<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های انسیه کمالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88955937</link>
        <description>نوشته‌های این حساب برگرفته از ذهنِ شلوغِ فردیه که نوشتن رو دوست‌ داره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 13:50:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1682772/avatar/NPeS6c.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>انسیه کمالی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88955937</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نجات یک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88955937/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-hhgw9jrquq6a</link>
                <description>درد و دل کردن برای من فقط یک واژه‌ای هست که می‌تونم به دیگران توصیه کنم اما در مورد خودم، به قول معروف تا کارم به مو نرسه انجام نمی‌دهم. این مدت شرایط و حال روحی خوبی نداشتم که بتونم شرایط رو بپذیرم و زندگی کنم. چند روز پیش، دیگه این اوضاع به مو رسید و با یک نفر درد و دل کردم. تند و بی‌وقفه از مشکلاتم گفتم، از حالت‌هایی که دارم، از احساسم به آدم‌های اطرافم و خیلی چیزهای دیگه که هر آدمی در هر شرایطی ممکنه تجربه‌اش کنه. رفیقِ عزیزم بعد از خوندن پیام‌هایم یک پیامی رو برایم ارسال کرد؛«باید بهت بگم که به خودت فشار نیار و خودت رو مجبور نکن. بپذیر که فعلا شرایط روحی تحمل و تعامل با آدم‌ها رو نداری. آدم مجبور نیست در تمام لحظات زندگی‌ش با همهٔ آدم‌ها تعامل داشته باشه و حتی اگه از این بابت حالش هم خوب باشه. تو این چندماهه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتی.حق بده به خودت که دیگه روحیه‌ت مثل قبل نباشه و حتی شاید آسیب‌هایی دیده باشه ولی چیزی که مهمه اینه که بپذیر این شرایطت رو و هر وقت احساس کردی ظرفیت وجودی و روحیش رو داری دستت رو بذار رو زانوهات و یا علی بگو و برای بهتر شدن حالت تمام تلاشت رو بکن. ولی فعلا به خودت مهلت بده و خودت رو بپذیر❤️»نعمت بزرگیه که یک نفر رو داشته باشی تا بتونی خیلی موارد رو بهش بگی، کنارش بدون هیچ فیلتری خودت باشی، «ب» بسم‌الله که میگی تا آخر بره و با یک جمله و حرف دوباره سرپا نگهت داره. این همون چند خطی هست که رفیقم برام فرستاد، مدتی میشه که جزو تنها پیام ستاره‌دار واتسپ شده و من هر روز می‌خونم تا یادم نره خودمو راحت بذارم... می‌دونم این صحبت‌ها کافی نیست مشکل باید از ریشه حل بشه که اگه نشه بوی تعفن پوسیدگی ریشه نه خودت رو راحت می‌‌ذاره نه اطرافیان.شما رو نمیدونم اما من تصمیم گرفتم برم پیش مشاور، روانپزشک یا روانشناس. هرکسی باتوجه به شرایطی که داره می‌تونه این راه حل رو انجام بده. ترس من از این حس، با تصمیم گرفتن برای رفتن پیشِ فردِ متخصص از بین رفت چون دیگه خسته شدم و عمیقا دلم لذت بردن از زندگی و آدم‌های مهم زندگی‌م رو میخواد.شما هم امتحانش کنین شاید نجات پیدا کردین.</description>
                <category>انسیه کمالی</category>
                <author>انسیه کمالی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jun 2022 03:06:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نذرِ عاشقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88955937/%D9%86%D8%B0%D8%B1%D9%90-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-zl9ioqrazp3z</link>
