<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضاسرمستی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88927400</link>
        <description>معلم خوشحالی که همیشه میخونه وبعضی وقت هامی نویسه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:19:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3408309/avatar/cHQJNT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضاسرمستی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88927400</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انقلاب ۵۷ vs آشوب نیابتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%DB%B5%DB%B7-vs-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C-yjvpm5sapg64</link>
                <description>---🔴 شبهه می‌کنند و متوهمانه می‌گویند: «شما حق داشتید سال ۵۷ انقلاب کنید، ما حق نداریم؟! چه فرقی داریم با شما؟»✅ عزیزم؛ ما خیلی با هم فرق داریم!+ ما کشته می‌شدیم؛ شما آدم کشتید، آدم سوزاندید. حتی از بین آدم‌های ناآگاه و فریب‌خورده‌ی حاضر در جمع خودتان، کشته‌سازی کردید.+ ما کتاب خواندیم، شما کتابخانه آتش زدید! ما به سربازها گل می‌دادیم، شما گل کشیدید و سربازها را تکه‌تکه کردید.+ لیدرهای ما مطهری و شریعتی بودند؛ باسوادترین آدم‌های زمان خودشان. لیدرهای شما داعشی‌های وارداتی و تروریست بودند. ما در خیابان شعار دادیم، شما در خیابان سر بریدید.+ سلاح ما شعار و تظاهرات بود؛ سلاح شما گلوله و قمه و تبر. آرمان ما گسترش انسانیت، آزادگی و شرافت در جهان بود؛ آرمان شما گسترش فساد، کثافت‌کاری و گناه.✍ انقلاب ما خودجوش بود؛ مزدور خارجی نبودیم. انقلاب شما از اجنبی، از دشمن، از آمریکا و اسرائیل خط می‌گیرد؛ چیزی که دنیا فهمیده و می‌داند با چه جنایتکارانی طرف است و دستشان به خون ملت ایران آغشته است. اینترنت خارجی که قطع می‌شود، انقلاب‌تان هم قطع می‌شود!+ ما می‌خواستیم شاه برود تا رعیت نباشیم؛ شما می‌خواهید شاه برگردد تا برده باشیم. امید ما به خدا بود؛ امید شما به آمریکا و ترامپ. ما برای وطن جلوی اجنبی جنگیدیم تا یک وجب از خاک‌مان از دست نرود؛ شما به اجنبی می‌گویید بیا به وطن و خاک کشور حمله کن، اشغال و تجزیه هم مهم نیست!شما محکوم به شکست و ذلت هستید؛ چون خودتان این مسیر تباهی، شکست و بدبختی را انتخاب کرده‌اید.نویسنده:حسین ابراهیمیان | بیکران---اگ</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 15:53:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب آیا ملت متمدنی هستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-zcdmi52lftq8</link>
                <description>گاهی برای انتقال پیام نیاز به نوشته های طولانی نیست.اگر مخاطب اهل اشاره باشد،یک حکایات یا یک خاطره کوتاه نیز به او تلنگر خواهد زد و او را وادار به فکر کردن می کند.تمام ماجرا از دوران کرونا شروع شد.وقتی که نویسنده ی این کتاب در خلوتی که توفیق اجباری بود،مجال پاسخ به این پرسش را پیدا کرد که آیا ما ملت متمدنی هستیم؟آیا ساختار حکومت و ملت ما طوری است که به سمت پیشرفت می رویم یا این که دور سر خود می چرخیم و همه چیز را به قضا و قدر سپرده ایم.نتیجه ی ساعت ها تفکر هم شد 1001 شگردهمزیستی،همدلی و همدردی.خواندن کتابی که بخش هایی از آن را در ادامه می آورم به کسانی پیشنهاد میکنم که دغدغه ی پیشرفت ملک و ملت و آیین خود را دارند...............................................................(روزی دست کم یک زباله از زمین بردار!)این عبارت زیبا و انگیزشی شعار انجمنی است در سوئد،که پادشاه این کشور رئیس افتخاری آن به شمار می آید.اعضای این انجمن پذیرفته و متعهد شده اند که هر روز دست کم یک زباله از زمین برداشته،در نتیجه زمین را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کنند.روزی در یک برنامه ی تلویزیونی خبرنگاری از دبیرانجمن پرسید بر فرض که این اتفاق افتاد و شما توانستید عده ای را زیر این پرچم جمع کنید؛آیا گمان می کنید با این کار،سوئد را به بهشت روی زمین تبدیل کرده اید؟پاسخی که او داد؛یکی از هوشمندانه ترین رمز و رازهای آموزش مسئولیت شناسی و تمدن سازی است:«معلوم است که نه؛اما با این کار به آدم ها یاد می دهیم که هرگز خودشان زباله ای روی زمین نیندازند!»...............................................................ماه رمضان بود و او از تجار متدین بازارتهران؛سرخوش از این که شبی میزبان نواب صفوی و گروهی از فداییان اسلام است.نواب دعوت اورا پذیرفته بود و وی سفره ی زیبایی آراسته،انواع غذاها بر آن خوان نعمت چیده بود.میزبان به احترام سیادت نواب از او خواست که نخست دست به غذا ببرد و او از خورش بادمجان آغاز کرد و آنگاه بلافاصله گفت:«دوستان!ممکن است کسی پست به خورشت بادمجان نبرد و آن را دربست برای من بگذارید؟!»سید وسالارشان بود،احترامش کردند و احدی از آن خورش نخورد.بعد ها دوستان از اصل ماجرا پرسیدند.چیزی نگفت.او را قسم دادند.لب به سخن گشوده،گفت:«اولین لقمه را که برداشتم،دیدم مثل زهر مار تلخ است.چه باید می کردم؟پای آبروی میزبان در کار بود!».............................................................یک اتفاق فرهنگی خجسته؛بازدید معلمان مدارس ایرانی از مدرسه ی ژاپنی در دوبی!ابهاماتی رخ می نمایند که هریک پاسخی جداگانه می طلبند.ابهاماتی که از تفاوت های فرهنگی ما و آنان ریشه می‌گیرند.معلمان ایرانی می پرسند و مدیرژاپنی با خوشرویی پاسخ تک تک آنان را می دهد.