<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88204773</link>
        <description>...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 22:41:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4888790/avatar/vKt4BP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>...</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88204773</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پشت‌صحنه ای به وسعت یک نفر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88204773/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-picreqgfbspa</link>
                <description>به نام خالق شلوغی‌های دروغین و تنهایی‌های راستینپشت صحنه ای به وسعت یک نفرتنهایی همیشه ترسناک و دلهره‌آور نیستگاهی میتونه مسکن روحت باشهمیتونه تسکین دهنده درد ها و زخم‌هایت باشهزخم هایی که از درون تورا زجر میدهنداین زخم ها، زخم هایی نیستند که با مراجعه به پزشک بتونی درمانشون کنیگاهی باید به خودت مراجعه کنیبه عمق وجودت...به ته قلبت، جایی که فقط خودت هستی و خودتنقطه شفابخش هر انسان تنهایی وجود خودشهمیتونی با تنها بودن خودت رو درمان کنیهمیشه لازم نیست در مورد دردت با ادم ها صحبت کنیلازم نیست انسان هایی رو مرهم زخمت قرار بدی که میدونی همون ها میتونن بجای مرهم، نمک روی زخم بشنتنهایی همیشه تاریک نیستگاهی تنهایی روشن تر از هر شلوغی برای قلبت میتونه باشهگاهی زیباتر از هر زیبایی ای که بقیه تو شلوغی میبینندهرمان هسه شاعر المانی زمانی گفته بود:تنهایی راهی نیست برای فرار از جهان، بلکه راهی است برای دیدن ان عمقی که هیچ جمعی به تو نشان نمیدهدباید نگاهمون به تنهایی فرار از شلوغی های دردناک دنیا باشدتنهایی با خودت ذهنت رو ازاد میکنهانگار که تو سکوت مغزت استراحت میکنهدور از همه دغدغه های روزمره و سختی های دنیا، تنهایی فرصتی برای با خودت بودن میسازهسورن کییرکگور میگوید:تنهایی عمیق ترین شکل بیداری استجایی که دیگر نمیتوانی از خودت فرار کنیدیدگاهمون به تنهایی فقط ی فضای سخت و تاریک نباشهتنهایی، پنجره‌ای هست رو به بینهایتبرخی از اون نور میبینند، برخی سقوطگاهی تنهایی میتونه اخرین پناهگاه برای زنده ماندن باشهتنهایی یعنی ساعت نشون بده وقت خواب دیدن نیست و خودت هم خوابت نیاد اما بخوابی که زمان رو بکشی، بخوابی تا ساعت‌ها بگذرن.‌..یعنی از همه و همه جا بریدی و فقط به ی خلوت با خودت نیاز داریخلوتی که میتونه تورو از عمق سختی ها بلند کنه و روشنایی رو نشونت بدهتنهایی فقط اختیاری نیستگاهی ناخواسته هستیعنی تو نمیخای تنها باشی و دوست داری با ادم های مورد علاقت معاشرت کنیولی اونا تورو ترک میکنن و فراموشت میکننتورو پرت میکنن به عمیق ترین چاه یعنی چاه تنهاییاین نوع تنهایی بدترین تنهایی ممکن هستتو ترک شدی...تو فراموش شدی...البر کامو میگوید:تنهایی یعنی بمیری در حالی که دیگران زندگی میکنندبدون انکه حتی متوجه مرگ تو شوندگاهی تنهایی یعنی دیگه کسی نیست که هر روز حالت رو بپرسه یا ازت بخواد باهاش بیرون بریدیگه کسی نیست که دلیل خنده هایت باشهفقط خودتی....