<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیررضا عبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89212626</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:22:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/705070/avatar/P7KPQo.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیررضا عبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89212626</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من بایک خاطره درخت می کارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89212626/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-zvq0d43uypy1</link>
                <description>پارسال تابستون رفته بودیم جنگل های ارسباران و منطقه کلیبر، در دل این جنگل های بزرگ و سر سبز بازی می کردیم و خیلی خوشحال بودیم. از بچگی شاخه ای از یک درخت بلوط شکستم و باهاش بازی کردم. پدرم که این شاخه شکسته رو دستم دید ناراحت شد و گفت : اگه کسی دست تو رو بشکنه ناراحت نمیشی !؟گفتم چرابابا جون ، بهم گفت : درخت ها هم مثل ما جون دارن و زندگی میکنن. شاخه هاشونم عین دستای ماست ، ما باید مراقب این درختا باشیم. و پسرم تو باید تنبیه بشی! جریمه تم اینه که بهار باید یک درخت رو به جای این شاخه ای که شکستی ، بکار ی. من خیلی هیجان داشتم ، از تنبیه خودم خیلی خوشحال بودم!! روزها رو باید حساب می کردم و می شمردم ا برسم به روزهای آخر اسفند که اون درخت رو بکاریم. از اون به بعد تصمیم گرفتم که تا بزرگ میشم و میتونم هر سال یه درخت بکارم تو هرجایی که بودیم. باید به همدیگه کمک بکنیم تا زمین مون هیچ وقت افسرده و پژمرده نشه . امیررضا عبادی - 10 ساله- دبستان هاشمی نژاد</description>
                <category>امیررضا عبادی</category>
                <author>امیررضا عبادی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Mar 2021 18:35:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>