<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید علی رضوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89295547</link>
        <description>نویسنده نیستم ولی نویسنده‌ای را دوست دارم که برایش نمی‌شود ننوشت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2364019/avatar/d8dsge.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید علی رضوی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89295547</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%85-%D9%85%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-vv5kcvpf52qw</link>
                <description>وان چنان پای گرفتست که مشکل بروددلی از سنگ بباید به سر راه وداعتا تحمل کند آن روز که محمل برودساعت ۱۲:۵۵تا کنون، اینقدر از رفتن کسی که نرفته، نرفته بودم، از اینجا، دنیایی که با نفس کشیدنت، بالا و پایین رفتن سینه‌ات، وقتی خوابی، مطمئن می‌شوم حالت خوب است، نفس راحتی می‌کشم، دوباره می‌خوابم و راحت، نفس می‌کشم.نشسته‌ام، به تو نگاه میکنم، رو به روی آینه، کمند انداختی، رشته های شب را، می‌بینمت اکنون، می‌بینمت دیروز، میبینمت فردا...اگر فردا ندیدمت چه؟ حواسم را جمع می‌کنم، چشمانم را تا جایی که شده باز کرده، انبار را از تو پر می‌کنم، همه‌ام سرشار از تو شده، تو همچنان رو به روی آینه، سرمه‌ در دست، زیره به کرمان می‌بری...اگر فردا ندیدمت چه؟ اگر حسرت این لحظه، آتش به قلبم زده، آب دیده را جاری کند چه؟ اگر آب دیده تمام شود، روحم صحرایی سراسر از بی تو بودن شود چه؟اگر فردا ندیدمت چه؟ هم‌چنان خیره به تو، در فرداها، جست و جویت می‌کنم، اگر پیدا نباشی، من هم نیستم، یعنی دلم نمی‌خواهد که باشم، باشم که چه؟ بودن یا نبودنم چه فرقی می‌کند وقتی خنده هایت قند در دلم آب نمی‌کند، دلی نیست که آب کند، دل هم آب شده در جهنم نبودنت، همانطور که جهنم، با بودنت می‌شود بهشت و بهشت و بهشت و تازه ببین، من می‌خواهم کسی باشم که بهشت را زیر پایت بیاورم، یکی دوباری،شاید هم سه بار، ۹ماهی اذیتت کنم، نگزارم بار سنگین بلند کنی، غرغر هایت را گوش کنم، ساعت پنج صبح، در به در دنبال بستنی شاتوت، زیر پوست شهر را زیر و رو کنم...دوباره به خودم می‌آیم، تمام من آمده، تمام تو هست، می‌خندم، سوگواری برای نبودنت در آینده، جایش را به خشنودی بودنت در حال می‌دهد...ساعت ۱۲:۵۶</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 06:22:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِه مو گویی که سَرگردون چِرایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D9%90%D9%87-%D9%85%D9%88-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%86%D9%90%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-szm4pudoo4gg</link>
                <description>[بسم الله الرحمن الرحیم]ابتدا با نام تو آغاز می‌کنم، که می‌دانی، که می‌دانم که می‌دانی چیزهایی برای از دست دادن دارم، بهانه‌ای برای بازگشت به تو...موهایش تار به تار زندگی ، برای نواختن نفس هایم اما سه تار هم کافیست ولی [الحمد لله الذي أعطى الكثير] و عمری قلیل که برای داشتن تو کفایت نمی‌کند...می‌گفتم؛ موهایش تار به تار زندگی من است، خودش،  ماه‌گون، می درخشد و حلقه بر این تارها زده، چشمانش، دو نگین، این سو و آن سو، ، افسار که پاره می‌شود، می‌خندد و اسب سرکش روحم را رام می‌کند، معجزه کرده، اما نه ادعای پیامبری، خلق کرده خشت به خشت، از نو، عشق را در من، اما نه ادعای خداوندگاری، پس به راستی اون کیست و اگر کسی نیست چیست...آن هنگام که سرنوشت، سنگر به سنگر مرا فتح می‌کند و فاتحانه هر دری را که هزاران قفل زدم، مفتاح می‌زند، پس آخرین سنگر تویی، تویی که قول ماندنت را به تمام درختان باغمان داده‌ام، قول دادم، قول مردانه داده‌ام، وقتی تارهایمان را برف زمانه پوشاند، وقتی چرخ حکم کرد که دیگر چرخ نفس هایمان یکی درمیان بچرخد، کیف سازمان، مثل روزهای اول کوک باشد...</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 04:50:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سَر شوقِ سَرِ کویِ تو گیرُم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89295547/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%8E%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%90-%D8%B3%D9%8E%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%AA%D9%88-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%8F%D9%85-pymwswsr1umd</link>