خودت و سایه ای از خاطرات گذشتهاینجا داستانی از کسی روایت میکنیم که معنی ترک شدن و تنهایی رو نفهمید، بلکه با روح و استخوان هایش درک کردصبح که بیدار شد، هنوز داشت به شوخی دیشبش می‌خندید. برگشت سمت دیگر تخت تا تعریف کند.کسی نبود.خنده روی صورتش خشک شد.تلفن را برداشت. شماره‌اش را گرفت. جواب نداد. پیام داد: «یادته گفتی...؟» نوشت. پاک کرد. نوشت: «دلم تنگ شده.» پاک کرد. گوشی را گذاشت زمین.رفت رو به روی آینه، به خودش نگاه کرد. داشت لبخند می‌زد اما چرا؟ چی خنده‌دار بود؟ هیچی! فقط ماهیچه‌های صورتش یادشان رفته بود چطور استراحت کنند.سال‌ها بعد، همسایه‌ها می‌گفتند: «آدم عجیبی بود تنها نشسته بود توی حیاط و بلندبلند می‌خندید. به هیچی به دیوار.»کسی نمی‌دانست او با سایه‌ی کسی می‌خندید که رفته بود.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه سنگ شکوفه میدهد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88204773/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-apjppsigiafs</link>
                <description>به نام خالق شلوغی‌های دروغین و تنهایی‌های راستین۱. فیلمی بدون نویسندهفرض کن فیلمی بی‌نویسنده، بی‌کارگردان. دوربینی روشن شده بی‌دلیل. ما فقط بازیگریم در خلأ. بداهه اجرا می‌کنیم بدون اینکه بدانیم نقش چه بود، پایان کجاست، اصلاً چرا شروع شد.سرد و بی‌معناست. این یعنی پوچ.در پایان فیلم، تیتراژی هست اما بدون هیچ اسمی. فقط سیاهی صفحه و تو.زندگی همین است. ما بازیگرانی هستیم مجبور به ادامه، بدون اینکه نویسنده‌ای در کار باشد.۲. سیزیف؛ پادشاهی که سنگ را بالا می‌برددر اساطیر یونان، سیزیف دو بار مرگ را فریب داد. خدایان او را به مجازات ابدی محکوم کردند: هر روز تخته سنگی عظیم را تا بالای کوهی هل بدهد. هر بار که به قله می‌رسید، سنگ از دستش می‌لغزید و به پایین سقوط می‌کرد. دوباره شروع. تا همیشه.کاری که سیزیف می‌کرد، کاملاً بی‌معنا بود. درست مثل زندگی ما. او از سر اجبار سنگ را بالا می‌برد، ما هم از سر اجبار نفس می‌کشیم.کامو می‌گوید: «سیزیف را خوشحال تصور کنیم.»چگونه؟ اگر هنگام بالا بردن سنگ، غروب خورشید را تماشا کند. اگر میان سختی، زیبایی را ببیند. اگر از سنگینی سنگ به طبیعت اطراف نگاه کند. همه چیز بستگی به دیدگاه او دارد. می‌تواند از رنج، زیبایی بسازد. یا رنج را فقط رنج ببیند.۳. اما آیا فقط دیدن زیبایی کافی است؟سیزیف سنگ را بالا می‌برد. غروب را می‌بیند. لبخند می‌زند. اما سنگ دوباره می‌غلتد پایین. فردا دوباره. پس فردا. تا ابد.زیبایی غروب، مجازات را کم نمی‌کند. فقط تحمل‌پذیرترش می‌کند.آیا ما محکومیم که فقط «تحمل کنیم»؟ یا می‌توانیم در همین پوچی، چیزی بسازیم که مال خودمان باشد؟کامو می‌گوید باید سیزیف را خوشبخت تصور کرد. اما خوشبختی سیزیف از جنس شادی نیست. از جنس «تسلیم شدن به حقیقت» است.