ انگیزه و علاقه ای برای تلاش کردن و به موفقیت رسیدن در آن ندارید.گلوریا استاینم می گوید:«حقیقت شما را آزاد خواهد کرد، اما ابتدا عصبانیتان می کند.»پس هیچ اشکالی ندارد اگر حالا عصبانی هستید!باید با واقعیت رو به رو شوید.وقتی شما با دست های خودتان یک باغچه ساخته اید و همه شاهد هستند که درخت نارنگی تان بیشتر از باغ های شهرتان ثمر می کند یعنی شما باغبانید. یعنی شما یک شغل شریف در ذات و توانایی خود دارید و اصلاً لازم نیست نگران جدول تناوبی و آن آزمون مسخره باشید.چگونه بر ترس هایتان غلبه کنید؟ما قبل از شروع هر کاری می ترسیم. اگر کوچک ترین ضعفی داشته باشیم پشت خودِ حوصله سر بر و تکراریمان قایم می شویم و حاضر نیستیم هنجار شکنی کرده و زخم ضعف خود را درمان کرده و بلند شویم و چیز جدیدی تجربه کنیم. اگر مشکلی سد راهمان باشد که اصلاً بی خیال....چرا باید تیشه به سنگ کوه بزنیم و فرهاد باشیم و آخرش هم شیرین سهم خسرو باشد؟اما آدم هایی هم هستند که شجاعت غلبه بر ترس هایشان را دارند.تام دبسی یکی از آن هاست. او یکی از کسانی است که من او را با لقب قهرمان صدا می کنم.تام دبسی از کودکی با این که دست و پای راستش معلول بود ولی بسیار به فوتبال علاقه داشت تا این که با تلاش فراوان با پاهای چوبی خود عضو تیم فوتبال نیواورلئان سنیت شد و گل پیروزی تیمش را در 2ثانیه پایانی مسابقه از فاصله 63یاردی به ثمر رساند!می بینید که تعریف کردن این موفقیت اندازه چند جمله بیشتر نشد. خیلی کوتاه و البته هیجان انگیز. من برای تایپ کردن این پارگراف حتی خسته هم نشدم اما خودمان را بگزاریم جای تام دبسی. به نظرتان او باید چه قدر ترسیده باشد زمانی که عضوی از تیم نیواورلئان سنیت شد؟ چه قدر تلاش کرده؟ چه قدر زمین خورده؟ فکر می کنید او یک شبه و بدون هیچ ترس و زحمتی توانست گل پیروزی تیمش را در 2ثانیه پایانی مسابقه از فاصله 63یاردی به ثمر برساند؟هیچ میان بری وجود ندارداگر به دنبال کار راحت و مسیر صاف و راه میان بر می گردید، بگذارید از همین اول خیالتان را راحت کنم. هیچ چیز راحت و ساده و سریعی وجود ندارد.لائو تسه می گوید:«سفر هزار مایلی با یک قدم شروع می شود.»پس یک قدم اول را بردارید و شروع کنید.مهم نیست قرار است چه کاره شوید؟من هم به یک دندان پزشک نیاز دارم هم به یک بازاریاب خوب که بتواند یک پکیج مراقبت پوستی به من معرفی کند چون جشن ازدواج برادرم نزدیک است.تلاش و پشتکار داشته باشید.شاید این جمله را زیاد شنیده باشید اما می خواهم این بار این جمله را با داستانی واقعی برای شما به تصویر بکشم. می خواهم بگویم شما هنوز آنقدر تلاش نکرده اید و پشتکار نداشته اید. اگر بپرسید:« از کجا اینقدر مطمئن هستی؟» من هم از شما می پرسم:«آیا تا امروز داستان سرهنگ سندرز را شنده اید؟»سرهنگ سندرز مردی 65ساله بود. نه حقوق آن چنانی داشت نه سرمایه کلان. او فقط طرز پخت جوجه سوخاری را می دانست. او برای زندگیش هدفی مشخص کرد و به رستوران های زیادی پیشنهاد همکاری داد اما به هرجایی می رفت جواب منفی می شنید.فکر می کنید چند بار جواب منفی شنید؟ 50بار؟ 200بار؟ خیر!سرهنگ سندرز هزار و نه بار جواب منفی شنید و به شهر و کشورهای زیادی سفر کرد تا در آخر جواب مثبت را گرفت. اما اگر ما بودیم چه؟فکر می کنید پس از شنیدن چند جواب منفی میدان را خالی می کردیم؟فکر می کنید ما هم می توانستیم هزار و نه بار با همان شور و شوق و انگیزه بار اول، تلاش کنیم؟فکر می کنید از پس ناامیدی برمی آمدیم؟فکر می کنید چه قدر طول می کشید تا بی خیال هدف و خواسته یمان شویم و بگویم لعنت به دنیای کثیفِ آشنا بازی و همه چیز را گردن تقدیرِبد و شانس بیندازیم؟فکر می کنید می شد از نردبان روزهای سخت، بدون ترس از افتادن و شکستن دست و پا و غرورمان، بالا برویم؟شاید هم فکر می کنید سرهنگ سندرز یک اعجوبه بوده و از آن طرف کهکشان آمده؟ نه. راز موفقیت سرهنگ سندرز تنها یک چیز است. میدان را خالی نکردن و در راستای هدف پیش رفتن،تلاش و پشتکار و در آخر مقصد را درآغوش گرفتن.پایاننویسنده فاطمه ملائی</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Nov 2023 16:38:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید کتاب بخوانیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/LifeLeaf/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-stmlnky2eg2n</link>
                <description>من کارل پوپر را نمی شناسم اما جمله ای خردمندانه از او مرا به فکر وا داشت:«برای کُشتن یک جامعه روشی ساده به کار گیرید:بر فرهنگ آنان تمرکز کنید!ابتدا کتاب را از آنها بگیرید و بعد سرشان را درون تلویزیون فرو کنید!…»لحظه ای به جمله ی بالا نگاه کنید و لطفاً فقط چند دقیقه به آن فکر کنید. از خودتان بپرسید در روز چند ساعت تلوزیون تماشا می کنید و چند دقیقه را صرف مطالعه می کنید؟بله درست است. حتی اگر شما آدم کتاب دوست و اهل مطالعه ای هم باشید مقدار زمانی را که صرف تماشای یک برنامه تلوزیونی یا دیدن ویدئویی سرگرم کننده و جالب در فضای مجازی می کنید، خیلی بیشتر از زمانی است که به خودتان برای خواندن چند صفحه کتاب می دهید.نمی خواهم از ابتدای مطلب موضع گیری کنم و به شما بگویم چه چیز خوب است یا بد. به من یا هیچ کس دیگری هیچ ربطی ندارد که شما در زندگی شخصی تان چه اندازه به مطالعه اهمیت می دهید یا چه قدر زمان ارزشمندتان را در سطل زباله سرگرمی هایی می ریزید که مطمئن نیستید حتی به دردتان می خورد یا نه!در این مطلب سعی می کنم کمتر از وقتی را که شما به بازی های کامپیوتری اختصاص می دهید، از شما قرض بگیرم و با چند سر خط و مختصری توضیح به شما یادآوری کنم چرا باید کتاب بخوانیم؟1.از سرگرمی های بیهوده کمی فاصله می گیریم.سالها پیش کتابی از ایلین سنت جیمز خواندم به نام «سادگی درون» و پاراگرافی از آن درخشان بود:«بعضی وقت ها به سکوت نیاز دارید. خود را محتاج بیرون رفتن نکنید. گاهی در سکوت اوقات خود را بگذرانید. سرگرمی های بیهوده را کنار بگذارید و وقت خود را صرف بازی با موبایل و لب تاپ و تلوزیون نکنید. با کنار گذاشتن این کار ها وقت مفید برای خود جمع آوری کنید و از آن به طور صحیح استفاده کنید.»همه ی ما در زندگی کارهای مهم تر و اهداف والاتری داریم اما هر کدام بنا به دلایلی از جمله بی حوصلگی، پشت گوش اندازی، تنبلی، بی انگیزگی یا فقط از روی بی خیالی رو می آوریم به سرگرمی های بیهوده که خودمان هم می دانیم حتی یک قدم هم ما را به مقصدی که داریم نزدیک تر نمی کند.اما اگر فقط یک روز امتحان کنیم و کمی از این سرگرمی ها فاصله بگیریم چه؟ اگر یک ساعت کمتر تلوزیون تماشا کنیم، فقط دو نوبت پانزده دقیقه ای به سراغ فضای مجازی بریم، تنها دو ساعت مقابل لب تاپ بنشینیم و فقط چهل و پنج دقیقه زودتر از خواب بیدار شویم چطور؟با خودتان حساب و کتاب کنید و ببینید همه این زمان ها اگر سکه شوند و در یک قلک جمع شوند شما چه قدر پسنداز وقت اضافی و مفید دارید؟ شاید دو تا سه ساعت. شاید هم بیشتر.حالا با این وقت اضافی می توانید یک کار مفید انجام بدهید. کاری که شما را در راستای هدف بزرگتان همراهی کند. می توانید کتاب بخوانید، کارهای عقب افتاده ی شرکت را انجام دهید، میز کار شلوغتان را مرتب کنید، سری به عزیزی که مدت ها ندیدید بزنید یا برای سلامت تان پیاده روی کنید.می بینید. خیلی ساده است. ما همه چیز را نمی دانیم و یکی از دلایلی که ما کتاب می خوانیم این است که کتاب ها به ما چیزهایی را می آموزند که نمی دانیم یا چیزهایی را که می دانیم و از آن غافل مانده ایم را به ما یادآوری می کنند.مثل کتاب «سادگی درون» که به من یادآوری کرد از سرگرمی های بیهوده فاصله بگیرم.2.دریچه های تازه ای به رویمان باز می شود.آدم هایی که کتاب نمی خوانند مثل کسانی اند که خودشان را در اتاقی تاریک حبس کرده اند. آن ها همان چیزهایی را می دانند که از بچگی به آن ها آموخته اند و هنوز قلاده ی تفکری که والدین و اطرافیان به آن ها تحمیل کرده اند را به گردن دارند و هرگز تلاش نمی کنند دنبال روشنایی بگردند، درست و غلط را خودشان تشخیص دهند، به خیلی چیزهایی که طبق باورشان درست اما در واقع غلط است نه بگویند، از حصار عادت و رسم و رسوم اشتباه بگریزند و پنجره ای به بیرون باز کنند.سه جمله زیر را کلمه به کلمه و با تامل بخوانید:پلوتارک، تاریخ‌دان و زندگینامه‌نویس یونانی، می نویسد: اگر مادر نباشد، جسم انسان ساخته نمی‌شود. و اگر کتاب نباشد، روح انسان پرورش نمی‌یابد.و در جای دیگری شکسپیر، شاعر و نویسنده انگلیسی زبان می گوید:کتاب، همنشینی است که تو را خسته و ملول نمی‌سازد. دوستی است که تو را فریب نمی‌دهد. و رفیقی است که به تو آزار نمی‌رساندکنفوسیوس، فیلسوف و نظریه پرداز چینی هم گفته: خواندن بی اندیشه بیهوده است؛ و اندیشه بدون خواندن خطرناک.این سه جمله به روشنی بیان می کند که کتاب خواندن باعث می شود ما از دنیای تاریک و زندانی که اندیشه ها و باور دیگران در درون ما ساخته و ما را اسیر آن کرده، نجات یابیم. ما با کتاب خواندن در باره اندیشه ها و باورهایمان دوباره می اندیشیم، درست و غلط ها را از هم تشخیص می دهیم، بمب باورها و اعتقاد های اشتباه را در درون خود خنثی می کنیم، عادت های غلط را دور می ریزیم و پنجره های تازه ای به روی خودمان می گشاییم.3. همه چیز را خیلی بهتر و عمیق تر می بینیم و درک می کنیم.در ذهنتان آدم هایی که اهل مطالعه هستند و آن هایی که در عمرشان دو سه کتاب هم دست نگرفته اند را با هم مقایسه کنید. شخصیت استاد در کتاب «سه شنبه ها با موری» نوشته میچ آلبوم را به خاطر بیاورید یا  شخصیت هرماینی گرنجر در هری پاتر، رانچو در سه احمق و بچه های مدرسه ی آقای آناند کومار در فیلم سینمایی سوپر سی.