                <description>اگر سایه پذیرد، ما همه سایه هیچیم...باز دوباره ترکیب برنده، شب، شوق وصال تو، درد فراق من و قلم، و قلم، و قلم که می نخورده در دستم مستی می‌کند، بد مستی می‌کند، بد، مستی می‌کند...معامله جوش خورده، برمی‌گردم به سمت خانه، پیاده برمی‌گردم به سمت خانه، نیرویی مرا در این آشنا خیابان‌ها می‌کشد، وگرنه حال پیاده بازگشتن به سمت خانه نیست.چشم می‌بندم، باز می‌کنم، چهارتا می‌شوند، آشنا خیابان ها مرا جای آشنایی بردند، درب خانه آشنا، آشنایی که اکنون آشنا با دیگری گشته، آشناییمان را کتمان می‌کند، ما که کتمان را روی دوش انداختیم، در کتمان نمی‌رود.درب خانه می‌نشینم، منتظرم که شاید بیرون بیاید و ببینمش، یک دل سیر ببینمش، می‌نشینم، به پنجره خیره شدم، سیگارم به میانه راه رسیده و خودم مدت هاست به پایان راه، می‌سوزد، اگر سر از پنجره بیرون نکند، می‌سوزمدومین سیگار به مسلخ دل آمده، فندک را برداشته، او را ذبح می‌کنم، آخ یادم رفت، [بسم الله الرحمن الرحیم]، به نام پرودگار جدایی ها، که با نمکدان حکمت بر زخم هایمان نمک می‌زند. تیر نگاه، چله کشیده، پنجره را نشانه گرفته.سومین سیگار، آخرین بازمانده از پرواز ناسرانجام دل به سوی دلبر، با صدای تق تق فندک، بیدار می‌شود، اشک هایش را می‌تکانم، نگاه من به سوی تو، نگاه او به سمت نعش بی جان هم‌قطارانش، پنجره نه، در باز می‌شود، بیرون آمدی، بیرون آمدید، آشنا، آشنایت، می‌خندی، می‌خندد. سیگارم، آخرین نفس هایش را می‌کشد، [بسم الله الرحمن الرحیم]</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 08:32:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه شب تا صبح دربست</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D8%A7-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B3%D8%AA-inaaabjide94</link>
                <description>حالم کمی بهتر است، راستش فهمیدم فقط شب ها می‌توانم دربست بگیرم و فکر و خیال را روانه تو کنم، آخر می‌دانی، چند روزیست روزم تباهت شده، دائما در گربه مغزم آب تنی می‌کنی، عقل می‌بری و هوش پشت سرش یورتمه می‌رود.سالگرد رفتنت بود، سالگرد بی مهابا رفتنت، رفتی و نگفتی رفتن آداب دارد، گوشواره‌ایست که سالها در گوش بوده و با تنت پیوند خورده، دو قلمه ریشه زده در شیشه که دو سالیست کسی زحمت کاشتنشان را نکشیده، پنیر آب شده‌ی روی پیتزاست که در جان قارچ‌ و گوشت و فلفل دلمه‌ای نفوذ کرده، ریه بیمار کرونایی و ماسک اکسیژن ‌است که دکتر گفته از خودت دور نکن و یک سالی می‌شود که نفسم بریده و تو کجایی؟کاش نمیدانستم کجایی، مانده‌ بودم هاج و واج، درد دانستن بیشتر است یا نادانی؟ امروز به تو زنگ زدم و گفتی: تو رو خدا به من زنگ نزن پارتنرم سر تماس های تو چندباری با من دعوا کرده...خبیث می‌شوم، می‌خندم و می‌دانم بذر جدایی کاشتم بینتان، آخر می‌دانی، در من دو من در حال منیّت کردنند، یکی می‌خواهد تا چسب بینتان خشک نشده تو را برای خودش بکند، دیگری اما معتقد به افسانه و سرنوشت و تعلق و تو به من بازخواهی گشت و از این حرف هاست و وای از روزی که اولی بر تخت پادشاهی روح‌ من تکیه زند...</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jan 2025 04:55:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خون است، بیا ببین که چون می‌ریزد...</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-efbviuclfekf</link>
