<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه مکرمی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89733979</link>
        <description>ما آتش عشقیم که در موم رسیدیم***چون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 16:59:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/861446/avatar/D8ozQU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فائزه مکرمی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89733979</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازنده ها خودکشی میکنند...!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89733979/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-jimgvitg8umd</link>
                <description>گاهی اوقات فکر میکنم دچار اسکیزوفرنی شدم اما بعدش با خودم فکر میکنم اینکه ادم با خودش حرف  بزنه نشونه بیماری روانی نیست بلکه نشونه سالم بودن عقل هم هست اما دوباره فکر میکنم اینکه با یکی حرف یزنی که زاییده ی تفکر و خلاقیتته و فقط توی توهم باهاش حرف بزنی دیگه عادی نیست اشتباه نشه من درونگرا نیستم اتفاقا خیلی هم تو جمع حالم خوب میشه اما بعدش مغزم داغ میکنه از ادم هایی که فقط توی خوشی هستن همین که حالت ناخوش میشه میکشن کنار اینقدر حالم بد میشه که دوست دارم یک هفته تمام تنها باشم و ای کاش میشد...البته تنهایی برای ادم برونگرا مثل من خود خود شکنجه ست اما می ارزه به بودن با ادمهایی که برام احترام قائل نیستن نه برای خودم و نه حتی برای حریم شخصیم اینکه بشینم یه گوشه و بت خودم حرف بزنم و درد و دل کنم با شخصی که نمیبینمش و صداشو نمیشنوم اما حضور مجازی و دلگرم کنندش بهم ارامش میده کلا حضور رو خیلی دوست دارم اما دلم نمیخواد این حضور حرف بزنه دلم میخواد فقط یه حضور باشه پر از شنیدن  پر از تصدیق و حق با ئه ها که نشنیدم .این روزها همه نیاز داریم به یه جفت گوش شنوا که نخواد داد بزنه من بیشتر از تو درد دارم فقط باشه که بشنوه اصلا بخاطر همینه که من حلزون ها و ماهی ها رو خیلی دوست دارم. دیدی حلزون ها رو ساکت ساکتن وقتی میزاری روی دستت و نوازششون میکنی اونا هم تورو نوازش میکنن بدون صدا بدون ادا فقط ملایم نوازش میکنن.سیگاری نیستم اصلا خیلی از سیگار بدم میاد اما چند وقتیه خیلی حوس سیگار زده به سرم دلم میخواد روشن کنم و به سوختن و دود شدنش نگاه کنم و باهاش همزاد پنداری کنم دود شدن بهترین سیگار دنیا هفت دقیقه هم طول نمیکشه اما من پوست کلفت چشم سفید هفت ساله که دارم دود میشم همینقدر بیصدا همینقدر خاموش.گاهی دلم برای مظلومیت دلم و این حال افسرده و اعصاب خراب میسوزه. اینکه به جرم زن بودن برات نسخه میپیچن خیلی دردناکه اینکه محکومی به اطاعت. خیلی سال پیش وقتی خودمو تز اون افسردگی که ماحصل سرخوردگی ،خجالت و عدم اعتماد به نفس بود میکشیدم بیرون هیچوقت فکر نمیکردم دوباره یه روز بشینم و راه های خودکشی رو با خودم مرور کنم هیچوقت فکر نمیکردم که یه روزی روی یه مبل زهوار در رفته میشینم و با خودم حرف میزنم و اشک میریزم. گاهی فکر میکنم من خشت اول رو دریت وقتی دوسالم بود اشتباه گذاشتم و چه خوب میشد برمیگشتم به دو سالگی. دوسالگی بهترین موقعیته برای غد بازی برای سرکشی برای اینکه بگی نمیخوام،نمیکنم،دوست ندارم و...  