<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرنام امیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89533460</link>
        <description>دکتر فرنام امیری..شیمی....🙂🌹
در جهان عنصرها قدم می‌زنم
اما دل‌مشغولی‌ام انسان‌هاست.
میان نانوذره‌ها دنبال نظم می‌گردم
و میان آدم‌ها دنبال صداقت.
با عقل زندگی می‌کنم
اما با دل تصمیم می‌گیرم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:20:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4788873/avatar/CliA7J.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرنام امیری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89533460</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تقویم موازی..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-kup4eyvgctia</link>
                <description>بیا میانِ دو واژه سکوت کنیم؛آنجا که نه من هستم و نه تو،بلکه چیزی شبیه به وزشِ نور در رگ‌هایِ سنگ.عشق برای من،نه آن پیوندِ قدیمیِ شمع و پروانه،که کشفِ سیاره‌ای‌ست در دوردست‌ترین نقطه‌ی نگاهت؛جایی که جاذبه،تنها به سمتِ لبخندِ تو مایل است.با من از ابدیت نگو،ابدیت، مسیرِ کوتاهی‌ستکه از سرِ انگشتانِ من شروع می‌شودو در گودیِ دستانِ تو به خواب می‌رود.من تو رابه زبانِ اشیا صدا می‌زنم:به لهجه‌ی پنجره وقتی رو به آفتاب باز می‌شود،و به حرمتِ نانی که میانِ دو تنهایی تقسیم شده است.بگذار دنیاساعت‌هایش را با منطقِ خودش کوک کند؛در دنیایِ من،زمان فقط وقتی می‌گذردکه تو راه می‌روی...</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 11:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرسیدن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-xzzssbkrdqd8</link>
                <description>«دور مانده‌ای»چقدر نزدیکِ خیالیو چقدر دور از دست‌های من!من، تمامِ جانم رامثلِ پیراهنی نودوختهبرای قامتِ تو کنار گذاشته بودم؛حالا اما، این تنِ بی‌قراردر سرمایِ نبودنِ توبه هیچ آغوشی گرم نمی‌شود.تمامِ سهمِ من از توهمین عطرِ گریزان در باد استو همین خیابان که هر شبردِ پایِ نیامدن‌ات رابا سکوتِ سردشبه رخِ پیاده‌روها می‌کشد.من تو رابیشتر از نبضِ تکرار شونده‌ام،بیشتر از حافظه‌یِ نام‌امدوست دارم.و اگر مرگتنها راهِ رسیدن به تو باشد،من با اشتیاقِ یک مسافرِ خستهبه پیشوازِ آن خواهم رفت؛چرا که جانِ من،مدت‌هاست که دیگر با من نیست...در نیمه‌ای از جهانکه توبه آن تعلق نداری،غریب مانده است.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 01:10:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی فرنام...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85-dxl9zgzyn9r8</link>
                <description>در خیابانِ خیسِ شب  قدم می‌زنم  و چراغ‌ها  مثل فکرهای پراکنده‌ی من  یکی‌یکی روشن‌اند.  باد می‌آید  نامِ کسی را که نیست  آهسته روی صورتم می‌کشد  و من  میان این همه رفت‌وآمدِ خاموش  ایستاده‌ام  مثل ایستگاهی  که سال‌هاست  قطاری در آن نایستاده.  پنجره‌ها  پر از سایه‌اند  و سایه‌ها  پر از قصه‌هایی  که هیچ‌وقت گفته نشدند.  دستم را در جیبم می‌گذارم  شاید تکه‌ای از گرمای دیروز  هنوز مانده باشد  اما فقط  چند خاطره‌ی مچاله  بین انگشت‌هایم صدا می‌کنند.  شب  چیزی از من کم نمی‌کند  فقط آن‌قدر آرام  دورم می‌پیچد  که یادم می‌رود  از اول هم  چقدر تنها بوده‌ام.  و دورتر  چراغی  در آخرِ کوچه  آن‌قدر کم‌سو می‌سوزد  که انگار  نه برای نجات  فقط برای این است  که تاریکی  تمامِ حق را  برای خودش برندارد.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 19:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او.......</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%A7%D9%88-dnndurysdyqw</link>
