<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اشی مشی.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89886293</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:19:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>اشی مشی.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89886293</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در دست ادیت. متن کامل نشده هنوز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89886293/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3-dzcgacacvttm</link>
                <description>از آن شب اولین چیزی که در خاطرم مانده این است که لامپ کوچه مثل کسی که از فرط خستگی پلک می‌زند، روشن و خاموش می‌شد. نورش هر بار که برمی‌گشت، خط‌ها و لکه‌های روی کاپوت ماشین را آشکار می‌کرد؛ خطوطی که آن‌قدر ریز و درهم بودند که انگار کسی سال‌ها پیش با نوک سوزن روی فلزش نقشه‌ای فراموش‌شده از جاده‌های شهر کشیده باشد. ما هیچ‌وقت نفهمیدیم مدل ماشین چیست. فقط می‌دانم بدنه‌اش جوری خم شده بود که انگار در حادثه‌ای بی‌نام سال‌ها ایستاده و منتظر مانده تا کسی بفهمد چرا این‌طور باقی مانده. دست‌م را روی کاپوت کشیدم. سرد بود، مثل سنگی در انتهای دریاچه‌‌ای یخ زده.او یک پاکت کاهی را روی کاپوت گذاشت. بین دو لیوان کاغذی یک‌بار مصرف چای که هنوز از آن‌ها بخاری گرم بلند می‌شد. رایحه‌ای گرم و شیرین از لای کاغذ بیرون می‌زد. روی پاکت با خودکار مشکی طرحی کشیده بود؛ یک مادلین صدفی با خط‌هایی که انگار دستش در لحظه‌ی کشیدن لرزیده و یا فکرش جایی دیگر گیر کرده باشد.گفت «از اونجایی که چایی دوس نداری، مگه اینکه مادلین کنارش باشه!» ادامه داد «تو واقعا هیچوقت چایی نمی‌خوری؟!صدایش در فضای کوچه پراکنده شد. و بعد فقط سکوت بود، و پس از آن، سکوت بیشتر. صدایش، شبیه به چیزی که سالیان در ذهنش مانده بود، به‌تدریج شکل گرفته و در دل لحظه‌ای از دست رفته فرورفته. نپرسید، پنداشتی بود، یک نوع اظهار نظر که می‌توانست سوال باشد، اما در حقیقت هیچ پاسخ مشخصی نمی‌خواست.گفتم «حالا که مادلین آوردی… شاید بزنم توی چای. شاید چیزی یادم بیاد. ولی فکر نکنم؟!»پرسید «چرا؟!» ادامه داد « البته بی‌خیال. چایی که تموم بشه، برمی‌گردی خونه؟!»«این مادلین رو واقعا آوردی چون فهمیدی دوس دارم یا آوردی که-«مادلین هیچ ربطی ماجرا نداره. دوس نداری نیای، درک کردنی هست، ولی خب فکر کردم تو یکی می‌تونی قفل جعبه‌ش رو باز کنی»هیچی نگفتم. فقط به بخار چای نگاه کردم که بالا می‌آمد و با تپ‌تپ نور لامپ محو می‌شد. در خاموشی کوچه محو می‌شد. کوچه مثل فضاهای خاکی یک دالان بی‌پایان به نظر می‌رسید. لامپ‌ها، شبیه به نورهای دالانی در یکی از اتاق وحشت‌های پلمپ‌شده‌‌ی تهران. به نظر می‌رسید که این کوچه هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. انگار که همه چیز در انتظار ایستاده بود.گفت «تو می‌تونی بازش کنی، نمی‌تونی؟!»احساسی در لحن‌ش بود؛ نه تعجب، نه اعتراض. بیشتر شبیه کسی که در یک آرشیو بزرگ دنبال پرونده‌ای می‌گردد و ناگهان یادش می‌افتد شاید از اول هیچ پرونده‌ای وجود نداشته.لیوان را برداشتم «آخرین باری که چیزی باز کردم، من رو یه طوری تماشا کردی که انگار یکی از شخصیت‌های داستان‌های لاوکرافت هستم یا که انگار دو تا بال خفاشی دارم روی بدنی که فرانکشتاین با دیدنش به نفس راحتی بکشه و به سر و وضع خودش امیدوار بشه!»«الان داری درباره‌ی من حرف می‌زنی؟!»