<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد هاشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89263288</link>
        <description>کمی عکاس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 18:41:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/635051/avatar/h1YRsm.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد هاشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89263288</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقص زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89263288/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-rndscvrxkefz</link>
                <description>زمین می رقصدتنهای تنهااین جا مانده از زمانتنها در اقیانوسی از تاریکی، می رقصددستهایش را  به نرمی پر زدن پروانه ها به حرکت در می آوردمی چرخد و می چرخدچونان رقصنده ی باله ای که عمری را در دایره رقص سپری کردهو امروز دور از روزهای سرخوشی و به یاد آن روزها، می رقصدمی رقصد و می رقصدسنگینی ما را در پشت خود حس می کندما را با خود در این فضای لایتنهای به دوش می کشدو همچنان می رقصددور از روزهای جوانیبا تنی خسته و پاهایی سنگین و نفسهای به شماره افتادهچه کرده ایم با زمینبا این پیر از پای افتادهاما، هنوز آغوشش گرم استهنوز استوار و محکم ما را با خود می بردهنوز ما را از خود نراندهچه بر سر این رقصنده ی زیبا آورده ایمبه خود بیائیمشاید، شاید هنوز زمان باشدشاید هنوز بتوان به بازگشت بهار امید داشتشاید بتوان رقص زمین را دوباره دیدامید هنوز زنده استاگر ما بخواهیمزمین با آغوش باز منتظر ماستبرای زندگی همین یک زمین را داریم</description>
                <category>محمد هاشمی</category>
                <author>محمد هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 15:40:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89263288/%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-otbt7ki1kfpu</link>
                <description>داشتم به این فکر می کردم که از جنگل بنویسم. داشتم به این فکر می کردم که از جنگل بنویسم. در حالی که فکر می کردم و هم زمان می گشتم، به شعری از نیمای بزرگ رسیدم و تصمیم گرفتم که هیچ چیزی از خودم ننویسم و اجازه بدم خواننده با نیما، جنگل رو در ذهن خودش مجسم کنه:ری را، صدا می‌آید امشباز پشت “کاچ “که بندآببرق سیاه تابش تصویری از خرابدر چشم می‌کشاند.گویا کسی ست که می‌خواند…اما صدای آدمی این نیست.با نظم هوش‌ربایی منآوازهای آدمیان را شنیده‌امدر گردش شبانی سنگین؛ز اندوه‌های منسنگین تر.وآوازهای آدمیان را یکسرمن دارم از بر.یک شب درون قایق دلتنگخواندند آن چنانکه من هنوز هیبت دریا رادر خوابمی‌بینم.ری را… ری را…دارد هوای آنکه بخوانددر این شب سیااو نیست با خودش.او رفته با صدایش اماخواندن نمی‌تواند.در افسانه‌های کهن ایرانی ری‌را زنی بوده که سرسبزی را به جنگل‌های مازندران می‌داد، خطابه‌ی شاعر در اینجا زنی است که سرسبزی را باز می‌گرداند.</description>
                <category>محمد هاشمی</category>
                <author>محمد هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 16:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف ببارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89263288/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF-iwxxyqiflo7p</link>
                <description>سربر بالشت گذاشت ام...دانه های اشک در سیاهی اتاق از گوشه ی چشمانم آرام آرام می غلطند.گونه سمت چپم برروی بالشت است.اشک یک چشمم با گذر از روی استخوان بینی ام به آن دیگری می پیوندد و باهم روی بالشت می ریزند، بسان رودی که با سختی از گذرگاههای زیاد عبور می کند و وقتی به بیابان می رسد، توسط خاک تشنه بلعیده می شود.نگاهم هیچ نمی بیند. هیچ نوری نیست. هیچ صدایی نمی شنوم. هیچ کلامی وجود ندارد. اتاق کاملا تاریک است. سخت خسته ام؛ روح و جسمم همراه هم.گاهی دوست دارم به جایی سفر کنم که کسی نباشد. کلبه ای در گوشه ای کوهستانی. برف ببارد. برف ببارد. فقط برف ببارد...چنان برف ببارد که تا وقت بهار فقط برف ببینم.امیدوارم باشم، امیدوارم باشم کسی بیاید و به من سری بزند. هرچند بعید است...اما امیدم همچنان زنده باشد به آمدنش ...</description>
                <category>محمد هاشمی</category>
                <author>محمد هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 08:45:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی واسه بعد از مردنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89263288/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%87-p0a9whz698lj</link>
