<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های میخک سفید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88239118</link>
        <description>صرفا برای زخیره مطالب نوشته شده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:52:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>میخک سفید</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88239118</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۱۹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-mmnpykq89zkf</link>
                <description>«نه برای من، نه تو، نه مامان، نه بابا...»نغمه و حامد رفته بودند. سالار دیگر شبیه ماه‌های قبل نبود؛ با هر حرفی بی‌قرار می‌شد و داد و بیداد راه می‌انداخت.ـ حالا باید چیکار کنیم؟ برگرد اینجا. تو دانشگاه قبول شدی، من هم کار می‌کنم، زندگی‌مون رو می‌سازیم...در گفتن حرف‌هایش مردد بود. دستش را روی زانویش کوبید و گفت:ـ نمی‌شه. فردا باید با سپیده برم.چشم‌هایم از تعجب گرد شد.ـ کجا بری؟ تو قرار بود فقط چند هفته برگردی. چند ماه شده...ـ من نمی‌تونم اینجا بمونم. جنس‌های توی لنج مشکل دارن و باید با سپیده از اینجا برم. اومده بودم مامان رو با خودم ببرم. حالا که اون نیست، تو باید بیای.ـ سالار، من اونجا غریبم. کجا بیام؟تا صبح بحث و جدل کردیم. وقتی سپیده سر زد، با همان وسایل اندک راهی اسکله شدیم.از میان تمام آدم‌هایی که با آن‌ها بزرگ شده بودم و به حضورشان عادت داشتم، فقط حامد آمده بود. می‌دانستم یحیی و نغمه هیچ‌وقت مرا نمی‌بخشند؛ اما بدون سالار نمی‌توانستم زندگی کنم. او تنها عضو باقی‌مانده خانواده‌ام بود.لنج کوچک بود و فقط سه نفر در آن کار می‌کردند. قاب عکس خانوادگی‌مان را در آغوش گرفته بودم. ناگهان همه‌چیز برایم غریبه شد؛ حتی چهره‌های داخل عکس.صدای برخورد قاب با بدنه لنج در تلاطم موج‌ها گم شد.با خودم گفتم:«یادم تو را را فراموش ... جزیره را، آدم‌هایش را و تمام خاطره‌ها را...»اما چیزی در اعماق وجودم می‌دانست که بعضی خاطره‌ها هرگز فراموش نمی‌شوند.</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 20:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۸</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-al5zlpacmc5a</link>
                <description>چشمش که به آلبوم روی قالی افتاد، با کنجکاوی نشست.«چیا گفت بهت؟»گوشه چشمش به آلبوم بود. گفت: «نمی‌خواسته بره عروسی شیخ، ولی بابا اصرار کرده. تو کوچه سالارو دیده که با چاقو سر کوچه وایساده.»این را که گفت، ایستاد و به من که خیره نگاهش می‌کردم، نگاهی انداخت.با هر دو دست روی دهانش کوبید. «خاک تو سرم، لال بشم. حامد گفت آروم بهت بگم شوکه نشی...»اشک‌ها راهشان را به چشمم پیدا کردند.«نغمه، سالار کجاست؟ کجا دیدیش؟»دستم را گرفت و روی قالی نشاند. طاقت نشستن نداشتم. ماه‌ها بود که انتظارش را می‌کشیدم.گفت: «برات توی کوچه، یکی از مردا، بابای فرزانه می‌بیندش که با خودش درگیر بوده. از تیزی چاقوی توی دستش می‌ترسه. می‌ره به حامد می‌گه راضیش کنه. حامد به هر دردسری بود از اونجا بردش. ولی...»در حیاط محکم باز و بسته شد.خودش بود. پناه‌ترین آدم زندگیم. لاغر شده بود. حامد محکم دستش را گرفته بود و اجازه نمی‌داد برود. ولی سالار داد می‌زد.اشک‌هایم را پاک کردم تا بهتر ببینمش. بین بغض خندیدم: «سالار... داداش.»به حیاط خیره شد. انگار یادش رفته بود من هم وجود دارم.«اوین...»آغوشش بوی گرمای دریا می‌داد. ولی مرا آرام می‌کرد. خیالم را راحت می‌کرد که واقعی است، شبیه کابوس‌های هر شبم نیست.صورتم را با دست قاب گرفت. «اینا چی می‌گن اوین؟ مامان با شیخ ازدواج کرده؟ چرا بهم نگفتی بیام سرشو بذارم رو سینه‌ش؟»«سالار، دیگه همه چی تموم شد. ولش کن.»«ولش کنم؟ می‌فهمی چی می‌گی؟»«آره. ولش کن. خودتو به نادونی نزن. می‌دونم اون شب تو ساحل، توام پشت لنجا بودی. وقتی من و مامان حرف می‌زدیم، خودم سایه‌تو دیدم. ولی تو رفتی. تو فرار کردی.»حامد از ترس اینکه سالار از غفلتش سوءاستفاده کند و فرار کند، در را محکم گرفته بود.«نمی‌دونستم اینجوری می‌شه... می‌ریم بابا رو برمی‌گردونیم. مامانم همینطور مث قبل.»دستانم را از دستش بیرون کشیدم: «هیچی مثل قبل نمی‌شه.»</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 00:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-d3fqy0yfiep8</link>
                <description>هفته‌ها پشت سر هم ورق خورد. حالا من نشسته بودم روبه‌روی شیخ.هر چند دقیقه یکبار برمی‌گشت و با تفریح مرا تماشا می‌کرد. می‌دانستم فقط به خاطر مادر حاضر شده اینجا باشد.«شروع نمی‌کنی، حاج خانوم؟ منم کلی کار دارم.»«چرا. شروع می‌کنم.»دامن زردرنگم را در مشت گرفتم تا بتوانم حرف‌هایی را که ساعتها به زدنشان فکر کرده بودم، بگویم.«مادر رو دوست داری؟»«جوابشو نمی‌دونی؟»«می‌خوام از زبون خودت بشنوم.»مادر لب گزید. ولی من به اخم‌هایش توجه نکردم.«آره بچه. دوستش دارم. همینو می‌خواستی بپرسی؟»«چقدر؟»«دوستش دارم دیگه. کم و زیادش برای تو چه فرقی می‌کنه؟»«قول می‌دی خوشحالش کنی؟»پوزخندی زد. «ملت می‌رن خواستگاری. کم کمش با ریس طایفه باهاشون حرف می‌زنه. مادرت منو گیر زبون تو انداخته.»«آره. قول می‌دم.»«ما ریس طایفه نداریم. ازت می‌خوام زودتر عروسب بگیر. عروسب خوبی‌ام بگیر.»«اوین...»تشر مادر را نشنیده گرفتم. ادامه دادم:«عروسی خوبی بگیر. مادرم لباس عروس نپوشیده. کسی براش کل نزده. مادرم تو تنهایی زندگی کرده. فقط اینا رو می‌خواستم بهت بگم.»شیخ گفت: «اگه خودش راضیه، من حرفی ندارم.»مادر سر پایین انداخته بود و دائم سرخ و سفید می‌شد.«این بچه برا خودش می‌گه آخه. عروسی به چه کارم میاد دختر؟»شیخ نگاهی به مادر انداخت، بعد برگشت به من: «شرط من همینه. تا سالار نیومده، عروسی رو بگیر و برو. این آخرین کاریه که برات می‌کنم.»«مامان... به جای عمی که سالها با اینکه دوستش نداشتی باهاش زندگی کردی. به جای بابایی که ازش مواظبت کردی...»</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 19:27:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۶</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-eolmvomacb3x</link>
                <description>دائم با خودم فکر می‌کردم یحیی راست می‌گوید: «هر کسی باید روزگار خودش را ببافد.» اما حیاط پر از خاک و اشغال بود. تا ظهر طول کشید تا تمامش را تمیز کردم. حالا حیاط شده بود مثل روز اول. شیخ دیر یا زود سر کله‌اش پیدا می‌شد و مادر جوابش مشخص بود. با صدای در، شیر آب را بستم. می‌دانستم دیر یا زود می‌آید ولی تصورش را نمی‌کردم اینقدر به سرعت پیدا شود. سرش را پایین انداخته بود و با تسبیح درون دستش بازی می‌کرد. پرسید: «مادرت خونه‌ست؟» تمام حرف‌هایی که با خودم نشخوار کرده بودم رنگ باخت. گفتم: «نه واسه چی.» لبخند بی‌جانی زد و به انتهای کوچه چشم دوخت. گفت: «تو چرا سوزنت گیر داره؟ هر دفعه می‌پرسی برا چی. بیا خودش اومد.» حق با او بود. قامت مادرم از انتهای کوچه در سایه مشخص بود. بی‌توجه به من به سمت مادر رفت و مشغول صحبت شدند.مادر خسته وارد حیاط شد. دستش را به دیوار گرفته بود و دانه‌های ریز عرق روی صورتش می‌درخشید.«مامان...»خیلی وقت بود مادر را صدا نزده بودم. جا خورد، ولی چیزی نگفت. کنار حوض نشست و چشم گرداند تا تمیزی حیاط را تماشا کند.«جانم... قبولش کردی؟»دستش را در حوض فرو کرد.«می‌خواستی قبولش کنم؟»«قبولش کن...»بیشتر از قبل تعجب کرده بود.«حیاطو که تمیز کردی، فک کردم قراره یه بحث جدید راه بندازی. چیشده؟ خواب زده شدی؟»«نه خواب زده چیه. می‌خوام دل بدم به دلت. می‌خوام بری سمت کسی که یه بارم شده دوست داشته باشه... بده؟»«همین‌جوری یه روزه خودت بودی، تعجب نمی‌کردی؟»«چرا. شرط دارم؟»جوراب‌هایش را درآورد و پاهایش را توی حوض گذاشت.«هعی مادر... دیدی گفتم من تو رو بزرگت کردم.»«بگو بیاد باهاش حرف بزنم.»«مرد گنده با تو چه حرفی داره آخه؟»</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 19:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-rhaq6r4rj0on</link>
                <description>برای من یه هفته نیس سالار، یه عمره، با بودن تو تونستم خیلی از چیزا رو تحمل کنم ،اگه تو نباشی، اگه نبینمت اونوقت توی هر سختی، ممکنه برم همون جای که امی رفت..._چیکار کنم که دلت قرص شه که برمیگردم؟_فقط برگرد همین...سالار رفت ، با اولین سپیده دم ساحل، ولی شیخ به بهانه کارهای نصف نیمه نرفت، خداحافظی از سالار مثل خداحافظی با لبخند هایم بود،هر لحظه از نفس می افتادم، ولی روح از تنم جدا نمیشد، مادر ولی ارام بود با وسواس همه چیز رو مرتب کرد، حتی در کوچک ترین چیزها هم نهایت دقت را به کار برد...تمام شب را منتظر بودم با پدر خدافظی کند، اما با خیال راحت و بدون خداحافظی رفت......یک هفته شد ،یک ماه و یک ماه شد سه ماه... از سالار فقط نامه های دریافت میکردیم که بوی ادویه عربی میدادند و کاغذ های که برای بار چندم برای مادر می خواندم ، همیشه مشتاق تر از بار قبلی گوش میداد...رفتن سالار من و مادر را دوباره بهم نزدیک کرده بود، بازهم من دخترش بودم و اون امن ترین پناه دنیا ،شیخ رو خیلی کم می دیدم ، توی خیابان های شلوغ ، گاهی در دکه پر زرق برقش که با غرور به مردم خیره میشد...اخرین روزهای رفتن من به مدرسه بود و بچه ها سرگرم خداحافظی ، نوشتن یادگاری روی هر چیزی که میشد بماند، نغمه از یحیای میگفت که عوض شده،  وقت تعطیلی مدرسه میایدو تا خونه ما را بدرقه میکند، چون اعتقاد دارد جزیره نا امن وشلوغ شده...از این معاشرت چندان ناراضی نبودم ،همیشه چند قدم عقب تر حرکت میکرد تا مزاحم گفت و گوی ما نشود و هر وقت نگران سالار بودیم از  تجارت خانه پدرش به همه جا زنگ میزد تا خبری پیدا کند ... چیزی که در حیاط می دیدم شبیه خوابهایم بود ،نه خود رویاهای کودکیم، پدر در حیاط نشسته بود و  به ماهی های حوض نگاه میکرد، چند باری چشمم را باز و بسته کردم خودش بود، خواب نبودم مست نبودم، پاهایم از حرکت باز ایستاده بود  ،میدانست تمام عمر را منتظرش بودمف دستانش را که باز کرد او با تمام وجودم او را در اغوش گرفتم به جای  سالاری که خداحافظی نکرده رفت...پیراهن کرم رنگش که لکه های جوهر و رنگ رویش خودنمایی میکرد را در مشت گرفتم ،بابا برای همیشه اومدی مگه نه؟چیشد که اومدی بیرون؟لبخندی زد ،در چشمهایش میشد همزمان هم پدر را دید و هم سالار را ولی چشمهایش صادق نبود، دستان مشت شده ام به حصار دستش کشید،_ حالا بریم تو باهم نهار بخوریم، حرف بزنیم باشه؟_اما...ادامه حرفم را خوردم ، زودتر از من بلند شد، روی قالی امی نشسته بودیم، چند وقت بود کسی قالی را به حیاط نیاورده بود،حرفهایش از ذهنم گذشت میگفت: انقدر به ارزوهایش نرسیده  که اگر بهای رسیدن به حتی یکی از انها قیامت بود ،هم قبول میکرد و شکایتی نداشت...آن زمان درک نمیکردم، حالا خودم هم شده بودم تکرار او، حرف دیگری نزدم این آرزوی من بودريا، حتی اگر فردا،جهان پاره ی اتش می شد...در را که باز کردم ،خانه شبیه میدان جنگ بود، تابلو های پاره شده تمام خانه را گرفته بودند، بوی رنگ همه جا می پیچید، احساس می کردم دیوانه ی هستم بین واقعیت و توهم گیر کرده ،مادر در اشپزخانه سفره پهن میکرد و پدر دنبال بشقاب می گشت، کسی توجهی به خانه ی آوار زده نمیکرد...مادر مرا که دید لبخند بزرگی زد، اجازه حرف زدن نداد:_اومدی اوین! بیا غذا بخور..گویی همه به جنون مبتلا بودیم، ولی باورمان نمیشد، دور سفره نشسته بودیم و هر از چندگاهی به شیشه های شکسته گوشه پذیرایی چشم می دوختم..._میشه بگید اینجا چخبره؟مادر سرش را بلند کرد منتطر توضیح بودم_خبر اینکه تو دستاتو نشستی، پاشو برو بشور_دست؟اخه اینجا؟پدر قاشق را روی سفره کوبید..._وقتی مادرت میگه،برو بشورانگار قرار بود در حال خفه شدن به زندگی تظاهر کنیم، به اینکه هنوز هوای برای تنفس هست ...من هم تظاهر را بهتر از هر کاری در زندگی یادگرفته بودم،  بعد از نهار با پدر و مادر حیاط را جارو زدیم ومی خندیدم تا نیمه های شب حرف میزدیم شبیه یک خانواده واقعی،امی راست میگفت اگر فردا اخر دنیا هم بود حداقل من به یکی از رویاهایم رسیده بودم...نور روی صورتم افتاد و بیدارم کرد دیشب کابوس ها گریبانم را رها کرده بودند و راحت خوابیدم ، تمام تابلو ها جم شده بودند ،حتی کسی برای مدرسه هم بیدارم نکرده بود... پله ها را به سمت پذیرایی دویدم، پدر لامپ ،پرده و در را دیروز تعمیر کرده بود، به اتاقش نگاهی انداختم جز مادر کسی خانه نبود...در ظاهر نخود پاک میکرد ولی زل زده بود به زمین..._ماماناز جا پرید و سینی با صدای در وحشتناکی به زمین خوردمنتظر بودم فریاد بزند ،ولی خونسرد گفت : عع چرا ریختن انگار حالش خوب نبود، مشغول جمع کردنشان از روی زمین شد..._مامان بابا کجاست؟کمی من و من کرد..._رفت پی کاراشش_کدوم کار؟_کارای خودش دیگهنخود های توی مشتم را خالی کردم،رد استامپ روی دست مادر شبیه گلوله به قلبم خورد،اینبار تعلل نکردم سینی را از دستش کشیدم و داخل حیاط پرت کردم ،باز هم صدای ازار دهنده، داد زدم:بگو اینجا چخبره چرا من هیچی نمیدونم دیروز چیشد؟ هر کی جای من بود داد بیداد راه مینداخت ولی من صبر کردم تا خودت حرف بزنیسرش را پایین اندخت:_حرفی نیست_اگه نبود که بابا تابلو هاشو ، پاره نمیکرد روی دستت رد استامپ نبود، اصن بابا کجاس از خودش میپرسم؟دستهایم را گرفت و مرا پیش خودش نشاند_میگم، میگم مادر فقط باید قول بدی چیزی به سالار ننویسی بچه رو نگران میکنی..._قول میدمبا دست دیگرش سعی میکرد رد استامپ را پاک کند,_ بابات به قولش عمل کرد رفت اسایشگاه...