<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا یزدان پرستی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88085571</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:02:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زهرا یزدان پرستی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88085571</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا زندگی مثل قبل نمیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88085571/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-cjkzbob4nke7</link>
                <description> بهنامخدا.منملیکا.خداحافظ....خداحافظ...خدا‌حافظ..کودکی.........نوجوانی.......من۴۸سالدارموازاینبابتخوشحالنیستمیعنیخوشبختمامادلتنگاونروزهاهستمچونهرثانیهبهثانیهدارمبزرگترمیشمروزگاراستدیگرگاهییاددورانکودکیمییفتمکه....باخواهروبرادرمدعوامیکردمومیخندیدموبادوستممریمروزآخرامتحاندرسرامیخواندیموروزیکهمادربزرگبرایمنچادرنمازمرادوختپدرمهرصبحنانبربریمیگرفتوبهخانهمیآوردومادرمشیطونیهایمنروتحملمیکرددورحوضحیاطبابرادرمیدویدموروزیبرادرازحسودیکوچکتربودنممنرابهداخلحوضانداختودماغمخونآمدپولتوجیبیهاوسالنوعیدیگرفتنازمادربزرگوپدربزرگخداوندرحمتشانکندروزیکهدیگرهیچکدامنبودندخیلیگریهکردمدرحدیکهبیهوششدمخواهربزرگترهمیشهبهمنمیگفتخوشبحالتکهکوچکهستیهرروزتکرارمیکردووقتیشیطنتمیکردمپدربزرگمبهمادرمیگفتدعوایشنکنکهشادیکودکیدیگرتکرارنمیشود‌منهمکهمنظورشرانمیفهمیدمولیبهبغلپدربزرگمیرفتموتشکرمیکردممادربهمیگفتلذتببراززندگیکهاینلذتبهپایانخواهدرسیدمنچهخوابوخیالهاییکهنداشتممیگفتمدرآیندهنمایشگاه(اختراعاتعجیبملیکا)راخواهمزداماالانحتییکاختراعهمدرسرندارمدورانکودکیدورانبلوغدورانازدواجودورانکودکهایمراهرگزفراموشنمیکنمبهکودکهاینمیگويمکهاززندگیلذتببرامااومیگویدباشهوبعدمثلمنپشیمانخواهدشدوقتیکهفهمیدمچجوریلذتببریمبزرگشدهبودیماماگذشتهیمنگذشتهاستوالاندرالانزندگیمیکنمکاریرامیکنمکهوقتیپیرشدمخوشحالباشمهیچوقتدیرنیستحتیاگرفردازمانمرگتباشددرثانیهخودزندگیمیکنیمگذشتدیروزماهپیشسالپیشونوجوانیوکودکیگذشتگذشتطوریزندگیورفتارکنکهقبلارایادنداریودرثانیهیخودبهدنیاآمدیدوستدارمزندگیمراتوهمدوستداشتهباشبهدرود </description>
                <category>زهرا یزدان پرستی</category>
                <author>زهرا یزدان پرستی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 22:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره ای که باقی ماند....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88085571/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-szeyweohqpp2</link>
                <description>به نام خدای مهربانمن رضا هستم یک انسان مردِ ۴۳ ساله ی متاهل از کودکی عاشق هنر و نقاشی بودم و به اون رسیدم!امابا اینکه بسیار رویداد در زندگی من بود  غیر ممکن است آن یک قطره از بین برود۱۲ سالم بود که آن اتفاق افتاد معلمی بسیار مهربان داشتم و به من به خوبی درس می داد و من او را تحویل می گرفتمشبی که من در کلاسش حضور داشتم و ۲ روز قبلش همسر او فوت کرده بود ناراحت وارد کلاس شدآن انرژی را دیگر نداشتبی حس بودبد اخلاق بودو ان شب برای من از صمیمی ترین به متنفر ترین تبدیل شدمن اجرایی که تمرین کرده بودم را برای او انجام دادم و برای آن بسیار زوق داشتم و لبخندی به او زدم امامعلم سر من داد زد و گفت این چه اجرایی است!به تو که انسان نمی گویندتو یک  بی استعداد هستی که اعتماد به نفس داردکی آدم می شویوایپدر مادرت از دست تو چه می کشند چه کابوسی دارن چه کابوسیو هرچه از دهنش در آمد گفت لبخند من پنهان شد و دیگر لبخند مصنوعی داشتم و به سختی می خندیدمتا ۱۶ سالگی نارحت بودم  و یک شب با خودم فکر کردم با این کارا که نمیشه زندگی کرد و فقط داری وقتتو تلف می کنی!سعی کردم ایراداتی رو که داشتم تبدیل به زیبایی ها کنم و بعد به آرزوم برسم یک روز که از دوستم خبر مسابقه ی نقاشی را شنیدم که جایزه ی نفر اول (نمایشگاه) بود پر زدم و بیشتر کنجکاو به  هنر شدم و همان طور که در راه نقاشی و هنر تلاش می کردم اقای معلم را دیدم او شده بود یک آدم بد اخلاق و بی احساس به من گفت که توی بی استعداد چه به اینجا تو که عمرا در این مسابقه برنده شوی!!من ناراحت شدم اما گفتم :تصوراتتان را عوض کنید آقای رحیمی!و بعد پوز خندی زدم و رفتم بعد از چند ماه توی اون مسابقه برنده شدم و تا من رو صدا زدند خوشحال شدم و نگاهی به آقای رحیمی کردم و دیدم که گریه می کند ...بعد از گرفتن جوایز و قبول شدن در آن دانشگاه به سمت آقای رحیمی رفتمپرسیدمچه شده آقای رحیمی!؟چرا گریه می کنی!؟آقای رحیمی گفت من رو ببخش که جلوی پیشرفتت را گرفتم و تورا به پایین می انداختم ،آن روز ناراحت بودم و الان موفقیت را دیدمافرین من را ببخش چون اگر همراهیت می کردم به سطح بالاتر رسیده بودیمن گفتممی رسم آقای رحیمی می رسماگر شما آن حرف هارو نمی زدین شاید آلان داخل خونه  نشسته بودم امااماالان اینجام جای رویا و می خواهم بروم بالاتر از انآقای رحیمی اشکش را پاک کرد و من را بغل کردحال بین این همه قطره باران یکی باقی مانده که ان خاطره ی من استرویا را تصور نکن ،آن را بساز</description>
                <category>زهرا یزدان پرستی</category>
                <author>زهرا یزدان پرستی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 14:28:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>