یکی‌می خندد و می گوید:«ببخشید؛ماجرای این ویلچرخالی که کنار اتاق مدیراست،چیست؟دکور است؟»مدیر مدرسه با تعجب می گوید:« دکور؟نه هرگز!هر روز یکی از بچه ها از صبح تا عصر روی این ویلچر‌می نشیند.می دانید چرا؟تا این که تنگناهای زندگی یک معلول را بفهمد و هنگامی که در جامعه با چنین فردی مواجه شد از یاری اش دریغ نکند،و اگر روزی بزرگ شد و پست مدیریتی گرفت،درصدد تسهیل کار آنان بر آید.»دوستان!ما اساساً به این چیزها فکر میکنیم؟.................................................................عزل و نصب یک روزه،هیچ دیده یا شنیده اید؟علی ابن ابی طالب؛که جرج جرداق از او به صدای عدالت انسانی تعبیر می کند،ابوالسود دوئلی،عالم بزرگ بصره را به عنوان قاضی کوفه منصوب کرد.وی به مسجد رفت و به امر قضا مشغول شد.ساعتی بعد حضرت کسی را روانه ی مسجد کرد و اورا فراخواند.ابوالاسود،متحیر از این فراخوان پرشتاب،از جا برخاست و به دارالحکومه رفت.حضرت به محض دیدن او فرمود از این پس تو دیگر قاضی شهر کوفه نیستی!او که مات و مبهوت مانده بود،گفت خیانت کرده ام یا جنایت؛که هنوز ساعتی نگذشته،این سمت را از من پس می گیری؟حضرت فرمود هیچ کدام؛از کنار مسجد می گذشتم،دیدم با متهم خویش در حالی که صدای تو بلند تر از صدای او بود،گفتگو می کردی!تمام!قلم اینجا رسید و سر بشکست...</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Oct 2025 19:18:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اسرائیل راحت جنایت میکنه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C%D9%84-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-id2algvvrsjv</link>
                <description>یه‌جا بود… پشت سیم‌خاردارهایی بلند،شهری ساخته شده بود با برج‌هایی از طلا، نگهبان‌هایی با چشم‌های سرد،و مدرسه‌هایی که از کلاس اول، یه جمله رو تو گوش بچه‌ها می‌خوندن:&quot;تو برگزیده‌ای… بقیه، فقط برای خدمت به تو آفریده شدن!&quot;هر روز صبح، بچه‌ها با همین جمله از خواب پا می‌شدن.باور کرده بودن که خون‌شون فرق داره.که وجدان، فقط یه چیزیه مخصوص «خودی‌ها»؛و اگه یه &quot;غریبه&quot; پشت دیوار بمیره؟مهم نیست… چون اصلاً انسان حساب نمی‌شه!یکی از معلم‌ها، نقشه‌ی شهر رو نشون می‌داد و می‌گفت:&quot;ما باید همه‌ی این سرزمینو پس بگیریم…از این سگ‌های بی‌ریشه.&quot;و بچه‌ها، بزرگ می‌شدن…با مغزی که پُر بود از شعارهای مقدس‌شده،و دلی که خالی از رحم بود.یه روز، یکی از بچه‌ها پرسید:&quot;اگه اون بیرونیا هم درد دارن چی؟ اگه بچه‌هاشون مثل ما دل دارن چی؟&quot;معلم، اخم کرد و گفت:&quot;رحم؟ اینجا رحم نقطه‌ضعفه.اونا آدم نیستن… فقط شبیه آدم حرف می‌زنن!&quot;و همون شب،بمب افتاد روی یه مدرسه‌ی اون‌طرف دیوار.اینجا دیگه قصه نیست…واقعیته.اسم اون شهر توی نقشه هست:تل‌آویو، حیفا، و مناطق اشغالی.و اون بچه‌ها، امروز سرباز شدن… با تفنگ‌هایی که مستقیم سمت کودکان غزه نشونه می‌رن.اونا به خودشون حق می‌دن چون باورشون اینه:&quot;قوم برگزیده‌ایم&quot;و بقیه؟یا باید برن… یا بمیرن.توی کتاب مقدس تحریف‌شده‌شون نوشتن:&quot;غیریهود، روح نداره.&quot;&quot;کشتن غیریهود، گناه نیست.&quot;اینا جملاتی نیست که من بسازم.اینا متن تلمود، ریشه‌ی فکری صهیونیسمه.ریشه‌ی جنایت‌هایی که امروز جلوی چشم من و تو اتفاق می‌افته.اونا راحت جنایت می‌کنن…چون سال‌هاست یاد گرفتن که وجدان، فقط یه ابزار تبلیغاتی‌ـه.چون رسانه‌هاشون، صدای مظلومو حذف می‌کننو صدای بمب رو توجیه می‌کنن.ولی سؤال اینه:ما چی؟ما که بیرون این سیم‌خاردار زندگی می‌کنیم،ما که هنوز بوی خون رو از صفحه‌ی گوشی‌هامون می‌شنویم،آیا سکوت ما، مثل اون معلمه نیست که گفت:&quot;رحم، نقطه‌ضعفه!&quot;؟تو صدای عدالت باش.سکوتت، مهر تأییده یا فریاد بیداری؟دنیا به صداهای تازه نیاز داره…به قلب‌هایی که هنوز باور دارن:هر کودکی، فارغ از دین و نژاد،حق داره زندگی کنه.</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 18:45:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترفند جالب آیت الله خامنه ای در لبنان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%86-oefm7rzfx6re</link>
                <description>&quot;طارق متری»وزیرسابق فرهنگ لبنان پیرامون دیدار مارس ۲۰۱۰«سعدالحریری»و هیئت همراه با رهبر ایران چنین می گوید:آیت الله خامنه ای پس از شنیدن سخنان سعدالحریری درباره سلاح حزب الله از وی پرسید آیا رمان گوژپشت نتردام را خوانده ای؟داستان زنی بسیار زیبا و شاید زیباترینِ زن های پاریس که همه ی اشخاص بانفوذ و ثروتمند خواهان او بودند.اسم آن زن چه بود؟من جواب دادم:«اسمرالدا.»رهبر ایران گفت این زن خنجری تیز و زیبا همراه داشت تا در برابر آن اشخاص از خود دفاع کند.جناب نخست وزیر!لبنان شما شبیه آن زن زیباست.عروس مدیترانه است.تمامی کشور ها خواهان او و اسرائیل تهدیدی برای آن است؛اما سلاح حزب الله همچون خنجر اسمرالدا است!📚آیا ما ملتی متمدن هستیم</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 17:16:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دین،دوپینگِ مغز در بحران!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%BE%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-xlctejhsth0k</link>
