<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89088174</link>
        <description>هستی چه بود قصه پر رنج و ملالی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:59:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4844081/avatar/ehpqAM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیتا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89088174</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو ترجمان جهانی بگو چه میبینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89088174/%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-b0ut9135qros</link>
                <description>شیکوری، در سکوتِ صبح، مقابل آینه ایستاده بود. نورِ ملایم خورشید، خطوطِ منحنی و زیبای لاکِ او را روشن می‌کرد. او در انعکاسِ شیشه، تنها یک لاک‌پشت نبود؛ او تکه‌ای از طبیعت بود که در کالبدِ کوچکی جا گرفته بود. نگاهش روی بافتِ سنگین و اما ظریفِ لاکش چرخید. در آینه، او آرامشی را می‌دید که با قدم‌های آهسته‌اش همخوانی داشت. شیکوری در آن لحظه، در تماشای خودش، معنای واقعی «آرام گرفتن» را درک کرد.</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمول یک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89088174/%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84-%DB%8C%DA%A9-kqeub7jypijb</link>
                <description>نوعی تنهایی هست که می‌تواند تاب بخورد. دست به سینه، پا روی پا، لم داده روی صندلی و این درست خلاف تکان‌های کشتی آدم تنهایی را که تاب می‌خورد، تسکین می‌دهد و آرامش می‌بخشد. این، گونه‌ای تنهایی درونی است که دورش را پوسته‌ای محکم فراگرفته است. ولی نوع دیگری از تنهایی هست که پخش می‌شود. هیچ نوسانی نمی‌تواند آن را یک‌جا نگه دارد. این نوع تنهایی، زنده و مستقل است. چیزی خشک و منتشر که باعث می‌شود صدای پای خود را طوری بشنویم که انگار از دوردست‌ها می‌آید.‌ «دلبند» نوشتۀ تونی موریسوندلم تنگ است که بی هیچ استرسی فرمول یک عزیزمو بیینم ایا دختر فرمول یک میبینه بله حتی طرفدار مرسدس هم هست </description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:27:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه ها باما چه میکنند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89088174/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-pmwdq7lercp4</link>
                <description>گربهمرثیه ای برای یک زندگیعجیب ترین اتفاقی که برایم افتاده زیست با عزیزدل ترین گربه ای که تاحالا بهش برخوردم بوده است .&lt;&lt;برکیارق &gt;&gt;از روی سریال مصری این اسم را برایش انتخاب کردمبرکیارق که از بچگیش بهش غذا میدادم و همراه با خواهرهایش شیدا و شیما بزرگ شد،عقیم شدند و به ما اخت کرفتند .جای دیگری نمیرفتند، دوستشان داشتیم.روزی فردی به برکیارق لگد زد و برکیارق دیگر پایش مثل قبل نشد .به دامپزشکی بردیمش و فهمیدم ،که دیگر مثل قبل نمیتواند بدود .روزی که پایش اسیب دید ،سرش را روی پای من گذاشت🥲با این سنش گربه ای نبود ،که حاضر باشد ،در‌خانه بماند .درخانه ی ما چندروز‌ماند .هرشب میرفت ،زیر میز تحریرم‌و‌من را زیرنظر‌میگرفت .عاشق این بود که در خانه باز شود و برود، که یک روز هم رفت .پس فردایش هرچه صدایش کردم .نیامد.فهمیدم نظافت چی او و‌خواهرهایش‌را گرفته و نزدیک اتوبان رها کرده است.هرچقدر گشتم پیدایش نکردم.بعد از ان گربه ای دیگر را امداد کردم ،که فردی پایش را روی پای او‌گذاشته بود و له کرده بود. همسایه ما بسیار دوسش داشت و رفت خانه ی ان هالاکپشت من هم دوستش داشت اسم رو‌اصلان گذاشته بودم.امشب دوباره به گربه ای دیگر برخوردم. که خداروشکر مادرش رو زود یافتم و‌رفت به خانه ایزندگی برای انسان ها در ایران سخت است چه برسد به اینکه در این دنیا گربه باشی</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:03:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89088174/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gxd2gkhfh40e</link>
