<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا مجد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89011627</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:29:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>زهرا مجد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89011627</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلخ و گزنده همچون زخم شیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89011627/%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D9%88-%DA%AF%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-aqggylkrorzi</link>
                <description>زخم شیر، مجموعه‌ای از یازده داستان کوتاه است که به قلم آقای صمد طاهری نوشته شده و نشر نیماژ آن را منتشر کرده است. داستان‌ها حوالی سال‌های ۹۰ تا ۹۵ نوشته‌ یا بازنویسی شده‌اند؛ اما بستر زمانی داستان‌ها، دهه شصت است و رویدادها و ماجراهایی از این دوران را روایت می‌کنند. حجم ناامیدی موجود در کتاب بسیار بالاست  و در عمده داستان‌ها در پایان هیچ کورسویی از امید باقی نمانده است. در مجموع، داستان‌ها به‌شدت تلخ و گزنده هستند. اما این‌طور به نظر می‌رسد که هرچه پیش می‌رویم از تلخی آن کمی کاسته می‌شود. حالا یا مخاطب به تلخی داستان‌ها عادت کرده، یا از آنجا که توالی زمانی در چینش داستان‌ها رعایت شده، آقای طاهری اندکی از زهر و تلخی داستان‌های اخیرشان را کاسته‌اند.داستان‌ها مملو از تصوير و جزئیات هستند که اصلی‌ترین نقطه‌قوت کتاب به حساب می‌آید.در داستان‌ها از تشبیهات و استعاره‌های بسیاری استفاده شده و پیام هر داستان نیاز به رمزگشایی دارد. به همین دلیل ذهن مخاطب را درگیر می‌کند تا معنای مرجح اثر را کشف کند. با این‌حال، در بعضی از داستان‌ها، و به‌ویژه در داستان مهمانی، کدهای ارائه شده از سوی نویسنده برای رمزگشایی معنای مرجح متن به نظر کافی نیست. همین نیاز به رمزگشایی پیام‌ها باعث می‌شود که مخاطبان مختلف، خوانش‌های متفاوت و بعضا متضادی از برخی داستان‌ها داشته‌ باشند. از مزایای خواندن این کتاب برای من، این بود که آن را در جمع کتابخوانی مبنا خواندیم. اینکه نظرات دیگر دوستان در خصوص داستان‌ها و محتوای آن‌ها را می‌خواندم و با خوانش‌های متضاد یا توافقی از اثر مواجه می‌شدم، برای من منشاء لذتی بود که بدون‌شک اگر کتاب را به‌تنهایی می‌خواندم از این لذت محروم می‌شدم. در واقع بهتر است بگویم به‌عنوان کسی که هیچ علاقه‌ای به پایان باز و داستان‌های اصغر فرهادی‌طور ندارم، تنها جذابیت این کتاب برام همین اختلاف نظرها بود و فکر کردن و کشف معنای مرجحی که نویسنده با طرح داستان‌ها میخواست آن را منتقل کند.در مجموع به‌نظر می‌رسد که نویسنده با هرگونه آسیب رساندن به حیوانات مخالف است و این مضمونی است که به‌طور مشترک در بسیاری از داستان‌ها به چشم می‌خورد. به‌عبارت دیگر، نویسنده کشتن هر حیوانی را به هر علتی به‌عنوان عملی قبیح توصیف می‌کند؛ حتی اگه کشتن موش خرمایی باشد که به اقتصاد فرد صدمه می‌زند و یا کشتن خروس به قصد تعویذ.