                <description>همیشه دوست داشت بوی آش نذری امام‌حسین(ع) در خانه‌اش بپیچد. حاج‌علی خدابیامرز تا وقتی که زنده‌ بود خودش همهٔ کارها را انجام می‌داد. از خرید گرفته تا دعوت بزرگان محله برای پختن آش. سی‌سالی می‌شود که این نذر در همین خانه‌ پابرجاست. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که روز اثاث‌کشی نگذاشت من دست به سیاه‌و‌سفید بزنم. بار شیشه داشتم و تازه از سفر اربعین برگشته بودیم. دکتر بعد از کلی دعوا، حکم استراحت مطلقم را به‌خاطر طفلمان صادر کرده‌بود. حکمت خدا این بود که بعد از چندسال چشم‌انتظاری با این سختی‌ها بچه‌دار شویم. _چندسالی می‌شد که به عقدش درآمده بودم. خودش می‌گفت: من را در حجرهٔ حاج بابا دید و یک‌دل نه و صد دل مجنونم شد. اما من او را فقط روز خواستگاری دیده بودم. آوازهٔ طایفهٔ محرابی‌ها در محلمان زبانزد بود و دورادور می‌شناختمشان. در جلسات ختم صلوات که همسایه‌ها جمع می‌شدند حاج‌خانوم خدابیامرز، من و عروس بزرگش را با خودش می‌برد.از پچ‌پچ‌هایشان سر سفرهٔ نذری حضرت‌عباس(ع) می‌فهمیدم می‌خواهند دختر مرضیه‌خانم را برای حاج‌علی بگیرند تا برایش بچه‌ بیاورد. همان‌جا بود که دلم از بلندای کوه افتاد ته دره!اصلا نفهمیدم چه‌طور به خانه برگشتم. «یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ» را زیر لب زمزمه می‌کردم و از خود آقا می‌خواستم گرهٔ‌ کور زندگی‌ام را باز کند. باز کردند!اما دکترها می‌گفتند:اگر هم به دنیا بیاید، زنده‌‌ نمی‌ماند.من که سواد درست و حسابی نداشتم. اما قلب طفلم مشکل داشت. با حاج‌علی نذر کردیم برویم کربلا. گفتم می‌رویم اما برای اربعین. بین‌الحرمین که رسیدیم، زبانمان قفل بود و چشممان می‌بارید.نمی‌دانم رفته‌ای یا نه، اما الهی روزی‌ات شود. همان‌جا از خود آقا سلامتی طفلکمان را خواستیم. از خود علمدار شفایش را خواستیم. یا کاشِفَ الْکَرْب ورد زبانمان بود و اشک‌هایمان از چشمانمان جاری. در دلم گفتم من از خودتان خواستمش، شفایش هم با خودتان!هرچه صلاح‌ است و این بچه را زوری نمی‌خواهیم. می‌دانستیم به اذن خدا شدنی است. اصلا مگر می‌شود چیزی از او بخواهی و نشود؟ می‌گویند عباس نامش هم آرامش‌بخش است. حسین وقتی به چهرهٔ عباس نگاه می‌کرد، آرامش می‌یافت. پس می‌شد زندگی ما هم رنگ آرامش ببیند.  نگاهی به حیاط می‌اندازم چشم می‌چرخانم تا عباسم را ببینم. پسر رشیدی شده‌است. عباس؛ همان طفلی که دکترها بعد از به دنیا آمدنش می‌گفتند معجزه شده‌است. سر دیگ آش را که می‌گذارد نگاهش به من می‌افتد. با صدای بلند می‌گوید:« حاج خانوم این هم از آش. دیگه چی؟» می‌خندم و در دل قربان صدقه‌اش می‌روم. بعد از فوت حاج‌علی، اربعین هرسال خودش نذری را ادا می‌کند. به عکس حاج‌علی نگاه می‌کنم.دیدی حاجی؟!امسال هم نذرت ادا شد. خیالت راحت باشد. عباس‌مان نمی‌گذارد شرمندهٔ ارباب بشوی.</description>
                <category>انسیه کمالی</category>
                <author>انسیه کمالی</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 04:34:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا قبل از اینکه او بیاید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88955937/%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%AF-clmicclyphw2</link>
                <description>_«افسانه امروز خیلی خوشگل شدی»آن روز روح من بود که از تنم جدا شد، به آسمان رفت و کنار فرشتگان به رقص درآمد. شاید اولین باری بود که یک نفر این چنین با عشق از من تعریف می‌کرد. هرچند قبل از اینکه او بیاید دوستان و آشنایان می‌گفتند اما از زبان او شنیدن یک چیز دیگریست. اصلا همین جملات ساده‌ای را که به زبان می‌آورد دل من می‌لرزد. او در عاشقی واردتر از من است.