<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیا عزتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88896976</link>
        <description>حوزه‌ی علایق: دانش نظری حقوق، جغرافیای انسانی، روانکاوی، شعر (و...) / مسئولیت تمامی مطالب با من است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 05:34:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2929456/avatar/Clb8td.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیا عزتی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88896976</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جغرافیای سیاسی قاچاق انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%A7%DA%86%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-oxdqgkkxumud</link>
                <description>پرسش از این موضوع مستلزم تحقیقات ذاتاً پسینی و تجربی پیچیده‌ای است که همپوشانی طیف وسیعی از دیسیپلین‌های سیاسی، جغرافیایی، اجتماعی، روانی، اقتصادی، و... را می‌طلبد. برای مثال، یکی از گونه‌های قاچاق انسان، سلب عاملیت انسان‌ها در جهت بیگاری و کار اجباری است. در محاذی این بحران، می‌توان رشته‌ی حاشیه‌ای «جغرافیای کار» (Labor geography) که خود زیرشاخه‌ای از جغرافیای اقتصادی است را وارد عمل کرد تا در کنار سایر روش‌های پدافندی به کنترل این بحران کمک کند. جغرافیای کار همچنین می‌تواند با پساساختارگرایی و فمینیسم بر اساس مفاهیم کار انتزاعی و انضمامی مارکس درگیر شود، تا دیگر گونه‌های قاچاق انسان را مطالعه کند. یا در مثالی دیگر، رشته‌ی روان‌شناسی جنسی و نظریه‌ی روانکاوی در مطالعه‌ی فضا، زمان، و عوامل ظهور پدوفیلیا مؤثر خواهد بود، تا در مواجهه با قاچاق کودکان با اهداف جنسی مورد استفاده قرار گیرد. موضوع قاچاق و به تبع آن قاچاق انسان، موضوعی کاملاً فضایی و زمانی است. درحالیکه درک مقتضیات فضا و زمان قاچاق انسان کار ساده‌ای نیست و ظرافت‌ها و پیچیدگی‌های بسیاری دارد، در سیاست‌گذاری و مبارزه با این پدیده کاملاً سودمند است. کلیدواژه‌ای که علی‌رغم اهمیت حیاتی، در ادبیات بین‌المللی قاچاق به حاشیه رفته، عبارت است از «جغرافیای سیاسی». نظریه‌ی جغرافیای سیاسی می‌تواند فضا-زمانی بودن قاچاق را توجیه کرده، و برخی پیچیدگی‌های تحلیلی آن را حل کند. پاسخ به پرسش از نسبت میان قاچاق و فضا-زمان از منظر جغرافیای سیاسی چیزی شبیه به این خواهد بود: در انواع گونه‌های قاچاق از جمله قاچاق انسان، هر آبجکتی که مورد قاچاق قرار می‌گیرد به مثابه «کالا» در نظر گرفته شده، و قاچاق عملی تجاری محسوب می‌شود، هرچند غیرقانونی باشد. تجارت بین‌الملل نیز بر اساس سیستم ژئوپولیتیکی عینی امکان پذیر می‌شود، هرچند که پایه‌ی لیبیدویی دارد. این سیستم مشخص می‌کند که چه کالایی، به چه میزانی، در چه وقت، به/از چه کشوری، و از چه راهی صادر/وارد شود. چنین سیستمی می‌تواند قانونی و یا غیرقانونی باشد. البته مراد از غیرقانونی بودن، وجود قوانین نانوشته‌ی ضد انسانی است. چه قانونی، و چه غیرقانونی، مکانیسم این سیستم پیچیده است و به عوامل مختلفی بستگی دارد. سیاست و جغرافیا از مهم‌ترین آن‌هاست. دلیل این اهمیت ویژه این است که نیازهای انسانی به شدت به این دو عامل بسته است، و تجارت نیز با مفهوم نیاز سر و کار ذاتی دارد. پس آنچه که این توضیحات روشن می‌کند این است که قاچاق انسان در هر فضا و در هر زمانی (و به هر صورتی) شکل نمی‌گیرد، بلکه در این میان الگوهای مشخصی وجود دارد که بر اساس متغیرهای جغرافیایی و سیاسی و... شناخته می‌شوند. اهمیت کنترل بحران قاچاق انسان، با مفهوم رنج، تروما، و فساد روشن می‌شود، که از نتایج اصلی این موضوع هستند. یکی از مثال‌ها از قاچاق انسان برای استفاده‌های جنسی، قاچاق زنان و دختران به عنوان کارگران جنسی است. این افراد به طور غیرقانونی از کشورهای فقیر به کشورهای ثروتمند منتقل می‌شوند و در صنعت جنسی برای خدمات جنسی به کار می‌روند. آنها اغلب در شرایط وحشتناک، بدون حقوق، و تحت فشار قرار دارند و به شکل‌های مختلف آزار و اذیت می‌شوند. همچنین خانواده‌های این زنان و دختران نیز در غیاب فرزندشان هدف تروما و مشکلات روحی و روانی قرار می‌گیرند. این یکی از بزرگترین و ناپسندترین