<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ava</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88855419</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:57:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3882230/avatar/1SRPmj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ava</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88855419</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در بیشتر داستان ها رد پای او اصلی ترین قسمت بود اما همه فقط قهرمان را میدیدند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF-wgv4lhdjlqdt</link>
                <description>همیشه بودم ، هنوز هستم و شاید همیشه باشم . اما هیچ وقت مطمئن نبودم تا کی...تنها چیزی که می دانم این است: من هیچ وقت انتخاب اول نبودم .هر روز زندگی ام را با آدم های مختلفی ساخته ام ، اما زندگی من در کتاب ها غرق است . خب برای اینکه بیشتر با من آشنا بشوید می خواهم یکی از خاطرات خودم را برایتان بگویم .البته قبل از آن تا حالا شده است به این فکر کنید که زندگیتان خودتان همه چیزش شبیه دوربین عکس قدیمی ای است که در کمد خاک می خورد ؟ به هر حال این را می دانم آن روز مانند دوربین بودم ، رویم را خاک برداشته بود خسته بودم می خواستم گریه کنم ، اما نمی توانستم . هوای سردی بود. وسط های پاییز بود  ، باد میامد و موهایم را می برد شاید هم می خواست افکار پوسیده شده داخل سرم را ببرد که خودم جرات دور ریختنشان را نداشتم .خلاصه آن روز در کنار مدرسه ای ایستاده بودم همه ی بچه ها تازه تعطیل شده بودند همه ی آن ها چشمانی سرشار از شادی داشتند اما زندگی من مانند شیشه عطری خالی بود منظورم این است از همان شیشه عطر های خالی که با بو کردنش یاد خاطرات می افتید و تازه میفهمید چقدر گذشته است . هیچ کدامشان من را نمی دیدند . با اینکه هر روز به نوعی در کنارشان بودم .همیشه مانند کفش کودکانه بودم همه از من استفاده می کردند و وقتی دیگر کهنه و بدردنخور یا حتی کوچک می شدم مرا دور می انداختند یا به دیگری میدادند اما هیچ کدام مرا به یاد نداشتند ، همیشه وقتی کسی از من استفاده میکرد ، می کند و خواهد کرد آن ها خوشحال بودند خب بله من هم خوشحال بودم اما بیش از حد نادیده گرفته شدم همه من را رمز گشایی می کردند می خواندند ، در سکوت من آرام می گرفتند و در چشمانم بی صدا جا می گرفتند اما هیچ کس نفهمیدم پشت آن صدا من بودم .در بیشتر داستان ها رد پای من بود اما همه فقط قهرمان ها را میدیدند . هیچ کس نفهمید آن روز من هم میانشان بودم . کنار همان نیمکت چوبی ترک خورده ای که با باران ترکیب شده بود و بوی چوب خیس در هوا می چرخید . همه به چشم هم نگاه می کردند اما هیچ کس حتی لحظه ای نگذاشت نگاهش روی من بماند ، انگار از همان اول هم برایشان وجود نداشتم .من فقط شنیدم ، دیدم ، و همه چیز را در ذهن ام نگه داشتم . بعد ها هرکدامشان داستان را به شکلی دیگر به یاد آوردند ، اما هیچ کس نفهمید پشت آن سایه ای که از او زود رد می شدید من بودم .خب بهتر است خودم را معرفی کنم من سوم شخص هستم . آری درست است ، سوم شخص همان کسی که راوی داستان بود همان کسی که پشت سایه بود .همه توانستند برای قهرمانان داستان شکلی یا تصویری مجسم کنند اما ، برای من نه . من مانند خدایان ، زمان یا حتی روح بودم چون انسان ها هیچ تصویری برای تجسم کردن آنها ندارند ، خب برای منم ندارند . البته شاید همه افراد فرضیه هایی داشته باشند ، اما خب در کل من هیچ هستم بله هیچ و هیچ .پ.ن: درست است همه ی این ها حاصل گفت و گو های من و شخص سوم یا همان راوی بود ، تمام این نوشته حاصل شب بیداری ها و محاصبات پی در پی من و راوی در ذهن من است ، بیش از هزاران بار با او مصاحبه داشتم و حاصلش متن بالا شد . شاید بعدا کمی بیشتر نوشتم اما برای امروز کافیست فقط می خواستم شما را با دنیای شخص سوم آشنا کنم که مدتی بود این ایده در سرم جوانه زده بود و بعد از سه ماه غلبه بر تنبلی ام بالا خره آن را نوشتم .</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 00:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشته: وقتی قلبم سکوت کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-l08l0oho4t7s</link>