دلبری او قاعده و قانون ندارد، مکان و زمان نمی‌شناسد اما من با او فرق دارم همین تفاوت‌هایمان ما را به هم نزدیکتر کرده‌است. شاید نتوانم به او بگویم چقدر برایم مهمی یا چقدر بی‌اندازه دوستت دارم یا حتی چقدر با این لباس خوشتیپ‌تر می‌شوی یا چقدر دلم برایت تنگ شده. اما می‌دانم که می‌داند دلم برایش پر می‌کشد اگر از چشم‌هایم نخواند که عاشق نیست. به چشم‌هایش نگاه می‌کنم دوست دارم او را بار دیگر در آغوش بگیرم... کاش در آغوش گرفته بودم کاش گرفته بودم تا نرود...صدای زنگ خانه را می‌شنوم به زمان حال برمی‌گردم نگاهی به ساعت می‌اندازم سه ساعتی می‌شود که به قاب عکس علی زل زده‌ام و خاطرات خودشان را به در و دیوار ذهنم می‌زنند تا آن روز‌ها را به یادم آورند اما انگار کرخت شده‌ام نگاهم قفل نگاهش در قاب عکس است باز زنگ را می‌زنند نمی‌دانم چه کسی است که ول نمی‌کند و می‌خواهد به زور خودش را در خانه‌ام بیندازد. گویا چاره‌ای نیست باید این مهمان ناخوانده را بپذیرم. اشک‌هایی که نمی‌دانم کی راه‌خودشان را پیدا کردند را پاک می‌کنم. چادر گل‌گلی‌ام را به سر می‌اندازم و دمپایی را می‌پوشم. با کمک نرده‌هایی که محسن برای پله‌ها درست کرده پایین می‌روم نسیم خنک بهاری به صورتم می‌خورد و کمی حالم جا می‌آید یک بله‌یِ بلند و محکم می‌گویم. «منم مهری» لبخند ناخودآگاه روی لبم می‌نشیند. در را باز می‌کنم. خودش را در آغوشم می‌اندازد. محسن هم پشت سر او وارد می‌شود اما محسن به خودم رفته در ابراز احساساتش خجالتی‌ست. باید با او مفصل حرف بزنم تا چند سال دیگر مثلِ من حسرت یک آغوش را نخورد. هر پنجشنبه خواهر و برادر می‌آیند اینجا تا به خیال خودشان مادربزرگ‌شان احساس تنهایی نکند. یا به قول مهری «مجردی و عشقه افسانه جون». شیرین زبانی‌اش تمامی ندارد. راست می‌گویند نوه مغز بادام است. بعضی وقت‌ها بیشتر از مادرشان دوست‌شان دارم.نگاهم به لبخند علی می‌افتد کاش بود و نوه‌هایش را می‌دید. شاید اگر به خاطر من شب به جاده نمی‌زد و تصادف نمی‌کرد الان اینجا نشسته بود و باز هم مثل قدیم با استکان کمر باریکی که خانجونِ خدابیامرز برای جهیزیه‌ام خریده‌بود یک چایِ تازه دم با قند هلدار برایش می‌آوردم و از زمین و زمان گله می‌کردم. اما علی همیشه بعد از شنیدن حرف‌هایم فقط یک چیزی می‌گفت:«ای سروِ خوش بالای من ای دلبر رعنای من، لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای؟» و فقط صدای خنده‌های من بود که در همین چهاردیواری می‌پیچید. تا قبل از اینکه او بیاید من با چه کسی از ته دل می‌خندیدم؟ اصلا تا قبل از اینکه او بیاید من بودم؟..... _«افسانه امروز خیلی خوشگل شدی»آن روز روح من بود که از تنم جدا شد، به آسمان رفت و کنار فرشتگان به رقص درآمد. شاید اولین باری بود که یک نفر این چنین با عشق از من تعریف می‌کرد. هرچند قبل از اینکه او بیاید دوستان و آشنایان می‌گفتند اما از زبان او شنیدن یک چیز دیگریست. اصلا همین جملات ساده‌ای را که به زبان می‌آورد دل من می‌لرزد. او در عاشقی واردتر از من است.دلبری او قاعده و قانون ندارد، مکان و زمان نمی‌شناسد اما من با او فرق دارم همین تفاوت‌هایمان ما را به هم نزدیکتر کرده‌است. شاید نتوانم به او بگویم چقدر برایم مهمی یا چقدر بی‌اندازه دوستت دارم یا حتی چقدر با این لباس خوشتیپ‌تر می‌شوی یا چقدر دلم برایت تنگ شده. اما می‌دانم که می‌داند دلم برایش پر می‌کشد اگر از چشم‌هایم نخواند که عاشق نیست. به چشم‌هایش نگاه می‌کنم دوست دارم او را بار دیگر در آغوش بگیرم... کاش در آغوش گرفته بودم کاش گرفته بودم تا نرود...