<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرنام امیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89533460</link>
        <description>دکتر فرنام امیری..شیمی....🙂🌹
در جهان عنصرها قدم می‌زنم
اما دل‌مشغولی‌ام انسان‌هاست.
میان نانوذره‌ها دنبال نظم می‌گردم
و میان آدم‌ها دنبال صداقت.
با عقل زندگی می‌کنم
اما با دل تصمیم می‌گیرم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4788873/avatar/KqMKLl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرنام امیری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89533460</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نبرد خورشید و سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-v1wen94h3xhg</link>
                <description>به نامِ آزادیِ انسان،به نامِ خاکی که از جان زاده شد،ای افتابِ انقراضِ شب،از مشرقِ خون‌فشانِ خاور بتاب!بمب‌ها فرو می‌ریزند،چنان صاعقه بر گهواره‌ها،و جهان، با گوش‌هایی از آهن،صدای گریه‌ی کودک را نمی‌شنود.دست‌هایی که صلح را امضا کردند،خون را به جوهر بدل ساختند،تا بر صفحه‌ی زمین،امضای مرگ نگارند!اما ایران…ای پیرِ خردمندِ تاریخ،کهن‌سرزمینی زاده از تندر و تسبیح،تو را نه به زر، نه به زهر توان شکست.از خراسان تا خرمشهر،از اروند تا البرز،مردمانت به خون و غرور می‌گویند:«این خاک، تا شور نفس هست،به دشمن نمی‌فروشیمش!»لبانِ تفنگ را خاموش نخواهند کرد،آن‌ها که با تپشِ قلبشان مرز را نگه می‌دارند،که هر شهید، ستاره‌ای دیگر استدر آسمانِ بیداریِ این ملت.نامت هنوز در دهان تاریخ می‌چرخد،ای سرزمینِ خورشید و خون،ای ایران؛که هزاران سال از دلِ توتمدن چون چشمه‌ای زلال جوشیده است.اما بازابرهای آهنیناز فراز آسمانِ کودکانت می‌گذرند،و بمب‌هاچون میوه‌های مرگبر بامِ خانه‌ها می‌افتند.گهواره‌ها می‌لرزند،کوچه‌ها بوی خاکستر می‌گیرندو دست‌های کوچکیکه باید مداد بگیرندمیان غباربه دنبال مادران‌شان می‌گردند.ای جهانِ خاموش!چگونه می‌توانیگریه‌ی کودکی را نشنویکه زیر آوارنام زندگی را صدا می‌زند؟چه کسانیدر اتاق‌های روشنِ قدرتنقشه‌ی تاریکی می‌کشند؟چه کسانی با لبخندِ سیاستمرگ را به آسمان‌ها می‌فرستند؟گویی طمعچون سایه‌ای سیاهبر فراز این سرزمین افتاده است؛چشمانی که در پیِ ثروت‌اندنه در پیِ انسان.آن‌هادر خوابِ سلطهنقشه‌ی مرزها را می‌کشند،بی‌آنکه بدانندخاکِ کهنبا خط‌کشِ طمعتقسیم نمی‌شود.زیرا این خاکتنها خاک نیست؛خاطره‌ی هزاران نسل است،نبضِ تاریخ است،و قسمتی از جانِ مردمانیکه با آن نفس می‌کشند.از دشت‌های سوزان جنوبتا کوه‌های سپیدِ البرز،از کویرهای خاموشتا جنگل‌های خزر،صدایی واحددر رگ‌های این ملت می‌تپد«این سرزمینبا خونِ نیاکان ما آبیاری شده است.»هر وجبشقصه‌ای از ایستادگی دارد،هر سنگشنامِ قهرمانی را در دل دارد.اگر تندر بیایداگر طوفان بتازداگر هزار آتش بر آسمان افکنند،باز همدر دلِ این خاکدرختِ ایستادگی خواهد رویید.زیرا مردمش آموخته‌اندکه وطنتنها واژه‌ای در کتاب‌ها نیستوطنخانه‌ی روح است.و آن‌گاه که خطرسایه بر دیوارها بیفکنددل‌ها چون سپردر برابر تاریکی می‌ایستند.نه برای جنگ،بلکه برای ماندنِ نور؛نه برای نفرت،بلکه برای حرمتِ خاکیکه آنان را در آغوش گرفته است.ای ایران،ای پیرِ همیشه جوان،ای قصه‌ی بلندِ تاریخ اگر هزاران باربادهای تیره از راه برسند،باز هماز دلِ خاکتخورشید برخواهد خاست.زیرا مردمانتآموخته‌اندکه وطن رابا جان نگاه می‌دارند.و تا آخرین نفستا آخرین تپشِ قلبخواهند گفت:«این خانهخانه‌ی ماست؛و هیچ طوفانیریشه‌های آن رااز زمین نخواهد کندای پیرِ خردمندِ تاریخ،</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Sun, 12 Apr 2026 12:38:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی عقب اتوبوس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-qnypkxtr80fq</link>