از دیگر مضامین تکراری در کتاب، تکرار کلیشه زن منفعل و ستم‌دیده در کنار مرد مستبد و ظالم است. شخصیت زنان داستان‌ها بسیار ضعیف و اسفناک و بدون اختیار نشان داده شده و این نحوه‌ شخصیت‌پردازی در داستان‌های مختلف تکرار و خسته‌کننده شده است. به نظر می‌رسد که نویسنده با تکرار این مضمون در داستان‌ها به‌دنبال آن بوده است که جامعه را از ظلم به زنان آگاه کند. اما با توجه به اینکه کتاب در سال‌های اخیر نوشته شده و مسائل رایج زنان زمانه ما تغییر کرده است، انتظار من را به‌عنوان مخاطب برآورده نمی‌کند. معتقدم در زمانه اخیر نمودهای ظلم به زن و اسارت امروزین زنان نسبت به گذشته تغییر کرده است و نویسنده روشنفکری که به دنبال آگاهی‌بخشی، نقد وضع موجود و حرکت به سمت وضع مطلوب هست، باید روی مسائل زمانه خودش دست بگذارد.کتاب در مجموع، کتاب همه‌پسندی نیست و خواندن آن را تنها به علاقه‌مندان به نویسندگی توصیه می‌کنم.این یادداشت جهت شرکت در &quot;چالش مرورنویسی فراکتاب&quot; نوشته شده است.</description>
                <category>زهرا مجد</category>
                <author>زهرا مجد</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 17:39:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کتاب‌خوانی به کتاب‌خواری!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89011627/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-fqdqchxb8rhu</link>
                <description>آداب کتابخواری که به دستم رسید، احساس کردم از آن دسته کتاب‌هایی نیست که دوستش بدارم. اما حالا که به لطف &quot;مبنا&quot; از یک کتابخوان معمولی به یک کتابخوار تبدیل شده بودم، بر خودم واجب دانستم که یک دور آدابش را مرور کنم تا مبادا رفتاری دور از شان کتابخواران از من سر بزند!کتاب با بیان توضیحاتی از تفاوت گفتار و نوشتار آغاز شد و همان ابتدای کار اهمیت متن مکتوب را بازگو کرد‌. بعد، از خاطرات کتابخوان شدن گفت و اینکه لازم نیست همان ابتدای کار کتابخواری را با شاهکارهای ادبی آغاز کنیم. در ادامه، از لذت‌های کتابخواری گفت. اینکه لذت کتابخواری فقط در خواندن کتاب‌ها نیست. لذت‌هایی در خرید کتاب، به ویژه خرید تخفیف‌دارش، هست که در وصف نمی‌گنجد. لذت دیگر هم لذت گفتگو با دوستان درباره کتاب است که این روزها به لطف &quot;مبنا&quot; و پیدا کردن دوستان کتابخوار، بیش از همیشه احساسش می‌کنم. این فصل از کتاب که تمام شد، سریع یک حاشیه به آن اضافه کردم. لذت رسیدگی و سرزدن‌های روزانه به کتابخانه کوچک خانه‌مان! شاید همان حسی که مادرم با سر زدن به گلخانه بزرگش تجربه می‌کرد را من با سرزدن به کتابخانه‌ام تجربه می‌کنم. لذت اضافه کردن یک کتاب جدید به کتابخانه، یا مرتب کردن هزارباره‌اش -یک بار به ترتیب نام نویسنده، یک بار به ترتیب ناشر، یک بار به ترتیب کتاب‌های خوانده شده و خوانده نشده و دیگر بار با ترتیب کتاب‌های محبوب و کمتر محبوب. چند فصل از کتاب را که جلوتر رفتم، به فصلی رسیدم که نویسنده از ضرورت داشتن کتابخانه شخصی گفت و از لذت کشف‌های اتفاقی. عذاب وجدانم از داشتن کتاب‌های خوانده نشده ته کشید و دلم آرام گرفت. کمی بعدتر، نویسنده از ضرورت نگه داشتن کتاب و امانت ندادنش گفت که نپسندیدم و تبصره‌ای اضافه کردم که در روزگاری که اکثریت به خواندن متن‌های کوتاه شبکه‌های اجتماعی عادت کرده‌اند و کتاب نخواندن عرف جامعه شده است، چند کتابی هم اگر کتابخوارها به کتابخوان‌های معمولی امانت بدهند، جای دوری نمی‌رود. همیشه عاشق این بوده‌ام که بعد از