صدای زنگ خانه را می‌شنوم به زمان حال برمی‌گردم نگاهی به ساعت می‌اندازم سه ساعتی می‌شود که به قاب عکس علی زل زده‌ام و خاطرات خودشان را به در و دیوار ذهنم می‌زنند تا آن روز‌ها را به یادم آورند اما انگار کرخت شده‌ام نگاهم قفل نگاهش در قاب عکس است باز زنگ را می‌زنند نمی‌دانم چه کسی است که ول نمی‌کند و می‌خواهد به زور خودش را در خانه‌ام بیندازد. گویا چاره‌ای نیست باید این مهمان ناخوانده را بپذیرم. اشک‌هایی که نمی‌دانم کی راه‌خودشان را پیدا کردند را پاک می‌کنم. چادر گل‌گلی‌ام را به سر می‌اندازم و دمپایی را می‌پوشم. با کمک نرده‌هایی که محسن برای پله‌ها درست کرده پایین می‌روم نسیم خنک بهاری به صورتم می‌خورد و کمی حالم جا می‌آید یک بله‌یِ بلند و محکم می‌گویم. «منم مهری» لبخند ناخودآگاه روی لبم می‌نشیند. در را باز می‌کنم. خودش را در آغوشم می‌اندازد. محسن هم پشت سر او وارد می‌شود اما محسن به خودم رفته در ابراز احساساتش خجالتی‌ست. باید با او مفصل حرف بزنم تا چند سال دیگر مثلِ من حسرت یک آغوش را نخورد. هر پنجشنبه خواهر و برادر می‌آیند اینجا تا به خیال خودشان مادربزرگ‌شان احساس تنهایی نکند. یا به قول مهری «مجردی و عشقه افسانه جون». شیرین زبانی‌اش تمامی ندارد. راست می‌گویند نوه مغز بادام است. بعضی وقت‌ها بیشتر از مادرشان دوست‌شان دارم.نگاهم به لبخند علی می‌افتد کاش بود و نوه‌هایش را می‌دید. شاید اگر به خاطر من شب به جاده نمی‌زد و تصادف نمی‌کرد الان اینجا نشسته بود و باز هم مثل قدیم باط استکان کمر باریکی که خانجونِ خدابیامرز برای جهیزیه‌ام خریده‌بود یک چایِ تازه دم با قند هلدار برایش می‌آوردم و از زمین و زمان گله می‌کردم. اما علی همیشه بعد از شنیدن حرف‌هایم فقط یک چیزی می‌گفت:«ای سروِ خوش بالای من ای دلبر رعنای من، لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای؟» و فقط صدای خنده‌های من بود که در همین چهاردیواری می‌پیچید. تا قبل از اینکه او بیاید من با چه کسی از ته دل می‌خندیدم؟ اصلا تا قبل از اینکه او بیاید من بودم؟ </description>
                <category>انسیه کمالی</category>
                <author>انسیه کمالی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jun 2022 15:10:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یا کلاف کاموا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88955937/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7-xt612tmrmfxq</link>
                <description>این روز‌ها نه دستم به نوشتن می‌رود نه دلم. ذهنم مدام در حال فکر و پردازش است. به این فکر می‌کنم که زندگی چقدر شبیه یک کلاف کامواست. کلافی که تازه خریدی و نخ‌های آن به شکل زیبایی بهم پیچیده‌اند. که برای هرکسی رنگ و جنس آن فرق می‌کند اما برای همه راحت باز می‌شود و به جلو می‌رود فقط باید مواظب باشی بهم گره نخورد که اگر این اتفاق بیفتد باید وقت‌ بگذاری باز کنی تا بتوانی ادامه بدهی، می‌توان همینجور ادامه داد اما گره تا آخر باز نشده باقی خواهد ماند. تو نمیدانی چند گره در این کلاف وجود دارد شاید همین یکی شاید ده‌تای دیگر. نمیدانی بزرگ هستند يا کوچک، بهم نزدیک‌اند یا دور پس بهتر است سعی کنی بازش کنی تا قلق کار دستت بیاید و برای گره‌های بعدی راحت باشی. می‌فهمی چقدر باید صبر کنی چقدر حوصله به خرج بدی تا باز شدن گره انجام شود. آره زندگی دقیقا به شکل همین کلافه باید کلاف را باز کنی گره‌ها را ببینی، بشناسی و از هم جدا کنی. اگر خسته شوی و بخواهی کلاف را عوض کنی که دیگر گره‌ای نداشته باشد باید بگویم اينجوری نمی‌شود در هر کلافی خواه ناخواه گره وجود دارد. تو باید صبر و حوصله به خرج بدهی باید امتحان الهی را قبول شوی تا باز کردن کلاف و زندگی‌کردن برایت قشنگ‌تر شود.</description>
                <category>انسیه کمالی</category>
                <author>انسیه کمالی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 15:43:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>