                <description>خیلی‌ها فکر میکنن دین فقط برای آدم‌های «ضعیف» یا «نادان» ساخته شده. ولی واقعیت اینه که مغز انسان یه دستگاه هیجانیِ پیچیده‌ست. ما حتی با وجود علم پیشرفته، وقتی با ترسِ مرگ، شکست عشقی، بیماری یا تنهایی روبرو میشیم، مغزِ منطقی‌مون فلج میشه و به دنبال یه «تکیه‌گاه عاطفی» می‌گرده. دین دقیقاً همون تکیه‌گاهه!  فرض کن یه شب، یه خبر وحشتناک می‌شنوی: «عزیزترین آدم زندگیت سرطان گرفته».  - علم میگه: «شیمی‌درمانی کن، امار بقا چهل درصده ...»  - منطق میگه: «باید قوی باشی! گریه فایده نداره...»  اما در عمل: دلت می‌خواد زمین رو بکوبی، فریاد بزنی، با خدا چانه بزنی، دعا کنی، اشک بریزی...  دین اینجا مثل «آغوش گرم» میمونه! نه فقط با «امید» دلت رو آروم میکنه، بلکه با مناسک (مثل نماز، مراسم شمع‌افروزی، زیارت) بهت کمک میکنه این هیولاهای درونت رو رام کنی.</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 12:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نذار ناپدید شی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%86%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%DB%8C-r8jjtjzrefms</link>
                <description>🚨 الان که دزدی و سرقت داره همه‌جا زیاد میشه،ارسال لایو لوکیشن تو واتساپ یکی از بهترین راه‌ها برای حفظ امنیت خودت و خانواده‌ته!تصورش کن:تو تنها تو خیابون یا مسیر هستی، یا شب دیر وقت داری میری خونه،دوستات و خانواده‌ات دقیق می‌دونن کجایی و هر لحظه می‌تونن مراقبت باشن.این یعنی یه سپر امنیتی قوی که جلوی هر مشکل احتمالی رو می‌گیره و خیالت راحت می‌مونه.چرا لایو لوکیشن واتساپ انقدر خوب و مهمه؟مکان دقیق و لحظه‌ایت دیده میشه، بدون نیاز به تماس یا پیام.تو شرایط حساس یا نگران‌کننده، خیلی سریع و راحت قابل پیدایی.برای خانواده‌هایی که نگران بچه‌ها، مخصوصاً دختراشون هستن، یه آرامش واقعی میاره.قابلیت رایگان و در دسترس همست، فقط کافیه بلد باشی چطور استفاده کنی.🔧 چطور تو واتساپ لایو لوکیشن رو فعال کنیم؟✔️ قبل از هرچیز، مطمئن شو که:اینترنت گوشی (داده یا وای‌فای) روشنهمکان (Location / GPS) گوشی فعالهبدون این دوتا، لایو لوکیشن کار نمی‌کنه.✳️ حالا مراحلش:وارد چت شخص یا گروهی شو که می‌خوای موقعیتت رو براش بفرستی.روی آیکون 📎 گیره کاغذ (پیوست) پایین صفحه بزن.گزینه موقعیت مکانی (Location) رو انتخاب کن.بعد بزن روی اشتراک‌گذاری موقعیت زنده (Share live location).یکی از زمان‌ها رو انتخاب کن:⏱️ 15 دقیقه | 1 ساعت | 8 ساعت(پیشنهاد می‌کنیم زمان کم‌تر رو انتخاب کنی)در آخر، روی ارسال بزن و تمام!از حالا کسی که براش فرستادی می‌تونه لحظه به لحظه ببینه کجایی.این یه ابزار ساده ولی خیلی مؤثره برای داشتن آرامش، مخصوصاً تو این روزها که شرایط کمی ناامنه.وقتی از این روش استفاده می‌کنی، انگار یه همراه نامرئی داری که همیشه کنارته.🙏 لطفاً این آموزش رو برای تمام خانواده‌های ایرانی که فرزند دارن بفرستین؛ شاید همین کار ساده باعث بشه یه دل نگران، آروم بگیره.</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 16:29:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسین را هر روز می کشند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%AF-y3yuc2dfpjep</link>
                <description>روزی در بازار کوفه دیدم مردی را که از شتر پایین آمد، عبایش را مرتب کرد، کفش نو پوشید، و گفت: &quot;خدا را شکر که در واقعه کربلا نبودم.&quot;گفتم: &quot;اگر بودی چه می‌کردی؟&quot;گفت: &quot;کنار امام می‌جنگیدم، تا جانم را فدای او کنم.&quot;خندیدم. گفت: &quot;چرا می‌خندی ای دیوانه؟&quot;گفتم: &quot;اگر راست می‌گویی، همین حالا با ظلم بجنگ. امام را آن روز کشتند، اما یزید هنوز زنده است، در دلت، در کیسه‌ات، در سجاده‌ات.&quot;مرد خشمگین شد و رفت.آری، حسین را در کربلا نکشتند. او را هزار سال است هر روز می‌کشند، با بی‌حسی، با عافیت‌طلبی، با زر و زور. و عجب آن‌که  قاتلانش هنوز نماز می‌خوانند.و من، بهلولِ دیوانه، بر درِ مسجد نشستم و گفتم:&quot;ای مردم! حسین را کشتند، اما نترسید؛ هنوز وقت توبه است… اگر جرئت نگاه در آینه دارید!</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 11:20:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتیبه های جیبی</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-rbj1li87cu4g</link>
                <description>*خوب است که بی پناه باشی یوسفزندانی بی گناه باشی یوسفوقتی که زمین قلمروی نامردیستبهتر که درون چاه باشی یوسف*آن آینه زنگ می خورد می دانماین رابطه رنگ می خورد می دانممژگان تو تیر است و دل من هم سنگتیر تو به سنگ می خورد می دانم*بگذار ملال عالمی را خوش باشبا باده ی خیام دمی را خوش باشبا حرف نمی شود بسازی آدمبابرف بساز آدمی را خوش باش*چیزی نشد از حاصل عشقم حاصلبهتر که از این به بعد باشم عاقلمن روی دل تو کار کردم یک عمراما نشدم سنگ تراشی قابل*چون می نگرم به کار عالم بهترهر مسأله چند وجه دارد در براز منظر شعر آه بی چاره درختاز منظر جبر آه بی چاره تبر*هرچند که تحقیر شوم باتحقیریک ثانیه خو نمی کنم با تزویرآیینه اگر که واژگون هم بشودتصویر در آن نمی پذیرد تغییر*یک دست تازیانه یک دست گلکاش تازیانه ای از گل داشتی*دریغ آن کهمقصد نیمه ی راه بودو من راه راتا انتها پیموده بودم*جهان چه برای رو کردن داردتو اگر عشق را پشت کرده باشی؟*کسی نیمه ی گم شده نمی خواهد؟*عشق به همین سادگی بوداو به من گفت شرورگوش من شعر شنید*دره به من آموخت همیشه کوهفرجام سنگ نیست*هزار اتیوپی در راه استتا اتوپیا*تو را نباید گفتباید اعتراف کرد*برای آتش چه فرقی می کندباد از چه سمت می وزد؟*گناه دارم خدایا بروم بهشت؟*چگونه در منِ هیچبی نهایتی از خود ساخته ای؟*انصاف بدهکدام ابله تریممن که سنگ هایم را به آسمان پاشیدنیا تو که آن هارا ستاره پنداشتی؟*رودخانه طغیان کردقایق شکستقایقران با چوب قایق پل ساختبه آن سوی رودخانه رفت*آنقدر دورخیزکردیمکه پریدن از یادمان رفت *همیشه روزنی هستحتی در طناب دار!شاعر:احسان افشاری</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 17:36:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول یعنی همه چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%BE%D9%88%D9%84-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-zbauxgifhtit</link>