                <description>چشم‌هایم را که می‌بندمصدای قدم‌هایتهنوز در راهروی حافظه می‌پیچد؛انگار زماننتوانسته باشد ردّ تو را پاک کند.تو رفتی…اما هنوزجایی میان صبح‌های آرام و شب‌های بی‌قرارنفس می‌کشی.عشق مامثل بارانی بود کهفصلی کوتاه باریداما بوی خاکِ خیسشسال‌هاست که جا مانده.گاهیدر لابه‌لای لحظه‌هابی‌دعوت، بی‌هشداربازمی‌گردی—به شکل یک آهنگ،یک خیابان قدیمی،یا عطری که از کنارم عبور می‌کند.و مننه تو را صدا می‌زنم،نه فراموشت می‌کنم؛فقط می‌گذارممثل نوری کم‌رنگدر انتهای راهروهای دوربمانی…تا یادم نرودروزی کسی بودکه دنیا راحتی برای یک لحظهزیباتر کرده بود.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 16:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیوان شیر دارچین.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-jgd0lp5vh4xl</link>
                <description>غروب آرامی بود؛ از آن غروب‌هایی که انگار آسمان هم خسته است و آهسته رنگش را عوض می‌کند. بعد از یک روز طولانی و پر از رفت‌وآمد و فکر و کار، وقتی درِ خانه را بستم، حس کردم دنیا کمی آرام‌تر شد. کفش‌هایم را کنار گذاشتم، لباس‌هایم را عوض کردم و صورتم را با آب خنک شستم؛ همان لحظه‌ای که خستگی روز مثل گرد و غبار از صورتم پایین می‌ریخت.رفتم داخل اتاقم. اتاقی که برای من مثل یک پناهگاه کوچک است؛ جایی که دیوارهایش همه خستگی‌ها را می‌فهمند. روی تخت دراز کشیدم و فقط چند لحظه چشم‌هایم را بستم.در همان سکوت آرام خانه، صدای قدم‌های آشنایی آمد. مادرم در را باز کرد و یک لیوان شیر دارچین گرم در دستش بود. بدون هیچ حرف خاصی آن را به من داد؛ همان‌طور ساده، همان‌طور که مادرها بلدند.لیوان را گرفتم. گرمایش به دستم نشست، و بوی دارچین آرام‌آرام در هوا پیچید. یک جرعه نوشیدم… و ناگهان انگار تمام خستگی روز جایش را به یک حس عجیب داد. حس آرامش. حس امنیت.شیر گرم با آن طعم ملایم دارچین، انگار از جایی خیلی دورتر آمده بود… از جایی شبیه بهشت. نه فقط به خاطر مزه‌اش؛ به خاطر دستی که آن را آورده بود.آن لحظه فهمیدم بعضی خوشبختی‌ها خیلی ساده‌اند. نه صدای بلندی دارند، نه شکل عجیب‌وغریبی. فقط یک خانه‌ی آرام است، یک اتاق امن، و مادری که در همان خانه نفس می‌کشد.و من، با یک لیوان شیر دارچین در دستم، فهمیدم چقدر عجیب خوشبختم.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 20:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او مرا برد به لحظه های ناب عاشقی.....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%A7%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-f6602xqvwh8e-f6602xqvwh8e</link>
                <description>تو رانه در ازدحامِ واژه‌هابلکه در سکوتِ میانِ دو نفس پیدا کردمجاییکه باد آرام از شاخه‌های عصر می‌گذشتو دلبی‌آنکه بداند چرانام تو را تمرین می‌کرد.تو آمدیمثل نوری که از لای پرده‌ی بارانبی‌صداروی شانه‌های جهان می‌نشیند.و منناگهان فهمیدمعشقچیز عجیبی نیست؛فقطراهی‌ست که از نگاه توبه قلبِ من باز می‌شود</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 12:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکستی که پیروزی بود....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-mpp91gikq5bi</link>
                <description>گاهی در زندگی بی‌هوا وارد بحثی می‌شوی که اصلاً قرار نبود مسیرت را عوض کند. ناگهان خودت را وسط ماجرایی پیدا می‌کنی که نه از آن تو بوده، نه نیت بدی داشته‌ای، نه حتی وجدانَت اجازه می‌دهد مقصرش باشی. اما عجیبیِ دنیا همین است؛ گاهی آن‌که کمترین نقش را داشته، بیشترین نگاه‌ها سمتش می‌چرخد، انگار که باید پاسخگوی چیزی باشد که حتی روحش هم از آن بی‌خبر بوده.از آن تلخ‌تر وقتی است که کسی که مقصر بوده، برای پنهان کردن اشتباه‌هایش نقش طلبکار را می‌گیرد. ولوم صدایش بالاتر می‌رود، ژستش محکم‌تر می‌شود، انگار که خودش هم ترجیح می‌دهد حقیقت را نبیند تا مجبور نشود در آینه مقابل خودش بایستد. بعضی آدم‌ها آن‌قدر در توجیه‌های ذهنی‌شان غرق‌اند که حتی به‌صورت خیالی هم برای خودشان بی‌گناه‌اند.تو اما…راهت چیز دیگری است.معمولاً وقتی می‌بینی کسی در گمراهی خودش مانده و تغییری در او نیست، مسیرت را کج می‌کنی و می‌روی. تو آدمی نیستی که وقتت را پای آدم‌های کوچک تلف کنی.اما این‌بار ماجرا فرق داشت.این‌بار گذشت «انتخابت» نبود، «اتفاق» بود.