<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختری از اعماق کلمات :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_88995553</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:30:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4337785/avatar/w9DCxY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختری از اعماق کلمات :)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_88995553</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خسته ی خسته ی خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88995553/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-cw0zcqvnpakq</link>
                <description>همچین احساسی رو دارم . انگار توی یه دریایی افتادم و بلد نیستم شنا کنم ، شاید هم بلدم اما هرچی دست و پا می زنم و تلاش می کنم برای زنده موندن نمی شهاین روز ها هیچ چیز درست نیستهمه خستنهیچ کس دیگه نمی تونههمه زیر فشار هایی که سعی می کردن تحمل کنن له شدنخودم خستمدوستام خستنبچه ها و دانش اموزا خستنمعلما خستنمدرسه خسته اسخانواده خسته اسمردم خستندولت خسته اس جامعه خسته اسچرا اینجوری شده ؟ چرا هر شبی که می خوابم باید نگران این باشم که فردا باز هم یه روز عادیه یا نه ؟همه چیز سر جاشه یا نه ؟چرا انقدر همه چیز درهم برهمه ؟ درست می شه ؟ کی ؟ چطوری ؟هر وقت که می گم پاشم برم فلان کارو کنم ، نمی تونم . فقط هم من نیستم !دارم می بینمدارم می بینم که همه خستنولی این خستگی فرق دارهاین خستگی به معنای اون خستگی که توی لغت نامه پیدا می کنین نیستاین خستگی یعنی …</description>
                <category>دختری از اعماق کلمات :)</category>
                <author>دختری از اعماق کلمات :)</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 21:15:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظات ( فکر کنم اسم خوبی باشه برای عنوان ! )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88995553/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-gbzjhwn533rq</link>
                <description>قدم هایم را تند تر کردم ، به دو دلیل . یک که پا به پای او تند راه بی آیم و دو اینکه زودتر برسم . زودتر برسم به مغازه ای گرم ، نوشیدنی گرم و مهم تر از همه اینکه بتوانم به خواندن ادامه کتابم ادامه دهم .وارد کافی شاپ شدیم . فضایی کوچک و گرم بود و فقط میز های دراز رو به پنجره داشت . خانمی در ته مغازه نشسته و کتابی می خواند و کنارش یک لیوان قهوه بود و دو نفری هم در اولین میز کنار در نشسته بودند و ارام باهم حرف می زدند و می خندیدند. او مثل همیشه لاته سفارش داد و من هات چاکلت با دو تا کوکی کوچک . خانم پشت صندوق با موهایی قرمز فرفری و تلی بنفش ( که بنظرم موهاش واقعا قشنگ بودند ! ) از من پرسید که هات چاکلتم را کلاسیک می خواهم یا با سیروپ . نمی دانستم . می خواستم بگویم عادی دیگر ، همانجوری که همیشه می خورم . برگشتم و به او نگاه کردم ، برای نگاه کردن بهش باید بالاتر را نگاه می کردم . جوری نگاهش می کردم انگار منتظر بودم بهم تقلب برساند . خیلی سریع رویم را برگرداندم سمت خانم صندوق دار و گفتم همان کلاسیک خوبه . بعد میزی را امتخاب کردیم و پشتش نشستیم . کمی حرف زدیم ولی‌ همه ی حرف هایمان موقع آمدن ته کشیده بود . بالاخره وقتی هر روز کنار همیم و از اتفاقاتی که برای هم می افته خبر داریم فکر نمی کنم چندان ماجرایی برای تعریف کردن بماند. کمی به بیرون و مردمی که از خیابان می گذشتند نگاه کردیم تا آنکه سفارشمان اماده شد . خیلی‌می خواستم کتابم را باز کنم و بخوانم ولی … نکردم . از من پرسید که هات چاکلتم خوب است یا بگوید برایم سیروپ بزنند ؟ گفتم نه خیلی خوب است هرچند انقدر داغ بود که نمی توانستم بفهمم شیرین است یا تلخ !