<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی اقتدارپرور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89189772</link>
        <description>| ɪɴꜰᴊ | ɪɴ ɢᴏᴅ ᴡᴇ ᴛʀᴜsᴛ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:58:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2487263/avatar/ks9q12.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی اقتدارپرور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89189772</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%AA%D9%84%D8%AE-jl1z2hgg2xdv</link>
                <description>.سُکوت و تاریکیِ‌شب و هوایِ دونفره؛ هردومون به طرزِ شگرفی لش کرده بودیم روی کاناپه‌ی دونفره ؛ مَن تا خِرتِلاق رفته بودم پایین و اجازه می‌دادم نسیمِ بهاری پوست و روحم رو نوازش کنه و اون، صاف به پُشتیِ کاناپه تکیه داده بود و نم‌نمک از چایِ داغی که توی دستش بود می‌نوشید و جور دیگه‌ای این حسِ کهنه رو توی وجودش جلا می‌داد. رو کردم بهش و گفتم: &quot;هیچ چیز نمی‌تونه مثلِ این سُکوتِ شبانه روحِ مَنو آروم کنه، این شَهر انگاری همیشه‌ی خدا شب که میشه همین‌قدر آرومه&quot;، تا این حرف از دهنم خارج شد یک‌دفعه صدای رَد شدنِ دو تا ماشین سُکوتِ شبانه رو شکست، بدون این‌که نگاهی بهم بکنه خنده‌ی ریزی کرد و گفت: آره خُب، اما نه همیشه! بهم گفت: &quot;چیزی شده؟! چرا یک‌دفعه این‌قدر ساکت شدی؟&quot; بهش گفتم: &quot;همیشه از گذر زمان در عجب بودم، گاهی‌وقتا زمانه انگاری تمامِ تلاششو می‌کنه تا بهت بفهمونه همیشه اون‌جوری که فکر می‌کردی نیست، بلکه شرایطِ خاصم گاهی‌وقتا تو زندگی ما آدما پا می‌ده! چیزی که عمیقا از این مردم و گذر زمان یاد گرفتم اینه که همیشه هم خوب باشی کافیه یک بار خوب نباشی ؛ اون یکبار به چشم میاد نه اون همیشه ؛ فهمیدم حالا که خوب بودنت و بد بودنت بسته به یک لحظه است پس گاهی نباید درگیر اینکه اون چه فکری میکنه باشی ؛ دوستش داری ؟ نذار تو تاریکی و رنج بمونه فهمیدم هیچوقت نمیفهمی چقدر آسیب دیدی تا وقتی که یه نفر باهات درست رفتار میکنه فهمیدم زیباترین قسمت دوست داشتن توجه به جزئیات اون آدمه مثل جای زخم روی دستت یا آهنگ خاص صدات موقع گفتن یک واژه یا حالت نگاه کردنت توی دقیقه و ثانیه های فیلمی که ازت دارم و میتونم تا ابد هی اون فیلم رو برگردونم عقب و اون لحظه رو نگاه کنم فهمیدم دوست داشتن قرار نیست آسون باشه یه وقتایی هست که حوصلم رو سر می‌بری یه وقتایی نیش زبون هات و حرفایی که میزنی تا پوست استخون ام رو میسوزونه باید صبور باشم بهم شک میکنی ، بی‌اعتماد میشی یا ازم زده میشی یه وقتایی هست که دلت نمیخواد باهام حرف بزنی چون حرفام خستت کرده یه سری دعواها و بگو مگو ها اتفاق بیوفته اما قرار نیست خسته بشم دوست داشتنی واقعیه که ادامه داشته باشه ؛ بهت گفته بودم فرق دوست داشتن واقعی و دروغ توی ادامه دار بودن و تموم شدنشه ؛ توی اینکه سر هر هیچ و پوچ و علتی تموم میشه یا بلاخره به یه علتی به یه بهانه ای ادامه پیدا میکنه ؛ وقتی کلافه میشی وقتی عصبی میشی وقتی غرورت یه جایی لطمه میخوره وقتی دلخوری پیش میاد بازم از دوست داشتن محافظت میکنی که زنده بمونه یا میزاری زیر پا تمومش میکنی و میری سراغ یکی دیگه ؟ دوست داشتن واقعی باشه و هزار و یک دلیل برای نبودش وجود داشته باشه اگر واقعا واقعی باشه باز تو میگردی یه دلیل برای ادامه دادنش پیدا میکنی ؛ یه روز آخر حرفامون گفتی آخه تا کی ؟ فکر نمیکنی بلاخره یه روز خسته میشی از دوست داشتنم ؟ مگه آدم از دوست داشتن کسی که دوسش داره خسته میشه ؟ گفتی حقت نیست این همه تلخی این همه پس زده شدن این همه بگم نه نمیخوام اما باز تو مثل روز اول دوستم داشته باشی و برام وقت بزاری گفتم دوست داشتن سخته ؛ و محافظت کردن از دوست داشتن هم سخته ؛ اینکه دوست داشتنت رو در هر حالی ناراحتی دلخوری عصبانیت پس زده شدن و .... نگهش داری سخته ؛ قرارم نیست آسون باشه ؛ بقول حضرت حافظ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ... ولی میدونی مهم اینه هر چقدرم بد یا خوب باشه بالاخره ته تهش هر چی که می‌مونه محبته حتی اگه من یه روز نباشم یادم بیوفتی با فحش یاد نمیکنی ازم ، لااقل مَن که این‌جوری فکر می کنم؛ تو این‌طوری فکر نمی‌کنی؟&quot;، دوباره خنده‌ای کرد رو کرد بهم و گفت: &quot;می‌دونی کاش میتونستم اون چیزی که پشت پیشونیته رو بغل کنم ؟ تو برای مَن شبیه سیاه‌دونه‌ای، دُرسته که خیلی تلخه حرفات اما دوای هزار تا دَرد و مَرضه!&quot;، نگاهِ اَندرسَفیهانه‌ای بهش کردم و گفتم: &quot; تو همین الان چیزی که تو دلم بوده رو بغل کردی بعدم یعنی می‌خوای بگی مَن تَلخم؟&quot; ابروشو بالا انداخت و گفت : &quot;آره خُب؛ اما نه همیشه!</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 00:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%B2%D8%AE%D9%85-j6epxlrtzlxn</link>