میخواستم از جا بپرم, که باز دستانم را گرفت_هیس بشین ,بعضی چیزا گفتنش سخته ،بزرگتر که بشی بعضی حرفا رو جلو ایینه ام نمیتونی به خودت بزنی ،یهو می بینی شده ۵۰ سال که خودتو نگا نکردی ،حرفای که به خودم نمیتونم بزنمو به توام نمیتونم بگم اوین..فقط بدون راه سختیو اومدم که به اینجا رسیدم،یه روز که بزرگ شدی بغلت میکنمو بهت میگم ،موهاتو میبافمو برات تعریف میکنم،فقط بدون صب ما از هم جدا شدیم..._پاشو بریم دنباش برش گرونیم برمیگرده مگه نه؟اونقد دعواتون شدید ،همه روزی صد بار عقد میکنن و طلاق میگیرن_اوین من تمام تلاشمو کردمخودم را دستانش بیرون کشیدم، منظورت از تلاش نگفتن حقیقت به من یا سرکوفت زدن بیمارشه ؟واقعیت اینه مامان تو هیچکاری نکردی...از خانه تا خیابان اصلی جزیره را یک نفس دویدم، ولی راه را بلد نبودم  باید از کسی میپرسیدم، حواسم را که جمع اطراف کردم تجارت خانه یحیی همین نزدیکی ها بود در زدم ولی کسی در را باز نکرد میخواستم برگردم که حامد پشت سرم ظاهر شد،_خیره ابجی کاری داری؟یحیی داخل ماشین نشسته بود،سرش را به عقب تکیه داده بود_حامد میدونی اسایشگاه کجاس؟موهایم از گرما و دویدن به صورتم چسپیده بودکلید ورودی را چرخاند، اره بیرون شهره ولی منم دقیق نمیدونم کجاست اونجا چرا دوره که..._کار دارم میشه برام پرس و جو کنی ؟_پارسال یحیی برای مریضای اونجا دم عید وسیله برد بزار ازش بپرسم..به طرف ماشین رفت و یحیی را بیدار کرد، تا چشمش به من افتاد به سرعت پیاده شد_اوین چیشده سر صبح ،اینجا مگه مدرسه نداری؟به سوالاتش توجه نکردم التماس گونه در چشمانش نگاه کردممیشه ادرس اسایشگاهو برام پیدا کنی،به طرف ماشین رفت_بیا خودم میبرمت... خجالت میکشیدم او را به زحمت بیندازم_اخهحامد وسط حرفاهایمان پرید_اخه نداره بیرون شهره خطر ناکه با یحیی بری امن ترهکسی غیر از او نمیتوانستم بیرون شهر بروم،به طرف ماشین رفتم و سوار شدم ،تمام راه را سکوت کرده بودم هر از گاهی از خشکی گلویم صرفه میکردم ، از یحیی ممنون بودم که سوالی نمی پرسید ، کنار جاده ماشین را متوقف کرد از خیالاتم بیرون امدم_اینجاست؟_نه بشین تا میام داخل مغازه رفت ، با بطری بزرگی برگشتبیا اسایشگاه رفتن فرار نمیکرد خودتو هلاک  کردی_ببخشید که  اذیتت کردم.._اوین بخاطر تو اگه یه شهر دیگم بود میرفتم، من فقط نگران خودتم سوالی نمیپرسم چون حالت خوش نیست ،هر چی نباشه تو خواهر رفیقمیسرم را بی صدا تکان دادم و بطری را در اغوش فشردم سرما به عمق جانم نفوذ میکرد..._بخورد دیگه مگه گریه میکنه اینجوری بغلش کردی ...نمیخواستم بگویم معدم از شدت گرسنگی در حال سوختن است ، گفتم :تعادل ندارم میترسم بریزه تو ماشینبطری را از دستم کشید و بازکرد :ماشین ما که نیست میخوای خودم بریزمش...تا اسایشگاه او حرف میزد و من تظاهر به شنیدن میکردم معده درد بدی سراغم امده بود..._رسیدیم.. پیاده شوغیر از چند ساختمان متروکه خانه ای اطراف نبود روی یکی از ساختمان ها با تابلو خیلی بزرگ و رنگ و رو رفته نوشته شده بود اسایشگاه...بیرون ساختمان با داخل خیلی فرق میکرد،  پر از درختانی بود که سرشان به اسمان سلام میکرد و ادمهای که با لباس های یکرنگ توی حیاط میچرخیدندقدمهایم ناموزون بود خودم را به یحیی نزدیک کردم و خجالت میکشیدم به او بگویم بیرون بماند تا از رازهای تاریک زندگیمان با خبر نشود ،کاش از حامد میخواستم همراهمان بیاد ..._یحییوقتی به طرفم چرخید چهره اش نگران شد دستهایم را گرفت اجازه نداد حرفم را بزنم_چرا دستات سرده و لبات میلرزه خوبی ؟اجازه ندادم مرا به سمت صندلی ببرد_خوبم میدونم منو تا اینجا اوردی، ولی میشه خودم تنها برم داخل ؟با خودش در جنگ بود دستی به موهایش کشید ،چطور ولت کنم همین الانشم داری حالت خوب نیست_باید تنها برمسرانجام تسلیم شد_باشه برو منم میرم یه چیزی برات پیدا کنم بخوریازش ممنون بودم که مثل همیشه کنارم بود ...ارام به طرف ساختمان اصلی پیش رفتمزنی با لباس سبز رنگ  روی صندلی نشسته بود و  با دقت مطالب روزنامه را میخواند_ ببخشید یه اقای صب اومده اینجا میدوند کدوم اتاقه ؟_همون که سر  زیادی وسایلش دعوا بود؟_گیج شده بودم نمیدونم، اتاقشو نشونم میدین؟از روی صندلی بلند شد ،نسبتت چیه باهاش؟_دخترشم_برو جلو تو این راهرو، هرکدوم از درا یه رنگه در سبز رنگ.. راهرو طولانی بود، میخواستم به طرف راهرو بروم که پرستار دوباره ایستاد_احتمالا میدونی پدرت مشکل کنترل خشم داره ،دردسر درست نکن و عصبانیش نکن..سرم را تکان دادم بعد از عبور از راهرو بالاخره  به در رسیدم با شک در را بازکردم روی تخت سفیدی گوشه اتاق دراز کشیده بود چمدانش هنوز روی زمین بود و بوم نقاشیش گوشه اتاق، ارام صدایش کردم_بابابیدار بود ،ولی توجهی به من نشان نمیدادروبه رویش کنار تخت ایستادم_بابا_اینجا چیکار میکنی_بیا بریم خونهبه طرف دیگر برگشت_من خونه ی ندارم برو بیرون...گوشه دیوار روی زمین نشستم ،اگه تو نباشی سالار نباشه،  پس من چی؟_برو با مادرت ؛ دیگه هیچوقتم اینجا نیا نه تو نه سالار،  من اینجا خوشحالم کسی بخاطر رفتارام سرزنشم نمیکنه، مجبور نیستم تمام روز رو به دیوار زل بزنم،همه اینجا یا مثل منن یا بدتر ازمن..._من تنهام ،بدون تو بدون خونواده... بابا من از تو از مامان از همتون تنها ترم...بیا بریم خونهچمدان لباسهایش را بغل کردم شاید دلش به رحم بیاید،روی تخت نشست_کیفو بزار زمین من اویینمو 20 سال پیش توی زلزله از دست دادم ،تو اوین من نیستی، شیرین برادرمی، اوین این تنهایی از خیلی سال پیش به ما داده شده و پایانی نداره ما هممون زیر اوارا دفن شدیم و کسی پیدامون نکردهاز درد صدایم بیرون نمی امد ،توان ایستادن نداشتم، پنجره را باز کرد سعی میکرد برگ درخت بیدی که از پنجره داخل امده بود را بشکندشبیه پدرم نبود ،غریبه ای بود، میان کابوس هایم همان ها که شب و روزم را احاطه کرده بودندبه سختی دستانم را به دیوار گرفتم و از اتاق خارج شدم، یحیی اخر راهرو نشسته بود و  به تابلو ها نگاه میکرد حالم را که دید به طرفم دوید.._اوین خوبیگیج منگ بودم داشت چند بار زیر لب حرفهایش را تکرار کردم تا معنیش را درک کنم،تا کنار ماشین همراهیم کرد،  دستانش را محکم گرفته بودم ،میترسیدم اگه او را رها کنم و زمین بخورم _سرش را از پنجره ماشین داخل اورد ببرمت دکتر ؟_نه نمیخوامبیخیال اصرار کردن شد و سوار شد به صدای دو رگه ای پرسیدم_میبریم خونه؟_نه_منو سر راه پیاده میکنی_نه_پس...اوین جای بدی نمیبرمت بخواب تا بهتر شی..سرم را به طرف پنجره برگرداندم،  خودش هم خوب میدانست توانی برای بحث ندارم ...از ماشین بیرون امدم، ساعت نداشتم ،ولی دریا بوی بعد از ظهر میداد ، اطراف را نگاه کردم خبری از یحیی نبود  ، حتی نمیدانم چند ساعت خواب بودم ،نزدیک ساحل شدم چشمم به گنج یحیی افتاد تمام بچگی ارزوی دیدنش را داشتمقایقی شکسته که با لامپ های رنگانگ تزیین شده بود  و  سایبان های بزرگی روی لنج پهلو گرفته نصب کرده بودند..._چطورهپشت سرم ایستاده بود و دستانش پر از هیزم بود..._خیلی خوشگله خیلی زیادجلوتر از من راه افتاد و کنار اتش نشست_پس گنجت این شکلیه؟_اره یادته وقتی بابا ازدواج کرد میخواست دلمو به دست بیاره تب کرده بودم ،منو برد بازار گفت هر چی میخوای انتخاب کن منم دست گذاشتم رو این که یه گوشه افتاده بود شبیه خودم بود زار شکسته هیچکسم نمیخواستش،بابا او روز کلی حرص خورد که یه بچه لنج  شکسته میخواد چیکارخندیدم ولی کلی پزشو به ما میدادی یه گنج دارم نشونتون نمیدم_اینجا هنوزم یه گنجه، بچگیا با سالار حامد تا داماهی مسابقه میدادیماهی از حسرت کشیدم_همیشه من عقب می موندم_ولی میزدمت زیر بغلمو پا به پاشون می دویدمراس میگفت کل روزو چهارتایی بازی میکردیم شبا با گریه میرفت خونه  دامن امی رو میگرفت و التماس میکرد نرودظرف غذا را جلویم گذاشتلبخند مهربانی زد: کنسرت رایگان و گنج من قسمت هر کسی نمیشه کیف کن اوین خانوم..._مامانم..._نگران نباش قبلش بهش گفتم که اینجاییبا خیال راحت شروع به غذا خوردن کردم معده ام با غدا غریبه شده بود و طول میکشید  تا لقمه ها گلویم پایین برود تا نیمه های شب حرف زدیم ساز دهنی میزد و سعی میکرد حالم را بهتر کند...خمیازه ای کشید  و به ریختن چوب داخل اتش ادامه داد_اگه خوابت میاد برو بخواب_اره خیلی خستم..روی عرشه رفت و از بالا پتو رو روی سرم انداخت_چیکار میکنی_برو توی لنج بخواب منم اینجا میخوابم_سردت نمیشه_خودت بچگیا میگفتی من نا خدا دزد دریایم باید از گنجام محافظت کنم برو بخوابتوی لنج پر از لامپ های خاموش بود، تختی که گوشه به سختی جا شده بود با هر قدم چوب های کف سر صدا راه می انداختند  و فریاد میکشیدند،روی تخت نشستم دیواره قایق پر بود از عکس ولی توی تاریک و روشن اتاقک مشخص نبود چه عکسهای هستندمیخواستم لامپ ها را روشن کنم که از بالا داد زد ،چیزیو روشن نکن لامپ خرابه بخواب ،ناچار  دراز کشیدم، تا صبح درباره کاری که میخواستم انجام دهم فکر کردم  نمیدانم کی خوابم برد ولی از شدت افکار شعله بی انتهایم چشم هایم میسوختمیشه نظرتونو راجب داستانم بدونم🙂</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 13:04:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-xo6gn3umjh64</link>
                <description>مشت هایش را پر از خاک کرد ، با ریختن انها انگار زندگی طولانی خود را در این جزیره مرور میکرد ..اون پیرزنی که برای همه گل بانو بود، شد خار مغیلان برای زندگی من، هر روز به اقا یوسف اصرار میکرد یا ردم کنه برم یا مجبورم کنه با پسرش که اصلا تویی این دنیا نبود و روشنایی روز رو تویی تاریکی اتاق میگذروند ازدواج کنم ،بهونشم بودن نامحرم تو خونه بود..برام پدری کرد ،ولی تهش اصرار های امی مجبورش کرد یه عقد بین دوتامون خونده بشه،، من اون روزها به تنها چیزی که فکر نمیکردم ادامه زندگی بود ، بعد از یکسال تازه فهمیدم زور زندگی از مرگ بیشتره اونقدر که مجبورت میکنه روز بعد از رفتن عزیزترین ادمای زندگیت بازم از خواب بیدار شی و غذا بخوری ....توی صورتش که رد اشک ها  و ماه ارایش درخشانی روی اون کرده بودند نگاه کردم این وجه از مامانمو هیچ وقت ندیده بودم ،مادر ها همیشه تکه های از رویاهاشونو و گذشتشونو پشت چشمهاشون پنهان میکنن..._کی فهمیدی  برگشته؟_تو بیمارستان ، دخترش پرواز داشت اومده بود رضایت بگیره ،دیدمش باز هم قلبم به تپش افتاد باز انگار یکبار دیگه 20 سالم بود و پشت در خیالی سعی کردم منتظرش باشم ...دستهاشو گرفتم و صورتمو گذاشتم روش _تو که نمیخوای تنهامون بزاری ؟ مامان به سالار فک کن داغون میشه  بخدا شیخو میکشهدستاشو از صورتم کشید و بلند شد_میخواستم دوتاتونو نگهدارم اون پیرزن نذاشت.... اینکه بهت حقیقت رو گفتم برای صلاح مشورت نبود ،اتمام حجت بود درسته من مادر سالار نیستم ولی خودم بزرگتون کردم ،سالار نمیتونه یه مورچه رو لگد کنه  به بی توجه راهی که امده بودیم را برگشت، انقدر گریه کرده بودم مسیر را تار میدیدم و نزدیک بود زمین بخورم ، اگر از ترس تاریکی نبود خانه هم نمیرفتمپشت سرش داد زدم  اجبار به کنار، ما رو غیر از دلسوزی یبار از ته دلت دوس داشتی؟ از ترس بی خونه شدنت نه از ته ته دلت؟پشت به من ایستاد  خمیدگی شانه هایش بیشتر شد این سوال پلی بود به اعماق قلبش او برایم مادر بود، منجی بود، و بال پرواز روزهای سختم بود،...مثل من فریاد زد تو میتونی بخاطر دروغام، بخاطر تنها گذاشتنت نبخشیم ،ولی حق نداری بگی مادرتون نبودم که اگه  تو این چند سال لبه پرتگاه بودم، برای تو سالار دنبال طناب نجات بودمقدم های سنگینمان مایه رنجش موج های ساحلی شده بود..به کوچه ای خودمان که رسیدیم مادر از من فاصله بیشتری گرفت و تند تر راه افتاد نمیخواستم خانه بروم، اصلا خانه  جایست که کسی گوش به راه شنیدن صدای قدمهایت باشد ،اصلا اگر مادری نباشد خانه میخواهم چکار ... .........روی قالیچه امی توی حیاط خوابم برده بود  ،از روزی که باهم دعوا کرده بودیم خانه در سکوت بدی فرو میرفت، مادر از من فرار میکرد و من از سالار حالا وقتی چشمهای  سرمه کشیده اش به چشمانم میرسید ،سرش را پایین می انداخت ...شیخ به سالار اولین سفر دریایش را پیشنهاد داده بود و از ذوق حتی چشمهایش نیز می خندید ، حالش خیلی بهتر شده بود و خودش را مرد خانه میدانست، توی اتاق نشسته بود  و با وسواس لباس ها در ساک قدیمی امی مرتب میکرد، اگر خودش بود حتما ساک را میگرفت و میگفت خراب میشود...پشت سرش نشسته بودم و به دیوار تکیه داده بودم نزدیکش شدم و دستم را روی کتفش گذاشتم و تا روی گردنش کشیدم صورتش را برگرداند و گفت نکن، نمیشد باید حفظش میکردم که اگر روزی دریا چشمانش را از من گرفت بتوانم تشخیصش دهم مروارید من کدام است ، کارم را چند بار دیگر تکرار کردمکلافه شد برگشت داد که چیزی در صورتم او را ترساند و مات به صورتم نگاه کرد ارام گفت ،برمیگردم فقط یه هفتست چرا اینجوری میکنی؟سرم را انداختم پایین تا به حقیقت درونم پی نبردمن که چیزی نگفتم.....شانه اش را بالا و پایین کردلازم نیست حرف بزنی چشمات همیشه یه بلند گو برای حرفای درون قلبتن ...ادامه دارد  </description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 13:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ht4z7djphi4p</link>