وقتی همه ی آن ها را در ذهنتان مجسم می کنید ناگهان متوجه می شوید نه تنها تفاوت های خیلی زیادی بین آن ها که اهل مطالعه اند و کسانی که کتاب نمی خوانند وجود دارد بلکه فاصله ی بسیاری هم هست میان میزان درک، شعور و آن چیزی که می ببینند یا سعی می کنند از آن چشم پوشی کنند.کسانی که کتاب می خوانند جهان را از نگاه دیگری می نگرند و به اطراف و اجسام و افراد طور دیگری نگاه می کنند. چشمان آن ها فقط ظواهر را نمی بیند و نگاهشان دنبال هر چیزی روانه نمی شود. آن ها جور دیگری نگاه می کنند و انگار می خواهند از هر چیز کوچکی، چیزی یادبگیرند. بگذارید مثالی بزنم.سارا معروفی دختر عباس معروفی نویسنده عزیز کشورمان در مقاله ای نوشته بود:« زمستان بود. پسرم رافایلو سه ماه بیشتر نداشت. او را در آغوش گرفته و همراه پدرم در کنار دریای آدریایک حوالی شهر لچه قدم می زدیم. پدرم با هیجان و احساس زیاد به چشم انداز بی نظیر و آفتاب لذت بخش نگاه می کرد. بعد با شور و عشقی که مخصوص خودش بود گفت:« به امواج دریا نگاه کن. هیچ موجی مانند موج دیگر نیست. تکرار نمی شود. مثل ما آدم ها، مثل پسرت، مثل خودت. ما همه منحصر به فردیم و دیگر تکرار نمی شویم.» و لبخند بر لبانش نشست.»کلام آخر:چیزهای زیادی برای گفتن هست اما همیشه باید قبل از این که طرف مقابل خسته شود و سخن از حوصله ی شنونده خارج شود، تمامش کنی. با این سوال که جرا باید کتاب بخوانیم؟ شروع کردم و سه دلیل را توضیح دادم. چرا کتاب بخوانیم؟ چون کمک می کند و به ما یاد می دهد از سرگرمی های بیهوده فاصله بگیریم، دریچه های تازه ای به رویمان باز می شود و همه چیز را بهتر و عمیق تر می بینیم و درک می کنیم.شاید کتاب خواندن از نظر خیلی ها بیهوده باشد و شما هم که این مقاله را می خوانید کم و بیش به آن اعتقاد داشته باشید اما نظرتان عوض خواهد شد و مطمئنم به زودی تغییر عقیده خواهید داد اگر همین امروز یک کتاب خوب پیدا کنید و شروع کنید به خواندن و روزهای بعد هم سر قرار مطالعه بیایید.پایاننویسنده فاطمه ملائی</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 21:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی نمی دانیم از کجا شروع کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-tnjsklwzjfmz</link>
                <description>همه ی ما ایده ای برای نوشتن داریم و روی کاغذ آوردن این ایده ها حداقل برای من اغلب کار صعب و سختی بوده و هست. البته این جدا از شوقم به نوشتن است. شاید تصور این باشد که نویسنده ای با ذوق و شوق نوشتن همیشه باید درخت حوصله اش سبز باشد و دشت ذهنش پر از آواز پرندگان ایده های خوش و هرگز رود روحش خسته نشود و احساس نکند که نوشتن برایش کمی سخت شده.درست و غلطش را نمی دانم اما به نظر من نویسنده هم آدم است و گاهی به طرزی شگفت انگیز و طبیعی فقط کمی خسته می شود و همین هم باعث می شود که پروراندن ایده ها و به روی کاغذ آوردن آن چه شب و روز به آن فکر می کند، برایش چالش برانگیز و دشوار شود.راستش مدتی هست که تلاش می کنم راهی بیابم. راهی برای این که بارش ایده هایم پشت سد ذهنم نماند و در مسیر قلمم جاری شود. راه های زیادی را امتحان کردم.اوایل خودم را ملزم می کردم قبل از طلوع آفتاب بیدار شوم، در یک جای خلوت بنشینم، چیزی گرم بنوشم و تمرکز کنم برای نوشتن.چند روز بعد بیداری را به شب کشاندم و تا صبح لا به لای قلم و کاغذ و ایده هایم گشتم.بعضی وقت ها خانه را برای خودم خلوت می کردم. می رفتم و می چپیدم توی اتاقم و هرگاه پیشنهادی برای بیرون رفتن مطرح می شد از آن استقبال می کردم و بقیه را به نوعی به بیرون از خانه هدایت می کردم تا شاید سکوت یک خانه ی خلوت زیر چکه های سقف ایده ام کاسه ای بگذارد.خلاصه هرکاری کردم تا تیرم را به هدف بزنم اما متاسفانه یا خوشبختانه موفق نشدم.حالا چرا می گویم خوشبختانه؟گاهی خوبی درواقع انجام نشدن چیزی است که فکر می کنی برایت خوب است.این جمله را برای این که خیلی قشنگ یا زیادی فلسفی است ننوشتم. به این جمله باور دارم. شاید خیلی دیر ولی بالاخره درک کردم چه چیزی واقعاً برایم خوب است.نوشتن مقصد جذابی ست. حال ادم را خوب می کند. مثل یک لیوان شیر قهوه با تکه های یخ و شکلات.چند وقت پیش ایده ای به ذهنم رسید. درواقع چیزی بود شبیه یک تصویر که ذهنم با خط های کج و بی نظم نقاشی کشیده بود. تصویر ذهنی ام از حیاط خانه ی مادری بود که دخترش را به تازگی به خانه ی بخت فرستاده. می دیدم که عصری در امتداد غروب است و مادر روی پله های ایوان نشسته. غمگین است و چشم دوخته به قفس پشت باغچه که چند جوجه رنگی در آن بازی می کنند. احساس می کردم آنجا تنها دلخوشی مادر در غم دوری دختری که به خانه ی بخت فرستاده، تنها همین جوجه رنگی های توی قفس بودند!به نظر ایده ی خوبی بود. می دانستم که می توانم گل این ایده را بگیرم و داستان و گلستانی بسازم که مست شوم از بوی خوشش. حتم داشتم چیز خوبی از آب در می آید اما متاسفانه نمی دانستم از کجا و چه طور باید شروع کنم؟تصور کنید آب و گل و چرخ کوزه گری رو به روی شما باشد اما بلد نباشید چه طور برای برداشتن آب از برکه، برای خودتان یک کوزه سفالی بسازید. می دانم که این روزها کسی از کوزه سفالی آب نمی خورد. صرفاً یک مثال بود. مثالی که می خواهم با آن عمق فاجعه را به شما نشان دهم.نمی دانم شما هم این حس را تجربه کرده اید یا نه اما مطمئنم کم نیستند کسانی که شبیه من بار ها و بار ها به این نقطه رسیده اند و به ناچار دست از نوشتن کشیده اند.تصور کنید یک ایده ی خوب در سر دارید اما همین که پای نوشتن می نشینید یکهو دست و پایتان خشک می شود و انگار همه ی برق های شهر می رود!این احساس طوری است که آدم مجبور است دست روی دست بگذارد. انگار جلوی چشمت یک پرده سفید می افتد. مثل این است که پاهایت را سفت بسته باشند و چنان غل و زنجیرت کرده باشند که نتوانی از جایت تکان بخوری. مثل این که زیرت چسپ ریخته باشند!احساس مزخرفی است.آدم از خودش متنفر می شود.به زمین و زمانش بد و بی راه میگوید و تهش هم از جایش بلند و بی خیال می شود.و همینجاست که زنگ خطر به صدا در می آید اما ما نمی شنویم.زنگ خطری که می گوید: فاصله های کوتاه و مداوم بالاخره راه را دور می کند...خیلی دور!زیاد پیش می آید که ایده یا تصویر ذهنی روشنی برای نوشتن دارم و عزمم را جزم کرده ام که یک داستان خوب بنویسم اما همین که قلم دست می گیرم یا انگشتانم را می لغزانم روی دکمه های کیبورد، خشک می شوم. مثل تن تنباکو قبل از آماده شدن برای رفتن روی سر قلیان یک ماجرا.گاهی برای نوشتن همه چیز فراهم است؛ ایده، قلم، اراده، فرصت مناسب. فقط تنها چیزی که نیست یک راه است. راهی روشن که بتوانی از آن عبور کنی و خیالت راحت باشد که بی راهه نیست و تو را حتمن به مقصد می رساند.بعضی وقت ها مشکل آنجاست که راهش را بلد نیستی.فقط نمی دانی از کجا باید شروع کنی.معطلی انگار!مثل یک چشم به در، منتظری کسی از راه برسد و راهش را به تو نشان بدهد. مثل وقتی که تمام سوال های سخت امتحان را جواب داده ای و سر آسان تری سوال مانده ای و منتظری معلم حرف اول پاسخ را به تو بگوید یا حداقل راهنمایی کوچکی بکند چون جواب نوک زبانت است!اما حقیقتن جواب نوک زبان است یا جلوی چشم؟جواب درست، درست جلوی چشم ماست: نوشتن!نوشتن تنها چیزی است که می تواند ما را در این آزمون سربلند کند.شاید بگویید دارم مزخرف می گویم.«کسی که نمی تواند و نمی داند از کجا و چگونه شروع کند، چطور بنویسد؟«راستش خیلی دلم می خواهد یک جواب مهندسانه بدهم و یک نسخه پزشکی بلند بالا برایتان بپیچم و خیلی استادانه حرف بزنم اما اینطوری حرف زدن را بلد نیستم برای همین دوستانه می گویم: فقط بنویس حتی اگر چرت و پرت و بی راه باشد و ربطی به شروع داستانت نداشته باشد.مثلاً من اینطوری شروع کردم. با روایت کسل کننده ای از شروع روزم:ساعت حوالی هشت صبح است. قبل از طلوع آفتاب بیدار شده ام اما نه به این خاطر که آدم سحر خیز و با برنامه ای هستم فقط چون به طرز شگفت و احمقانه ای آب بی خوابی زیر پوستم رفته! راستش هیچ کار مهمی برای انجام دادن ندارم. تنها چیزی که در سر دارم این است که امروز ساعت دو بعد از ظهر تکرار سریال مورد علاقه ام پخش می شود و نباید از دستش بدهم.کمی بی حالم. هنوز تصمیم نگرفته ام برای نهار چی درست کنم حتی نمی خواهم به سبد رخت چرک ها و جوراب های نشسته ی توی سبد کنار جا کفشی، فکر کنم.پس سرم را می خارانم. دیشب قبل از خواب دوش گرفتم و چون با موهای خیس خوابیدم الان انگار یک گله مورچه لا به لای موهایم دوچرخه سواری می کنند!احساس گرسنگی می کنم اما میلم به صبحانه نیست چون هوس کره مربا کرده ام لای نان سنگک اما نه کره داریم نه نان سنگک.....!نویسنده: فاطمه ملائیپینوشت: اگر دوست داشتید بیشتر حرف بزنیم برایم نامه بنویسید.gharibeashna400@gmail.com</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 17:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک هفته اشتراک رایگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-fkgd2q6g7djm</link>