اون موقع یه جایی توی بیست و چند و سالگی همه توقع چشم گفتن و لبخند زدن و سازگار شدن ازت نداشتن. یه جوری انگار هویت نداری اون چیزی که دوست داری برای تو نیست اونیو که دوست نداری برای تو میشه مجبوری دروغ هاشون و بشنوی و لبخند بزنی و بگی تو راست میگی ، مجبوری وعده هاشونو بشنوی و قبول کنی با اینکه تمام سلول های بدنت دارن داد میزنن که این همون وعده سر خرمنه اما بازهم محکومی به سکوتوقتی تو بچگی سرکشی نکنی و با ترس هات روبرو نشی یه جایی توی بیست و چند سالگی میشینی و میبینی هیچ لذتی از زندگیت نبردی هیچ چیزیو سر همون موقعی که میخواستی نداشتی چون اون لحظه تو میخواستی نباید میشد .بعضی چیزا سرد شده اش دیگه مزه نمیده مثه یه بشقاب ماکارونی چرب که یخ زده باشه دیگه خوردنش مزه نمیده اتفاقا حالت رو هم بهم میزنه.مثلا وقتی یه گوشی اخرین مدل رو همون لحظه میخوای چون تازه مد شده اما یک سال دیگه ایم گوشی از مد افتاده و خرید این گوشی دیگه برات مزه نداره اتفاقا خریدنش باعث میشه به شعور خودت توهین کنی. داشتن خواسته هات دقیقا همون لحظه که میخوای و بدستش میاری ای مزه میده و میچسبه به تنت که تا یه مدت عشق میکنی باهاش هر وقت بهش فکر میکنی یا میبینیش کیف میکنی و حالت خوب میشه.بیشتر اون لحظه هایی که با خودم حرف میزنم و دارم نقشه خودکشی میکشم یه لحظه فقط یه لحظه فکر میکنم بت خودم بعد از مرگ من همیچ کس یادش میمونه منی وجود داشته اصلا؟ یادش میمونه فلان جا از حقش گذشت تا من اذیت نشم یا فلان جا پا رو دلش گذاشت یا فلان جا که با تصمیم اشتباه و یه اجبار یا یه اعتماد بیجا زندگیشو به لجن کشیدیم؟ تنها جواب یه «نه» خیلی بزرگه چون ادمی که اجازه بده بقیه براش تصمیم بگیرن یه بازنده ست یه شکست خورده و بیاین صادق باشیم هیچکس بازنده ها رو بخاطر نمیاره، اصلا یه شکست خورده ارزش به یاد اوردن نداره.راستی خودکشی با مخلوط قهوه و سیانور لذت بخش تره  یا خود سوزی وسط کویر؟</description>
                <category>فائزه مکرمی پور</category>
                <author>فائزه مکرمی پور</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 01:05:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به معشوق(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89733979/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%822-wdmrnm86zvpp</link>
                <description>سلام دلدارممن عاشق تابستانم،عاشق رنگ ها میوه ها طمع ها بوها حتی افتاب سوختگی هایش را هم دوست دارم .تابستان یعنی ترکیت رنگ ها سبز و صورتی و ابی و سفید و قهوه ای و قرمز و زرد و.... تابستان تنها فصی از سال است که همه ی رنگ ها را دارد مثلا بهار فقط سبز است پاییز فقط نارنجی ست و زمستان فقط سفید اما تابستان، امان از این تابستان که همه رنگی ست اصلا خاص است. میدونی چرا تابستان را دوست دارم؟ چون به نظر من تابستان فصل عاشقی ست، تابستان فصلی ست که عشاق باهم تجربه میکنند همه رنگ هارو همه ی طمع ها رو همه ی بو ها رو بوی درخت گیلاس رو استشمام کرده ای؟دیده ای چه بوی خاصی دارد؟ فکرش را بکن عاقد بخواند عروس خانم وکیلی و من بالای درخت گیلاس باشم تا برای تو تازه ترین و ناب ترین گیلاس را بچینم و تو همان موقع انرا بخوری و تجربه کنی ان طعم بینظیر را زیبا نیست؟ یا بیا باهم برویم دره ها بنوردیم  از ابشار ها بالا برویم و اب بازی کنیم و انوقت دیگر سرد نیست سوز سرما استخوان هایمان را نمیپوکاند ما دوتا یا اصلا همه ی عاشقا با فراق باز اب بازی میکنند توی غار یا بالای ابشار فرقی ندارد مهم اب بازی ست و ان حس موش ابچکیده شده ی بعدش تو دوست نداری؟ توی تابستان هزار بار هم عاشقم بشوی و هزار بار عاشقت بشوم باز هم کم است ینی اگر تابستان را تجربه کنیم و پاییز از هم جدا شویم باز هم مهم نیست چون اولین بارهایی باهم داریم که صدسال هم که بگذرد بازهم تکراری نمیشود و تا صد سال میتوانم با خیالش زندگی کنم فکرش را بکن من و تو دوتایی باهم برویم به غار راگه و تا گردن بریم زیر اب یا از مارگون و سن بی بالا بریم یا تا نرگس تپه پیاده روی کینم و تمشک بخوریم راستی گفته بودم که عاشق تابستان های جنگل هستم؟ عاشق راه رفتن در جنگل و خوردن الو و تمشک وحشی عاشق کشف و دیدن انواع قارچ هایی که تا حالا ندیده ام عاشق بو کردن پیازچه های وحشی که فقط توی تابستون سر از خاک بیرون میاورند راستی تا حالا طعم بی نظیر املت با پیازچه وحشی رو وسط جنگل تجربه کردی؟ خیلی مزه میدهد میگویم تابستان است و عاشقی کردنش، انوقت اگر پاییز بیاید و مارا جدا کند دیگر بدون من نمیتوانی به جنگل بروی چون هر بار یادت میاید که عاشق جنگلم عاشق تمشک عاشق الو یادت میاید که اولین املت با پیازچه را با من تجربه کردی یادت میاید دوتایی تا چشمه مسابقه دادیم و اب اوردیم و چای اتشی خوردیم و هر بار که از کنار جنگل رد میشوی نقش قهقه هایم در پشت پلک هایت نقش میبنددو خیال رفتن ندارد. شاید هم باهم برویم دریا تا وسط ها بریم وادای غرق شدن دربیاورم و تو سراسیمه برای نجاتم بیایی و من ریسه بروم از خنده و تو یه بیمزه نثارم کنی قهر کنی و نازت را بخرم و از سر و کولت بالا بروم لب دریا ماهی دودی بخوریم و به بچه ای که ان طرف تر دارد قصر شنی میسازد دست تکان بدهیم و بلند جوری که همه ی دنیا بشنود بگوییم ما صرمان را در اسمان بنا کرده ایم در دلمان و ذهنمان بی گمان تو دیگر بدون من دریا هم نمیتوانی بروی.میبینی، بی حکمت نیست که میگویند تابستان فصل عاشقی ست،شاید در همین تابستان رد پایمان را در دشت های هنزا زدند که میدویدیم و میخندیدیم قل میخوردیم و از تپه پایین میرفتیم شاید بعد از این تابستان رویایی تو حتی دشت را هم ببینی یاد نسیم تو فر موهایم میافتی و دلت غنج میرود نفست بند می اید که چه شد بدون من و من بدون تو شدم؟ بیا این تابستان رویایی را از بر کنیم این تابستان رویایی مال ما دوتا ست بیا بهم قول بدیم این تابستون که بره پاییز که بیاد بازهم مال هم باشیم بازهم تو خش خش برگا عاشق هم باشیم بیا بهم قول بدیم پاییز که بره زمستون که بیاد بازهم دستای همو داشته باشیم توی غرچ غرچ برف های زیر پامون تو سرمای هوا دستامو بگیری و ها کنی که گرم بشه بیا بهم قول بدیم زمستون که بره باهم منتظر رسیدن لحظه تحویل سال  نو بشیم و برای هم یک عشق به انتهای ابدیت ارزو کنیم و دوباره بشینیم در انتظار رسیدن تابستون و دوباره عاشق هم شدن ،که دوباره با صدای گنجشکک ها از خواب بیدار بشیم و دوباره بزنیم به دل جاده ها و دوباره تجربه کنیم ،دوباره عاشق بشیم...عاشق تو</description>
                <category>فائزه مکرمی پور</category>