                <description>دستانم لرزید ازش چی میدونی ؟کیفش را برداشت _هنوز هیچی ....فقط شک کرده بودم که تو شکم رو به یقین تبدیل کردی....در را که بست،دویدم سمت اتاق های بالا تا جریان را برای سالار تعریف کنمبه بالشت لم داد و گفت دعا کن بازش نکرده باشه وگرنه ارزوهام تبدیل به افسانه میشن..._همین ؟ینی برات چیزایی دیگه ای که توی کاغذ نوشته مهم نیستخمیازه ای کشید و بلند شد تا بیرون برود، همچین میگه انگار امی بنده خدا ملک التجار بوده ،یه خونه این حرفا رو نداره ،حرفی نداشتم بزنم از طرفی ته دلم خوشحال بودم که امشب دعوایی حسابی رخ میدهد و ارتباطمان برای همیشه قطع میشود ....مادر زودتر برگشت حالش مثل همیشه نبود، سرسفره ساکت بود و خیره بشقاب ها را نگاه میکرد، چند باری صدایش زدم ولی در خودش غرق شده بود،  حتی از من نخواست سفره را جمع کنم و مستقیم به حیاط رفت شاید بخاطر از دست دادن حمایت های شیخ از ما ناراحت است ،صدای ماشین پر سر و صدای شیخ خواب کوچه را گرفت حسابی به خودش رسیده بود و شبیه تازه داماد ها شده بود، سالار سلام بلندی کرد و داخل ماشین نشست میخواستم برای خودم جا باز کنم که مامان صدایم زد_تو نشین منو تو باید بریم جایی...._کجا؟دستهای مرا گرفت و کنار خودش کشید_اقا احمد شما برید با سالار ما میایم سالار که کنجکاویی امانش را بریده بود میخواست پیاده شود که مادر جلویش را گرفت و راهیشان کردمن مانده بودمو مادر که در سیاهی کوچه ایستاده بود_کجا میریم ماماناو را افتاد و من پشت سرش شبیه سربازان جنگ زده ارام حرکت میکردم، در دل شب فقط صدایی کفشهایمان بود که به جنگ سکوت میرفت، بعد از کمی پیاده رویی به ساحل رسیدیم  نوری نبود و فقط چراغهای کشتی ها نشان میداد اینجا مکانی برای زندگیست ،ترسیده بودم و خودم را به مادر نزدیک کردم چند باری پرسیدم کجا میرویم ولی جوابم را نداد_مامان میشه جلوتر نریم من میترسمصورتش در تاریکی پیدا نبود..._میشه، بیا کنارم بشینخودم را به اغوشش رساندم_چرا اومدیم اینجا_تا برات قصه بگم_قصه ....چوب های شکسته را از روی زمین جمع میکرد،_همسن سالار بودم یا بزرگتر خاطرم نمیاد ، اون موقع خیلی جوون تر بودم روی دستامونو از حناهای میزدم که برات میزنم از صبح تا شب با برادرام تو بدو بدو  بودیم مثل تو...  دستم را زیر چانه زدم تا صورتش را بهتر ببینم ...یه همسایه داشتیم که سیستان و بلوچستان اومده بودن، من گاهی میرفتم با دخترشون بازی میکردم ،تو خیال عاشقی نبودم ولی دلم برای برادرش رفت همه مرکز زمین شده بود اون برای من ،گاهی ساعتها پشت در حیاط منتظر میموندم تا از کوچه که عبور میکنه از پشت در نگاش کنم حتی صدای قدمهاش با بقیه فرق میکرد..خندیدم ، پرسیدم پس شمام از این داستانا داشتین، چه شکلی بود برام بگیداز من بزرگتر بود هیچوقت تو چشمام نگا نمیکرد، دو سه سالی همسایه بودم ، تا  اینکه یه روز با همون  قیافه خجالتی اومد بهم گفت ،دوسم داره تصور کن چقدر میتونستم تو اسمونا باشم، انگار دنیا برای من خلق شده بود ....ولی نمیخواستم بهش بگم دوسش دارم، نمیخواستم راحت به دست بیام، بهش گفتم بره هفته بعد بیاد جوابشو بگیره  ،مادر بغض کرده بود ....گفت تا میره شهرشونو برمیگرده جوابشو بدمولی دو روز بعد رفتنش زلزله اومد ... از شهر خونه سالمی نموند و از ادما کسی برای دوست داشتن،همه رفتنمن دو روز زیر اوار بودم ...وسط حرفاش پریدم پس بابا....جوابمو نداد ،فقط چوب های که جمع کرده بود را زمین گذاشت و نشست...دو روز زیر اوار بودم، روز سوم بیرونم اوردن سنگ شده بودم سخت شده بودم،ادما رو میدیم و حسی نداشتم نه غمگین بودم ،نه گریه میکردم ساعتها روی خاک های روی هم انبار شده به جسد ادمهای نگاه میکردم که تا دو روز پیش کنارم نفس میکشیدنیه مرد اونجا بود لباس امداد گرا تنش بود ولی من ندیده بودم کاری کنه خودش حال خوبی نداشت ، حال روحیش خوب نبود ،مرتب تکرار میکرد اگه از خونه نمیرفت میتونست خونوادشو نجات بده دوتا بچه داده بودن دستش یه دختر وپسر دختره یکی دو ماهش بود ،پسره بزرگتر بود مادرشو میخواست..حال من بهتر از اون نبود ،ولی وقتی بچه ها رو نگاه میکردم میگفتم تو حداقل با خونوادت خاطره داری اونا چی ....من که زندگی برام نمونده بود ،با اون امدادگر اومدم جزیره تا فقط بچه هاشو برسونم خونش ،اون مرد تو حال خودش نبود با خودش حرف می زد و توی جای تاریک خودشو حبس میکرد، اون موقع اقا یوسفم زنده بود ازم خواست تا جمع شدن اوار بمونم، گل بانو ادم مراقبت از بچه ها نبود و کل روز داشت بخاطر مردن پسرش اون امدادگرو سرزنش میکرد و من بیشتر مراقب بچه ها بودم...دختر بچه منو یاد بی پناهی خودم مینداخت، چند روز موندن من شد یه ماه ... اون بچه ها شده بودن کل خونوادم تمام تسلایی که از زندگیم میخواستم ،حال اون امدادگر انقد بد شد که کل روزو تو اتاقش زل میزد به عکسا و گریه میکرد ...سرمو گذاشته بودم رو دامنش و زل زده بودم به دریاادامه داد ...من شدم مادر اون دوتا بچه، پسره سخت بهم عادت کرد، ولی دختره نه امی ازم خواست بمونم، میخواست با پسرش ازدواج کنم ولی قبول نکردم ،هر ماه میگفتم ماه دیگه میرم تا کسی که دوسش داشتم پیدا کنم ،یوسف اقا همرام اومد ولی کسی اونجا نبود فقط مردمی بودن که زندگیشون رو توی خاک گم کرده بودن و سرگردون شده بودن..ادامه داردمنتظر نظرهای زیباتون هستم.... </description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 13:01:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-njn9w1hvrp1k</link>
                <description>بخش دوم سرودی برای موجچهل روز از رفتن امی میگذشت، خانه خلوت تر شده بود ، وسایلش را جمع کرده بودیم، مادر صبح زود با طلوع افتاب بازار میرفت و با ماه به خانه برمیگشت، سالار کنکور را که داد سخت مشغول کار شیخ شد ، کمتر خانه بود، وقتی می امد که صورتش در تاریکی به زور تشخیص داده میشد، زود میخوابید در این مدت صحبت زیادی باهم نمیکردیم  چند باری از او خواستم سر صحبت را با او بازکنم ، ولی هر بار از جواب دادن طفره میرفت و بحث را عوض میکرد  حامد را فقط در مراسم امی دیدم، که کنار سالار نشسته بود و خیلی کم باهم رو به رو میشدیمبیرون خانه روی زمین نشسته بودم و باز کلید ها را فراموش کرده بودم، قرار بود مادر کارنامه را بگیرد ،ولی از استرس زیادی که داشتم خودم زودتر رفتم و با التماس کارنامه را گرفتم، نمره هایم برخلاف سالار چنگی به دل نمیزدند و فقط از غرق شدن نجات پیدا کرده بودم،با پا روی زمین خطوط بی معنی میکشیدم تا وقت بگذرد و اشنایی عبور کند...کفش های براق مشکی پا گذاشت روی خطوطی که فکر میکردم اثر هنریست ،سرم را بالا اوردم و با اخم نگاهش کردم_اینجا چی میخوای؟_لبخندی زد و از روی خط ها به سایه پناه برد، من مادرتو دیدم زن خوبیه، دادشتم همینطور ،تو به این بد اخلاقی به کی رفتی؟اخم هایم را در هم کردم: به بابام رفتم ،ببین شیخ تو چن ماه بخاطر امی اومدیو رفتی، گفتم خب عذاب وجدان داره، سالارو بردی سر کار گفتم میخواد دل داداشم خوش باشه، ولی دیگه نیا سالارم دانشگاه قبول شه از اینجا میریم...سرش را پایین انداخته بود و به دیوار تکیه داد با مشت ارام روی پاهایش میکوبید_خدا رحمت کنه پدرتو؛ولی تو کار بزرگترا دخالت نکن هنوز بچه ای،حتی سن قانونیم نرسیدی کسی ازت نظر بپرسهبلند شدم و خاک لباسم را گرفتم_اینجا خونه ماست اونام خونواده منن_خونواده کلمه قشنگیه ولی بعضی موقع ها در حد همون کلمه قشنگه، حالا میزاری در بزنماجازه دادم چند باری در را بکوبد و در دلم مسخره اش میکردم_کسی خونه  نیست منم کلید ندارم_با چشمان ترسناکش نگاهم کرد چرا نمی گی پس_چون ازت بدم میادسوییچ  را در دستش چرخاند احتمالا ازم متنفر هم خواهی شد...و سوار ماشین شد از او عطر تلخی مانده بود، که گلویم را چنگ می انداختکمی بیشتر انجا نشستم و مثل کاراگاه ها اندک ادم های که عبور میکردند را رصد میکردم تا ببینم کسی مناسب می تواند از در بالا برودبالاخره یک پسر بچه پیدا شد و در را باز کرد، وارد خانه و داد زدم سلام بابا ،این چند وقت بخاطر سکوت خونه فقط به بابا سلام میکردم و جوابم را سکوت خانه میداد ،ولی امروز به جای سکوت صدای صداتو کم کن اومد ،سالار خونه بود؟ دویدم، بوی تند افتاب و دریا می امد پرده سفید رنگ اتاق را باد تکان میداد و پنجره را باز بسته میکرد سالار وسط اتاق دراز کشیده بود و مثل یک بچه خودش را مچاله کرده بود_سالار خوبی_بهم میاد خوب باشم؟_تو که خونه ای چرا درو وا نکردی؟_به خودم مربوطهاز اخلاق بدش خسته شده بودم ،به طرفش رفتم و دستمال را از صورتش کشیدم، دادی زد که خونه لرزید چشامو برق جوشکاری زده دستمالو بده فورا ان را روی صورتش گذاشتم ،زیر لب گفت امی رو کشت حالا نوبت منه دستانم از روی صورتش سر خورد و کنار بدنم افتادمن هیچکسو نکشتم..._باشه برو بیرون،قبلش پنجره رو ببندروی پله های در اتاق نشستم _سالار گوشات سالمهیه هوم گف و سرش را در بالشت بیشتر فرو کرد میگم اگه تو باعث میشدی امی میمرد چی؟ بازم شنیدن حرفای خودت ناراحتت نمیکرد... منتظر جوابش نشدم و رفتم در را باز کردم ،مژده با صورت خندانش وارد حیاط شد، احتمالا برای بردن بقیه وسایلش امده بود، صورت خندانش  مرا به وجد می اورد ،باید اعتراف میکردم این خانه به لبخندش نیاز داشت... دور حوض چرخی زد_سلام خوبی اومدم ببرمت مهمونی..._مهمونی؟ کجا_شیخ امشب همتونو دعوت کردهیبار که خودش نیومد میخواست ما رو ببره اونجا_برگشتم که داخل بروم سالار مریضه مامانم  دیر میاد ازش تشکر کن...._خودش میاد دنبالتون..-مژده بروجلوتر اومد و کمی من و من کرد این یه مهمونی نیست، نمیخواستم اینو بگم ولی وصیت نامه امی پیش منه...گوش هایم چیزی که می شنیدند را باور نمیکردند_ دروغ میگی مگه نه؟سرش را تکان داد و روی پله نشست اون که سواد نداشت اصلا فراموشی داشت_قبل از اینکه حالش بد بشه و کاملا فراموشی بگیره اون میگفتو من مینوشتم ازم خواسته بود به کسی نگم، حتی من معتقدم اون زمان که رفت هم حالش اونقدر بد نشده بود...کنارش نشستم و سرم را پایین انداختم از کجا معلوم راست بگی؟امی  پاشو مهر زده حرفای رو زد که فقط خودتون میدونستینشروع به بازی با انگشت هایش کرد اون حتی درباره مردی که تو اون اتاقه هم یه چیزایی نوشته .....ادامه دارد....</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 13:00:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یازده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-a03kfog5qyhg</link>
                <description>مرد به سختی چشمانش را تلوزیون گرفت و ما را نگاه کرد_چیزی میخواین ؟سالار دستش را روی پیشخوان شیشه ای گذاشت ،که رویش خاک گرفته بود_میخواستیم بدونم چن روز اخیر یه پیرزنو ندیدین بیاد اینورا؟  به سختی راه میره چادر سرشهوقتی دید از ما کاسبی در نمی اید باز هم به سمت تلوزیون برگشت و و با بی محلی گفت نه_حالا یکم فک کنید، تو رو خداجوابمان را نداد .. سالار میگفت از این ادم چیزی در نمی اید به طرف مغازه دوم رفتیم پیر مرد داشت نوشیدنی هایش را میچید و همان دیالوگ های قبلی تکرار شد....میخواستیم برگردیم که مرد دوباره ما را صدا زد، دیدمش یه پیرزن بود که اتفاقا به سختی راه میرفتهر دوی ما جوری حرفایش را گوش میکردیم که انگار سند زنده ماندمان بود_اینجا عصر ها شلوغه ،من کسیو یادم نمیاد، ولی دیروز اومد قایق میخواست...سالار وسطش حرفش پرید_گرفت؟_نه اومد گوشواره هاشو به من داد ،گفت برم براش قایق بگیرم، میخواس بره  دنبال شوهرش وقتی هیچکس بهش قایق نداد رفت طرف صخره ها ..هر دو به طرف صخره های سنگی دویدیم، هر چقدر میدویدیم صخره ها انگار از ما فرار میکردندرسیدیم...تنها ارثی که دریا برایمان باقی گذاشته روسری خیسی روی شن ها بود...او نبود ولی چادر عربیش بود... انگار دستان دریا باز بنا گذاشته بود به بازی با سرنوشتمان، سالار چادر را در اغوش گرفته بودو گریه میکرد،ولی من گریه نمیکردم به دریا که موج هایش را به رخم میکشید چشم دوخته بودم، قلبم خالی شده بود مثل خانه ای متروکه که صدای قدم های خودت را هنگام راه رفتن میشنویی ...توان راه رفتن نداشتیم ،محلی ها ما را که دیدند کمکمان کردند، همان مردی که اول به ما بی محلی کرده بود ما را به خانه رساند ،توی سکوت نشسته بودیم و به جای خالیش زل زده بودیم ،سالار برای اینکه کسی اشکهایش را نبیند در اتاق را بسته بود، مادر سرش را روی زانو هایش گذشته بود و به درخت نخل تکیه داده بود، پلیس گفته بود چند روز دیگر باید بگردم تا فوتش را تایید کنم..جای سرش هنوز روی بالشت بود، به طرف جایشش رفتم و نشستم زیر بالشتش پر از قرص های مختلف بود ینی باور کنم بر نمیگردی؟ باور کنم تو را از دست داده ام ینی وقتی از مدرسه بیایم تو نیستی که در را برایم باز کنی.....حس میکردم 5 سالم است و توی خیابون شلوغی جا موندم و منتظرم بیان پیدام کنن ،پشت در اتاق پدر نشستم_بابابلند تر صدا زدم به در تکیه داده بودم و نشستنش را پشت در حس کردم ،شانس اوردم مژده حال بد خانه را بهانه کرده بود و رفته بود..._بابا نمیخوای بیای بیرون ،بیا عصبانی شو، ولی بیا این روزا بدون تو خیلی سخته ،اگه امی رفته، تو باش، نمیخوام جای تو شیخ فک کنه بزرگتر این خونست، مشتم را به در کوبیدم تا حداقل حرف بزند...... سالار از اتاق زد بیرون صورتش خیس بود شروع به داد زدن کرد ،ترسیده بودم و خودم را به در چسپاندم _15 ساله خودتو تو اتاق حبس کردی ،نه برای ما پدر بود،نه برای امی پسر، اگه تا الانم میخواد بیاد بیرون نیاد، دیگه نیا نمیخوایمش... مادر سراسریمه داخل  امد، ولی زورش به سالار نمیرسید دستش را جلوی دهانش را گرفته بود تا کمتر حرف بزند و او را به زور بیرون برد حالا میفهمم غم واقعی زخم شدن زانوهایمان، دعواهای بچگایمان نبود ،غم واقعی شبیه عصر پاییزی ابریست که اجازه ندهد نفس بکشی و پا روی دلت بگذارد، اسمان را که نگاه میکنی جای کبوتر فقط کلاغ های سیاه را ببینی...</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D8%AF%D9%87-wzgbvqcqknpe</link>