                <description> صدای حرفای بی‌صداامروز اومدم بنویسم، نه از روی عادت، نه برای اینکه کسی برام دست بزنه، بلکه چون قلبم اون‌قدر فریاد کشیده که دیگه توی سینه‌م جا نمی‌شه؛ اومدم بنویسم از دردایی که همیشه بی‌صدا بودن، از بغض‌هایی که هیچ‌کس ندید، از زخمایی که لبخند قایمشون کرد، و از رویایی که با وجود همه‌ی این تاریکی‌ها، هنوز یه گوشه‌ش توی دلم زنده‌ست.گاهی بهم می‌گن مهربونی، می‌گن خوش‌قلبی... ولی چرا وقتی وسطشونم، حس می‌کنم اضافی‌ام؟ چرا انگار فقط وقتی منو می‌خوان که حرفی نزنم، قضاوت نکنم، فقط لبخند بزنم و برم؟من از خودم خجالت نمی‌کشم که احساساتی‌ام، که زود ناراحت می‌شم یا دلگیر.من فقط خسته‌ام. از نقش بازی کردن. از تکرارِ روزایی که هیچی توش برام نیست.از اینکه بخوام &quot;خوب&quot; باشم، ولی &quot;دیده&quot; نشم.سال دیگه می‌رم یه جای جدید...از ته دل می‌خوام دیگه اون آدم سابق نباشم.نه برای اینکه به کسی ثابت کنم، بلکه برای اینکه خودم خسته‌م از له کردن خودم برای جا شدن تو دل آدمایی که هیچ‌وقت دلشون جا نداشت.من هنوز نمی‌دونم دقیقاً کی‌ام، اما می‌دونم دیگه نمی‌خوام خودمو گم کنم تا کسی دیگه منو قبول کنه.آدم‌ها مثل سفالن؛ بستگی داره چطور از توی آتیش زندگی بیرون بیان. بعضی‌ها وقتی سختی‌ها رو تحمل می‌کنن، محکم‌تر و قشنگ‌تر می‌شن، اما بعضی‌ها می‌شکنن چون بلد نیستن با دردهاشون چیکار کنن. من خودم با چشمای خودم دیدم، خیلی‌ها وقتی سختی‌هاشون رو فراموش می‌کنن یا درس نمی‌گیرن، دوباره تو همون مشکلات می‌افتن.پس فقط خودت تصمیم بگیر: می‌خوای مثل یه ظرف شکسته باشی، یا مثل یه ظرفی که از توی آتیش سخت زندگی شکل جدیدی گرفته و قوی شده؟</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 14:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید لحظات آخر یا شاید هم شروع دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-gfzjmq5v40sr</link>
                <description>دستانت را داخل دستم فشار می‌دهم ؛ دستانت دارد در تب می سوزد صورتت که هنوز هم خونسرد است مرا یاد دعوای دیشبمان می اندازد درست است... تقصیر من بود آن موقعی که سعی داشتی مرا رام کنی من تمام خشمم را سرت خالی کردم اگر فردایی رسد و تو دیگر نباشی آن موقع چه؟یاد تمام حرف هایی که با داد و بیداد سرت زدم و گفتم لبخند های من هرگز واقعی نبوده یادش افتادم چقدر دردناک است. درست است هیچ وقت واقعی نبود اما زمانی که با تو گذراندم آن موقع برایم فرق داشت من با تو خوشحال بودم حالا که دیگر دیر شده است چه فایده که حسرت حرف های ناگفته دیشب  را بخورم .به پنجره خیره میشوم منظره فوق العاده ای است نمی‌شود یک روز دیگر بمانی نمی خواهم از دستت بدهم ، امروز بهار بود هوا خیلی قشنگ است اگر باور نمیکنی باید بلند بشی و تماشا کنی. حتی فکر کردن بهش هم قلبم را به درد میارد. سعی می کنم جلوی اشک هایم را بگیرم .چند سال از اون روز میگذره اون دعوای بزرگ ، دعوایی که تو داخلش بی تقصیر بودی اون موقع خیلی وابسته بودم ، شاید از حشرات یا تاریکی و ارتفاع نمی ترسیدم اما از اینکه کسی من را کنار بگذارد خیلی می ترسیدم من اونقدری هم که همه فکر می کنند قوی نیستم.اون موقع دوستی داشتم که کاری کرده بود که دیگه اصلا نمیدونستم کدوم از خنده هام واقعی هستند و کدوم هاشون الکی اون من را تبدیل به یک بازیگر خوب کرد ، من عاشق بغل کردن آدما بودم اما چون اون دوست نداشت منم برای بقیه کسی شده بودم که از بغل متنفره . دوستی من و تو یک جور دوستی مخفی بود وقتی عصر می شد بهت پیام می دادم اگر جواب نمی دادی آنقدری پیام می دادم که از بس گوشیت زنگ بخوره سرت درد بگیره ، اشک هام می‌ریزند ولی یاد اون موقع که میفتم تاسف می خورم ولی در کنارش لبخندی هم می‌ زنم با اینکه مدت کمی بود ولی برای من لذت بخش ترین دوران دبستانم بود ، وقتی با اون یکی دوستم بودم همش مرا وادار می کرد کار هایی که خودش دوست داره را بکنم و توی آن چند ماهی که با تو بودم جرعتم را جمع کردم و به خود واقعیم تبدیل شدم آن موقع فهمیدم بقیه بچه های کلاس پشت سرم درموردم چی می گویند.توی یک نمایش بود اگر درست بگویم اوایل زمستان بود آن روز آن دوستی که من را وادار می کرد هرکاری کنم توی نمایش ما بود اون از سرما متنفر بود اما من عاشق سرما بودم بچه می گفتند بریم حیاط مدرسه تا یکم برای نمایش تمرین کنیم اما اون قبول نمی کرد و می گفت سرده منم که انگار روی دهنم را با زنجیر بسته بودند هیچ چیزی نگفتم اما اون انتظار داشت منم بگویم سرده و داخل حیاط نرویم اما تو به من یاد دادی که نظر خودم را بگم بچه های کلاس گفتند باشه ما بدون اون میریم همه رفتند منم کاپشن ام را برداشتم و یکم عقب تر از اونا رفتم وقتی رسیدیم یکی از بچه ها پرسید آوا کجاست ؟ یکی دیگه از بچه جواب داد : چون حتما بهترین دوستش نیومده اونم نمیاد. منم که همه حرفاشون رو شنیدم فهمیدم اون ها پشت سرم چی میگند ، سعی کردم جلوی اشکم را بگیرم .بعد از اون دعوا  که دوستم به دلیل احمقانه ای قهر کرده بود ، و من که می ترسیدم اون دوستم را از دست بدم و دیگه کسی با من دوست نشود ، من و تو دیگه به هم پیام ندادیم و الان می فهمم اگر اون روز واقعیت را می گفتم و بهش می گفتم که من کار اشتباهی نکردم شاید الان دیگه تاسف گذشته را نمی خوردم . حالا می فهمم در گذشته احساس تو چی بود الان می فهمم وقتی آن روز خانم معلم از ما پرسید بد ترین حس چیه تو چرا جواب دادی : بدترین حس دنیا این است که فکر کنی بار اضافی هستی یا به یک شخص بسیار نزدیکی اما از ته دلت فکر می کنی کیلومتر ها دوری.اگر درست بگم منظورت ما بود ، ما خیلی بهت آسیب زدیم.چیزی که الان خیلی دلم می خواد یک نفر بهم بگه اینه که :تو نه بار اضافی‌ای، نه ضعیف، نه اشتباه. تو فقط کسی هستی که درد کشیده ولی هنوز احساس داره. کسی که اشتباه نکرده، فقط دل‌بسته شد، فقط ترسید، فقط دنبال تعلق بود.البته اینا فکرایی که خودم میکنم گاهی هم میگم همش تقصیر من بود . ولی امیدوارم اگه روزی نیاز داشتی کسی این را بهت بگه من باشم ، اگر هم نبودم باید بدونی نیازی نداری کسی بهت بگه ، البته این را هم خودت بهم یاد دادی که خودم بگم اینکاریه که خود تو کردی. خودت یک بار بهم گفتی آدم های بیرون برای شنیدن مشکلات ما ناشنوا هستند برای دیدن خوبی های ما نابینا و برای دلداری دادن لال هستند.حرفت درست بود!گاهی آدما نیاز به یک همدم ، دوست یا هرچیز دیگه ای که اسمش را میزارند دارند برای شنیدن اون ها ، اون زمان نیاز داشتی . همینطور که با خودم حرف میزدم خوابم برد . من عاشق خوابم چون موقع خواب دیگه به چیزی فکر نمی کنیم اگر هم خواب بد ببینیم بعد بیدار خواهیم شد و همه چیز تمام خواهد شد .نور ملایمی از پنجره نیمه باز بیمارستان روی صورت رنگ پریده ات افتاده بود . صدای آرام دستگاه ها ، مثل لالایی در فضا می پیچید . نشسته بودم کنارت ، چشمانم خسته اما پر از انتظار . نمی دانم چند ساعت خوابیدم اما اول صبح بود ، چشمانت یک بار لرزید .قلبم ایستاد نفسم حبس شد ، انگشت هایت تکان خوردند ، آرام آرام چشم هایت باز شد . چشم هایت هنوز تار بودند و گیج اما زنده . اشک توی چشمام جمع شد خم شدم جلو و آهسته گفتم :سلام ... بلاخره برگشتی؟چشم های قهوه ای و سرزنده ات باز بودند ، خسته اما زنده . لبخند زیبای کوچکت را بالاخره دیدم . با صدایی خش دار و ضعیف بهم نگاه کرد و گفت : ببخش لبخند زدم ، با صدایی پر از بغض گفتم :_من باید بگم ببخش . خیلی وقت پیش باید اینو می گفتم ... تو همیشه دوستم بودی ، حتی وقتی که من نبودم .چند لحظه ای سکوت بینمان افتاد . از همان سکوت هایی که بیشتر از هزار تا جمله داخلش حرف هست . بعد با صدایی پرسیدم :_هنوز هم دوست هم هستیم؟لبخندی زدی و با صدایی که مانند لالایی بود جواب دادی :_آره... اگر بخوای ._ فکر می کنی بشه دوباره مثل قبل ؟لبخندی زدی نمیدونم چرا ولی داخل دلم آشوبی درسک شده بود ، بعد از چند لحظه جواب دادی:شاید نباید مثل قبل بشه . شاید فقط باید هر کدوممون راه خودمون را پیدا کنیم ... اما این دفعه با دل سبک تر .پلک هایش آهسته بسته شد ولی هنوز لبخند داشت . انگار همه چیز را پذیرفته بود. از جایم آرام بلند شدم اما هنوز هم دلم می خواست بیشتر بمانم ولی دیگر حرفی نبود که بزنم . راه افتادم سمت در . پشت سرم را نگار نکردم . نه این که چون مهم نبود ... چون این بار دیگه چیزی برای نا تموم بودن نبود .شاید مسیر ما از هم حدا بشه اما همیشه بخشی از من همون جا میمونه .</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 21:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای ماه : بخش ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-xcwdocda3dk5</link>
