<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رز سیاه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88510993</link>
        <description>سلام👋🏻👋🏻
این اولین تجربه منه و اگه نظری چیزی دارید خوشحال میشم برام بنویسید و یک چیز دیگه می دونم که خوب نمی نویسم اما ایده زیاد دارم و خوشحال می شم به بهتر شدن من کمک کنید ممنون♡♡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:54:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3239065/avatar/xMB7m3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رز سیاه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88510993</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ادامه‌ی «باران و من» — قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-%E2%80%94-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-jzwbnhsylyom</link>
                <description>امشب،بعد از آن همه بارش، بعد از آن همه اشک،سکوتی آمده که نه آرام است، نه خشنسکوتی که انگار دارد گوش می‌دهدبه صدای قطره‌هایی که دیگر نمی‌بارندبه صدای دلی که دیگر نمی‌لرزدنه چون آرام شده،بلکه چون خسته است.من نشسته‌ام کنار پنجره‌ای که دیگر باران نداردو به آسمانی نگاه می‌کنم که دیگر سیاه نیستاما روشن هم نیستفقط خاکستری‌ستمثل دل منمثل خاطره‌هایی که نه خوش‌اند، نه تلخفقط مانده‌اند، فقط هستند، فقط نمی‌روند.شاید امشب،نه برای رویش، نه برای شکوفهبلکه برای پذیرش باشدپذیرش اینکه بعضی دل‌ها بهار نمی‌شوندبعضی اشک‌ها شوق ندارندبعضی آدم‌ها فقط می‌بارندتا سبک شوند—نه برای سبز شدنو من،همان آدممکه باریدم،که نوشتم،که خواستم بفهمم دوست داشتن یعنی چهولی فقط فهمیدم که نبودنش چقدر سنگین است.امشب،نه امید دارم، نه ناامیدیفقط یه حس خالی دارمیه حس بی‌نامکه شاید اسمش &quot;من&quot; باشدو شاید همین کافی باشدبرای ادامه دادنبرای نوشتنبرای بودنحتی اگر هیچ‌کس نخواندحتی اگر هیچ‌کس نفهمدحتی اگر هیچ‌کس نماند...</description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 19:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوره ذهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-q4jni63agnol</link>
                <description>این روز ها هیچکس مقصر نیست اما بی تقصیر هم نیستند پدری که سخت کار می کند تا برای خانواده اش آسایش فراهم کند اما باز هم خانواده اش کمبود دارند خانواده مرد هم حقشان هست که از مرد خانواده توقع داشته باشند تا نیاز هایشان را فراهم کند نمونه های زیادی هست از این مورد در سر تاسر دنیا بین برادران خواهران دوستان مادر و فرزندان و..... پس تقصیر کیست؟ پس ممکن است تقصیر کسی باشد که انسان را خلق کرده است یا تقصیر خود انسان هاست یا واقعا هیچ حقی جود ندارد ادم بی تقصیر وجود ندارد بلکه مثل یک دومینو تمام ما ها به هم متصل هستیم و با یک اشتباه کوچک در کیلومتر ها دورتر آن خانواده به مشکل بر خورده است؟از این جور موضوعات در روابط انسانی به وفور یافت می شود مثل خود ادم های بد همه ی ما میدونیم که انسان ها بجز ژنشون که انها هیچ تقصیری در این وجود ندارند دیگر هیچ چیزی در ابتدای حیات ندارند  و بعد از ان رفتار و اخلاق عقایدشون رو خانواده مشخص میکنند مثل چه چیزی خوبه و چه چیزی بد هستش و خیلی چیزیای دیگه تا اینکه انسان دارای دوست و اشنا میشه این اتفاق بستگی به خود شخص داره که تو چه سنی این اتفاق رخ بده و با توجه به تفاوت های نزدیکانش با خانواده اش کم کم شروع به تغییر کردن میکنه و به رفتار ها و عقاید خودش شک می کنه که آیا درست هستند؟ واقعا این چیزیه که من می خوام؟ و خیلی سوالای دیگه و حالا ادم های بد در یک اشتباه بزرگ یا جزيی در یکی از این مراحل تشکیل می شوند مثل داشتن دوست و نزدیکان نادرست یا خانواده نادرست و ناحسابی یا هردو  و این دستور العمل ساخت اکثر ادم های بد در این دنیا هستش </description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 10:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D8%AD%D9%82-imx9xav8mmpp</link>