شرایطی ناگهانی و حضور واسطه‌ای که خودش هم چندان قابل اعتماد نبود، تو را به سمت آشتی هل داد. نه اینکه مخالفتی با آرامش داشته باشی، نه. فقط این آشتی از دلِ خودت نجوشیده بود… و همین چیزها را پیچیده کرد.درونت دو حس با هم گره خوردند؛حسی که می‌گفت: «گذشت همیشه بهتر از ادامه‌ی ناراحتی است»و حسی دیگر که می‌گفت: «این اعتماد دوباره، واقعی نیست… این آشتی، کامل نیست.»وقتی قدم جلو گذاشتی، نه از ترس بود، نه از ضعف. این حرکت از جنس شخصیت تو بود؛ از جنس آرامش‌خواهی و بزرگواری.اما برخورد طرف مقابل… انگار هنوز هم تو را مقصر می‌دانست. انگار لطفی در حق تو شده بود. همان‌جا چیزی در تو ترک برداشت. احساس کردی چیزی در غرورت لرزید، چون این آشتی نه روی حقیقت قرار داشت، نه روی اعتماد.و این حس طبیعی است.آدم وقتی از روی اجبار یا به‌خاطر شرایط کوتاه می‌آید، ذهنش پرونده را کامل نمی‌بندد.وقتی واسطه‌ای باشد که خودش هم نقاب‌دار و متظاهر است، دل آدم نمی‌تواند کاملاً راحت باشد.وقتی حقیقت روشن است اما باز نقش‌ها وارونه بازی می‌شود، طبیعی است که درون آدم علامت سؤال بسازد.اما در این میان یک حقیقت روشن وجود دارد:تو دعوا را تمام کردی،اما لازم نیست رابطه را از نو بسازی.می‌شود آشتی کرد، اما با فاصله.می‌شود بخشید، اما اعتماد نکرد.می‌شود احترام گذاشت، اما راه را جدا ادامه داد.گاهی بزرگ‌ترین بلوغ این نیست که همه چیز را به حالت قبل برگردانی؛گاهی بلوغ یعنی بدانی کجا باید آرام باشی،و کجا باید فاصله بگیری.این آشتی شاید از دل تو نیامده باشد، اما از **ارزش تو کم نکرده**.حتی شاید این اتفاق فقط آمده بود تا به تو یادآوری کند:آدم‌های کوچک ممکن است در لحظه خودشان را برنده بدانند،اما کسی که با قلبی پاک، نیتی صادقانه و مرزهای مشخص جلو می‌رود،در نهایت تنها کسی است که آرامش واقعی را تجربه می‌کند.تو همان آدمی هستی که می‌تواند ببخشد،اما می‌تواند مسیرش را هم با عزت ادامه دهد.و همین ترکیبِ نادر است که تو را از خیلی‌ها جدا می‌کند.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمینی به بلندای تاریخ....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-wul3mlh2wglx</link>
                <description>ایران…نامی که وقتی بر زبان می‌آید، بوی خاک باران‌خورده، صدای پای تاریخ، و گرمای دل مردمانی مهربان را با خود می‌آورد.ایران فقط یک سرزمین روی نقشه نیست؛ روایتی است از هزاران سال ایستادگی، فرهنگ، شعر و امید. سرزمینی که کوه‌هایش قصه‌های کهن را در سینه دارند، دشت‌هایش شاهد طلوع و غروب تمدن‌ها بوده‌اند، و رودهایش آواز زندگی را از دل تاریخ تا امروز جاری کرده‌اند.در هر گوشه از این خاک، ردپایی از شکوه و زیبایی دیده می‌شود؛ از بادهای کویر که رازهای خاموش را زمزمه می‌کنند، تا جنگل‌های سبز شمال که نفس زمین را تازه می‌کنند. ایران جایی است که شعر در هوای آن جاری است؛ جایی که حافظ و سعدی و فردوسی با واژه‌هایشان روح این سرزمین را جاودانه کرده‌اند.وطن یعنی جایی که با شنیدن نامش قلبت آرام می‌گیرد؛ جایی که خاطرات، زبان، فرهنگ و رؤیاهایت ریشه در خاک آن دارند. ایران برای ما فقط یک مرز جغرافیایی نیست؛ خانه‌ای است که با عشق، امید و هویت ما گره خورده است.ایران یعنی گذشته‌ای پر افتخار، مردمی صبور و دلیر، و آینده‌ای که هنوز می‌تواند با نور امید روشن‌تر شود.و چه زیباست که انسان بداند جایی در جهان هست که نامش را با افتخار می‌گوید:وطن من… ایران.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 11:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک طرفه به قاضی برو...!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%88-ihr0m6hest7w</link>