                <description>خیلی دوست داشتم این حرفها رو تو چنین فضایی بنویسم، جایی که کاربرها کم هستن و اهل قضاوتِ بی دلیل نیستن... فضایی که میشه راحتتر واقعیت ها رو گفت، بدون ترس از برچسب خوردن! خب، بریم سراغ اصل مطلب:  پول قفلِ درهای بسته رو باز میکنه… قفلِ درمان، قفلِ آرزوها، حتی قفلِ آبرو! نمی یخوام بگم زندگی فقط پوله، ولی تو دنیایی که نفسها به عددِ حساب بانکی گره خورده، نداشتنش یعنی دست وپا زدن تو باتلاقِ بنبست ها.  مثلاً همین درمان رو نگاه کن! وقتی آدم مجبوره ماهها تو صفِ عمل بمونه، یا خونه اش رو بفروشه تا تو بیمارستانِ خصوصی جا بگیره، پول دیگه یه انتخابِ لوکس نیست… یه ضرورته! یا  بچه ای که استعدادش تو هنرِ نقاشیه، ولی بهخاطر هزینه های کلاس، مجبوره آرزوهاش رو خاک بگیره… پول اینجا یعنی فرصتِ تبدیلِ استعداد به واقعیت.  ازدواجم که دیگه خودش یه دنیاییه… وقتی هزینه های تالار، مهریه و اجاره از عشق هم سبقت میگیره، پول تبدیل میشه به شرطِ اولِ تشکیلِ خانواده. نه بخاطرِ تجمل، بلکه بخاطرِ امنیتِ روانی که میتونه بیاره. حتی نیازهای ساده تر، مثلِ یه خونه ی کوچیک یا یه شغلِ شرافتمندانه، گاهی فقط با پول ممکن میشن.  پول حتی تو نگاهِ جامعه هم تأثیر داره. آدمِ بی پول رو شاید تحقیر نکنن، ولی بی اعتنایی کنن… پولدارم شاید پشتش غیبت بشه، ولی حداقل تو جمعیت بهش فضا میدن. این ناعدالتی رو نمیشه انکار کرد، ولی تقصیرِ پول نیست… تقصیرِ نگاهیه که پول رو معیارِ ارزشگذاریِ آدمها کرده.  حتی تو جلوگیری از ناهنجاریهاپول تأثیرداره… آدمی که پول داره، کمتر مجبور میشه دست به کارهای خطرناک بزنه. پول میتونه امنیت بخره… هم جسمی، هم روانی. ولی این به معنای تأییدِ بی عدالتی نیست. مشکل اینجاست که تو یه جامعهی ایده آل، پول نباید تنها راهِ نجات باشه… ولی تا وقتی تحصیلِ باکیفیت، درمانِ سریع و شغلِ مناسب برای همه فراهم نیست، پول تنها راهِ موندن تو بازیِ زندگیه.  پ.ن:  درسته که باید تلاش کنیم پول دربیاریم، ولی نه از راههای خلاف! انسان پول رو میخواد تا آرامش بگیره… قرار نیست تو این مسیر، آرامشش رو بده تا پولدار بشه. پولِ حرام، مثل بارانِ سمی میمونه… ظاهراً نجاتت میده، ولی تو باطن، ریشهِ وجودت رو میسوزونه.</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 18:46:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد به نفس مذهبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8%DB%8C-uwyxsj3mmqnv</link>
                <description>انسان مذهبی عقده حقارت ندارد و تنها اوست که دارای چنین خصوصیتی می باشد،زیرا او هرگز خود را با دیگری مقایسه نمی کند،و بدون مقایسه،هیچ کس نمی تواند برتر یا پست تر باشد.او فقط خودش است وآن چه را که خداوند برای او مقرر کرده پذیرفته است و کاملا راضی و خشنود است.او در هر لحظه تنها برای این که وجود دارد و زندگی می کند،سپاس گزار است.او نمی خواهد به جای هیچ کس دیگری باشد و از وضع خود کاملا راضی است.او می داند که نه برتر و نه پست تر است و از منحصر به فرد بودن خود آگاه است،زیرا حتی دو انسان هم به یکدیگر شبیه نیستند.منبع:کتاب خودت باش،نه نخود هر آش!</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 12:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجایب بدن انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-ltoaihrsmsnd</link>
                <description>بدن انسان را در نظر بگیرید.عجایب بسیاری در بدن انسان وجود دارد!به عنوان نمونه به آب هایی که در سر وجود دارد توجه کنید!آب گوش تلخ استآب چشم شور استآب دهان شیرین است.آب گوش تلخ است،تا اگر حشره ای وارد گوش شود،انسان را نکشد!آب چشم شوراست،چرا که جنس چشم چربی بوده و اگر آب شور نباشد،چربی ها می گندد!آب دهان شیرین است،تا غذا خوشمزه باشد و انسان،مزه هارا تشخیص بدهد!راستی چه کسی این آب هارا در بدن ما قرار داده است؟!آیا این شوری،شیرینی وتلخی به صورت اتفاقی در بدن ما قرار گرفته اند؟واقعا چه کسی ما را آفریده است؟!منبع:کتاب اصول دین نوجوان</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Apr 2025 14:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب درگاه این خانه بوسیدنیست💔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ckmy37cod3dc</link>