                <description>بد تر از آنکه تو را بخاطر دیگری بخواهند این است که....تو را بخاطر کسی نخواهندچون زمانی که تو را بخاطر شخص دیگری نمی خاهند یعنی حتی به تو زمان نداده اند که با تو اشنا شوند و یعنی بخاطر شخص دیگری حتی تو ارزش اینکه با تو اشنا شون هم ندادند </description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 14:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بــی احــســاس نــیــستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%80%D9%80%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%80%D9%80%D8%B3%D9%80%D9%80%D8%A7%D8%B3-%D9%86%D9%80%D9%80%DB%8C%D9%80%D9%80%D8%B3%D8%AA%D9%85-thr7gu9xpfj1</link>
                <description>من بی احساس نیستم بلکه احساسم رو بروز نمی دم تا ناراحت نشن تا دردی به درداشون اضافه نکنم چون میترسم به خاطر من آسیب ببینن چون احساسات من بی ارزشن کلا من الکی به دنیا اومدم یا شاید تقاص گناهاشونم شاید به این دنیا اومدم تا با اشتباهاتم لوس بازی های رومخم جوکای بی مزه و بدموقعم کارای کرده ام که از نکردنشون بهتره اصلا خانواده و این دنیا بدون من قشنگ تره بیشتر میخنده کمتر حرص می خوره از دست من آدما فقط به خاطر مظلوم بودن و ساکت بودن من منو میخوان هرکس که خیلی کمن شاید اندازه انگشتای دست بشن هیچکدوم منو به خاطر خودم نمی خوان حالا این خودم کیه نمی دونم شاید یه دختره غمگینه شاید یه دخت استرسی شاید یک دختر بیخیال شاید خندون شاید نترس شاید بی احساس شاید پایه  باشه نمی دونم انقدر سریع سریع عوض شدم که خودم خودم هم نمی شناسم الان می دونم فقط من مشکل زیاد دارم و قلبمم ناراحته و الان که دارم این متن رو می نویسم دوست دارم محو بشم چون دیگه عزیزانم از دستم حرص نخورن اذیتشون نکنم من الان یک کاکتوسم کاکتوسی که هرکسی رو که در آغوش میگیره و محبت میکنه آسیب میبینهپس ایکاش کاکتوس نباشه اونوقت دنیا جای بهتری می شه </description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2024 15:17:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای کوچک تو..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%AA%D9%88-qaee984f5dpr</link>
                <description>توی این دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم جدا از  آدم فضایی هاکه معلوم نیست وجود دارند یا نه میلیاردها آدم زندگی میکنه ما اصولا همه آدمای این دنیا رو نمی شناسیم پس برای خودمان یک دنیای کوچک درست می کنیم دنیایی محدود به آدم ها و چیز هایی که میشناسیم و در هسته این دنیای کوچک هم عزیزان و نزدیکانمان هستن اینا اصل و اساس دنیای ما هستن و دنیای ما مخلوطی از این عزیزانمان ما و رفتارشان باماهست مثلا کسی که عاشقش هستی اگر با تو خوب باشد کل دنیای کوچکت اکلیلی می شود اما اگر باتو بد باشد امان از اون لحظه کل دنیایت سیاه است و در آن، هر لحظه آتش زوانه می کشداما امان امان امـــــــــــــان از آن لحظه ای که یکی از آن مهره های اصلی نباشد دنیای کوچکت ویران می شود و در دنیایی که گفتیم میلیارد میلیارد آدم وجود دارد تومی مانی و لباس های تنت</description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 21:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بچه بودیم......</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-kpuqr9wpymui</link>
                <description>وقتی بچه بودیم از تاریکی میترسیدیم چون نمی دونستیم تو اتاق چیه و فکر می کردیم هیولا ها تو اتاقمونن اما وقتی بزرگتر شدیم فهمیدیم روشنایی از تاریکی هم می تواند ترسناکتر باشه چون بعضی اوقات پنهان بودن بهتر از این است که بدانیموقتی بچه بودیم از هیولا های خیالی تاریکی ها می ترسیدیم اما بزرگتر که شدیم فهمیدیم هیولا ها واقعا وجود دارند و خیالی نیستند ولی در شب ها که نه بلکه در روشنایی روز در خیابان ها قدم میزنند و از کنار ما رد می شوند آری هیولا های واقعی ما خود انسان ها هستیم که حتی به هنوعان خود که هیچ به هم خون های خود هم رحم نمی کنیم</description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 20:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالن قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-om4dotunl8sm</link>