انواع قاچاق انسان است که نشان دهنده‌ی نیاز به اقدامات فوری برای مبارزه با این جنایت‌ها است. در پاسخ به این پرسش که چرا قاچاق انسان بحران است، می‌توان گفت که باعث آزار و اذیت فردی، نقض حقوق بشر، افزایش جرم و جنایت، و تخریب جامعه‌های محلی می‌شود. گسترش این عمل به تدریج باعث ایجاد یک بازار سیاه بزرگ برای خرید و فروش انسان می‌شود و کشورهای مبدأ و مقصد را دچار فقر، بیکاری و بی‌ثباتی اقتصادی می‌کند. از بعد ارزشی، قاچاق انسان نظام گسترده‌ی برده‌داری گذشته را احیاء می‌کند. این آشکارا یک افول انسانی بزرگ و جدی است. بنابراین قاچاق انسان یک بحران جهانی است که نیاز به توجه جدی و اقدامات فوری دارد.ما در زبان فارسی منابع کافی درباره‌ی قاچاق انسان نداریم. تحلیل جغرافیای سیاسی قاچاق انسان حتی در اروپا نیز به مسئله‌ای حاشیه‌ای بدل شده است و علی‌رغم توجه به این موضوع از دهه‌ی ۱۹۹۰ به این سو، هنوز با کمبود منابع و تحلیل‌ها در این زمینه روبرو هستیم. در فارسی، هیچ منبع مناسبی درباره‌ی قاچاق انسان از منظر جغرافیای سیاسی وجود ندارد، و این موضوعی نگران کننده است. ما باید ترجمه و تألیف‌هایی در این زمینه داشته باشیم، در غیر این صورت در پیشگیری، کنترل، و کاهش این بحران شکستی سخت خواهیم خورد.</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 19:32:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکیم دوغی، میان‌برهای فانتزیک، و هنر فولکلور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%BA%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C%DA%A9-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D9%81%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%B1-vyk3vmlnxlrt</link>
                <description>تماشای فیلم جاده‌های سرد (۱۳۶۴) ساخته‌ی مسعود جعفری جوزانی چندین پرسش قدیمی را در ذهنم تازه کرد. پیش از طرح آن پرسش‌ها، افسانه‌ای قدیمی را بشنوید که در فیلم سخن از آن آمد: «می‌گویند چوپانی درحال چرای گوسفندانی بوده است. در این حال، عزرائیل سر می‌رسد و در ازای صد برابر کردن مزد چوپان، از او می‌خواهد که گوسفندان را به صاحبانشان برگرداند، سپس راهی شهر شده و نام خود را به «حکیم دوغی» تغییر دهد، و در نهایت هر بیماری که نزد او آمد را کاسه‌ای دوغ و حبه‌ای سیر دهد، تا دوای او وسیله‌ی شفای فرشته‌ی مرگ شود. چوپان چنین کرد و خیلی زود آوازه‌ی دوای شفابخش او در شهر پیچید. حاکم شهر که دختری بیمار داشت حکیم دوغی را خواست. او به حاکم قول داد که در ازای وصلت با دخترش به وی سلامتی خواهد داد. حاکم پذیرفت، دختر شفا یافت، و مجلس بزم بر پا شد. در این هنگام، عزرائیل دوباره سر رسید و به چوپان که حالا داماد حاکم شهر شده بود گفت که قصد قبض روح او را دارد. حکیم دوغی وقتی دید شکایت‌های او بی‌حاصل است، از عزرائیل خواست به او اجازه‌ی خواندن نماز دهد. عزرائیل پذیرفت که پس از آنکه چهار رکعت نماز بگزارد او را قبض روح خواهد کرد، و سوگند خورد که تا پیش از آن چنین نکند. حکیم دوغی دو رکعت نماز خواند و سپس برای مدتی در همان حال نشست. عزرائیل از او پرسید که چرا ادامه‌ی نمازت را نمی‌خوانی؟ و پاسخ شنید که: می‌خواهم دو رکعت بعدی را بیست سال بعد بخوانم! سپس مهر و سجاده را کناری نهاد و رفت تا بزم را از سر بگیرد.» مرگ در سراسر فیلم در تعقیب مردان بود، اما گویی همچون حکیم دوغی، اینان مرگ را فریفته بودند. در عین حال اما، آنچه می‌توانست این فریب را موجب شود هوش نبود، آنچنانکه چوپان افسانه‌ای به کار بست. چونان فریبی را تنها ایثار می‌توانست معنی کند، که پا به پای مرگ در حرکت بود. هدف والای آن مردان، جاذبه‌ی زندگی بود. ایده‌ی پایان خوش، حکایت از یک ذهن خوشی‌خواه دارد. این خوشی‌خواهی که می‌توان آن را آرمانگرایی پیروزمندانه یا خوش‌خیالی رمانتیک نام نهاد، می‌تواند برآمده از خلأهای عاطفی، کمبودها، و عقده‌ها باشد. در این صورت، هنر نقش تریاک را بازی می‌کند، و اثر هنری به مثابه میان‌بری شخصی و فانتزیک عمل می‌کند، تا واقعیت سرد، بی‌روح، خام، بی‌جان، نازیبا، و یا تلخ را دور بزند. در مقابل این دیدگاه رمانتیک، واقع‌گرایی وجود دارد. کار سینمایی نمایش عریان رنج و پوچی می‌شود. واقع‌گرایی در هنر دو صورت دارد: یا مازوخیستی است، یا آمیخته با نوعی خوشبینی موهوم. چنین مازوخیسمی اکثراً از سر وظیفه‌گرایی است. برای مثال، عکاسانی که در میدان‌های جنگ حضور می‌یابند می‌توانند در صلح و آرامش از گل و بلبل و درخت تصویر بردارند، اما آن‌ها خود را موظف به امر خطیر می‌دانند. آن‌ها می‌دانند که کارشان با خون و با رنج نسبت دارد، و وظیفه‌ی خود می‌دانند که این کار را به خوبی انجام دهند. اما واقعیت چیست؟ با چه پیوند دارد؟ در جامه‌دان واقعیت چه چیز یافت می‌شود؟ آیا واقعیت در ذات خود با ارزش آمیختگی دارد یا برعکس؟ آیا هنر با واقعیت در سر و کار است یا حقیقت؟ تمام این پرسش‌ها و نظایر آن، در پرسش از چیستی هنر و انواع آن پیش‌فرض‌هایی ضروری به نظر می‌آیند. از این نظر که پرسش یکی است و پاسخ متکثر، پاسخ به پرسش واحد در باب هنر هم متکثر خواهد بود. هایدگر در رساله‌ی سرآغاز کار هنری، حقیقت را در هنر دخیل می‌داند. او هنر را نیرویی می‌داند که حقیقت را به وسیله‌ی کار و ابزار، در «چیز»ها گشوده می‌سازد. از نظر او ذات هنر در نشاندن حقیقت است. پرسش اینجاست که اگر یک «چیز» (شیئ) را روبروی ده نقاش قرار دهیم، ده اثر هنری متفاوت خواهیم داشت. آیا حقیقت آن «چیز» در همه‌ی این ده اثر جلوه دارد، از آن رو که هر کس حقیقت را به دیده‌ی خود می‌نگرد؟ آیا تفاوت آن تابلوها به حضور هنرمندان متفاوت در آن تابلوها بسته است؟ اگر چنین باشد، نقش شخصی هنرمند در هنر در کجای تعریف هایدگر از هنر جای دارد؟پرسش دیگر درباره‌ی وجود/نوع نسبت میان‌برهای فانتزیک یادشده با هنر فولکلور است. از خود بپرسیم: افسانه‌ی حکیم دوغی چرا شکل گرفت؟ «چیز»های فولکلور، شیئ‌وارگی کمتری دارند. شیئ‌وارگی در اثر پیشرفت صنعت در مدرنیته به اوج رسید. همین تفاوت باعث می‌شود که نقش اجتماعی چیزهای انتزاعی همچون مرگ واجد تفاوت بوده، و مرگ‌اندیشی میان دو عصر اوضاع متفاوتی داشته باشد. باید پرسید: نقش مرگ در اکنون و حالا چیست، و چه تفاوت‌هایی با نقش آن در زمانه‌ی شکل‌گیری افسانه دارد؟ یا به عبارتی، در بستر تاریخی فولکلوریسم چگونه به مرگ نگریسته می‌شود، و در بستر مدرنیسم چطور؟ فاکتور دیگری که باید در پرسش از این نسبت بر رسید، ذات خوشی‌خواه انسان است. باید پرسید: آیا ممکن است انسانِ سنت‌ها و آیین‌های قدیمی، محلی، بومی و اساساً آنچه فولکلور می‌نامیم، انسانی بیشتر خوشی‌خواه بوده باشد؟ آیا ما به شر عادت کرده‌ایم؟ آیا نظام‌های سیاسی سرکوبگر تمایلات ما را تغییر داده‌اند؟ اتفاقات تاریخی با ما و هنر ما چه کرده است؟ این‌ها پرسش‌هایی هستند که باید بررسی شوند.</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 19:31:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاموریس را باد دیو به آب‌های کرج انداخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-l3kti6u9pl71</link>
                <description>اگر اهل سینمای مستند باشید، احتمالاً اثر جاودانه‌ی آلبرت لاموریس به نام «باد صبا» را دیده‌اید. باد صبا ایران فرهنگی و جغرافیایی دهه‌ی چهل شمسی را به تصویر می‌کشد، و از این رهگذار نمادهای محلی و ادبی این سرزمین را به زیبایی به کار می‌گیرد. فیلم مخاطب را با «باد صبا» همراه می‌کند، تا بر فراز ایران به حرکت درآید و شمایل آن را از نظر بگذراند: برجستگی‌های درشت و ریز، ویرانه‌ها، آب‌های نیلی، مردان ماهی‌گیر و زنان شالی‌کار، عشایر کوچ‌گرد و شهریان نوگرا، رآکتورها، کارخانه‌ها، و آزمایشگاه‌های سرد و مرده، و... .آنچه درمورد این مستند بهت‌آور است، نسبتی است که «باد دیو» با ماجرای مرگ لاموریس برقرار می‌کند. در فیلم، باد دیو برادر باد صبا است. باد دیو بر خلاف برادرش که با صلح و آرامش و عشق سر و کار داشت، مرگ و ویرانی و تحقیر را به دنبال می‌آورد.کارگردان فرانسوی بنا داشت تا فیلم را با صحنه‌ی فرار عشاق به پایان رساند، اما خواسته‌ی محمدرضا پهلوی لاموریس را بر آن داشت تا قسمت دومی را برای ادامه‌ی فیلم در نظر گیرد که بر نمایش توسعه‌ی صنعتی و تعارضات فرهنگی جامعه‌ی ایران متمرکز بود. لاموریس تصاویری از چند رآکتور و کارخانه و... گرفت و برای تکمیل آن‌ها راهی کرج شد تا از سد امیرکبیر فیلم‌برداری کند. بر فراز سد، هلی‌کوپتر او به کابلی برخورد کرد و سبب سقوط و مرگ وی گردید.