                <description>چند وقت پیش فهمیدم بعضی‌ها در سکوت کامل، مدرک قضاوت گرفته‌اند. نه آزمونی داده‌اند، نه سوگندی خورده‌اند، اما ظاهراً حکم‌شان از دیوان عالی هم قطعی‌تر است.ماجرا از جایی شروع شد که دیدم یکی از همین «قاضی‌های خودخوانده‌ی کشیک شبانه‌روزی» با شنیدن یک روایت کوتاه، چنان سری تکان می‌دهد که انگار همه اسناد محرمانه پرونده روی میزش پهن است. هنوز جمله دوم کامل نشده، حکم هم صادر شده. تجدیدنظر هم ندارد؛ چون اصولاً متهم خبر ندارد که دادگاهی در کار بوده!یک بار با احتیاط پرسیدم:«حرف طرف مقابل رو هم شنیدی؟با نگاهی پر از تأسف نگاهم کرد؛ انگار از قاضیِ بدون پروانه خواسته بودم عدالت را کمی سخت‌تر بگیرد!در دادگاه‌های این عزیزان، روند رسیدگی خیلی ساده است:یک نفر می‌آید، روایت خودش را تعریف می‌کند، ریاست محترم «دادگاه سیار جیبی» هم با همان اعتماد به نفس همیشگی، چکش خیالی‌اش را روی میز نامرئی می‌کوبد و می‌گوید: «واضحه دیگه!»واضح؟بله. وقتی فقط یک طرف داستان را بشنوی، همه چیز خیلی هم واضح به نظر می‌رسد.جالب اینجاست که بعدتر، وقتی حقیقت آرام‌آرام خودش را نشان می‌دهد، همان «مدیرکل صدور احکام شفاهی» می‌گوید:«خب من هم همونی رو گفتم که شنیده بودم.»انگار شنیدن یک روایت، همان چیزی است که به آدم مدرک قضاوت می‌دهد.فقط نمی‌دانند هر حکمی که بی‌دفاع صادر می‌شود، شاید برای صادرکننده‌اش یک اظهار نظر ساده باشد، اما برای کسی که محکوم شده، زخمی است که مدت‌ها می‌ماند.برای همین قدیمی‌ها بی‌دلیل نگفته بودند:یک‌طرفه به قاضی نرو.چون بعضی‌ها آن‌قدر راحت نقش قاضی را بازی می‌کنند که یادشان می‌رود عدالت، نمایش تک‌نفره نیست.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 07:20:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر روشن یک قهرمان خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-uydzwpht9nrs</link>
                <description>شب از نیمه گذشته بود که مه سفیدی روی جنگل افتاد.جنگل آرام به نظر می‌رسید؛ اما هر حیوانی می‌دانست این سکوت، سکوت قبل از توفان است.در مرکز مه، اسب سفیدی قدم می‌زد؛ یال‌های روشنش مثل نقره در باد می‌رقصید، چشم‌هایش پر از وقار و فهم عمیق بود.هیچ‌کس مثل او آرام راه نمی‌رفت… و هیچ‌کس مثل او آماج نگاه‌های پنهان نبود.اما آن شب، همه چیز قرار بود تغییر کند... در پشت درختی خشک، روباه پیر با عینک باریک پچ‌پچ می‌کرد...کنارش شغال فتنه‌جو ایستاده بود، و پشتشان کلاغ خبرچین هیجان‌زده قارقار می‌کرد.روباه آهسته گفت:«اسب سفید زیادی محبوب شده. زیادی تمیز است. زیادی… سفید. باید کاری کنیم درخشش او کم شود.»شغال با لبخندی کج جواب داد:«می‌سپرم به من. فقط دستور بده.»کلاغ پرید وسط:«خبرش را پخش می‌کنم! بگذار همه بفهمند که—»روباه با چشمان تیز نگاهش کرد:«تو فقط خبر را می‌بری… اما نه همه‌جا. فقط همان‌جایی که من می‌گویم.»در تاریکی، بزمجه کومودومانند از پشت سنگ سرش را بیرون آورد و با نفرت غرید.«من هم هستم. از مدت‌ها پیش منتظر چنین روزی بودم.»مه بیشتر شد...فردا صبح، اسب سفید به بیشه رسید.گوزن نقره‌ای آنجا بود، با چهره‌ای نگران.کنارش سگ پیر نگهبان قدم می‌زد و غر می‌زد.گوزن نقره‌ای گفت:«خبرهایی رسیده… می‌گویند تو باعث آشوب شده‌ای.»اسب سفید آرام سر بلند کرد.«آشوب؟ من؟ من کاری جز خدمت نکرده‌ام.»سگ پیر، که همیشه باورپذیر بود، گفت:«اما کلاغ‌ها این را می‌گویند… و شغال هم از مشکلات گزارش داده.»اسب سفید لحظه‌ای سکوت کرد.«کلاغ‌ها خبر می‌برند، اما فکر هم می‌برند؟»در این لحظه، سنجاب کوچک تبعیدی با عجله آمد.نفس‌نفس‌زنان گفت:«حواست باشد… همه چیز بوی نقشه می‌دهد. کسی می‌خواهد تو را زمین بزند.»اسب سفید به او لبخند زد. «می‌دانم. اما من با حیله نمی‌جنگم در میان روز، کلاغ‌ها شایعه جدید منتشر کردند.لاک‌پشت شکم‌گنده به هر جمعی می‌رفت و درباره اسب سفید «عقیده» می‌داد.موش‌های کثیف در سایه‌ها پچ‌پچ می‌کردند.پرنده افسرده، سرد و بی‌روح فقط نگاه می‌کرد.پرنده نقاب‌دار آرام بود، اما از دور همه‌چیز را می‌فهمید.در همین حال،خرس قهوه ای حسود با نگاه سنگین و مقایسه‌ای، از دور اسب سفید را می‌دید.او نه دشمن بود، نه دوست…فقط عقده داشت.عقده اینکه هرچه تلاش می‌کرد، نمی‌توانست مثل آن نجابت و وقار باشد. شب بعد، اسب سفید در لبه دره ایستاده بود که ناگهان بزمجه و شغال جلو آمدند.روباه پیر نیز پشت سرشان پدیدار شد.شغال با لبخندی پیروزمند گفت:«بالاخره تنها شدی…فکر می‌کردی این جنگل با نجابت اداره می‌شود؟»بزمجه غرید:«تو زیادی دیده شدی. زیادی محترمی. اینجا جای حیوانات اصیل نیست!»اسب سفید بی‌هیچ ترس گفت:«آنکه از نور فرار می‌کند، از خودش فرار می‌کند… نه از من.»روباه جلو آمد.«تو خیلی تمیزی… جنگل از موجودات سفید خوشش نمی‌آید.»