                <description>به نام خدایی که جز او هیچ ندارم.برایان تریسی در کتاب مدیریت زمان به نقل از «میچ هیوم» می نویسد:« زمان یعنی همه چیز، زیرا فقط 24ساعت در روز داریم.»قبل از این که با این نقل قول از برایان تریسی، مخالفت کنم اجازه بدهید دلیل مخالفتم را با شما در میان بگذارم. ماجرا بر می گردد به یک هفته قبل که من مجبور شدم دوباره در طاقچه ثبت نام کنم. برای آنهایی که چیزی درباره طاقچه نشنیده وکنجکاوند بدانند باید بگویم طاقچه اپلیکیشنی برای خرید و مطاله کتاب های الکترونیک است.من سالهاست از اپلیکیشن طاقچه استفاده می کنم، برای مطالعه کتاب های الکترونیک در زمانی که فرصتی برای ورق زدن کتاب و امکانی برای حمل کردن همزان چندین کتاب، بیرون از خانه ندارم. وقتی در یک مهمانی حوصله ام سر می رود و مجبور می شوم به ناچار سرم را بچپانم توی گوشی، به جای بازی و خرگوش شدن و خوردن هویج های مزارع یا ورق زدن آلبوم ها در گالری گوشی و پاک کردن عکس هایی که شاید بعد ها به کارم بیاید، طاقچه این امکان را به من می دهد که از وقت های سوخته ام استفاده کنم. حتی زمانی که روی صندلی های انتظار مطب دکتر مادرم نشسته ام و هیچ کاری به جز انتظار از من بر نمی آید، باز کردن طاقچه باعث می شود احساس کنم حداقل وقتم را به باد نداده ام.برگردیم به اصل ماجرا. یک هفته قبل بالاخره ناامید از برگرداندن حساب قبلی ام در طاقچه دوباره با شماره جدیدم ثبت نام کردم. طبق قانون طاقچه هدیه ای که برای من به عنوان عضو جدید در نظر گرفته شده بود، یک هفته اشتراک رایگان در طاقچه بی نهایت، بود.طاقچه بی نهایت درواقع کتابخانه ی عموی طاقچه است که بیش از 29400کتاب الکترونیک در آن موجود است.باورتان نمی شود. با دیدن پیام تبریک ذوق کردم. چیزهای کوچک من را خیلی خوشحال می کنند. وقتی فهمیدم برنده ی یک هفته اشتراک رایگان شده ام آن قدر خوشحال شدم که فقط توانستم بروم زیر پتو تا صدای جیغ و خنده ام در نیاید. از نیمه شب گذشته بود و اگر جلوی خودم را نمی گرفتم ممکن بود بقیه را بیدار کنم و شما خودتان بهتر می دانید که پراندن خواب خوش کسی اصلاً عاقبت خوبی ندارد.یک لحظه خودتان را بگذارید جای من.فکر کنید همه ی عمر عاشق مطالعه و کتاب ها بودید و حالا در اتاقی را به روی شما باز کرده و ناگهان شما را پرت کرده اند بین29400جلد کتاب! چه احساسی دارید؟ مطمئنم روی ابرها نشسته اید و از توی ماگ مورد علاقه تان شیر آواکادو با بستنی وانیلی اضافه و مغز پسته می خورید!حیرت انگیز است! شما حالا29400جلد کتاب دارید که می توانید همه ی آن ها را بخوانید. مشتاق هستید که زودتر شروع کنید به خواندن تا در عرض یک هفته همه را بخوانید اما یک خبر بد. شما به هیچ وجه نمی توانید در یک هفته 29400جلد کتاب بخوانید.نامید شدم. منطقی فکر کردم و در آخر با خودم کنار آمدم که چنین چیزی امکان ندارد و باید راه دیگری پیدا کرد. از آنجا که مشتاق بودم در کمترین زمان بیشترین بهره وری را داشته باشم، کتاب های بسیاری را نشان کردم و آنها را امانت گرفتم و به بخش کتاب های من منتقل کردم. در آخر از بین آن همه کتابی که امانت گرفته بودم فقط توانستم کمتر از تعداد انگشتان یک دست، کتاب بخوانم.اما همه چیز آنجا تمام نشد.یک هفته اشتراک رایگان چیزهای زیادی به من یاد داد و من در آن یک هفته آموختم چه طور می شود از 24ساعتِ یک روز بیشتر استفاده کرد و به نوعی بیشترین بهره وری را از روز داشت.اگر می پرسید چه طور؟ با من در ادامه این مقاله همراه شوید.راجع به خودم اشتباه فکر می کردمهیچ وقت حتی تصور نمی کردم بتوانم در یک روز شلوغ بیش از 350صفحه کتاب بخوانم! همیشه معتقد بودم کتاب را باید در یک محیط خلوت و آرام بدون حضور دیگران و حتی صدای تلوزیون، مطالعه کرد. من قانون های سفت و سختی برای مطالعه کردن دارم اما یک هفته اشتراک و زمان محدودی که برای مطالعه داشتم باعث شد از قوانین خودم سرپیچی کنم و یک جورهایی بزنم زیر قانون و چراغ قرمزها را رد کنم.شاید یکی از بهترین کارهایی که تا امروز انجام داده ام همین باشد!گاهی باید دیوار قانون های خودت را فرو بریزی تا بتوانی اتاقت را بزرگ تر کنی.باید سد هایی که خودآگاه و ناخودآگاه جلوی خودت گذاشته ای را منهدم کنی تا آبِ ثمر بخشِ اتفاقات جدید به باغ تو برسد.گاهی ما خودمان با دستان خود جلوی پیشرفت خودمان را گرفته ایم.ما خودمان را حبس کرده ایم. سر به زیر نشسته ایم در زندان تاریکی که ساختیم و حتی لحظه ای به پنجره ی بالای سرمان نگاه نمی کنیم و به فکر باز کردنش هم نیستیم.چرا؟می ترسیم اگر آن پنجره را باز کنیم جانوری خطرناک به داخل بخزد یا باران بیاید و خیس شویم و در بدترین شرایط در اوج سیل در آن دخمه غرق شویم؟چرا یک بار نیمه پر لیوان را نمی بینیم؟چرا یک بار به این فکر نمی کنیم که آن پنجره ممکن است راه فرار ما از زندان باشد؟برایان تریسی می گوید:«بدترین کار در اتلاف زمان، خوب انجام دادنِ کاری است که اصلاً نیازی به انجام شدنش نیست.»ما زمان خود را از دست می دهیم با طبق قانون خشک خود پیش رفتن، با تغییر ندادن، چیز تازه ای را امتحان نکردن، چسبیدن به دیدن فیلم های تکراری و پاکنویس روزهای قبل، با خوب انجام دادن کارهای غیر ضروری و غیر مهم.در یک هفته گذشته من پنجره زندانم را باز کردم. راه فرار را پیدا کردم و دیدم قانون و قاعده های سفت و سخت من هر چند اشتباه نیست اما در پوست یک لاک پشت در حال صدمه زدن به پیشرفت من است. برای همین یک تصمیم جدی گرفتم. مطالعه کردن را بدون هیچ خط و مرزی، اولویت قرار دادم و با خودم قرار گذاشتم که مطالعه باید مهم ترین هدف و دغدغه ام در این هفته باشد و خیلی ناخودآگاه طبق جمله ی معروف پاپلستون عمل کردم.چارلزپاپلستون می گوید:«تمام افکار خود را بر بزرگ ترین خواسته خود در زندگی متمرکز کنید. این تمرکز باید مداوم و پایان ناپذیر باشد. در هر لحظه، هر ساعت، هر روز و هر هفته ادامه یابد.»من می دانستم که می خواهم از یک هفته اشتراک رایگان بیشترین بهره را ببرم. مصمم بودم که مطالعه کنم و می خواستم در این یک هفته بیشترین کتابی که یک آدم می تواند در طول یک هفته بخواند را، بخوانم. من تصمیم خود را گرفته بودم اما در اولین قدم سردرگم بودم و مدام به این فکر می کردم که چگونه؟با گوته و جیمز موافقم!گوته می گوید:«مسائل مهم هرگز نبایدتحت الشاع مسائل کم اهمیت قرار بگیرند.»ویلیام جیمز هم در جایی نوشته:« اگر فقط جسارت کافی برای رسیدن به نتیجه را داشته باشید، به آن خواهید رسید. فقط باید واقعاً این چیز ها را بخواهید و منحصراً آن را طلب کنید و همزمان صدها چیز ناسازگار را نخواهید.از اول هفته جدول برنامه ریزی روزانه را کنار گذاشتم. از کنار کارهایی که می خواستم انجام دهم عبور کردم و لحظاتی اندک کنار کارهایی که باید انجام می دادم نشستم. تمام تلاشم را کردم که کمتر به خواسته ها و امیالم توجه کنم و حداقل زمان را برای کارهای مهمی که حتماً باید انجام می دادم، خرج کنم.من حتی از کارهای کوچک یا ناتمامی که داشتم هم گذشتم. در کمد لباس هایم را بستم تا بهم ریختگی ها و بی نظمی هایی که خیلی عذابم می دهد مرا به سمت مرتب کردنشان و صرف زمان سوق ندهد، سراغ کتاب هایی که از قبل مشغول مطالعه ی آن ها بودم نرفتم، چرک نویس هایی که باید برسی می کردم را کنار گذاشتم، یک هفته فایل رمانم را برای ادامه دادن باز نکردم و به سراغ تایپ کردن داستان هایی که در دفتر نوشته بودم، نرفتم.برایان تریسی در کتاب مدیریت زمان نوشته:«وقتی کارتان را با مرتب کردن کارهای کوچک شروع می کنید، به نظر می رسد کارهای کوچکِ بیشتر و بیشتری را جذب می کنید. هر چه بیشتر و سخت تر کار کنید، کارهای کوچک بیشتری پیدا می شوند. در پایان روز خسته خواهید شد و هیچ کار با ارزشی نیز انجام نداده اید.»آن هفته سکان دار کشتی من مطاله بود و من نمی خواستم با دیدن تلوزیون، چرت کوتاه بعد از ظهر، خواندن مطالب جدیدی که در کانال تلگرام مجله هنری آمده و شکستن تخمه آفتابگردان و دیدن فوتبال کنار بقیه، وقتم را تلف کنم.در حالت عادی همه ی این ها بخشی از لذت های زندگی ست و آدم باید حواسش به آن ها باشد اما وقتی پای مسئله ی مهم تری در میان است باید چشمت را روی بعضی چیزها ببندی، هر چند سخت از کنار بیشتر چیزهایی که می خواهی انجام دهی بگذری چون میدانی این بهایی است که آدم های موفق برای رسیدن به خواسته هایشان می پردازند.آن هفته من به محض اینکه بیدار می شدم گوشیم را می زدم به شارژ که تا وقتی صبحانه می خورم همه چیز برای یک شروع دوباره آماده باشد. حتی نمی خواستم بین مطاله شارژ گوشی تمام شود و من به بهانه ی شارژ مجدد مجبور شوم منتظر بمانم و وقتم را تلف کنم.وقتی چیزی را اولویت زندگی خود قرار می دهید باید حواستان به حواس پرتی ها باشد، آنها شما را غافلگیر می کنند، دست و پای شما را می بندند و وقتی که حتی فکرش را هم نمی کنید به شما ضربه مهلکی می زنند.24ساعت به طرز مزخرفی کم می آمد!در آن یک هفته هر کاری می کردم تا سکه های زمان ذخیره شده را در قلک مطالعه بیندازم. مثلاً لقمه صبحانه را پای لب تاپ می خوردم، هم زمان با جواب دادن به ایمیل هایی که رسیده بود، به جای پیاده روی بیرون از خانه در اتاقم ورزش می کردم، موقع شستن ظرف ها پادکست مورد علاقه ام را گوش می کردم و به جای دیدن فیلم در آخر شب که تنها تفریحم بود، مطالعه می کردم.با وجود همه ی این کار ها و کنار گذاشتن همه ی آن چیزهایی که می خواستم باز هم زمان به طرز مزخرفی کم می آمد!عصبی شده بودم. ولع مطاله بیشتر غالب بود و کم کم داشت آزارم می داد.بعد از به پایان رساندن اولین کتاب باید خوشحال کتاب بعدی را شروع می کردم اما چیزی از درون صدایم کرد. می پرسید چیزی هم از کتابی که خواندی یاد گرفتی؟اصلاً نمی خواستم به این سوال نخ نما شده و کلیشه ای جواب بدهم تا بعد وجدانم بتواند مرا یک گوشه گیر بیاورد و نصیحت های خردمندانه در باب کیفیت مهم است نه کمیت، بارم کند. ولی در نهایت نتوانستم مقاوت کنم. بله. من چیزی از کتابی که خوانده بودم یاد نگرفته بودم و اگر می خواستم صادقانه جواب بدهم باید می گفتم که من فقط کتاب را روخوانی کرده و هیچ چیزی از آن درک نکرده و نفهمیده بودم!وجدانم خلاف چیزی که فکر می کردم عمل کرد. اصلاً مرا نصیحت نکرد فقط یک جمله گفت:«فایده ی این همه وقت گذاشتن برای مطالعه ی کتابی که چیزی از آن نفهمیدی، چه بود؟»جمله اش باعث شد ده دقیقه روی صندلی چرخ دارم بنشیم، چشم بدوزم به گل های قالی و فکر کنم.