                <description>برخی ها می گویند کتابی تأثیرگذار است که شوق داشته باشی هرچه زودتر به پایانش برسی تا آتش کنجاوی ات خاموش شود.اما در نگر من اگر کتابی با روح و روانمان عجین شده باشد هیچ وقت دوست نداریم به پایانش برسیم.بسان صحبت با دوستی که به هر ریسمانی چنگ می‌زنیم تا گفتگو ادامه دار باشد.کتاب هم مانند یک دوست اگر به عمق جانمان نفوذ کند دست به هرکاری می‌زنیم تا کنارمان باقی بماند!می خواهم درباره دوستی صحبت کنم که به شدت من را گریاند!نه آن گریه ای که افسردگی بیاورد بلکه ماتمی که انسان را به خود بیاورد و بداند که برای آسوده زندگی کردنش چه جوان هایی فدا و چه مادرهایی‌ داوطلبانه قلب خود را به آتش کشیدند!کتاب درگاه این خانه بوسیدنیست درباره مادر جوانی است که در یک دو راهی اخلاقی گیر کرده است.از یک طرف دوری از فرزندانش قلب اورا به چنگ می اندازد و از طرف دیگر نیک می داند که نگهداری پرنده در قفس چه ظلم بزرگی است!خواندن این کتاب را به کسانی پیشنهاد میکنم که مدت هاست از خودشان دور شده اند و می خواهند سیاهی های قلب خود را با گریه هایی شیرین پاک کنند!شما را دعوت میکنم به رمانی دراماتیک،شهدایی و تاریخی!</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2025 14:52:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهربانی امام حسین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-mieca4vy4sr1</link>
                <description>امام حسین غلام سیاه و لاغر اندامی داشت. یک روز آن غلام گناهی نابخشودنی مرتکب شد. وقتی امام حسین این موضوع را فهمید خیلی ناراحت شد. امام حسین بارها به آن غلام وبقيه غلامهایش گفته بود که مواظب باشند کارهای زشت انجام ندهند اما این غلام حرف اربابش را پشت گوش انداخته بود و کاربد و ناپسندی را انجام داده بود. امام حسین در حالی که تا حدی عصبانی بود دستور داد تا آن غلام را نزدش بیاورند. بعد نگاه تندی به او کرد و به یکی از اطرافیانش دستور داد تا آن غلام سیاه را تنبیهكند.امام حسین میخواست با این کار آن غلام متوجه کاربد و اشتباهش شود و دیگر سمت اینجور کارها نرود. غلام تا فهمید که قرار است تنبیه شود،ترسید ورنگ صورتش تغییر کرد وقلبش تند تند زد. او به امام حسین حق میداد که چنین دستوری را بدهد با این وجود خیلی دلش میخواست کاری کند که امام حسین او را تنبیه نکند و از خطای بزرگش بگذرد اما نمی دانست چگونه؟ غلام در حالی که  رو به روی امام حسین ایستاده بود یک لحظه توی فکر رفت. ناگهان فکری به ذهنش رسید. نگاهی به امام حسین کرد، لبانش را تکان داد و این آیه از قرآن را خواند:  «وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ» یعنی: مؤمنان خشم خود را کنترل می‌کنند.امام حسین (ع) تا این آیه را از غلام شنید، خشمش را فرو برد. با آرامش به غلامش گفت:  «خشم را فرو بردم.» غلام لبخند کم‌رنگی زد، نَفَسی تازه کشید و خوشحال شد که اربابش دیگر از او خشمناک نیست. غلام دوباره لب باز کرد و ادامه آیه را خواند:  «وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ» یعنی: مؤمنان کسانی را که اشتباه کرده باشند، می‌بخشند.  امام حسین (ع) لبخند زد. فهمید که غلامش قرآن را خوب بلد است. با مهربانی گفت:  «باشد، تو را بخشیدم.» غلام خوشحال شد. برق شادی در چشمانش نشست. او توانسته بود با خواندن جملاتی از قرآن از تنبیه شدن نجات پیدا کند. غلام کمی دیگر به فکر فرو رفت. انگار بلد بودن قرآن خوب به کارش می‌آمد.  دوباره لب باز کرد و ادامه آیه را برای امام حسین (ع) خواند:  «وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ» یعنی: خداوند انسان‌های نیکوکار را دوست دارد.  امام حسین (ع) با لبخندی پررنگ‌تر به غلام گفت:  «تو را در راه خدا آزاد کردم.» غلام از خوشحالی داشت بال در می‌آورد. باورنمیکرد امام حسین به‌ اوچه گفته باشد.او ابتدا قرار بود به خاطر کار اشتباهش تنبیه شود،اما حالا امام حسین،نه تنها اورا تنبیه نکرد،بلکه اورا بخشید و میخواست آزادش کند.اشک شوق خوشحالی در چشمان غلام حلقه زد.این زیباترین لحظه ای بود که در تمام عمرش تجربه کرده بود:لحظه ی آزادی.غلام خم شد و دستان امام حسین را بوسید.امام حسین غلام را درآغوش گرفت واو را بوسید.بعدصورتش رانوازش کرد.درست مثل پدری که فرزندش را نوازش میکند.غلام از امام حسین خداحافظی کرد وخواست برود.امام حسین دستش را گرفت؛کیسه ای پر از سکه از میان شال کمرش درآورد و آن را به غلام داد و گفت:«این کیسه ی سکه راهم بگیر وبا آن به زندگی ات ادامه بده.»غلام دیگر نمی دانست چگونه از محبت و مهربانی امام حسین تشکر کند.زبانش بندآمده بود.اشک هایش پی در پی از چشمانش سرازیر بود روی صورت سیاهش لیز میخورد.غلام از امام حسین خداحافظی کرد و رفت و درحالی که از امام و دیگران دور میشد،با خود میگفت:«درست است که امام حسین من را آزاد کرد،اما من تا همیشه اسیر مهر و محبت او هستم.او بهترین ارباب عالم است.»</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 14:51:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم سه احمق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82-h2bri0a3znfo</link>
                <description>بعضی فیلم ها چهار فصل هستند.در پاییزشان برگ های ناامیدی وجودت را فرو می‌ریزند و در بهار بذر امید را  درونت می‌کارند. تابستان گرمای وجودشان پذیرای زخم های عمیقت هست و زمستانشان نویدی است بر آمدن بهار و شروعی جدید!میخواهم از فیلمی بگویم که به اندازه کافی به اصطلاح (ترند)شده است اما مطمئنم که هیچ کسی نمی‌تواند صرفا با نوشتن نقد یا معرفی حق این فیلم را ادا کند.فیلم سه احمق دوستی است که هم تورا می خنداند و هم باعث گریه ات میشود.مشاوری است که تو را برای طی نمودن راه علاقه ات ترغیب می‌کند و نتیجه ی انتخاب هایت را با زبانی ساده به تو نشان می دهد!سه احمق فیلمی است برای تمامی ژانر ها!درام،کمدی،هیجانی و اجتماعی و شاید سیاسی!در لحظاتی به صورتی عیان ایراد های نظام آموزشی نوین را نشان می دهد و در لحظاتی ارزش رفاقت عمیق را به ما نشان می دهد.من تماشای این فیلم را به همه پیشنهاد میکنم.به خصوص معلمین و استادان دانشگاهکسانی که میخواهند انتخاب رشته کنندکسانی که نمی دانند با ترس به دنبال رسالت رفتنشان باید چه کنندکسانی که میخواهند خدارا پیدا کنندو کسانی که می خواهند به مدت بیشتر از دو ساعت از زندگی لذت ببرند و برای خود خاطره سازی کنند!</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2024 20:35:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رز سفید💔</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%B1%D8%B2-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-yxfmwd3ogjt1</link>