                <description>دنیا کم کم برایم شکل نور گرفت و پیش چشمانم روشن شد،  سرم سنگین بود و نمیتوانستنم تکانش دهم کم کم اطرافم برایم واضح تر شد، تویی اتاق خودم بودم ،نور زرد صبح روی صورتم میتابیدبه سختی بلند شدم و در جایی که بودم نشستم،  مژده روی تراس اتاقم کز کرده بود و بیرون را نگاه میکرد_مژدهمثل ادمی که روح دیده باشد در جایش بالا پرید و به طرفم برگشت_بیدار شدی ؟حالت بهترهجوابش را ندادمپرسیدم بقیه کجان؟کنار نشست و زانو هایش را بغل کرد ،خودم را طرفش کشیدم و دستش را گرفتم امی پیدا شده؟دستانم را فشرد_بعد از هوش رفتنت منو مامانت اومدیم که بلندت کنیم، که پسری که همراهمت بود شرو کرد دعوا با اقا سالار،من تو رو اوردم بالا ،مامانت رفت جداشون کرد حامد بردش خونه ...بعدش شیخ امد دنبال مامانتو سالار رفتن اداره پلیس ،دم صبح برگشتن ... مامانت یه سر اومد احوالتو پرسید و دوباره رفت_سالار چی هنوز ازم عصبانیه؟_نمیدونم از دیشب خونه نیومده ....فقط اون پسره یه دوباری اومد احوالتو پرسیدو سریع رفتمیخواستم بلند بشم که مژده گفت کجا ؟تو حیاط پلیس هست روسریتو سر کن دستم جون نداشت موهایم را بست و کمک کرد بلند شوم بحث خودم و امی را تویی خیابان یادم امد .....به سرعت بلند شدم ولی تعادلم را از دست دادم ، مژده مرا گرفت_کجا میری؟_یه چیزی یادم اومد ...باهم از پله ها پایین امدیم چن تا پلیس داشتند با شیخ صحبت میکردند، نگاهشان به من افتاد بی توجه به من به حرف زدن ادامه دادنداز در که خارج شدیم سالار را دیدم که به طرف خانه می اید به طرفش که دویدم ،مژده که نمیدانست قضیه چیست هم همراه من شروع به دویدن کردبه سالار رسیدیم سرش را که بالا اورد و مرا دید متعجب شد_اوین حالت خوبه؟ من بخاطر....اجازه ندادم صحبت کند_سالار ما قرار بود بعد باز کردن گچ پایی امی به روسری فروشی بریم، بیا بریم اونجا شاید تونستیم رد نشونی از امی پیدا کنیمبه دیوار تکیه داد_این اخرا حافظش مشکل پیدا کرده بود، ما رو هم نمیشناخت ،چطور میخواس قرارتونو یادش مونده باشهدستهاش رو التماس گونه گرفتم_یبار به من اعتماد کن_ یبار اعتماد کردیم اینی شد که میبینی ....باشه بزار به مامانو شیخ بگم باهم سوار ماشین شیخ که چشم همه همسایه ها را گرفته بود شدیم، نمیدانم چرا از دیروز مادر نگاهم نمیکرد خودم را به او چسپاندم و زیر لب گفتم مامان که باعث شد نگاه شیخ از ایینه روی ما متمرکز شود نگاهش را از پنجره گرفت و لب زد بعدا صحبت میکنیمدوباره سمت پنجره برگشت و گفت چشممان زدندسالار که جلو نشسته بود نیش خند حرص داری زد و گفت اوین اشتباه کرده درست ،ولی کجای اون خونه رو میشه چشم زد، حتما  یه دور گرد بیخانمان از خونمون خوشش اومدهشیخ برای خاتمه دادن به این بحث برای بار سوم از من ادرس پرسید....به مغازه رسیدیم، مغازه ای کوچک که سر در ان با رنگ ابی زنگ زده ای نوشته شده بود خوش امدید،  منو شیخ بیرون مغازه ماندیم و سالار داخل رفت  از دم در میشد صدای فروشنده را شنیدمادرم نام نشان امی را دادفروشنده کمی این پا و ان پا کرد و سپس دستش را از زیر ویترین بیرون اورددیروز یه پیرزن اومد  اینجا  گف میخواد بره دیدن کسی به اسم یوسف...تمام بدنمان گوش شده بود برای شنیدن_اول فکر میکردم از این زنای دوره گرده، ولی مصمم بود برای خرید، با وسواس یه روسری انتخاب کرد و گفت یوسف منتظرشهموقع پرداخت کمی پول کم داشت که این سنجاق روسری رو بهم داد...سنجاق را میشناختم خودم برایش خریده بودم وقتی به اردو رفته بودیم ،سنجاق شبیه پروانه بود که بالهایش را باز کرده بودشیخ اجازه نداد ادامه حرفها را بشنوم و ارام گفتمیدونی یوسف کیه ؟مامان بزرگت معشوقه ای چیزی داشته؟اگر تفنگ داشتم اول شیخ را اول میکشتم ،بعد خودم را نگاه تیزی به او کردم و گفتم یوسف پدر بزرگمه و بی توجه  او داخل رفتم مادرم بقیه پول را داد و سنجاق را گرفت از مغازه بیرون امدیم سالار گفت اوین دیدی گفتم فایده ای نداره....مادر سنجاق را در دستش تکان داد و گفت بی فایده هم نبوده بیاین بریم خونه شیخ گفت جای بوده که مادربزرگتان منتظر اقا یوسف بوده باشههمه نمیدانمی گفتند و به سمت خانه رفتند،  سالار کنارم ماند  من در خیابان ها را میرفتم و این سوال را ده ها بار از خودم پرسیدم، خودم را بخاطر جا گذاشتنش سرزنش می کردم، وقتی عزیزی را از دست میدهی عطرش را در تمام خیابان حس میکنی دنبال لباسی شبیه او میگردی و خنده هایش را بین شلوغی جستوجو میکنی انگار قسمتی از قلبت که متعلق به او بوده  هر زمانی که به او فکر میکنی اتش میگیرد و زبانه میکشد...سالار  کنارم روی زمین نشست و شروع به حرف زدن کرد یادته بچه که بودیم با هم میرفتیم ساحل مروارید، منتظر بابا یوسفسری به نشانه تایید تکان دادم راستش همیشه بهت حسودیم میشد_چرا؟_توکوچیکتر بودی و سر زبون دار تر همیشه وقتی با امی میرفتی  کلی خوراکی از ماهیگیرا میگرفتیدلم پر از حسرت های کوچک کودکیم شد .....یادمه همشو....میخوام برم اونجا اخرین جایی که همدیگرو ملاقات کردیم باهام میای؟فکر خوبی بود تا انجا یک ساعتی راه بود پیاده میرفتیم و حرف میزدیم از من بخاطر هول دادنم معذرت خواست باید بگوییم معدود دفعاتی بود که  غرورش را کنار میگذاشت و از من معذرت میخواست، وقتی عصبانی میشد چشم هایش جز کینه چیزی را نمیدید...به ساحل رسیدیم دریا امروز مواج بود  خودش را مانند تیری که از کمان رها شده به سینه ای ساحل میکوبید ساحل تقریبا خلوت بود  و فقط دو دکه کوچک که یکی ابمیوه میفروخت و دکه ای زرد که قایق های مسافرتی اجاره میداد باز بود  از شدت گرما کف  روی زیر انداز حصیری کف زمین خوابیده بود و  خودش را باد میزد یک چشمش هم به تلوزیونی بود که روی طاقچه گذاشته بودسالار را فرستادم جلو برای صحبت ....ادامه دارد.....خوشحال میشم نظرات زیباتونو برام بنویسید....</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:57:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%86%D9%87-qmvaehqi1dis</link>
                <description>انقدر عجله داشت که نزدیک بود کیفش را جا بگذاردحالا باید فکری برای بردنش میکردم؛ یادم امد همسایه یک ویلچر قراضه داشتند_امه جانداشت لباسهایش را مرتب میکردچیشده ؟دستانش را گرفتم باید گچ پاتو باز کنیم_خب باز کنلبخندی زدم اول باید ببرمت دکترباهر دوز کلکی بود توانستم ویلچر را بگیرم و باهم به طرف بیمارستان راه افتادیم، داشتیم از عرض خیابان رد میشدیم که مادر بزرگ مرا صدا زد_دختر داری منو کجا میبری؟_دارم میبرمت بیمارستان گچ پاتو باز کنیم_منو ببر پیش خونوادم مصطفی و ملیحه امشب از کرمان میان ناراحت میشن من نباشماونا دیگه کی بودن؟ چرا هیچوقت چیزی دربارشون نشنیده بودم... الان وقت پرسیدن نبود وقتی خوب شد میپرسم_اهی از ته دل کشیدم ،باشه میبرمت_میشه از اونجا برام یه روسری نو بخری؟دستش را به سمت مغازه گرفته بود ولی من پول زیادی همراهم نبود_امه جان وقتی برگشتم برات میخرم_قول میدی؟_اره، ارهبه بیمارستان رسیدیم و منتظر بودیم  تا نوبتمان شود، افراد زیادی اینجا بودند برنامه داشتم بعد از بازکردن گچ پایش  او دکتربرای حافظه اش ببرم ، روی صندلی نشسته بود، رفتم برایش اب بیاورم مشغول صحبت با بیماران دیگر بود در این مسیر بارها به خودم گفتم، کاش به مادر گفته بودم ولی میترسیدم مثل روزهای قبل باز پشت گوش بیندازد و امروزو فردا کند، سالار هم یا در اسکله با شیخ بود یا در خانه درس میخواند  و تمام رویایش شده بود یکی مثل او شدن .. در واقع او ادم بدی نبود اما من دوس نداشتم در جزیره دور افتاده ای خودمان کسی دیگری وارد شوداو اسم پدر را کمرنگ میکردو کمک هایش فرا تر از لطف های ساده بود ....پرستار سفید پوش به امی کمک کرد گچ پایش را باز کند و ارام شروع به راه رفتن کند، روی صورت چین دار مهربانش زمان زخم های عمیقی به یادگار گذاشته بود، شاید اگر او را پیش دکتر میبردم فراموشیش هم خوب میشد و میشد همان مبارز سابق زندگی...راهرو های پیچ در پیچ را رد کردیم با اینکه مرا نمی شناخت ولی در همراهی با من مخالفتی نمیکرد و فقط تاکید داشت روسری که بیرون مغازه دیده بودیم را برایش بخرم، تا در دیدار با بابا یوسف زیبا و جوان به نظر برسید از نشستن او که اطمینان پیدا کردم  پیش پرستار رفتم تا بلکه  بتوانم زودتر داخل بروم روی صندلی چرمی کنارش نشستم، دست زنی که در کنارم نشسته بود را کشید ،زن فکر میکرد امی بیماری خطرناکی دارد و فورا دستش را کشید صورتش را سمت خودم برگرداندم_امه جان چیزی میخوای؟به من نگاه نکرد و چند بار زیر لب گفت اباو را به پرستار سپردم، بلکه بتوانم اب پیدا کنمچند مغازه ای را گشتم...وقتی از در داخل شدم  بیمارستان روی قلبم وار شد و دلم لرزید، امی نبود توجهی به بطری که از دستم روی زمین افتاد نکردم ویلچر خالی بود و تمام امیدم به این بود که پرستار بداند کجاست یا او را داخل فرستاده باشد به طرف پرستار رفتم_خانوم منو یادتونه؟ یه خانوم مسن روی ویلچرو به شما سپردمپرونده ای دستش رو میز گذاشت و چینی به ماغش داد، انگار نه انگار که من داشتم جلویش قبض روح میشدم_یادمه، ولی مادرتون اومد بیرون دنبالت..._من که گفتم مواظبش باشید_با اخم نگاهی به من کرد و گفت من پرستارم نه زندان بان و راهش را گرفتو رفت...تمام امید هایم پر کشید ودست پایم را گم کرده بودم، ویلچر را به هر زحمتی بود به خانه همسایه برگرداندم تا دردسر جدیدی درس نکرده باشم ، اشک های که جلوی دیدم را گرفته بودند پاک میکردم در خانه هم نبود مژده و مادر برنگشته بودند همه جا را گشتم خیابان نزدیک بیمارستان خانه و کوچه ها را ...غروب شده بود بعد از ساعتها گشتن نا امید کنار جدول خیابان نشستم ، به پهنای صورت اشک میریختم نمیتوانستم به خانه بروم ، عابران شبیه موجود عجیبی به من نگاه میکردند ،در میان جمعیت پشت چشمانم که اشک باعث شده بود همه را بلورین ببینم شخص اشنایی را دیدم با سرعت به طرفم امد، ولی نمی توانستم او را تشخیص دهم...حامد و یحیی بودند که از سمت ساحل می امدند هر دو به محض تشخیص من سریع به طرفم اومدند، یحیی زودتر رسید و جلویی پاییم روی زمین نشستاو را هم نگران کرده بودم_اوین چیشده برا کسی اتفاقی افتاده ؟توان حرف زدن نداشتم ،گوشه روسریم را گرفت و اشک هایی که روی صورتم بود پاک کرد و از حامد خواست برایم اب بخردوقتی اب میخوردم سردی ان را در تمام جانم احساس میکردم  ، لرز میکردم ،حالم که بهتر نشد، ولی میتوانستم حرف بزنم همه چیز را تعریف کردم حامد اصرار داشت به خانه بروم و با پچ پچ به یحیی میگفت که پدرشان تاکید داشته سر ساعت خانه باشند، میخواستم خداحافظی کنم که یحیی در گوش حامد چیزی گفت و به طرف من امد..._پاشو_کجا بریم؟_لبخندی زد ،پیداش میکنیم اب که نشده_ولی اگه نری برات دردسر میشه.._پاشو تو کاریت نباشهچند خیابان را باهم گشتیم ،من خسته تر از او بودم و عقب تر حرکت میکردم و گاهی دستم را به دیوار میگرفتم از صبح در حرکت بودم و چیزی نخورده بودم پشت سرش را که نگاه کرد، مرا دید که با احوال پریشان سعی داشتم با او همقدم شوم به عقب برگشت و استینم را گرفت تا مانع از افتادنم شود و کمک کرد کنار پیاده رو بنشینم با صدایی که سعی میکرد تسلا دهنده باشد گفت_ببین اوین اگه تو بخوای باهات تا صبح هم تو خیابونا دنبالش میگردم، ولی اوین خودتم داری از پا میوفتی بریم خونه شاید بقیه تونستن پیداش کنن ،من همون موقع حامدو فرستادم تا بهشون خبر بده  اونا حتما تا الان نگرانت شدن..خودم هم میدانستم حقیقت را می گوید، حقیقتی تلخ و غیر قابل انکار،بدون حرف سرم را به نشانه تایید تکان دادم دستم را گرفت و بلند کرد چند باری تعادلم را از دست دادم و به او تکیه دادمبه در خانه رسیدیم  از یحیی جدا شدم ولی دستم برای در زدن بالا نمی امد، یادم اومد کیفم را در بیمارستان جا گذاشته امکلید ها داخل ان بود ،یحیی در زد ، و در را باز کرد و داخل رفتیم سرم را پایین انداخته بودممادر مژده سالارحامد همه درحیاط نشسته بودند ...یحیی سلام بلندی کرد که همه سرها به سمت من برگشت ، سالار بلند شد و به طرف من امد ،بدون سلام پرسید، به نظرت امی کجا رفته؟ارام گفتم نمیدونم...داشت عصبانی میشد خودم را پشت یحیی قایم کرده بودم، خانه دور سرم میچرخید..._چرا به منو مامان نگفتی ببریمش؟_شما خونه نبودین.دستش را عصبی روی موهایش کشید و گفت نرفته بودیم که بمیریم بر میگشتیمبه مادر نگاه میکردم انتظار داشتم از من دفاع کند ولی فقط با گوشه روسریش بازی میکرد و مژده شانه هایش را ماساژ میداد..سرم گیج میرفت به سختی تعادلم را حفظ کرده بودم و سالار مرا هول داد و این اخرین تصویری بود که از ان شب به یاد می اورم</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:55:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-do9etwf4x35u</link>