                <description>میدونی چیه ؟ تو فکر میکنی زخمی نزدی ؛ تو فکر میکنی یه رفتن ساده ؛ تموم شدن یه دوست داشتن ؛ تموم‌ شدن یه ارتباط خیلی ساده و پیش پا افتاده ست ؛ اما تو مقصر نیستی ؛ تو باور نداشتی ؛ پرسیدم ازت ؛ پرسیدم باورم داری ؟ گفتی دارم ؛ پرسیدم دوستم چی ؟ دوستم داری ؟ گفتی دارم ! د آخه لامصب زخم که فقط با خنجر و‌ چاقو و قمه نیست ! زخمی که زدی به اندازه ای عمیق و کاری بود که به همون اندازه من دوستت داشتم ! مقصر من بودم که قبل از اینکه از بودنت مطمئن باشم هی عمیق ترش کردم دوست داشتنت رو ! عمق عشق امروز همون عمق زخم فردای منه !</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 10:17:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توقع</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-udl4pv5wfv78</link>
                <description>من زیاده خواه نیستم ! من فقط تو عشق زیاده خواهم ؛ وگرنه من چیز های خیلی خاص و بزرگ و عجیب غریب نمیخوام ! فقط یه خونه با پنجره های قدی و بلند ؛ رو به یه گلخونه کوچک که توی حیاط خونه ام هست و چند تا قناری تو قفس روی دیوار ؛ چند تا کاناپه پهن و نرم ؛ دوتا استکان چای ؛ پیراهنی که باهم ست کرده باشیم ؛ شب های طولانی و بغل های ممتد و طولانی ؛ یه شومینه و چند تا تیکه هیزوم و یه آتش و یه جلد کتاب که من دراز بکشم رو کاناپه مون سرت بذاری رو سینم برات کتاب بخونم چای بخوریم سیگار بکشیم بخوابیم ! از توام توقعی ندارم ! هیچی ازت نمی‌خوام، فقط بیا باهم ادامه بدیم، باهم تلاش کنیم، باهم درستش کنیم، باهم جلو بریم، باهم پیشرفت کنیم، باهم برسیم.همین و بس !</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 10:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-irr69ub4gwrd</link>
                <description>نمیفهمم ؛ حالا که نیستی چرا باید روز شماری کنم برای روز تولدت ؟ میدانی چقدر برای تولدت برنامه داشتم ؟ اصلا شب یلدا تمام یلدا بودنش به این است که شب تولد توست ؛ میخواستم شب تولدت اعتراف کنم برایت بنویسم که یک روز بلاخره تصادفی با یکی آشنا میشوی بعد همان یک نفر کل داستان زندگیت را درک میکند ،از تو جوری مراقبت میکند که هیچکس تابحال اینجور مراقب قلبت نبوده است ، جوری حرفایت را میفهمد که هیچکس در تمام این سالهانفهمیده است. درست انگار خدا بعد از این همه سختی یک نفر را  در زندگی ات وارد میکند و مینشیند رو به رویت میگوید : ببین هنوز من هوایت را دارم. میخواستم برایت مثل نزار قبانی بنویسم تولدت مبارک که &quot;تولد من تویی و پیش از تو یاد نمی آورم که وجود داشتم.&quot; خواستم در گوشت بگویم ؛ که گفتنش جرئت می‌خواست ظرفیت بالای تو را میخواست ، اما خب به تو اعتماد داشتم و خواستم بگویم که این را بدانی .من از دار دنیا فقط تورا دارم؛ فقط تورا دارم که با تو حرف بزنم، فقط تورا دارم که منتظرت بمانم، دلتنگت بشوم، نگرانت بشوم و روی کارهایت حساس باشم. فقط تورا دارم که بهت فکر کنم، بهت پناه ببرم، یا نیاز داشته باشم هرکار می‌کنم و هرجا می‌روم تو باشی.ازت می‌خواهم کنارم بمانی تا کنار هم پیشرفت کنیم، بخندیم، گریه کنیم و روزهایمان را شریک باشیم .تو آخرین ذوق و شوق من برای بودن با کسی هستی اگر بروی دیگر نه میتوانم با کسی باشم نه میتوانم تنها بمانم ! و اما پیش از آن که سخنی بگویم .....</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 10:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D9%85%D8%A7%D8%AA-om1rn7dw9mzq</link>
                <description>یه وقتایی ام میشینی یه گوشه مات و مبهوت به در و دیوار نگاه میکنی ؛ حواست نیست دستت رو میکشی روی فرش کم کم آشغال های ریز ریز روی فرش جمع میکنی ؛ حواست نیست یه روزی همین کار پدرت پدر بزرگت انجام میداد بهش میخندیدی اما حالا زندگی به جایی رسوندتت که خودت شدی مثل یه پیرمرد هفتاد ساله ؛ زندگی همینه ؛ حواست نیست به جایی میرسونتت میشی مثل وضعیت یه خونه بعد مهمونی خاموش، ساکت و تمام شده‌ و خالی !</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 16:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لازم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-okkcftgbdeuz</link>
                <description>لازمه؛ لازمه که با رفتن کسایی که دوسشون داریم تبدیل شیم به آدمی که وابستگی عجیب و غریبی به هیچکس و هیچ چیزی نداره ؛ لازمه که تبدیل شیم به آدمی که برای موندن آدما تو زندگیش اصرار نمیکنه، منت نمیکشه باج نمیده خودشو به خاک و خون نمیکشه ؛ حتما لازمه تبدیل شیم به آدمی که هر رفتاری و هر کسی نمیتونه قلبشو بشکنه و ناراحتش کنه. حتما لازمه تبدیل شیم به آدمی که به هیچکس و هیچ چیز اعتماد نداره و همه رو بد میبینه مگر خلافش اثبات شه ؛ حتما لازمه تبدیل شیم به آدمی که حد و مرزی برای روابط و صمیمیتش تعیین میکنه دیگه با کسی ندار نیست حل نمیشه تو وجود کسایی که دوسشون داره ‌؛ لازمه تبدیل شیم به آدمی که هدف‌هاش و رویاهاش رو دنبال میکنه؛ حتما لازمه تبدیل شیم به آدمی که یاد میگیره قوی باشه و تیکه های شکسته شو محکم کنار هم بزاره و از اول شروع کنه.حتما لازمه تبدیل شیم به ضربه زننده تا مبادا ضربه بخوریم ؛ حتما لازمه یاد بگیریم تمرکزمون محدود به یک نفر نکنیم ؛ حتما لازمه انقدر تنهایی فیلم ببینیم ، تنهایی بیرون بریم ، تنهایی غذا بخوریم ، سعی کنیم خودمون تنهایی حال خودمون رو خوب کنیم که وقتی یکی میاد تو زندگیمون حس کنیم اضافه ست ؛ که از زندگی نخوریم ؛ که زندگی چپ و راست نخوابونه تو گوشمون ؛ که بتونیم تو این لجن زار دنیا دووم بیاریم</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 16:17:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یهو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%DB%8C%D9%87%D9%88-tujyuq1482kc</link>