ساعتی بعد یک دفتر و خودکار جلویم بود و تصمیم داشتم کتاب را از اول بخوانم و بخش های دلنشینش را یادداشت کنم. از قبل تجربه داشتم و می دانستم که یادداشت برداری از چیزی که می خوانم باعث می شود بهتر آن را بفهمم.کلید طلایی را پیدا کردم!یک هفته تمام شد و به طبع مدت زمان یک هفته اشتراک رایگان هم به پایان رسید.من از میان 29400جلد کتاب، کمتر از انگشتان یک دست کتاب خوانده بودم ولی راضی بودم. من یک هفته فقط مطالعه کرده بودم و عمیقاً احساس خوشحالی می کردم. من به خودم افتخار می کردم که آن هفته را طور دیگری گذراندم.آن هفته شبیه هیچ کدام از هفته های من در زندگی نبود. هیچ گاه مطالعه اولویت من نبود. من هرگز تکرار سریال مورد علاقه ام را برای چیزی مهم تر، از دست نداده بود. من هیچ وقت بعد از صبحانه کتاب الکترونیکی نخوانده بودم! هنوزم برایم عجیب است. راستش را بخواهید خودم هم هنوز باورم نشده همه ی آن کارها را من انجام دادم! اما آن هفته چیزهای خیلی مهمی را به من یاد داد.من یاد گرفتم:1.می توان از چیزهایی چشم پوشی کرد.2.می توان زمان را در ظرف های کوچک ریخت و کارها را به بخش های کوچک تری تبدیل کرد که از انجام دادنش نترسیم.3.می توان اولویت بندی کرد.4.می توان از قوانینی سرپیچی کرد و قانون تازه ای تصویب کرد.5.می توان برخی از کارها را با هم انجام داد.6.می توان بعضی از کارها را اصلاً و به هیچ وجه انجام نداد.7.می توان مهارتی یافت که روی یک چیز مهم تمرکز کرد.8.می توان حواس پرتی ها را پیش بینی و کنترل کرد.9.می توان صبور بود و عجله نکرد.10.می توان از یک روز بیشتر از بیست و چهار ساعت استفاده کرد!همه ی این ها را گفتم که به اینجا برسم. که بگویم از یک روز می شود بیشتر استفاده کرد. نمی خواهم از کیفیت بهتر از کمیت است، حرف بزنم و نصیحت های صدای درونم را به خورد شما بدهم و بگویم مهم نیست چه قدر زمان را صرف کاشتن کرده اید، چیزی که اهمیت دارد برداشت شماست!اینجا آخر قصه است. می خواهم رک حرف بزنم.آن یک هفته به من آموخت که می شود بیشتر از بیست و چهار ساعت استفاده کرد. اول تعجب کردم، شک داشتم اما به تدریح به من ثابت کرد. با یک روش خیلی خیلی ساده. مرا وادار کرد نگاهی به هفته ی قبل بیندازم و از من چند سوال مهم پرسید:در هفته قبل چند کتاب خواندی؟در هفته قبل چه چیزهایی نمی دانستی که اکنون می دانی؟در هفته قبل هم چنین ایده های تازه ای که با مطالعه در آسمان ذهنت درخشیده را داشتی؟در هفته قبل چند کار مفید تر از مطالعه کردن انجام دادی؟در هفته قبل تا چه اندازه از انجام کارهای غیر ضروری و غیر مهم جلوگیری کرده بودی؟در هفته قبل آیا تا این حد از ساعت های یک روز استفاده کرده بودی؟آخرین سوال مرا حیرت زده کرد و به من فهماند تنها چیزی که اهمیت دارد استفاده مفید از ساعات یک روز است نه صرفاً گذراندن آن روز.جیم کالینز در کتاب پرفروش خود با نام «از خوب به عالی» می نویسد:راه رسیدن به موفقیت سوار کردن افراد مناسب به اتوبوس و پیاده کردن افرادی است که صلاحیت ندارند. پس باید این افراد را در صندلی های مناسب نشاند.»فرض کنید اتوبوسِ شما، روز شماست و افراد، کارهای شما. این اتوبوس فقط 24 صندلی دارد. این شما هستید که باید تصمیم بگیرید کدام کار را روی صندلی بنشانید. اگر اولویت هایتان را روی صندلی ننشانید آن ها از اتوبوس جا می مانند. و کسانی که سوار اتوبوس نشده باشند نمی توانند آدرس مقصد رویاها را به شما بدهند.پس هوشیار باشید و با دقت بیشتری انتخاب کنید.بعضی ها باید از اتوبوس بیرون انداخته شوند و برخی به هیچ وجه نباید جا بمانند.نویسنده: فاطمه ملائی «غریبه آشنا»gharibeashna400@gmail.com</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Dec 2022 18:01:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما قبل از هر چیز، آدم خوبی هستید.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-rsqpphdsjcrd</link>
                <description>به نام خدایی که جز او هیچ ندارم.قبل از هر چیزیی بیایید برایتان یک داستان تعریف کنم. جبران خلیل جبران در کتاب «عروسان دشت» داستانی دارد به نام«یوحنای دیوانه» که پاره ای از این داستان به شرح زیر است:«تابستان بود. یوحنا هر روز صبح گوساله ها را به سوی مزرعه می برد و زمین را شخم می زد و به آواز پرندگان و بهم خوردن شاخه ها گوش فرا می داد. ظهر هنگام در کنار جویبار می نشست و طعام می خورد و تکه هایی از خمیر نان برای گنجشکان بر علف ها می گذاشت. هنگامی که غروب ذرّات نور را از فضا بر می چید به خانه ی محقر که مشرف بر روستاها و مزارع شمال لبنان بود، باز می گشت و در کنار پدر و مادر سالخورده اش می نشست و به سخنان آنان گوش فرا می داد آنگاه در آرامش شب به خواب می رفت.در فصل زمستان نیز در کنار شومینه می نشست و به صدای بادها گوش فرا می داد و درباره ی دگرگونی فصل ها می اندیشید و گاه از پنجره به سوی دره های پوشیده از برف و درختان بی برگ که همچون گروهی از فقرا گرفتار سرما و توفان شدید هستند، می نگریست.و گاه منتظر می شد تا پدرش بخوابد آنگاه گنجینه چوبی را می گشود و سرگرم خواندن انجیل می شد و گاه به پدرش نگاه می کرد مبادا از خواب بیدار شود زیرا او را از خواندن کتاب مقدس منع می کرد. کاهنان نیز در آن زمان نمی خواستند کسی از تعالیم انجیل بیاموزد زیرا خود را تنها مفسران کتاب مقدس می دانستند.یوحنا جوانی خود را در میان مزرعه و کتاب روحانی گذراند. او کمتر سخن می گفت. هرگاه به کلیسا می رفت با اندوه باز می گشت زیرا تعالیمی که بر منبرها و کنار قربانگاه ها می شنید غیر از آنی بود که در انجیل می خواند و زندگی کشیشان غیر از زندگی زیبا و ساده ای که عیسی از آن سخن می گفت، بود!روزی یوحنا گوساله ها را به دشت برد و در نزدیکی مزارع صومعه آن ها را برای چریدن رها کرد و خود بر تخته سنگی نشست و کتاب آسمانی را گشود و مشغول خواندن شد. آن روز آخرین روزهای صیام بود. در ایام صیام کسی گوشت نمی خورد. همه منتظر عید «فصح» بودند. البته برای یوحنا و روستاییان فقیر فرقی نمی کرد. زیرا آنانان همه ی عمر خود را در روزه بسر می بردند و تنها نان آغشته با عرق جبین و میوه های خریداری شده با خون دل می خوردند و مصرف نکردن گوشت و غذاهای چرب و لذیذ برایشان امری طبیعی بود!ظهر هنگام یوحنا از جای خود برخاست اما هیچ اثری از گوساله هایش نیافت.در اطراف دشت جستجو کرد. از راهبی که از مزارع می گذشت سراغ گوساله هایش را گرفت. راهب او را راهنمایی کرد. یوحنا پشت سر راهب راه افتاد. به صومعه که رسیدند یوحنا گوساله هایش را دید درحالی که یکی از راهبان آنان را با طناب بسته است و بر ایشان تازیانه می زند. راهب راهنما فریاد زد: بیایید! من آن چوپان گنه کار را دستگیر کردم!یوحنا به رئیس آنان نگاه کرد و با تعجب پرسید: چه گناهی از من سر زده و چرا مرا دستگیر کرده اید؟رئیس صومعه خشمگین شد و فریاد زد: گوساله های تو از علف های صومعه تناول کردند و شاخه های تاکستان ها را شکستند لذا تو را مسئول و مقصر اصلی می دانیم.یوحنا گفت:پدر! گوساله ها عقل ندارند و من نیز فقیر هستم. ما را رها کن تا برویم. قول می دهم دیگر به این مکان نزدیک نخواهیم شد.رئیس دست های خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خداوند به ما ماموریت داد تا از سرزمین هایش نگهداری کنیم زیرا این زمین ها مقدس هستند و کسانی که به آن نزدیک شوند را می سوزاند. اگر گوساله ها را از صومعه خارج کنی، همه ی علف هایی که خورده بودند به زهری کشنده مبدل خواهد شد! اگر می خواهی گوساله هایت را ببری سه دینار غرامت بپرداز.یوحنا گفت: بر من رحم کن زیرا درهمی ندارم.رئیس صومعه ریش انبوهش را با انگشت شانه زد و گفت: برو و قسمتی از مزرعه ات را بفروش و با سه دینار برگرد. بهتر است بدون مزرعه وارد آسمان شوی تا خدای بزرگ بر تو خشمگین نشود و گرفتار آتش جاوید نشوی!یوحنا اندکی ساکت شد اما ناگهان چشمانش درخشید و گفت: چگونه راضی می شوی که فقیری زمین خود را بفروشد تا به صومعه که خزانه اش مملو از نقره و طلاست ببخشد؟ آیا عدالت این است که فقرِ فقیر بیشتر شود و مسکینان در گرسنگی بمیرند زیرا خدای بزرگ خطای ستوران گرسنه را نمی بخشد؟ وای بر شما پرستندگان بت های طمع! ای سنگ دلان شما در قربانگاه فروتنانه سجده می کنید اما در برار خدا عصیان می ورزید و اکنون به خاطر اندکی علف که خورشید برای من و شما یکسان می رویاند، می خواهید مرا دستگیر کنید؟ کتاب مقدس را بخوانید و به من بگویید کجای آن بدون رحمت و رافت سخن گفته باشد؟رئیس صومعه فریاد زد: آن مجرم شیطان صفت را دستگیر و او را زندانی کنید. این شخص شایسته ی آمرزش نیست، نه اینجا و نه در آخرت.»ماجرای یوحنا ادامه دارد اما من ترجیح دادم به همین قسمت کوتاه قناعت کنم و یک سوال مهم از شما بپرسم؟ قبل از جواب دادن به این سوال خوب فکر کنید.به من بگویید تا امروز چند نفر را دیده اید که سرسختانه و مصر به باورهای غلط خود چسبیده اند و معتقدند مسیرشان اشتباهی نیست؟ چند نفر را دیده اید که با اعتقادات پوسیده یشان شما را مجاب کرده اند که گناهکارید، اشتباه می کنید و کسی که به سمت تباهی می رود شمایید نه آنها؟چند نفر به شما گفته اند دیوانه؟ چند نفر از بالا به شما نگاه کرده اند؟ چند نفر چپ چپ نگاهتان کرده و زیر لب در گوش بغل دستی خوانده اند که شما یک شیطان صفت هستید که شایسته آمرزش نیست، نه اینجا و نه در آخرت؟ اصلاً بگویید چند نفر به سبب غرق شدن در باورهای غلط و تبدیل آن ها به عادت های سمی روزانه، شما را مسموم می کنند؟به خوتان نگاه کنید. به دور و برتان نظری بیندازید. اطرافیانتان را بنگرید. دوستان، خانواده و حتی صفحه های کاربرهای مجازی که بیشتر به صفحه شان سر می زنید را با دقت تماشا کنید. از خودتان بپرسید کدام یک از آن ها سمی هستند؟