                <description>فصل ششم : دیدار بی بازگشتدر هر طلوعی، فرصتی است تا زندگی را دوباره از سر آغاز بر بگیری و با نوری تازه به رویاهایت جان ببخشی.دستم را به دستگیره در زدم در باز شد و به طرز ناباورانه ای به صورت جادوئی وارد یک مکان اسرار آمیز شدم اطرافم را مه گرفته بود چیزی نمیدیدم. کم کم مه ها کنار رفتند در لابه لای مه ها بوآ را دیدم .با صدایی لرزان گفتم : من موفق شدم بالاخره اون شیطان رفت.بوآ با لبخند گرمش و آن چشمان صمیمی که الان اشک در آنها حلقه زده بود گفت :می دونستم موفق میشی من همیشه بهت ایمان داشتم .دوباره با بی قراری گفتم :اما من بهت قول داده بودم تمام ماه های کامل را باهم ببینیم... من دیر رسیدم!_نه تو به موقع رسیدی برای یک خداحافظی نا تمام و تو می تونی به قولت عمل کنی هر وقت به ماه نگاه کنی منم می کنم یک افسانه چینی هست که میشه اگر دلتنگ کسی هستی اگر به ماه نگاه کنی اون هم میکنه، تازه هم تو یک کار بزرگ کردی اون هیولا را کشتی و هرکسی که اون اذیتش می کرد را نجات دادی!اشک هایش در چشمانش حلقه زده بود چیزی در گلویش بود که می خواست فرو بدهد اما نمی توانست._اما من نتونستم تو رو نجات بدم چطوری می تونم با این درد زندگی کنم؟!می خواستم برای آخرین بار بغلش کنم اما دستانم از بدن او رد شد و همان موقع گرمایی در آن روحی که قبلا بدنی داشت را احساس کردم._اما تو می تونی بدون من زندگی کنی .صدایش آرام و پر معنا بود و در سراسر سکوتِ جنگل مه آلود پیچید اشک هایش جمع شده بود ، من که تا این لحظه جلوی تمام اشک هایم را گرفته بودم دیگر طاقت نداشتم به سمتش دویدم آن دیگر محو شده بود و در آخر به خانه خالی بوآ برگشتم که هنوز هم احساس گرمای بوآ را به من می داد...و دیگر الان تنها آرزویم وقتی که به ماه نگاه می کردم این بود که او برگردد...《اشک هایش وقتی فرو ریخت که خورشید قلبش دیگر غروب کرده بود》</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 18:41:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای ماه : بخش پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-l9racfca1xvn</link>
                <description> فصل پنجم : انتقام با کمی درد«در دل تاریکی، نور درخشان‌تر از همیشه می‌تابد...
و روزی می‌رسد که آن نور غروب می‌کند.»سریع از روی تنش بلند شدم به سمت کاخ دویدم سرعتم مانند باد سریع بود . اگر دیر کنم جونش را می گیرد به کاخ رسیده بودم و تا بخودم آمدم دیدم دارم پله های مارپیچ را دوتا دوتا بالا می روم . به راهرویی خفناک رسیدم تمام در هایش را باز کردم اما خالی بودند به جز در آخری به انتهای راهرو رفتم دستم را روی دستگیره ی در گذاشتم و چرخاندم بدون معتلی وارد اتاق شدم . جلو رفتم و بوآ را دیدم که روی زمین خوابیده بود خون تمام بدنش را پوشانده بود روی گردنش زخمی عمیق بود دو زانو روی زمین افتادم کنار او ... سرش را بر روی پایم گذاشتم ... زمین سرد بود و بوآ سرد تر . خونی که ازش جاری بود هنوز گرم بود و قلبی که روزی می تپید دیگر در سینه نمی کوبید.با صدایی آرام که فقط خودم میشنیدم گفتم: قول داده بودم باهم به ماه های کامل برسیم ... اما حالا ماه هنوز بالا نیومده و تو ... رفتی.باز هم صدای قدم های سنگین اون عوضی را شنیدم چیزی مانند انتقام خشم و تنفر من را وادار به بلند شدن می کرد اما دلم نمی خواست از کنار بوآ تکان بخورم پاهایم سنگین شده بود اما احساس تنفر و انتقام من را وادار به بلند شدن کرد نوری نقره ای به رنگ ماه از دستانم ناخودآگاه بیون آمد و او را به عقب پرت کردم کمی ترسیده بود این را از چشمانش احساس کردم شمشیری که با دسته ی قرمزی روی دیوار بود را برداشتم به سمت گردن او بردم... اما با نیرویش مرا به عقب راند اما این دفعه با نیرویم آن را پس زدم و دوباره با شمشیر بروی گردن او رفتم و با صدایی پر از تنفر و مصمم گفتم : تو همه چیز منو گرفتی ... خورشیدم رو ولی یه چیزو نفهمیدی... من وقتی چیزیو برای باختن نداشتم خطرناک‌ تر شدم.خراش عمیقی روی گردنش درست کردم و در آخر خنجری که در کمرم بود را در آوردم و در قلبش فرو بردم.نگهبانان همه سر رسیدند می خواستند من را بکشند اما من با جادویم آنها را پس زدم اما برای مدتی کوتاه رو به بوآ کردم زیر لب زمزمه کردم : متاسفم بوآ خاکسپاری تو باید مقدس تر از اینا می بود . می خواستم او را هم همراه خودم ببرم اما زمانی نداشتم می خواستم به خانه بوآ بروم وقتی داشتم در وسایل بوآ می گشتم یک کتاب به نام راهنمای دنیای مردگان بود شاید اون به دردم بخوره و بتونم باز ببینمش پس سریع پله ها را دویدم دیگر پاهایم جان نداشت خون های چسبناک و گرم اون مرد هنوز روی دستم بود خون هایش گرم بود اما قلبش مانند یخ سرد . از کاخ بیرون آمدم چند سرباز دیگر را از جلوی راهم برداشتم تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا به ته باغ برسم در را دوباره می خواستم باز کنم که باز نشد با جادویم در را به راحتی شکستم از خیابان ها گذشتم و به خانه بوآ رسیدم وقتی که می دویدم اشک هایی که از درد از دست دادنه خورشیدِ زندگی ام ریخته بودند یخ زدند .