<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیدوار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88241813</link>
        <description>نویسنده نوجوان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 22:35:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1299292/avatar/Aknqjo.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیدوار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88241813</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من کسیم که خودمو می‌سازم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88241813/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85-p1tta3dbl0qm</link>
                <description>دیدی یه وقتایی تو یه جمع همه رو میخندونی با همه میجوشی ولی تا یک دقیقه تنها میشی میری تو خودت حالت گرفته میشه یه بعضی تو گلوت به وجود میاد که دلت میخواد مثل ابر بهار گریه کنیوقتیم که گریه می کنی دلت میگیره تناژ صدات می‌ره بالا هق هق میکنی از این حجم از تنهایی ،بی کسی ولی بعد از چند دقیقه که خوب خالی شدی و دیگه اشکت نیومد و فقط چشمات قرمز موند با خودت میگی نه تو اینقدر سست عنصر نیستی آنقدر ضعیف نیستی تو باید تلاش کنی تو مستقلی تو ارباب خودتی اینو بدون اون تویی که خودتو میسازی پس قوی باش...امیدوار∆\</description>
                <category>امیدوار</category>
                <author>امیدوار</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 01:49:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان آتیش برگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88241813/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-f6zhpwyvp9py</link>
                <description>پارت هفتم بعد از اینکه دوسه ساعت باهام حرف زد به خاطر دارو های بیهوشی خوابش برد اومدم تو حیاط عمارت قدم میزدم و فکر میکردم به حرفاش اول اینکه شاهرخ پدرم نبود داییم بود و اینکه پدرم یه سیاست مدار بوده و اینکه شونزده سال قبل اونو پدرم و داییم میرن بوشهر برای تفریح اونجا دشمنای بابا سروکلشون پیدا میشه و درگیری پیش میاد دایی به بابا میگه که منو مامانمو برداره و فرار کنه خود دایی و بادیگاردا میمونن برای دفاع بابا مم همین کار رو انجام میده همینطور که من بغل بابام بودمو ،بابا دست مادرمو گرفته و میدوعه یکی از مزدورا به مامان تیر میزنه بابام که میببنع نمیتونه هم منو ببره هم مادرمو در یکی از اون خونه هارو میزنه و یه پیر زن در رو باز می‌کنه بابام منو با یه مقدار پول به اون زن میده و میگه که میاد دنبالم و با مادرم فورا فرار میکنن...</description>
                <category>امیدوار</category>
                <author>امیدوار</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 18:15:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان آتیش برگر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88241813/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-ufhaysvt0sc1</link>
                <description>پارت ششم یه خانم که دقیقا شبیه من بود پوست سفید مثل برف چشم های سبز ش مثل مروارید های درخشان و موهای سفید ش که لا به لا ش موهای طلایی بود رو به من گفت پسرم و غش کردشاهین با فریاد خدمه ها رو صدا میزد اونا اومدن و سریع خانم رو به اتاقش بردن بعد از چک شدن وضعیتش توسط دکتر ملکی که فهمیدم دکتر خانوادگی ماست و نرمال شدن وضعیت خانم  و آشنایی با من دکتر رفت و خانم به هوش اومد من بالای تخت ایستاده بودم دستش رو بالا آورد و به سمت من گرفت و با سختی فراوان گفت که بشینم کنارش تو چشماش پر اشک بود دست شو به حالت نوازش گونه روی صورتم میکشید و از دلتنگی شونزده سالش میگفت حالا که از نزدیک صورتش رو نگاه میکردم با اینکه سنی نداشت ولی خیلی پیر شده بود صورتش پر از چروک بود و توی چشماش غم هر کار کردم که نبخشمش نشد هر کار کردم متنفر باشم نشد شاید واقعا مقصر نبوده به هر حال مادر بود یه فرصت دوباره حقش بود...</description>