کدام یک از آن ها به باورهایی غلط و آغشته با سوبرداشت از عقاید درست، چسبیده اند و اصرار دارند شما را به مسیری فرعی و غلط سوق دهند که کیلومترها از راه اصلی و درست، فاصله دارد؟در ادامه ی این مطلب می خواهم باهم به دنبال راهکار بگردیم. می خواهم با هم تصمیم بگیریم با این آدم ها چگونه رفتار کنیم. می خواهم شما را با خود به سفر ببرم. در این سفر با هم کوله بار می بندیم و قدم به قدم جلو می رویم تا به مقصد برسیم.مقصد ما شهری ست خارج از محدوده ی یونان و روستایی که یوحنای دیوانه در آن می زیست. مقصد ما شهریست خیلی دور از جایی که در آن متهم شده ایم به شیطان صفت بودن. به آدمِ بدی بودن! میخواهم دستاوردهای خود را با شما به اشتراک بگذارم.کوله بارتان را جمع کنید.ابتدا یک لیست تهیه کنید. یک کاغذ سفید را به سه قسمت تقسیم کنید. بنویسد چه چیزهایی دارید؟ به چه چیزهایی احتیاج دارید؟ و به چه چیزهایی احتیاج ندارید؟ خیلی ساده است. به عنوان مثال:چه چیزهایی دارم؟1.من به خداوند بخشنده مهربان ایمان دارم.2.من بنده خداوند و اشرف مخلوقات او در زمینم پس ارزش دارم.رومی در قرن سیزدهم این شعر را سرود چون فهمیده بود هیچ انسانی بی ارزش نیست:«با نیرویی بالقوه زاده شده اید.با رویاها و آرزوها زاده شده اید.با عظمت زاده شده اید.با بال ها زاده شده اید.برای خزیدن زاده نشده اید، پس نخزید.شما بال دارید.بیاموزید از ان اسنفاده کنید و به پرواز درآیید.»3. من به اینکه از آدمی جز نیک و بد چیز دیگری به جا نمی ماند، اعتقاد دارم.4.و....به چه چیزهایی احتیاج دارم؟1.من در وهله ی اول تنها به خداوند احتیاج دارم.2. من به عشق، احترام و قضاوت نشدن احتیاج دارم.یک ضرب المثل چینی می گوید:«نادیده گرفتن یک توهین بهتر از پاسخ به آن است. البته این بدان معنا نیست که بگذارید دیگران هرگونه که خواستند با شما رفتار کنند.»3. من نیاز دارم که حریم شخصی داشته باشم. نیاز دارم که به من اعتماد کنند و برای هر چیزی در زندگیم حق انتخاب و آزادی داشته باشم.4.و.....به چه چیزهایی احتیاج ندارم؟1.من از کسی که راهنمایی ام کند تشکر می کنم اما به نصیحت کسی که سعی کند اعتقادات نادرست خودش را به من تحمیل کند احتیاجی ندارم.2. من به آدم هایی که حاضر نیستند یک بار اعتقادات خودشان را زیر سوال ببرند و از دریچه ای نو به آن نگاه کنند احتیاج ندارم.3.من احتیاج ندارم کسی راه بهشت را به من نشان بدهد زیرا خدا در قلب من است. من به حرف هایش گوش می دهم ولی لازم نیست شیوه ی مکالمه ام را با او برای کسی توضیح دهم اما یک چیزهای دیگری هم بین ما هست. من هر شب با او حرف می زنم. بابت کارهای اشتباهم از او عذرخواهی می کنم و قول می دهم تکرار نکنم. با او به شور و مشورت می نشینم. از سگ های گرسنه محله به او می گویم و قرارداد امضا می کنیم که به ازای آرامشی که به حساب قلبم می فرستد برای سگ ها استخوان تهیه کنم. حتی گاهی با او شوخی هم می کنم.4.و.....یک نکته مهم:شاید لیست شما هیچ ربطی به دین و ایمان و خدا نداشته باشد. شاید لیستی که شما تهیه می کنید درباره نوع پوششتان باشد. راجع به طرز حرف زدنتان. رفتارتان. فیلم هایی که تماشا می کنید، آهنگ هایی که گوش می دهید و پست هایی که لایک می کنید. یا درباره ی نوع کتاب هایی که می خوانید و آدم هایی که با آن ها معاشرت می کنید و رنگ هایی که برای کفش هایتان انتخاب می کنید!لیست شما می تواند درباره ی هر چیزی باشد. مهم نیست شما از چه چیزی لیست تهیه می کنید تنها چیزی که اهمیت دارد این است که موضوع اصلی شما برای تهیه ی این لیست جزو اصلی ترین دغدغه های زندگیتان باشد و چیزی باشد که دیگران با آن مخالف اند و سعی دارند شما را سرزنش کنند و به شما بگویند اشتباه می کنید.البته این هم درست است که دیل کارنگی گفته:«هیچ قدرتی به جبر، قادر به تغییر عقیده انسان نخواهد بود.»یا این حرف صادق هدایت که در کتاب سه قطره خون نوشته:«دنیا دمدمی است، دو روز دیگر ما خاک می شویم. چرا سر حرف های پوچ وقتمان را تلف کنیم؟»و این جمله آلبا دسس در کتاب «درخت تلخ »که نوشت:«مردم فقط یک لحظه به فکر تو هستند و بعد، همه می روند دنبال کار و زندگی و گرفتاری های خود.»بعد از تهیه لیست باید یک سبد بردارید و به خرید بروید.کاغذ لیست را تا کنید و در جیب بگذارید و از منطقه ی امن خود خارج شوید. اما چطور؟ این خرید با بقیه خریدهایی که تا امروز کرده اید متفاوت است. این بار باید چیزهایی را بخرید که به آن ها احتیاج ندارید! بله درست شنیدید. شاید بپرسید چرا باید چیزهایی را بخرم که به آن ها احتیاج ندارم؟ عجله نکنید. می گویم. اما قبل از آن خرید کنید. با لبخند به بازار بروید و با آرامش و بدون این که از کوره در بروید و مغازه دار را زیر پاهایتان له کنید، همه ی آن چیزی را که به آن احتیاج ندارید بخرید.مثلاً:از مغازه ای که در آن نصیحت می فروشند چند دست لباس گشاد بخرید که اصلاً به شما نمی آید.چند جفت کفش بخرید که دیگران با آن راه رفته اند و مطمئن هستند که آن کفش ها کاملاً اندازه ی پای شما می شوند و مطمئنن شما را به راه درست می برند.عطر های تند حرف های نامربوط و قضاوت ها را به جان بخرید.حتی اگر سرمایی نیستید شال و کلاه و دست کش بخرید، بگذارید فکر کنند احتیاط می کنید.جوراب های رنگی برندارید و طبق سلیقه آن ها معقول رفتار کنید.کیف های جا دار انتخاب کنید تا برای حرف هایی که قرار نیست بزنید، بغض هایی که می خواهید قورت بدهید و حق هایی که قرار است از آن دفاع نکنید، جا داشته باشد.و....بعد از خرید به خانه برگردید. چراغ های عقل و منطق را روشن کنید. مقابل آینه ی دلتان بایستید. با خردمندی و چشم حقیقت بین و نه با عینک خودخواهی و پافشاری روی خواسته هایتان، به خودتان نگاه کنید. با حوصله تمام خرید ها را به تن کنید. چند بار جلوی آینه بروید و دوباره و دوباره به خودتان نگاه کنید؟ چه می بینید؟ یا بهتر است طور دیگری بپرسم. دوست دارید چه طور دیده شوید؟یک صندلی مقابل آینه بگذارید. برای فکر کردن به چنین چیزی باید راحت باشید. بنشیند. باز به خودتان نگاه کنید؟ آیا هیچ کدام از خریدها مناسب شما نبود؟ آیا میان چیزهایی که احتیاج نداشتید و خریدید یک لباس نصیحت تکراری نبود که به کارتان بیاید؟اگر چیز به درد بخوری پیدا کردید با خودتان لج نکنید. چون بارها آن را رد کرده اید به آن با بدبینی نگاه نکنید. حتی اگر خوشتان نمی آید هم آن را در گوشه ای از کمدتان جا بدهید. من اصرار نمی کنم که از آن استفاده کنید فقط پیشنهاد می کنم آن را در کمدتان جا بدهید، شاید روزی که برای یک مهمانی مهم آماده می شدید و ماشین دم در با عجله دست روی بوق گذاشته و شما دنبال جوراب های تیره و رسمیتان می گشتید بتوانید از چیزی که مدت ها قبل در کشو انداخته بودید استفاده کنید.حالا که کوله بارتان را جمع کرده اید از خودتان بپرسید مقصد کجاست؟دوست دارید به کجا بروید؟ حالا که افکار و اعتقادات بقیه را با این که احتیاج نداشتید ولی با احترام به آن گوش سپردید و پیشنهاد هایشان را شنیدید و اجازه دادید حرف هایشان را بزنند، تصمیم با خود شماست. می خواهید کجا بروید؟ شما را نمی دانم اما من ترجیح می دهم به شهری ساحلی در حوالی تفکر، سفر کنم. شنیده ام آنجا سواحل آرامی دارد. می توانی ساعت ها پاهایت را زیر دامن موج های اندیشه دراز کنی، چشم خودخواهیت را ببندی و خودت را به آرامش دریایی بسپاری که آوازش یادآور انسانیت است.در اینجا قبل از این که سفرمان را آغاز کنیم می خواهم درباره ی حرف های دیگران، نصیحت ها، سرزنش هایشان و یا طوری که باید حرف بزنند و نمی زنند، نقل قول هایی بیاورم که امیدوارم حتی اگر به گوش دیگران نرسید شما بتوانید از آن ها استفاده کنید تا مثل آن هایی که با شما اشتباه رفتار کردند با دیگران، نادرست رفتار نکنید.روزی شخصی از یکی از قدیسان بزرگ هند به نام «بابا موکتا ناندا» پرسید: وقتی به من نگاه می کنی چه می بینی؟بابا موکتا گفت: در تو نور می بینم.آن شخص پاسخ داد: بابا چه طور چنین چیزی ممکن است؟ من آدمی عصبانی هستم. وحشتناکم. باید تمام این ها را در من ببینی!بابا گفت: نه. من در تو نور می بینم.این داستان توسط سوامی چید ویلا ساناندا گورومایی در کتاب «قلبم را روشن کن» نقل شده. این داستان برعکس داستان یوحنای دیوانه است و بابا شخصیت مقابل رئیس صومعه. آن ها شیطانی که در او نبود و روح تاریکش قلب خودشان را احاطه کرده را در وجود یوحنا می دیدند و بابا موکتا ناندا تنها نور می دیدید. می شود نور و روشنایی را در چهره دیگران ببینیم، طوری رفتار کنیم که گویی تنها همین را می بینیم و پس از آن اتفاق عجیبی نیست اگر با چشم خود شاهد تولد نور دوباره در آنها باشیم.اسپنسکی می گوید:«سرزنش کردن است که باعث خشم، رنجش، غبطه،حسادت و ناراحتی می شود. این سرزنش کردن است که تولید خشم می کند و بدترین احساس منفی است.»بیایید یک بار برای همیشه دست از سرزنش کردنِ دیگران برداریم. پاهای ما در کفش دیگران نیست. ما در راه هایی که تا امروز آن ها در آن گام برداشته و به اینجا رسیده اند، یکبار هم قدم نزده ایم. ما هیچگاه جای آن ها و در شرایط آنان قرار نگرفته ایم.ما چشم خداوند نیستیم. ما شاهد رنج ها، خلوت ها، افکار، نیت های پاک، گل هایی که کاشته اند، جاهایی که حق با آن ها بوده و سکوت کرده اند، ظلم هایی که به آن ها شد، مهربانی کردن های پنهانی شان، عادت های خوبِ کوچکشان و راز قلب هایشان نیستیم. ما نمی توانیم کسی را سرزنش کنیم و حق نداریم با چیزهایی که می بینیم و می شنویم قضاوت کنیم.هر گاه خواستید کسی را نصیحت کنید بدانید که جری اسپنس در کتاب «چگونه استدلال کنیم و همیشه پیروز شویم» گفته است:«پیروزی این نیست که رقیبتون خرد و له بشه بلکه پیروزی اینه که شرایط به سمتی بره که شما به هدفتون نزدیک بشید. برخی مواقع لازم هست بحث نکنید بلکه با گذشت و رفتار مناسب و محبت باعث شوید خود فرد به نتیجه گیری برسه.»