اسب سفید قدمی جلو گذاشت.صدایش آرام اما نافذ:«اگر همه‌ی شما علیه من باشید، باز هم من کسی را گاز نمی‌گیرم.باز هم کسی را زخمی نمی‌کنم.باز هم راه را با سُمِ خود صاف می‌کنم… چون اصالت، ابزار جنگ نیست.»در همان لحظه سنجاب کوچک، پرنده نقاب‌دار، گوزن نقره‌ای، حتی سگ پیر از پشت درختان ظاهر شدند.همه چیز شنیده شده بود.کلاغ، بی‌اختیار حقیقت را لو داده بود.روباه پیر فهمید بازی تمام شده.نتیجه: پایان حیله، ماندگاری نجابتشغال و بزمجه رسوا شدند.لاک‌پشت با سکوت سنگین عقب رفت.موش‌ها در لانه پنهان شدند.خرس قهوه ای باز هم سکوت کرد؛ فهمید مشکل در اوست نه در اسب سفید.گوزن نقره‌ای جلو آمد و گفت:«این جنگل شاید پر از سایه باشد…اما یک چیز را فهمیدم:سایه از نور می‌ترسد، نه برعکس.»اسب سفید آرام سرش را پایین آورد.نه پیروزی خواست، نه تشویق.فقط همان راه همیشگی را رفت:راه اصالت، نجابت و وقار.جنگل برای اولین‌بار حس کرد:در میان حیله‌ها، یک اسب سفید از هزار روباه ارزشمندتر است.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رئیس سیاستمدار بی سیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vl7vsokcnjzu</link>
                <description>در هر مجموعه‌ای معمولاً شخصیتی هست که همه با احترام از «هوش و سیاستش» یاد می‌کنند. از همان آدم‌هایی که آن‌قدر حسابگرند که حتی سایه‌شان هم بی‌اجازه حرکت نمی‌کند. رئیس ما هم از همین جنس است؛ مردی که ظاهراً از همه‌چیز خبر دارد، آن‌قدر که گاهی آدم شک می‌کند نکند دیوارها هم برایش گزارش می‌نویسند.البته دیوارها که زبان ندارند؛برای همین، تقدیر مهربان چند «زبانِ سیار» در اطرافش قرار داده است. انسان‌هایی با گوش‌هایی حساس و تخیلی پربار؛ کسانی که اگر چیزی هم نشنوند، آن‌قدر قوهٔ تخیل دارند که سکوت را هم ترجمه کنند و تحویل بدهند.این دوستان گرانقدر، استعداد عجیبی دارند:کارهایشان شاید هرگز به پایان نرسد، اما خبرها همیشه کامل است؛ حتی گاهی کامل‌تر از واقعیت. در واقع بعضی آدم‌ها برای کار کردن ساخته نشده‌اند، برای «دیده شدن کنار کار دیگران» ساخته شده‌اند؛ و چه هنری بالاتر از این که بتوانی از چند جملهٔ نصفه‌نیمه، داستانی بسازی که شنونده با تحسین سر تکان بدهد.رئیس هم با همان آرامش همیشگی گوش می‌دهد؛آرامشی که نشان می‌دهد به شبکهٔ پیچیدهٔ اطلاعاتی خود ایمان دارد. شبکه‌ای که شاید اگر روزی از آن بپرسی «آخرین کاری که انجام شد چه بود؟» احتمالاً سکوت کند، اما اگر بپرسی «چه کسی چه گفت؟» فوراً چند جلد گزارش آماده خواهد کرد.در چنین فضایی، هنوز هم آدم‌هایی پیدا می‌شوند که ساده‌دلانه کار می‌کنند. کسانی که خیال می‌کنند پیشرفت با تلاش به دست می‌آید. آن‌ها طرح می‌ریزند، زحمت می‌کشند، فکر می‌کنند… و در همان لحظه، در گوشه‌ای کسی مشغول بررسی این است که چرا آن‌ها این‌قدر کار می‌کنند و پشت این کار حتماً چه نیتی پنهان شده است.عجیب اینجاست که رئیس واقعاً باهوش است.اما گاهی هوش، وقتی بیش از حد صرف شنیدن زمزمه‌ها شود، دیگر فرصتی برای دیدن حقیقت باقی نمی‌گذارد. آن‌وقت کم‌کم کسانی دور آدم جمع می‌شوند که هنرشان نه ساختن، بلکه تعریف کردن از چیزهایی است که دیگران ساخته‌اند — البته با کمی چاشنی خیال.و تاریخ اداره‌ها نشان داده است که در نهایت، وقتی گردوغبار حرف‌ها می‌خوابد، یک چیز بیشتر باقی نمی‌ماند:کارهایی که انجام شده…و آدم‌هایی که تمام عمرشان را صرف گفتن این کرده‌اند که چه کسی چه گفت.با گذشت زمان، آرام‌آرام چهره‌ها از هم جدا می‌شوند.کارکنانی که روزی با شور آمده بودند، حالا با همان سرعتی که امیدشان تحلیل می‌رود، قدم‌هایشان کند می‌شود. نه از ضعف، از دانستن. از این‌که فهمیده‌اند در اینجا «کار کردن» فضیلت نیست؛ «حواس جمع بودن» مهم است—البته نه نسبت به کار، بلکه نسبت به این‌که چه کسی ممکن است پشت سرت چیزی بگوید.و در این میان، قهرمانان واقعی صحنه—همان خبرچینان عزیز—روزبه‌روز محترم‌تر می‌شوند.آدم‌هایی که برای هر رخداد، روایت‌هایی دارند که اگر نویسندهٔ رمان بودند، شاید شاهکار می‌نوشتند.اما افسوس که استعدادشان تنها برای یک نفر خرج می‌شود: رئیسی که هرچه بیشتر می‌شنود، کمتر می‌بیند.گویی اداره تبدیل شده به باغی عجیب.