                <description>دل می‌خورد و دیده برون می‌ریزدمی‌‌خواهم از تو ننویسم، خواستن یا توانستن مسئله دقیقا این است و جواب دقیقا آن، آنی که به آنی آن خاطره ها را ترسیم می‌کند و می‌کشد صورتکی که می‌کشد مرا به گوشه‌ای و می‌کشد مرا در آن گوشه و محاصره‌ایم و دیگر فشنگی نمانده و تسلیم شدیم و اسلام آوردیم و خدایش جای را به تو داده، آخر جفتتان را نمی‌شود دید، فقط می‌توان در احوال جهان نظر کرد که نشانه‌ای بیابیم از شما دو نفر که عارفان نشانه های او را بینند و من نشانه های تو را و چه خوش گفت پائولو، به دنبال نشانه ها باش تا به مقصود برسی و مقصود من در همین ساعت و همین دقیقه و همین ثانیه تویی...می‌گویند وقتی فردی را در نظر داری و مدام در ذهنت بالا پایین می‌پرد، در آن سو نیز چنین است و تو بگو، حقیقت را بگو، بی پرده بگو، ملاحظه قلب بیمار مرا نکن، در آن سو چون است؟آیا تو هم شب ها بیداری و مشغول کار تا شب  بیداری‌ها تو را به خواب ببرند و نفهمی که ‌می‌فهمی؟بانوییست روانشناس، صبح ها جیره قهوه‌اش را تامین می‌کنیم و ایشان نیز از بیاناتشان ما را بی بهره نمی‌گذارند.از ایشان پرسیدم که همسر خوب کیست؟ نشانه‌ها تماما انگشت اتهام به سمت تو گرفته‌ بودند و گرفته‌اند و خواهند گرفت، آری، ایشان بود که دوباره موریانه را به عصای سلیمانی‌ام انداخت، منی که فلک که نه، حداقل زندگی ام چو موم در دستانم نرم بود، موریانه ها چند روزی مشغول کار بودند و ناگهان افتادم، افتادم و همه فهمیدند که دیگر دوران پادشاهی من بر زندگی تمام شده، تمام شدم، تمام من تمام شد و تمامی تمام من تمام شد و تو نبودی که تمامم سرشار از تمامت شود و دوباره بتوانم بر تمامیت ارضی روحم ادعا داشته باشم.وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال منتا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2025 04:01:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا خونیست چشم‌افشان</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D9%86-aieftupemcfu</link>
                <description>هیچ‌کس جواب نمیدهد!ناچارم بنویسم تا چاره‌ای شودگفته بودی چندماهیست ماهی حوض دلت مردی دیگر است، کی آب به آب شدم و نفهمیدم؟در جست و جوی سیگار، نگاهم تمام اتاق را قدم می‌زند اما نمی‌دانم چرا نیست، چرا صبح سر راه نگرفتمش؟ لعنت بر خیال باطلی که فکر می‌کرد امروز دیگر روزی نیست که ناگاه خیالت کنم؟از اول برایت می‌گویم چه‌شد، از تو برای همکارم گفتم که دیگر مثل و مثالی برای تو نخواهد آمد حتی اگر هرکدامشان ده نمره داشته باشند، به اتاق برگشتم و ناگاه تن دلم خارید با تو تماس گرفتم و دیدم زنگ میخورد! انگار آخرین پیامی که حاوی شماره هایم بود را دیده بود و ارتش ظالم قلبت راهشان را مسدود نکرده بود...من خوشحال تلفن را قطع کردم و از فرط هیجان مانند کودکی سه ساله که بعد از ساعتها تلاش رمز گوشی مادرش را پیدا کرده، فریاد زدم و اگر دقت می‌کردی، البته اگر بودی و دقت می‌کردی، اگر با کسی دیگر نبودی و بودی و دقت می‌کردی، البته آن‌هم اگر باز هم عاشق بودی و با کسی دیگر نبودی و بودی و دقت می‌کردی، عزیزم می‌دیدی که می‌شد با برق چشمانم دولت پزشکیان را نجات داد! خب، تلفن را قطع کردم و با خودم شروع به صحبت کردن با تو کردم، با تویی که هنوز دارمش نه آن‌تویی که او دارد، سالادی از بهانه آماده کردم و حتی بلند بلند و بی بهانه خندیدم دقیقا مثل همان مواقع که هم کلام می‌شدیم و عقربه افسار پاره ‌می‌کرد و نمی‌دانم چرا نمیشد کلام را با تو‌ پایان داد، انگار که نظریه بسط هستی وسط آمده و جهان بینمان دائما در حال گسترش است!دوباره با تو تماس گرفتم، تلفنت مشغول بود، جاده ها دوباره مسدودند، برف آمده، عصبانیم، کولاک است، داد میزنم و صدایم را نمی شنوم، جاده های چشم لغزنده شده، کارگران سرنوشت مشغول کارند؟تا دوباره شاید یک جای دگر روحم را در آغوش بگیری؟ آیا اگر من  جزئی افسانه‌ی تو باشم روزی سرنوشت ما را به هم خواهد رساند؟(:اگر غرورم را کنار نگذاشته بودم جای من و تو عوض می‌شد:)</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 13:12:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره دلم از نرگس تو بیمارتر است، آری...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89295547/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jmmvmcp3xpiv</link>