                <description>میدونستی سماق چرا تو هفت سینه؟اون اولین لحظه‌ایی که نور خورشید چنگ میندازه به تاریکی شب، آسمون بجای اینکه خاکستری باشه ارغوانی میشه. سماق برای ما ایرانی ها یادآور اون رنگ باشکوهه، نماد امید و زندگیه. توهم وجودت برای من نماد زندگیه</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 00:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خانه</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-g2cp8iejth9g</link>
                <description>ابلوموف برای من فقط یک شخصیت داستانی نیست؛ انگار بخشی از روح آدم‌هایی‌ست که بیش از حد فکر می‌کنند، بیش از حد رویا می‌بافند و بعد آرام‌آرام زیر وزن همان رویاها دفن می‌شوند.هر بار که ابلوموف را می‌خوانم، حس می‌کنم دارم به انسانی نگاه می‌کنم که قلبش از دنیا خسته شده، نه از روی تنبلی ساده، بلکه از یک جور دلزدگی عمیق و خاموش. او آدمی‌ست که میان خیال و عمل گیر کرده؛ کسی که می‌تواند زیباترین زندگی را در ذهنش بسازد اما برای برداشتن اولین قدم، انگار تمام جهان روی شانه‌هایش سنگینی می‌کند.چیزی که ابلوموف را برایم دردناک و دوست‌داشتنی می‌کند، همین انسان‌بودنش است. او قهرمان نیست، نجات‌دهنده نیست، حتی گاهی آدم را عصبانی می‌کند؛ اما واقعی‌ست. خیلی واقعی.در دنیایی که همه مدام از موفقیت، سرعت و جلو رفتن حرف می‌زنند، ابلوموف مثل اتاقی نیمه‌تاریک است با پرده‌های کشیده و گرد و غبار روی کتاب‌ها؛ جایی که آدم می‌تواند خستگی روحش را ببیند.من فکر می‌کنم ابلوموف درباره شکست نیست، درباره فرسوده شدن آرامِ انسان است. درباره لحظه‌ای که آدم آن‌قدر از جهان فاصله می‌گیرد که حتی بلند شدن از تخت هم شبیه فتح یک قاره می‌شود. و شاید برای همین است که هنوز بعد از این همه سال، ابلوموف زنده مانده؛ چون خیلی از ما، در بخشی از زندگی‌مان، کمی ابلوموف بوده‌ایم.</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 00:01:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89088174/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-xvmdvhjendwh</link>
                <description>کتابخانه کوچک منمجموعه گورستان کتاب های فراموش شده را از زبان خودم معرفی می کنم،بعضی کتاب‌ها را می‌شود بست و فراموش کرد. بعضی‌ها اما بعد از تمام شدن، مثل گردِ طلا روی ذهن آدم می‌نشینند. گورستان کتاب‌های فراموش‌شده برای من از آن دسته بود. مجموعه‌ای که وقتی تمامش کردم، حس کردم از شهری برگشته‌ام که واقعاً وجود داشته؛ شهری خیس از باران، پر از پنجره‌های روشنِ نیمه‌شب، کتابفروشی‌های قدیمی، آدم‌های زخمی، و رازهایی که سال‌ها زیر خاکستر مانده‌اند.این مجموعه چهار کتاب دارد: سایه ی باد،بازی فرشته،زندانی اسمان و‌هزارتوی ارواح اما راستش را بخواهی، این‌ها بیشتر از چهار کتاب هستند. انگار چهار راهرو از یک هزارتوی بزرگ‌اند. هر داستان، درِ مخفیِ داستانِ دیگری را باز می‌کند. شخصیت‌ها از سایه‌ی هم عبور می‌کنند، سرنوشت‌ها به هم گره می‌خورند، و تو کم‌کم می‌فهمی که همه‌چیز به همان مکان عجیب برمی‌گردد: گورستان کتاب‌های فراموش‌شده. جایی مخفی در قلب بارسلونا که کتاب‌های فراموش‌شده در آن نگهداری می‌شوند تا شاید روزی کسی پیدایشان کند و دوباره به آن‌ها زندگی بدهد.