                <description>دوستی داشتم می گفت: زندگی واسه بعد از مردنه، الان که زنده ای باید سختی بکشی!!!البته اون بنده خدا تو مفهوم زندگی و مرگ یکم بیش از حد مغلطه می کرد. اما گاهی که به عمق گفتش فکر می‌کنم می‌بینم، با شرایط امروز ما واقعا وقتی واسه زندگی نمونده. دلگیرم نه از گذر عمر، بلکه از کارهایی که هر روز نمی تونم انجام بدم، از وقتی که نمی تونم برای خانوادم و دخترم بذار. از بی حوصلگی ها، از سختی های این روزها، از مشکلات مردم و ...قصد ناله ندارم! هرچند ناله کردم! بذارید یه خاطره براتون بگم این چند خطر رو بشوره و ببره. راستی خاطرش خیلی ربطی به مطلب بالا نداره، اگر خوندید بعداً گله نکنید. یادم می یاد وقتی بچه بودم مادرم سعی می کرد ظهرها به هر ضرب و زوری بود من رو بخوابونه. از چغلی پیش بابا گرفته تا قفل کردن در کوچه واسه اینکه من بیرون نرم. تو این خاطره من حدود 6 الی 7 سالم بود. اون موقع ها خونه ما یه خونه ویلایی (البته بعدن فهمیدم که به این خونه ها می گن ویلایی) تو جنوب تهران بود، که سه تا اتاق داشت و یک حیاط وسط. روزها اینجوری می گذشت که ناهار رو می خوردیم و پشت بندشم حتما دوغ می خوردیم اونم با ماستی که از شهرستان اورده بودیم، اون روزها جنگ بود. نوشابه نبود، یا خیلی کم بود. دوغ هم فقط آبعلی بود که گیرت نمی اومد. مادرم ماست رو از شهرستان می آورد، بعد میریخت تو کیسه و ما باهاش دوغ درست می کردیم. هی میام کوتاه بنویسم ذهنم می ره به اون دوران و جزئیات خود به خود به نوشته اضافه می شن. الان که اینا رو می نویسم یه دختر 5 ساله دارم که یه طوطی دارم که هیچ وقت ظهرها نمی خوابن. یکیشون ظهرها همه چیز رو می ترکونه اون یکی هم واسش می خونه. خلاصه مادر بالشتش رو میذاشت تو راهرو بین دوتا اتاق جلوی خونه و منم به زور می خوابوند کنارش. الان که اینو می نویسم به نظرم فصل بهار یا اوایل تابستون بود. پرده ی رو به حیاط با نسیم ملایمی به این طرف و اونطرف می رفت و من دل تو دلم نبود که یه جوری برم حیاط یا تو کوچه. چقدر دارم چیزهایی می گم که الان واقعا خاطره شده، مثلا الان شما به هیچ عنوان اجازه نمی دی بچه تنهایی بره تو کوچه بازی کنه اونم یه بچه 6 ساله!بگذریم، من کنار مادر دراز می کشیدم و مادرم مچ دستم رو توی دستش می گرفت، اما طفلک از خستگی خیلی زود خوابش می برد و خروپفش می رفت هوا. من آروم دستم رو از دستش باز می کردم، می رفتم تو حیاط و از نردبون می رفتم بالا روی پشت بوم و از لوله گاز می گرفتم و می رفتم توی کوچه! شش سالم بود!!!کمی بازی می کردم و دوباره همین مسیر رو بر می گشتم و بغلش می خوابیدم، مادر که بیدار می شد بوسم می کرد و می گفت دیدی خواب بعد از ظهر چقدر خوبه، منم با لبخند بهش می گفتم آره خیلی خوب بود تو راست می گی:)گاهی فکر می کنم آرامش زندگی فقط برای زمان کودکیه. آدم اشتباه فکر می کنه وقتی بزرگ بشی خیلی خوش می گذره و خوشی واسه بزرگترهاست. ما در میان زمانها خودمون رو گم می کنیم و دیگه به زندگی نمی رسیم.یا حق</description>
                <category>محمد هاشمی</category>
                <author>محمد هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 14:33:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفرین شدگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89263288/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-umbana61jff8</link>
                <description>گاهی آغوشی می خواهم که من را به تمامه در برگیرد. جسم و روح را با هم. شبحی مانده از من در جسمی که هیچ شباهتی به آنچه هستم ندارد.گویی در تاریکی قدم می زنم، چشمانم باز است ولی چیزی نمی بینم. در گذشته خوشحالی ها ماندنی بود، دوستی را که می دیدی، جایی که می رفتی، سخنی که می شنیدی تا روزها تو را سرشار می کرد از آرامشی مثال زدنی.نمی دانم از چه زمانی با هیچ در هم آمیختم، اما هرچه بود احتمالا از خیلی دور بوده. روشنایی را به یاد ندارم.ما نفرین شدگان این عرصه خاکی، آمده ایم که امتحان شویم، اما چرا؟ چرا امتحان شویم؟ من نمی دانم، شما چطور؟</description>
                <category>محمد هاشمی</category>
                <author>محمد هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 13 Feb 2021 09:45:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما را به سخت جانی خود این گمان نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89263288/%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-yvbnbezodowc</link>