خواندن کتاب‌های الکترونیک، آنهایی را که دوستشان داشته‌ام بخرم و به آنها که دوست‌شان دارم امانت بدهم (گرچه تجربه‌ای از برنگشتن کتاب‌های امانتی نداشته‌ام و شاید اگر روزی چنین شود، نظر من هم تغییر کند). به فصل داستان‌های عامه پسند که رسیدم، خاطرات دوران نوجوانی‌ام پررنگ شد. آن روزها که با خواندن داستان‌های عاشقانه آبکی می‌گذشت و کتاب‌هایی که سراغ داشتم از دو دسته خارج نبودند: یا بسیار فاخر و ادبی -که از حوصله آن روزهایم خارج بود- یا زرد و آبکی که من گزینه دوم را انتخاب کرده بودم و ناگفته نماند که در همان عوالم نوجوانی چندتایی هم از این دست رمان‌ها برای خودم نوشته بودم! حالا می‌فهمیدم که همین کتاب‌های آبکی و عادت به خواندن آنها هم بخشی از آداب کتابخواری به شمار می‌رود و سکویی برای رفتن سراغ ادبیات جدی‌تر و کتاب‌های مهم‌تر. خلاصه اینکه این فصل از کتاب را بیش از همه فصل‌هایش شخصی کردم و از خاطراتم لابه‌لای صفحات کتاب نوشتم. کتاب که تمام شد، دیدم برای اولین بار کتابم پر شده از حاشیه‌نویسی‌هایی از نکات مهم کتاب و خاطرات کتابخوانی‌ام! چیزی که نویسنده در فصلی از کتاب آن را نهی کرده! (آنجا که نویسنده گفته اگر قرار به حاشیه نویسی در کتاب است، خوب است که از ایرادات کتاب گفته شود). منی که تاکنون برای هیچ کتابم حاشیه ننوشته بودم، حالا زیر جملات مختلفی از این کتاب را خط کشیده بودم و یادداشت‌های شخصی‌ام را اضافه کرده بودم‌ و با این سوال مواجه شده بودم که &quot;آیا آداب کتابخواری را به خوبی آموختم یا رفتاری دور از شان کتابخواران از من سر زده است&quot;؟!!این یادداشت جهت شرکت در &quot;چالش مرورنویسی فراکتاب&quot; نوشته شده است. </description>
                <category>زهرا مجد</category>
                <author>زهرا مجد</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 14:54:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای خانه از خلال تجربه زیسته ساکنان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89011627/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%A7%D9%86-ohg9oijhuhku</link>
                <description>ابتدا که خانه‌خوانی به عنوان یکی از کتاب‌های حلقه مبنا معرفی شد، چندان برای خواندنش مشتاق نبودم؛ تصورم این بود که با یک متن خشک یا یک متن بیش از حد توصیفی از فضاهای خانه روبرو خواهم شد! بالاخره نوبت به خواندن خانه‌خوانی رسید و پیشگفتار را که خواندم، متوجه شدم موضوع کتاب ارتباطات است: ارتباط ما با خانه. کلمه پدیدارشناسی که به گوشم خورد، کتاب برایم جذاب شد. حالا فهمیدم که نویسنده در پی توصیف معنای خانه از سوی کسانی است که تجربه زیسته خاص و مشترکی در خانه های دهه سی و چهل تهران داشته‌اند. می‌دانستم که از دل پدیدارشناسی، خلق روایت‌های بسیار جذاب امکان‌پذیر است و در پایان مطالعه پیشگفتار همان سوال همیشگی به سراغم آمد که چرا چنین موضوع جالبی تا به حال به ذهن من نرسیده بود؟!اما فصل‌های اصلی کتاب که شروع شد، کمی توی ذوقم خورد. توقع روایت بیشتری از زبان ساکنان خانه‌ها داشتم. اگر قرار است معنای خانه از خلال تجربه زیسته آنها فهم شود، چرا تنها به بیان یکی دو پاراگراف از زبان ساکنان برای هر بخش بسنده شود؟