ثافون طوری می‌نویسد که انگار کلماتش مه دارند. تو فقط داستان نمی‌خوانی؛ داخل فضا فرو می‌روی. بوی چوب خیس، گردِ کتاب‌های قدیمی، صدای کفش روی سنگفرش بارانی، نور چراغ‌های زردِ خیابان، همه را حس می‌کنی. بارسلونِ او واقعی‌تر از خیلی از شهرهای واقعی به نظر می‌رسد. شهری که هم زیباست، هم غمگین، هم شاعرانه، هم ترسناک. انگار شهر، خودش یکی از شخصیت‌های داستان است.چیزی که من را شیفته‌ی این مجموعه کرد، فقط معماهایش نبود. البته معما دارد، آن هم از آن مدل رازهایی که آرام‌آرام مثل جوهر در آب پخش می‌شوند و تمام ذهن آدم را رنگی می‌کنند. اما قلب این داستان‌ها، آدم‌ها هستند. آدم‌هایی که عشق را اشتباه زندگی کرده‌اند، دیر فهمیده‌اند، از دست داده‌اند، خیانت دیده‌اند، یا سال‌ها با خاطره‌ای زندگی کرده‌اند که مثل خرده‌شیشه زیر پوستشان مانده.او شخصیت‌هایی می‌سازد که کامل نیستند. قهرمان‌هایش همیشه شجاع نیستند، عاشق‌هایش همیشه نجات پیدا نمی‌کنند، و آدم‌بدهایش هم گاهی آن‌قدر انسانی‌اند که نمی‌توانی کاملاً ازشان متنفر شوی. همین باعث می‌شود همه‌چیز واقعی‌تر به نظر برسد. انگار داری زندگی آدم‌هایی را می‌خوانی که در اتاق کناری نفس می‌کشند.و بعد، کتاب‌ها…در این مجموعه، کتاب فقط وسیله‌ی داستان نیست. کتاب‌ها حافظه‌اند، پناهگاه‌اند، روح‌اند. ثافون جوری درباره‌ی کتاب حرف می‌زند که آدم حس می‌کند هر کتاب واقعاً قلبی تپنده دارد. انگار اگر کسی کتابی را نخواند، آن کتاب کم‌کم خاموش می‌شود. برای کسی مثل من که همیشه به کتاب‌ها بیشتر از کاغذ و جوهر نگاه کرده، این حس خیلی عمیق بود.گاهی موقع خواندنش احساس می‌کردم دارم در خواب راه می‌روم. یک خواب تاریک و طلایی. از آن خواب‌هایی که هم آرامش دارند، هم دلشوره. یک صفحه تو را عاشق می‌کند، صفحه‌ی بعد دلت را می‌شکند، و چند صفحه بعد ناگهان جمله‌ای پیدا می‌کنی که حس می‌کنی سال‌ها منتظرش بوده‌ای.این مجموعه فقط درباره‌ی راز یا جنایت یا عشق نیست. درباره‌ی حافظه است. درباره‌ی این‌که آدم‌ها چطور در ذهن هم زنده می‌مانند. درباره‌ی فراموش شدن. درباره‌ی این‌که بعضی عشق‌ها تمام می‌شوند اما هرگز از بین نمی‌روند. و درباره‌ی این ترس عجیب انسانی که روزی کسی اسم ما را هم فراموش کند.</description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:30:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راستشو بخوای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89088174/%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C-uj7idbfulnxo</link>
                <description>زندگی از کجا شروع میشه؟برای بعضی با تولد اون لحظه ای ناب به دنیا اومدن براشون معنی پیدا میکنه با جون گرفتن شروع میشه با جون دادن تموم میشه برای بعضی ها با فهمیدن شروع میشه برای بعضی ها باترس میترسند خطا کنند اشتباه کنند دوست داشته بشند دوست بدارند رها بشند رها کنند ببخشند انتقام بگیرند زندگی بالاخره از یک نقطه ای شروع میشه دلم میخواست منم وقتی دنیا رو نجات میدادم همه زندگی هارو بهم میچسبوندم و لذت میبردم ازش نمیدونم کی قراره نوبت من برسه ولی یک روزی من هم این ادم هارو به دستم میگیرم و خوشحالشون میکنم </description>
                <category>بیتا</category>
                <author>بیتا</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>