یک تعبیر دراماتیک می‌تواند همه‌چیز را در کنار یکدیگر قرار داده، و داستان زندگی کارگردان فرانسوی را با مستند ایرانی‌اش پیوند دهد: لاموریس را باد دیو به آب‌های کرج انداخت. این جمله چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟شهوت و شتابزدگی ما ایرانیان در نو شدن، وضعیت گذار عقیم را به وجود آورد: تحولی که به بحران گرایید. چنین وضعیتی در فیلم هم اندکی حس می‌شود، وقتی قسمت اول فیلم به قسمت ناتمام دوم آن پیوند می‌خورد: از دار و درخت و کومه‌های صمیمی، به راهروهای بی‌روح آزمایشگاه‌ها و کارخانجات و پالایشگاه‌ها؛ ابتذال کار، و انحطاط محیط زیست.این «باد دیو» است، شهوت شهری‌شدن در تمام ابعاد، نیرویی غریب که جایی میان ردّ و تمنّایش گیر کرده‌ایم. این بخشی از تاریخ ناتمام هویت ایرانی است، که باید منتظر ماند تا پختگی لازم را کسب کند. صد سال یا هزار سال، معلوم نیست.</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 19:24:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به ایرانه خانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-uvu4hetldpcd</link>
                <description>ایرانه خانم! شنیده‌ام که طرّه‌‌ات را مثل پیشترها به حنا رنگین نمی‌کنی. حنای گریه می‌باری و گونه را مرجان زده‌ای. تو را چه شده است؟ تهران مرده است یا شیراز؟ در رثایت چه می‌توان گفت ای بهترین مادر، که اندوه عالم را در قفای لبّاده‌ات پنهان کرده‌ای؟ لاف عشق تو را نمی‌زنم، که خون پیشمرگانت بر پنجه‌مریم‌های گیلان شبنم بسته است. لاف عشق تو را نمی‌زنم، که عباس میرزا در پهلوی تو تبریز می‌گرید و من در یَم غربت غرق شده‌ام. گل‌اندامی چون تو را بهرام‌ها باید، و قبای عشق تو بر قامت مردی چون من نخواهد نشست. ایرانه خانم! سوگند به دماوندت -که محجوب‌ترین معماری تاریخ است-، از تو خواهم گفت اگرچه با لکنت، و نام تو را به گوش آسمان خواهم خواند. فغان اگر بی‌تاب شوی، تویی که معلم همواره‌ی صبر بوده‌ای. نقره‌داغ گشتی، هنگامه‌ها آزمودی، سیلی‌ها خوردی، ولی دم بر نیاوردی. اینک تو را چه شده است ایرانه جان، که بوتیمار ارس شده‌ای؟ هنوز از مأذنه‌هایت خدا می‌بارد، و تسلّای سراچه‌های سبزت کودکان خسته را خواب می‌کند. هنوز در تنگستان بوی باروت می‌آید، و تنگسیرهای خنیاگر نام تو را به کمانه‌‌های مشروطه منادی می‌کنند. هنوز کبوترهای روشن صلح را به نیّت تو پرواز می‌دهند، ای که از هر پاره‌ات حکایتی شنیدنی می‌جوشد. بوریای هزار نقشی، که هر پودش سعدی می‌زاید و هر تار عشقی. ارغنونی، که هفتاد سروناز تو را یکنوا خوانده‌اند؛ و تو در رنج‌هایت مرا بخوان تا غاشیه‌ات را بر دوش کشم. ایرانه‌ی من! در تو شهرها مرده است. تو خود را در زمان قبضه کن تا با راهبان بودایی بلخ دیدار کنم. در تو شهرها مرده است ای بانو، و من ایّوب‌وار در خاطرات پرشورت منزل کرده‌ام، تا ایمان به تو را حفظ کنم. تو با جراحت بیگانه نبوده‌ای، ترکمانچای را یادت هست؟ می‌دانم که تصویر سوختن بخارا از خاطرت نخواهد رفت. تو گوراندن مزدک را از یاد نخواهی برد. اما این را نیز از یاد مبر، که روشنی را دوباره بر دامان تو خواهیم انداخت. صبور باش، ایران! صبور باش!</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 19:18:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر «غزه»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%BA%D8%B2%D9%87-mhyvut83rdqc</link>
                <description>با غزه سوختم؛ کسی ندید.کجا هر کسی هرچه باید دید می‌بیند؟و تو ای حمّال هزار همیانه!آیا تو هرچه را که باید، می‌بینی؟بار هستی سنگین است،ای که چشمانت را بر داغ و دریغ بسته‌ای،و بی‌امان تریاک دود می‌کنی؟بار هستی سنگین است، و لَله‌ی تو هروئین.و اوست که تو را می‌خواباند.اوست که تو را می‌خواباند.بگذار نادیده بمانم،بگذار تا از هر کران با تیغ و کشیده بجوشم،چرا که من عطیه‌ای خونین به نسلی رنجور هستم،که می‌خواهد به وزن چهل صفحه شعر اشک بریزد،تا در حریم عزلت‌اش کور شود.و تو می‌دانی که شاعر کور شاعری مرده‌است؛او آنچه باید دید را نمی‌بیند.او آنچه باید دید را نمی‌بیند.۰۲/۱۰/۲۱</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 13:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ، عشق، وسترن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86-tnafw07utwx7</link>