                <description>آری دوباره...فکر کردن به تو مانند زخمیست که فرورفته در نمک و می‌سوزد، می‌سوزد و بازهم می‌سوزدمی‌گویند کمال عشق در فراغ است و اکنون اگر بودی مینوشتی در جوابم فراق عزیزم، فراق درست است و من هم طبق معمول با ماله و ماست درگیر...حال که در کنار دیگری خوشی و من هم در کنار دیگری و دیگری هم در کناری دیگر مشغول است و چرا شماره‌ات مشغول؟هیچ وقت نتوانستم رفتنت را قبول کنم، ولی روزی رسیده که دوباره شروع کردم به نوشتن و این یعنی اوضاع قمر است در عقرب، آن هم نه از نوع عادی آن، قمرش زوزه‌ی گرگ ها را بلند کرده و عقربش با هر ثانیه که می‌گذرد زهر می‌زند...ای به قربان آن خنده های ریزت بروم، ای به قربان آن نگاه زیر چشمی‌ات بروم، زندگی برایم تمام شد وقتی فهمیدم و مطمئن شدم دیگر برای من نخواهی بودبه راستی که خوشنودم از مدتی که در جوارت بودم، من حس زندگی را در تو یافتم، همانگونه برادران ،یوسف را در مصرهمانگونه که من تو را در چاه انداختم یا تو مرا؟من که نتوانستم تو را در کنار دیگری ببینم، آیا تاب و تحمل دیدنت را در لباسی سفید خواهم داشت یا من نیز سفیدپوش خواهم شد؟</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 05:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب خواستن و نتوانستن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89295547/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-rklhljegm2en</link>
                <description>دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد؟چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد؟می‌گویند قلمت سوز دارد، آتشیست از هفت دریای چشمانم گذشته که کاغذ تاب تحمل دارد و کلمات بر رویش سُر می‌خورندآتش سرچشمه از قلب دارد، جهنم استنمیدانی آخر از زمانی که ترک خانه گفته‌ای در این سرزمین باران نیامدهمی‌گویند چَشمان تمام آب را اختلاس می‌کنند و خشکسالی قلب را فراگرفتهمحبوبم، چگونه توانستی؟توانستن مهم نیست، چگونه خواستی؟مگر نه این که به هر گوشه شهر نگاه میکنم گوشه‌ی چشمانت آن را دیده، کنار من هم دیده، با من هم دیده، حتی مرا هم دیده، چگونه بر تمام این دیدن‌ها دیده فرو بندم؟آخر صدای خنده هایت در گوشم نمکی شیرین است بر زخم نبودنت در لحظه هایی که باید باشی و بودنت مرهمی شود بر تمام نبودن‌ها و نرسیدن‌ها و نشدن‌های دنیاهنوز هم شب‌ها مدتی به انتظارت خیره‌ام به درب دانشکده ادبیات که شاید بیرون بیایی از فکرم و بیرون بیایم از فکرت و اصلا برایم مهم نیست هردوی این‌ها یکی هستند</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 23:45:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب قهوه یزدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89295547/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cvqb8hpwavuh</link>
                <description>سلاممگر می‌دانستم تعهد یعنی چه؟عشق یعنی چه و یار هم مثل قبلی هاقطعه یخی بود در سینه، از آن‌ها که در ارکسترهای روسی هم نظیرش را پیدا نمی‌کنیقطب شمالی داشتم بیا و ببیندلت به حال بچه خرس‌ها نسوخت؟یخی که آب‌ کردی اکنون سیلی شده که بر صورتم میزند، شب‌ها می‌زند، رگبار می‌زند، بد هم می‌زند، تا سرخ شود صورت مایه آبروی روزهایمان.شب که می‌شود دلم برای روزهایمان تنگ می‌شود، روز که می‌شود دلم برای شب هایی که دلم برای روزهایمان تنگ می‌شد، تنگ می‌شود.نمی‌توانی تنگ اسمم چیزی بچسبانی، فدای سَرَت، اما من اسمت را تنگ همه چیز می‌چسبانم، حتی آنی که از دور شبیه توست و نزدیک می‌شود و نزدیک است دل افسار عقل پاره کند و فریاد بزنم ای غریبه کاش آشنا باشی و رسم آشنایی بلدغم این دل در نامه نمی‌گنجد ولی دلم از غم آنقدر کوچک شده که در همین نامه برایت میفرستمش</description>
                <category>سید علی رضوی</category>
                <author>سید علی رضوی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 04:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>