به طرف کتابخانه بوآ رفتم کتاب را سریع برداشتم و به قسمت دنیای مردگان رفتم کار هایی که داخل کتاب گفته بود را یک به یک انجام دادم ، هوا تقریبا گرگ و میش شده بود کم کم داشتم نا امید می شدم که دوباره یاد کار هایی که بوآ برایم کرده بود افتادم و دوباره تلاش کردم این دفعه نور نقره ای از دستم خارج شد . آن را به یک سمت گرفتم و دری چوبی و قدیمی ظاهر شد ...«امیدواریم این داستان شما رو به دنیای خودش کشونده باشه. منتظر داستان‌های جدید و پرهیجان بعدی باشید!»</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 22:58:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای ماه : بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-g2pyakai32tr</link>
                <description>فصل چهارم : سرنوشت گمشدهزندگی اش شاید در ظاهر رویایی بود اما بهم یاد داد لبخند زدن آدما هرگز ملاک شاد بودن نیست.این بار متفاوت است؟ ، صدایش آرام اما پر زهر بود 《آوا این سرنوشت تو است اتفاقاتی که قبلا افتاده است دوباره تکرار می شود 》همانطور که داشتم خاطرات قبلا را مرور می کردم  یادم آمد ... دارکولوس... اسمش این بود . اون یک شیطان قوی بود .《من هیچ وقت شکست نخوردم ، حداقل نگذاشتم تو همه ی آدم ها را بکشی .》کم کم یادم آمد اون تصمیم داشت همه را بکشه .قلبم تند میزد نمی توانستم نفس بکشم . 《داری دنبالش می گردی مگه نه . آوا مطمئنی می خوای این راه را شروع کنی . راهی که شروع شده پایانش را مشخص نمی کند .》سری تکان دادم و گفتم :《 من باید بدونم چه اتفاقی داره می افته . چرا بوآ؟》_چون اون انتخاب شده اون چیزی داره که من بهش احتیاج دارم . می خوای بدونی چی داره می گذره و برای چی می خوامش ؟ فقط باید دنبالم بیای .لحظه ای مردد شدم می دانستم این یک تله است گفتم : باشه باهات میام ... اگر دنبال بازی می گردی من بازیش رو بلدم .راه افتادیم قلبم تند تند می زد می خواستم همین الان خنجری که با دسته ی مشکی اش و طرح های نقره ای که دور کمرم می درخشید را در بیاورم و از پشت در کمرش فرو کنم اما می دانستم برای رسیدن به بوآ به او نیاز داشتم ... در دلم آتشی بر پا شده بود... آتش انتقام.از کوه بالا رفتیم و من لحظه ای سکوت را شکستم و گفتم : چرا بوآ انتخاب شده انتخاب برای چی ؟با صدای مصمم و تمسخر آمیز رو به من کرد و گفت: فکر می کردم همه چیز یادت اومده آوا .مکثی کرد و با همان صدای مسخرش ادامه داد: یادت نمیاد برای چی می خواستم همه ی آدم ها را بکشم ؟... برای اینکه می خواستم به دنیا حکومت کنم و جادوی عظیم تری داشته باشم اما متاسفانه برای این کار  به یکسری روح خاص احتیاج داشتم که نمی دانستم آن روح ها در کدام بدن ها است . ولی الان آن ها را پیدا کردم و خودت یکی از اونا را میشناسی .قلبم برای لحظه ای وایساد او می خواست بوآ را بکشه با اینکه هیچ کاری نکرده بود و همینطور چند نفر دیگه عصبانی شدم اما طوری نشان دادم که خیلی مصمم و جدی ام . با صدایی جدی گفتم : 《شاید فکر کنی من ضعیفم اما قول میدم این بازی رو تا آخرش برم. 》نزدیک یک کاخ بزرگ و وحشتناک شدیم برایم بسیار آشنا بود کاخ با سنگ های قرمز خونی و نماهای قرمز و مشکی تزئین شده بود . احساس کردم کسی از پشت به من نزدیک می شود صدای نفس ها و صدای قدم های سنگین اش را از پشت سرم فهمیدم سریع برگشتم دستش را گرفتم و چرخاندم درد را در چشمانش احساس کردم از زور درد نمی توانست جادو کند روی زمین خواباندمش و دستانش را بالای سرش بردم و خنجر را از دستش قاپیدم . همان موقع به یکی از سربازانی که داشت با سرعت برای نجات دارکولوس به سمت ما میدوید با صدایی بلند گفت : کار اون پسره را تموم کنین .سرباز راهش را کشید و به سمت کاخ دوید من که کاملا شوکه شدم و انگار دیگر توان بلند شدن نداشتم و سردرگم بودم ...</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 16:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای ماه : بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-uznc4hwcauft</link>