                <description>تو نمیدونی چی به طرفت میگذره ! یهویی ترک، بلاک، لفت، خداحافظی نکن ! بشین باهاش حرف بزن ؛ دلیل بیار قانعش کن ! این راهش نیست هیچی درست نمیشه ؛ درسته که این کار بوی تصمیم محکم و قاطع رو توی تو رو میده، ولی تو نمیدونی چه آسیبی به فکر و روان طرف مقابل میزنی ؛ طرف تا روز قیامت با خودش درگیره ؛ وقتی ندونه واسه چی رها شده ؛ وقتی بهش فرصت اثبات و تلاش ندادی ؛ اون آدم حتی یک سری آهنگ ها رو تا قیامت نه میتونه گوش کنه نه میتونه پاک کنه ؛ میفهمی؟ همینقدر ساده همینقدر عجیب ؛ اون هیچی تو لعنتی تو تا ابد دلت برای اینکه چقدر بهت اهمیت میداد تنگ میشه، بدجورم تنگ میشه حتی اگر سکوت کنی و چیزی نگی ! هیچی رو یهویی انجام نده ! نشو از اون سری ادم ما ؛ یسری از آدم‌ ها هم میرن تو زندگی طرف که تنهاترش و دیوونه ترش کنن. دنیای ادم دیگه ای رو سیاه نکنید ؛ میون آدم ها با خودشون جنگ راه نندازید ! این کارا آخر عاقبت نداره !</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 16:16:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-tmuiadrgmgen</link>
                <description>روی تخت دراز میکشم ؛ مثل هر شب ؛ چشمام رو میبندم ؛ نگاهت میکنم ؛ پیراهنِ بلندِ حریرت چسبیده به تنِ گرم و سفید و کشیدت رو نگاه میکنم ؛ پیراهن سفید به روی تن سفیدت چه دلبری میکنه جانان ! شبنم جا مونده روی صورتت ؛ روی سینت توی نور خودنمایی میکنه ؛ چند تار مویی روی پیشونیت میون شبنم ها جا خوش کرده ؛ انگشتهای بلندت رو میبری تو موهای کوتاهِ خیست و از روی پیشونی کنار میزنیش. تصویرت لابه‌لای پوکه‌های نور میرقصه. خودم رو مچاله میکنم زیر پتو ؛ جا خوش میکنم ؛ محکم تر تصورت میکنم ؛ عمیق تر ؛ حالاٰ شفاف‌تر میبینمت که نشستی رو به روم و چشمات رو خمار کردی و با شیطنت های خاصت نگاهم میکنی  با صدای زنگ خنده‌ات با خیره شدن توی چشمات غم عالم از خونم میپره و یاٰدم میره نیستی! ساکت روی مبل نشستی اما تلاطم رو به جون آدم میندازی ؛ آروم نشستی اما بیقراری رو به وجودم حمله ور میکنی ؛ دلم میخواد بگیرمت تو بغلم مچالت کنم بچلونمت ؛ محبت که از حد گذشت دیگه بوسه و آغوش ساده جواب گو نیست باید حلت کنم تو روح و جون و خونم ! دوست داشتم یه مولکول هوا بودم که بین فرفری موهات گیر کرده بود ؛ همونقدر نزدیک ؛ نمیتونم اما ؛ از صبر کردن بدم میاد و به نظرم هیچ فضیلتی توش نیست. صبر یعنی اوج ناتوانی، یعنی نمی‌تونم کاری بکنم، از دستم کاری برنمیاد و فقط باید دورتر بایستم و نگاهت کنم حالا یا از یه جایی درست میشه یا من عادت میکنم.و متاسفانه، گاهی وقتا، آدمیزاد چاره ای بجز صبر کردن نداره.پناه میبرم به خواب ؛ به رویاپردازی ؛ من خرد و خسته ام از نبودنت از رویا بودنت به قول ژرژ ساند که برای گوستاو مینوشت می‌روم بخوابم، خُرد و خسته‌ام،تو را بیش‌تر در آغوش می‌گیرم، تو هم بیش از پیش دوستم بدار، چون غمگینم</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Mon, 27 Nov 2023 10:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-cfvytfxcjwth</link>
                <description>تو من رو فراموش نکردی ؛ و بلعکس من هم تو رو فراموش نکردم ! ما فقط سعی داریم وانمود کنیم که هم رو فراموش کردیم ! ما سعی  میکنیم وانمود کنیم هیچوقت به هم فکر نمیکنیم در حالی که هر چیزی ما رو یاد هم میندازه ؛ از بدیهی ترین چیزها مثل طعم قلیانی که میدانی دوست دارم ؛ مثل پاتوق هایی داشتیم و باهم میرفتیم ؛ مثل بوی عطر تو ؛ مثل بوی عطر من ؛ مثل موج موی تو ؛ مثل تمام چیزهایی که به نوعی ما را بهم وصل میکند ؛ ما تظاهر میکنیم به هم فکر نمیکنیم، درحالی که همیشه به فکرِ همیم. ما تظاهر میکنیم دلتنگِ هم نمیشیم، ولی توام خوب میدونی که چقدر دلتنگِ هم میشیم گاهی و دلمون میگیره از اینکه نیستیم پیش هم ! ما تظاهر میکنیم حالِ خوب و بدمون واسه همدیگه اهمیتی نداره، اما هر دومون خوب میدونیم که جز ما دوتا، هیچکس برامون مثلِ ما نمیشه حتی خانواده هامون ! ما تظاهر میکنیم زمانی به هم علاقه نداشتیم و دوتا دوستِ معمولی بودیم که مدتی درمونِ دردای هم بودن، ولی خوب میدونی که زمانی شده حتی به دروغ، تو منو دوست داشتی. ما دوتا تظاهر میکنیم نسبت به هم بی تفاوتیم، اما هیچ دلمون نمیخواد طرف مقابلمون با کسی باشه ! حاضریم طرف مقابل مون تنها بمونه اما با کسی نباشه ؛ ما دو تا سراغِ هم نمیریم، ولی دورا دور حواسمون به همدیگه‌ست. ما تظاهر میکنیم بیخیالِ هم شدیم، ولی احساسمون اینو نمیگه. ما دوتا درسته از هم دوریم، ولی بیشتر از هر کسی همو میفهمیم. ما تظاهر میکنیم حسی به هم نداریم، اما در واقع ما دوتا خیلی همدیگه رو دوست داریم. فقط راهِ درست رو گم کردیم فقط تو دوره اشتباه بهم رسیدیم‌ ؛ ما فقط‌ ...</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 16:14:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%82%D8%AA-abzl44pak14z</link>