سیزیف می‌داند که هرگز به قله نمی‌رسد. می‌داند که سنگ هر بار برمی‌گردد. اما در لحظه‌ای که دستش را روی سنگ می‌گذارد و اولین قدم را برمی‌دارد... در همان لحظه، او صاحبِ عمل خودش است. نه خدایان. نه تقدیر. نه معنا. او.این یعنی آزادی.آزادی در پوچی: وقتی می‌دانی هیچ مقصدی وجود ندارد، دیگر نگران مسیر نیستی. دیگر نمی‌گویی «این درست است» یا «این غلط است». فقط می‌روی. هر طور که خودت دوست داری.۴. حالا به زندگی خودمان برگردیمتو بیدار می‌شوی. مسواک می‌زنی. می‌روی سر کار. حرف می‌زنی. می‌خندی. گریه می‌کنی. می‌خوابی. فردا دوباره.پوچ است. بله.اما در همین پوچی، یک لحظه را نگاه کن: همان لحظه‌ای که چای را به کسی تعارف می‌کنی. همان لحظه‌ای که زیر باران می‌ایستی چون هوا خوب است. همان لحظه‌ای که یک کتاب را تمام می‌کنی و چند دقیقه سکوت می‌کنی قبل از کتاب بعدی.این لحظه‌ها هیچ معنای بزرگی ندارند. فیلم را عوض نمی‌کنند. سنگ را به قله نمی‌رسانند.اما تو در آنها هستی. نه برای آینده. نه برای نتیجه. فقط برای حال.۵. بالاترین سطح پوچیفرض کن سیزیف، در یکی از روزهایی که سنگ غلتید پایین، به جای اینکه دوباره شروع کند، نشست روی سنگ. نگاه به دشت کرد. باد را حس کرد. به چیزی فکر نکرد. فقط بود.خدایان عصبانی می‌شدند؟ شاید. اما سیزیف دیگر به خدایان فکر نمی‌کرد. او از مجازات، یک پیکنیک درست کرده بود. نه از روی طعنه. از روی بی‌خیالی کامل.این بالاترین سطح پوچی است: نه مبارزه، نه تسلیم. فقط... بودن.نویسنده‌ی فیلم مرده است. دوربین روشن مانده. تو تنها بازیگر صحنه هستی. نه کارگردانی هست که بگوید «بایست». نه تماشاگری که قضاوت کند.حالا هر کاری بکنی، درست است. چون هیچ «غلطی» وجود ندارد. هر راهی بروی، به جایی می‌رسی. چون هیچ مقصدی وجود ندارد.۶. نفس بکشآیا این ترسناک است؟ شاید اولش. اما بعد از مدتی... رهایی‌بخش است.دیگر نگران نیستی که زندگیت معنا دارد یا نه. دیگر تلاش نمی‌کنی برای سخت‌ترین لحظه‌ها دنبال درس اخلاقی بگردی. دیگر نمی‌گویی «این مصیبت برای چه بود؟»فقط می‌گویی: «بود. تمام شد. حالا نوبت بعدی.»و این همان امیدی است که التماس ندارد. نه به دروغ می‌گوید «همه چیز خوب می‌شود». نه به درد می‌خورد و می‌گوید «همه چیز بد است».فقط می‌گوید: «تو هستی. نفس بکش. بعد ببین چه دوست داری بکنی.»سنگ شکوفه نمی‌دهد. ما قبلاً گفتیم. اما شاید شکوفه یعنی همین: لحظه‌ای که سنگ از خودش رها می‌شود و فقط روی زمین می‌ماند، بدون هیچ ادعایی. و خزه رویش می‌نشیند. و باران رویش می‌بارد. و خورشید خشکش می‌کند.نه برای هدف. نه برای زیبایی. فقط برای اینکه زنده است.پوچی یعنی هیچ چیز اهمیت ندارد.آزادی یعنی دقیقاً به همین دلیل، تو می‌توانی به هر چیزی که دوست داری اهمیت بدهی.حالا برو. سنگ را بغل کن. یا نکن. غروب را ببین. یا نبین. لبخند بزن. یا نزن.در هر صورت، نفس بکش.چون نفس کشیدن، تنها چیزی است که هیچ فیلسوفی نتوانسته پوچی‌اش را ثابت کند.</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 16:59:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت‌صحنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88204773/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-y8e9r71teyl6</link>