                <description>رز سفیدکوچک‌و‌زیبایی را در دست گرفته بود.این آخرین دیدار بود.قرار بود بعد از سال ها از همدیگر خداحافظی کنند و هر کدام پی سرنوشت خود بروند.تلاش های زیادی برای فرار از حقیقت داشتند اما در آخر مانند زهری تلخ آن را پذیرفتند.پسر تی شرت مشکی یقه هفت و شلوار کتان مشکی پوشیده بود.نه به خاطر این که تلخ ترین روز زندگی اش بود.به خاطر این که آن دختر به چنین رنگی علاقه داشت.از چنین رنگی خوشش نمی آمد زیرا مشکی را نشانه نحسی می دانست ولی در قرار آخر سرانجام تسلیم شد.آن جا بود که به قطعیت نحس بودن مشکی پی برد.ساعتش را نگاه کرد.هنوز پانزده دقیقه مانده بود.او زودتر آمده بود.مثل همیشه.اما این بار زود آمدنش نه از سر شوق که از سر غم و اضطراب و تشویش بود.نمی‌دانست در قرار آخر باید چه بگوید.دیگر هیچ گونه حرفی فایده ای نداشت.فقط میخواست برای بار آخر رز سفید را به او بدهد و خود را در چشمان مشکی رنگ او غرق کند.در کنار فواره ی آب رو به رو پسربچه هایی را دید که آزادانه از هر فکر و خیالی مشغول بازی بودند.به آن ها حسرت میخورد.نه به خاطر سنشان بلکه به خاطر این که هنوز طاعون عشق آن هارا دچار نکرده بود.هرچقدر زمان به هفت نزدیک میشد اضطرابش بیشتر میشد.تصمیم گرفت برود در کنار فواره و به صورت خود آب بزند.دستش را در آب فرو برد و تا توانست به صورت خود پاشید.سرمای آب را احساس نکرد.باز هم دست و فواره و صورت ولی ذره ای از آتش وجودش التیام نیافت.صورت گندمگون خودش را به آب نزدیک کرد که ناگهان لرزش گوشی اورا به خود آورد.دستش را در جیب راست شلوار خود برد و گوشی را بیرون آورد.خودش بود.همان همدم چندساله ای که شب ها با رؤیای او می‌خوابید.صبح ها با آرزوی او از خواب بیدار می‌شد و ظهر ها با تمنای او اذان ظهر را گوش میداد.به سختی پیام را نگاه کرد.«من دوست دارم ولی طاقت دوباره دیدنت رو نداشتم.مسیر زندگیمون یکی نبود اما ازت ممنونم که بخشی از داستان من بودی.»گوشی از دست لرزانش افتاد.باچشمانی تار به  رز سفید روی نیمکت چوبی نگاه کرد‌.پژمرده شده بود.</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 09:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک طنز سقوط!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-ouqnplq0dtun</link>
                <description>هواپیما به لرزش شدیدی افتاده بود.با این که هر ماه چنین مسیری را می آمدم اما هیچ گاه به چنین مشکلی دچار نشده بودم.اولین بار بود که در هواپیما حالت تهوع به من دست می داد.کم کم جیغ و داد ملت شریف بلند شده بود که خلبان اعلام کرد نگران نباشید.هواپیما به سلامتی فرود...که ناگهان صدایش قطع شد.گویا به علت شرایط جوی سیستم رادیویی هواپیما هم از کار افتاده بود.از دلداری خلبان بیشتر نگران شدم.میدانستم در این مملکت وقتی میگویند نگران نباشید یعنی نگران شوید.کلا فرهنگ لغات مسئولین با ما فرق میکند.نمونه اش هم صیانت و آزادسازی قیمت و...کم کم برای مرگ آماده میشدم.با خودم میگفتم آیا اگر همین الآن هواپیما با مانعی برخورد کند شهید می‌شوم یا نه.بلافاصله یادم آمد که من عازم کیش هستم برای دیدن شهر آکواریومی و طبیعتاً مردن در چنین مسیری سند شهادت را امضا نمیکند.کاش حداقل حالا که قرار است بمیریم راننده سر هواپیما را به مشهد یا قم کج کند شاید فرجی شد و در لیست شهدا قرار گرفتیم!ولی نه فایده ای نداشت.قطعا کرام الکاتبین از من زرنگ تر است.فردی که در صندلی بغلی من هست برعکس بقیه به شدت آرامش دارد.چشم هایش را بسته و گویی زندگی خود را مرور میکند.با دقت بیشتری به او نگاه میکنم.احساس میکنم که نفس نمی‌کشد!دستم را جلوی بینی اش می گیرم.بله او از ترس سکته زده بود و این دلیل آرامشش بود.آن طرف تر دختری با موهای باز و بلوند که گوشی اپلش را در دست گرفته بود با صدای بلندی میگفت خداااایاا به فریادمان برس.میخواستم به او بابت حجابش تذکر دهم ولی چون تا ثانیه هایی دیگر به فنامیرفت احتمال اثر نمیدادم.شاید هم گناه او علت سقوط ما بود!چیزی که در آن حالت بیشتر روی مخ من بود فحاشی های جوان موفرفری بود که در صندلی جلویی ما مدام روی سرش میزد.با صدای گوش خراشی میگفت اگر با دنیا در نمی افتادند و ناوگان هوایی فرسوده نبود ما سقوط نمی‌کردیم.از بی ادبی او ناراحت شده بودم و به او گفتم پفیوز مگر در کشورهای دیگر سقوط رخ نمی دهد؟میخواستم خبرگزاری فارس را باز کنم و برای او آمار سقوط هواپیما در کشورهای به اصطلاح جهان اول را نشان دهم که متاسفانه اینترنت یاری نمی‌کرد.پیرمردی که در صندلی های جلوی هواپیما بود تسبیحش را در دستش می‌چرخاند و با فریادی غم آلود میگفت می دانم...می دانم که کار خودشان است.معلوم نیست که میخواهند چه چیزی را ماست‌مالی کنند.من نمی‌دانستم کار خودشان است یا نه.