                <description>پارت هشتمسرم را پایین انداخته بودم و به سنگ های جلوی پایم ضربه میزدم ،حتما خیلی عجله داشتند که نجمه هم مرا یادش رفته بود ،اخرین سنگ را محکم تر پرت کردم ،که صدای اخ بزرگی مرا متوجه اطرافم کرد، بازهم زن پیگیر همسایه در کوچه نشسته بود و زاغ سیاه کل محل را چوب میزد ، از قضا سنگ به صورتش خورده بود  ، نگاهی بهش انداختم و گفتم ببخشید ،میخواستم رد شوم که نگاهی همراه سرزنش به من انداخت و زیر لب به هاجر خانوم گفت خودشو مادرش از وقتی با ادمای با نفوذ همسفره شدند رسم همسایه داری یادشون رفته....  ایستادم و پرسیدم منظورتون کیه ؟از اینکه من شنیده ام جا خورد و خودش را جم جور کرد سرش پایین انداخت خودش را به نشنیدن زددوباره پرسیدم منظورتون کیه؟ریحانی که در دست داشت را داخل ظرف انداخت  و گفت ولا من از شما تو این ده سال نه ازار دیدم؛  نه بدی ،فقط از همسایه ها شنیدم میگفتن تصادف ننه گل براتون اومد داشته یه ادم خیلی پولدار هواتونو داره...خشم وجودم را گرفته بود ، نگاهی به چادری که دور خودش با وسواس پیچیده بود کردم و نتوانستم ساکت بمانم _همون خدایی که بخاطرش چادر سر کردی،نگفته تهمت زدنو پخش کردنشم گناهه؟حوصله بحث نداشتم ،روز اول عیدی بیش از حد اوقاتم را تلخ کرده بودم،  به در خانه رسیدم باز هم ماشین گران قیمتش را جلویی در گذاشته بود...همه دور سفره نشسته بودند و سالار داشت چیزی را تعریف میکرد ،صبرم لبریز شده بود  و سلام نکردم مستقیم طبقه ای بالا رفتم همه نگاها به دسمت من برگشته بود... انتظار داشتم مادر دنبالم بیاید ولی سالار امد و و کنارم که به دیوار تکیه زده بودم نشست ،ارام مرا صدا زدجوابش را ندادم مثل من به دیوار تکیه داد و شروع به حرف زدن کرد_خنده هاش برا نجمه خانومه میاد خونه میخواد عید ما رو خراب کنه...ای برادر ساده من ،اگر میدانستی نجمه ای وجود نداشته و با یحیی تنها بودم او را کنار همین حوض گوسفند قربانی میکنی ،تازه بیرونم هم کرده باشه..._نخواستم عیدتونو خراب کنم، حوصله دیدن این مردو ندارم_اینم تموم میشه هفته دیگه گچ پای امی رو باز میکنیم، حالا اگه  اخلاقتو درس کنی بیای پایین یه خبر خوبم بهت میدم...بین تمام اتفاقات امروز، یک خبر خوب شبیه رساندن مهمات به سربازان در میدان جنگ بود برایم.. میخواست بلند شود که دستش را گرفتم و کشیدم و او را مجبور به نشستن کردمهمین الان بگوخنده اش گرفته بود_چته یواش_بگو_قراره بعد کنکور برم پیش شیخ ،تو یکی از لنجاش کار کنم شیخ میگه....حرفهای بعدیش را نمی شنیدم و فقط به این فکر میکردم که این ماری که دور زندگیمان چنبره زده، نه تنها ما را رها نمیکند بلکه تا زهرش را در تمام جانمان پخش نکند راحتمان نمی گذارد...سالار حرفهاش را زد و پایین رفت، لباس هایم را عوض کردم  یه پیراهن بلند  سبز رنگ پوشیدم ...سفره را انداخته بودند و همه اجزای ان را با نهایت سلیقه تزیین کرده بودند.. روی سفره ای ساده سنبل های سبز رنگ خودنمایی میکردند و به سفره ارامش هدیه میدادند ولی ماهی ها با اشفتگی ذهن من همراهی میکردند و ارام و قرار نداشتند...سلام ارامی کردم و گوشه سفره نشستم ،هیچکس حواسش به امی جان نبود که گوشه سفره کز کرده بود و رنگش پریده بود،  همه مشغول تعریف کردن از خاطراتشان بودند و همهمه ایجاد شده بود خودم را به طرفش کشیدم و دستانش  که پیری قرار انها را گرفته بود گرفتم ،ارام گفتم امه جان خوبی؟چشمان غمگینش معصوم تر شد و گفت منو میبری پیش یوسف؟زبانم بند امده بود و ترسیده بودم یوسف پدر بزرگم بود ،بچه که بودم شیش یا هفت ساله هر غروب دست امی را میگرفتم و به کنار بندر میرفتیم، انجا روی تخته سنگی انتظار امدن قایق پدر بزرگ را میکشیدیم ،تا اینکه یک روز دریا طوفانی شد و پدر بزرگ برای همیشه اخرین نفس هایش را به دریا هدیه داد، حالا بعد اینهمه سال مادربزرگ دوباره از او حرف میزد_امی خوبی چرا امروز عجیب شدی پدر بزرگ خیلی ساله نیست...دستانش را از دستهایم بیرون کشید، مثل کودکان با لجبازی زیر بغل زد و گفت، رسول چی اونو که می تونی بیاری بیار یه نگا ببینمش؟اگر امه جان کمی بلند تر  حرف میزد باید  سخنرانی طولانی با موضوع چیزهای که از شما پنهان کرده ایم برای شیخ ترتیب میدادم،دستان امه جان را گرفتم و به همه گفتم او را به حیاط  میبرم تا ارامش بیشتری داشته باشد،  به من تکیه داد و ارام از در خارج شدیم ،موهای سفیدش را بافته بود و روسری گلدار بلندی که بابا یوسف خیلی سال پیش از کویت برایش اورده بود را پوشیده بود،تقدیر این بود که امروز هر دو ساعت سال تحویل سر سفره نباشیم، هر دو روی قالیچه همیشگیش نشستیم ، انگار هر دو به فرار از این هیاهو نیاز داشتیم و در سکوت به حوض نگاه میکردیم از جیب لباس چین دارش مشتی شکلات بیرون اورد و در دستم گذاشت_امه جان اینا رو از کجا اوردی؟جوری که انگار میخواست هیچکس نفهمد به سمت خانه اشاره کرد و گفت تو اون خونه بهم دادن یه قولی بهم میدی؟اول فکر کردم اشتباه فهمیده ام ولی حال امی واقعا خوب نبود، دوباره مشتم را همراه شکلات ها فشار داد..._یه قولی بهم میدی؟اره بگو امه جان_پسرم اینجا غریبه اسمش رسوله، میشه وقتی دیدیش شکلاتا رو بهش بدی؟ من باید برم دریا و منتظر یوسف بمونم اون هر روز صدام میزنه... ترسیده و گیج بودم نمیتوانستم او را هم از دست بدهم ،ارزو میکردم این بازهم از شوخی های باشد که برای جلب توجه ما میکند ،فردا باید او را دکتر میبردم نه امروز، همین امروز....دستانم را جلوی صورتم گرفتم، که محکم دستانم را کشیدازشون نخور همش مال بچمه...سالار بیرون امد مرا صدا زد_اوین بیا تو شیخ میخواد عیدی بدهنمیتوانستم سرم را برگردانم نمیتوانستم عیداشان را خراب کنم، ارام گفتم عیدی منم مال تو ، بیخیال داخل رفتو من تا اخر ساعت انجا نشستم و به حرفهای امی گوش دادم که درباره پدر صحبت میکرد ...  .... شب از نیمه گذشته بود و همه روی پشت بام دراز کشیده بودیم  ،اسمان شب اول بهار غبار داشت ،  سالار انقدر درباره رویاهای که شیخ برایش دوخته بود و تن او کرده بود حرف زد که همان اول خوابش برد ،مژده هم زیاد اهل حرف زدن نبود تا از او سوالی نمیشد جوابی نمیداد  و امشب تصمیم گرفته بود کنار امی جان در داخل خانه بخوابد...به نیم رخ مادر که در تاریکی جدی تر به نظر میرسید زل زده بودم  ،خودم را به او نزدیک کردم و سر گوشه بالشتش گذاشتم...._مامان امروز همسایه دربارمون حرفای خوبی نمیزد_نزنه ،مگه خونه ما زندگی میکنن؟من حرفتو قبول دارم ولی ما کنارشون زنگی میکنیم، مامان هفته دیگه که امی رو  بردیم دکتر برا پاش ، برا حافظش هم ببریمش امروز حرفای عجیبی میزد ...مامان توی جاش نشست و بطری ابی که بالای سرش بود رو تو دست گرفت و گفت اون همه حرفاش عجیبه ...تا ببینم چی میشه_مامان شیخ باید بره اون حضور بابا رو کمرنگ کرده ...._اون نباید بره به هر قیمتی ما به اون و ارتباطش نیاز داریم، نیاز دارم یه ادمی پشتتون باشه...این مادر را نمیشناختم، این ادم برام غریبه بود...سرم رو پایین انداختم_به چه قیمتی؟_به قیمت خوشبختی تو سالار ....حالا بخواب، اون مثل یه بوته گل سرخه با کندن یه گل بوته خراب نمیشه، ولی ما صاحب یه گل میشیم... در چشمان مادر غرق شده بودم، گویی  ادمی پلی بود برای عبور از طوفان های زندگیمان حالا خودش میخواست ما را غرق کند... دلم گواه خوبی نمیداد و  در بوته گل سرخی که همه مست بویی خوشش بودند ،خارهای سمی را میدیدم که میتوانست زندگیمان را دگرگون کند.......................................امروز افتاب هنوز جان نگرفته بود که مادر وسایلش را برداشتو به بازار رفت من مژده و امه جان در خانه بودیم و مژده داشت لباس های گوشه اتاق را مرتب میکرد، دو هفته از قرار من با مادر برای به دکتر بردن امی گذشته بود و هر دفعه مادر از ان طفره میرفت ،امه جان نیز حال غریبی داشت گاهی با حسرت به نخل داخل حیاط زل میزدو در خودش فرو میرفت گاهی هم با خنده از اینده می گفت..باید امی جان را پیش دکتر میبردم ،مامان تاکید کرده بود خودش او را میبرد ، اما کی؟معلوم نبود....لباس هایش را تنش کردم.. داشتم روسری روسری را روی سرش مرتب میکردم که یادم امد اگر ما برویم مژده  با پدر تنها میشود ...باید از کسی کمک میگرفتممیخواستم از کسی کمک بخواهم ولی اشنایی را پیدا نمیکردم، ناچار دست به دامن خود مژده شدم روی پله نشسته بود و به دقت لباس ها را مرتب میکرد ،کنارش نشستم ،موهای فری که از روسریش بیرون زده بود او را زیبا تر میکرد چانه کشیده و زاویه دارش ...سالار حق داشت او را زیبا ببیند.._مژده_به طرفم برگشت_بله_تو اشنایی کسیو نداری بهش سر بزنی دم عیدی ؟_دارم مگه میشه نداشته باشم فرصت نشده برمته دلم برقی از امید زدخب برو ببینشونولی امه جان .....اونش با من میخوام ببرمش کنار دریا توام میتونی بری.....ادامه دارد </description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-tpgnfhb8vizq</link>
                <description>#پارت_هفتممشت هایم  را گره کردم و به در کوبیدم، اول کسی در را باز نکرد ولی بعد از چند ضربه دیگر در توسط مردی کوتاه و خمیده باز شد سرایدارشان بود او را از حرفهای نغمه  میشناختم ، پیرمرد سالها بود که انجا کار میکرد ،از دیدن من پشت در متعجب شده بود+چیزی میخوای باباجاندور حرفهایی که میخواستم بزنم در ذهنم خط چین کشیدم+اومدم نجمه رو ببینم، دوستمه ،دختر این خونستابروهایش را بالا انداختخوشومدی دخترم ،ولی اونا  که یه ساعت پیش رفتن ،خبرنداشتی ؟نه واقعا خبرنداشتم ،پس چرا برای خداحافظی نیامده بود ؟احساس شرم کل وجودم را گرفت، که با وجود اینکه فقط چند ساعت به سال تحویل مانده بود برای دیدن او امده بودم ،ولی حتی خداحافظی از مرا فراموش کرده بودبا لحن دلسوزانه ای گفتناراحت نباش، حتما ذوق سفر همه چیو یادش بردهسری تکان دادم و میخواستم خداحافظی کنم که یادم اومد از تشنگی توان برگشتن ندارم+میشه یه لیوان اب برام بیارین؟دعوتم کرد داخل، از در که داخل شدم فاصله دنیای خودم و انها به اندازه ای فاصله ای کویر با باران دیدمتا حالا خانه ای به این بزرگی ندیده بودم ،دو طرف مسیر درختان نخل خیلی بلندی بود، ارغوان ها مسیر را بنفش کرده بودند و با گل هایشان به مهمانان خوشامد میگفتند، اقا ابراهیم رفته بود اب بیاورد و من منتظرش بودم، همین به من فرصت بیشتری برای دیدن خانه را میداد، دور تر از من تنه درختی مرده بود که رویش کنده کاری های دیده میشد ، ولی از دور جزییات ان را نمیتوانستم ببینم ، کمی جلو رفتن که ایرادی نداشت ،داشت؟کنار درخت رسیدم و دستانم را روی درخت کشیدیم روی ان شاهینی تراش داده شده بود که با نهایت وقار و شکوه بال هایش را باز کرده بود محو چشمانی شده بودم که به اسمان خیره بود و توجهی به اطراف نداشتم کسی در پشت سرم گفت_اینجا چیکار میکنی؟غافلگیر شده بودم و ترسیده بودم، انگار که مچم را موقع دزدی گرفته باشندبه سرعت برگشتم و به مجسمه چسپیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم، یحیی بود، باید حدس میزدم که کسی در خانه است و انقدر بی پروا عمل نمیکردمخم شده بود تا با من هم قد شود و منتظر جواب من بودبردیده بریده گفتم_اومده بودم،، اومده بودم نجمه رو ببینم ،...ولی انگار اونا زودتر رفتنکمی گرفته شد ،ولی حالت چهره اش را حفظ کرد_ فک کردم بازم دلت کنسرت میخواد، اره دیگه دیر رسیدی،اونا ساعت....با امدن اقا ابراهیم که لیوان بزرگی اب در دست داشت ادامه حرفش را خورد، اب را یک نفس سر کشیدم و تشکر  کردم_خب یحیی عیدت مبارک ،من برم دیگهبرای زدن حرفی که قصد گفتنش را داشت ، بین زبانش و ذهنش بحثی در افتاده بود، بالاخره حرفش را زد_مامانت میدونه اومدی اینجا؟_خب ارعخوشحال شد و استین لباسم را به ارامی کشید ،که با چشم غره های ابراهیم همراه شد، سرم را از خجالت پایین انداختم_تو که تا اینجا اومدی میشه بیای ببینی سفره هفت سینم قشنگه یا نه ؟دو دلی مرا که دید گفت نترس غیر از ما پنج شیش نفر دیگم اینجان....نمیخواستم بروم ولی دلم برای تنهایش سوخت،باشه ارامی گفتم  و همراه او به سمت میز و صندلی بزرگ وسط حیاط رفتم، رنگ های که ناشیانه ترین صورت باهم ترکیب شده بودند و نقاشی های که روی کوزه ها و تخم مرغ ها با زیبا ترین شکل کشیده شده بودند ،باهم کاملا در تضاد بودند_بشینروی صندلی که رو به روی خودش بود نشستم و محو زیبایی کاسه ها شدم_خوشگلن؟لبخندی زدم  و سرم را  به نشانه تایید تکان دادمیحیی که مشخص بود از پیدا کردن یک هم صحبت سر ذوق امده ،سخنرانی مفصلی درباره رنگ ها انجام داد و یک ساعتی مشغول رنگ زدن ظرفها بودیم_در حالی که داشت قلمو را تمیز میکرد گفت_دوس داری از توام یه نقاشی بکشم؟دروغ نمیگفت ،نقاش ماهری بودسرم را بالا اوردم_بزار وقتی لاغر شدم هرچی نباشه هر روز تو ساحل میدوم_خوبه اگه دوس نداری سر پیری بیماری های مختلف بگیری همین کارو بکندست از رنگ زدن کشیدم، نمیدانم چرا الکی الکی  بهم برخورده بود، با اینکه میدانستم حق با اوست و حتی حرف بدی هم نزده بود ولی ته دلم دوس داشتم مثل حامد حرف های خوبی درباره من بزند_ولی خیلیا میگن وزنم خوبه_نیشخندی زد و پرسید مثل کیا؟عمدا گفتم مثلاداداشت حامدمیخواست بحث را عوض کند و گفت اون از همه تعریف میکنهلج کرده بودم نخیر اون از من یه جور دیگه تعریف میکنه_تو چی توام تعریف میکنی ؟سرم را پایین انداختم چیزی نگفتمقلمو از حرکت ایستاد و ظرف را زمین گذاشت  و حرفش را ادامه نداد، بی حرف به داخل رفت تا وقتی برگشت هزاران فکر در مغزم شبیه عروسک های کوکی میرقصیدند و همه فریاد میزدند چرا این حرف را زدم و بازنده شدم بالاخره بیرون امد و نخ خیال را از ذهنم گرفت ،یک بسته ای بزرگ دستش بود که پراز ابنبات بود ،من روی صندلی نشسته بودم  و بی حرف به او چشم دوخته بودمبسته را جلوییم گذاشت و گفت: نزدیک تحویل ساله،اینم عیدیت برو نگرانت نشنسعی کردم لبخند بزنم ولی نشد بخاطر حرفم داره بیرونم میکنه ؟ ولی غرورم اجازه نداد بپرسم ،بی حرف بسته را گرفتم و رویم را برگرداندم_اوین؟دوباره برگشتمبا لبخند بی جانی گفت:_بهم عیدت مبارک نمیگی؟هول شدم ،چرا چرا عیدت مبارک ،سال خوبی داشته باشبرای بدرقه ام امد، سرم را پایین انداختم و با او تماس چشمی نگرفتم، انگار فهمیده بود که ناراحتم کنار در رسیدیم و وقت خداحافظی بود ،وقتی به چشمانش نگاه کردم ،طاقت نداشت حرفهای که درذهنش داشت نگویید منتظر بودم در را باز کند که به در تکیه داد و شروع به حرف زدن کرد_اوین تا حالا دیدی مادرا برا بچه هاشون داستانای ترسناک بگن ؟چمیدونم بگن امشب هممون میمیریم یا هر چی .._نه._قصه های شب برای خواب کردن ادمن و قصه های روز برای بیدار کردن ادما ،دل نبند به قصه های که فقط باعث میشن بخوابی وقتی راهت طولانیه...میخواستم جوابش را بدهم که اجازه نداد و در را باز کرد، از در که خارج شدم در را بدون مکث بست ،احساس میکردم همراه خوبی برای پر کردن تنهایی هایش نبودم و او را تنها تر کرده ام ...تمام مسیر خانه را به حرفهایش فکر کردم، ولی به نتیجه ای نرسیدم و ان را گذاشتم به حساب دیوانگیش اصلا ادم تنها بعد از چند سال بهترین دوستش میشود ،جنون......ادامه دارد........</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:39:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت شیشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%85-jnlcheecxyag</link>
