<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Faezehpkzmn</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89699618</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:26:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4274392/avatar/973Fre.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Faezehpkzmn</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89699618</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از استارتِ اشک تا دنده خلاصِ خنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89699618/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%90-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-oognskozjvu3</link>
                <description>اولین گریه‌ی من در پیکان‌بارِ سفیدرنگ که به واسطه تابش نور خورشید مایل به کرمی شده بود، اتفاق افتاد! شاید برای شروعِ داستان کمی عجیب باشد. پس اجازه دهید از ب بسم‌الله برایتان تعریف کنم.چهارم فروردین ماهِ سال یک‌هزاروسیصدوهشتاد بود و همه در هول و وَلای دید و بازدید عید بودند و انگار از اوجَبِ واجبات بود که حتما از صبحِ اَلَطّلوع تا به خواب رفتن خورشید در این دید و بازدید خود را خفه کنند، که ناگهان مادر عزیزتر از جانم به درد زایمان مبتلا شدند و به گفته ایشان قرار بوده که من به این جهان چشم بگشایم. دستِ بر قضا پدرم آن روز به واسطه شغلش خارج از شهر بوده و کسی جز پدربزرگم که خانه‌شان دیوار به دیوار با خانه‌ی ما بود، در منزل حضور نداشت. مادرم، برادر هشت ساله‌ام را می‌فرستد تا به پدربزرگم خبر دهد که با ماشینش او را به بیمارستان ببرد. شاید وقتی اسم ماشین را می‌شنوید و می‌دانید که قرار است زنِ پا‌ به ماه را به بیمارستان منتقل کند، در ذهنتان یک ماشینِ خوب با صندلی های نرم و فنری که با یک استارت روشن می‌شود تداعی شود. اما در این مورد باید کمی باورهایتان را تغییر دهید. چون ماشینی که پدربزرگم داشت جزو هیچ کدام از ایده آل های شما نیست. اون، ماشینِ حملِ بار بود، نه حملِ زنِ پا به ماه! اما در آن شرایط که همه داشتن به تکلیف خود عمل می‌کردند( دید و بازدیدِ عید)، چاره دیگری نبود و مادرِ من سوار پیکان‌بارِ پدربزرگ می‌شود. پدربزرگ با توکل به خدا رانندگی می‌کرد، البته فقط با توکل نه چیز دیگری به اسم رعایت قانون یا حفظ جان مردمی که در خیابان ها بودند! شاید فکر کنید دارم مبالغه می‌کنم اما چندوقت پیش برای مرضی که به جانم افتاده بود به دکتر مراجعه کردم و گفتند مایع مغزت بیش از حد تکان خورده، و من بدون هیچ درنگی گفتم: ممکن است بخاطر زمانی باشد که جنینی بیش نبودم و برای زایمان، مادرم با ماشینِ باری به بیمارستان حمل شد و خیلی تکان خورد! دکتر خندید و به معنای قطع امید کردن از عقلِ سلیمِ من سری تکان داد و رفت. هرچند که دکتر حرف من را تایید نکرد اما من مطمئنم بخاطر همان تکان هایی است که در ماشینِ پدربزرگم خوردم.نتیجه‌ی تکان های ماشین، آن شد که به محض رسیدن به بیمارستان مادرم دیگر در ماشین فارغ شده بود و دکتر و پرستار ها فقط آمدند و ادامه کارهای پزشکی و بهداشتی را انجام دادند و اینگونه شد که اولین گریه من در پیکان‌بارِ پدربزرگ اتفاق افتاد. این داستانِ اولین گریه بود اما بعد از آن، در پیکان‌بارِ پدربزرگ فقط خنده بود و قهقهه های شیرین تر از عسلِ دخترانه! دوران کودکیم مثل روز های تابستان، گرم و شاد و صمیمی بود. همبازی های هم‌سنِ خودم را داشتم که باهم در خانه مادربزرگ و ماشینِ پدربزرگ آتش ها می‌سوزاندیم. عقبِ پیکان‌بار برای ما مثل یک خانهٔ سیار شده بود که همگی باهم می‌رفتیم آنجا و ماجراجویی خود را آغاز می‌کردیم.هروقت مادربزرگ از دستمان عاصی می‌شد مارا روانه کوچه و ماشینِ پدربزرگ می‌کرد و می‌گفت: بروید پشتِ پیکان‌بارِ پدرجون بازی کنید. ماهم از خدا خواسته می‌رفتیم و آنقدر می‌پریدیم که صدای قِرچ و قورچِ ماشین در می‌آمد.پدربزرگ هم برای اینکه آسیب کمتری به آن یارِ عزیزش برسد، در همان حال که ما پشتِ پیکان‌بار بودیم، ماشین را روشن می‌کرد و راه می‌افتاد. ماهم از ترسمان که به پایین نیفتیم، میله های زنگ زده‌ ماشین را که بوی آهنِ آن تا ساعت ها در کفِ دست های عرق کرده‌مان باقی می‌ماند، می‌گرفتیم. هرچند، کِیف عالم را هم می‌کردیم. بادی که به صورت هایمان می‌خورد و از لابه لای موهایمان رد می‌شد، بهترین حسِ دنیا بود. صدای خنده هایمان تا صندلی های جلو می‌رفت و پدربزرگ برای اینکه کیفمان را بیشتر کند چندتایی بوقِ ماشین عروسی می‌زد و ماهم همگی شروع به دست زدن می‌کردیم و جیغ کشان شعرِ &quot;عروس عروسِ کاشونه عروسیه گل‌پر جونه&quot; را می‌خواندیم. انگار که داریم عروس می‌بریم. پیکان‌بارِ پدربزرگ فقط یک ماشین نبود، اون صندوقچه‌ی خاطرات کودکیِ ما شده بود.آن روزها تمام شدند و پدربزرگ رفت و آن پیکان‌بار فروخته شد. پدربزرگ تا دوسال قبل از رفتنش با آن یارِ قدیمی‌اش بار حمل می‌کرد. اما فکر می‌کنم گران ترین باری که پدربزرگم و آن ماشین با خود حمل کرده بودند، همان خنده های ما بود که دیگر با آن کیفیت تکرار نشد...</description>