                <description>در انتظار سی سالگی و در حال طی کردن سال های آخر دهه دوم زندگی فکر میکنم زندگی نه تنها قابل تحمل بلکه کاملا میتواند باب میل انسان باشد ؛ احساس میکنم زندگی برای کسانی که ذاتاً سبک سر اند خوب است ؛ کسانی که حافظه ی خوبی ندارند ؛ چیزی را به خاطر نمیسپارند که روزانه هر لحظه بخواهند به یاد بیاورند و افکارشان را نوشخوارکنند ؛ کسانی که فکر نمیکنند ؛ احساس نمیکنند ! احساس حماقت میکنم ! گویا از ابتدا راه را اشتباه آمدم ؛ در خیلی از مسائل زیاده روی کرده ام ؛ در فکر کردن ؛ در یادآوری ؛ در محبت کردن ؛ در عشق ورزیدن ؛ درخوب بودن ؛ در انتظار داشتن ؛ در همه چیز ! زندگی را جدی گرفتم که حالم حالا اینچنین است ! میبایست سبک سر بود</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 23:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سن !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%B3%D9%86-fjovub6iofev</link>
                <description>وقتی ازم میپرسن چند سالته همیشه در جواب میگم جسمم یا روحم ؟! همیشه هم با نیش خندی جواب میگیرم که چرا دوست داری حرف رو فلسفی کنی ! اما در واقع اینطور نیست ؛ سن جسم انسان چیزی نیست جز تعداد دفعات چرخش به دور خورشید ؛ اما در مورد سن روح باید گفت سن روح رو رنج ها ؛ چالش ها ؛ سختی ها ؛ سردی ها گرمی ها بالا رفتن و پایین اومدن و اتفاقات و رویداد هایی تعیین میکنند که تا اون لحظه برای انسان رخ داده ! یه افسانه ژاپنی هست که میگه‌ : روح آدمها برخلاف جسمشون تو دوره های مختلفی زندگی می‌کنه و می‌تونه خیلی کم سن یا خیلی قدیمی باشه ! طبق این افسانه آدم‌های شر و شیطون روح هایی هستن که تازه به این دنیا اومدن و تجربه کافی ندارن و آدمای خوب و مهربون روحشون پیره و عمر زیادی کرده. برای همین آدمارو بهتر درک می‌کنن !</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 00:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-qy8cptjglcai</link>
                <description>خیلی فکر کردم ؛ من ادم دو دو تا چهارتا کن نیستم تو رابطه ؛ اینکه بیام حساب کنم من اونجا این محبت در حقش کردم الان دوباره بکنم پر رو میشه یا چی ؟ ادمسیاست مداری ام نیستم که بده بستون بلد باشم محبت کنم ابراز علاقه کنم صبر کنم طرفمم ابراز علاقه کنه بعد دوباره من ! خیلی فکر کردم چرا اینجوری ام ؟ چرانمیتونم مثل آدم غرور داشته باشم مثل ادم برم تو‌ رابطه طرف رو با محبت و علاقه خفه نکنم میدونی آخرش به چی رسیدم ؟ به اینکه من ادمی ام که به تهش رسیدمیعنی به سیاهی ؛ یعنی هیچکدوم از این چیزا برام مهم نیست ؛ برام مهم نیست مشاور ها چی میگن یا اصول رابطه چی میگه ؛ من ته تهشم ؛ سیاه سیاه ؛ بالاتر ازسیاهی ام هیچ رنگی نیست ! باید اولین ملاکم واسه انتخاب همین باشه ! باید طرفم رسیده باشه به تهش ! انقدر سختی و مشقت کشیده باشه که فکر و خیال حسابکتاب به سرش نزنه ؛ مثل خودم بی گدار به آب بزنه مثل خودم دیوونه باشه ؛ ببین درسته ته تهش سیاهه درسته از سیاه رنگ قشنگتر ام داریم اما یه وقتایی ام مشکیرنگ عشقه ! قشنگتره ؛ دیوونه وار تره ؛ آدم های دیوونه دنیای قشنگ تری دارن ؛ چیه هی میشینن حساب کتاب میکنن این عاقل آدم ها ! به قول لوریس چکناواریان : اما باید بگویم که هر کس باید دیوانه شود تا به جایی برسد، آدم نرمال به جایی نمی‌رسد. نباید از دیوانگی خودتان خجالت بکشید. خوش به حال آدم‌های دیوانه، آدمعاقل که از زندگی لذت نمی‌برد! آدم یا نباید بره طرف دریا یا اگر رفت باید بره وسطش ! اینکه لب ساحل بخوای راه بری هم آب دریا رو حس کنی هم لباست کثیفنشه کفشت شنی نشه آب تو کفشت نره نمیشه که  ! آدم دیوانه از دریا نمیترسه ! از دریا نترسانم ...#قسمت_اول#لوریس_چکناواریان</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 23:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران سی سالگی !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-evhpdczwjfys</link>
                <description>آخر هفته یعنی کار تعطیل ؛ یعنی کاری وجود نداره که بهش پناه ببری ؛ آخر هفته ها یعنی خستگی ؛ اما خستگی داریم تا خستگی ؛ بدترین نوع خستگی اینه کهندونی ازچی خسته‌ای اون وقته که یکی یکی شروع میکنی به حذف کردن همه‌ی چیزهایی که فکرمیکنی ممکنه باعثش بوده باشن ولی بازم اون آخرش که دیگه هیچینمونده باشه میبینی که فقط خودت هستی و خستگیت! وقتی تمام افراد اطرافت رو از خودت روندی که فقط خودت باشی وقتی کاری وجود نداره که بهش پناه ببریانگار خودت رو توی زندان حبس کردی ؛ و زندان بدترین جاست چون نه کاری هست نه فردی ؛ و در نبود اینها این فکره که شروع میکنه به کار کردن ! فکر میکنمخیلی خستم ؛ خیلی بیشتر از اون مقداری که توی این سن و این شرایط و این زمان باید باشم ؛ اونقدری که وقتی بهش فکر میکنم قلبم مچاله میشه و فکر میکنمشاید حالا در نزدیکی سی سالگی ؛ دیگه کسی نباشه که حاضر باشه این خستگی رو با آدم شریک شه یا حتی مقادیری رو از روی دوشت برداره