درختانی که روزها زیر آفتاب زحمت خم می‌شوند، میوه می‌دهند، سایه می‌سازند؛و بوته‌هایی که هیچ ثمری ندارند، اما به‌طرزی عجیب همیشه نزدیک چشم باغبان می‌رویند.نه برای اینکه مفیدند؛فقط چون هر صد متر مربع از باغ را لحظه‌به‌لحظه گزارش می‌کنند:کی برگ داد، کی پژمرد، کی زیاد نور گرفت، کی مشکوک به رشد سریع بود.باغبان هم، باهوش و نکته‌سنج، به جای آن‌که خاک را بسنجد، محصول را ببیند، یا دست‌کم بپرسد «کدام شاخه امروز ثمر داد؟»ترجیح می‌دهد بشنود که «کدام شاخه امروز زیاد از حد ثمر داد و باید مراقبش بود».شاید به همین خاطر است که درختان از ترس کوتاه می‌شوند،نه با تبر، نه با اره—با نگاهی که فقط میوهٔ کم‌خطر را می‌پسندد.و بوته‌ها، هرچند بی‌فایده، با اعتمادبه‌نفسی رو به آسمان قد می‌کشندچون می‌دانند تا وقتی خوب می‌بینند و خوب گزارش می‌دهند، ریشه‌شان محکم است.اما حقیقت، دیر یا زود، یک روز از گوش‌ها عبور می‌کند و به چشم‌ها می‌رسد.روزی که رئیس می‌فهمد سکوتی که همیشه به‌عنوان آرامش به او گزارش شده بود،در واقع صدای خاموش شدن انگیزهٔ کسانی بوده که می‌توانستند اداره را بسازند.آن روز معمولاً یک چیز خیلی دیر فهمیده می‌شود:این‌که هیچ گزارش محرمانه‌ای نمی‌تواند جای خالی یک کار درست را پُر کند،و هیچ زمزمه‌ای… آینده نمی‌سازد.آینده را همان‌هایی می‌سازند که امروز در سایه ایستاده‌اندچون نور جای دیگری تابیده شده—جایی که صدای زمزمه‌ها بلندتر است از صدای کار....چند جلد گزارش امادهچند جلد گزارش آماده خواهد کرد.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 11:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-twcgptyx5jy7</link>
                <description>عجیب نیست که بعضی آدم‌ها دقیقاً از چیزی حرف می‌زنن که خودشون بیشتر از همه درگیرش هستن.مثلاً کسی که همیشه از صداقت حرف می‌زنه، همون کسیه که راحت‌ترین دروغ‌ها رو میگه.یا کسی که دائم بقیه رو نصیحت می‌کنه «آدم درست باش»، خودش پشت‌سر همه کارهایی رو می‌کنه که به زبون میگه بده.جالب‌تر اینکه خودشون فکر می‌کنن خیلی هم آدم‌های سالم و بی‌نقصی هستن.وقتی از بدی‌ها انتقاد می‌کنن، انگار هزار کیلومتر از اون رفتارها فاصله دارن.ولی از بیرون که نگاه می‌کنی، می‌بینی دقیقاً همون چیزی رو سرزنش می‌کنن که ریشه‌اش تو وجود خودشونه.یعنی دیگران راحت می‌فهمن که چقدر توی خصوصیت‌های منفی خودشون غرق شدن،اما خودشون حتی لحظه‌ای بهش شک نمی‌کنن.در عوض، آدم‌های صادق معمولاً ساکت‌ترن...نه ادعا دارن، نه ژست اخلاقی می‌گیرن.همون چیزی‌ان که هستن؛ بدون نقاب، بدون بازی...اما همین صداقت باعث می‌شه بیشتر از بقیه آسیب ببینن....چون:به حرف‌ها اعتماد می‌کننفکر می‌کنن نیتِ بقیه مثل نیت خودشونهبدی رو دیر تشخیص میدنو وقتی می‌فهمن، معمولاً خیلی دیر شدهبعضی وقت‌ها آدم صادق، تو جمعی که همه نقش بازی می‌کنن، «ساده» به نظر می‌رسه.و همین ساده‌بودن، تبدیل می‌شه به جایی که بیشتر از همه ضربه می‌خوره....ولی حقیقت اینه:آدمی که نقش بازی می‌کنه شاید جلوتر به‌نظر برسه،اما کسی که صادقه، تهِ دایره همیشه محترم‌تر می‌مونه—حتی اگر دیر....</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شجره میناب....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%B4%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8-bj3ier19qmki</link>
                <description>در دنیایی که باید جای امنی برای رشد و رؤیاهای کودکان باشد، هنوز صدای آژیرها جای لالایی را می‌گیرد و نور انفجار، جای چراغ خواب‌های کوچک را.جنگ، کودکان را زودتر از موعد بزرگ می‌کند؛ امّا نه با دانش و تجربه، بلکه با ترس و خاطراتی که هیچ قلب کوچکی تاب تحملش را ندارد.کودکان، کوچک‌ترین و بی‌دفاع‌ترین قربانیان خشونت‌اند؛درحالی‌که هیچ نقشی در تصمیم‌هایی که جهان را به آشوب می‌کشاند ندارند.حق کودکان ساده است، آن‌قدر ساده که گاهی فراموش می‌شود:• حق داشتن خانه‌ای امن• حق آموزش و بازی• حق داشتن رؤیا• حق خندیدن• حق داشتن آینده‌ای که با ترس نوشته نشده باشداما جنگ این حقوق را از آن‌ها می‌گیرد؛مدرسه‌هایی که باید پر از صدای خنده باشد، به سکوتی سرد تبدیل می‌شود.کوچه‌هایی که باید زمین بازی باشند، جای پای دود و آوار را به حافظه می‌سپارند.