یادتان باشد که تام راث در کتاب «سطل شما چه قدر پر است» نوشته:«قبل از گفتن سخن منفی سعی کنید از این کار اجتناب کنید و در بعضی از موارد حرف مثبتی بزنید. با این کار خودتان و دیگران حس بهتری خواهید داشت.»دیل کارنگی می گوید:« دیگران را همان گونه که هستند بپذیرید.»در آخر این بخش می خواهم پاره ای از نامه ی هشتاد و سوم ازبک به رضی در ونیز را برایتان نقل کنم:«ما در میان مردمی زندگی می کنیم که از ما قوی ترند. آن ها می توانند به هزار رقم ما را اذیت کنند بدون این که به چنگال قانون و مجازات گرفتار شوند. می بایستی در یک ترس دائمی به سر بریم؛ گوئی از میان گله ای از شیران درنده می گذری و هر لحظه، جان و مال و حیثیت مان دستخوش تجاوز قرار خواهد گرفت.»من اگر قرار بود پاسخ این نامه را بنویسم، در چند خط کوتاه این گونه پاسخ می دادم:«ما در میان کسانی زندگی می کنیم که شبیه خود ما هستند. آن ها مثل ما ذات نیکویی دارند اما گاهی اشتباه هم می کنند. به جاده خاکی می زنند و چراغ قرمز ها را رد می کنند. ما در میان مردمی زندگی می کنیم که قلب دارند اما ما همیشه فراموش می کنیم که در باغچه دل آن ها بذر مهری بکاریم و تا شکوفا شدن پای آن آب محبت بریزیم و کاری کنیم در روزهای ابری رابطه هایمان هم نور عشقمان به آن برسد.این مردم می توانند با ما بد باشند. نامهربانی کنند. قضاوتمان کنند. مدام سرزنش کنند و روی زخم هایمان نمک بپاشند بدون این که به چنگال قانون و مجازات گرفتار شوند. اما می بایستی در یک ترس دائمی به سر بریم؟ باید عقب نشینی کنیم یا مقابله به مثل؟ جواب من ساده است. باید عاشق باشیم. آدم های عاشق انتظار ندارند کسی در جواب عشقشان عشق بفرستد یا محبتشان را جبران کند. شاید این راهکار از نظر شما مسخره باشد و هیچ وقت امتحان نکنید اما پیشنهاد می کنم یک بار امتحان کنید. امتحانش که ضرر ندارد. خواهید دید که عشق معجزه می کند.»خیلی حرف زدم. پس منتظر بلیت نمانید، راه بیفتید.کوله بارتان را بردارید و به سفر بروید. کنار دریا پاهایتان را دراز کنید و تا هر وقت که خواستید آنجا بمانید و آفتابِ فکر بگیرید.اینجا جایی ست که متعلق به شماست. راحت باشید. چشمانتان را ببندید. حتی اگر خواستید می توانید دراز بکشید. لطفاً لباس های بو گرفته ی حرف مردم را از تن درآورید و کرم ضدآفتابِ خودخواهی و پافشاری روی عقایدتان را نزنید. اینجا فقط فکر کنید. به خودتان بیندیشید و چند سوال مهم از خودتان بپرسید:شما چه طور آدمی هستید؟خصلت های بد و اخلاق های ناشایست شما چیست؟آیا دیگران درباره شما اشتباه فکر می کنند یا کمی حق دارند؟چگونه می توانید بهتر از این که هستید، بشوید؟چه چیزهایی لازم دارید تا به بهترینِ خودتان برسید؟شاید تا امروز بارها این سوال ها را از خود پرسیده باشید. شاید حتی به جواب هم رسیده باشید اما نتوانسته اید تغییری در خود یا دیگران ایجاد کنید اما من به شما نوید می دهم که این بار می توانید اگر صادقانه به سوال های بالا جواب دهید و تلاش کنید به جای تغییر سبک نگرش دیگران به شما، رفتارتان را عوض کنید.شاید بخندید. مسخره ام کنید. شانه بالا بندازید و بگویید:«سر سوزنی هم به دیگران اهمیت نمی دهم. همه آن ها بروند به درک. اصلاً کسانی که به اشتباه من را سرزنش و قضاوت کردند باید عوض بشوند. لازم است آن ها تلاش کنند رفتار زشتشان را عوض کنند.» شما درست می گویید.من قصد ندارم با شما مخالفت کنم و زیر میزی گناه دیگران را رد کنم و شما را وادار کنم کوتاه بیایید و اجازه بدهید همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود. شما مختارید. شما می توانید. جواب بدی را با بدی بدهید. انتقام بگیرید. جواب سلامشان را ندهید. قهر کنید. می توانید گله کنید. نفرین کنید و حتی حرف خودتان را به کرسی بنشانید و به همه ثابت کنید راه شما درست است و آن ها زده اند به جاده خاکی.اما یک نکته مهم.می خواهم شما را با واقعیتی تلخ رو به رو کنم.دوستان عزیز!من، شما و تمام کسانی که روی این کره ی خاکی زندگی می کنیم قرن جدید و سال 1501را نخواهیم دید. البته که امیدوارم شما عمر پر برکت و سعادتمندی داشته باشید و حتی پس از آن سال هم زنده باشید و به خوشی زندگی کنید اما حقیقت گریز ناپذیر این است که عمر بشر کوتاه تر از یک چرت نیم ساعته در بعد ازظهر تابستان است.ما خواهیم مرد و معلوم نیست کی برگه امتحان زندگیمان را از زیر دستمان می کشند و می گویند: وقت تمام.با این حساب چرا تغییر را از خودمان شروع نکنیم؟ چرا بدی ها را با خوبی جواب ندهیم؟ چرا دیوانه نباشیم و با کسی که ما را شیطان صفت خطاب کرده، مانند فرشته ها رفتار نکنیم؟ چرا مقابل سرزنش ها لبخند نزنیم؟ چرا اجازه ندهیم زمان قضاوت های غلط دیگرام راجع به ما را افشا کند؟ چرا از اشتباه دیگران نگذریم؟ چرا قبل از دیگران به خودمان ثابت نکنیم که آدم خوبی هستیم؟در نهایت سفر خوبی را برایتان آرزو می کنم.امیدوارم وقتی به خانه بر می گردید ماجرای یوحنای دیوانه را به یاد بیاورید و از رئیس صومعه دلگیر نباشید. او را ببخشید. نه برای این که او لایق بخشش است، برای این که تنها با بخشودن دیگران می توانید خود را آزاد کنید. زیرا برای ساختن یک زندان به دو نفر احتیاج است، یکی زندانی و دیگری زندان بان. هر دوی آن ها در زندان هستند. وقتی شما طرف مقابل را آزاد می کنید، خودتان را آزاد کرده اید. شما هرگز طوری که او فکر می کند، نبوده و نیستید. شما تصوری که دیگران از شما دارند و به زبان می آورند، نیستید. شما آدم خوبی هستید و بدانید که نور در شماست. شیطان صفت نیستید و لایق آمرزش هستید، چه در این دنیا و چه در آخرت.نویسنده: فاطمه ملائی «غریبه آشنا»پینوشت: اگر می خواهید بیشتر با هم حرف بزنیم برایم ایمیل بفرستید. از خواندن نامه هایتان لذت می برم.gharibeashna400@gmail.com</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Nov 2022 14:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«گفتگو؛ چیزی که نیاز داریم ولی فراموش می کنیم.»</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%C2%AB%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%D8%9B-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85.%C2%BB-hskeuzdrnlna</link>
                <description>به نام خدایی که جز او هیچ ندارم.فیثاغورث، ریاضیدان و فیلسوف یونانی می گوید: سکوت را بیاموز. بگذار ذهن آرام تو گوش کند و بیاموزد.پاسکال، دانشمند، فیلسوف، ریاضیدان و نویسنده فرانسوی. مخترع سرنگ فشار هیدرولیکی و نخستین ماشین حساب دیجیتال و قانون فشار می گوید:تمام گرفتاری های انسان ناشی از آن است که قادر نیست تنها در اتاقی بنشیند، آرام گیرد و سکوت اختیار کند.یک ضرب المثل چینی می گوید:فرزانگان سکوت می کنند، با استعداد ها سخن می گویند و نادان ها جر و بحث می کنند.با فواید و ستایش سکوت شروع کردم تا بدانید من هم به معجزه های تنهایی و سکوت معتقدم اما آمده ام که بگویم آدم ها بیشتر با حرف زدن می توانند با هم ارتباط برقرار کنند نه با سکوت کردن.چرا می گویم بیشتر با حرف زدن؟ چرا نمی گویم فقط با حرف زدن می توانند با هم ارتباط برقرار کنند؟ چون آدم ها کارهایی انجام می دهند که می توانند با آن ابراز علاقه کنند یا در عرض چند ثانیه به کسی بفهمانند که چه قدر از او متنفرند!شاید از خودتان بپرسید که چرا می خواهم خودم را عذاب دهم و از یکی از دشوار ترین مسئله ها که برای هر کداممان زمانی پیش آمده و شاید هر روز با آن درگیریم، حرف بزنم؟چرا باید راجع به حرف زدن، حرف بزنم؟اصلاً چه لزومی دارد؟مسئله همین جاست. ما هنوز نمی دانیم حرف زدن و گفتگو چه فایده ای دارد؟ و به اصطلاح به چه درد ما می خورد! و این که چرا باید کنار کسی بنشینیم و به جای سر کردن در گوشی، بالا و پایین کردن شبکه های تلوزیونی و چرخیدن در فضای مجازی و لایک نکردن مطالبی که خیلی دوست داشتیم، زل بزنیم توی چشمانی و چند کلمه با هم حرف بزنیم؟روباه گفت:زبان سرچشمه سوتفاهم است.از کتاب: شازده کوچولو.نوشته آنتوان دوسنت اگزوپریاین روزها هنر بیان توسط کتاب ها، پادکست های مختلف و مقاله های زیادی به ما آموزش داده می شود و همه ی آن ها سعی داردند به ما بگویند:«بهتر است چه طور حرف بزنیم تا به آن چه می خواهیم برسیم.» راستش اینجا می توانم به کتاب های زیادی اشاره کنم و از پادکست ها و مقاله های متفاوتی نقل قول بیاورم اما ساده تر است اگر بخواهم ساده تر حرف بزنم. به قول قدیمی ها«بر دل نشیند، هر آن چه از دل برآید.»روباه گفت:«راستش رو بگم، اغلب فکر می کنم چیز جالبی برای گفتن ندارم.» اسب گفت:«راستش رو گفتن همیشه کار جالبیه.»از کتاب: پسرک، موش کور، روباه و اسب.نوشته چارلی مکسیحرف زدن برعکس چیز ترسناکی که از آن ساخته ایم و از سایه اش هم فرار می کنیم اصلاً چیز وحشتناکی نیست. البته هست اگر ندانیم از کجا باید شروع کنیم؟ چه می خواهیم بگوییم؟ و آیا چیزی که می گوییم واقعاً همان چیزی هست که تصمیم داشتیم بگوییم؟!بعضی ها می گویند: چیزی با حرف زدن درست نمی شود.شاید همین طور که می گویند باشد، شاید چیزی تغییر نکند، دیوار کج رابطه ای راست نشود، آش از دهن افتاده ی صمیمیتی دوباره گرم نشود، خانه ی فرو ریخته ی اعتماد از نو بنا نشود و با یک گل بهار از راه نرسد اما حرف زدن همیشه این قدرت را دارد که کاری کند که هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کرد.چرا از حرف زدن فرار می کنیم؟1.ترسخنده دار است اما ما هنوز مثل بچه ها از هر چه می ترسیم فرار می کنیم. گفتگو برای ما شبیه رعد و برق در نیمه شب های زمستانی است وقتی از ترس زیر لحاف مچاله می شدیم. اما چرا؟ کجای حرف زدن ترسناک است؟ چه چیز گفتگو کردن آن قدر رعب آور است که عطای آن را به لقایش می بخشیم و پا به فرار می گذاریم؟شاید ترس در واقع جایی به ما غلبه می کند که انتظارش را نداریم.مثلاً تصور کنید مشکلی دارید که فکر می کنید با حرف زدن با مادرتان می توانید آن را حل کنید اما درست وقتی کنار مادرتان روی صندلی میز آشپزخانه میان بوی پیاز داغ و صدای تهویه می نشینید و زل می زنید توی چشمان مادرتان، زبانتان بند می آید، تمام حرف ها از دفتر ذهنتان پاک می شود و در عرض چند دقیقه وحشت می کنید و پا به فرار می گذارید.در اتاقتان را که می بندید و نفس نفس زنان پشت در وقتی چشمانتان را می بندید تازه از خوتان می پرسید:«چرا حرفم را نزدم؟ همه چیز سر زبانم هست! کجای کار اشکال داشت؟شما هنوز نمی توانید اعتراف کنید اما اینجا می خواهم با صدای بلند فریاد بزنم«شما ترسو هستید!» بله. تعجب نکنید. انتظارش را نداشتید ولی شما از مادر خودتان ترسیدید چون همیشه آسان ترین کارها دشوار هستند و صحبت کردن با آشناها خیلی سخت تر از باز کردن سر صحبت با غریبه هاست.بهترین راهکاری که می توانم پیشنهاد دهم این است که لطفاً اینقدر بزدل و ترسو نباشید!2.شرمشاید باورش سخت باشد ولی ما گاهی از این که حرفمان را بزنیم خجالت می کشیم. می خواهم بگویم خجالت را کنار بگذارید اما این به معنای بی شرمی نیست. مقصودم این نیست که بی پروا باشید و هر چه از دهانتان بیرون آمد بگویید و چشم بسته و خوب و بد را نسنجیده زبان باز کنید.کنار گذاشتن خجالت در حرف زدن یعنی جرأت داشته باشیم حرف بزنیم. شاید تصور کنید برای حرف زدن جرأت لازم نیست اما اشتباه می کنید. بیشتر آدم ها حتی وقتی حق با آن هاست و نمی خواهند حرف بدی بزنند هم جرأت لب باز کردن ندارند.بعضی ها فکر می کنند اگر سر به زیر بیندازند و گونه هایشان گل بیندازد و از شرم لب به دندان بگیرند معجزه می شود و حرف دلشان به گوشی که می خواهند، می رسد. فکر می کنند این طوری آدم متواضع تری به نظر می رسند اما اینگونه نیست. کنار نزدن خجالت و بیرون نیامدن از زیر پرده ی شرم شما را آدم خوب و متواضع و هماهنگ با جامعه نشان نمی دهد. اگر هر بار بخواهید با شرم سر به زیر بیندازید و حرفتان را نزندید هیچ کس صدای شما را نمی شنود و یک لحظه تصور کنید چه اتفاقی می افتد وقتی همه بی توجه به شما برایتان انتخاب کنند و در سرزمین شما طوری که دوست ندارید حکومت کنند؟به نظرتان آخرش چه می شود؟واقعاً می خواهید مثل کبک سر در برف کنید و خجالت بکشید و بگذارید بقیه به جای شما حرف بزنند؟3.بی حوصلگیهمه ی ما در لحظه هایی بوده ای که باید حرف می زدیم، از خودمان دفاع می کردیم، حقمان را مطالبه می کردیم اما حوصله نداشته یم چون تصور می کردیم حرف زدن با کسی که مثلاً در صف نانوایی جای ما را گرفته درنهایت به جر و بحث می رسد و آخرش هم به دعوا و ناراحتی و رسوایی ختم می شود. هیچ کس برای چیزهایی کوچک وقت طلف نمی کند.این روزها کلمه«حوصله ندارم» را زیاد می شنوم. از بزرگ، کوچک، پیر، جوان، شاغل، خانه دار یا حتی خود شما! میدانم که حوصله ندارید بقیه مقاله را بخوانید اما کمی صبور باشید، چیزی به آخرش نمانده.بعضی وقت ها حوصله سر و کله زدن نداری. فکر می کنی ارزشش را ندارد. می خواهی بی خیال شوی و بروی و در اتاق را پشت سرت محکم بهم بکوبی اما پیشنهاد می کنم یک بار حوصله کنید، بمانید و حرف بزنید. با خزیدن زیر پتو و بستن در و ساکت شدن در صف نانوایی هیچ چیزی درست نمی شود. هیچ مشکلی پشت در نمی ماند و هیچ آدمی نمی فهمد که باید به صف احترام گذاشت.چرا گاهی فراموش می کنیم که نباید گره ای که با دست باز می شود را با دندان باز کنیم؟حرف بزنید. به همین راحتی. خیلی ساده است. چرا لقمه را از پس سر می خورید؟ چرا سعی می کنید گره را با دندان باز کنید؟ چرا جواب مسئله را در خود سوال نمی بینید؟در هر شرایطی قبل از هر واکنشی می توانید یک نفس عمیق بکشید و گفتگو کنید. گفتگو کردن شما را کوچک نمی کند. باید به خاطر داشته باشید که گفتگو متمدنانه ترین شیوه ارتباطی بشر است و انسان برای نشان دادن هر احساسش لازم نیست اقدامی کند که منتظر عواقب بدترش باشد مثلاً برای ابراز خشمش حتماً لازم نیست جنگ راه بیندازد.راستی با دیدن جنگ ها و سرنوشت تاریک مردمان بعد از جنگ در طول تاریخ، چندبار با تاسف سرتکان دادید و با خوتان گفته اید: چه می شد اگر سران حکومت به جای توپ و تفنگ با زبانشان حرف می زدند؟چند جمله کاربردیحرف زدن معضل نیست، راه حل است.با پیشنهاد گفتگو به کسی کوچک نمی شوید و مطمئن باشید پشت سرتان به شما نمی خندند.هیچ کس شما را مسخره نمی کند. گفتگو باعث می شود آدم متمدن و با فرهنگی به نظر برسید.حرف بزنید، هیچ کس قادر نیست حرف شما را از چشمانتان بخواند.گفتگو ساده ترین راه برای رسیدن به مقصد خواسته های شماست.با صحبت کردن می توانید به خودتان و دیگران ثابت کنید که برای دست یافتن به چیزی که می خواهید، لازم نیست کار عجیب و غریبی انجام بدهید.فقط کافیست حرف بزنید تا آن چیز که به نظر سخت و دست نیافتنی می رسید، آسان و دست یافتنی شود.گفتگو کردن خیلی بهتر از دعوا کردن است.از خودتان بپرسید چرا نباید حرف بزنم؟ این کمکتان می کند تا چیزی که حق شماست را از دست ندهید.پایان.نویسنده: فاطمه ملائی«غریبه آشنا»پینوشت: اگر دوست داشتید حرف بزنید برایم نامه بنویسید.gharibeashna400@gmail.com</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Oct 2022 18:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «حساسیت شدید»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_87973960/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D8%AF-qidm0lp5q4ov</link>
                <description>برف می بارید. آرام تر از قدم های دختری که نزدیک می شد .هوا از درجه ها ی سرما عبور کرده و در آستانه ی یخبندان بود و بادی که می وزید همزاد شلاق های ارباب به کودک رعیت بود .صدای مردی که یاسین می خواند به قبرستان رنگ آرامش داده بود و به چشم بعضی ها چند قطره اشک ، تا مبادا مردم فکر کنند این پیرزنی که در خاک خفته است از گوشت و خون آن ها نبوده و نیست . گرچه مضحک بود اما حرف مردم انگار تا لب گور هم دست از سر آدم برنمی داشت .شال بلندش تا روی بوت های مارکش پایین آمده بود . نزدیک تر آمد و پشت گل های انبوهی که بر سر مزار آورده بودند ایستاد . اشک مثل فراری ها از زندان چشمش گریخت . دلش سوخت و انگار کسی روی سینه اش کوه گذاشته بود .به یاد روزی افتاد که برای اولین بار به دیدن مادربزرگ می رفت ، شال بلند مشکی رنگِ امروزش آن روزها رنگ اناری داشت و بوت هایش به طبع نوجوانی بلند تر و خوش رنگ تر بود . یک دسته گل نرگس برایش گرفته بود با چند شاخه رز صورتی و یک شاخه مریم . ولی وقتی آن را به مادربزرگ داده بود او چند روزی مهمان تخت بیمارستان شده بود و او تازه می فهمید که گفته های پدرش راجع به حساسیت شدید مادر بزرگ به رایحه ی گل ها حقیقت محض بوده است . وچه قدر دردناک بود که حالا می دید بر سر مزارش دسته گل های آن چنانی آورده بودند تا مادر بزرگ حتی در خانه ی ابدی هم  از عذاب گل ها در امان نباشد .می خواست راه کج کند و برگردد . دیدن افرادی که بر سر مزار ایستاده بودند و از روی تظاهر اشک می ریختند ، کوله بارِ غمش را سنگین تر می کرد . اما همین که سر برگرداند با صدای یکی از عمه هایش ، پای رفتنش در برف گیر کرد و توان بی خبر رفتنش پر کشید .+ تو هم مثل پدرتی ، بی خبر میای و میری ! مگه ما آدم نیستیم عمه جان ؟!_ گل به سر آدمید عمه جان، این چه حرفیه !عمه چادرش را به خاک مزار می کشید و زجه می زد اما چه فایده ! مگر کسی که مرد با زجه و آه و ناله بازمی گردد ؟! مگر جانِ شیرینی که رفت با شوری چشم کسی تولدی دوباره می گیرد ؟! اصلاً مگر آن که رفت ..دوباره بر می گردد ؟!چادر خاکی عمه افتاده بود و از فرط ناله ها و زجه هایش روسریش باز شده و گردنبند مادر بزرگ روی سینه اش خودنمایی می کرد . انگار هنوز کفن مادر بزرگ بیچاره خشک نشده ، تقصیم میراث کرده بودند .بعضی ها از دور نزدیک چشم و ابرو می آمدند . انگار مثل همیشه شکایتشان از سر و وضع و تیپ و قیافه اش بود . که چرا پالتوی کوتاه می پوشد ؟! چرا حرمت چادر خانواده اش را نگه نمی دارد و موهایش را از کلاه بیرون می گذارد ؟ چرا....و چرا ...و چرا ؟ اصلاً چرا کلاه می پوشد ؟!+ این چه سر و تیپی دختر ، استغفرالله ! ناسلامتی عزای مادر بزرگته ، حرمت خدا رو نگه نمیداری حرمت بنده ی خدا رو نگه دار ._ حرمت خدا اینِ که من حرمت بنده ی خدا رو نشکنم عمو جان .+ پس یه چادر سرت کن تا بیشتر از این حرمت نشکنی ._ چادر مقدسِ عمو جان . به قول مادر بزرگ میراث حضرت زهراست . پس اگه کسی از ته دل این میراث ارزشمند و نپذیره به درستی هم نمیتونه تقدس و جمال و حرمتش و نگه داره . منم ترجیح میدم خودم باشم و تلاش کنم که کمی شبیه کردار حضرت زهرا باشم نه با یه چیزی که نمیتونم بپذیرم حرمتش و زیر سوال ببرم .و باز چشم به عمه دوخت که هنوز چادرش روی خاک افتاده بود و موهایش از روسری فرار کرده بود و صدایش گوش نامحرم ها را پر کرده بود .+ مثل پدرت بلبل زبونی ._ مثل پدرم حقیقت و میگم عمو جان .+ اینقدر به من نگو عمو جان . فکر کردی با چرب زبونی کردن فراموش می کنم تو با اون پدرت چه کلاهی سر ما گذاشتید !_ کجای این که ما تمام امتیاز کارخونه رو به خواست مادر بزرگ به خیریه بخشیدیم کار بدیه ؟!+ هه..خیریه ! فکر می کنی ما باور می کنیم ؟! کل امتیاز کارخونه رو اون بابای نامردت بالا کشیده._ توی قرانی که شما همیشه بعد نماز می خونید نوشته : از بسیاری از گمان ها بپرهیزید چرا که بعضی از گمان ها گناه است . &quot; یا ایهاالذین آمنو اجتنبوا کثیرا من الظن ان بعض الظن اثم...( سوره ی حجرات .آیه 12 )&quot;+ دهنت و ببند دختر ، تو چه میدونی قرآن چیه ؟