                <description>«وسترن» یک گونه‌ی هنری «عالی»‌ست، چون نسبت به وضعیت تاریخی بشر و نحوه‌ی درگیر کردن آن با آنچه به عنوان کنش هنری می‌شناسیم، واجد فهمی عالی است. این فهم، خودش را در هم‌گاهیِ دیالکتیکیِ «موقف‌گزیدن» و «خیز برداشتن» نشان می‌دهد: موقف‌گزیدن در یک صحنه‌ی خاص تاریخی که در سرحد آمریکایی شکل گرفت، و خیز برداشتن به سوی یک افق معنایی-تاریخی نوین با الهام از آن صحنه‌ی چند صد ساله. غرب وحشی، تاریخ مختصر انسان است؛ جایی که به قول سرجو لئونه، «زندگی در آن ارزشی ندارد.». در غرب وحشی، آدم‌ها چپ و راست کشته می‌شوند. برای آغاز تئاتر مرگ و زندگی یک آدم گوشت و پوست و خون دار، یک هفت‌تیر لازم است و یک آدم دیگر؛ کسی که تصمیم می‌گیرد ماشه را بچکاند یا نه. اما این تصمیم خیلی مهمی نیست. کافی است انگشت اشاره‌اش را کمی خم کند و بنگ! خون سرخ می‌جهد و آدم نیست می‌شود، یا: چند تکه گوشت به‌هم‌پیوسته‌ی ساکن و بی‌جان، اگر نخواهیم بگوییم «نیست»؛ و مرز بین مرگ و زندگی همان خم انگشت است. در غرب وحشی، «کشتن» کنشی تلقی می‌شد که با یک کنش «عادی» فاصله‌ی چندانی نداشت؛ گویی به یک رسم تبدیل شده بود. این در شرایطی است که بسیاری از مردان رشید، خود را خدیو دیگری می‌پنداشتند. «دوئل» را تصور کنید: یک کنش اجتماعی غریب و مضطرب، که هر یک از افراد در آن خود را از دیگری سر تر می‌دانند. آن‌ها نمی‌خواهند «خودکشی» کنند، آمده‌اند تا بکشند. آن‌ها یاد می‌گیرند «لرزش دستشان» را کنترل کنند تا کشته نشوند. این یک کنش اصیل انسانی است. به همین ترتیب، نحوه‌ی برقراری «ارتباط» در غرب وحشی، آلوده به یک ویروس ایدئولوژیک وحشتناک است. ویروسی که با بهره‌کشی، برده‌داری، سلطه، طبقه‌بندی، نژادپرستی، تبعیض، خودبرتربینی، و مفاهیمی از این دست در ارتباط است. همه‌ی این‌ها واقعیت‌هایی به شمار می‌روند که در وضعیت تاریخی کنونی نیز موفق به عبور از آنها نشدیم، هرچند اگر حق با هابز باشد، شاید هرگز نتوانیم: «انسان، گرگ انسان است.». گذشته از این‌ها، در چنین جامعه‌ای که امکان همزیستی صلح‌آمیز در آن وجود ندارد، ما «عشق» را داریم. در جامعه‌ای که زوال و مرگ و از دست رفتن هرچیزی این‌چنین سریع و راحت اتفاق می‌افتد، چطور می‌شود «عاشق» بود؟ چطور می‌شود «ترس» از دست رفتن موضوع عشق را به جان خرید؟ این ظرافت‌ها را -به عالی‌ترین شکل ممکن- در «وسترن» می‌توان یافت، و البته به نحو عمیق‌تر و پنهان‌تر، در زیست اجتماعی واقعی خودمان، در وضعیت تاریخی کنونی. </description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 22:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذار عظیم در زمانه‌ی پساجنگ سرد: از فریلنسری به استراتژیسم خودفرمان (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%B1-so6iwkk9fvrp</link>
                <description>گلبدین حکمتیار در سال ۱۹۹۶ در افغانستاندر پاسخی کوتاه، حکمتیاریسم را به رسمی تشبیه می‌کنم که در غرب قدیم معمول بود: جایزه‌بگیری. اهداف جایزه‌بگیران معمولاً شامل کسانی می‌شدند که به حداقل یکی از گروه‌های راهزنان، جانیان، فراری‌ها، تبهکاران و... منسوب بودند. به تدریج، رسم جایزه‌بگیری از حدود قانونی خود فراتر رفت و مزدوران و فریلنسرهای آزاد را پدید آورد. فریلنسرهای سیاسی زمانه‌ی ما، در ازای پول، انرژی، اعتبار، قدرت یا... تحت فرامین کارفرمای خود قرار می‌گیرند. هراس غرب نسبت به گسترش کمونیسم در جهان، بکارگیری فریلنسرها در سراسر جهان را منجر شد. دکترین سیاسی ترومن، حضور آمریکا در هر نقطه از جهان که بیم گسترش یا تقویت احزاب کارگری در آنجا می‌رفت را توجیه می‌کرد. جنگ سرد، جنگ میان دو ایدئولوژی بود، که به جنگ میان دو دولت محدود نماند و بر تمام جهان سایه افکند، تا جنگ‌ها و تحولات سرنوشت‌ساز دیگری را به وجود آورد. افغانستان یکی از آن نقاطی بود که از این جنگ امان نیافت، و می‌توان از رهگذار تحولات آن به نتایجی دست یافت.