                <category>امیدوار</category>
                <author>امیدوار</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jan 2022 09:17:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان «آتیش برگر»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88241813/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-gwcingvdvze6</link>
                <description>پارت پنجمبا اکراه سوار ماشین شدم نه من و نه آقای مستوفی هیچکدوممون حرفی نزدیم تمام مدت سرمو به شیشه چسبونده بودم و با خودم فکر میکردم که چرا باید زندگی من اینجوری باشه نزدیک به ۴۵ دقیقه توی راه بودیم تا اینکه رسیدیم به یک ساختمان خیلی شیک و تر و تمیز وارد ساختمان شدیم بعد از گذروندن لابی و صحبت کوتاهی که بین آقای مستوفی و سرایدار رد و بدل شد سوار آسانسور شدیم و به طبقه هفتم رفتیم آقای مستوفی زنگ واحد زد و بعد از چند ثانیه خانمی در را باز کرد و با گفتن سلام آقای مستوفی به کنار رفت و ما داخل شدیم خونه بزرگی بود روی اولین مبل که گیر اوردم نشستم سرم درد میکرد مستوفی هم داخل اتاق رفت و بعد با لباس های راحتی برگشت و جلوی من نشست و بعد رو به کارگر گفت که برای هردومون شربت بیاره و شروع کرد به حرف زدن ولی چیزی که گفت باعث شد من بیشتر سردرگم بشم اون گفت که اون چیزی که تو ذهن توعه نیست بلکه ماجرا یه جور دیگه است و باید صبر کنیم تا جواب آزمایش بیاد اون وقت کامل از سیر تا پیازش برام تعریف می کنه دل تو دلم نبود و می دونستم اصرار کردن واسه فهمیدن ماجرا به مستوفی که حالا فهمیدم اسمش شاهینِ هم کار بیهوده‌ایِ بعد از خوردن شربت و نشان دادن یکی از اتاق ها به من خودش وارد اتاق دیگه شد و قرار شد استراحت کنیم تا جواب آزمایش بیاد گفت که دکتر اون ازمایشگاه دوستشه و جواب رو چند ساعته بهمون میگه وارد اتاق شدم و در و بستم اتاق خیلی شیکی بود که تلفیقی از رنگ شیری و نسکافه ای بود روی تخت دو نفره دراز کشیدم هیچ فکری تو ذهنم نبود صفحه ذهنم سفید سفید بود فقط چشمامو بستم تا بتونم برای چند دقیقه از این فضا خارج بشمبا احساس اینکه کسی داره تکونم می ده بیدار شدم  و شاهین رو بالای سرم دیدم که آماده ایستاده بود فهمیدم که وقتش رسیده منم بلند شدم و فقط جلوی آینه میز توالت موهامو درست کردم و بیرون رفتم دل تو دلم نبود بعد از خوردن نسکافه با شاهین به پارکینگ رفتیم و سوار مزدا 3 سفید رنگش شدیم و یک راست رفتیم به سمت ازمایشگاه حال شاهینم بهتر از حال من نبود تا رسیدیم تو اولین جایی که بود پارک کردیم و رفتیم، حامد جلوی در ایستاده بود و برگه ای  دستش بود شاهین بدون هیچ حرفی برگه رو از دست حامد چنگ زد و شروع به خوندن کرد منم پایین پله ها ایستاده بودم تا ببینم که شاهین چی میگه هر لحظه چشمای شاهین گشاد تر میشد کم مونده بود چشماش از حدقه بزنه بیرون دهنش باز مونده بود بعد از خوندن  برگه نگاهش به من افتاد دوید و بغلم کرد هم من و هم شاهین هردومون اشک میریختیم از من جدا شد و سوار ماشین شد و به من گفت باید یک جایی بریم جایی که من نمیدونستم کجاست ولی هر چی بود فقط می دونستم که جای مهمیِ بعد از ۴۵ دقیقه رسیدیم به یک امارت خیلی بزرگ دقیقاً همان چیزی که از یک کاخ توی ذهنم داشتم یه عمارت اربابی سرایدار در رو باز کرد و سرش را به نشانه احترام تکون داد بعد از پارک ماشین و گذراندن آن حیاط بزرگ به در عمارت رسیدیم، در توسط خدمه باز شد و من با دیدن شخصی که پشت در بر روی ویلچر نشسته  بود به نفس نفس افتادم.... ادامه دارد... به قلم امیدوار  </description>