فقط تنها چیزی که می‌دانستم این بود که به احتمال زیاد تا دقایقی دیگر آخرین نفس های عمرم را میکشم.سعی کردم چشم هایم‌را ببندم و گذشته را مرور کنم.از خاطرات مهد کودک و ابتدایی شروع کردم تا برسم به کلاس اول راهنمایی و مدرسه جدید و بزرگی که ثبت نام کرده بودم.تازه داشتم با خاطرات شیرین آن دوره کیفور میشدم که دیدم انگشت لطیفی مدام صورت من را نوازش میکند.چشم هایم را باز کردم و از ترس به نفس نفس زدن افتاده بودم.ترس بودن در چنین موقعیتی حتی از تصور سقوط هم بدتر بود.داشتم قالب تهی میکردم که آن مرد با آرامشی مثال زدنی گفت نترس!کاریت ندارم..فعلا اول بگو که خدایت کیست...!</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 16:06:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمی که ماراتراپی می کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-pgnjrxvpnqei</link>
                <description>یک تراپیست خوب باید احساسات انسان را بپذیرد،با او همدلی کند و بدون سرزنش،ثمره ی انتخاب هایش را به او نشان دهد.همچنین به انسان دیدی بلند مدت برای تصمیم گیری بدهد تا منافع جاودان را فدای هوس های خود نکند!این فیلم،یک فیلم روانکاوانه نیست اما تمام عناصر چنین فیلمی را داراست!عالی ترین احساسات انسانی که اشک می باشد  را می پذیرد و پا به پای تو پیش می آید.در عین این که با تو همدلی میکند،به تو می آموزد که  گاهی باید اعماق وجود خود را به آتش بکشی تا به زندگی دیگران روشنی بخشی!این فیلم باری دیگر ثابت میکند که فقط انسان های شجاع لایق زیستن در صفحات تاریخ هستند!فیلمی سرشار از بیم و امید،عشق و فراق،خشم و صلح وتهمت و پاکی!شما را به تماشای فیلمی دعوت میکنم که در پایان تمام سنگریزه های وجودی شما را در آب روان خود حل خواهد کرد!فیلمی به نام«سیتارام».</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 18:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمی برای تمامی سلایق!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%82-pdjahntkd8r1</link>
                <description>هیچ وقت فکر نمی‌کردم که روزی برای معرفی یک فیلم کره ای دست به قلم شوم!تنها خاطره ام از فیلم های این کشور برمیگردد به همان جومونگ و امپراطور دریا!ناخودآگاهم به طور غیرمنطقی همیشه به من می‌گفت که آن ها جز سریال های تاریخی چیزی در چنته ندارند!تا این که برای کسب یک تجربه ی جدید دل به دریا زدم.قبل از آن که فیلم را از فیلیمو دانلود کنم تمام تلاش خود را کردم تا جلوی وسوسه خواندن خلاصه ی فیلم ایستادگی کنم چون همیشه ترجیح میدهم که بدون هیچ پیشداوری یک فیلم را تماشا کنم!بالأخره دانلود به پایان رسید...«دونده های سریع»نکته ای که این فیلم را متمایز میکند این است که برای تمامی سلایق مناسب است و معجونی از تمام ژانر ها می باشد!کمدی است زیرا لحظات خنده دار دو دوست را به تصویر میکشد که رفاقتشان با یک سوسیس آغاز میشود و رابطه شان به تارمویی بنداست!معلوم نیست که تا آخر دوستی خودرا ادامه میدهند یا خیر!معمایی است زیرا هر ذهن خلاقی را برای کمک کردن به این دو دوست به چالش می کشد!سیاسی است زیرا چرخه ی معیوب بروکراسی مدرن را به خوبی نمایش میدهد.درام است زیرا از رنج افرادی صحبت میکند که توسط جامعه فراموش شده اند.جنایی هم هست و پراست از صحنه های تقریبا دلهره آور!من شمارا به این ضیافت به یادماندنی دعوت میکنم!</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 23:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات با خودش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-xpolxc3ahlfk</link>
                <description>انقدر آن نورطلایی قدرتمند بود که چاره ای جز بستن چشم هایم نداشتم.چند باری سعی کردم هر طوری که شده چشم هایم را باز کنم ولی آن نور سنگین به اعماق وجودم نفوذ میکرد و من را از خود بیخود میکرد.بالاخره تسلیم شدم.نفس عمیقی کشیدم و دیگر تلاشی برای باز کردن چشم هایم نکردم.چاره ای جز آمدن به اینجا نداشتم.همسرم از من طلاق گرفته بود و روزبه روز دنیا برایم تیره و تاریک میشد.فقط یک راه برایم مانده بود.ملاقات با خودش!باید از خودش علت تمام بدبختی هایم را می پرسیدم.اگر بگویم تنها اورا مقصر می‌دانستم دروغ بود.هنوز آنقدر جبری مسلک نشده بودم.فقط میخواستم از او بپرسم که چرا اتفاقات بد برای من رخ میدهد؟آن هم بدون هیچ گناهی.اول باید مطمعن میشدم که خودش هست.برای همین از او پرسیدم من که هستم؟لحظاتی منتظر ماندم...نور غلیظ تر شد اما اتفاق خاصی رخ نداد.دوباره آن سوال را تکرار کردم.اما پاسخ نگرفتم.از ترس آمدن این همه راه اشتباه با صدای بلند تری فریاد زدم اگر تو همان کسی که دنبالش میگردم هستی باید بگویی که من چه کسی هستم؟نور لحظه به لحظه ملایم تر میشد.زردی آن رو به سفیدی مطلق رفت.سپس یک صدای آرامش بخش و با طمأنینه ای به من گفت قرار نیست من به تو بگویم که چه کسی هستی.تو باید این سوال را خودت بفهمی.هرچند از لحن مهربانه ی او خوشم آمده بود اما از نگرفتن جوابم ناراحت شده بودم.از او پرسیدم اگر نمیتوانی بگویی پس به چه دردی میخوری؟آن صدا با آرامش همیشگی خود گفت وقتی خود را شناختی،آن وقت میفهمی که من به چه کار تو می آیم.کسی که خود را نشناسد نیازی به شناختن من هم ندارد.تلنگر خاصی خورده بود اما برای شنیدن این حرف ها به اینجا نیامده بود.محتاطانه گفتم گناه من چیست؟همسری که سالیان سال در کنارش عاشقانه زندگی میکردم و رؤیابافی میکردیم از من طلاق گرفته.گناه سهمگین من چه بود که چنین اتفاقی برای من افتاد؟