                <description>فصل سوم:اشک های پنهانهر انتخابی بهایی دارد ، و همین انتخاب هاست که زندگی را می سازد . ناگهان خبری رسید که بوآ گمشده است من که دلشوره عجیبی داشتم کم کم داشتم شایعه ها را باور کردم دیگر صبرم به ته کشیده بود به خانه بوآ رفتم مردم می گفتند او فرار کرده است اما بوآ همچین کسی نبود . در خانه اش در لابه لای وسایل قدیمی اش کیلیدی پیدا کردم با یک نقشه قدیمی خاک خورده نقشه کلبه ای در حومه شهر را نشان می داد کلبه در یک باغ بزرگ بود که باغ سر و ته نداشت. به آنجا رفتم در را که باز کردم هوا پر از گرد و غبار بود . نفس هایم سنگین شده بودند اما نمی توانستم چشم از او بردارم . مردی با انگشتر سنگ قرمزی به دست داشت.قدمی جلو گذاشت. نه خیلی سریع نه خیلی آرام . انگار از قبل می دانست که من اینجا بودم . اما من ... من او را از کجا می شناختم ؟چیزی درونم تکان می خورد حس عجیبی داشتم انگار چیزی درونم شعله ور بود ._بالاخره همدیگر را دیدیم آوا . صدایش در سکوت کلبه پیچید . تصویری در ذهنم جرقه زد تصویری از گذشته .تصویر هایی تار و مبهم در ذهنم جرقه زد . تصاویری از یک مرد جوان که جان مردم را می گرفت این شخص همان مرد بود . فضای اطراف مرد شبیه به خواب هایی پشت سرهمی بود که هرشب به سراغم می آمدند.یک باره غم و تنهایی غم انگیزی به قلبم فشار آورد . این مرد همان مردی بود که در زندگی قبلی من دشمنم بوداین مرد مردی بود که سال ها پیش شکست خورده بود ،اما انگار الان از گذشته برگشته بود .تو ...تو کی هستی؟ صدایم ناخودآگاه می لرزید ،نا خودآگاه کلمات از دهانم بیرون آمد .با صدای تمسخر آمیزی جواب داد:واقعا به یاد نمی آوری؟ من کسی هستم که در دنیای قبلی تو را شکست داد.چشمانم تنگ شد. این صدای مرد یاد آورد تمام خاطرات قدیم من بود ، جنگ ها، پیروزی ها و شکست های من من آنجا آوا نبودم ...موجودی بودم با قدرت های ماورایی سوالات مانند بارانی بر سرم می‌ریخت چرا در این زندگی؟چرا اکنون؟این سردی و این جادوی نهفته در قلبم بیدار شد .با تمام توان به یاد آوردم .زندگی گذشته ام تمامش مانند فیلمی قدیمی در ذهنم پخش شد.زیر لب زمزمه کردم :این بار متفاوت است و دستانم به طور ناخودآگاه درخشیدند.جادویم بیدار شده بود«امیدواریم این داستان شما رو به دنیای خودش کشونده باشه. منتظر داستان‌های جدید و پرهیجان بعدی باشید!»</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 19:32:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای ماه : بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-so2ebofsv0kj</link>
                <description>فصل دوم : ماه کامل.هوا سرد بود یک شب زمستانی بود بعد از یک مشاجره شدید با هورت که باز هم روح من را خورد کرد در بالکن اتاقم نشسته بودم به چراغ های شهر نگاه می کردم بی هدف از خانه بیرون رفتم هوا بسیار سرد بود همینطور که داشتم در پارک قدم می زدم صدای زمزمه لالایی آشنا را شنیدم به سمت صدا رفتم پسری روی تاب قرمز رنگی نشسته بود زیر یک درخت بسیار بزرگ . یک گیتار در دست داشت آن شب ماه کامل بود . روی نیمکتی که چند متر از پسر فاصله داشت نشستم برای لحظاتی از این دنیا خارج شدم انگار دیگر هیچ چیز نمیشنیدم چیزی در گلویم بود که نمی توانستم قورتش بدهم برای همین از چشمانم سرازیر شد . ناگهان صدایی من را از درون خودم بیرون کشید:داری به ماه نگاه می کنی ؟من عاشق ماه کاملم.همان پسر بود کنارم نشست و با صدایی دردناک تر ادامه داد: دردناک است نه؟این حس که هرگز کافی نیستی ؟نفسم را حبس کردم. من هرگز این را بلند نگفته بودم حتی وقتی تنها بودم . انگار پسر درونم را می خواند.چند لحظه ای هر دویمان سکوت کردیم پارک خالی بود تنها صدایی که می شد شنید صدای باد بود و صدای پسر بچه ای که بخاطر اینکه می خواست کمی دیگر بازی کند گریه می کرد ... به آن بچه حسودی می کردم تنها چیزی که می خواست بازی کردن بود و داشت برایش تلاش می کرد . اما من... من هیچ تلاشی نکردم و نمی تونم بکنم.سعی کردم اشک هایم را مخفی کنم و بعد با صدایی که درونش پر از سوال و غم بود پرسیدم: تو از کجا فهمیدی؟پسر لبخندی تلخ و پر معنا زد و گفت: چون منم همین حس رو دارم.من بوآ هستم. نیازی نیست اشک هایت را مخفی کنی .من در نگاه های بوآ آرامشی را پیدا کردم .آن شب در میان سکوتی که از صد ها کلمه پر معنا تر بود و اشک ها و بادی که می وزید من و بوآ صمیمی تر شدیم. من هیچ وقت دوست صمیمی نداشتم بوآ اولین کسی بود که در کنارش احساس آرامش عمیقی می کردم. بوآ کمکم کرد که آرزوی بچگی ام به حقیقت بپیونده و من تبدیل به یک خواننده معروف شدم.پنج سال گذشت من و بوآ صمیمی تر می شدیم من همه ی رویا هام را به بوآ مدیونم ولی بعد ...«امیدواریم این داستان شما رو به دنیای خودش کشونده باشه. منتظر داستان‌های جدید و پرهیجان بعدی باشید!»</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Mon, 14 Apr 2025 19:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای ماه : بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-znreel0gtk4k</link>
