<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آذردخت حمیدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88242922</link>
        <description>نویسنده و منتقد ادبی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:19:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آذردخت حمیدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88242922</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزنوشت های یک پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88242922/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-sshq9gdnvntm</link>
                <description>زندگی راباید کرد بله ، تعجب نکنید .عنوان رو نوشت امروزم همین است .الآن که پنجره باز است ،یک بوی خیلی مطبوعی از زندگی به مشام ام می رسد .بویی شبیهِ شاهدانه تفت دادن است .نزدیک نورگیر که می شوم، می فهمم زنِ کَرَمی دارد پفیلا درست می کند .پاپ کوُرن ، پفیلا ، چسِ فیل ، همان ،همان ،همان .همان لحظه است که بوی زندگی می دهد.از این بالا لبه ی پنجره شان معلوم است . یک دستمال کهنه انداخته اند لب پنجره .مَرده (خودِکرَمی) دارد غر می زند .فکر کنم می گوید چرا پفیلان را می پزی؟شاید به فکر سلامتی ِخود است . سن و سال هردوشان بالاست . قند و فشار و کلسترول و لابد اوره هم دارند .زنِ دارد می گوید : بد کاری کردم؟ گرسنه نیستی یقین .یک لهجه ی قشنگی هم دارند که نمی دانم کجایی اند .فقط حدس می زنم لُر باشند .من دم پنجره سوم ، دارم زندگی را بو می کنم .این سکانس را با هوا خوری در هیچ پنت هاوسی عوض نخواهم کرد .پنجره های ما و پنجره های کَرَمی اینها .همین سه تا پنجره سوار بر سه تا پنجره .همین بوی پفیلا و صدای زنِ کرمی .بقیه ی تونل نورگیر ، هر چه رو به پایین تر  مجهول تر ، نامعلوم تر .طبقه سومی (زیر کرمی )، نور لامپ هایش نارنجی است ، خیلی نارجی است .تازه آمده و پنجره ها دو هفته ای می شود که با روزنامه خفیده شده اند .شاید وقت نکرده اند پرده نصب کنند .به ما چه مربوط است ؟الان که اُفق کوروش بسته و نمی شود هم که رفت بیرون و یک بسته ذرت خرید . واحد روبه رویی ها هیچ وقت خدا خانه نیستند و من زن نیستم اگر بلند نشوم و با چُسمثقال گوشت ، بو و برنگی از غورمه سبزی راه نیندازم برای خودم .بسم الله...ازچیز های خیلی نیک امروزم ۱)بابام رفته بود برام ، از آشنا آبگرمکن بخره ، تا آقاهه شماره شباشو اس ام اس(توکن) کرد پول بریزم، پیام دادم داداش تخفیف بده . یعنی قشنگ بخاطر یه تومن ترررریدم به اعتبار و آبروی پدرم .۲)بابام دم غروب آبگرمکنه رو کول کرده برده خونه ی خودشون و هنوز موفق نشدم پول یارو را بریزم .(یارو🤭 )۳)شاید باورتون نشه ولی الان که دارم این متنو می نویسم ، غورمه سبزیم جا افتاده ، شوهرم هنوز نیومده ، یه کپسول گاز روبرومه و یه خیار هم افتاده زیر میز وکرمی و زنش همچنان دارند زندگی می کنند . صدای خنده ی زنه داره میاد .گزارش های نیک من چطورن ؟ از بچه زدن و انگشت کردن و تجاوز که بدتر نیستن ؟۴)خبر نیکم : چند روز است که ویرگول خود را نصب نموده ام .۵)از وقتی امروز اسم خودم را اتفاقی در لیست چهل تن آل مدرسه الهه جان علیزاده دیدم ، ذوقجَبین مرگ زده شده ام .درست نفر چهلّم 😍😍😍😍#یادداشت های یک مجنون #دیوانه تر از جنون #غورمه سبزی #نه به وانت 📎راستی کانال عمومی بله ام @azardokhthamidi_mindیک کانال هم در تلگرام داشتم که اون فرزند اصلیمه ، بقیه ی گرو ها و کانال هام فرزند خوندمند،  باید حتما برم کانال تلگراممو احیا کنم 👍🏿.</description>