                <category>Faezehpkzmn</category>
                <author>Faezehpkzmn</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 18:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روز، آن ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89699618/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-rj4xrwnoojnh</link>
                <description>گذر، گذشتن، بدون مکث و تعمق عبور می‌کنم هیچ چیز و هیچکس مرا تکان نمی‌دهد، قلب و روحم را برای تپیدن وادار نمی‌کند. تنها گذر است، گذر از غروب، طلوع، بنفشه های توی باغچه همیشگی، گربه سیاه و سفید کنار نرده های سبز، حالت درخت که بیشتر شبیه به فرمول شیمیایی اند، تلقی باد و برگ هیچکدام برای لحظه ای مکث که هیچ، نگه هم نمی‌دارد.زندگی تنها گذر است، تنها حرکت است به سمت یک هیاهو، هیاهویی برای هیچ. تا لحظه ای سکوت در مترو، حس کرم ابریشمی را دارم که تمام عمر برای خود قفس می‌بافد. شاید به نظر برسد چکمه در تابستان، عمارت سرد در زمستان و یا پشه ها در تابستان طاقت انسان را تمام کند. اما برای من در این لحظه حضور بین جماعتی فرسوده و معلق بین خواب و بیداری سخت ترین تصمیمی است که هر روز می‌گیرم. طی یک مذاکره شخصی خودم را قانع می‌کنم این ساعت برای شروع، در ژنتیک من که نه در ژنتیک ما نیست، ما از نسل ناصرالدین شاه هستیم نه از ایلان ماسک، کاش این پستها را به نظام معاند تحویل بدهیم.صدای قطار مکالمه را قطع می‌کند، حال باید برای مسابقه سوار شدن به واگن برنده شوم. خودم را به واگن تحمیل می‌کنم با اینکه ظرفیت من را ندارد من هم ظرفیت او را ندارم. چشمم تبلیغات پراکنده که ذره ای خالقیت در خود ندارد را دنبال می‌کند برای اولین ورودی های مغزم تصمیمی ناعادلانه ای است. اتاق تاریک ذهنم هر کلمه و خاطرات را به در و دیوار خود می‌کوبد، هرکدام اصرار دارند من را سمت خود بکشند حتی اختیار انتخاب مرور خاطره را ندارم.عطر تند و سردردآور نفر کناریم مرا به خاطره همکلاسی سال اول دانشگاه می‌برد. آدم عجیبی بود، ساکت بود اما من آدمی بودم که چشم هارا خوب می‌شناختم و می‌دانستم چه می‌خواهند بگویند. یادم آمد اولین کسی بود که با او درباره یکی از موضوعات مهم زندگیم صحبت کردم و همان باعث صمیمیتمان شد. انگار درد مشترکی داشتیم یا شاید هم &quot;درد&quot; زبان مشترکمان شده بود. به راستی که در هر کجای جهان که باشی وقتی با کسی درد مشترک داشته باشی گویی که اورا سالیان سال است می‌شناسی و می‌توانی با او صحبت کنی بدون احساس غریبگی! اما الان کجاست؟ چه می‌کند و دچار چیست کسی که فکر می‌کردم فراموشش کرده ام؟بدون مرزی، یاد اشتباه لفظی موقع پیاده شدن از تاکسی می‌افتم، منزجر می‌شوم. خفگی اطرافم لحظه ای مرا از اتاق تاریک بیرون می‌کشد. صدای موزیک خانم آشفته رو به رویم مرا درگیر می‌کند، ذهنم علاقه دارد از نشانه هایش داستانی خیالی ببافد اما خسته است، رها می‌کند.مثل خالی شدن بادِ بادکنک، آدم ها از واگن خارج می‌شوند. بدنم حالت بهتری به فضا دارد برای لحظه ای آسودگی را احساس می‌کنم، از بین ماراتن کلمات ذهنم، کتاب را انتخاب می‌کنم، کتابی که از بین کتاب های تعبیر خواب، آشپزی و جلد قیمت هزارتومانی از دستفروش انقلاب خریده بودم را از کیفم که حالت بد فرمی به خود گرفته بود بیرون می آورم. تمام صداها خاموش می‌شوند، خط اول کتاب مثل قرارگرفتن بین خطوط مغناطیسی من را از هجوم افکار و قطار خاطره ها به سمت خود می‌کشد. کلمات فقط بین مردمک چشمم تا خطوط کتاب حرکت می‌کنند، از نشانه های اطرافم داستان نمی‌بافم کلمات دیگر به در و دیوار سرم کوبیده نمی‌شوند. مغزم بین آیدین و سورمه گیر کرده است با خود تکرار می‌کنم ( به راستی آدمی وقتی کسی را دوست دارد تنهاتر است) گیر کرده ام رها نمی‌شوم، تابلوی زرد ایستگاه از بین جمجمه های حامل کلمات به سختی دیده می‌شود، باید پیاده شوم. صداها باز شنیده می‌شود، دوباره در دام گذشته‌ام افتاده‌ام، در دام یک هیاهو، هیاهویی برای هیچ...</description>
                <category>Faezehpkzmn</category>
                <author>Faezehpkzmn</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 12:28:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>