گلبدین حکمتیار، همزمان با فرمان سال ۱۹۷۹ میلادی برژنف مبنی بر حاضر شدن سپاه شوروی در افغانستان، به یکی از رئوس مثلث «آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا-سازمان اطلاعات نظامی پاکستان-حزب اسلامی حکمتیار» تبدیل شد. حکمتیار متقدم شخصیتی اقتدارطلب بود و منافع شخصی و حزبی خود را بر منافع جمعی کشور ارجح می‌دانست. همانگونه که یک کارفرما تنها به دنبال انجام کار و مأموریت موردنظر است، برای آمریکا و متحد سیاسی‌اش در پاکستان، اهمیتی نداشت که قدرت گرفتن حزب حکمتیار می‌توانست واجد چه پیامدهایی باشد. حکمتیار با زیر پا گذاشتن پیمان پیشاور -درحالیکه دو تن از مهم‌ترین افراد حزب او آن را امضا کرده بودند-، با دولت اسلامی افغانستان که کلید امنیت و استقلال آنجا بود به مخالفت برخاست. مالیخولیای قدرت حکمتیار، ده‌ها هزار غیرنظامی را در جنگ داخلی خونین ۱۹۹۲ از بین برده، و یک سوم کابل را به نابودی کشانید. چه کسی مسئول است؟حزب اسلامی حکمتیار پروژه‌ای آمریکایی بود؛ همچنانکه تمامی مجاهدین افغان ضد شوروی به مهره‌های شطرنجی می‌ماندند که آمریکا آن‌ها را حرکت می‌داد. آن‌ها فریلنسرهایی بودند که آزادی، امنیت، و استقلال می‌خواستند، اما قربانی جنگی نیابتی شدند. اسناد بسیاری شاهد مدعای تأمین تسلیحات حزب اسلامی حکمتیار توسط آمریکا و شرکایش هستند (برای مثال رجوع شود به: Charlie Wilson&#x27;s War: The Extraordinary Story of the Largest Covert Operation in History by George Crile III). این به روشنی نشان می‌دهد که چه کسی مسئول است.دلایلی وجود دارد که کشورهای جهان را در حال حرکت از مقام فریلنسری غرب به سوی نوعی استراتژیسم خودفرمان و مستقل نشان می‌دهد. حال باید نشان داد که استراتژیسم خودفرمان چیست و چرا نقطه‌ی مقابل هژمونی است؟</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 21:04:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر «رفتن»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-dzcyk7rcpbng</link>
                <description>بر دالان‌های چارسوق هرات،قدم می‌گذارم.از پنجره‌های روشن، خبرهای تاریک،شنیده‌ام...تا با خون کودکان آزرده،تعمیدم کنند.*چین چشمانم را که هم‌گذارم،خواهم مرد.بزودی خواهم مرد،و من نخواهم دانست،که چه کسی بوده‌ام...*آنجا در مغاک خاک،تصنیفی می‌خوانم،تا رؤیاهایم را، در همسایگی‌ام،خواب کنم:بلکه یک روز، با بذر گیاهی،بیامیزند...*در میان مزارع گل‌محمدی،اشک ریخته‌ام،با پیرمردان دستارپوش یمنی،رقصیده‌ام.باروهای بازمانده را از نظر،گذرانده‌ام،گویی پیش از من،هزاران مسافر،در آن‌ها،مرده‌اند و مرده‌اند...*چین چشمانم را که هم‌گذارم،خواهم مرد.بزودی خواهم مرد،و من نخواهم دانست،که چه باید می‌کردم...*کاش بخشیان هر کجا را،به حلب می‌آوردم،تا در مخروبه‌های ارگ،دوتارنوازی کنند،و من در آن انبوه،ترانه‌ی وداع بخوانم.*از سرمای دی، به کپرهایدشتیاری می‌گریزم.معشوق را عریان‌تر از بیابان‌هایقطبی می‌یابم،و بر طاق جهان، خشتی ازآسایش می‌چینم.*چین چشمانم را که هم‌گذارم،خواهم مرد...«بادهای همواره» را خبر کنید:بزودی مسافری خواهد مرد،آن‌که هماره می‌رفت و اکنون،کمی دیر رسیده‌است...</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 00:13:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان چندقطبی و رازهای سر به مهر</title>
                <link>https://virgool.io/estekbar/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1-hnjok868sufg</link>
                <description>نشست سران کشورهای عضو سازمان همکاری‌های شانگهای در شهر سمرقند ازبکستان در 15 و 16 سپتامبر 2022جهان انسانی، با سرعت و غلظت بالایی در حال تحول در تمامی ابعاد است. مجموعه‌ی این تحولات، یادآور تقابلی هستند که اکنون به بزنگاه تاریخی خود نزدیک می‌شود. این تقابل در سایه‌ی مفهوم موازنه‌ی قدرت معنا پیدا نمی‌کند، بلکه توصیف دقیق‌تر این است که از نوعی نبرد میان قدرت هژمونیک و قدرت‌های پیش‌قراول ضد هژمونی سخن بگوییم؛ یا به عبارتی، نبرد میان داعیان جهان‌های تک‌قطبی و چندقطبی.