                <description>ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...در جایی می‌خوندم اولین غار نگاره‌ها یا نقاشی غارها به دوران پیشا تاریخ بر‌میگرده و قدیمی‌ترینشون در اروپا قدمتی ۳۲ هزار ساله داره. البته ۳۲ هزار سال گرچه زیاده ولی نسبت به عمر سیاره زمین و حتی قدمت انسان زمان زیادی محسوب نمیشه. اما برای انسان پیشا تاریخ تولید اثری با این میزان ماندگاری نکته جالبیه و جالب‌تر اینه که منظور از کشیدن این نقاشی‌ها در دوره پارینه سنگی هنوز برای ما مشخص نیست!شاید انسان در دوران گذشته شادی، غم، ترس و آنچه در ذهنش بوده رو روی جسم سختی مانند سنگ نقاشی میکرده تا داستانش رو برای ما بازگو کنه و خودش رو تا حال ماندگار کنه.در پایان باید بگم به نظر من، بین هنرمند پارینه سنگی و هنرمند معاصر در کشیدن اثر بروری جسم سخت اشتراک‌هایی هرچند اندک وجود داره. ذهن سیال هنرمند در تمامی زمان‌ها به دنبال آفرینش اثری است که از وجود خودش انشعاب پیدا میکنه. این زایش دردی همراه با لذت رو در هنرمند ایجاد میکنه! خلقت همیشه با درد زایش همراه هست و لذت فارغ شدن بعدش، لذتی که شاید دلیل اصلی خلق آثار بعدی باشه.تیدا پیوند ماست با طبیعت اطرافمان...ما را در تیدا دنبال کنیدwww.instagram.com/tidaart2021</description>
                <category>محمد هاشمی</category>
                <author>محمد هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 22:42:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کودکی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89263288/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-iibisk2n8gkw</link>
                <description>کودکی من!کودکی‌ام به بازی در کوچه‌های جنوب تهران و حضور گاه و بی‌گاه در روستای پدری‌ام به نام آراسنج گذشت. سر خوش از بازی در زمین‌های خاکی روستا بودم. حضور در کنار حیوانات و گاهی چوپانی و کشاورزی عمق وجودم را با شادی همراه می‌کرد.طبیعت خشن این روستا با آب و هوایی کویری شاید برای دیگران هیچ لذتی نداشت اما برای من همه چیز بود.جنگ بود، صدام موشک میزد. در عوالم کودکی گاهی فکر می‌کردم بالاخره یکی از این موشک‌ها  می‌آید و بعد هم همه چیز تمام می‌شود. در یکی از روزها که در کوچه بازی میکردیم و نگاهمان گره خورد به رد موشکی که گویی آمده بود همه چیز را به هیچ تبدیل کند، اما همانطور که پایین می‌آمد تصمیم گرفت چند کوچه بالاتر را هیچ کند.تلویزیون سریال ارتش سری میداد، کسلر را دوست نداشتم و در عوض با دختر زیبایی که از نیروهای نجات کشورش بود، همزاد پنداری می‌کردم.سه ماه رفتم و در روستای پدری درس خواندم. موقع رفتن گویی به آرزویم رسیده بودم اما با گذشت زمان این شادی جای خود را به دلتنگی از مادر، مدر، خواهر و برادرانم داد.یک روز قبل از شروع امتحانات ثلث آخر سال ۶۷ بدون دادن امتحان برگشتم به تهران، همچون اسیری که به وطن بازگشته، اما خواهرم برم گرداند و مجبورم کرد امتحانات را به پایان برسانم.هنوز گاهی خواب آن روزها را می‌بینم، یاد علی آقا شوهر عالیه خانم می‌افتم که همواره با رادیو بی‌بی‌سی شبها در کوچه بود، یاد دوستانم، یاد محله قدیمی‌مان در جنوب تهران و اطمینان دارم با همه سختی‌های آن دوران، شادیم را در همان زمان، جا گذاشتم.</description>
                <category>محمد هاشمی</category>
                <author>محمد هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 22:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ذهن من همیشه تابستان است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89263288/%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kgnrbbos0rj2</link>
                <description>همیشه صبح‌ها با خاطرات کودکی‌ام از خواب بیدار می‌شوم. از وقتی یادم می‌آید صبح‌ها همیشه تابستان بوده! در همه این چهل و اندی سال! حتی آن زمانی که یادم نمی‌آید و دیگران برایم تعریف کرده‌اند.چشم که باز می‌کنم بالای سرم برگهای درخت مو را می‌بینم. در میانشان خوشه‌هایی از انگور دیده می‌شود. گربه‌ای که از بالای سرم از تنه درختی که پدر برای بالا رفتن شاخ و برگ درخت انگور بین دو پشته بام گذاشته است، رد می‌شود.مادر صدا می‌زند! ظهر شد، بلند شید! ظهر مادر همیشه قبل از ساعت هفت شروع می‌شود.خواب نیستم ولی دوست دارم خودم را به خواب بزنم. عصبانی می‌شود، شیر آب حیاط را که دقیقا بالای سر ماست باز میکند تا شاید با پاشیدن قطرات آب از خواب بیدار شویم. بلند نمی‌شوم تا بیشتر صدایش را بشنوم. در دلم می‌خندم! بر میگردم به کودکی، پتویم را با عصبانیت بر‌میدارم و در حالیکه چشمانم بسته است، به اتاق رو به حیاط میروم تا کمی‌ بیشتر بخوابم...چشم که باز میکنم زمستان سال ۱۳۹۹ است و ما همچنان درگیر کرونا...</description>
                <category>محمد هاشمی</category>
                <author>محمد هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Feb 2021 02:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>