فصل دوم را که تمام کردم، فهمیدم نویسنده تنها از ادبیات علمی و نظری پدیدارشناسی استفاده کرده و خبری از گفتگوهای عمیق پدیدارشناسانه با ساکنان خانه‌ها در کار نبوده است! حتی گفتگوها و مصاحبه‌های مردم‌نگارانه هم انجام نشده است. شاید اگر در کنار نویسنده یک متخصص مردم‌نگاری حضور داشت، معناهای عمیق‌تر و روایت‌های جذاب‌تری از دل گفتگو با ساکنان خانه‌ها بیرون کشیده می‌شد.در هر فصل، نویسنده ابتدا به روایات کوتاهی از تجربه ساکنان خانه‌ها پرداخته و بعد تبیین‌های شخصی خود را بیان کرده است. اما در برخی موارد، ارتباط یافته‌هایی که از گفتگو با ساکنان خانه‌ها برآمده، با تبیین‌های بعدی نویسنده مشخص نیست. ۱. قالب از ما هست شد: این فصل می‌خواهد بگوید همانطور که تن من متناظر با من است، خانه من هم متناظر با من است... اتفاق‌های خانه هم اتفاق‌های من هستند. به نظر من، برای چنین تبیینی، یافته‌ها و روایت‌های بیان شده کافی نیستند. مثلا نویسنده می‌توانست به روایتی اشاره کند که یکی از ساکنان گفته باشد وقتی حوض خانه‌مان را برداشتند انگار بخشی از من گم شد! اما هیچ روایت این‌چنینی که نشان داده باشد خانه من متناظر با من است از زبان ساکنان خانه‌ها بیان نشده است.۲. جای بالاتر: در ابتدای این فصل، نویسنده به یادآوری خاطرات گذشته از طریق حضور در خانه‌ای که خاطرات در آن شکل گرفته است، می‌پردازد؛ با این عبارت کلیدی که &quot;انگار پله‌ها برایش سفری در زمان‌اند و نه در مکان&quot;. روایتی که برای این بخش ذکر شده، کاملا متناسب است. تجربه زیسته فردی که پاگرد پله‌ها را کتابخانه کرده تا مجبور شود از آن بالا برود و حس کند عزیزانش هنوز هم در کنارش هستند. در ادامه فصل، نویسنده به طور خاص به معنای طبقه بالا می‌پردازد و طبقه بالا را امکانی برای بودنی متفاوت توصیف می‌کند. تبیین.های نویسنده بیانگر آن است که یک معنای طبقه بالا، آزادی است. برای این تبیین، این جمله از تجربه زیسته یک کودک از حضورش در طبقه بالای خانه‌شان متناسب به نظر می‌رسد: &quot;از مامان و بابا دور بودیم و راحت بازی می‌کردیم. همه‌اش نگاه‌مان نمی‌کردند که بفهمند داریم چه می‌کنیم&quot;. معنای دیگر طبقه بالا، در اعتماد به نفس ناشی از دید و تسلط به اطراف توصیف شده است و روایت مرتبط با آن، باز هم از زبان کودک در متن حضور دارد: &quot;راحت کوچه را می‌بینم و می‌فهمم کی به کوچه آمده و لازم نیست بچه ها بیایند و در بزنند تا بروم پیش‌شان&quot;. یک معنای دیگر طبقه بالا برای نویسنده، صعود و موفقیت است و این در حالی است که بخشی از روایت ساکنان خانه‌ها که چنین تبیینی از دل آن برآمده باشد، مشاهده نمی‌شود. در مجموع هر جا تبیین‌ها از دل روایات ساکنان بدست آمده و ارتباط مستحکمی با آن روایت‌ها دارد، برای من جذاب است و هرجا چنین پیوند و ارتباطی بین این دو بخش مشاهده نمی‌شود، ناخوشایند است...این پست جهت شرکت در &quot;چالش مرورنویسی فراکتاب&quot; نوشته شده است.</description>
                <category>زهرا مجد</category>
                <author>زهرا مجد</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 14:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوری در خدمت ایدئولوژی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89011627/%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-shwatdn8qmfy</link>