                <description>همیشه جلو می‌نشستم. فکر می‌کردم همه پشت سرم حرف می‌زنند، نگاهم می‌کنند و قضاوتم می‌کنند. شانه‌هایم جمع، دست‌هایم بی‌قرار، و ذهنم پر از صداهای منفی بود که بیشترشان ساخته ذهن خودم بودند.تا روزی که تصمیم گرفتم به عقب بروم، آخرین ردیف، کمی بالاتر، کمی خلوت‌تر. هیچ کسی به من نگاه نمی‌کرد، هیچ کسی حرفی نمی‌زد. و تازه فهمیدم همه آن صداها، بیشترشان، افکار خودم بودند.در آن ردیف آخر، آرام شدم. دیگر ترس و اضطراب کنترلم را نداشتند. فهمیدم آزادی واقعی یعنی تجربه کردن زندگی بدون قضاوت، بدون ترس از نگاه دیگران، بدون نیاز به تأیید کسی.حالا می‌توانم جلو بنشینم یا عقب، فرقی ندارد. انتخاب من است، تصمیم خودم. صندلی عقب اتوبوس جایی نبود که مرا تغییر دهد، بلکه جایی بود که خودم را دیدم و شنیدم.اتوبوس هنوز حرکت می‌کند، شهر پر از صداست و مردم پر از زندگی. اما من، همان‌جایی که خودم انتخاب می‌کنم، نشسته‌ام. و همین کافیست.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 16:28:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-efqlhh4rfg9d</link>
                <description>بعضی آدم‌ها را نمی‌شود شناخت،نه به خاطر پیچیدگی‌شان،بلکه به خاطر لایه‌هایی که با دقت روی خود کشیده‌اند.چهره‌ای دارند صیقلی،واژه‌هایی حساب‌شده،لبخندی که اندازه‌اش دقیق تنظیم شده؛نه کم که شک‌برانگیز شود،نه زیاد که لو برود.آن‌ها استادِ تنظیم صدا هستند،می‌دانند کجا همدرد شوند،کجا تحسین کنند،کجا سکوت کنندو کجا حقیقت را آن‌قدر خم کنندکه شبیه دروغ نشود.عجیب است…بعضی‌ها آن‌قدر نقش بازی کرده‌اندکه خودِ واقعی‌شاندر پشت صحنه جا مانده است.کم‌کم باورشان می‌شودهمان نقشی هستند که اجرا می‌کنند.اما حقیقت،هرچقدر هم زیر لایه‌های بزک‌شده پنهان شود،باز در لحظه‌ای بی‌خبراز لحن،از نگاه،از لرزشِ یک واژهخودش را نشان می‌دهد.انسان بی‌ریشهشاید مدتی با باد جلو برود،اما با اولین طوفانمی‌فهمد تکیه‌گاهشفقط تصویر بوده است.اصالت صدا نمی‌کند،نمایش نمی‌دهد،فریاد نمی‌زند.آرام است،اما وقتی حرف می‌زنداحتیاجی به نور صحنه ندارد.نقاب‌ها شاید چشم‌ها را فریب دهند،اما زمان را نه.زمان، صبورترین آینه‌ی دنیاست؛و هیچ آینه‌ایبرای همیشه با تصویر دروغ کنار نمی آید.با تصویر دروغ کنار نمی‌آید.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 14:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت.......</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89533460/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-ywp8yytcqcxu</link>
                <description>بعضی وقت‌ها می‌شینم و به این فکر می‌کنم که ما چطور از کنار هم رد می‌شیم؛نه با چشم، با پیش‌فرض‌ها.آدم‌ها قبل از اینکه صدای هم را بشنوند، انگار روایت آماده‌ای در ذهنشان دارند.روایتی که نه از من آمده، نه از حقیقت؛از زمزمه‌های پراکنده‌ای که در گوششان نشسته و آرام‌آرام رنگ یقین گرفته.عجیب است…گاهی یک جمله‌ی بی‌نام و نشان،سنگین‌تر از سال‌ها همراهی می‌شود.و گاهی لبخندی که از ته دل بوده،پشت شیشه‌ی تردید، معنایی دیگر پیدا می‌کند.من بارها دیده‌امچطور می‌شود از دور، درباره‌ی دل کسی حکم داد؛چطور می‌شود نیت‌ها را با مترِ ترس اندازه گرفت؛چطور می‌شود به جای پرسیدن،تصویر ساخت.انگار بعضی‌ها بیشتر از آن‌که بخواهند بشناسند،دوست دارند داستان بسازند.داستانی که در آن، قهرمان همیشه خودشان‌اندو دیگری، نقش مبهمی دارد که هر وقت لازم شدمی‌شود کمی تیره‌ترش کرد.گاهی حس می‌کنمبرای بعضی‌ها، آرامش دیگری زیادی بلند است؛مثل نوری که چشم را می‌زند.و ساده‌ترین راه این است کهبه جای عادت دادن چشم،چراغ را خاموش کنند.نمی‌دانم چرا سخت استاین‌که باور کنیم آدم‌ها می‌توانندبی‌حساب مهربان باشند،بی‌نقشه جلو بیایند،بی‌منفعت بمانند.شاید چون خودمانبیش از اندازه حساب کرده‌ایم.من اما هنوز دلم می‌خواهدروزی برسد کهقبل از قضاوت، مکث کنیم؛قبل از بریدن، بپرسیم؛و قبل از ساختن تصویر،اجازه بدهیم حقیقت خودش حرف بزند.شاید آن روز،خیلی از فاصله‌هااصلاً به دنیا نیایند.</description>
                <category>فرنام امیری</category>
                <author>فرنام امیری</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 13:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>