                <author>فائزه مکرمی پور</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 15:05:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به معشوق(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89733979/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-wgxe3og7shzo</link>
                <description>سلام عزیزترینمتو نیستی و نمیدانم کجایی ؟ اما من باز هم در حسرت اغوشت مانده ام تو جایی در همین نزدیکی ها هستی و من به این شک ندارم میدانم که در سرزمین ابدیت همدیگر را ملاقات خواهیم کرد و ان روز که خیلی هم دور نیست شکایت تو را به قاضی خواهم کرد و او ما را قضاوت میکندقطعا در این محاکمه تو به اشد مجازات محکوم خواهی شد برای همه ظلم هایی که در حق من کردی برای همه روزهایی که در حسرت گرفتن دستانت ماندم برای همه ی ان روزهایی که در حسرت خیره شدن در سیاهچاله ی دو چشمت، در حسرت تکیه به بازوان ایمنت و....من تورا میخواهم .من عاشقانه تو را میخواهم. از ان عاشقانه های دونفره که ته تهش فقط من باشم و تو، تویی عاشقانه هایت را یک عمر نگهداشته ای تا تنها در گوش من نجوا کنی. درست مانند من که عاشقانه هایم را برای تو کنار گذاشته ام و شعر هایم را و دستان نوازشگرم را که در پیچک موهای مواجت گم شوند، اه  از ان بوسه هایم که در دریای پیشانی تو غرق میشوند.دلت میاید که نیایی،که دستانم را نگیری و مرا با خود به سرزمین عاشقانه های دونفره مان نبری ، دلت می اید مرا در تب دوری از خودت بسوزانی و نیایی من بدون تو مانده ام انقدر بدون تو که دارم دیوانه میشم، گاهی با خودم حرف میزنم گاهی با خودم گریه میکنم گاهی میخندم گاهی میرقصم باتویی که در وجود من پنهان شده ای و از درون داری مرا متلاشی میکنی.اه از عشق تو که مرا به استانه نابودی کشانیده.دوست دارم حالا که نیستی تمام عمر بنشینم در اتاقی و خودم را غرق کنم در رمان های عاشقانه. راستی تو جوجومویز را بیشتر دوست داری یا جین استین یا امیلی برونته؟ من که هر سه را دوست دارم حتی فردریک بکمن هم میخوانم از بین همه ی این ها با رمان های جوجومویز بیشتر از همه ی اینها زندگی کرده ام مثلا وقتی لو عاشق شدهمراه با ان عاشق شدم یا وقتی سوفی برای رسیدن به عشقش سوخت با ان سوختم یا.... از همه ی این ها که بگذریم با خواندن اخرین نامه معشوق تصمیم گرفتم برایت نامه ها بنویسم شاید یک روز اتفاقی انرا بخوانی. زودتر به دیدنم بیا قبل از انکه از این دیوانه ترشومدوستدار و دیوانه تو</description>
                <category>فائزه مکرمی پور</category>
                <author>فائزه مکرمی پور</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jun 2021 13:55:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89733979/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-tpgb3mvjqnko</link>
                <description>از نظر من گذشته یک واژه در پیت است. گذشته را ادم های به ظاهر فیلسوف که میخواهند بگویند ما بهتریم بر سر زبان ها انداختند،همان ها که میخواهند زندگی را زهر مارمان کنند.