_ برای همین برای شما خوندم . من که نمیدونم لااقل شما بفهمید و بهش عمل کنید عمو جان .+ به من نگو عمو .صدای عمو بالا رفته بود و توجه همه را جلب کرده بود . دلش می سوخت برای خودش ، پدرش و بیشتر از همه برای مادربزرگ . تا وقتی زنده بود همه از او دوری می کردند برای این که مال خودش را بخشیده بود تا سهمی در خیر داشته باشد ، تا فردا روزی مثل امروز توشه ی برای خودش داشته باشد و دست خالی به پیشگاه خدایش نرود . و امروز عجیب بود که همه او را عزیز می دانستند و پدرش را مقصر .و این خاصیت مرگ بود و عادت نفرت انگیز مردم مرده پرست اطرافش . و ای کاش این جمع شب های بلند زمستان در خانه ی مادر بزرگ جمع می شدند و به جای گریستن ، می گفتند و می خندیدند و دلی از مادرِ پیرشان شاد می کردند که نکردند .+ چه خبرتونه ! آروم تر داداش ، میخوای دعوا بگیری بزار تو خونه اینجا خوبیت نداره جلو مردم ، پس فردا برامون حرف در میارن ._ از چی می ترسی عمه جان ؟ وقتی ریشه بپوسه مردم بالاخره از میوه ی کرم خوردش پی به اصل ماجرا می برن . پس بهتر نیست به جای حفظ ظاهر ، آفت و از ریشه دور کنیم ؟+ تو یه الف بچه لازم نیست به من درس زندگی بدی . برو بشین پیش پدرِ حروم خورت ، انقدر هم برای بزرگ ترت بلبل زبونی نکن دختره ی بی حیا .عمه باز روترش کرد و از آن ها دور شد .دلش گرفت . در میان جمع او را عمه جان خطاب کرده بود و حالا به او بی حیایی نسبت می داد . چه قدر دو رنگ و دو رو بودند آن ها ..و چه قدر آدم های چند رنگ از خوش رنگی به دور بودند .هوا رو به تاریکی می رفت و دانه های برف برای باریدن از هم پیشی می گرفتند .غریبه ها رفته بودند و مردی که یاسین می خواند هم خیلی وقت بود که قرآن روی مزار را بوسیده و رفته بود . او نزدیک تر آمده و نشسته بود و حالا شال بلندش مثل شمع های روی قبر روی خاک افتاده بود و می سوخت . نگاه اشک آلودش را به نگاه مادر بزرگ دوخته بود که در قاب عکس به شیرین ترین حالِ ممکن می خندید . خنده هایش زیبا بود . مثل پسته ی کرمانی خوش خنده و مثل پولکی شیرین بود .+ دیگه باید بریم آبجی ، مهمونا که رفتن منم خیلی کار دارم .+ شب مراسم داریم داداش حواست باشه به سرآشپز بگی سفارشی کار کنه ها ما آبرو داریم جلو مردم .+ چشم آبجی خانم ..چشم ..+ پس خیالم راحت باشه دیگه ؟!+ خیالت راحت خرما ها رو هم مغز دار و سفارشی گرفتم ، حلوا و بقیه ی مخلفات و هم دادم بچه ها بیارن و خودشونم بگردونن که زحمت شما نباشه .+ دستت درد نکنه خان داداش .چه قدر خنده دار و مضحکانه بود حرف هایشان . خرمای مخصوص ، حلوا ، غذای سفارشی . همه ی این ها برای مرگ مادربزرگ بود ! انگار همه از رفتنش خوش حال بودند وگرنه غم نبودنش محتاج این همه تشریفات نبود .دانه های برف روی خنده ی مادر بزرگ نشسته و آن را پوشانده بود . انگار خدا مثل همیشه به راز دل ها آگاه بود و می دانست که حالا جز اندوه چیزی از دل مادر بزرگ بالا نمی آید که لبخندش را سبز کند ._ عمو جان .+ گفتم به من نگو عمو جان ._ میخوام یه رازی رو بهتون بگم .+ من هم سن و سال تو نیستم که بخوای سربه سرم بزاری بچه ._ ولی من واقعاً یه رازی رو پیش خودم دارم که مربوط به همه ی شماست و هیچ کدومتونم ازش خبر ندارید .کنجکاوی را در چشم هایشان می خواند و بیشتر از همه انتظار را در چشم عمه هایش می دید . از جایش بلند شد ، انگار حالا دیگر وقتش بود .لب باز کرد و با هر کلام غرق شد در خاطرات ، آن قدر رفت و دست و پا به دریای خاطره ها زد تا رسید به پشت آن در قدیمی در زیر زمین خانه ی مادر بزرگ . همان جا که همیشه بوی کهنگی و ترشیِ سیر و رب انار می داد .به قصد کنجکاوی های بچگی و از روی شیطنت ، مادر بزرگ را تا زیر زمین دنبال کرده بود. تا بفهمد در زیر زمینشان چه می گذرد که مادر بزرگ هر کجا و در هر شرایطی هم که باشد باز هم خودش را عصر های جمعه به هر قیمتی به زیر زمین می رساند .آن روز خبری از برف و سرما نبود ، آفتاب در آسمان تکیه به تخت پادشاهی زده بود و روی دست درخت ها گیلاس به ثمر نشسته بود. مادربزرگ جارو به دست به طرف زیر زمین رفت و لنگ لنگان پله ها را گذراند . کلید را از زیر کوزه ی سبز رنگ جلوی در برداشت و قفل در را با صلواتی باز کرد.بوی سرکه و سیر اولین رایحه ای بود که مشامش را نوازش داد . این روزها دیگر داروی مرد عطار به کارش نمی آمد ، باید مثل گذشته ها پاهای دردناکش را با حبه های سیر درمان می کرد. لبخندی به لب نشاند و جلو تر رفت . روی سر صندوقچه را جارو زد تا از شر گرد و غبار رهایش کند .مخمل روی صندوقچه را برداشت و در صندوقچه را با چشم هایی که به شبنم نشسته بود باز کرد.  انگار هوای دلش باز میل باران کرده بود . قاب عکس کهنه ای از صندوق بیرون کشید و شیشه ی قاب را با گوشه ی روسری مغز پسته ایش پاک کرد و اشک هایش باز شدت گرفت . انگار از جمعه ی گذشته تا امروز تمام بغضش را جمع کرده بود تا حالا پیش روی عزیزش دست دلش را رو کند و با خیالِ راحت ببارد و هوای ابری سینه اش را صاف کند .حاج محمد آقا بیست سالی می شد که به رحمت خدا رفته بود و مادر بزرگ را در سفر عاشقانه ای که با هم آغاز کرده بودند تنها گذاشته بود . حالا مادر بزرگ مانده بود با یک قاب عکس قدیمی از حاج محمد آقا ، که هر عصر جمعه میزبان گلایه ها و درد و دل های عاشقانه اش بود .به خاطر بچه ها که دلِ خوشی از پدر نداشتند و با دیدن عکسش مدام نفرینش می کردند ، مجبور بود قاب را در زیر زمین میان بوی سیر و سرکه ها پنهان کند ، تا مبادا بچه ها ببینند و به نا حق پدر خوبشان را نفرین کنند. آن هم به خاطر ارث و میراث و مال دنیا... که حاج محمد آقا در همان دورانی که هوش و گوش داشت و نفس از روی سلامتی می کشید ، علی وارانه میان فرزندانش به حق تقسیم کرده بود .مادر بزرگ می گریست و شیشه ی سرد قاب عکس حاج محمد آقا مثل همیشه میزبانی می کرد. پر بغض تر از همیشه زیر لب زمزمه کرد : رفتی و ما رو تنها گذاشتی حاج محمد آقا . رفتی و چراغ خونه رو کور کردی . نگفتی این زنِ بیچاره که جز تو آشنایی تو این شهر نداره چه خاکی باید به سر بریزه . میدونم...میدونم حاجی ..اگه بودی تسبیح به دست میگرفتی و میگفتی : استغفرالله حاج خانم .. مگه بنده ی خدا میتونه محرم و مرهم و آشنا تر از وجود خدا باشه !_ باشه حاجی قبول ، خدا هست . ولی قربونش برم انگار این روزا هوای ما رو نداره . اگه میخوای بگی شکایت امروزم برای چیه ؟ باید بگم از خودمون شاکیم که چرا زیادی خوبی کردیم به مردم . به قول مادر خدا بیامرزم : کنجه و بریونی شکمِ گرسنه رو سیر می کنه اما واسه اونی که تا دماغش پُره رودل میاره . بچه های ما از خوبی زیاد رودل کردن حاجی .مادر بزرگ نفسِ دلتنگی کشید و اشک هایش را با سر انگشت پس زد و از پنجره ی کوچک رو به رو ، چشم به آفتابی دوخت که پا برهنه داخل آمده بود و از سر و کولِ شیشه و صندوق ها بالا می رفت ._ یاد اون روزی افتادم که بعد از کلی دعا و توسل و دوا و درمون بالاخره فهمیدیم هیچ وقت بچه دار نمیشیم . اون شب سر به سجده گذاشتم و تا خود صبح ناله کردم که چرا خدا برای ما بی انصافی کرده ؟ چرا بختمون و سیاه کرده و راه شیرین شدن زندگیمون و بسته و بهمون یه بچه نمیده که از نیش و کنایه های مردم رها بشیم و ما هم مثل بقیه رنگ زندگی رو به چشم ببینیم . فردای اون شب که با پنج تا بچه به خونه برگشتی ، گفتی از این به بعد این بچه ها رو برای رضای خدا بزرگ می کنیم تا روزی عصای دستمون بشن و چراغ خونمون ، شاید هم خدا بهمون نظر کرد و به خاطر این پنج تا طفل معصوم بهمون بچه داد .اشک های مادر بزرگ دیگر خشک نمی شد و صدای زجه هایش گوش زیر زمین را کر کرده بود. بغض امانش نمی داد ، قاب عکس حاج محمد آقا را به سینه اش فشرد و زمزمه کرد : براشون مادری کردم ..مثل شمع به پاشون سوختم اما حالا که نیستی حتی همون آخر هفته ها هم نمیان بهم سر بزنن ، نوه هام و ازم دور می کنن ، مدام بهت بد و بی راه میگن حاجی و بعضی وقتا حتی عید هم برای دیدنم نمیان . بعضی وقتا بهشون حق میدم و میگم من که مادر واقعیشون نیستم ..شاید فهمیدن و به خاطر همین ازم دوری می کنن اما باز جیگرم میسوزه و میگم منم از روز اول میدونستم اونا بچه های واقعیم نیستن اما بازم هیچی براشون کم نزاشتم و براشون از جون و خون و عمرم مایه گذاشتم . براشون مادری کردم حاجی ...نکردم ؟!صدای زجه های مادر بزرگ را از دور دست ها می شنید و انگار کسی در مزار هم بغض کرده بود . پلکی زد و اشک هایش را از بند رها کرد و از جایش بلند شد . بی آن که شال بلندش را بتاکاند از مزار مادر بزرگ فاصله گرفت و رو به همان پنج نفر با صدایی که از بغض می لرزید گفت : امروز روز مادرِ و خدا توی همین روز عزیز ، عزیز ترین نعمتتون و ازتون گرفته ، چون هیچ وقت برای داشتنش شکر گذار نبودید .قاب عکس مادر بزرگ را از روی مزار برداشت و با قدم هایی بلند به طرف گل ها رفت و همه را انداخت و سرنگون کرد ، چون مادر بزرگ به رایحه ی گل ها حساسیت شدید داشت .بی آن که به چهره ی پشیمانشان بنگرد ، راه رفتن را در پیش گرفت ، بی آن که هراسی از فرو رفتن بوت های گران قیمتش در برف داشته باشد .قدم بر می داشت و شال بلندش تاب می خورد ، ماه از پس ابر درآمده بود ، دیگر برف نمی بارید و مادر بزرگ در قاب عکس لبخندی به شیرینیِ یک پولکی به لب داشت .&quot; پایان &quot;پینوشت: لطفاً اگر دوست داشتین بهم انرژی بدین و اگر نقصی بود بگید تا بهتر بنویسم.به عشق باشید و لبخند رفقا.دوستدار شما غریبه آشنا.#نویسنده #نویسندگی #داستان #داستان_کوتاه #زمستان #دختر</description>
                <category>فاطمه ملائی</category>
                <author>فاطمه ملائی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Oct 2022 18:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>