<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemehpoodineh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89055545</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:19:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4149943/avatar/v5bi0j.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemehpoodineh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89055545</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرف‌دل:)))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89055545/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84-vbhfp41ntqhg</link>
                <description>توی کافه همیشگی نشسته بودم و به زوج های عاشقی کهباهم‌حرف‌میزدن‌نگاه‌میکردم.یعنی میشد منم یروزی عاشق بشم،یعنی میشه یکیو داشته باشم که باهاش بیام این کافه و حرف هاش عاشقانه بزنم.گذشت گذشت تا اینکه یه روز یکی از دوستام اومدو راجب یکی از هم محله ای هامون که روش کراش بود حرف میزد.من تمایلی به رابطه های پوچ امروزی ندارم و بنظرم ازدواج سنتی خیلی بهتره.حرفای دوستم که تموم شد یه عکس دونفری گرفتیم و اون استوری کرد و پیج منو تگ کرد.بعد چندروز دیدم همون پسری که دوستم ازش تعریف میکرد پیام دادو اصرار که فقط باهم حرف بزنیممن خیلی ازت خوشم میادو خواهش میکنم ازت پیشنهادمو قبول کن.منم بچه بودم و جاهل باهاش وارد رابطه شدم بعد چند وقت که مامانم ماجرا رو فهمید مارو از هم جدا کرداما ما رابطه مونو یواشکی ادامه دادیمادم خوبی بود ولی بچه سال و انگاری من مادرش که باید اونو بزرگ کنم.اما امروز که اینو مینویسم به خودم لعنت میفرستمچرا اون روز درخواستشو قبول کردم،اون دوستم داره ولی نه ادب داره نه شعور بچه ست نه پولی نه احترام به منی.دلم میخواد این رابطه رو هرچه زودتر تموم کنم امادلم نمیخواد بعدش اون به خودش صدمه ای بزنه.خلاصه وقتی میدونی امکان داره پشیمون بشی اصلا از همون اول شروعش نکن.واقعا دیگه خسته شدم ازش و حسی ندارم امیدوارم یه روز جرعت اینو داشته باشم که بهش بگم دیگه نمیخوام باهاش ادامه بدم.اخر ح</description>
                <category>Fatemehpoodineh</category>
                <author>Fatemehpoodineh</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 12:01:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک‌روز‌متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89055545/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-qpvphzbbs3cz</link>
                <description>امروز‌که‌از خواب‌بیدارشدم‌همه‌چی‌متفاوت‌از‌همیشه‌شروع‌میشدبابا‌رفته‌بود‌و‌ما‌مونده‌بودیم‌باخروارخروار‌بدهی،همه درحال گریه‌زاری‌ولی‌من‌انقدر‌فکرم‌درگیر‌بود‌که‌بعداز‌مراسم های‌‌بابا‌چه‌اتفاقی‌برامون‌میوفتهاصغر‌و‌رفیقاش‌کلی‌ازبابا‌بدهی‌داشتن‌و‌آدمای‌شری‌بودنباید‌دنبال‌راه باشم‌تا‌پولشونو‌برگردونم وگرنه معلوم نیست چه بلایی سرمن و خواهر و مادرم میاوردن.توی همین فکرا بودم که باصدای مامان به خودم اومدمکجایی‌تو دختر‌هرچی صدات‌میکنم؟پاشو برو چندبسته‌خرما‌بگیر‌،خرماها‌تموم‌شده‌تا‌آبرومون‌نرفتهپاشو‌دیگه‌مادرفداتشه.