                <description>&quot;به نام خالق شلوغی‌های دروغین و تنهایی‌های راستین&quot;                          پشت صحنه🎭چراغ های سیرک روشن میشودمردی با لباس های خنده دار میپرد روی صحنه و عادتش را تکرار میکند، خنداندن قلب های افسردهتماشاچیان جوری به او میخندند که گویا دلقک از وقتی به دنیا امده طعم غم رو نچشیده و فقط خنداندن رو یاد گرفته ولی نمیدانند که پشت گریم ها و ماسک چه چیزی نهفته استنمایش تمام میشودسالن خالی میشود و دلقک به پشت صحنه در اتاق گریم میرودماسک را برمیدارد و ارایش را پاک میکندخود واقعی او نمایان میشودکسی که گاهی اشک هایش با رنگ های شاد ارایش مخلوط میشود و گریم را خراب میکندچارلی چاپلین بزرگترین کمدین تاریخ میگوید:دلقک غمگین نیست چون زیاد میخندد،دلقک غمگین است زیرا کسی غمش را جدی نمیگیردسورن کییرکگور فیلسوف دانمارکی زمانی گفت:در یک سالنِ تئاتر، اتاقکِ پشت‌صحنه آتش گرفت. دلقک، رویِ صحنه آمد تا دیگران را خبر کند. تماشاچیان خیال کردند که این یک شوخی است و دلقک را تشویق کردند. دلقک دوباره هشدار داد، تشویق بالاتر گرفت. لبخند و قهقه همیشه به معنای بی غم بودن نیست گاهی لبخند میتواند صدای فروپاشی درونی بدهدمثل نقاشی مونالیزالبخند مونالیزا، لبخندی از سر خوشحالی نبودلبخندی بود که مونالیزا بعد از مرگ عزیزترین فرد زندگیش زدلبخندی پر از درد و اندوهآدمیزاد موجود عجیبی استمی‌تواند همزمان درد و رنج را حمل کند و بخنددمیتواند همانند دلقکی حال همه را خوب کند ولی کسی نباشد که حال او را خوب کندغمگین ترین انسان ها کسانی هستند که مثل دلقک ها زندگی میکنندخنده برای تماشاگر، گریه برای آینهکسانی که میخندند ولی نمیگذارند کسی گریه انها را ببينند روایتی از جنگ جهانی دوم هست که در ان دختری همیشه میخندید حتی هنگام ویران شدن خانه‌ی انهاپرستاری از او پرسید: نمیترسی؟ چرا در این اوضاع میخندی؟دخترک جواب داد که باید بخندم تا مادرم نیز بخندد، وقتی من میخندم مادرم هم خنده اش میگیردان شب مادر دختر بچه زیر اوار مرده بود ولی باز هم میخندید، برای بچه های دیگر پناهگاه حالا به نظر شما دخترک یک دلقک نبود؟کسی که در صحنه میخندد تا دیگران را بخنداند و در پشت صحنه تنها خودش هست و آینه که به او چهره حقیقی اش را نشان میدهدنیچه فیلسوف بزرگ تاریخ میگوید:کسی که عمیق ترین غم‌ها را چشیده باشد، شادترین نقاب هارا میزنددر زندگی نیز افراد زیادی لبخند سیاه دارندیعنی از دنیا بیزار و افسرده هستند ولی تظاهر به خوشحالی میکنندماسک میزنند، ماسکی که نیاز به چسب ندارد زیرا اشکی که زیر نقاب هست خودش باعث چسبانده شدن ماسک روی صورت میشودشما چطور؟تا به حال زیر نقاب خنده گریه کردید؟</description>
                <category>...</category>
                <author>...</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 19:45:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>