                <category>امیدوار</category>
                <author>امیدوار</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 10:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان «آتیش برگر»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88241813/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-la66agi23mgm</link>
                <description>پارت چهارمهر لحظه که بیشتر در مورد خودم میگفتم بیشتر چشماش گرد میشد، رنگ چهرش با گچ دیوار فرقی نداشت و باعث شد که من حرفمو قطع کنم گفتم اقای مستوفی حالتون خوبه؟تنها کاری که کرد این بود که با سرعت زیاد پاشد دست من و گرفت و به بیرون دوید و در راهِ رفتن حتی به حرف های هوشنگم توجه نکرد بعد از بیرون اومدن از اتاق به یه زیر زمین رفتیم که تازه فهمیدم پارکینگه و چه پارکینگی پر از ماشین های خوشکل سفید رنگ همشون سفید بودن من محو تماشای اون بودم که صدای اقای مستوفی من و به خودم اورد که گفت بشین پشت مزدا 3  و منم گفتم که من رانندگی یاد ندارم و وقتی خودش پشت ماشین نشست تازه من اسم ماشین و یاد گرفتم.خیلی با سرعت میروند کلافه بود جرئت اینکه ازش چیزی بپرسم رو نداشتم تا اینکه یجا ایستاد و گفت پیاده شو رسیدیم سر در اونجانوشته شده بود ازمایشگاه شک کردم ولی حرفی نزدم به داخل رفتیم بدون ویزیت وارد یکی از اتاق ها شدیم که مستوفی رو به اون مرد که روپوش سفید داشتو فک کنم دکتر بود گفت حامد سریع ازش ازمایش بگیر و رو به من گفت که پیش ماشینه و بیرون رفت رو به اون دکتر که تازه فهمیدم حامده گفتم این چه ازمایشیه؟؟ گفت دی ان ای  به یه ان دنیا دور سرم به چرخش در اومد تو دلم گفتم نکنه، نکنه مستوفی خودش باشه. تمام مدت که حامد کارش و کرد من اشک ریختم و بعدش  یه برگهبهم داد و باهمون به پیش ماشین رفتم تا رسیدم بهش اشک امانم نداد شروع کردم بلند بلند به گفتم راز ها و غمای توی دلم:چرا تنهام گذاشتی، چرا تو بچگی ولم کردی تو غم و سختی تو درد شما که نمیتونستین از یه بچه نگهداری کنید چرا به دنیا اوردیدش و اون که با تعجب گفت فرهاد چی میگی؟؟  دیگه گریه امانم نداد ولی به زور گفتم اینکه تو پدرمی...تنها چیزی که گفت این بود که بشین داخل ماشین باید ببرمت یه جایی....ادامه دارد.....به قلم امیدوار</description>
                <category>امیدوار</category>
                <author>امیدوار</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 05:14:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان «آتیش برگر»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88241813/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-fnojwidiweom</link>
                <description>پارت سومقلبم تو دهنم اومد ولی باچیزی که دیدم خندم گرفت یه سگ پشمالو قهوه ای بود خیلی بامزه بود یه تیکه از اون گوشت سرخ شده روکندمو به اون دادم اونم با ولع میخورد سگ خیلی تر و تمیزی بود مشخص بود دست اموزو خونگیه همونطور که خودم میخوردم به اونم دادم تو حال و هوای خودم بودم که صدای یه مرد بلند شد که میگفت «هَپی»و سوت میزد تا صداش اومد سگِ دوید و رفت منم دوباره مشغول خوردن شدم که یکباره دیدم یه نفر بالا سرم ایستاده یه مرد میانسال  کت و شلواری با موهای جو گندمی و چشمای سبز رنگ دقیقا هم رنگ چشمای من و به من نگاه میکنه زبونم بند اومد پشت بندش اون لاغره که بعدا فهمیدم اسمش هوشنگه اومد ولی بین خودمون باشه ها از اسمش بدش میاد به همه میگه اسمم داریوشه?همون مرد میانسالِ گفت پس تو بودی به هپی غذا دادی؟ حرف اون تموم نشده هوشنگ شروع کرد ای پسره ی گستاخ چطور به خودت اجازه دادی به جناب هپی دست بزنی و منی که گیج و منگ بودم و ساکت خود مرد میانسال رو به هوشنگ تشر زد که درست حرف بزنه و منو به خاطر مهربون بودن با سگش به دفتر کارش درون رستوران برد من محو زیبایی و جلال اونجا شدم قبل همه چی دستور داد بهم یه اتاق بدن با حمام تا خودمو مرتب کنم بعد سه ساعت دوش و اصلاح و پوشیدن کت چرم خیلی شیک جلوی اینه ایستادمو به فرهاد جدید نگاه کردم فرهادی که تعریف از خود نباشه ولی خیلی خوشتیپ بود ولی ورژن بی پولش به زور از اینه دل کندمو به پیش اون اقای میانسال رفتم بعد از تشکرشروع کردیم به حرف زدن  پرسید که اهل کجام و مادر و پدرم کین وغیره و منم شروع کردم فرهادم 18سالمه مادرو پدر ندارم از بچگی پیش یه استاد پیر که دو سال قبل فوت کرد بودم گفتم که بعضی از قدیمیامیگن کادر و پدرم منو توی استان بوشهر ول کردنو رفتن از سختیایی که کشیدم گفتم.....ادامه دارد....به قلم امیدوار</description>
                <category>امیدوار</category>
                <author>امیدوار</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 23:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آتیش برگر»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88241813/%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-hqhf1xwujbkx</link>
                <description>پارت دومغرورم خورد شده بود تو چشمام اشک بود ولی نه من اجازه نمیدم اینطور باهام برخورد کنن دستامو به زمین گرفتم و پاشدم،خودم و تمیز کردم کف دستام پوسته پوسته شده بودو قرمز نفس عمیقی کشیدمو دوباره به داخل رفتم ولی همون اول راهی خفتم کردن دوباره اون مرد لاغر اندام به پیشم اومد تا اومد حرف بزنه من شروع کردم گفتم که پول دارم و میخوام فلان غذای اینجارو بخورم بعد از شنیدن حرفام اروم شده بود با خودم گفتم عالیه قانع شده تا اینکه یه پوزخند زد و دوباره به اون دوتا غولتَشَن علامت داد ایندفعه علاوه بر اینکه پرتم کردن بیرون تا میخوردم زدنم و بد تر اینکه جلو چشمام ساکمو اتیش زدن قبول نبود این بی انصافیه تمام بود دیگه جونی تو تنم نمونده بود همونجا که دراز بودم چشمام و بستم سه روز پیاپی گذشت و من نه چیزی برای برگشت به خونه داستم و نه توتهران کسی بهم کار میداد  دیگه واقعا طاقتم طاق شده بودسرمو اوردم بالا شروع کردم به شکایت اخه خدایا مگه کدوم افریدتو اذیت کردم که اینجوری تاوان باید بدم؟ مگه چیکار کردم و یک دل سیر گریه کردم بعد از اینکه اروم شدم بلند شدم و رفتم پشت رستوران،توی اون پشت یه سطل زباله بزرگ بود که مختص رستوران بود خودمو تا کمر وارد اون سطل زباله کردم و دنبال غذا گشتم از توی نایلونای مختلف یه ساندویچ که نصفه بود پیدا کردم داخلش یه چیز گرد بود که پخته شده بود فک کنم گوشت بود، همونجا نشستم تا ساندویچ رو بخورم که صدای پای کسی اومد....ادامه دارد....امیدوار</description>
                <category>امیدوار</category>
                <author>امیدوار</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 18:08:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آتیش برگر» رمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88241813/%D8%AA%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-rq2mujarhsgd</link>
                <description>پارت اولبا احساس حرکت موجودی روی صورتم  هوشیارشدم ولی چشمام و باز نکردم بلکه فقط صورتمو تکون دادم ولی نه این موجود سمج تر  از اون چیزی که فکر میکردمِ خواب رو کافی دیدم و بلند شدم و صورتم رو شستم پیراهن کهنه ای که از همه چی فقط تمیزی رو داشت رو پوشیدم و به محل کارم رفتم من یک کارگر ساده بودم کارگری که خودش از بچگی توی رنج و سختی و نداری بودبرای همین دوست نداشتم ببینم بقیه بچه‌ها مثل منن سعی می کردم  از حقوقی که به دست میارم مقدار ناچیزی رو برای خودم نگه دارم و بقیه اش رو به اونا بدم خب البته این که هدف خاصی هم واسه زندگی نداشتم بی‌تأثیر تو این کار نبود همینطور که به راهم ادامه می دادم با خودم و خدا خلوت کردم