کمی بیشتر حرف زدیم و بیشتر به بیرون نگاه کردیم . گاهی این سکوت های بین ادم ها واقعا ارامش بخش است . نوشیدنی هایمان را که خوردیم امدیم بیرون . البته برای من هنوز تمام نشده بود اما همیشه از قصد توی لیوان کاغذی سفارش می دادم تا موقع پیاده برگشتن هم بتوانم بخورمش . مغازه خیلی نزدیک به خانه یمان بود و از انجایی که او باید به جایی می رفت من تنهایی برگشتم خونه . توی راه برگشت دیگر هات چاکلتم سرد شد و فهمیدم که چقدر تلخ بوده ! بزور کمی ازش را خوردم و چهره ام در هم رفت . دیگر تقریبا چیزی ازش نمانده بود اما در سطل اشغال کنار خیابان انداختمش . از چیز های تلخ متنفر بودم .خونه مادربزرگم هم نزدیک خانه مان بود و موقع برگشت خیابانی که به کوچه شان را می خورد دیدم و خیلی جلوی خودم را گرفتم که نرم آن سمتی . می خواستم برم ها اما خیلی خسته بودم چون شب قبل درست نخوابیده بودم . هوا خیلی خوب بود و آسمان خیلی قشنگ . دلم می خواست موبایلی کنار دستم بود تا از ان منظره عکس بگیرم ، از درختان خشک شده زیر ان اسمان یا از حفره خیلی قشنگی روی یک درخت . تازگی کل گالریم شده بود عکس اسمان از پنجره اتاق یا پذیرایی .روی زمین پیاده رو پر بود از برگ های هلکوپتری ( همان برگ هایی را می گویم که وقتی از ارتفاع می اندازیشان مثل پره های هلکوپتر می چرخند و پایین می روند ) هر قدم که می رفتم چندتاییشان را بر می داشتم و پرتشان می کردم پایین . بچه که بودم عاشق این برگ ها بودم و هنوز‌ هم هستم . و بعد شروع کردم کتابم را از این دست به اون دست دادن و راه دادن هوای خوب به ریه هامتوی اینه اسانسور دیدم که خود به خود لبخندی روی لب هامه .مطمئنن من همیشه ادمی می مونم که با این لحظات و خاطره های کوچیک یا کار های ساده خیلی خوشحال می شه.و همیشه این لحظات خواهر و برادریمون یادم می مونه</description>
                <category>دختری از اعماق کلمات :)</category>
                <author>دختری از اعماق کلمات :)</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 17:46:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز های بدون اینترنت !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88995553/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-xdhf5bmaambi</link>
                <description>خب این چند روز کلی اتفاقات افتاد که باعث شد اینترنت ها قطع شهو گفتم کارهایی که کردمو بیام بنویسم بیشتر بخاطر اینکه یه جنبه یادگاری از این دوران باشهاز اونجایی که سه شنبه و چهارشنبه هم تعطیل بود الان دیگه کاملا روی مود تابستونم !و تا الان که سه شنبه اس ۵ تا کتاب ۳۰۰ صفحه یی تموم کردم ! ( البته یکیش هنوز تموم نشده )آزاردهنده ترین چیز این بود که سرچ نمی شد کرد و خودم هم فکر نمی کردم انقدر نیاز به سرچ داشته باشم !!پنجشنبه و جمعه ام صرف خوندن برای امتحان ترم ریاضی بود که اخر هم کنسل شد ! البته خوشحال شدم چون واقعا دیگه حال نداشتم بیشتر ریاضی بخونم مخصوصا جمعه .شنبه و یکشنبه به کتابخوندن و کتابخوندن گذشتدوشنبه دیگه اینترنت داخلی وصل شد و کلاس های انلاینمون شروع شد .و از اونجایی که فقط سایت های داخلی وصل بود کلا توی ویرگول و بهخوان می چرخیدم 😂و البته فیلم هم دیدم و وسایل کمد هامو ریختم بیرون و دوباره چیدم ولی هنوزم کامل مرتب نشده !در کل بنظرم تجربه ی جالبی بود …و خب اینکه تونستم فاصله بگیرم از دنیای مجازی و این ها خیلی حس خوبی بود.و درسته که کار خاصی نکردم ولی یه حس‌ خیلی خوبی داشت !یعنی می تونم بگم حاضرم برای مدتی اینشکلی باشه . البته نه به این دلیل مضخرف‌!شاید بعد از اینکه درست شد خودمم یکم محدود کنمالبته قبلا هم می کردم اما حقیقتا وقتی می دونی فقط خودت نیستی و همن حس بهتری داره 11404/10/23!</description>
                <category>دختری از اعماق کلمات :)</category>
                <author>دختری از اعماق کلمات :)</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 09:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید هم فقط زیادی حساس شدم روی این موضوع !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88995553/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-ih7lupjsy0v4</link>