                <description> #پارت_شیشم سالار در را باز کرد و از همان دم در داد زد مامان،مژده پشت در در تاریکی ایستاده بود  و سرش را پایین انداخته بود مادر جلو تر رفت تا او را بهتر ببیند_دختر جان اینجا چیکار میکنی؟ مگه نباید همراه شیخ رفته باشی؟گره دستانش را در هم محکم تر کرد و گفت:_چرا ولی جام گذاشت تا خودم باهاتون صحبت کنم ،میشه بیام داخل تنها صحبت  کنیم ؟مادر از سر دلسوزی قبول کرد و باهم داخل رفتند به من اشاره داد که بیرون بمانم...روی قالی مادر بزرگ توی حیاط نشستم و به تاریکی رو به رو نگاه میکردم، سالار دستانش را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و به اسمان نگاه میکرد_نخیر انگار روز طولانی ما نمیخواد تموم بشه به طرفش برگشتم_به نظرت چرا دوباره برگشته؟لبخندی زدشاید تو همون نگاه اول دلشو بردم ،شیخم که اهل ثواب جاش گذاشته برا خودموندستم را بالا بردن تا بزنمش که مشتم را روی هوا گرفت و خندید حرصی شدم_چیه خوشگله خونه داریشم خوبه که، بیا جاهاتونو عوض کنید دختر خوبی میشه برا مامانمو قبل از عکس العمل من بلند شد و فرار کردمیخواستم مسخره اش کنم که در باز شد و مامان بیرون امد و روی پله نشستمیبینی روزگار اخرالزمانی رو دختر بیچاره رو اواره کرده ،اسم خودشم گذاشته مسلمون بیان تو کارتون دارم و بعد بلند شدکنجکاوی به استخوانم رسیده بود و بیخیال دعوا کردن شدم ،مادر میگف مژده کسی را ندارد و شیخ گفته اگر نتواند ما را راضی کند باید برای همیشه از خانه اش برود ،مامان قبول کرده بود فقط روزایی که خودش هست  بیاد و از امی مراقبت کنه و بقیه روزو توی اتاقک متروک حیاط بمونهاحساسات دلسوزانه مادر را درک میکردم، ولی یک چیزی در این داستان برایم گنگ و مبهم بود ، نمیفهمیدم چیست و توضیحش برایم سخت دشوار بود ...مادر بزرگ که به خواسته دلش رسیده بود و خدمتکار رایگان پیدا کرده بود ،امشب از همه ما خوشحال تر بود و مادر با حس عذاب وجدان و نگرانی برای پدردست و پنجه نرم میکردقرار بود فردا مژده به بازار برود و رنگ وسایل موقتی برای سکونت در خانه ما را بخرد ...داخل حیاط نشسته بودم ،خانه در وسط حیاط ساخته شده بود و قسمتی از ان که به حیاط اتاق پدر تبدیل شده بود بسته شده بود به دیوار تکیه داده بودم و به بقیه که داشتند تشک ها را روی بام میبردند نگاه میکردم، عضو جدید خانواده با ذوق بالشت ها را روی پله چوبی میگذاشت تا سالار انها را بالا ببرد ولی من هنوز به او احساس راحتی نمیکردم و مشکوک بودممدت طولانی نشسته بودم و همه بجز مادر بزرگ بالای بام رفته بودند، دستم را به دیوار گرفتم که اجر از زیر دستم در رفت و زمین خوردمبا تعجب به دیوار نگاه میکردم ،میخواستم اجر را به حالت اولیه برگردانم  که وسوسه دیدن پدر زیر پوستم جریان پیدا کرد، چند باری اطراف  را نگاه کردم هیچکس حواسش به من نبود ، اجر را برداشتم و انطرف را نگاه کردم اعتراف میکنم شبیه مادری شده بودم که بعد از سالها به اون خبر میدادند فرزند گمشده اش زنده است ،احساس بین هیجان ترس و انتظار به پایان رسیده قلبم در سینه میرقصید...حیاط کوچکی بود، با دیوار های که روی ان نقاشی های نا مفهومی بود، با رنگ های مختلف،  روی زمین دور تا دور دیوار داخل گلدان های مختلف گیاهان مختلفی کاشته شده بود، روی پله ها انبوه کتاب ها جمع شده بود و مردی روی پله ها نشسته بود ،که پدر من بود ،موهای کوتاهی داشت که قسمت زیادی از ان سفید شده بود ،مرد قد بلندی بود عضله هایش را تحلیل رفته بود ولی هنوز هم خوش قیافه بود ،روی صورتش را غصه ها با چین و چروک نقاشی کرده بودندمشغول بافتن دستبند بود، بغض هایم به اشک رسیده بود و نمیتوانستم نگاهم را از او بگیرم ارامش الانش به خاطر ارام بخش های امروز بود ...ارام صدایش زدم_بابانشنیدبا گریه او را دوباره صدا زدم_باباسرش را بالا اورد و با چشمهای مشکیش که همرنگ چشمان سالار بود اطراف را نگاه میکرد ،حتما خیال میکرد دچار توهم شده_بابا من پشت دیوارم ، بیا نزدیک دیوارمیترسیدم مادر بفهمد صداییم را تا حد امکان پایین اورده بودم ، پدر نزدیک دیوار امدخم شد تا مرا از شکستگی دیوار راحت تر ببیند_اوین تویی بابا ؟ چرا گریه میکنی؟سعی کردم جلویی اشک های مزاحمم را بگیرم، تا او را واضح تر ببینم_ بابا منو میشناسی؟ منو یادته ؟چیزی نشده بابا دلم برات تنگ شده بود، نمیشه بیای با ما زندگی کنی؟او هم غمگین شده بود_ میشه دختر کوچولوم رو نشناسم ،منم دلم براتون تنگ شده ،ولی نبودن من از بودنم بهتره من وقتی حالم بد بشه بهتون اسیب میزنم سرمو انداختم پایین اینکه برای بعضی حرف ها نتونی مثال نقض بیاری تا حال کسی که دوسش داری بهتر شه خیلی  سخته ،هر دوتامون سکوت کرده بودیم و میدانستم حق با اوست ، فقط در حال حفظ کردن چهره همدیگر بودیم ،حرف های زیادی برای گفتن داشتم ولی هر حرفی میزدم نصفه می ماند...اروم گفت اوین دخترمسرمو بلند کردمو نگاش کردم_میتونی دستتو از شکاف اجرا بیاری داخل؟ دست من کوچیک بود ،  راحت انطرف دیوار رفت ،دست بند بافته شده قدیمی رو دستم کرد که از مهره های سفید درس شده بود و یکی در میان به ان پرهای زیبایی وصل شده بود،رشته های اونها را هنرمندانه بهم وصل کرده بوددستم را گرفت و رشته های محبت عمیق پدر و فرزندی دوباره برام بافته شد_اوین چیز ارزشمندی ندارم که چش روشنی اومدن تنها دخترم بعد 10 سال باشه، شرمنده نبودنمم، شرمنده پدر نبودنم ،ولی دیگه هیچ وقت به دیدنم نیا دفعه دیگه ممکنه تاثیر ارام بخشا انقدر نباشه مراقب خودت باش و به هیچ کس اعتماد نکن ...و سپس دستم را رها کرد ،دوست داشتم روحم پرنده ای میشد و پرواز میکرد و به طرف دیگر دیوار برای به اغوش کشیدنش ،افسوس که بین من و او  راه طولانی بود...اجر را از روی زمین برداشتم و جای سابقش گذاشتم، همه چیز برایم شبیه رویاهای کودکیم بود و تنها نشان واقعی بودن ان دستبندی بود که حالا برایم از زندگیم ارزشمند تر بود.... .............................................................روزها میگذشت و امروز روز سال نو بود ، مژده در این مدت کوتاه اعتماد مادر را به دست اورده بود ،بارها از من پرسیده بود در اتاقی که در اتاقی که در ان همیشه بسته است چه چیز های وجود دارد و من همیشه از جواب دادن طفره میرفتم....این روزها سالار بیشتر خانه بود و سخت مشغول درس خواندن بود  ،تنها چیزی که مرا نگران میکرد رفت و امد های زیاد شیخ به خانه ما بود و امیدوار بودم چند روز بعد از تعطیلات گچ پای امی را باز کنیم و دیگر هیچ وقت او را نبینیم...امروز خانواده حامد برای تعطیلات به فرانسه میرفتند و من میخواستم برای اخرین بار به هر بهانه ای شده او را ببینم، مطمعن بودم نجمه برای خداحافظی از من می اید برای همین باید زودتر به خانه انها میرفتم، از صبح ،زود تر از همه برای انجام کارها بیدار شده بودم  و با ذوق اماده شدم بهترین لباسم را پوشیدم  ،میخواستم از در خارج شوم که مادر باز هم مرا صدا زد و کار دیگری از من خواست ،  بعد نیم ساعت به سرعت خداحافظی کردم از حیاط فرار کردم تا زود تر به خانه انها برسم ،از شدت دودیدن به سرفه افتاده بودم ،اولین بار بود که میخواستم به خانه انها بروم...بعد از طی کردن چند خیابان به در بزرگی باغشان رسیدم ایستادم و خودم را مرتب کردم، ته گلویم بخاطر دویدن به خشکی می زدادامه دارد....</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:37:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B5-hnbscaemgpnd</link>
                <description>#پارت_پنجمپاهایم را چند باری در اب حوض وسط حیاط فرو کردم و بیرون اوردم ،انگار ماهی های قرمز نیز از کارهای تکراری من خسته شده بودند ،مادر تصمیم گرفته بود مرا با خودش به بازار ببرد تا به جای امی کمکش کنم ، ولی من دلم نمیخواست بروم ،دلایلم انقدر بچگانه بود که حتی دوس نداشتم انها را برایشان بازگو کنمدوست نداشتم حامد مرا دختر دستفروشی در ذهنش ببیند، نجمه که همیشه پیشش حفظ ظاهر میکردم از واقعیت های زندگیم با خبر شود ، تصمیم گرفتم وقتی مادر بیرون امد همه اینها را برایش بگویم ،بابسته شدن در سرم را برگرداندم، مادر انبوه وسایل را در یک کیسه ای بزرگ گذاشته بود..._تو که هنوز پاهاتو خشک نکردی، پاشونمیخواستم از جای که نشسته بودم بلند شوم، تمام حرفای که می توانستم بزنم در دهانم خشکید و صدایی شبیه صدایی ناظم سخت گیر مدرسه در ذهنم فریاد زد: هر کدام از این حرف ها دلش را میشکند و قلبش را سنگین میکند ،با اینکه چشم هایم برای باریدن میتوانستند با ابر ها مسابقه بگذارد ولی سرم را پایین انداختم و زود اماده شدمتا بازارچه های فروش وسایل دست ساز خیلی راه بود و در مسیر باهم حرف های زیادی زدیم او از گذشته گفت و من از اینده ،مادر از برنامه هایش برای ما گفت و من از رویاهایم، قرار شد فقط تا ظهر به مادر کمک کنم و ظهر برای مواظبت از امی به خانه برگردم ،دور تر از مادر بساطم را پهن کرده بودم و در انتظار مشتری بودمکم کم بازار شلوغ شد، همهمه بازار را فرا گرفت ،از گوشه چشم میدیدم با اینکه مادر سرگرم مشتری ها بود ولی باز لحظاتی را برمیگشت و به من نگاه میکرد، باید اعتراف میکردم این کار برایم جالب شده بود ادمهای با شکل، لباس و طرز فکرهای متفاوت ،یکی از تو تشکر میکرد و دیگری به دلیل گران بودن اجناس گلایه میکردوسایل مورد علاقه انها بیشتر دستبند های بود که پدر بافته بود و چندتایی هم فروختمظهر بود، وسایل را جمع کردم که خانه بروم همه را درون کیسه گذاشتم و از شلوغی بازار خارج شدم ، در چهار راه حس میکردم کسی مرا صدا میزند ، با اینکه نزدیک عید بود ولی خیابان خلوت تر از همیشه بود ،توجهی نکردم و میخواستم راهم را ادامه دهم که وسایلم از پشت توسط کسی کشیده شد، سرم را برگرداندم، ترسیده بودم و نفس هایم منقطع شده بودمردی بلند قد، با لباس جنوبی که ریش های جو گندمی بلندی داشت ،گوشه های کیسه را محکم در مشت گرفته بود ، مشخص بود مسافت زیادی را با عجله امده چون روی پیشانیش دانه های ریز عرق دیده میشد ،گرما و خستگی کلافه ام کرده بود، برگشتم تا قصدش را از گرفتن کیسه ام را بپرسم که مرد مرموز شروع به حرف زدن کرد_چرا وقتی صدات میزنم توجهی نمیکنیمیخواستم وسایل را ول کنم و فرار کنم، اطرافم را نگاه کردم گرمای ظهر جزیره همه را فراری داده بود و من از بازار فاصله زیادی داشتم که کمک بخواهماگر بدون برنامه فرار میکردم،میتوانست مرا بگیردبا صدایی لرزان گفتم_شما کی هستین؟وقتی لرزش صدایم را حس کرد گوشه ای کیسه را رها کرد و گفت_برادرت درباره من چیزی نگفته؟من احمد بلوچمشیخ بلوچ ،او اصلا شبیه حرفهای سالار نبود، چهره جدی با ابروهای کشیده ای داشت ، و ریش های بلند و جو گندمی داشت و چشم هایی که انگار خشمی درون انها پنهان بود؛اعتراف میکنم از چشمهایش میترسیدممادر را دیدم که از دور سراسیمه به طرف ما می اید ،حتما فکر کرده کسی مزاحمم میشود، ولی بودنش به من شجاعت میداد صدایم را رسا تر کردم و گفتم_امرتون چیه؟_رفتم در خونتون کسی درو باز نکرد ، همسایه ها میگفتن مادرت اینجا بساط داره اومدم پیداش کنم_چرا باید دنبال ما میگشتین؟_با مادرت کار دارمشاید واقعا من زود قضاوت کرده بودم ،اومدم بپرسم منو چطور شناختین که مادر سلام کرد و مشغول حرف زدن باهم شدند گویا میخواست بیاید تا درباره اسیب امی صحبت کند، ولی مادر سعی میکرد بخاطر پدر او را دور از خانه نگهدارد و بهانه های زیادی اورد ولی شیخ میگفت حتما باید امی را ببیند ،بعد از صحبت های طولانی قرار شد شب به خانه ما بیاید و زود برود و منو مادر را به خانه رساندبیچاره امی تنها کسی بود از امدن شیخ بلوچ خوشحال بود و فکر میکرد بعد از سالها یک نفر فقط بخاطر خودش به این خانه می اید، در قلب همه زنان در هر سنی چه پیر چه جوان دختری 15ساله با موهای بلندی زندگی میکند که توجه و محبت قلب او را به تپش می اندازد....شیخ بلوچ چند دقیقه ای بود که رسیده بود و دختری همراهش بود به پشتی قرمز رنگ کنار پنجره تکیه داده بود و مثل یک تاجر خانه را کاووش میکرد ،گاهی هم به در اتاقی که پدر درون ان با ارام بخش خوابیده بود زل میزددختری که همراش بود تقریبا همسن سالار بود، وقتی وارد شدند فکر میکردم دختر خودش باشد ولی لباس های ساده و دست های که رد کار کردن روی انها مشخص بود این احتمال را رد میکردشیخ میگفت دختر سالها خانه او کار کرده و حالا او را برای مواظبت از امی جان امده ،شیخ ادم پر نفوذی بود و نمیشد با او بحث زیادی کرد ولی مادر از او تشکرکرد و درخواستش را رد کرد ، به این فکر میکردم که ادم های ثروتمند حتی کسی را دارند که به جای انها تاوان اشتباهاتشان را بدهد...شیخ بلوچ حرف هایش بیشتر دستوری بود تا خواهش و این مادرم را در گرداب بدی انداخته بود و امی که انگار از وضعیت خانه خبر نداشت از پیدا کردن همدم خوشحال بود به چشم غره های مادر توجه نمیکرد و میگفت بماندبودن دختری که حالا فهمیده بودم اسمش مژده است، شبیه بودن یک نگهبان بیست چهار ساعته بود که زندگی به کاممان تلخ میکرد ، بعد از ساعتها صحبت شیخ که در ظاهر راضی شده بود تصمیم به رفتن گرفت و هر دو رفتند و مادر از خستگی روی پله ها نشسته بود، امی غر میزد که چرا نباید اخر عمری جوری که ارزو داشت زندگی کند و مادر چون از حرف زدن با امی خسته بود داخل نمیرفت ،من هم کنار سالار اوضاع را تحلیل میکردم که در دوباره کوبیده شددیر وقت بود و همه با تعجب به در نگاه میکردیم سالار در را باز کرد انتظار دیدن هر کسی را پشت در داشتم جز مژده....ادامه دارد....</description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:36:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA4-egudnvkgf0kz</link>