                <description>ساراماگو در &quot;کوری&quot;اش، جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که مردم آن بی‌هویت هستند و از بی‌هویتی خود، آگاهی ندارند. به همین دلیل است که  ساراماگو حتی اسامی‌شان را از آنها گرفته و با صفاتی همچون داشتن عینک یا لوچ بودن و پیر بودن، از هم متمایزشان می‌کند. شخصیت‌های رمان کوری به باور نویسنده، &quot;توده‌هایی&quot; مبتلا به &quot;ذهنیت کاذب&quot; و کاملا مقهور نیروهای بیرونی هستند. ساراماگو می‌خواهد بگوید &quot;جامعه توده‌ای&quot; که تحت &quot;سلطه هژمونیک&quot;، فهم‌ها و برداشت‌هایش از حقیقت، به صورت نامحسوس کنترل می‌شود و خود نمی‌داند تا چه اندازه تحت سلطه طبقه حاکم قرار دارد، به معنای واقعی یک &quot;جامعه کور&quot; است. آنها نمی‌دانند که چیزی از حقیقت نمی‌دانند، پس کورند اگرچه فکر می‌کنند که می‌بينند! در جامعه توده‌ای، کوری و آگاهی کاذب توده‌ها، مسری است. در ابتدای داستان، جایی که ناجی نخستین مرد نابینا او را به خانه‌اش می‌رساند - و نویسنده احتمال می‌دهد که در ابتدا این کار را از سر جوانمردی انجام داده-، شاهد هستیم که این اقدام او با بی‌اعتمادی مرد نابینا مواجه می‌شود که به او اجازه نمی‌دهد تا آمدن همسرش در خانه بماند مبادا که چیزی از لوازم خانه را به سرقت ببرد. نتیجه این بی‌اعتمادی این است که مرد سابقا جوانمرد، با خروج از منزل، ماشین مرد نابینا را به سرقت می‌برد. اینجا جایی است که ساراماگو نشان می‌دهد در جامعه سرمایه‌داری که سرمایه و مالکیت خصوصی اصالت دارد، اعتماد به همنوع و جوانمردی و خیرخواهی جایگاهی ندارد و جامعه رو به انحطاط می‌رود. و از همینجاست که سرایت کوری آغاز می‌شود. در ادامه داستان می‌بینیم که بعضی از توده‌های نابینا، در دنباله‌روی از نظام سرمایه‌داری، چنان غرق شهوت جمع‌آوری سرمایه شده‌اند که حتی در شرایطی که پول و ثروت به کارشان نمی‌آید هم دست از آن نمی‌کشند! در چنین جامعه‌ای تنها معدود نخبگان جامعه هستند که می‌بینند. زن دکتر نماد این گروه است. نماد نخبگانی که حقایق را می‌بینند و برای هدایت توده‌ها تلاش می‌کنند. می‌بينند و از محیط چرک آلودی که توده‌ها در آن تنفس می‌کنند، رنج می‌برند. می‌بينند و گاه خسته می‌شوند و آرزو می‌کنند کاش آنها همچون توده‌ها نمی‌دیدند و از رنج دیدن خلاص می‌شدند.ساراماگو هشدار می‌دهد که در جامعه توده‌واری که در آن کوری و دوری از حقیقت مسری است، ظواهر مدرن، فناوری‌ها و پیشرفت‌ها بی‌حاصل است. او وعده می‌دهد که سرانجام نظام سرمایه‌داری شکست می‌خورد و نظام بانکداری فرو می‌پاشد. تلاش نخبگان آنجایی به ثمر می‌نشیند که زن دکتر توده‌ها را آگاه می‌کند که به نجات از سوی خدا و حاکمان دل نبندند. پس از آن است که توده‌ها هشیار و بینا می‌شوند. ساراماگو در سرتاسر رمان کوری، متعهد و در خدمت ارزش‌های کمونیستی خود و نقد نظام سرمایه‌داری است و عجیب آنکه بی‌بی‌سی می‌گوید و ویکی‌پدیا هم نقل می‌کند که ساراماگو &quot;گرچه از سال ۱۹۶۹ به حزب کمونیست پرتغال پیوسته و به آرمان‌های آن وفادار بوده‌ است اما هیچگاه ادبیات را به خدمت ایدئولوژی در نیاورده‌ است&quot;!واقعیت اما این است که &quot;کوری ساراماگو&quot;، در خدمت ایدئولوژی‌اش است؛ گرچه خوانش‌ها و برداشت‌ها چیز دیگری می‌گوید!