                <description>من سعی کردم افکارم را به انها بگویم. اما انها شروع کردن به خندیدن و مسخره کردن من و حتی نگذاشتند حرفم را کامل کنم . البته اگر هم می گذاشتند این کار را نمی کردم چون شاید باعث ناراحتیشان می شد . یا شاید هم نمی کردم چون فکر‌می کردم احمقانه است یا شاید هم نمی کردم چون فکر می کردن زیادی ورراجم یا شاید هم نمی کردم چون اگر شروع می کردم ممکن بود بغض گلویم را بگیرد پس‌ فقط‌ لبخندی زدم و تظاهر کردم دارم کتابم را می خواندم اما فقط با چشم نوشته هایش را دنبال می کردم . چرا این طور بود ؟شاید زیادی حرف می زدمشاید باید کمتر حرف می زدمشاید نباید از همه ی دغدغه هایم با همه حرف می‌ زدمگاهی فکر می کنم وقتی زیاد و تند تند پشت سر هم حرف می زنم شبیه احمق ها می شوم . انگار خنگ هستم . من از حرف زدن لذت می برم ، از گفتن نظراتم ، اعتقاداتم یا افکار و اتفاقاتی که برام افتاده.هنوز هم لذت می برم اما … نکند زیاده روی کردم ؟اخه حتی از سمت امن ترین ادم هام هم احساس می کنم که باید بس کنم !از وقت هایی که موقع حرف زدن به تته پته می افتم یا حرفی را شروع می کنم که نمی دانم چگونه تمومش کنم یا ادامه اش دهم هم متنفرم.فکر کنید دیگران یک کاری کنند از کاری که عاشقشین هم بدتون بی اد ، حس بدیه نه ؟چند بار این حس رو به دیگران هم گفتم اما انها گفتند نههه ما لذت می بریم تو حرف می زنی ، اما تازگی بیشتر حس می کنم مثل کسی هستم که فقط داره روی مغز انها درجا می زند . اگر دوباره بهشان بگم چی می شه ؟ نمی گن اه ول‌ کن دیگه تو عممم ؟!دوست ندارم موقعی که با اب و تاب چیزی را تعریف می کنم کسی بزند توی ذوقم چون هیچ کس‌ نمی داند که من چقدر برای زدن ان حرف هیجان دارم.  گاهی واقعا از ته قلبم می خواهم که کسی بنشیند جلوم که مثل من باشد ( حتی شاید خود من باشد ! ) و انقدر با خیال راحت باهم حرف بزنیم و حرف بزنیم که نفهمیم چقدر زمان گذشته است !واسه همینه عاشق افرادیم که نظرات و ویژگی هاشون به من نزدیکه .حرف زدن برای من خیلی مهم است . در حقیقت اهمیت صحبت !همیشه سعی می کنم به مردم گوش بدم و شنونده خوبی باشم یا جوری در برابر صجبت هاشون واکنش نشون بدم که خودم دوست دارم انها در برابر صحبت هام واکنش نشون بدن .شاید چون «اهمیت صحبت » برای من بالاست رویش‌حساس شدم ؟شاید هم کسی از درون من خبر ندارد تا بفهمد وقتی اونجوری می زند توی ذوقم چه حالی می شوم .ولی من سعی می کنم بهشان از درونم بگویم ! من سعی می کنم بگویم تا ان ها بفهمند . البته این کار را به این خاطر که انها بفهمند نمی کنم ، به خاطر این می کنم که خودم دوست دارم اما تازگی احساس می کنم روی مخ می روم و بعضی وقت ها حس می کنم بعضی ها دلشون می خواد روی من دکمه ای بود تا بزنندش و دیگه حرف نزنم . گاهی هم به خودم می گویم اصلا دیگر حرف نمی زنم ببینم چی می شه ! اما نمی توانم …مثلا اگر توی ماشین باشیم و من یک درخت خوشگل ببینم می خواهم این را بگوییم تا دیگران هم از دیدن ان درخت کیف‌کنند !خودم هم تازگی مثل یک غلط گیر برای صحبت کردن خودم شدم : چرا انقدر مکث کردی ؟ چرا اینجوری کردی ؟ چرا ال ؟ چرا بل ؟البته هیچوقت ، هیچکس بهم نگفته صحبت هام رو مخه اما مگه همه جیز فقط کلماته ؟گاهی احساساتمون نسبت به فردی دیگر یا احساساتمون در لحظه از خومون خارج می شه ، در هوا پخش می شه و به سمت فرد مقابل می ره .  ( این فقط یه حسه )البته این هم هست که گاهی حال ادم ها بده و نیاز به سکوت دارند اما من دارم سهی می کنم حالشان را بهتر کنم !گاهی هم واقعا اینشکلیم که جدی منو دوست دارن یا فقط حکم یکی رو دارم که …چمیدونم …شاید هم فقط زیادی روی این موضوع حساس شدم !</description>
                <category>دختری از اعماق کلمات :)</category>
                <author>دختری از اعماق کلمات :)</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 20:23:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس و حال !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88995553/%D8%AD%D8%B3-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84-s3ha8q9lowfb</link>