                <description>فصل اول:سرآغاز داستان...فقط یک قدم تا پرتگاه فاصله داشتم هیچ راه فراری نبود پشت سرم پر از آتش بود احساس می کردم چاقویی در گلویم خورده است خون های مردم جاری بود من تنها باقی مانده بودم این ها تمام چیز هایی است که از خواب دیشبم به یاد دارم .من دختری بودم که رها شد البته فکر کنم . همیشه احساس می کردم یک بار اضافی هستم وقتی یک دختر بچه بودم آرزویم بود برای یک بار دیگر هم که شده مادرم را ببینم من مادر و پدرم را از دست دادم مادر وقتی یک سالم بود فوت کرد از او چیزی به یاد نمی آورم پدرم هم وقتی سه سالم بود به خاطر فشار کاری فوت کرد .من از پدر و برادر بزرگم تام چیز های زیادی یاد گرفتم . تام عاشق کتاب خوندن در بالکن خانه مان بود از آنجا ستاره ها را می دیدیم و هم کتاب می خواندیم تام به من یاد داد آرزوی های بزرگ داشته باشم خانواده من از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشت مادر و پدرم قبل از مرگ معروف بودند اما تام به من یاد داد باید مستقل باشم . تام برای من مثل یک پدر بود پدرم اکثر اوقات خانه نبود برای همین بیشتر با تام وقت می گذراندم تام می گفت اگر آرزو هایمان را با ماه در میون بگذارم ماه کمکمان می کند تا در پی تحقق آرزویمان تنها نباشیم.هورت که برادر دوم ام است گاهی اوقات به من حسودی می کند او کم کم با بزرگ شدن من از من متنفر شد . او می گفت من مادر را کشتم اما مادرم به خاطر مریضی اش مرده بود.وقتی هشت سالم بود تام در یک تصادف جان خودش را از دست داد. بعد از آن هورت شروع به آزار و اذیت من کرد غم از دست دادن تام و اذیت های هورت باعث شده بود روحم خرد شود احساس عجیبی داشتم هورت من را مجبور کرد از یکی از دوستانم برنامه نویسی یاد بگیرم و در این زمینه مهارت زیادی کسب کردم بعد شروع به استریم گذاشتن کردم و در این زمینه ها محبوب شدم . آن موقع ده سالم بود تازه متوجه حرف های پدرم می شدم او می گفت یک ضرب المثل چینی است که می گوید : شخص  بدون لبخند و چهره ای خندان رو نباید مغازه ای باز کند . آن موقع تبدیل به یک عروسک برای هورت شده بودم تمام رویای بچگی ام را کم کم داشتم فراموش می کردم هدف اصلی من تبدبل به یک خواننده شدن بود .«امیدواریم این داستان شما رو به دنیای خودش کشونده باشه. منتظر بخش های بعدی و پرهیجان باشید!»</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Sun, 13 Apr 2025 23:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سایه های خیال : نامه ای به روز های بی رحم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88855419/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85-hlrbwbg807jv</link>
                <description>داستان دختری که دنیا او را نمی فهمیدمن در اتاقم نشسته ام . سکوت همه جا را فرا گرفته است تنها صدای ورق خوردن کتابم و تیک تاک آرام ساعت روی دیوار شنیده می شود . اینجا در میان صفحات این کتاب من کسی هستم که خودم می خواهم . اینجا هیچ کس از من سوالی نمی پرسد که چرا ناراحتی ؟ چرا ساکتی؟ اینجا دنیای من است . دنیایی که می توانم در آن گم شوم و دیگر نیازی به پاسخ دادن به کسی نباشم .گاهی حس می کنم در زندانی نامرئی گرفتار شدم قفسی که دیوار هایش را کلماتی که هرگز به زبان نیاورده ام و احساسی که درونم دفن کردم و چهره هایی که هرگز حقیقت درون من را نمی بیند ساخته اند .دوستانم فکر می کنند من آرامم و بی دغدغه اما نمی دانند که درونم چه طوفانی در جریان است . در کنار هر کس که هستم انگار چهره ای متفاوت از خودم را می بینم . گاهی از روی اجبار گاهی هم از روی انتخاب. اما حقیقت این است که هیچ کس من را آن طوری که هستم نمیشناسد شاید چون خودم نخواسته ام بشناسند . شاید چون یاد گرفتم که خودم را پشت نقابی پنهان کنم . نقابی که سال هاست بخشی از من شده است . افراد نزدیک من بیشترشان من را دوست دارند این را خوب می دانم اما همیشه چیزی میان ما فاصله ایجاد میکند. هر وقت پیش آن ها هستم سوال هایشان بارانی از کلمات میشود که روی سرم می ریزد :چرا اینقدر توی خودتی؟