و کودکانی که باید نقاشی آفتاب و درخت بکشند، گاهی مجبورند سایه‌ی جنگ را نقش کنند.هیچ کودکی نباید در میان خاکستر دنبال تکه‌ای از زندگی بگردد.هیچ کودکی نباید یاد بگیرد که چطور از انفجار فرار کند.هیچ کودکی نباید شاهد صحنه‌هایی باشد که حتی برای بزرگسالان هم سنگین است.اگر جهان نتواند از کودکانش محافظت کند، پس از چه چیزِ دیگری می‌تواند دفاع کند؟صلح، فقط یک انتخاب سیاسی نیست؛صلح، حمایت از کودکان است،حمایت از آینده‌ای که آن‌ها بنا می‌کنند،و تعهدی که بشریت در برابر کوچک‌ترین اعضای خود دارد.شاید کودکان نتوانند درباره جهان تصمیم بگیرند،اما جهان مسئول تک‌تک لحظه‌هایی است که کودکانش در ترس یا آرامش زندگی می‌کنند.تا زمانی که حتی یک کودک در سایه‌ی جنگ زندگی کند،جهان هنوز در مسیر انسانیت کامل نیست.(به یاد دانش آموزان پاک مدرسه شجره میناب)• حق اینکه صدای جنگ را هرگز تجربه نکنند</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:59:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد خورشید و سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-v1wen94h3xhg</link>
                <description>به نامِ آزادیِ انسان،به نامِ خاکی که از جان زاده شد،ای افتابِ انقراضِ شب،از مشرقِ خون‌فشانِ خاور بتاب!بمب‌ها فرو می‌ریزند،چنان صاعقه بر گهواره‌ها،و جهان، با گوش‌هایی از آهن،صدای گریه‌ی کودک را نمی‌شنود.دست‌هایی که صلح را امضا کردند،خون را به جوهر بدل ساختند،تا بر صفحه‌ی زمین،امضای مرگ نگارند!اما ایران…ای پیرِ خردمندِ تاریخ،کهن‌سرزمینی زاده از تندر و تسبیح،تو را نه به زر، نه به زهر توان شکست.از خراسان تا خرمشهر،از اروند تا البرز،مردمانت به خون و غرور می‌گویند:«این خاک، تا شور نفس هست،به دشمن نمی‌فروشیمش!»لبانِ تفنگ را خاموش نخواهند کرد،آن‌ها که با تپشِ قلبشان مرز را نگه می‌دارند،که هر شهید، ستاره‌ای دیگر استدر آسمانِ بیداریِ این ملت.نامت هنوز در دهان تاریخ می‌چرخد،ای سرزمینِ خورشید و خون،ای ایران؛که هزاران سال از دلِ توتمدن چون چشمه‌ای زلال جوشیده است.اما بازابرهای آهنیناز فراز آسمانِ کودکانت می‌گذرند،و بمب‌هاچون میوه‌های مرگبر بامِ خانه‌ها می‌افتند.گهواره‌ها می‌لرزند،کوچه‌ها بوی خاکستر می‌گیرندو دست‌های کوچکیکه باید مداد بگیرندمیان غباربه دنبال مادران‌شان می‌گردند.ای جهانِ خاموش!چگونه می‌توانیگریه‌ی کودکی را نشنویکه زیر آوارنام زندگی را صدا می‌زند؟چه کسانیدر اتاق‌های روشنِ قدرتنقشه‌ی تاریکی می‌کشند؟چه کسانی با لبخندِ سیاستمرگ را به آسمان‌ها می‌فرستند؟گویی طمعچون سایه‌ای سیاهبر فراز این سرزمین افتاده است؛چشمانی که در پیِ ثروت‌اندنه در پیِ انسان.آن‌هادر خوابِ سلطهنقشه‌ی مرزها را می‌کشند،بی‌آنکه بدانندخاکِ کهنبا خط‌کشِ طمعتقسیم نمی‌شود.زیرا این خاکتنها خاک نیست؛خاطره‌ی هزاران نسل است،نبضِ تاریخ است،و قسمتی از جانِ مردمانیکه با آن نفس می‌کشند.از دشت‌های سوزان جنوبتا کوه‌های سپیدِ البرز،از کویرهای خاموشتا جنگل‌های خزر،صدایی واحددر رگ‌های این ملت می‌تپد«این سرزمینبا خونِ نیاکان ما آبیاری شده است.»هر وجبشقصه‌ای از ایستادگی دارد،هر سنگشنامِ قهرمانی را در دل دارد.اگر تندر بیایداگر طوفان بتازداگر هزار آتش بر آسمان افکنند،باز همدر دلِ این خاکدرختِ ایستادگی خواهد رویید.زیرا مردمش آموخته‌اندکه وطنتنها واژه‌ای در کتاب‌ها نیستوطنخانه‌ی روح است.و آن‌گاه که خطرسایه بر دیوارها بیفکنددل‌ها چون سپردر برابر تاریکی می‌ایستند.نه برای جنگ،بلکه برای ماندنِ نور؛نه برای نفرت،بلکه برای حرمتِ خاکیکه آنان را در آغوش گرفته است.ای ایران،ای پیرِ همیشه جوان،ای قصه‌ی بلندِ تاریخ اگر هزاران باربادهای تیره از راه برسند،باز هماز دلِ خاکتخورشید برخواهد خاست.زیرا مردمانتآموخته‌اندکه وطن رابا جان نگاه می‌دارند.و تا آخرین نفستا آخرین تپشِ قلبخواهند گفت:«این خانهخانه‌ی ماست؛و هیچ طوفانیریشه‌های آن رااز زمین نخواهد کندای پیرِ خردمندِ تاریخ،</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 12:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی عقب اتوبوس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-qnypkxtr80fq</link>