                <description>سوار قطار شدم آن هم در سکوت البته این سکوت فقط در درون من و گرنه در اطراف من هر چیزی وجود داشت الا کمی سکوت و آرامش همیشه وقتی من ناراحت و یا عصبانی میشم سکوت می کنم وفقط به اطراف خودم گوش می دهم شاید به دنبال کسی هستم که مثل من در آن زمان و مکان ناراحت است و با خودم بگویم که من تنها نیستم خلاصه بعد از اینکه سوار قطار شدم بعد از جادادان (همون بزور چپوندن خودمون) کنار پنجره نشستم و بیرون رو نگاه میکردم وبه مردم نگاه میکردم مثلا پسر جوانی را دیدم که در مقابل یک خانم وآقا نسبتا سن دار ایستاده و جلوی خودشان را می گیرند که گریه نکند و روی لب همدیگر خنده بیاندازند و جالب ابنجاست که از حال هم خبر داشتن که یکی از یکی داغون تره با اینحال به همدیگر انگیزه می دادند چند قدم انورتر یک خانم بود به همراه دخترکی کوچک در آغوشش که فارغ از دنیا خوابیده بود اون خانم زار زار اشک میریخت و گریه میکرد چندین چمدان و ساک در کنارش بود فکر کنم حالا حالا ها برنمی گشت کنار عزیزانش راستی اون مرد جوانی بود که اول گفته بودم معلوم شد که می خواست بره به سربازی یکم اونور سالن چند دقیقه ای می شد که یک قطار به ایستگاه رسیده بود و مردم پیاده می شدند از آن در دستان همه ساک، چمدان وکیف در ابعاد و اندازه و رنگ های مختلفی بود  جالب بود برخلاف اینور سالن که همه با گریه و اشک و بعضی ها تنها داشتند می رفتن اونور سالن امده بودند بعضی ها از خانه هایشان دور شدند به دلایل مختلف و بعضی ها برگشته بودند به خانه این صحنه که پر از تناقص بود ومن داشتم از شیشه قطار می دیدیم   در یک زمان و یک مکان رخ می داد ساده تر بخوام بگم این آدم هایی که درون سالن بودن همگی در یک مکان و دریک زمان مشترک هستن اما داستان ها احساسات و شرایط مختلفی دارند و یکی دیگه از عجایب می دونید چیه همه ما هایی که امروز و این ساعت تو این سالن هستیم دقیقا عین این قطار ها مبدا و مقصد هامون متغاوته اما در این زمان و این مکان خاص باهم خاطره ساختیم و امروزمون و این لحظمون باهم مشترکه و این موضوع واقعا جالبه</description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 23:05:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران و من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-bpaf87dqtk51</link>
                <description>باران می بارد ــ من هم میبارمابر ها سیاه میشوند و قلب من تاریکرعد و برق میزند و بغض در گلوی من صاحب خانهاز ابر ها قطره های باران می چکد و از چشم های من هم اشکاز آسمان باران می آید و از گونه های من اشک میریزد آری امشب من و آسمان قراری داریمچشمان من و ابر ها قراری دارنداشک های من و باران عهدی بستند که امشب آنقدر ببارند که خالی شوند که شاید امشب رویشی باشد برای سبزه زارها و گیاهان و گل هاوبرای من باشد شروعی حس جدید که غنچه بزند و شکوفا شود و شکوفه دهد و شاید هردوی ما انقدر بباریم که ویران شود زمین، دل واحساسات من شاید از شدت بارش ابرهای من، درون قلبم احساساتم غنچه نشده و شکوفه نداده سیل بیاید و ببردش شاید امید های تازه من و کشاورزان هم نا امید شوند شاید دیگر این آخرین باری باشد که می باریم او چون تابستان است و من چون دیگر نخواهم بود نخواهم بود برای بارش چون در طول زندگیم باریدم نه باریدن بهاره که پر از حس خوب است پر از شوق است  شاید به همین دلیل است که به آن اشک شوق میگویند منکه امتحانش نکرده بودم چون باران های من زمستانه بودند همان طور سرد و همانگونه خشک بارش هایی که باعث خیس شدن سبزه ها و گل های روی زمین نمی شوند در زمین دل من هیچ وقت بهار نبود و تنها حسرتم در تمام زندگی نچندان طولانیم اینها بودند که دوست دا شته شدن و دوست داشتن چگونه است؟ اشک شوق واقعا وجود دارد و یا جزء افسانه ای زیبا و خیال پردازانه ای نیست مگر می شود جز در مواقعی که چیزی در چشمانت میرود و پیاز چشمانت را می سوزاند و در زمانیکه آسمان سیاه می شود، اشک ریختنمی دانم دیگر حسرتم این بود که.....  زیادن طوریکه نمی دانم کدام هارا بیان کنم دلم برای زندگی کردن تنگ میشود معلوم است.......  که نه چون آدما دلتنگ چیزی که هیچوقت نداشتند نمی شن ومن هم دلتنگ زندگی نمیشوم چون هیچوقت زندگی نکردم</description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 21:43:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88510993/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-im2zm1tn0tgx</link>