من نمیفهمم چقدر برای ادمها سخت است که بفهمند همه ی ان به اصطلاح گذشته است که زندگی امروز ما را می سازد این اتفاقات گذشته بوده که «من» امروز را ساخته اند، این دقیقا همان شکست ها پیروزی ها در  گذشته بوده اند که من قدرتمند و مستقل امروز را ساخته است، این ادم های گذشته ی ما بوده اند که ارتباطات امروز ما را ساخته اند حتی یک گذشته بوده است که ما الان در این جهانیم یعنی به قولی ما مدیون گذشته ی خود هستیم چون در این گذشته به دنیا امده ایم کودک شده ایم ، نوجوان شده ایم ، جوان شده ایم و در همین گذشته ها پیر خواهیم شد ولذت بوییدن و بوسیدن نوه هایمان را تجربه میکنیم اما در همین گذشته ها در این واژه معصوم دل خیلی از ادم ها  شکسته، تو همین گذشته اتفاقاتی افتاده که نمیتونیم به راحتی فراموششون کنیم بعضی روزها در این گذشته لعنتی شده یه درد توی سینه ها. درد هایی که با دیدن بعضی چیزها دوباره تازه میشن درست مثل تلخی ته خیار حتی تلخ تر از اولین بار بعد از هر بار دیدن و تجربه کردن این حس هر دفعه با خودت میگی «این بار دیگه فراموش میکنم» اما باز هم تکرار مکررات. یه وقتایی میشه انزجار از نزدیک ترین افرد زندگیت با این اوصاف زیاد هم معصوم به نظر نمی رسد.تو همین گذشته یک روزهایی هست که با به یاد اوردنش سرشار از حس سر زندگی ،غرور و لذت می شوی انقدر مست دل خوشی هایش میشوی که بی وقفه لبخند میزنی حتی در خیابان وقتی با افتادن برگی از درخت روزی را به یاد روزی می افتی که برای اولین بار دست در دست مادرت وارد دبستان شدی و چه روزهای خوشی را گذراندی ان جاست که لبخند میزنی یا گاهی اوقات به یاد خرابکاری هایت در همان مدرسه و حرفهای یواشکی با دوستانت موقع درس دادن معلم و عصانیتش می افتی و با صدای بلند قهقهه میزنی انجا ست که همه با خود می گویند «حتما دیوانه است»،«اه، بی چاره» یا حتما با خود میگویند «اثرات تنهایی ست» یا «از بس سرش توی این گوشی لامصب بوده دیوانه شده است حیوانکی» دیده ام که میگویم توی این دنیا همه اول قضاوت میکنند و بعد میبینند.در همین گدشته روزهایی هم هست که از به یاد اوردنش یک حس انزجار از خودت پسدا میکنی واخم هایت ناخوداگاه در هم می رود پر از جس تنفر میشوی از خودت، از دوستانت و از خانواده ات گاهی اوقات با دیدن شاخه گلی در گذشته غرق میشوی بغض میکنی و چشمانت اماده باریدن میشود چون یک روز خیلی مهم توی همین گذشته در حسرت یک شاخه گلی مانده ای و هر بار دلت که هیچ تنت میلرزد از این حس سرکوب شده اما برای فهمیدن این لازم نیست فقط زن باشی همین که یک انسان باشی کافی ستهمینجور که تنها یک دروغ کافی ست تا زندگی یک نفررا زیر و رو کرد ، به همان اندازه هم میتوان از شخص مذکور تنفر داشت انقدر که یک تشابه اسمی ساده هم تو را در فکر رو ببرد و قلبت سرشار از نفرت شود و باز هم به خود میگویی «فراموش خواهم کرد،نی بخشم»اما باز هم با یک تلنگر کوچک دوباره به یاد می اوری مثل یک زلزله عظیم بعد از یک پس لرزه ضعیف به نحوی که حتی فکرش را نمی کنی ، اخر میدانی بعضی از ادم ها خودشان نمیگذارند ببخشی شان هر دفعه که با خودت قول میدهی برای ارامش خودت هم که شده میبخشی اش باز هم یک کاری میکنند بدتر از قبلی و تو این بار جری تر میشوی و عصبانی تر به بعضی ها هم باید گفت بگذار این کارت را هضم کنم بعد اشتباه بعدی را انجام بده.