<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیل آرام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88909673</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:44:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نیل آرام</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88909673</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رمان میان عشق و سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88909673/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-fdwbqczrlfaj</link>
                <description> نوشته ی نیل آرام اگه دوست داشتین بگید کاملشو بذارم...موسیقی سالن بلند بود. نورها روی سقف می‌چرخیدند و صدای خنده‌ها فضا را پر کرده بود. دستم روی نرده‌ی سرد پله‌ها بود و سعی می‌کردم نفسم را منظم کنم. نمی‌دانم چرا دلم بی‌قرار بود؛ انگار قرار بود چیزی عوض شود.یک قدم پایین آمدم. بعد قدمی دیگر.چشم‌ها ناخودآگاه روی جمعیت چرخید…و همان لحظه زمان ایستاد.او آنجا بود.نیما.با کت‌وشلوار تیره، شانه‌های صاف و نگاهی که همیشه بیشتر از کلمات حرف می‌زد. جدی‌تر از قبل. محکم‌تر. انگار دنیا دیگر نتوانسته بود خمَش کند.نگاهش روی من ثابت ماند.نه لبخندی.نه حرکتی.فقط همان نگاه عمیق… همان سکوتی که هزار جمله در خودش داشت.قلبم آن‌قدر محکم می‌زد که می‌ترسیدم صدایش را بشنود. سال‌ها گذشته بود، اما فاصله نتوانسته بود چیزی را خاموش کند. هنوز همان حسِ ناگفته میانمان جریان داشت.جمعیت میان ما حرکت می‌کرد، می‌خندید، می‌رقصید…اما من و او در سکوتی جدا از همه ایستاده بودیم.یک لحظه کوتاه.فقط یک نگاه.و من فهمیدم بعضی آدم‌ها،حتی اگر بروند،از قلب خارج نمی شوندنظرتونو بگیداز قلبت خارج نمی‌شوند.</description>
                <category>نیل آرام</category>
                <author>نیل آرام</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 19:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان عشق و سکوت قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88909673/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-jgxwjngy3c1q</link>
                <description>نوشته‌ی نیل آرامبعضی آدم‌ها برای قدرت ساخته می‌شوند.بعضی‌ها برای عشق.و بعضی‌ها… مجبور می‌شوند بین این دو یکی را انتخاب کنند.سال‌ها پیش، پسری که تمام خانواده‌اش را در یک شب از دست داد،تصمیم گرفت هیچ‌وقت ضعیف نباشد.یاد گرفت سکوت کند.یاد گرفت بجنگد.یاد گرفت احساساتش را پشت نگاهی سرد پنهان کند.اما هیچ‌کس به او یاد نداده بوداگر روزی عاشق شد چه کند.من قرار نبود نقطه‌ضعفش باشم.قرار نبود دوباره روبه‌رویم بایستد،آن هم وقتی همه از آینده‌ی سیاسی‌اش حرف می‌زنندو من تنها کسی‌ام که گذشته‌اش را می‌شناسم.این داستانِ مردی‌ست که تا مرز قدرت پیش رفت،و زنی که میان عشق و سکوت، کنارش ایستاد.اما بعضی حقیقت‌هاوقتی فاش می‌شوند،همه چیز را می سوزانند ادامه دارد .... #رمان#عاشقانه#داستانهمه‌چیز را می‌سوزانند…</description>
                <category>نیل آرام</category>
                <author>نیل آرام</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 19:41:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>