                <category>آذردخت حمیدی</category>
                <author>آذردخت حمیدی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 00:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داهات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88242922/%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-llzzxhvqijt7</link>
                <description>&quot; داهات &quot;به ساعت نگاه میکنم: حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم و طبق عادت کنار پنجره می روم سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های کشدار شبگردان خمیده و خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس از شوق به هوا می پرم چون کودکیم و خوشحال که هنوز معمای سبزی رودخانه از دور برایم حل نشده است آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم که سالهاست که مرده ام..قسمتی از کتاب سالهاست که مرده ام حسین پناهی به ساعت نگاه می کنم ،حدود سه نصف شب است . از خانه ی مامان برمی گردیم و چون دیر وقت است و خوابم می آید و حوصله پختن اُملت  را ندارم . بهش می گویم دمِ همون وانتی سفیدِ نگهدار دوتا فلافل بگیریم . می گوید: اگر نرفته باشه . گفت تا سه می مونه . دَم فلافلی پر از داربست های گونی کشیده و ریسه های پرچم مثلثی و روی زمین پراز لیوان های یکبار مصرف طلقی ...مرد فلافلی عبوس است و از دور پیرمردی که به گدا نمی خورَد با گونی و چندتا مشمّا ، نزدیک می شود . از شیشه به داخل ماشین زل زده است. شوهرم زیر لب می گوید نگاش نکن .نمی تونم . بغضم می گیره . حتما پول میخواد . به وانت فلافلی هم زل زده است . نگاهم را ول نمی کند . آمده جلوتر و از شیشه یکریز دارد بامن حرف می زند . موقع حرف زدن قطرات توف اش در هوا .و حرف هایش ؛ من دندانم درد می کند . از شهرستان آمده ام . آنجا باغ داشتم .با لهجه و گویش لری حرف می زند .رفت .حالا مگر فلافل ازگلویم پایین می رود.آمده ایم آب بخریم .من تو ماشین ام . یک پراید جلویمان نگه داشت ، زن و مرد چاقی پیاده شدند و رفتند داخل مغازه .پشت شیشه پرایدشان ، جمله ای است که به سختی توانستم کلمه ی آخرش را بخوانم . تایلند رفتن کنسل شد می ریم داهات .✍آذردُخت حمیدی شب نوشت های خودمانی نوشته غیر داستانی  🌿🫧🪷 @azardokhthamidi_mind</description>
                <category>آذردخت حمیدی</category>
                <author>آذردخت حمیدی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 04:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه غروب کاخ سلیمانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88242922/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%AE-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-kfnfkfq241cp</link>