                <description>همیشه جلو می‌نشستم. فکر می‌کردم همه پشت سرم حرف می‌زنند، نگاهم می‌کنند و قضاوتم می‌کنند. شانه‌هایم جمع، دست‌هایم بی‌قرار، و ذهنم پر از صداهای منفی بود که بیشترشان ساخته ذهن خودم بودند.تا روزی که تصمیم گرفتم به عقب بروم، آخرین ردیف، کمی بالاتر، کمی خلوت‌تر. هیچ کسی به من نگاه نمی‌کرد، هیچ کسی حرفی نمی‌زد. و تازه فهمیدم همه آن صداها، بیشترشان، افکار خودم بودند.در آن ردیف آخر، آرام شدم. دیگر ترس و اضطراب کنترلم را نداشتند. فهمیدم آزادی واقعی یعنی تجربه کردن زندگی بدون قضاوت، بدون ترس از نگاه دیگران، بدون نیاز به تأیید کسی.حالا می‌توانم جلو بنشینم یا عقب، فرقی ندارد. انتخاب من است، تصمیم خودم. صندلی عقب اتوبوس جایی نبود که مرا تغییر دهد، بلکه جایی بود که خودم را دیدم و شنیدم.اتوبوس هنوز حرکت می‌کند، شهر پر از صداست و مردم پر از زندگی. اما من، همان‌جایی که خودم انتخاب می‌کنم، نشسته‌ام. و همین کافیست.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 16:28:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-efqlhh4rfg9d</link>
                <description>بعضی آدم‌ها را نمی‌شود شناخت،نه به خاطر پیچیدگی‌شان،بلکه به خاطر لایه‌هایی که با دقت روی خود کشیده‌اند.چهره‌ای دارند صیقلی،واژه‌هایی حساب‌شده،لبخندی که اندازه‌اش دقیق تنظیم شده؛نه کم که شک‌برانگیز شود،نه زیاد که لو برود.آن‌ها استادِ تنظیم صدا هستند،می‌دانند کجا همدرد شوند،کجا تحسین کنند،کجا سکوت کنندو کجا حقیقت را آن‌قدر خم کنندکه شبیه دروغ نشود.عجیب است…بعضی‌ها آن‌قدر نقش بازی کرده‌اندکه خودِ واقعی‌شاندر پشت صحنه جا مانده است.کم‌کم باورشان می‌شودهمان نقشی هستند که اجرا می‌کنند.اما حقیقت،هرچقدر هم زیر لایه‌های بزک‌شده پنهان شود،باز در لحظه‌ای بی‌خبراز لحن،از نگاه،از لرزشِ یک واژهخودش را نشان می‌دهد.انسان بی‌ریشهشاید مدتی با باد جلو برود،اما با اولین طوفانمی‌فهمد تکیه‌گاهشفقط تصویر بوده است.اصالت صدا نمی‌کند،نمایش نمی‌دهد،فریاد نمی‌زند.آرام است،اما وقتی حرف می‌زنداحتیاجی به نور صحنه ندارد.نقاب‌ها شاید چشم‌ها را فریب دهند،اما زمان را نه.زمان، صبورترین آینه‌ی دنیاست؛و هیچ آینه‌ایبرای همیشه با تصویر دروغ کنار نمی آید.با تصویر دروغ کنار نمی‌آید.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 14:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت.......</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-ywp8yytcqcxu</link>
                <description>بعضی وقت‌ها می‌شینم و به این فکر می‌کنم که ما چطور از کنار هم رد می‌شیم؛نه با چشم، با پیش‌فرض‌ها.آدم‌ها قبل از اینکه صدای هم را بشنوند، انگار روایت آماده‌ای در ذهنشان دارند.روایتی که نه از من آمده، نه از حقیقت؛از زمزمه‌های پراکنده‌ای که در گوششان نشسته و آرام‌آرام رنگ یقین گرفته.عجیب است…گاهی یک جمله‌ی بی‌نام و نشان،سنگین‌تر از سال‌ها همراهی می‌شود.و گاهی لبخندی که از ته دل بوده،پشت شیشه‌ی تردید، معنایی دیگر پیدا می‌کند.من بارها دیده‌امچطور می‌شود از دور، درباره‌ی دل کسی حکم داد؛چطور می‌شود نیت‌ها را با مترِ ترس اندازه گرفت؛چطور می‌شود به جای پرسیدن،تصویر ساخت.انگار بعضی‌ها بیشتر از آن‌که بخواهند بشناسند،دوست دارند داستان بسازند.داستانی که در آن، قهرمان همیشه خودشان‌اندو دیگری، نقش مبهمی دارد که هر وقت لازم شدمی‌شود کمی تیره‌ترش کرد.گاهی حس می‌کنمبرای بعضی‌ها، آرامش دیگری زیادی بلند است؛مثل نوری که چشم را می‌زند.و ساده‌ترین راه این است کهبه جای عادت دادن چشم،چراغ را خاموش کنند.نمی‌دانم چرا سخت استاین‌که باور کنیم آدم‌ها می‌توانندبی‌حساب مهربان باشند،بی‌نقشه جلو بیایند،بی‌منفعت بمانند.شاید چون خودمانبیش از اندازه حساب کرده‌ایم.من اما هنوز دلم می‌خواهدروزی برسد کهقبل از قضاوت، مکث کنیم؛قبل از بریدن، بپرسیم؛و قبل از ساختن تصویر،اجازه بدهیم حقیقت خودش حرف بزند.شاید آن روز،خیلی از فاصله‌هااصلاً به دنیا نیایند.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 13:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>