کتاب را در جمع حلقه کتابخوانی مبنا خواندم. جمعی که با کتاب بسیار همراه بود. جمعی که گاه خواب کوری را می‌دید. جمعی که با &quot;بالاخره یک کتاب خوب می‌خوانیم&quot; آغاز کرد و به &quot;کی این کتاب تمام می‌شود که از زهر هرروزه آن خلاص شویم&quot; رسید! و مهم‌تر از همه، جمعی که از توصیف محیط چرک‌آلودی که جامعه ساراماگو در آن دست و پا می‌زد، به خوانش‌های الهی می‌رسید. ساراماگو در کوری می‌گفت که با وجود داشتن چشم ظاهری، باید بی‌خدا باشی تا ببینی؛ اما ما در جمع‌مان برداشت می‌کردیم که حتی اگر از داشتن چشم ظاهر بی‌نصیب باشی، کافی است خدا را داشته باشی تا حقایق را ببینی و در منجلاب فساد و تباهی و انحطاط اخلاقی فرو نروی. اینجا جایی ست که ما می‌توانیم به ساراماگو حمله کنیم و بگوییم اگر آسیب‌ها را به خوبی دیده؛ اما در درک راه‌حل حقیقی &quot;نابینا&quot; بوده است؛ ساراماگو اگرچه در نقد نظام سرمایه‌داری موفق بوده؛ اما او هم به کوری مبتلا گشته و غرق در باورهای نظام کمونیستی، همه حقایق را نمی‌بیند. کوری یک رمان متعهد است! متعهد به ارزش‌های نویسنده! ساراماگو در کوری به ما یاد می‌دهد که می‌توانیم متعهد به ارزش‌هایمان بنویسیم. می‌توانیم نمادین اما پرکشش بنویسیم. مخاطب را چنان با خود همراه و درگیر سازیم که حتی خواب &quot;کوری&quot; را ببیند. می‌توانیم ساده اما چندلایه بنویسیم و مخاطب را درگیر فهم معنای اثر و ایدئولوژی نهفته در آن کنیم، بی‌آنکه چیزی از جذابیت لایه نخستین و غیراستعاری اثر کاسته شود.به زعم من، شاهکار ادبی یعنی ادبیاتی که توانسته به بهترین نحو قدرت نویسندگی‌اش را در خدمت آرمانش به کار بگیرد و کوری ساراماگو این ویژگی را دارد. کوری را تمام می‌کنم و به این می‌اندیشم که کاش قدرت نویسنده در خدمت پیام والاتری به کار گرفته می‌شد.این یادداشت جهت شرکت در &quot;چالش مرورنویسی فراکتاب&quot; نوشته شده است.</description>
                <category>زهرا مجد</category>
                <author>زهرا مجد</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 14:17:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه به جنگ در سفر به گرای ۲۷۰ درجه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89011627/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B2%DB%B7%DB%B0-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-wowqhp3cabm1</link>
                <description>سفر به گرای ۲۷۰ درجه، روایتی داستانی از جنگ هشت ساله ایران و عراق است که با تصمیم ناصر برای بازگشت به جبهه آغاز می‌شود. در فصل نخست، واکنش هر یک از اعضای خانواده به تصمیم ناصر و حضور ناگهانی دوستش برای با خود بردن او به جبهه‌های جنگ را می‌خوانیم. فصل‌های بعدی، شرح سفر ناصر به جبهه، عملیات کربلای ۵، کانال ماهی و گرای ۲۷۰ درجه است. در نهایت نیز داستان با تصویری از شهر و خانه به اتمام می‌رسد.از مهم‌ترین نقاط قوت کتاب، شرح جزئیات و تصویرسازی کامل از فضاها و رویدادها بوده است. به‌گونه‌ای که مخاطب را کاملا در فضای داستان قرار می‌دهد؛ گویا همزمان با ناصر و دوستانش صدای خمپاره‌ها را می‌شنود و بوی زهم ماهی‌های مرده را استشمام می‌کند.از اصلی‌ترین نقاط ضعف داستان هم می‌توان به ضعف شخصیت‌پردازی‌ها اشاره کرد. شخصیت‌های داستان همچون پدر ناصر و خود او به‌خوبی پرداخته‌ نشده‌اند و هم‌ذات‌پنداری مخاطب را برنمی‌انگیزند.  