                <description>داستان &quot;غروب کاخ سلیمانیه &quot; _ندیمه !ندیمه !بند را از روی صورتش کنار زد و مثل باد خود را به پنج دری رساند .نفس نفس می زد و دامن چند لایه و پر چین آبی فیروه ای اش در اضطراب می رقصید . _بله خانم ؟_فی الفور این گور به گور شده را از روی دامنمان بردار ._چشم خانوم.نورهای رنگی از پشت اُرُسی ها ، روی گربه و دامن قمر الملوک افتاده بودند. ندیمه دست برد و گربه را از پهلویش به بغل گرفت . قمر خانم ناخن های گربه را که از دامن خود جدا می کرد، غر می زد :گربه ی وامانده ، تمام دامنمان را نخ کش کرد .بگذارش روی تخت ._چشم خانوم .ندیمه گربه ی سفید و چاق بانو را روی تخت اشرافی اش کنار در دوم ، که رو به اتاق خواب خود خانم باز می شد ، گذاشت . قمر الملوک یکسر ادامه داد :خیره سرمان  لباس مهمانی دوخته ایم و به تن کرده ایم . خیره سرمان نور چشمی برادرمان  به دنیا آمده است و مارا دعوت نگرفته اند .اجاقمان که کور است ، لابد چشممان هم شور شده و خبر نداریم . شوهر جان که علی الطلوع رفته  اند آتشگاه ، پی شکار . حوصله مان دارد سر می رود. بایستی در سی سالگی خود گربه به بغل بگیریم و در این ماتم سرای سلیمانیه بنشینیم. یک هفته است که در اصفهان و منزل خان داداشمان جشن و سور به پا شده که چه شده و چه شده  ؟ سوگلی بهار خانوم پسر زاییده اند . دلمان خوش است که شوهر کرده ایم . به کرج آمدیم تا شوهرمان سلیمان میرزا ،شاهزاده ی  قاجار بشوند شاه مملکت . دست روی دست خود کوبید ، لبش را  گزید و گفت : خواستگار داشتیم از فرنگ ...ندیمه همینطور ایستاده بود و بدون اینکه چشم در چشم خانم شود ، با ضرب آهنگ منظمی تایید می کرد: بله خانم . _ندیمه با توام بله خانم ؟_ بند انداختی ؟صورت ندیمه از خجالت سرخ تر شد ، بله خانم آمنه ...قمر الملوک انگشتی به گوشه های لب خود کشید و حرف ندیمه را قطع کرد : به آمنه بگو بعد از چای بیاید و صورت ما راهم صفا بدهد .بعد هم ابروهایش را بالا اندخت که ندیمه مرخص است و می تواند برود .داوودیار با یک سینی زرین وارد شد : چای عصر گاهی بانو ._خوب است . بگذارش روی میز ._این دیگر چیست ؟ به جام شیشه ای سبز رنگ داخل سینی اشاره کرد ._گل گاو زبان است بانو . برای تمدد اعصاب.قمر قیافه اش را در هم کشید :حالا چه شده که گمان بردید اعصابمان ناآرام است؟ لازم نکرده شما خدمه برایمان دمنوش و آرام بخش توصیه بفرمایید . ببریدش . داوود یار ، جام را برداشت ، تعظیم کرد ، جلیقه ی آبی فیروزه ای براق او در نور ضعیف اتاق پنج دری انعکاس خاصی داشت ، از همان در مخصوص خدمه ی مردانه خارج شد ‌.حوصله مان دارد سر می رود ، نگاهی به آن عروسک فرنگی انداخت که برای تولد نوگلیِ بهار خانم خریده بود که اگر دعوت شده باشند ، همراه سکه ها پیشکش کند. عروسک  با لباس قرمز و موهای طلایی و چشم های آبی به او دهان کجی می کرد . آن را برداشت و کنار گربه که حالا دیگر در تختخواب مخصوص خود آرام گرفته بود ، گذاشت . کسی در باغ نبود .چشمش را از پنجره که تمام محوطه ی کاخ سلیمانیه از آن پیدا بود ، برگرفت ._خبر آورده ام بانو در بزرگ مقابل نشیمنگاه سلطنتی باز شد ._مرده شورت را ببرن ، مگر سر آورده ای؟