                <description>عاشق ادبی بودنم ، عاشق شعر خوندنم ، عاشق داستان نوشتن یا داستان خوندنم .همشون بهم حس خوبی می دنانگار اون لحظه روحم کیلومتر ها از‌بدنم دور‌می شه و پر از شادی می شم !همیشه شعر و داستان و اینجور چیز ها می تونه منو شاد کنهو این شادی باعث می شه عاشق خودم شم :)عاشق داستانام ، عاشق سبک پاپ سنتی که دوست دارم ، عاشق شعر هایی که می نویسم ، عاشق چیز هایی که می خونم ، عاشق اطرافیانم ، عاشق زندگیمهر اهنگی که توی پلی لیستم پلی می شه یه خاطره یی رو برام زنده می کنههر شعری از دیوان های شعر می خونم یه جور انرژی توم جریان پیدا می کنههر متن ادبی باعث می شه بخوام جیغ بزنمشعر های حافظ و سعدی و پروین اعتصامی باعث می شن بخوام از ته دل بخندم حتی اگه غم انگیز باشن !چون اون لحظه و اون حس و همه ی اون احوالات خیلی زیبان ، خیلی خیلی زیبا که باعث می شه بخوام جیغ بزنم ، بخندم ، بپرم هوا و همه رو بغل کنم یا چرخ بزنم و چرخ بزنم و چرخ بزنممی تونم بهش بگم بهترین حس دنیا و انگار که قلبم پر از نور می شه و عاشق همه چی می شم !!و بنظرم این حس رو فقط توی ادبیات ایران می شه پیدا کردشایدم هرکس توی هرچیزی که دوست داره این احساسو دارهولی هنوزم معتقدم ادبیات فارسی دریچه ای به قلب و روح باز می کنه !نمی دونم بقیه هم انقدر عاشق ادبیاتن و این احساساتو دارن یا نه ولی من هروقت این حس بهم دست می ده انقدر خوشحال می شم که حد نداره :))))</description>
                <category>دختری از اعماق کلمات :)</category>
                <author>دختری از اعماق کلمات :)</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 14:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیکه یی ادم وار از داستانم 🌝</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88995553/%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-%F0%9F%8C%9D-jtqg1eu4xbmm</link>
                <description>و چشمانم … چشمان سیاه سیاهم … برق می زد !درحقیقت همیشه برق می زد اما گاهی کمتر یا گاهی بیشتر . گاهی خاموش خاموش به اندازه ی دخمه ی زیر پله ها و گاهی روشن تر از چلچراغ .چشم ها برای من خیلی مهم بودند ، انگار همیشه با دیدن چشم ها احساسات واقعی ادم ها را می فهمیدم ، مثل همین دقایقی پیش که نگرانی را در چشم های مادرم خوانده بودم یا شی ها خستگی را از چشمان پدرم . انگار چشم ها برای من دریچه ی به دنیای واقعی هر انسان بود ، به افکار و احساسات واقعی که سعی در پنهان ان داشتند . فقط تنها چشمانی که شاید هیچوقت پشتش را ندیدم چشمان خودم بود …</description>
                <category>دختری از اعماق کلمات :)</category>
                <author>دختری از اعماق کلمات :)</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 12:42:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من:))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_88995553/%D9%85%D9%86-kio7xfron3ws</link>
                <description>من یه دختر مدرسه ایم ، معمولا هم به پر انرژی و مهربون یا مثبت نگر بودن شناخته می شم . اما هر از گاهی به خودم یاداوری می کنم که من مجبور نیستم حتما این ویژگی ها رو داشته باشم ! من می تونم هر وقت هرجوری بخوام باشم …گاهی ناراحت باشمگاهی خوشحالگاهی ذوق زدهگاهی کلافهگاهی دلتنگچون من خودم ویژگی ها و اخلاق های خودم رو کنترل می کنمولی خب خوشحالم که اکثر روزم به خندیدن از ته قلب می گذره و سر هر چیز کوچکی به قدری می خندم که اشک از چشمام می ریزه XDبه شدت عاشق حرف زدن با ادم ها ، کتابخوندن و نوشتنمپس بدونین قراره درد و دل های یک دختری که همیشه در حال داستان نوشتن توی ذهنش و عاشق ادبیات و تاریخه رو بخونین :)))</description>
                <category>دختری از اعماق کلمات :)</category>
                <author>دختری از اعماق کلمات :)</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 17:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>