                <description>  روزها پشت سر هم سپری میشد و ده روز تا عید فاصله داشتیم، بازار شلوغ تر از همیشه شده بود ،ولی مردم جزیره به رسم هر ساله چنان در تدارک سفره هفت سین نبودند، خانواده های ثروتمند و ترجیح میدادند به جای خرید سیر و سماق برای چشم و هم چشمی با مهمانانشان ،ماهی های کمیاب و پارچه رنگارنگ و میوه های بخرند که فقط همین فصل وارد جزیره میشدخانواده های معمولی نیز هر کدام دست ساز های خودشان را به بازار می اوردند ،بلکه بتوانند لقمه ای نان سر سفره ببرنداز زمانی که مادر فهمیده بود سالار میخواهد درس بخواند دو ماهی بود که اجازه نمیداد به صیادی برود و برای تامین مایحتاج خانواده و فروش بیشتر امی جان را همراه خودش میبرد و در قسمت های مختلفی در بازار کار میکردندکنار نجمه در حیاط نشسته بودیم و تخم مرغ های که خریده بود را رنگ میزدیم ،نجمه میگفت پدر به حامد قول داده اگر بتواند دیپلم بگیرد یکی از لنج ها را میفروشد و برای تحصیل او را به فرانسه پیش لیلی بانو، مادر بزرگشان میفرستدصداییم در ته گلو خفه شده بود ، در سکوت به نجمه که از امکانات آنجا صحبت میکرد گوش میدادم...قلمو را روی ظرف مسی زیر دستم گذاشتم ، با پایین ترین صدای که میتوانستم صحبت کم گفتم_نظر خود حامد چیست؟دروغ چرا، در ذهن خیالبافم می پنداشتم او نیز مرا دوست بدارد...نجمه که سخت مشغول کشیدن گل روی تخم مرغ بود با سرخوشی گفت:_حامد هنوز نظرش را نگفته، ولی معلومه که راضیه، چیزی که یحیی سالها از بابا خواسته بودو اون بدون اینکه درخواستی بکنه میتونه داشته باشه بین خودمون بمونه ،من دارم راهو برای رفتن خودم باز میکنم_توام به رفتن به فرانسه فکر میکنی؟چشمانش برقی زد_فرانسه نه ،ولی تهران چرا ،بهر حال میدونم که من یه فرقی با پسر عزیزکرده بابا دارم ،یحیی بدشانسم اگه پسر زن اول بابا نبودو برادرمون بود ،حتما سرنوشتش از یه غواص تغییر میکرد ...صدای در مانع صحبت های بیشترمان شد، روسریم را محکم تر کردم و در را باز کردم، از منظره پشت در خیره مانده بودم و هول شده بودم مادر و یحیی دستان امی جان را گرفته بودند و او به شانه های مادر تکیه داده بود، مادر که گوشه چادرش را به دندان گرفته با صدایی بلند گف :ده برو کنار دخترباید بی خیال سوال پرسیدن همین دم در میشدم ،پا تند کردم و برای امی جان تشک پهن کردم ، او را روی تشک گذاشتند، ارام ناله میکرد، روی دست هایش زخم های سطحی بود که جدی نبود ولی یکی از پاهایش را گچ گرفته بودند ،وکمربند بزرگی نیز روی کمرش بسته شده بودمادر نگاهی به من که خودم را در کنار تشک امی مچاله بودم کرد، به طرفم امد و مرا در اغوش کشید، از زمان های بود که دوست نداشتم سرم را از اغوشش بیرون بیاورم، مادر خسته بود و لباس هایش بوی بیمارستان و شلوغی بازار را میدادند...ولی گرمایی که دستانش به من میداد، مرا شبیه پرنده ای میکرد که از دست شکارچی ها فرار کرده و حالا راحت میتواند اشک بریزد ،چون کسی جز او نمیداند پرنده فقط ادای شجاع بودن را در می اورد و همان جوجه لرزان است، مادر در سکوت اجازه داد خودم را خالی کنم...با همان صدای از گرفته پرسیدم_چه اتفاقی برایی امی جان افتاده؟مادر اشک ها را از رویی صورتم بود با گوشه روسریش پاک کرد_یه از خدا بیخبری از این کله گنده ها ،ماشینشو میده دست دخترش، اونم از دستش در میره میاد سمت بازار دست فروشا ،همه فرار میکنن، ولی پیرزن بیچاره پای فرار کردن نداره ،یحیی اونجا بوده بنده خدا امی رو میکشه کنار، ولی پاش می مونه زیر چرخ اگه یحیی نبود معلوم نبود چه بلایی سرش میومد ،حالام گریه نکن بیدار شه فک میکنه داره میمیره.......در اشپز خانه نشسته بودم و سوپ می پختم ،این حرف مدام در ذهنم تکرار میشد یحیی، جان امی را نجات داده بود، کسی که دوست کل بچگی من بود، چون از حامد بزرگتر بود و مادرش فوت کرده بود کسی چندان اهمیتی به او نمیداد ،اما امی به جای همه به او محبت میکرد،باید زمانی که دیدمش از او تشکر میکردم...باز هم در حیاط، صدای در امروز فقط عامل استرس من بود، میخواستم در را باز کنم که خودش باز شد و محکم به دیوار خورد ،سالار به سرعت داخل امد بدون توجه به من به سمت اتاق امی دوید، حتما خبر را شنیده بود ، از گوش دادن به تنش های خانه خسته شده بودم، بیرون امدم و ارام ارام به سمت ساحل که انتهایی کوچه بود راه افتادم، تقریبا غروب شده بود و همه در تکاپو برای رساندن خودشان به خانه بودند ،چراغ لنج های نزدیک ساحل روشن شده بودوموج ها امروز ارام تر از همیشه بودندصدای اهنگ اشنای گوشهایم را جادو کرده بود، و به سمت پیدا کردن عامل صدا رفتم،از دور دیدمش، او را میشد از موهای بلندی که تا شانه اش میرسید شناخت، نجمه میگفت همین موها باعث شده پدرشان دو بار او را از خانه بیرون کند روی سنگ بزرگی نشسته بود و ساز دهنی میزدپشت سرش رسیدم، هنوز متوجه امدن من نشده بود...با صدایی که فقط خودم میتوانستم بشنوم گفتم :ممنونمولی نشنید ،بلند ترحرفم را تکرار کردم ،غافلگیر شد و ساز از دستش افتاد ،برگشت به طرف من_چی گفتی؟سرم را پایین انداختم_گفتم ممنونم ،برای نجات امی_خدا رو شکر که حالش خوبه اون جایی مادر بوده براملبخندی زد_خانوادگی عجولین، سالارم اومده بود ادرس اونی که به مادر بزرگت زده بودو میخواست ،برو تا یه شری درس نکردهبا صدایی ارومی گفتم نه ،خونه دیدمشدور ازش روی شن های ساحل نشستم، وقتی دید بیخیال رفتن شدم بدون توجه به من به ساز زدن ادامه داد ، چرا هیچوقت انقدر با ارامش به صدایش گوش نداده بودم ،ارامش بخش تر تصورم بود؛ هوا تقریبا تاریک شده بود ولی انگار مسخ شده بودم و از موسیقی دل نمی کندم ذهنم دنبال چیزی میگشت تا ارامش را پیدا کند، قطع شدن صدا مرا از دریا به ساحل برگرداند...از روی سنگ بلند شد و با صدای بلند گفت: کنسرت تموم پاشو برو خونتون...میخواستم بهش بگم که من به تو گوش نمیدادم، ولی فقط گفتم باشه خدافظ..._اوینبا شنیدن اسمم برگشتم سمتش و منتظر بودم حرف بزند_هر وقت کنسرت خواسی بیا اسکله، پول بلیط کنسرت امروزم ،بده خیرهیه برو بابایی گفتم و راه افتادم مسیر طولانی راه رفته بودم و حالا مجبور بودم همه راه را برگردمصدایی پایی پشت سرم بود ،مشخص بود یحیی تنهایم نگذاشته ، همین باعث میشد نترسمدور سفره توی سکوت نشسته بودیم، مامان رفته بود تا به بابا کمک کنه شام بخوره، سالار قاشق را دست گرفته بود و فقط به وسط سفره زل زده بود..._سالاربهم نگاه کرد_امروز رفتی خونه مرده چی شد؟میترسید مامان بشنودارام گفت بعد شام بریم تو حیاط برات میگم و بعد بدون خوردن شام بیرون رفتمن هم غذاییم را به بشقاب سالار اضافه کردم و به سمت حیاط دویدم ،مثل مامان زیر درخت نخل نشسته بود و پاهایش را جمع کرده بود_خب بگو ببینم چیشد دعوات کرد، تهدیدت کرد، نکنه کتکت زده؟سرش را پایین انداخت_نه هیچکدومروبه رویش روی زمین نشستم داد زدم بگو دیگه_رفتم در خونشون در زدم خدمتکارشون اومد بیرون ،بهش گفتم به اقایی خونه بگو بیاد بیرون، بهم گفت داره نماز میخونه باورم نشد ،فک کردم داره دروغ میگه زنه رو هل دادم رفتم تو حیاط خون جلو چشامو گرفته بود مامان بفهمه سرمو میزاره لبه حوض..._بعد چیشد دعوات شد؟مغوم و اهسته گفت نه شرو ع کردم داد زدن ولی کسی بیرون نیومد، به سمت یکی از درای باز رفتم راس میگفت یه مردی اونجا بود که داشت نماز میخوند ،با بی عقلی تمام شروع کردم بهش فوحش دادن دست خودم نبود بخدا دست خودم نبود، حامد گفته بود اگه حقتو نگیری این جماعت میخورنش میدونستم نمازش تموم شده ولی هنوز نشسته بود و به روبه روش زل زده بود ،من احمق فکر میکردم از ترسشه حرفام که تموم شد ،برگشتم برم که دخترشو پشت سرم دیدمتو سکوت بهم زل زده بودیم، منتظر بودم بزنه دعوام کنه ،که با لبخند رو به دخترش گفت رسم ما عرب ها مهمان داریه اونوقت تو یه لیوان ابم نیاوردی و دخترش رفت بیرون، شرمندم کرد اوین دوس داشتم زمین دهن باز کنه و منو ناپدید کنه، گفت مقصره ،گفت دخترش نادونی کرده و هر کاری لازم باشه میکنه تا جبران شه ...چیزی برای دلداری به ذهنم نمیرسید ،او واقعا خرابکاری کرده بود فقط پرسیدم اون کی بود_ناخدا بلوچ...هردویمان سکوت کرده بودیم ناخدا بلوچ را همه میشناختند مرموز ترین ادم جزیره بود حتی هیچکس اطمینان نداشت ادم خوب یا بدیست، سالها پیش برای مسافرت به اینجا امده بود و دیگر هیچ وقت برنگشته بود، اکثر کشتی های تجاری مال او بود در جزیره اسم رسمی داشت،حالا سالار گندی زده بود که درست شدنی نبود دستم را روی شانه اش گذاشتمچیزی نشده گذشت دیگه، اهی از ته دل کشید، اره میگذره ولی فقط میگذره ...کاش یکی میزد تو گوشم کاش منو مینداخت بیرون ولی باهام مهربون نبود.....من میرم به مامان کمک کنم امه جانو جابه جا کنه توام بیا تو ...اون رفت و سرمو به نخل تکیه دادم و به این فکر کردم که قلب ادمها شبیه یه ترازو که انجام بعضی کارها ممکنه قلب ما رو تا مدت ها سنگین کنه.... با صدایی مادر به طرف خانه دویدم تا به بقیه کمک کنم...  </description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 22:06:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-fjhl52lsvso7</link>
                <description>#پارت_ سومدر را چند بار با پا کوبیدم، مادرم حتما در بازار بود که در را باز نکرده بود .تازه از مدرسه برگشته بودم از شدت گرسنگی و خستگی نای صبر کردن نداشتم...نا امیدانه چند بار دیگر با پا روی در کوبیدم ،میخواستم از در بالا بروم که با صدای جیغ مانندی در زنگ زده حیاط باز شدامه جان در را بازکرد اما از جلویی در کنار نرفت ،سرش را جلو اورد و گفت_مگه سر اوردی ننه یا فک کردی بعد رفتن تو مدرسه ما واس تفریح پنبه تو گوش میزاریم،خسته تر از انی بودم که وارد بحث با مادر بزرگ شوم_ببخشید امه جان، حالا میشه بری کنار بیام داخلصدایش را کمی پایین اورد و گفت:_مادرت اقاتو اورده بیرون موها و ریشاشو بزنه یه دستی به صورتش بکشه ،بیا این پولو بگیر برو بیرون یه چیزی بخور تا وقتی نیومدم دنبالتون برنگرد، سالارم پیدا کن با خودت ببر...و سپس در را بهم کوبیدروزهایی که پدر را برای حمام بیرون می اوردند یا موهایش را اصلاح می کنند، مادر اجازه نمیدهد او را ببینیم او معتقد است دیدن ما حال پدر را بدتر میکند ،من و سالار هیچ وقت تلاشی برای شکستن این قانون نمی کنیم ،چون میترسیم به قیمت جان پدر تمام شود.اطراف مدرسه سالار را گشتم ،مصطفی دوست سالار ،کنار خیابان بساط فروش خوراکیش را پهن کرده بود._مصطفیباراول با مشتری ها سرگرم بود و صدایم را نشنید ،صداییم را بلند تر کردم_مصطفیاز صدایی جیغ مانندم جا خورده بود، و شانه مشتری که داشت سیب جدا میکرد بالا پرید_چته ابجی چرا داد میزنیسعی کردم جلویی زن مشتری ، که با تعجب مرا نگاه میکرد خانومانه تر به نظر برسم_سلام خوبی ،خاله خوبه دایی رقیه....وسط حرفم پرید_بسه اوین؛ هنوز جای کتکی که سالار برا دعوا کردن با تو توی کوچه بهم زده درد میکنه کارت چیه؟_سالارو ندید؟سرش را پایین انداخت ،ومشغول مرتب کردن وسایل شد_با اینکه دوس ندارم جوابتو بدم، ولی دیدم با حامد رفت سمت دریا..._اینجا صد تا ساحل داره کدومشکله اش را خاراند و به جاده اشاره کرد_احتمالا چون پیاده رفتن برن سمت ساحل داماهیپا تند کردم تا قبل از مردن در اثر گرسنگی به سالار برسم، شاید بتوانم بعد از هفته ها حامد را نیز ببینم... قبل رسیدن پیش سالار ساندویچ مورد علاقه ام را گرفتم تا نتواند نظرم را عوض کندبه ساحل رسیدم ، این قسمت از جزیره برای کشتی های فرسوده و نخلستان های بدون مالک بود ،سالار انجا تنها بود با حوصله مشغول جمع کردن تکه چوبی که از ساخت لنج ها باقی مانده بود ، از دور به تلاشش نگاه میکردم، با توجه به عکس های که از پدر دیده بودم سالار شبیه پدر بود، حتی وقتی مهربان میشد امی جور دیگری نگاهش میکرد انگار در سالار دنبال نشانی از او بود...با شنیدن صدایی پای من متوجه امدنم شد و به من لبخندی زد_اینجا چیکار میکنی، مگه الان نباید خونه باشی؟از دویدن زیاد به نفس نفس افتاده بودم...روی شن ها نشستم_چرا ،ولی امی جان گفت هنوز تو خونه پیدامون نشه ،یکیو اوردن برا اصلاح موهای بابا ،پاشو بریم من خیلی گشنمهسری به معنی فهمیدن تکان داد و دوباره به جمع کردن چوب ادامه داد_پاشو دیگه اصن این چوبا برا چتن؟اخرین تخته چوب را روی بقیه چوب ها گذاشت و با گوشه پیراهن عرق پیشانیش را پاک کرد_بریم ساندویچ بخریم ،اونجا بهت میگمدر حالی که فلافل های که خریده بودم را از کیف خارج میکردم گفتم:_من میدونستم دیگه نمیتونم راه برم ،گرفتم با هم بخوریمکنارم نشست و نان کوچکتر را برداشت_به این میگن خواهر باهوشهر دو به نخلی تکیه دادیم و به موج های روبه رو نگاه میکردیمگاز بزرگی به ساندویچ در دستش زد ،این تخته ها رو می بینی؟ میخوام باهاشون میز صندلی بسازم..._برا چته؟_با حامد قرار گذاشتیم درس بخونیم ،میخوام درس بخونم دکتر شم ،دکتر که بشم میتونم تو و مامانو و بابا هر جا ببرم ،میتونیم بریم یه شهر خوب توام درس بخونی مامانو بابا دیگه کار نکنن ،شاید یه راهی برای درمان بابا پیدا کرد..._چرا انقد یهویی؟_امروز نمره های یکی که قبلا اینجا درس خونده بودو دیدم ،شبیه من بود صاحبش گفت با قبول شدنو از اینجا رفتن زندگیش کلی تغییر کرده...از تنهایی و فکر رفتنش قلبم میسوخت_نرو ،نمیخواد زندگیمون تغییر بدی ،اصلا مگه بود و نبود بابا چه تاثیری روی زندگیمون داره که خوب بشه؟زندگیمون همینجوریم میگذره ،ولی وقتی تو بری ما تنها میشیم..موهایم که از زیر مقنعه بیرون افتاده بود را بهم ریخت، سرم در بغلش فرو کردمبا مهربانی خندید و از جای که نشسته بود بلند شد_مگه من قبول شدم دیونه ،اصن دیدی یهو هیچی قبول نشدم، یه سبد میزارم رو سرم میرم نخلستون، خرما میفروشم ،شبام میام خونه داد میزنم شامو برام بیارین... بعدم اوین دیگه درباره بابا اینجوری حرف نزن ، تو خیال میکنی مامان تنهایی اون همه وسیله تو یه شب درس میکنه؟ بیشتر اونا کار باباسنه نمیدانستم در واقع انقدر مشغول تفریحات خودم بودم که به این موضوع اصلا توجه نکرده بودم سرم را با خجالت پایین انداختم_نه نمیدونستم_تا حالا دیدیش؟_ارع_بابا شبیه کیه؟_ وقتی دیدمش فهمیدم شبیه هیچکس نیست شبیه روزایه که من بهت دوچرخه سواری یاد میدادم، شبیه وقتاییه که مامان تا خونه رو با عجله میاد تا نون روغنیای دستش گرم بمونن، شبیه شعراییه که امی شبا با غم میخوندشون و مامان دزدکی بغض میکنه...من دزدکی از پشت شیشه های شکسته اتاق دیدمش ،بچه خوبی باشی میبرمت ببینیشسکوتی بینمان حاکم شده بود و فقط صدایی موج ها شنیده میشد ،سالار چوب ها را با طنابی محکم کرد_حالا نمیخواد گریه کنی، احتمالا کارشون تموم شده بیا بریم خونهبه خونه رسیدیم ،همه جا اروم بود، حالا به وسایل مادر جور دیگری نگاه میکردم به موهای سفید که درون سطل اشغال ریخته بود به شکل جدیدی فکر میکردم ،این خانه هنوز هم پدر داشت...سالار قول داده بود مرا به دیدنش ببرد ... @neveshtey_baray_to   </description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 22:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-2-hifbbeaeclzl</link>