                <description>تا حالا شده است که بغض گلویت رابگیرد نه از آن نوعش هامنظورم از اون نوع هایی است که خرت را میگیرد نه تبدیل به اشک می شود و نه از بین می رود فقط صدایت را عوض میکند دلت را هم بارانی و سنگین می کند انگار که به جای قلب یک سنگ گنده داری و دلت ابری میشود از آن ابر سیاه هایی که موقع طوفان در آسمان می بینی از آن هایی که هر جا باشی باید به روی به خانه راستی تکلیف آن هایی که خانه ندارند چه و یا آنهایی که کسی را در خانه ندارند که نگرانشان باشد و انقدر زنگ بزند (که کجاموندی پس؟ سریع بیا سرما نخوری من نمیبرمت دکتر ها) شاید آنهایی که این جملات را می شنوند قدرش را ندانند اما کسی که هیچکسی را برای مدت طولانی نداشته است قدرش را می داند و ارزشش را درک می کند کسی که برای داشتنش جنگیده است کسی که همیشه پناهگایی دارد قدرش رانمی داند قدر سقفی که بالا سرش است قدر وسایل گرمایشی و سرمایشی قدر تخت نرمش را قدر غذا های گرمی که با عشق برایش پخته شده است و می داند اگر نخواهد بخورد کسی هست که نگران گشنه مانده بودن آن باشد کسی که بدون هیچ چشم داشتی محبت می کند آری قدرشان را نمی دانیم تا زمانیکه از دستشان بدهیم و یا به نداشتنشان فکر کنیم به نبودنشان یا در معرض از دست دانشان باشیم ان زمان قدر و ارزششان را با بند بند وجودمان درک میکنیم هروقت فکر کردی که در سخت ترین حالت زندگیت هستی فقط کافی است که بروی به بهشت زهرا به قبر ها نگاه کن و با خودت فکر کن پشت هر اسمی برروی این سنگ های سرد و محکم فردی خوابیده است که عزیز یک نفر است نامزد یکی است یا همسر و فرزند خواهر و برادر یک نفر است یا دوستی عزیز تر از خواهر و برادر برای یک نفر و شاید در ناراحت  کننده ترین لحظه یا خوشحال ترین لحظه اش مرده اما یک چیز بین همهی آنها مشترک است آن هم این است که آنها از زمان مرگ خودشان مطلع نبوده اند   پــــــــــس ز نــــــــدگـــــــــــــی کــــــــنقــــــــدر تــــمــام داشــتـه هــا یــت را بــدون تا خــدا بــرای نــشان دادن ارزش آنها به تو یکدفعه و بدون هماهنگی از تو آنها را بگیرد</description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 21:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی۲</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-y3qqrlsgxvpj</link>
                <description>وقتی دلتنگ کسی میشوی تازه می فهمی وجود اون شخص چقدر توی زندگیت پر رنگ بوده و تو نمی دانستیو شب ها که از دستش ناراحت میشدی و انتظار داشتی ازش که بیاید کنارت و در آغوش بگیردت اما نمی امد باخودت فکر می کردی که وجودش فقط برای این است که فقط ناراحتت کند اما دلتنگش می شوی دلتنگ بودنش آن زمانست که می گویی  ایکاش او بیاید اصلا همیشه بامن قهر باشد اصلا همش نصحیت کند تیکه بندازد و حتی کتک بزند فقط باشد اصلا نگران آمدنش باشی که سرت غر بزند اما فقط باشد و آن زمان که این حس راداری اگر کل جهان هم بیایند که جای آن کس را پر کنند اما باز هم نمی توانند شاید در روز ها بخندی و شوخی کنی اما امان از شب ها که می نویسی و اشک میریزی نوشته هایی که اسمش را میگذارند دل نوشته می نویسیو اشک میریزی حرف هایی که دوست داشتی به شخصی بزنی حتی حرف هایی که حتی خودت هم از آنها خبر نداشتی همه آنهارا می نویسی و بعد سبک می شوی عین پرنده ای که در فراز آسمان پر گشود و پرواز میکند یا مسافری که دارا بعد از زمانی کم یازیاد دوباره به خانه اش برمی گردد خانه فقط سرپناه نیست بلکه جایی است که تو در آن آرامش و امنیت داری خانه اندازه اش می توانه قدر یک آغوش باشد و می تواند اسمش خانه باشد اندازه اش به اندازه یک جنگل امادر آن حس امنیت نکنی آن خانه نیست بلکه یک تیر دروازه است که تورا از باد و باران سرما حفظ و دیگر هیچ</description>
                <category>رز سیاه</category>
                <author>رز سیاه</author>
                <pubDate>Sat, 04 May 2024 21:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>