_سلیمان میرزا پیغام فرستاده اند . امر فرموده اند که آهو شکار کرده اند و به تفرجگاه چالوس علیا حضرت آورده اند .  بساط کباب و چای و قلیان به راه است .پیکنامه فرستاده اند که بی حضور منور قمرالملوک کباب آهو از گلویمان پایین نخواهد رفت . درشکه ی پر طَمطراق  بُراق شده و درشکه چی دم در کاخ منتظر شماست بانو . _خیلخب  . ندیمه را هم خبر کنید . او را هم با خود می بریم . قمر الملوک سوار بر درشکه ی مخصوص سورمه ای ، منقوش به گل ها و تزئینات طلایی رنگ خود ،مشغول تماشای مناظرزیبای اطراف جاده بود . لبخند رضابت بر گوشه لبش و باد بهاری جاده چالوس را در غبغب انداخته بود. گربه ی همایونی در بغل ندیمه که از سر وظیفه باد بزن فاخر صورتی رنگ را به آرامی مقابل صورت خانم تاب می داد ، آرام گرفته بود و درشکه در پیچ جاده ، با نوازش سم اسب ها بر روی خاک ، به سمت باغ تفریحی سلیمان میرزا ، از غروب خورشید  فاصله می گرفت .‌ 🪶آذر دخت حمیدی #کاخ سلداستان &quot;غروب کاخ سلیمانیه &quot; _ندیمه !ندیمه !بند را از روی صورتش کنار زد و مثل باد خود را به پنج دری رساند .نفس نفس می زد و دامن چند لایه و پر چین آبی فیروه ای اش در اضطراب می رقصید . _بله خانم ؟_فی الفور این گور به گور شده را از روی دامنمان بردار ._چشم خانوم.نورهای رنگی از پشت اُرُسی ها ، روی گربه و دامن قمر الملوک افتاده بودند. ندیمه دست برد و گربه را از پهلویش به بغل گرفت . قمر خانم ناخن های گربه را که از دامن خود جدا می کرد، غر می زد :گربه ی وامانده ، تمام دامنمان را نخ کش کرد .بگذارش روی تخت ._چشم خانوم .ندیمه گربه ی سفید و چاق بانو را روی تخت اشرافی اش کنار در دوم ، که رو به اتاق خواب خود خانم باز می شد ، گذاشت . قمر الملوک یکسر ادامه داد :خیره سرمان  لباس مهمانی دوخته ایم و به تن کرده ایم . خیره سرمان نور چشمی برادرمان  به دنیا آمده است و مارا دعوت نگرفته اند .اجاقمان که کور است ، لابد چشممان هم شور شده و خبر نداریم . شوهر جان که علی الطلوع رفته  اند آتشگاه ، پی شکار . حوصله مان دارد سر می رود. بایستی در سی سالگی خود گربه به بغل بگیریم و در این ماتم سرای سلیمانیه بنشینیم. یک هفته است که در اصفهان و منزل خان داداشمان جشن و سور به پا شده که چه شده و چه شده  ؟ سوگلی بهار خانوم پسر زاییده اند . دلمان خوش است که شوهر کرده ایم . به کرج آمدیم تا شوهرمان سلیمان میرزا ،شاهزاده ی  قاجار بشوند شاه مملکت . دست روی دست خود کوبید ، لبش را  گزید و گفت : خواستگار داشتیم از فرنگ ...ندیمه همینطور ایستاده بود و بدون اینکه چشم در چشم خانم شود ، با ضرب آهنگ منظمی تایید می کرد: بله خانم . _ندیمه با توام بله خانم ؟_ بند انداختی ؟صورت ندیمه از خجالت سرخ تر شد ، بله خانم آمنه ...قمر الملوک انگشتی به گوشه های لب خود کشید و حرف ندیمه را قطع کرد : به آمنه بگو بعد از چای بیاید و صورت ما راهم صفا بدهد .بعد هم ابروهایش را بالا اندخت که ندیمه مرخص است و می تواند برود .داوودیار با یک سینی زرین وارد شد : چای عصر گاهی بانو ._خوب است . بگذارش روی میز ._این دیگر چیست ؟ به جام شیشه ای سبز رنگ داخل سینی اشاره کرد ._گل گاو زبان است بانو . برای تمدد اعصاب.