چیزی شده؟چرا از ما فاصله می گیری ؟ و من نمی دانم چه جوابی بدهم . نه اینکه نخوام البته با اینکه گاهی هم انتخاب خودم هست اما بعضی اوقات انگار زبانم قفل شده است . آن ها نمی دانند هر با حرفی برای گفتن داشته ام یا نادیده گرفته شدم یا مسخره .پس یاد گرفتم چیزی نگویم . شاید گاهی دلیلی نمی بینم که چیزی از درونم را آشکار کنم شاید آرزو های من کور شده باشد شاید امیدم به درک شدن خاموش شده باشد اما چیزی که باقی مانده است دنیای خیالی من است.من در میان جملات کتابم زندگی می کنم در میان نت های موسیقی که انگار به زبان دل من حرف می زنند وقتی این کار ها را می کنم انگار دیگر مهم نیست که کلمات در گلویم گیر کرده است یا کسی درکم نمی کند .گاهی بهم از پشت خنجر زدند و با عث شدند یاد بگیرم اعتماد کردن به هرکس هم خوب نیست. شاید با بله گفتن به هر سوالی می توانم قسر در برم یا با پاسخ های نصفه نیمه ای و بی جان من را رها می کنند اما گاهی هم این موضوع باعث میشود بخواهند فاصله بینمان را حفظ کنند و ازم دوری کنند . هیچ وقت دوستانم خود واقعی و شادابم را ندیده اند . گاهی خودم را سرزنش می کنم گاهی هم می گم من عالی ام اما تا قبل از اینکه دهانم باز شود . نقاب هایی که در طول این سال ها برای خودم فراهم کرده ام گاهی باعث می شود یادم بره که من کی هستم. تمام کسانی که چهره واقعی و احساسات بی نقاب من را دیدند . آن ها همه کسان من بودند . دوستانم هم سفرانم روز های سخت و آسانی که به آن ها با تمام وجودم اعتماد کرده بودم آن هایی که فکر می کرد تا ابد در کنارم می مانند اما اشتباه می کردم.شبیه به خورشید بودند .مثل خورشید که همیشه در آسمان نیست گاهی خورشید پشت ابر ها می رود و گاهی هم برای همیشه خاموش میشود و نور و درخشندگی اش تا وقتی هست کسی قدرش را نمی داند و مردم از داشتنش غافل می شوند از اینکه او چقدر مهم بوده و روزی می فهمند که دیگر رفته است همیشه خودم را سرزنش می کردم و می کنم که به داشتنش افتخار نمی کردم .آن ها روزی من را با عشق صدا می زدند هنوز هم صدای طنین اندازشان در گوشم می پیچد اما حالا دیگر برای هم غریبه هستیم. باهم می خندیدیم باهم گریه می کردم اما حالا انگار هیچ خاطره ای از آن روز ها ندارم.با خاطراتی که در گوشه ذهنم زمزمه میشود با لحظاتی که الان بیشتر از همه دور به نظر می رسند ماندم با سوالاتی که پاسخی نداشت. اینکه چرا رفتند؟ آیا من تغیر کردم یا آن ها ؟ آیا اشتباهی کردم که نمی دانم ؟ گاهی می خواهم باور کنم که این فقط یک اشتباه بوده و آن ها بر میگردند که این فاصله یک مکث موقت است . اما حقیقت را می دانم . بعضی رفتن ها بازگشتی ندارد.آن ها روزی خورشید بودند و الان سایه ای در خاطرات من اند.گاهی دنیا برای من به نظر خیلی سنگین و تاریک می آید . مانند لحظاتی که کلماتی در گلویم است و آن موقع احساس می کنم لال شدم . گاهی احساس می کنم در شلوغی زندگی ام گم شده ام .آرزو می کنم هیچ گاه در زندگیتان احساس تنهایی نکنید امیدوارم روزی برسد که در دل شما آرامشی باشد که هیچ چیز نتواند آن را از شما بگیرد . هر وقت احساس کردید که زندگی بی رحم است به یاد بیاورید که زیبایی و امید در جایی دورتر در انتظار شماست .زندگی من گاهی مانند یک دریا است . وسیع و بی پایان اما هیشه طوفانی گاهی میان این امواج گم می شوم هیچ ساحلی در دوردست نیست که به آن برسم . ما انسان ها همیشه وقتی دریا کمی آرام می گیرد به فکر این هستیم که طوفان بعدی کی شروع می شود و چطور ما را دوباره در خودش می کشد. آرزو می کنم شما هیچ وقت در دل چنین دریا هایی نباشید امیدوارم در سفر زندگیتان همیشه کشتی تان به ساحل امن برسد امیدوارم حتی اگر روزی در طوفان گیر کردید بدانید در دل همین دریا روزی آرامش را پیدا خواهید کرد . درست مثل زمانی که دریا پس از طوفانی دوباره به سکوت می رسد و در دل آن سکوت تمام زیبایی هایش را نشان می دهد. پس در هر طوفانی که می گذرانید همیشه به یاد داشته باشید که دریا همیشه به شما می آموزد که چقدر برای ادامه شنا کردن قوی هستید حتی زمانی که هیچ ساحلی دیده نمی شود و شاید روزی وقتی تمام این امواج فروکش کرد بفهمید که دریا همیشه شما را به جایی که باید باشید می رساند.</description>
                <category>Ava</category>
                <author>Ava</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 22:42:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>