                <description># پارت دوصدای خنده های پیچیده در حیاط بوی درختان نارنج را دلپذیر تر کرده بود...سالار و حامد در حال درمان مرغ دریایی بودند که در ساحل پیدا کرده بودند, و مادر بزرگ با وسواس نگران ریختن خون روی قالی قدیمی بود ،من هم دوس داشتم قسمتی از کار ها را انجام دهم ولی می دانستم به من اجازه نمیدهند                                                                                                                                    _اوینمادرم بود که مرا صدا میکرد._بیا این چای ها رو ببر_اویندوباره سرم را برگرداندم با پچ پچ گفت_به برادرت بگو زود کارو تموم کنه، تا پدرت بیدار نشده_باشهما سالها بود که مهمان نداشتیم ،خانه ما شبیه دژ محکمی شده بود که کسی حق ورود به ان را نداشتدر عالم بچگی فکر میکردم این مادرم است که اجازه نمی دهد ،ولی بزرگتر که شدم فهمیدم ما شبیه یک سرزمین طاعون زده بودیم که دیگران ما را فراموش کردند...و میترسیدند بیماری پدر انها را درگیر کند ...چایی را جلوی مادربزرگ گذاشتم و در گوش سالار حرف های مادر را زمزمه کردمروی سنگ های کنار باغچه نشسته بودم ،و به مرغ دریایی که سرخوش بال شکسته را فراموش کرده بود و مشغول خوردن ماهی بود نگاه میکردم.در خیالاتم غرق شده بودم ،و به بابا فکر میکردم ،سالار همیشه میگفتدر عکس های قبل از زلزله موهای پدر سیاه بوده، میگفت حتما خنده های پدر زیبا ترین خنده های کل روستا بوده ولی شنیدن صدای گریه کودکان و زنان خاکی او را بیمار کرده، دکترها اسمش را گذاشتند&quot; جنون بعد از حادثه&quot; درحالی که کسی نبوده که جنون خودشان را تشخیص دهد ، پدر امدادگر بود و قبل از امدن اینجا ما در کرمان زندگی میکردیم من یادم نمی اید ولی سالار میگویید تا مدت ها مادر بزرگ پدر را دلیل مرگ عمه میدانسته و همین بیماریش را بیشتر کرده...وهنوز هم اگر حالش خوب باشد از تمام اهالی این جزیره زیبا تر است...وقتی مادر بزرگ و مادر خانه نباشند پشت در چوبی اتاق می نشینم و برایش حرف میزنم سرم را که روی در ابی میگذارم حس میکنم او مرا در اغوش گرفته ، برایش شعر میخوانم از سعدی مولانا حافظ و از صدای نفس هایش میفهمم ارام تر شده ولی کسی حرفم را باور نمیکند..به چشم های التماس گونه مادر نگاه میکردم که منتظر بود کار بچه ها تمام شود ،سالار از میان وسایل روی هم ریخته گوشه حیاط که به ان شکل انباری داده بود ،قفسی که ناشیانه از سیم های فلزی بافته شده بود را بیرون اورد و مرغ دریایی را درون ان گذاشت.امی جان در حالی که سعی می کرد از روی قالی با کمک عصا بلند شود با کج خلقی گفت: سالار نبینم بیاریش تو خونه بده همین دوستت نگهش داره ،مریضیشم مال خودشون، سالار که از حامد خجالت کشیده بود سرشو پایین انداختحامد که اوضاع را دید ازدر شوخی وارد شد ننه مگه میشه من سلطانو جا بزارم،میخواین من سالارم میبرمولی مادر بزرگ بدون توجه به ما داخل رفت_با پرنده میخوایین چیکار کنید؟سالار تکانی به قفس داد_میپزیمش خوشمزم هستنمیدانم خدا چرا وقتی سالار را خلق میکرد یادش رفت که این بشر به عقل و بامزه بودن هم نیاز دارد ؛چون نمیخواستم جلویی حامد کم بیاورم جارو رو بالا اوردم_منم وقتی خوابی میندازمت تو تنور_تو انقد وزنت زیاده که خودتم نمیتونی راه بری چه برسه منم ببری...این تنها چیز در دنیا بود که شوخی با ان قلبم را هزار قطعه میکرد و هر قطعه ان میتوانست ادمی را بکشدجارو از دستم افتاد ،مهبوت به سالار نگاه کردم ،شاید برای بقیه این شوخی ساده ای بود ولی برای من حقیقتی بود که بارها در خلوت برای ان گریه کرده بودم ، من معتقدم چیزی که برای ان در تنهایی گریه میکنی خیلی عمیق تر و دردناک تر چیزهایی ایست میتوانی برای دیگران درباره اش صحبت کنی...لبه حوض نشستم ،حیاط که چند دقیقه پیش محل شوخی ما بود را سکوت گرفته بود، خود سالار هم فهمیده بود چه حرفی زده.._خودتو پرنده مزخرفت از جلو چشمام دور شین، هر جا میخوای کوفتش کنو رویم را برگرداندم و به پچ پچ های پشت سرم توجه نکردمصدایی در نشانی از رفتنشان بود فرصت کردم تا بغضم را رها کنم_اوینصدای حامد بود...سعی کردم چشم های که به خاطر اشک تار شده بود را واضح کنم_تو مگه نرفتی_نه موندم که ازت عذر خواهی کنم_تو چرا برو همونی که حرف زده رو بیار_سالار که نمیدونه توی مدرسه تو رو مسخره کردن و برای همین حساس شدی_با تعجب به طرفش برگشتم کی اینا رو گفته؟لبخند با نمکی زد و گفت کی میتونه گفته باشه غیر از نجوا ،گفت که روز جشن چون تو تیکه بزرگ کیکو برداشتی، معلم برای خندوندن اون زنای وراج کیک رو از دستت گرفته، و گفته میخوای چاق تر از اینی که هستی بشی ،گفت تا چند روز خودتو از چشم بچه ها قایم میکردی و شک نداشت تو خونه چیزی نگفتیدرس میگفت هر جای مدرسه که میرفتم نگاه های زیر چشمیشان را احساس میکردم ،ولی چون نمیخواستم به مادر چیزی بگویم فقط خودم را در ردیف اخر کلاس پنهان میکردم..._تو زشت یا چاق نیسی تو انقد مهربونی که مهربونیات تو دلت جا نمیشن و وزنتو سنگین کردن همین حامد ریقو رو ببین اگه یه زره مهربونی داشته باشه برا همین مثل پر کاههاین تعریف به من حس بهتری داده بود ،شاید هم خودم خواسته بودم از ان برای بهتر شدن حالم استفاده کنمبا لبخند من او هم لبخند زد ،و از لبه حوض بلند شد_پاشو کلی کار داریمبا صدایی که رد گریه در ان بود پرسیدم_چه کاری؟_ماهی تازه خریدن برای این مهمون زخمی، پیدا کردن یه جای راحت، بیا پشیمون نمیشی_باشه ولی با سالار قهرم_قبول تو بیا قهر باش_حساب خواهر فضولتم بعدا میرسمبا خنده گفت _من کاری به دوستی شما ندارمباهم به بازار برای خرید رفتیم ،بماند که در همان اول راه بعد از دیدن چشمان پشیمان سالار با او اشتی کردم، تا بتوانم از خواهر او بودن نهایت استفاده را بکنم و همه جا همراهشان باشم.وقتی بین دستفروش های بازار قدم میزدم ،همان کودکی میشدم که چادر مادرش را گرفته و در جای یکی از این دستفروشها نشسته است و به سبد های حصیری که مادرش بافته خیره مانده ،با هر خرید فکر میکند ،به داشتن عروسک بافته شده سمت دیگر دکه ها نزدیک میشود ،در حالی قرار نیست هیچ وقت ان را داشته باشد ،عروسک مو طلایی سهم دختری دیگر شد...وسایل مورد نیاز را خریدیم و به خانه برگشتیم ،هر کسی بعد از خوردن شام مشغول کار خود بود، منم به مادرم کمک میکردم تا سبد های حصیری را ببافدمن عاشق این خلوت شبانه بودم امی جان ترانه های قدیمی را زیر لب زمزمه میکرد ولی امشب مادر ساکت تر از همیشه بود، انگار که حزن صدایی امی جان ذهن او را نیز در بر گرفته بود...خودم را به طرفش کشیدم و سرم را روی دامن چین دارش گذاشتم_مادراز گرداب افکار بیرون امد..._چیه خسته ای برو برو بخواب_نه خسته نیستم ،ولی تو خسته ای مگه نه؟دست از بافتن کشید تا صورت مرا بهتر ببیند_نه مادر خسته چیه امروز یکی از زنایی که اومده بود برا خرید گفت :یه باشگاه خوب بازشده که مدیرش یه زن فرنگیه، دارم فک میکنم بفرسمت اونجا ،تو بزرگتر شدی مدرستم باید عوض کنمپس حرف های امروز حامد را شنیده بود_مامان نگران من نباش ..._مادر نیسی که بفهمیمادر نیسم دختر که هستم، از فردا دور جزیره رو میدوم، من عاشق مدرسمم هستم_ولی..._ولی ندارع اصن اگه لاغر نشدم ،با هم میریم همون کارای که تو میگی انجام میدیمو بعد بوسه ای بر روی دست های که برگ های خرما انها را زخمی کرده بود زدم..._برو بخواب برو ،فردا مدرسه داری مادر بزرگت ببینه بیداری شاکی میشه_باشهسرم را داخل بالشت کنار مادر فرو بردم و زودتر از همیشه به خواب رفتم...  خوشحال میشم نظراتتونو برام بنویسید@neveshtey_baray_to </description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 22:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88239118/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-fuw7urmakrrl</link>
                <description>#پارت اولنوشتن بر روی کاغذ قدیمی که از انبار پیدا کرده بود را اینگونه اغاز کرد:اگر روزی بخواهم بمیرم دوست دارم در همین ابی وسیع باشد ،میخواهم مثل پدر بزرگ دریایی که تمام خاطراتم را ساخته، مرا در اغوش بگیرد و صدای موج ها بشود اخرین صدایی که قرار است بشنوم.صدای ماهیگیرانی که برگشته بودند مرا از دنیای نوشتن بیرون کشید، سعی کردم از پشت پنجره حامد را بین ماهیگران تشخص دهم، نه فایده ای نداشت ،گربه ام &quot;تمشک&quot; امروز هم لجبازی میکرد، او را بغل کردم و از روی تراس کوتاه به بیرون پرت کردم، گربه بخت برگشته که گویی از ماجرا خبر داشت و و داشت با نگاهش به لعنت میفرستاد رویش را برگرداند و با بی محلی از تیررس خارج شد.جای شکرش باقی بود که مثل دفعه قبل از همان راه بالا نیامد تا مرا ضایع کند ،پا تند کردم تا به حامد برسم میدانستم که اگر او را بین صیادان صدا بزنم به حتم جوابم را نخواهد داد، منتظر شدم تا از جمعیت دور شود و بعد او را صدا بزنم،لبخندی که بر لب داشت نشان میداد امروز روز خوبی داشته؛_حامدروزهای را بیاد اوردم که تازه به این جزیره امده بودیم و کسی را نمیشناختیم ، تنها اشنایی ما همسایه های جدیدمان بودند، هر صبح کنار در چوبی و رنگ پریده حیاط انتظار میکشیدم تا حامد مرا با خودش به مدرسه ببرد ،با اینکه همسن سالار بود و فقط از من چهار سال بزرگتر بود بخاطر مهربانی اش و اشنایی بیشترش با جزیره مادر بیشتر از سالار به او اعتماد داشت؛_از صدای من که در گوشه دیوار ایستاده بودم جا خورد، اینجا چیکار میکنی دختر؟سعی کردم به همه مشکلات دنیا فکر کنم تا صداییم بغض الود شود_مردن ماهی های کف دریاچه &quot;شکستن سد &quot; نه هیچ کدام به اندازه ای کافی بغض الود نبودسرم را بالا اوردم ؛ هم از سکوت طولانی من تعجب کرده بود_میگم مطمعنی خوبی؟_تمشک گمشده ،همه جا رو دنبالش گشتم ،حتی سالارم نتونسته پیداش کنه...کاش لال میشدم و همچین حرفی نمیزدم لبخند دلنشینی زد و دستی به موهای کوتاهش کشید_نترس چند دقیقه پیش کنار اسکله بود بعدم میگن گربه ها هفت جون دارن اگه چیزیش شد از جونای اضافش استفاده میکنیمبرو خونه ،تا خدای دریا نیومده بخاطر اینکه به مامانت کمک نکردی ببردت پیش خودش..و بعد کوتاه خندید؛تقصیر خودم بود که قصه ای که شکیبا در مدرسه تعریف کرده بود را برایش تعریف کردم ،سعی کردم تا حد ممکن اخم کنم.._نه مثل اینکه واقعا تو یه چیزیت هس ما که رفتیمتور بسته شده را دوباره روی دوشش انداخت ورفت ...از سر کوچه که رد شد یاد گربه بخت برگشته ام افتادم که هنوز بیرون بود ؛او حامدم کمک نکرد پیداش کنم ،اطراف کوچه رو گشتم .سالهای بعد میگویند دختری در جزیره بود که بخاطر یه نافرجام گربه اش را کشت ،شاید هم در روزنامه بنویسند در بخش &quot;حوادث &quot;حتما از انها میخواهم اسم حامدو درشت بنویسند تا عذاب وجدان بگیرد...چند ساعتی در کوچه چرخیدم..هوا تاریک شده بود و به اجبار به خانه برگشتم ،از دم در صدای مامان میشنیدم که عصبانی شده بود &quot;میخواستم داد بزنم تمشک گمشده، که صدای سالار که دنبال تمشک می دوید و دور حیاط میچرخید مرا به خودم اورد، جارو رو برداشتم و منم دنبال انها دوییدم..مامان بیرون امد و با دیدن این صحنه شوکه شده بود_میدونین چقد دنبالش گشتم اونوقت اون تمام مدت خونه بودهسالار که از دوییدن خسته شده بود ،کنار در نشست نفس عمیقی کشیدو گفت:_نه اولش که خونه نبود، منم دنبالش گشتم ،حامد گفت: تو بهش گفتی بیاردشپس حامد گشتن دنبال تمشک را فراموش نکرده بود..._جدی اون پیداش کرده؟ و نتوانستم لبخندم را پنهان کنم ،که از چشمهای سالار دور نمانداخم کرد و بیخیال گربه شد_حالا اگه من پیداش میکردم میگفت :به گربه اسیب روحی زدی اصن بی خیال بریم شام بخوریم...و داخل رفت،مادر که داشت دنبال او میرفت برگشت و به من گفت:-همینجوری تمشکو نیاری داخلا ،مادر بزرگت عصبانی میشه و در را بست..وحالا من کسی بودم که باید دور حیاط میدویدم...   </description>
                <category>میخک سفید</category>
                <author>میخک سفید</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 22:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>