و حرف میزدم گله کردم  گفتم که یعنی توی این دنیای به این بزرگی یه خونه سهم من و امثال من نیست ولی بعدش نفس عمیق کشیدم و گفتم خدایا راضیم به رضات شاید سرنوشت منم همینه سرمو انداختم پایین و به راهم ادامه دادم همین طور که راه می رفتم برگه پر زرق و ورقی و جلوی پام دیدم شیکو پیکو رنگارنگ بود یه جوری جذبم کرد از روی زمین برش داشتم و خاک روشو که انگار کسی روش پا گذاشته بود و با دست تکون دادم و شروع به خوندن نوشته های روش کردم خوندنی که از استاد پیرم یاد گرفته بودم فهمیدم که پوستر یه رستوران و روش پر از عکس های غذاهای لذیذ و خوشمزه بود برام جدید بود چون تا حالا از نزدیک ندیده بودم و نه مزش رو چشیده بودم و حتی نمیدونستم که چه بویی میده ولی هرچی که بود انگار که جون داشت انگار که زنده بود با خودم گفتم من همیشه به بچه های دیگه کمک کردم در صورتی که خودم هیچی نداشتم چطوره یه بارم برای خودم یه کاری بکنم تا غروب کار کردم اونم چه کاری داشتم خونه های لاکچری و میساختم که برای آدم های پولدار بود یه هفته تموم کار کردم دلم می خواست فقط پولامو جمع کنم و بتونم یه دونه از این خوراکی خوشمزه که حتی اسمشو نمی دونستم و بخرم. روز آخر به صاحب کارم گفتم که من دیگه سرکار نمیام تا یه هفته گفت به سلامتی گنج پیدا کردی گفتم نه این دفعه می خوام برای خودم یکاری  کنم و صاحب کارمو با سوالهای زیادی که تو سرش بود تنها گذاشتم شب و به زور خوابیدم از شور و اشتیاقی که تو دلم بود خوابم نمیبرد نمیدونم چه جوری صبح شد ساعت پنج بود که بدو بدو با یه ساک دستی که توش فقط یکم پول  بود و یک پیراهن قدیمی  به سمت ترمینال رفتم سوار اتوبوس زرد رنگی شدم که  به سمت شهر بزرگ تهران می رفت. فقط خدا خدا میکردم که اتفاقی نیفته از هیجان زیاد به زور سر جام نشسته بودم چپ رفتم راست رفتم ولی نه خیلی دور بود بعد از سه،چهار  بار ایست توی راه و صبح تبدیل به شب شدن بالاخره رسیدم توی همون دل شب پوستر رو دستم گرفتم و  از مردم آدرسشو پرسیدم روی لبای بعضی هاشون پوزخند بود ولی من توجهی نکردم شاید به خاطر لباسم بود شاید به خاطر اینکه با خودشون می گفتند چطور ممکنه  این پسر جوان به اون رستوران بره ولی من فقط یه چیز رو می خواستم، خوردن یه دونه از این خوراکی ها از آخرین نفری که پرسیدم گفت منظورت رستوران آتیش برکره؟  ودقیقاً پشت سرش رو بهم نشون داد و گفت اینه لبخند روی لبم ناگهان تبدیل شد به بهت و غم آره اون رستوران بسته شده بود تو دلم غوغایی به پا شد نمیدونستم چیکار باید بکنم خستگی بهم هجوم آورد و از پا داشت درم می آورد به دور و برم نگاه انداختم رو به روی رستوران یه  بوستان بود رفتم روی یکی از نیمکت ها دراز کشیدم، دیدم جوری بود که دقیقا می تونستم در رستوران رو ببینم از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد با برخوردپرتو های خورشیدبه چشمام بیدار شدم اول حالت گنگی داشتم ولی به یک باره همه چی یادم اومد بلند شدمو به در نگاهی انداختم باز بود از خوشحالی نمیدونستم باید تا در رستوران راه برم یا پرواز کنم بدو ساکمو برداشتمو رفتم، به جلوی در رسیدم به نوشته سر درش که بسیار پر زرق و برق بود نگاه کردم خنده ای به روی لبم اومد قبل از ورود کمی خودم رو مرتب کردم و وارد شدم با دیدن داخلش انچنان مبهوت شدم که دهنم باز موند همینطورکه نگاه میکردم ناگهان به شدت به روی زمین افتادم گیج بودم فقط نگاهم به  مرد استخونی جلوم بود که با خشم نگاهم میکرد و گفت کی تو رو راه داده؟ و به دوتا مرد هیکلی پشتش علامت داد اونام نامردی نکردن زیر بغلامو گرفتن و پرتم کردن بیرون ادامه دارد...نویسنده:امیدوار</description>
                <category>امیدوار</category>
                <author>امیدوار</author>
                <pubDate>Mon, 01 Nov 2021 16:56:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>