موقع این حادثه تو کجا بودی؟آن صدا این بار با لحنی متفکرانه گفت چرا فکر میکنی گناه یعنی اعمال بد و ناشایست؟میدانی بدترین نوع گناه چیست؟استفاده نکردن از عقل و تجربه دیگران.خیلی وقت است که من پیامبری نفرستاده ام چون به توانایی های شما دیگر ایمان دارم.وقتی از اندیشه خود استفاده نکردی و احساس خود را بر همه چیز برتری دادی معلوم است که چنین اتفاقی برایت می افتد.و اما در مورد این که در آن لحظات سخت من کجا بودم.در نزدیکی تو بودم.نزدیک تر از نزدیک.در رگ گردن.این تو بودی که از من دور شده بودی.این تو بودی که برای آرامش یافتنت همه چیز را امتحان کردی جز من.خودت نخواستی من کمکت کنم.هنوز سوال های زیادی در ذهنم بود اما حرف های آرامش بخشش توانست وجود طوفان زده ی من را مهار کند.او راست می‌گفت.برای آرامش یافتنم همه چیز را امتحان کردم.همه چیز را.از دود و موزیک و مشروب تا ارتباط های ناسالم.همه چیز را جز خودش!تصمیم گرفتم این بار به او اعتماد کنم.زانو زدم تا سرم را بر روی زمین بگذارم.هنوز کامل به زمین نرسیده بودم که صدایی لطیف و اعجاب برانگیز در فضا پیچید.(مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى)که پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم وکینه قرار نداده است.</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 07:39:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان معلم و دانش آموز فقیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88927400/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%B1-ksakkzaca2do</link>
                <description>باورش نمیشد.این سومین باری بود که نمره ی ریاضی اش پایین تر از ده شده بود.بارها علاوه برمدیر مدرسه با والدین آن دانش آموز صحبت کرده بود و از آن ها خواسته بود که بیشتر حواسشان به او باشد.اما انگار کوچکترین تأثیری نداشته بود.تصمیم گرفت خودش دست به کار شود.با صدای بلند گفت وقتی زنگ تفریح خورد همه بیرون برید به جز کاشانی!کسی جز اون داخل کلاس نباشه...کارش دارم...تمام دانش آموزان سر به سرش می‌گذاشتند.خدا به دادت برسه.فکر کنم میخواد با همون خط کش همیشگی دهنت رو سرویس کنه.معلوم نیست میخواد چکار کنه که گفته هممون بیرون بریم!و زنگ به صدا در آمد...بچه ها آرام آرام از کلاس بیرون رفتند.جعفری و غلامی که دوستان کاشانی بودند هنوز بیرون نرفته بودند.میخواستند ببینند که چه اتفاقی خواهد افتاد.معلم با عصبانیت همیشگی خودش از آن ها خواست که از کلاس بیرون بروند وگرنه آن ها هم تنبیه خواهند شد!جعفری با آن جثه ریز وغلامی با آن هیکل گنده اش به محض شنیدن این حرف ها فرار کردند و به بیرون رفتند.بگو ببینم.مگر تو قول ندادی که بار بعدی این نمره ی ضعیف را جبران کنی؟این چه وضعش است؟کاشانی:اجازه آقا...اجازه...وقت نداشتممعلم:وقت نداشتی؟من شش روز برای این امتحان به شما وقت داده بودم.از یک شنبه تا جمعه تو چکار میکردی؟به من بگو کاشانی...چه غلطی میکردی...میخواست خط کش را بالا بیاورد که کاشانی گفت اجازه آقا پدرممممعلم:پدرت چی؟کاشانی:پدرم موقع کار از ساختمان از طبقه چهارم پایین افتاده بود و پایش شکسته بود.رفته بودم بیمارستان و نتوانستم درس بخوانم.معلم اندکی متأثر شد...سپس بر احساساتش غلبه کرد و به او گفت دو شنبه چی؟چرا دو شنبه درس نخواندی؟کاشانی:اجازه آقا...دوشنبه برادر کوچکترم از ترس لکنت زبان گرفته بود و حسابی تب کرده بود.مادرم چون به بیمارستان رفته بود از من میخواست که مراقب برادرم باشم.کل روز به او دارو دادم و مراقبش بودم که نکند تشنج کند.معلم که به مسئولیت پذیری او غبطه خورده بود از او پرسید سه شنبه چی؟حال برادرت که سه شنبه خوب شده بود.کاشانی:آره آقا...خداروشکر حالش خوب شده بود.اما مهمان های پدرم از شهرستان آمده بودند.اما در خانه هیچ چیزی نداشتیم.مادرم از من خواست تا صبح تا ظهر به خانه ی همسایه بروم و آنجارا تمیز کنم تا حداقل پولی بابت آن بگیرم.آن همسایه به جای ظهر تا ساعت ۵ عصر من را نگه داشت اما دریغ از پول.فقط اندکی تخم مرغ به ما داد...شرمنده شدم آقا...شرمنده ام.شرمنده ی خانواده ام.معلم که زیر لبی به همسایه فحش میداد به کاشانی گفت با این حال تو چهارشنبه هم وقت داشتی.بله آقا من چهارشنبه هم وقت داشتم.مهمان هایمان وقتی دیدند چیزی برای خوردن نیست رفته بودند.برای همین به طرف کتاب هایم رفتم تا درس بخوانم.اما فهمیدم که کتابم را در مدرسه جا گذاشته بودم.تصمیم گرفتم که پنج شنبه به مدرسه بروم و آن را بیاورم.معلم:خب پنج شنبه چه شد؟کتاب را گرفتی؟آقا...آقا خواستم به مدرسه بروم ولی کرایه برای رفتن به آنجا نداشتم.رویم نشد از مادرم پول بگیرم.ما خیلی بدبخت هستیم آقا.کل پنج شنبه در فکر بدبختی خود بودم و به روزگار لعنت می‌فرستادم.معلم که اندوهگین شده بود کاشانی را بغل کرد و به او گفت مشکلی ندارد.این سختی ها در تمام زندگی ما پیش می آید.مرد واقعی آن است که بر این سختی ها غلبه کند ونگذارد که سختی ها مانع رشدشان شود.اما مگر تو دفتر ریاضی نداشتی؟میتوانستی روز جمعه از روی آن تمرین کنی؟کاشانی سپس نفس عمیقی کشید.سرش را به پایین انداخت.با صدایی لرزان گفت:اجازه آقا!کل جمعه داشتم به این فکر میکردم که چه بهونه وداستانی برای درس نخوندن داشته باشم که برای شما باورپذیر باشه!</description>
                <category>علیرضاسرمستی</category>
                <author>علیرضاسرمستی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 08:29:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>