تا مجالی براینفس تازه کردن پیدا کنی ؛ اونقدر زیاد که که اگر کسی هم پیدا شد وجدانت اجازه نده بخوای خستگی هات رو باهاش شریک شی ! شاید از نظر روانشناس هادلدادگی و عاشق شدن توی سن کم اشتباه باشه اما در واقع کاش آدم ها از همون سن کم باهم باشند باهم رشد کنند با هم خستگی هاشون رو به اشتراک بزارن تانرسن به مرحله ای که دیگه نتونند دل بدن دل ببرن عاشق بشن عاشقی کنند ؛ بحران سی سالگی بحران قشنگی نیست ؛ بیشتر از هر زمانی خسته ؛ بیشتر از هرزمانی مشغولیت فکری و جسمی ؛ بیشتر از هر زمانی درگیر ؛ کمتر از هر زمانی به فکر ارتباط ؛ بیشتر از هر زمان دل مردگی ؛ و در انتها به اجبار ادامه دادن ! مااز همون اول حکم زندگی کردن در هر شرایطی برامون صادر شد و این ناجوانمردانه ترین حکم بود ؛ که باید زندگی کنی چه شیرین چه تلخ ؛ در نزدیکی سی سالگیاونقدر درگیر شیرین کردن تلخی زندگی هستی که زندگی کردن یادت میره ! سی سالگی مغز ادم رو از بین میبره با تموم بحران ها و دلهره ها و ترس هاش!</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 00:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%DA%A9%D9%85%D8%A7-u9sy3asfevzx</link>
                <description>ميگويد سه سال ست كه ميشناسمت هنوز تكليفت با خودت مشخص نيست ؛ چرا فكر ميكند تكليف ام با خودم مشخص نيست ؟!مشخص ست ؛ حرف من را باور ندارند تو بيا بگو كه آقاجان تكليفش باخودش مشخص ست ؛ بيابگو كه من فقط در كما به سر ميبرم آدمي كه دركماست فرق دارد با كسي كه تكليفش با خودش مشخص نيست من كه هنوز فراموش نكردم ؛ تو فراموشت شد ؟ تو را خوب ميشناسم جنس تو را خوب ميشناسم ؛ آن روز كه صداي زنانه ات را رويم بلند كردي و داد زدي كه ازت متنفرم لعنتي ؛ چشم هايت فرياد ديگري ميزد چيزي جز تنفر ؛ چشم هايت پر بود از نياز زنانگي ؛ نيازي از جنس آغوش ؛ بوسه ؛ معاشقه با عاشق تنفر آميز هميشه هم همينطور ست برعكس ؛ اينها را فهميدم اما نگاهت كردم دوست داشتم از نگاهم بخواني كه نبايد بروي ؛ هنوز يادت هست كه چه ميگفتم دم رفتنت ؟ تكرار كنم ؟ حالا كه ميخواهي بروي قول بده ؛ قول بده دستان كسي را محكم تر از دستان من نگيري ؛ قول بده كسي را آنگونه كه مرا در آغوش ميكشيدي به آغوشت نكشي : تو آغوش كسي آنگونه كه در آغوش من آرام ميخوابيدي نخوابي ؛ قول بده كسي را مثل من نبوسي ؛ نكن لعنتي : بگذار يك چيز هايي خاطره بماند بگذار چيز هايي كه بينمان بود همانگونه بكر بماند ؛ همانجور كه ميگفتم و نگاهم به تيك اول بود و عبارت لست سين عه لانگ تايم اِگو نگاهم به پيام هايي كه هيچ گاه تيك دوم را قرار نبود بخود بگيرندنفس هاي آخر هوشيار بودنم را كه يادت هست ؟ ميشود بگويي كه تكليفم با خودم مشخص ست ؟ ميشود به اينها بگويي كه تكليفش مشخص بود و هست و اين تو بودي كه مرا به كما فرستادي !؟يادت هست كه خودت را در آيينه برانداز ميكردي ؛ نگاهت ميكردم حواست نبود نگاهت كه متوجه نگاهم شد پرسيدي رنگ موهام چطوره ؟ ليخند زدم به زنانگي هايت و گفتم با هر رنگي زيبا و جذابي ؛ با غرور زنانه ات لبخندي زدي و گفتي : داري خوب من را ميفهمي ترسناك ميشود نبودنت ؛ حالا كه نيستم توهم داري زندگي ات را ميكني ؛ ترسناك ست ؟ گمان نكنم ؛ با اكانت فيك اينستاگرامت را چك كردم كه نوشته بودي همه ی زن ها بعضی روزها نیاز دارند به تایید شدن به اینکه بغلشان کنی و درگوششان بگویی:هی هی فلانی تو زیباترین و جذاب ترین زن این دنیا هستی حواسم بهت بود كه نيازت را بدون گفتنت برطرف كردم ؛ در كما نبودم ؛ بودم ؟ بيا بگو كه اين كمايي فقط به صداي من حساس ست ؛ ميداني ؟ من و تو هرشب در ذهن هایمان یکدیگر را میکشیم ولی من بغضم میگیرد که وقتی فکرمیکنم نکند اگر نميگفتم دوستت دارم وضع مان بهتر بود ولی میدانی بغضم انجا بیشتر میشود که یاد حرف هایت میوفتم یاد ضربه های روحی ات یاد تمام طعنه هایت یاد تمام وقت هایی که با بی رحمی خوردم کردی میدانی من دقیقا تو هستم و تو دقیقا خوده من هستی تمام مشکلات ما ازینجا ریشه میگیرد شاید انطوری دیگر زندگی را زهرمار یکدیگر نمیکردیم  میدانی دلم برای هردویمان میسوزد برای تو خیری از من ندیدی برای خودم که تومسبب تمام نفرتم ازین ادم های خوب بد دنیا شده ای برای تمام ارزوها و رویاهایم که دیگر میلی برای رسیدن به انها ندارم میدانی شاید اگر خیلی از اگر هانبودند تو اینقدر نفرت انگیز دوست داشتنی نبودی اری دوست داشتنی خودم را که نمیتوانم گول بزنم!بایک توجهت تمام کینه هایت را فراموش میکنم و مثل پروانه دورت میگردم وتو با بی رحمی بد میشوی دلم خیلی برای این بیجارگی هایی که نمیشود برای کسی گفت میسوزد دلم خیلی برای خودم میسوزد ؛ حالا تو من را هم يك فاحشه كردي ؛ فاحشه كسي نيست كه فقط مونث باشد فقط تن بدهد ؛ من يك مذكر ام و دلم را به تو دادم ؛ بيا بگو من فقط تو كمام بعدشم گمشو برو! اينجا هيچكس مرا باور نميكند ؛ باور نميكند ... نميكند ...پ ن يك )احساسات ابراز نشده هرگز نمی میرند. آنها زنده دفن می شوند! و بعدا به شکل صورتهای زشت تری بیرون می زنند...</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 19:34:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حافظه جهنم است !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rcmfd1khsmwv</link>