زوری‌بلندشدمو‌چادرمو‌سرکردم‌همین‌که‌پامو‌ازدر‌بیرون‌گذاشتمپسرعموم‌(خواستگارهمیشگی‌ترنم)رو‌دیدم‌که با‌لبخند‌به‌من نگاه‌میکرد‌حتما با‌خودش‌فکر‌کرده‌بود‌که‌الان‌که‌بابا‌نیست‌من‌زن‌اون‌میشم.ولی کورخونده‌بود‌من‌‌الان‌فقط‌منتظر‌این‌بودم‌که‌مراسم‌‌تموم‌شه‌و‌دست خواهر‌‌ومادرم‌رو‌بگیرم‌و بریم.بنظرم روز مراسم هفتم بابا خوبه که بریم،مجبوریم اخهقطعا‌نمیتونستم تا‌اخر‌مراسمابمونم.الانم بخاطر اینکه فامیل دور و برمون‌بودن‌و‌شلوغ‌بود‌همه‌جاجرعت نکرده بودن بیان.رفتم مغازه احمد اقا که ادم خوب و سرشناسی بود،ازش خواستم بهم چندبسته خرما بده و در اولین فرصت میام که حساب کنم.تا از مغازه احمد اقا پام رو گذاشتم بیرون نوچه اصغر رو دیدم که با نگاهش درحال برانداز کردن من بود.چادرمو جلوتر کشیدم‌و راه افتادم ،به سمتم اومد و بازومو توی دستش گرفت وگفت:کجاخانوممم ،وایسا یه ندا ببینمت.دستمو‌از‌توی‌دستش عقب کشیدم‌و‌سیلی‌به‌صورتش زدم‌بار اخرت باشه‌به‌من دست‌میزنی.چرا جوجه تو انقدر لجبازی،بیا زن من شو نوکر خودتو خواهر مادرت میشم ،قرض های باباتو میدم،توفقط بگو بله من نوکرتم ،توبیا تو خونه من خانومی کن.محمد‌درحال‌حرف‌زدن‌بود و من راهمو کج کردم و راه افتادم.پسر بدی نبود ولی من ادم ازدواجی نبودم،همیشه‌تمام‌تلاشمو‌کردم‌مستقل‌باشم‌و‌در‌آمدداشته‌باشم‌برای‌همین‌نصف‌زندگیمو صرف‌خوندن‌درس‌کرده بودموتا مدرک معلمیم رو بگیرم ، اما الان باید میرفتم قید کارو زندگی رو میزدم.رفتم پیشه عمه و موضوع رو گفتم که اگه بیشتر بمونیم ممکنه صدمه ببینیم.اونم با شوهرش هماهنگ کرد تا فعلا ما بریم به شهری دورتا هروقت پول دستم بیاد برگردم و قرض بابامو برگردونم.کجایی تو</description>
                <category>Fatemehpoodineh</category>
                <author>Fatemehpoodineh</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 12:22:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرفای‌نوجوانی‌کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89055545/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-zcpct7l4qbiq</link>
                <description>هرروزمثل‌دیروز‌وقتمو‌بیهوده‌هدر‌میدادم‌ازاینستابه‌تلگرام‌از‌تلگرام‌به‌تیک‌تاک‌واین‌روند‌هرروز‌هرروز‌ادامه‌داشت‌یاشایدم‌بازم‌ادامه‌پیداکنه،یه‌روز‌که‌پای‌حرف‌های عمه‌عزیز‌تر از‌جان‌نشسته‌بودم‌و‌مشغول‌حرف‌زدن‌بودیم‌به‌من‌گفت‌نمیخوای‌‌سبک‌زندگیتو‌تغییر‌بدی‌و به‌فکر‌آینده‌ات‌باشی.منم‌مثل‌جوونای‌امروزی‌گفتم‌تلف‌کردن‌وقتم‌پز‌نیست‌سبک‌زندگیمه.بعداز‌اون‌روز‌خیلی‌دلم میخواست به کلاس‌زبان‌برم‌و زبان انگلیسی رویاد بگیرم اما‌وضع‌مالی‌این‌اجازه‌رو‌بهم‌ندادو‌تصمیم‌گرفتم‌توی خونه تمرین کنم‌تایاد‌بگیرم.علاوه‌برخواندن‌زبان‌انگلیسی‌به‌نوشتن‌هم‌علاقه‌داشتم‌و‌دارم‌حتی‌یادمه‌در‌مدرسه‌داستان‌های‌کوتاه‌و‌تخیلی مینوشتم و‌کلی‌طرفدار‌داشتم.الان که این متن رو مینویسم باید بگم که از شرایط زندگی موجود حالم بهم میخوره و از فردا شروع به خواندن زبان انگلیسی میکنم و در اینجا سعی میکنم داستان های کوتاه وزیبا بنویسم.امیدوارم منم‌بتونم‌موفق بشم.علاوه</description>
                <category>Fatemehpoodineh</category>
                <author>Fatemehpoodineh</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 03:27:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>