مأموریت در اوکراین و اسرائیل، طلیعه‌ی جهان چندقطبی، و بهایی است که باید برای پیدایش آن پرداخت. با تحلیل درست وضعیت کنونی، منادی نوعی رستاخیز سیاسی به معنای قیام و واخواهی جریان‌های مستقل از میان مردم به نمایندگی قدرت‌های ضد هژمونی خواهیم شد. از میان مهم‌ترین این جریان‌ها، می‌توان اسلام، سوسیالیسم، مسیحیت ارتدوکس، و برخی گروه‌های اجتماعی پیرو خرده‌فرهنگ‌ها را بر شمرد. شاید بتوان ادعا کرد که این قیام، صف‌آرایی و ایستادن تمام‌قد در برابر سرمایه‌داری و بالاترین مرحله‌ی آن، یعنی امپریالیسم است. ایران در این گرماگرم واجد موقعیتی ویژه است، چرا که همزمان به دو جبهه‌ی مهم تعلق دارد: اول ائتلاف اوراسیا که بعضاً در اشکالی همچون سازمان همکاری شانگهای عینیت یافته، و دوم ائتلاف کشورهای اسلامی سراسر جهان. به این دلیل، ایران یکی از کانونی‌ترین مراکز اقدام علیه تک‌قطبی و توسعه‌طلبی هژمونیک آن است، که همزمان احتمال فعالیت جنگی در آن را بالا می‌برد. حمله‌ی نظامی به اوکراین، مبارزه با اقدامات غرب به رهبری ایالات متحده‌ی آمریکا، کشورهای عضو پیمان ناتو، و الحاق‌جویان مورد حمایت آن‌ها همچون گردان نئونازی آزوف است، که ضامن نظریه‌ی تک‌قطبی هستند. حمله‌ی نظامی جنبش مقاومت اسلامی علیه اسرائیل نیز، حمله به صهیونیسم و حامیان غربی آن است، که در طول بیش از هفت دهه، بیشترین جنایات جنگی در سایه‌ی حمایت قدرت‌های غربی را علیه جان و مال فلسطینیان موجب شده است. حمایت‌ها و صف‌آرایی‌هایی از این دست، تنها دروغ‌های غرب را افشا می‌کند؛ و نشان می‌دهد که در نظر آن‌ها، سفاکی بهایی نیست که در ازای تثبیت قدرت از اهمیت چندانی برخوردار باشد.وقوع جنگ و بروز تلفات انسانی، رکن اجتناب‌ناپذیر دوران گذار است. تسلیحات هوایی همچون هواپیماهای جنگنده-بمب‌افکن و موشک‌های بالستیک، اصلی‌ترین تسلیحات ایفاگر در جنگ‌های جدید است. از این نظر، آمار تلفات غیرنظامی -مخصوصاً در جبهه‌هایی که نیروی هوایی‌شان واجد ضعف نسبی در برابر جبهه‌ی مقابل است- بالا خواهد بود. سندروم ویتنام غرب (به خصوص درمورد سرکرده‌ی آمریکایی آن) و هراس از تلفات زیاد در نتیجه‌ی جنگ تمام‌عیار، عامل ضعف و عقب‌نشینی احتمالی آن خواهد بود. در یک جهان چندقطبی بی کم و کاست، روند جهانی شدن به سوی جهان‌محلی، و در نهایت محلی شدن پیش خواهد رفت. هویت‌یابی جمعی، از مجرایی ملی-میهنی و تاریخی پیش خواهد رفت و نوعی رمانتیسیزم سیاسی-اجتماعی را موجب خواهد شد. با افول جهانی‌سازی اقتصادی، سرمایه‌داری از مقام رب‌النوعی تاریخ خواهد افتاد. در اواخر قرن بیستم، الکساندر کوژو این پرسش که پایان تاریخ دقیقاً چگونه شکل خواهد گرفت را پرسشی قلمداد می‌کرد که از اهمیت چندانی برخوردار نبود، چرا که از نظر او هرکدام از تزهای هگلی‌های چپ و راست مبنی بر پایان تاریخ با سوسیالیسم شوروی و سرمایه‌داری آمریکا، به ایجاد نوعی دولت جهان‌شمول منجر می‌شدند که خود آغاز مسیر پیشرفت بود. استقرار و تثبیت سرمایه‌داری آمریکایی اما، به ساخت دولتی منجر نشد که پیشرفت و رضایت توده را فراهم آورد. سرمایه‌داری موفق به در هم شکستن اختلاف ارباب-بنده‌ی هگلی نشد، دولت جهان‌‌شمول به بازوی پرتحرک امپریالیسم بدل گردید، و هژمونی غرب، به از بین رفتن فرهنگ‌ها و هراس از ادیان منجر شد. چنانکه بودریار می‌گوید، نظم کنونی جهان را از معنا تهی کرده، و پديده‌ها را به ظاهری از واقعيت ناموجود تبدیل کرده است.از همین رو، به نظر می‌رسد که جهان چندقطبی محکوم به ظهور است، چرا که نارسایی‌های تک قطبی مدتی است که پدیدار شده‌اند.</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 01:47:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر «به جلادان»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%84%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%86-bopo6cxhrydo</link>
                <description>یک شب،میانه‌ی بهمن ماه شاید،آنگاه که سوز سرد زمستان، دندان را در دهان می‌جنباند؛و آنگاه که خلق زمین، به گناه بی‌گناهی شلاق می‌خورند؛وقتی که آرزوها را همدوش صاحبانشان،زیر نود سانتی متر خاک گورانده‌اند،از صدای تپش قلب کشتگان،میخکوب خواهند شد؛ شهر نفس خواهد کشید،  و شهریار، به زمینی پرت خواهد گریخت.آنگاه،دخترکی دیگر متولد می‌شود،تا نقاشی کند...«امیر عزتی»</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 14:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر «ققنوس»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D9%82%D9%86%D9%88%D8%B3-xeau6uw5uela</link>