                <description>گویا عشق همین است ؛ نمیدانی داری تا زمانی که دیگر نداری ! به حال و روز پنج شش سال پیش نگاهی میکنم و چیزی جز مردی که در عشق در حال دست و پا زدن بود نمیبینم ؛ آن زمان نمیدانستم عشق چیست ؛ هر کس یا هر چیزی را که زیاد دوست داشتم را عشق میدانستم ؛ من عاشق بستنی بودم ؛ من عاشق شکلات بودم ؛ من عاشق بازی بودم ؛ من عاشق تو بودم ؛ اما نمیدانستم شاید هنوز هم نمیدانم ؛ اما این را میدانم آدمی اهمیت و میزان علاقه خود به هر کس و هر چیزی را تا زمانی که دارد نمیداند و زمانی که از دست میدهد تازه بریاد میآورد که چقدر دوستش داشتم ! چه قدر برایم با اهمیت بود و آیا حالا زمان آن فرا رسیده است که برایش سوگواری کنم ؟ اصلا باید سوگوار بود ؟ نمیدانم چه قدر باید برای آن روز ها سوگوار بود ؟ تا کی برای آن حال و هوا برای آن حال خوب و سر خوش برای آن خواب های عمیق و از انتهای وجود برای صبح هایی که با پیام های صبح بخیر بیدار میشدیم و شب ها با پیام های شب بخیر به خواب میرفتیم سوگوار بود ؛ نکند باید گذشت از روزگاری که هیچکس و هیچ چیز توان نابود کردن و از خاطره برون کردن آن را ندارد ؟ حداقل این روزهایی که گیچ و مبهوت فقط به تماشای گذر آن نشسته ام میدانم که نمیدانم ؛ برای همین از شب ها به جز خواب چیز دیگری را دوست ندارم ؛ برای من شب یعنی بستن چشم و بیرون رفتن از دنیای حال و ورود به گذشته و کمی هم آینده ؛ آینده را نمیتوانم خوب ببینم انگار همه چیز نامفهوم است ؛ اما گذشته را خوب میبینم و درک میکنم ؛ ضعف من است حافظه قوی ؛ نه تنها روزهای قبل ؛ بلکه آدم های آن روزها ؛ حال آن روزها بوی آن روز ها ؛ را نیز خوب به یاد دارم ؛ روزهایی که هیچ وقت با صبح شدن شب هایش تمام نشدند ؛ دلم آرام نیست ؛ نکند حالا این روزها دارم حال و هوایی را تجربه میکنم که قرار است در آینده بشود رویای شب ها ؟ چه کابوس هایی قرار است ببینم اگر همینطور باشد . شاید جهنم همین باشد ؛ حافظه ای بس قوی !</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Wed, 17 May 2023 22:55:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادی !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-epmeshce1yud</link>
                <description>و اما من ؛ من ؛ وقتی کسی رو دوست دارم، دیگه نمیتونم عادی باشم. نمیتونم فکر کنم اون کسی یه دوست معمولیه و باید در حد یه دوست معمولی دوسش داشتهباشم . هر لحظه لازم باشه، بهش میگم که مهمه یا برای من فرق داره. حتی ممکنه شش صبح بیدار بشم، بدون هیچ دلیل خاصی بهش زنگ بزنم بگم، خب سلام هدفازین تماس، هیچ چیز خاصی نبوده جز اینکه من کرم داشتم بیدارت کنم ببینم خواب بودی یا نه و بعدش با تو حرف بزنم. وقتی کسی رو دوست دارم خیلی مهم نیستکه همش باهاش صحبت کنم یا بِهَم محبت کنیم، اما دلم میخواد حواسش باشه که من دوستش دارم. وقتی کسی رو دوست دارم، دیگه مهم نیست اون منو دوست دارهیا نه. این مشکلِ اونه که منو برای دوست داشته شدن انتخاب نکرده. و‌این بده ! به من چه ربطی داره. من کار خودمو میکنم. وقتی کسی رو دوست دارم، زیاد نمیتونمعقب بشینم و دست به‌سینه و مغرور، منتظر باشم اون بیاد دست منو بگیره ببره. وقتی کسی رو دوست دارم نمیتونم براش ادای آدمای دست نیافتنی رو در بیارم. اتفاقا میخوام بدونه من برای هر کسیم دست نیافتنی باشم، برای اون نیستم. وقتی کسی رو دوست دارم حتی بدیهی ترین چیزها مثل تراشه ی کالبد تنش ؛ انگشتهاش یا ترقوه که صرفا یک استخون ساده ست برام میشه قشنگترین منظره دیدنی دنیا ؛ من فقط میخوام یه وقتایی مثل الان فقط درکم کنی ؛ مثل الان که نه حوصلهحرف‌زدن دارم، نه از خندیدن باهات خوشم میاد، نه می‌خوام مهمونم کنی و باهام قدم بزنی، نه دلت برام بسوزه و حالمو بخوای عوض کنی، نه می‌خوام درد و دلاموبشنوی و نه ‌می‌خوام کاری کنی خوشحال شم، دلم نمی‌خواد برام آهنگ بفرستی یا تا صبح باهام بیدار بمونی که خسته شم و بخوابم، ناراحتیم نمی‌خوام ناراحتت کنهو وقتایی که دلم گرفته دوس ندارم اذیت شی، نمی‌خوام زنگم بزنی یا پیام بدی که میام دنبالت بریم بیرون، نمی‌خواد هر روز حالمو بپرسی و دوس ندارم ازت جمله‌ی&quot;من همیشه هستم، پس هر وقتی خواستی باهام حرف بزن&quot; رو بشنوم، نمی‌خوام مراقبم باشی یا حواست بهم باشه، اصن نمی‌خوام کار خاصی کنی واسم، من فقطحوصله هیچی رو ندارم یه موقع‌هایی، باید بشینیم یه دست باهم سکوت کنیم تماشات کنم تو اغوشم بگیرم نفس بکشمت ؛ توی جنگل موهات نفس تازه کنم و جونبگیرم واسه ادامه دادن !⁣⠀</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Tue, 16 May 2023 21:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد های تنها !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-wblgpobmwqia</link>