قمر قیافه اش را در هم کشید :حالا چه شده که گمان بردید اعصابمان ناآرام است؟ لازم نکرده شما خدمه برایمان دمنوش و آرام بخش توصیه بفرمایید . ببریدش . داوود یار ، جام را برداشت ، تعظیم کرد ، جلیقه ی آبی فیروزه ای براق او در نور ضعیف اتاق پنج دری انعکاس خاصی داشت ، از همان در مخصوص خدمه ی مردانه خارج شد ‌.حوصله مان دارد سر می رود ، نگاهی به آن عروسک فرنگی انداخت که برای تولد نوگلیِ بهار خانم خریده بود که اگر دعوت شده باشند ، همراه سکه ها پیشکش کند. عروسک  با لباس قرمز و موهای طلایی و چشم های آبی به او دهان کجی می کرد . آن را برداشت و کنار گربه که حالا دیگر در تختخواب مخصوص خود آرام گرفته بود ، گذاشت . کسی در باغ نبود .چشمش را از پنجره که تمام محوطه ی کاخ سلیمانیه از آن پیدا بود ، برگرفت ._خبر آورده ام بانو در بزرگ مقابل نشیمنگاه سلطنتی باز شد ._مرده شورت را ببرن ، مگر سر آورده ای؟_سلیمان میرزا پیغام فرستاده اند . امر فرموده اند که آهو شکار کرده اند و به تفرجگاه چالوس علیا حضرت آورده اند .  بساط کباب و چای و قلیان به راه است .پیکنامه فرستاده اند که بی حضور منور قمرالملوک کباب آهو از گلویمان پایین نخواهد رفت . درشکه ی پر طَمطراق  بُراق شده و درشکه چی دم در کاخ منتظر شماست بانو . _خیلخب  . ندیمه را هم خبر کنید . او را هم با خود می بریم . قمر الملوک سوار بر درشکه ی مخصوص سورمه ای ، منقوش به گل ها و تزئینات طلایی رنگ خود ،مشغول تماشای مناظرزیبای اطراف جاده بود . لبخند رضابت بر گوشه لبش و باد بهاری جاده چالوس را در غبغب انداخته بود. گربه ی همایونی در بغل ندیمه که از سر وظیفه باد بزن فاخر صورتی رنگ را به آرامی مقابل صورت خانم تاب می داد ، آرام گرفته بود و درشکه در پیچ جاده ، با نوازش سم اسب ها بر روی خاک ، به سمت باغ تفریحی سلیمان میرزا ، از غروب خورشید  فاصله می گرفت .‌ 🪶آذر دخت حمیدی #کاخ سلداستان &quot;غروب کاخ سلیمانیه &quot; _ندیمه !ندیمه !بند را از روی صورتش کنار زد و مثل باد خود را به پنج دری رساند .نفس نفس می زد و دامن چند لایه و پر چین آبی فیروه ای اش در اضطراب می رقصید . _بله خانم ؟_فی الفور این گور به گور شده را از روی دامنمان بردار ._چشم خانوم.نورهای رنگی از پشت اُرُسی ها ، روی گربه و دامن قمر الملوک افتاده بودند. ندیمه دست برد و گربه را از پهلویش به بغل گرفت . قمر خانم ناخن های گربه را که از دامن خود جدا می کرد، غر می زد :گربه ی وامانده ، تمام دامنمان را نخ کش کرد .بگذارش روی تخت ._چشم خانوم .ندیمه گربه ی سفید و چاق بانو را روی تخت اشرافی اش کنار در دوم ، که رو به اتاق خواب خود خانم باز می شد ، گذاشت . قمر الملوک یکسر ادامه داد :خیره سرمان  لباس مهمانی دوخته ایم و به تن کرده ایم . خیره سرمان نور چشمی برادرمان  به دنیا آمده است و مارا دعوت نگرفته اند .اجاقمان که کور است ، لابد چشممان هم شور شده و خبر نداریم . شوهر جان که علی الطلوع رفته  اند آتشگاه ، پی شکار . حوصله مان دارد سر می رود. بایستی در سی سالگی خود گربه به بغل بگیریم و در این ماتم سرای سلیمانیه بنشینیم. یک هفته است که در اصفهان و منزل خان داداشمان جشن و سور به پا شده که چه شده و چه شده  ؟ سوگلی بهار خانوم پسر زاییده اند . دلمان خوش است که شوهر کرده ایم . به کرج آمدیم تا شوهرمان سلیمان میرزا ،شاهزاده ی  قاجار بشوند شاه مملکت . دست روی دست خود کوبید ، لبش را  گزید و گفت : خواستگار داشتیم از فرنگ ...ندیمه همینطور ایستاده بود و بدون اینکه چشم در چشم خانم شود ، با ضرب آهنگ منظمی تایید می کرد: بله خانم . _ندیمه با توام بله خانم ؟_ بند انداختی ؟صورت ندیمه از خجالت سرخ تر شد ، بله خانم آمنه ...قمر الملوک انگشتی به گوشه های لب خود کشید و حرف ندیمه را قطع کرد : به آمنه بگو بعد از چای بیاید و صورت ما راهم صفا بدهد .بعد هم ابروهایش را بالا اندخت که ندیمه مرخص است و می تواند برود .داوودیار با یک سینی زرین وارد شد : چای عصر گاهی بانو ._خوب است . بگذارش روی میز ._این دیگر چیست ؟ به جام شیشه ای سبز رنگ داخل سینی اشاره کرد ._گل گاو زبان است بانو . برای تمدد اعصاب.قمر قیافه اش را در هم کشید :حالا چه شده که گمان بردید اعصابمان ناآرام است؟ لازم نکرده شما خدمه برایمان دمنوش و آرام بخش توصیه بفرمایید . ببریدش . داوود یار ، جام را برداشت ، تعظیم کرد ، جلیقه ی آبی فیروزه ای براق او در نور ضعیف اتاق پنج دری انعکاس خاصی داشت ، از همان در مخصوص خدمه ی مردانه خارج شد ‌.حوصله مان دارد سر می رود ، نگاهی به آن عروسک فرنگی انداخت که برای تولد نوگلیِ بهار خانم خریده بود که اگر دعوت شده باشند ، همراه سکه ها پیشکش کند. عروسک  با لباس قرمز و موهای طلایی و چشم های آبی به او دهان کجی می کرد . آن را برداشت و کنار گربه که حالا دیگر در تختخواب مخصوص خود آرام گرفته بود ، گذاشت . کسی در باغ نبود .چشمش را از پنجره که تمام محوطه ی کاخ سلیمانیه از آن پیدا بود ، برگرفت ._خبر آورده ام بانو در بزرگ مقابل نشیمنگاه سلطنتی باز شد ._مرده شورت را ببرن ، مگر سر آورده ای؟_سلیمان میرزا پیغام فرستاده اند . امر فرموده اند که آهو شکار کرده اند و به تفرجگاه چالوس علیا حضرت آورده اند .  بساط کباب و چای و قلیان به راه است .پیکنامه فرستاده اند که بی حضور منور قمرالملوک کباب آهو از گلویمان پایین نخواهد رفت . درشکه ی پر طَمطراق  بُراق شده و درشکه چی دم در کاخ منتظر شماست بانو . _خیلخب  . ندیمه را هم خبر کنید . او را هم با خود می بریم . قمر الملوک سوار بر درشکه ی مخصوص سورمه ای ، منقوش به گل ها و تزئینات طلایی رنگ خود ،مشغول تماشای مناظرزیبای اطراف جاده بود . لبخند رضابت بر گوشه لبش و باد بهاری جاده چالوس را در غبغب انداخته بود. گربه ی همایونی در بغل ندیمه که از سر وظیفه باد بزن فاخر صورتی رنگ را به آرامی مقابل صورت خانم تاب می داد ، آرام گرفته بود و درشکه در پیچ جاده ، با نوازش سم اسب ها بر روی خاک ، به سمت باغ تفریحی سلیمان میرزا ، از غروب خورشید  فاصله می گرفت .‌ 🪶آذر دخت حمیدی #کاخ سلیمانیه کرج 🫧🪷☘@azardokhthamidi_mindیمانیه کرج 🫧🪷☘@azardokhthamidi_mindیمانیه کرج 🫧🪷☘@azardokhthamidi_mind</description>
                <category>آذردخت حمیدی</category>
                <author>آذردخت حمیدی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 21:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>