                <description>از این دخمه‌ی توفان‌خورده تا سرزمین مقدس،پر شتاب و بی‌امان، گلوله‌وار پرتاب می‌شوم؛تا از خون غلیظ خوکان رنگین‌کمان‌خورده،شرابی به حجم انزوا بنوشم،و دست هرزه‌ی وحشت را از گلوی آزادی کوتاه کنم.این شبح یک بچه‌ققنوس است،که تنها در بحبوحه‌ی اضطراب گرگ و میش،بر آسمان شهرش جولان می‌دهد.شهر سگ‌لرزگرفته‌ی شامگاهان زمستانی،جایی که پستان پرشیر جنون را به دندان می‌کشم.من، ققنوس،از همین اورشلیم پر رمز و راز تا شهر،تا همان‌جا که خیابان اش را به آتش می‌کشم،مست و یله خواهم تاخت،و شهر زرد آرزو و باغبان‌های مرموزش را-که با خشت و سیمان درخت می‌کارند-،از چنگ خوکان خواهم رهاند.من، ققنوس گنه‌کار،زیر سایه‌‌های تار و افراخته‌ی همینسازه‌های گوشتالوی خیره‌شونده،با زوال هم‌آغوش خواهم شد،تا زندگی بسازم.این شهر سرد من است،شهر سگ‌لرزگرفته‌ی شامگاهان زمستانی،جایی که پستان پرشیر جنون را به دندان می‌کشم.آری، من محکوم ام،به گناه آزادی،چون خلق خویش را محبوب می‌دارم،و خویش را،که منِ من است و،خلق دیگری.«امیر عزتی»</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 21:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر «جانور»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-wm0z1g2ejfmj</link>
                <description>من در میان این درختان سبز،دریافتم که شاعر را خلوتی نیست؛چونان که مرده را حیات و،کیفور را هوشی.اینجا، زیر همین گنبد روشن،مردابی‌ست،از دهشت حضور، ساکت؛که فرشتگان خون‌ریز و دیوان سیاهش،شاعران را در دسته‌های وسیع،خاموش می‌کنند...«امیر عزتی»</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 21:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر «آذر»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-yqyjturqqltg</link>
                <description>می‌خواهد در همین خیابان خودسوزی کند؛در میان اتومبیل‌های آهنین،و درختان زیبایی که خیابان را،محاصره کرده‌اند.این صدای مردی از جان بریده است،که اتاق‌اش را به وقت قیلوله‌ی نیم‌روزی،غرق در شعاع انفجارهای انتحاری می‌خواهد؛که حتی به ماندن غباری از خود هم،رضایت نمی‌دهد.این صدای مردی‌ست که می‌خواهد،پنج نقطه از شش شهر کشورهای هفتگانه را،به رقاص‌خانه‌ی آتش‌بازها تبدیل کند؛تا از تف سوزان تابش‌های بی‌امان،بریان شود.چهره‌ی مغموم این مرد را،به نقشی از لبخند بیارا،تو!و تنها تو می‌توانی،اگر شعری از گازوئیل نثارش کنی؛چهره به چهره، چشم در چشم،با صدای بریده و،نگاه آذرینت...«امیر عزتی»</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 19:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر «سوگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88896976/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-ttddzdoxoxbw</link>
                <description>دوره‌گردی بودم،که با دشمنان صلح و سازش،عاشقانه می‌جنگید.یاس پامچالی بودم،که با تیغی از امید و آرمان،ذبح شده است.درویشی بودم،که هفت اقلیم خاک را گشت،تا سنبل بچیند.اکنون بازیگری هستم،در زمانه‌ی بت‌واره‌های بازی‌گردان،غنوده در متروک‌ترین کنج تاریخ:عصر فریادهای خاموش و محتقن،عصر دود و تردستی گاز خردل،عصر تمنای آب و آلونک و مرگ.این عصر من است،مرا دوره کن! این بزنگاه من است!شرار سرخ خیابان‌های آتش‌گرفته،مخمور بوی تند اجساد نیمه‌سوخته،چهره‌ی رنگ‌باخته‌ی زنی در غزنه،من اشک چشم غزه هستم. من زنی مسلمان در شبستان فحشا،من رأس‌العین هستم. چشم‌اندازی از مسجدهای ویران،جوانه‌ای بی‌زوار، در زندان‌های تاریک،زائر زمین‌های سرشار از لاشه‌ی عشاق،من مرگ هستم.من اسلحه، من خشاب، من فشنگ هستم.من خون سرخ برده‌ای شورشی هستم.گدای صلح و جیغ خدایان مطرود،بوسه‌ای بر پیکر درختان گندم‌گون،کوفته بر نقاره‌های نیمه‌جان عصیان،من پیکر آبداده‌ی آلان کردی،من بینی بریده‌ی بی‌بی عایشه،من خون جاری بر چهره‌ی ندا،من وحشت دخترک ویتنامی هستم.جامه‌ی صدرنگ جهان خونین است،از بارانی بترس ای خوک،که من هستم...«امیر عزتی»</description>
                <category>کیا عزتی</category>
                <author>کیا عزتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 01:08:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>