                <description>مردهای تنها و بی حوصله اما هیچ کدام از این کارها را نمی کنند! مردها می نشینند و سیگار می کشند و شاید موسیقی گوش دهند که حال بدشان را بدتر کند و شاید ساعتها راه بروند و جواب تلفن را هم ندهند.اگر هم دوستی بیاید نمی تواند کمکی بکند! در سکوت باهم سیگار می کشند و چند تا فحش به همه چیز می دهند! مردها مو رنگ نمی کنند و لذت خرید یک رژلب صورتی را درک نمی کنند. مردها بلد نیستند حال خودشان را خوب کنند. یک مرد تنهای بی حوصله؛ خیلی خیلی از یک زن تنها تنهاتر است!واي بحال روزي كه مردي تنها باشد و زني نباشد كه دستش را بگيرد ؛ كه بگويد ؛ مردِ من ؛ من هستم ؛ اصلا چيزي هم نگويد ؛ واي بحال روزي كه مرد تنهايي زني را نداشته باشد كه دستش را بگيرد و هراز چندگاهي دستش را بفشارد ؛ تو چه ميداني حال دل مرد را ؟ مردي كه نفس ميكشد اما زنده نيست !#مهدي_اقتدار</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 14:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادم خوبی نیستم !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-oaphzaeoiaam</link>
                <description>و اما من ؛ من اصلـا آدم خوبي براي يك رابطه دونفره نيستم ؛ نوشتند طبق آمار و ارقام خودشان ؛ افرادي كه كودكي ؛ بزرگ شدن همراه با سختي و مشقت را تجربه كردند هيچگاه براي فرزندشان پدر و مادر خوبي نخواهند بود ؛ چرا چون خودشان زجر كشيده اند خودشان ميدانند در چه صورت فرزنشان سختي و مشقت خواهد كشيد ؛ براي همين شناخت ؛ هيچگاه نميگذارند فرزندشان سختي بكشد و هميشه برايشان رفاه و راحتي اعصاب و افكار را فراهم ميكنند ؛ از جايي كه رشد در شرايط سختي و فشار پديد ميايد اين افراد هيچگاه سختي نكشيده و جاي زندگي و سازندگي فقط زندگي ميكنند ؛ در نگاه اول اين قضيه خيلي هم خوب ست ؛ چه چيزي بهتر از هميشه در رفاه بودن ؟! اما در نگاه دوم اين افراد روزي روزگاري اگر والدين شان كنارشان نباشند ؛ با بحران اداره زندگي دچار ميشوند ؛ در نگاه دوم طبق طبيعت انسان ؛ انسان در هرجايگاهي باشد ؛ هرچيزي را بدست آورد ؛ برايش سختي و تلاش نكرده باشد قدرش را نميداند ؛ زماني كه از دست ميدهد قدرش را ميفهمد ؛ زندگي در رفاه هميشگي براي اين فرزندان عادت ميشود و قدرش را نميدانند ؛ من هم اما ؛ از يك رابطه آمده ام ؛ خسته ام ؛ من ميدانم چه چيز در رابطه براي زن مهم ست ؛ من ميدانم چه چيزي زن ازچه رفتار هايي خسته ميشود ؛ چه كلماتي اورا از عرش به فرش ميآورد و چه كلماتي اورا از فرش به عرش ميبرد ؛ من ميدانم چه هنگام بايد حواسم به بغض هايش باشد ؛ چه هنگام دوستت دارم من ميتواند اورا از عالم و ادم جدا كند ؛ من ميدانم هیچ زنی ته دلش نمی خواهد به یک نصفه زن تبدیل شود. نصفه زن بودن خیلی سخت است. نصفه زن ها نباید از رنگ های شاد خوششان بیاید، نباید بابت جزئیات کوچک و بی اهمیت خیلی ذوق کنند. نباید حرف دلشان را راحت به زبان بیاورند. باید ته دلشان یک اقیانوس احساس ابراز نشده باشد و بماسد. نباید دل بسوزانند ميدانم چه وقت هايي به يك جفت گوش نياز دارد و چه وقت هايي نياز دارد شب در سكوت و خلوت مخصوص خودش  فقط سكوت كنم كه سرش را رو پايم بگذارد و خودش را صندلی ماشین جمع کند كه نور چراغ های خیابان هر چند ثانیه  رو صورتش بيوفتند مچ دستش را بگيرم و آروم با شستم نوازش بدهم كه چند دقيقه که گذشت بگويد  خوب ست  دیگر بگذار  بلند شوم  الان همه چپ چپ نگاهمان ميكنند و فكر ميكنند چه كاري ميكنيم ؛ بعد به هم نگاه كنيم و از افكار منحرفش جفتمان به خنده بيوفتيم ميدانم چه زماني دست راستش مچ دست چپم را ول ميكند و لبخند خواهيم زد و از ماشین پیاده خواهيم شد تا خيابان را قدم بزنيم  ؛من ميدانم و همين دانستن و تجربه مرا به بدترين فرد براي رابطه تبديل ميكند ؛ به شخصي كه چاله ها را ميشناسد نميگذارد طرفش پايش در چاله برود ؛ من ميدانم و نميتوانم بگذارم طرفم احساس خلا كند ؛ احساس بد داشته باشد و همين موضوع مرا به همان مادر پدر تبديل ميكند كه نميگذارد فرزندانش سختي بكشند و اينكه طرف من پايش در چاله نرود پايش پيچ نخورد و تلاش نكند و هميشه در امنيت عاطفي باشد باعث ميشود قدر رابطه را نداند ؛ باعث ميشود خيالش از بودن من راحت باشد و هركار ميخواهد بكند اينكه در رابطه طرفتان احساس خلا نكند براي رابطه تلاش نكند ميتواند مقدمه برهم خوردن رابطه باشد ؛ من ميدانم و اين دانستن در هر حالي هميشه خوب نيست ؛ هر فردي كه يكبار خيابان رابطه را رفته باشد چاله هايش را بشناسد ؛ به هيچ وجه شخص خوبي براي رابطه نيست چون نميگذارد طرفشان هيچ احساس بدي داشته باشد هميشه هم خوب و كامل بودن خوب نيست ؛ ميداني ؟</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 14:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-spdqjlc1r4ik</link>