داستان همچنین سوالاتی را در ذهن ایجاد می‌کند که پاسخ درستی به آنها داده نمی‌شود. به‌عنوان‌‌مثال تا پایان داستان، سن‌وسال شخصیت اصلی یا همان ناصر و نیز دلیل اصرار بسیار دوستان و فرماندهانش برای حضور او در عملیات به‌درستی قابل فهم و تشخیص نیست. اگرچه در جایی از عملیات مسئولیتی به ناصر داده می‌شود و به‌نظر می‌رسد که احتمالا دلیل اصرار برای حضور ناصر در این عملیات همین موضوع بوده است؛ اما در عمل این مسئولیت آنچنان هم خاص نیست و به‌نظر از عهده هر کس دیگری هم برمی‌آید!توصیف دقیق وضعیت شهدا و مجروحان و حتی شرح حال مجروحی که روده‌اش از شکم بیرون زده، بسیار تلخ است؛ اما در درگیر کردن احساسات چندان موفق نیست و شاید هم نویسنده عامدانه برای آن تلاشی نکرده است.نویسنده، تمایز چندانی میان تجاوزگر و مدافع قائل نیست و در طول کتاب یک جنگ معمولی و غیرمقدس مثل همه جنگ‌های دیگر دنیا را با تمام سیاهی‌ها و خشونت‌هایش توصیف می‌کند. در پایان کتاب نیز بلندگو یا همان رسانه را که از رزمندگان شجاع و دشمن زبون، و از جبهه حق علیه باطل سخن می‌راند، مورد نقد قرار می‌دهد. در مجموع می‌توان گفت که نویسنده دو گفتمان &quot;جنگ&quot; و &quot;نه به جنگ&quot; را در برابر گفتمان رایج &quot;دفاع مقدس&quot; قرار داده و با نفی گفتمان دفاع مقدس، از این دو گفتمان دفاع کرده است.کتاب را در جمع دوست‌داشتنی حلقه مبنا خواندیم و خوانش‌ها بر &quot;تقدس‌زدایی&quot; کتاب از جنگ هشت ساله ایران و عراق اجماع داشت. بر خلاف نظراتی که این تقدس‌زدایی را پسندیدند و از آن تحت‌عنوان روایتی واقعی از جنگ نام بردند، من اما همچنان دوست دارم جنگ هشت‌ساله را دفاع مقدس بدانم و نه یک جنگ مثل جنگ‌های دیگر! نه طرفدار شعارزدگی هستم - و به همین دلیل بسیاری از کتاب‌های خاطرات شهدا را نمی‌پسندم - و نه موافق تقدس‌زدایی از امر مقدس هستم -که به خاطر آن این کتاب را دوست نداشتم-. برای من جنگ هشت‌ساله یک امر مقدس است که ایدئولوژی‌ها و آرمان‌های دینی نقش پررنگی در آن داشته. معتقدم نقش باورها و آرمان‌های دینی در میان رزمنده‌های دهه ۶۰ و در جنگ هشت‌ساله ایران و عراق بسیار پررنگ‌تر از آن‌چیزی بود که در این کتاب احمد دهقان آن را توصیف می‌کند؛ که اگر نبود این مقاومت هشت‌ساله در برابر دشمنی با تجهیزات جنگی چندصدبرابر شاید حاصل نمی‌شد. کتاب احمد دهقان شاید برای مخاطبی که با روایت‌های شعارزده احاطه شده، گزینه خوبی باشد تا تلخی‌های جنگ را هم به او بچشاند؛ اما آن را به نوجوانان و به نسل جدیدی که از ارتباط بی‌واسطه با رزمندگان محرومند، توصیه نمی‌کنم. توصیه نمی‌کنم چون با آرمان‌زدایی و ایدئولوژی‌زدایی از ذهن نوجوانان و نسل جدید مخالفم. هنوز هم که هنوز است اگر بخواهم کتابی مرتبط با جنگ و حال و هوای آن و سرشار از شیرینی‌های اردوگاه و سختی‌های عملیات‌ها و به دور از شعارزدگی، به نسل جدید معرفی کنم بدون شک آن کتاب &quot;نه آبی نه خاکی&quot; خواهد بود.این پست جهت شرکت در &quot;چالش مرورنویسی فراکتاب&quot; نوشته شده است.</description>
                <category>زهرا مجد</category>
                <author>زهرا مجد</author>
                <pubDate>Tue, 12 Mar 2024 13:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>