گاهی اوقات هم ناامید، افسرده و ساکت به کنج اتاقت پناه می بری و کتاب میخوانی و شعر زمزمه میکنی یا دستانت را رنگی میکنی و نقش اینده را طرح میزنی اما بازهم این گذشته لعنتی رنگ سیاه می پاشد بر بام زیبای اینده ات یا اینکه یک لبخند تصنعی میزنی و برای فرار از گذشته تو فعالیت های داوطلبانه شرکت میکنی یا میروی سراغ ورزش و صبح ها وزنه میزنی و عصر ها می دوی و جمعه ها کوه میروی و جوری وانمود میکنی که حال دلت خیلی خوب است مثل همان روزهایی که میروی دم پنجره و بازش میکنی و نور خورشید می تابد به عسلی چشمانت ،باد نرم نرم میخزد بین خرمن موهایت و تو مست لذت میشوی از صدای گنجشکک یا ان زمان هایی که بهد از یک پیاده روی طولانی پاهای خسته ات را درون جوی اب خنکی فرو میبری و خودت را به دست خنکای اب می سپاری ،اما این وسط یک چیزی سر جای خودش نیست ت. حال دلت خوب نیست دقیقا همین جاها در همین پذشته نحس داری گند میزنی به امروزت ،امروی که یک زمانی اینده تو بود و تو با همین تصمیمات عجولانه خرابش کردی. امروز،اینده ی دیروزت بود که گذشت و امرور گذشته ی فردایی است که هنوز نیامده. وقتی یک نفر می گوید در حال زندگی کن دلم میخواهد بلند شوم از یخه اش بگیرم و به دیوار بکوبمش داد بزنم «مگر میشود ادم ها و اتفاقاتی که افتاده است را نادیده گرفت» وقتی همه ی ان ادم ها و اتفاقات در امروز و اینده ما موثر است تک تک ان ادم هایی که نامشان را شنیده ایم یا برای یک بار اتفاقی دیده ایم همه و همه در زنذگی و سرنوشت ما سهیم هستند. وقتی خال فردای ما وابسته به تصمیمات گذشته و امروز ما دارد نمیدانم چطور بعضی ها بیرون گود می ایستند و میگویند فراموش کن فلا اتفاق را یا فراموش کن فلان شخص را. به نظر اصلا واژه ای برای فراموش کردن وجود ندارد و این واژه اولین بار توسط قابیل برای دلداری دادن به ادم و حوا بر زبان اورده شده همینقدر مسخره و لوس «مگر بشریت قتل هابیل را فراموش کرد؟» حتی همه ی اتفاقات انی و ادم هایی که برای یک لحظه دیدیم هم جزوی از این زندگی هستند و عجین شده اند با روح ادم و در ناخوداگاهمون حک شده اند دیدی بعضی وقتا تو خواب ادم هایی می بینیم که حس میکنیم تا حالا ندیدیم؟ یک نظریه وجود دارد که میگوید این ادم ها را به صورت انی در جایی دیده ایم و تصویر ان ها در ذهنمان مانده و بعضی ها از این نا خوداگاه قوی توقع فراموشی دارند به نظر من که خیلی مسخره ست.خلاصه گذشته چیز عجیبی ست که ای کاش هیچ وقت اتفاق نمی افتاد و در یک هیچ مطلق فرو میرفتیمفقط حواسمان باشد فردای ما وابسته به تصمیمات امروز دارد . پس امروز را درست زندگی کنیم و عاشقی کنیم شاید فردا خیلی دیر باشد به قولی زندگی را باید زندگی کرد بعضی وقت ها تحمل درد جواب نمی دهد باید درد و رنج را با تمام وجود مان درک کنیم برای این کار باید برگردیم به گذشته و از اول مرور کنیم . اما بین همه ی این شادی ها ،درد و رنج ها باز هم می توان امروز را شروعی دوباره نام نهاد و اینده ای درخشان را بر بام زندگی طرح بست و زمانی که برمیگردیم و به امروز نگاه میکنیم لبخندی از لذت و سرمستی کنج لبمون بشینه انقدر شیرین که هر اتفاق بد از خجالت بره و گوشه ذهن بشینه و کم رنگ بشه یادمون باشه دل خوشی هامون رو با خودکار و ناراحتی هامون رو با مداد بنویسیم تو ذهنمون به اتفاقات بد تو ذهنمون بال و پر پرواز ندهیم.گذشته ی تان زیبا،امروزتان سرمست و اینده ی تان درخشان</description>
                <category>فائزه مکرمی پور</category>
                <author>فائزه مکرمی پور</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 23:38:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>