                <description>گاهی وقتا یادم میره چقدر دوستت دارم، حق بده. منم حق زندگی دارم. هی راست میرم ببینمت، چپ میرم ببینمت، سرمو بالا کنم ببینمت هم که نشد زندگی! ولی کاش همین زندگی بود، کاش چپ می‌رفتم دستات بود، راست می‌رفتم دستات بود، ولی واقعی بود، نه مثل حالا که هر وری که میرم یه چیزی مثل خنجر جیگرمو ریش ریش میکنه، جیگر ریش شده‌ی من به چه دردت می‌خوره دلبر؟ با این قد و قامتِ خم و چشمای گودِ کاسه‌خون و لبای ترک‌خورده می‌خوای چیکار کنی؟وقتی یادم میره دوستت دارم، میگم مگه آدم وقتی از بلندی پرت شد دلش شکست دیگه مرده؟ دلم بی‌قراری میکنه میگه آره،با مغز لعنتیم میزنم تو دهنش و میگم نه! نمرده، فقط شاید دیگه زندگی نکنه. سر خودمو با همین چیزا شیره می‌مالم و هی گوش خودمو می‌پیچونم که مبادا دلم دوباره واسه نگاه کردنت ضعف بره، مبادا دوباره این دستای لرزونمو بزارم رو موهات که بره عکس بعدی، که مبادا دوباره کاری رو کنم که نباید!دلم میخواد برم تو خیابون یقه‌ی اولین نفری که دیدمو بگیرم ببرم بشونم رو صندلی، واسش مو به مو تعریف کنم که چقدر دلم تنگته! عصن دلم تنگِ همون حرفاته که بعدش می‌شکنم، بعدش خورد میشم و دلم میشکنه! دلم تنگِ هموناس..ازم نپرس که چرا به آدمای نزدیک‌تر نمیگم، من آدمی رو ندارم که بخواد دور و نزدیک بشه! دلبر یادته؟ یادته یه روز واست گفتم معنای همه‌چیزی برام؟ خب الان دیگه هیچی برام معنا نداره.. تو هم که خیالِ اومدن و معنی بخشیدن نداری. منم و یه زندگیِ پوچ..هر روز داغون‌تر میشه دلم، هر روز نابودتر، شکسته‌تر.. انگار که همه‌ی دردای دنیا ریخته باشه رو شونه‌هام که نمی‌تونم کمر راست کنم دیگه. این آدما که حرف منو نمی‌فهمن صنم، تنهای تنها گیر افتادم بین یه عالمه گره‌ی کور. دستام می‌لرزه. میشه دستامو بگیری؟ یه بار که دستامو بگیری همه‌ی گره‌هارو باز می‌کنم بخدا.. یه بار فقط..آدمی نیست که بخواد ناراحت شه از نبودنم ، تو رو داشتم فقط، داشتم.. داشتم.. چرا این فعل لعنتی باید گذشته باشه؟ چرا نمی‌تونم بگم دارمت؟ ندارمت.. دلبر؟ دارم می‌رم.. میرم که تو خم نیاری به ابروت، که از این بدتر نکنم.. نه که اختیار کارام و زبونمو نداشته باشم! نه.. فقط اختیار دلمو ندارم.. از دار دنیا، یه دل برمی‌دارم که هر روز تنگ‌تر میشه و میرم.. میرم، جوری که هیچ‌خبری ازم نباشه.. هر دفعه میگم این آخرین باریه که ازت حرف می‌زنم، ولی محاله. تا وقتی بهت فکر میکنم، تا وقتی که هر جا نگاه می‌کنم هستی، نمی‌تونم ارت نگم و ننویسم.دیشب، خوابِ عزیزو دیدم، منتظرم بود.. باید برم. باید واسه همیشه برم. تا الانشم زیادی موندم تو دنیای آدمایی که دوستم ندارن. عزیز دوسم داره، باید برم. آخه اصلا، جان در تنِ من، چکار دارد بی تو..؟</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 10:49:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاتل !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89189772/%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-rhv8kpm6xnks</link>
                <description>قبول دارم این من بودم که اول نپذیرفتم که بری ؛ اما بعد این خودم بودم که به قتل رسوندمت و کشتمت ؛ من با کشتمت به خودت کمک کردم ؛ تو نمیفهمیدی و من بایدبهت کمک میکردم که بمیری ؛ من از تو بت ساختم ؛ یک بت شیرین که با نگاهم میپرستیدمت ؛ میپرستیدم گونه های برجسته ت رو میپرستیدم لب های زیبات رومیپرستیدم بازوی های دخترونه و سفید رنگت رو ؛ کم کم بهت از روحم دمیدم و جون دادم غیر از اندامت خودت هم میپرسیدم ؛ اخلاقت ؛ خنده هات ؛ گریه هات ؛ غمو‌غصه هات ؛ مهم تر از همه دوست داشتنت رو میپرستیدم ؛ بعد از دمیدن روح و پرستیدن روح و جسمت خدای خودم کردمت و مثل خدا پرستیدمت ؛ ندار بودم باهاتهر حرفی رو بهت میزدم : من تکیه گاه سرت بودم سرت روی شونه ام بود اما سرم رو به سرت تکیه دادم هم تکیه گاهت بودم هم تکیه کننده ؛ کم کم که خیالت راحت شدشدی خدای دلم شدی معشوقه ام عوض شدی ؛ تقصیر تو نیست ذات  آدم ها همینه ؛ خیالشون که راحت شد شدند خدات عوض میشن من عوض نشدم چون بندتبودم و خدای عشقم رو عاشق بودم اما تو خدایی بودی که وقتی خیالت راحت شد بندت غرق در وجودت شد غرق در عشقت شده عوض شد ؛ دیدنت رو ازم منع کردی ؛پرستیدن جسمت رو ازم منع کردی ؛ کم کم سرت رو از روی شونم برداشتی و سرم تکیه گاهی نداشت : فقط تکیه گاه بودم ؛ خیالت راحت شد که این تکیه گاه تکیهگاهی جز برای خودت نیست تکیه ات رو از روی من برداشتی و مردونگیم زیر سوال رفت وقتی بهم تکیه نکردی روحت ام ازم دریغ کردی ؛ کم کم رفتارت هم عوض شدنذاشتی خودت هم بپرستم چون مطمئن بودی باشی و نباشی تک خدای عشقم خودت هستی و بس : عوض شدی عوض شدی عوض شدی ؛ تا جایی که تصمیم گرفتمکافر شم ؛ کافر شدم و کشتمت ؛ قبل از اینکه بیشتر خودت رو ازم دریغ کنی ؛ کشتمت ؛ چون خدایی که من میشناختم خدایی که من ساخته بودم این خدا نبود ؛احساس حماقت کزدم ؛ کشتمت که نفهمم خدایی که ساختم خدا نبود شیطان بود ؛ کافر شدم تا بیشتر از این نبینم ؛ کشتمت که همون خدای خوبم بمونی و بیام سرمزار خاطراتت رو به خوبی یادت کنم نه با بدی ؛ اشتباه نکردم تو اشتباه کردی ؛ هر دو مون اشتباه کردیم من کسی رو خدا کردم که جنبه خدا بودن نداشت و تو بندهای رو از خودت دور کردی که عاشقانه خداس رو دوست داشت ؛ جنبه خدایی نداشتی ؛ کشتمت دستمم درد نکنه لااقل اینطوری از خدای خودم خاطره بد کمتری دارم؛ شاید هم کار خدای اصلی بود ؛ حسود بود ؛ نمیتونست ببینه اندازه خودش یکی از بنده هاش رو دوست دارم ؛ اشتباه کردی خدای من ؛ اگر اشتباه نمیکردی فناشدن در ذات خودت رو میدیدی و جهانیان غبطه میخوردند به حال این خدا و بنده ...</description>
                <category>مهدی اقتدارپرور</category>
                <author>مهدی اقتدارپرور</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 13:21:00 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>