«نگو می‌خوای انکار کنی اون شب یه طوری من رو تماشا کردی که انگار ثمره‌ی عشق مخفی ضحاک و مدوسا هستم!»«تو ضحاک و مدوسا رو هم ... البته الان لابد یه فن‌فیک هشت جلدی درباره‌شون نوشتی!» خنده‌ش در کوچه اکو شد. خودش را جمع کرد. ادامه داد «اون احتمالا نگاه شوق بوده باشه!»«گاهی وقت‌ها از خودم می‌پرسم چطور وقتی روز به روز بی‌مزه‌تر می‌شی، بازم تو-«نمی‌خوام بقیه‌ش رو بشنوم!» ادامه داد «ببین! من خودم چندبار رفتم و برگشتم، تو فقط بیا نگاه کن!»«یه طوری می‌گی بیا نگاه کن که انگار می‌خوایم بریم تئاتری که قرار هست نمایشی از بکت اجرا بشه، نه ویرونه‌ای که فقط یه ماشین مثلا خوشگل توش داره می‌پوسه.»«یه ماشین خوشگل قدیمی که من مطمئنم توی جعبه‌ش چیزهای جالبی هست!»«اگه بود تا الان واسه من و تو می‌ذاشتند؟!»چند جرعه از چای را نوشید. «من می‌گم هیچکی اونجا رو پیدا نکرده، تو باز حرف خودت رو می‌زنی؟!»یک مادلین از داخل پاکت برداشتم و توی چای زدم. «شکی نیست در اینکه معتادها هم حاضر نمی‌شند پاشون رو بذارند توی اون ویرونه. ولی خب تو الان داری مثل نوجوون‌هایی‌ رفتار می‌کنی که از کف نت یه موزیک بلک متال پیدا کردند و معتقدند فقط خودشون شنیدند و خفاش‌های غاری که لابد موزیک اونجا ضبط شده!» مادلین را داخل دهان گذاشتم. جوییدم. قورت دادم «شرط می‌بندم اون موزیک هم روی یه تیپ ضبط شده. اون هم اشتباهی! لابد صدای طوفان هم به اولش اضافه کردند تا ترسناک و خفن به نظر برسند!»«بلک متال چیه؟ خفاش کیه؟ طوفان کجا بود؟! چی مصرف می‌کنی؟! خوبه می‌دونی من از توی اون ماشین کاست دث رو پیدا کردم و حالا می‌گی غار و خفاش و ... اصلا چی می‌گی واسه خودت؟!» لیوان خالی چای را مچاله و به سمت سطل زباله‌ی یک ساختمان، پرت کرد. افتاد داخل جوب. «یه طوری رفتار می‌کنی انگار گفتم بیا بریم حلقه‌ی ازدواج یه پیرزن بیوه که قند خون و روماتیسم شدید داره رو بدزدیم! دو ساله من اون خرابه و ماشین رو زیر نظر دارم!»«و توی این دو سال نتونستی جعبه‌ش رو وا کنی؟!»«من مطمئنم اگه مسابقه‌ی تیکه پرانی برگزار بشه، تو کاپ طلا می‌گیری!»دو تا مادلین را توی دهان گذاشت. دوباره سکوت. هیچ‌کدام حرفی نزدیم. صدای یک برگ خشکیده که از درخت پایین افتاد. نه چرخید، نه رقصید؛ فقط مستقیم افتاد. مثل تصمیمی که بدون بحث گرفته می‌شود.گفت «زیاد دور نیست. اون کتاب روسی که هفته‌ی پیش برات آوردم رو از زیر صندلی‌اش پیدا کردم.»«خیلی دلم می‌خواد در جعبه‌ رو باز کنم ولی به هیچ وجه دلم نمی‌خواد با جسد-«باز شروع شد! باز شروع شد! من به چی فکر می‌کنم به تو به چی فکر می‌کنی! تو باز رفتی سر وقت خوندن پرونده‌های جنایی مسخره و تماشای فیلم‌های مسخره‌تر؟!»«اینی که از نظرت مسخره، بخشی از واقعیت جامعه‌ست! تو فکر می‌کنی من پارانویا دارم ولی تو می‌دونی دنیس نیلسن پونزده نفر رو کشت و زیر پارکت خونه‌‌ش قایم کرد؟! تازه همه‌ش این نیست! خیلی هم شاعرانه جنایت‌هاش رو سفیدشویی می‌کرد!»«خوشبختانه من فقط دراکولا و خفاش‌ شب رو می‌شناسم. اون هم دقیق یادم نیست چی به چی بود» نفسی عمیق کشید «از کجا معلوم چیزهای خوبی توش پیدا نشه! نسخه‌ی زبان اصلی مکافات و جنایات که امضا هم شده، کجا پیدا می‌شه؟!»«کاش نسخه‌ای از کارهای چخوف بود! خیلی جدی کی حوصله‌‌ی وراجی‌های اون پیرمرد قمارباز رو داره؟ مثل یه سرایدار مست که دعوت نشده مهمونی ولی می‌خواد به اندازه‌ی میزبان درباره‌ی خدا و گناه و و بدبختی‌ها و احساسات‌ش یک بند تا صبح حرف بزنه!»«نه پس ناباکوف خوبه؟!»«مطمئنم تو فقط لولیتا رو ازش خوندی که اینطوری می‌گی. بگذریم.»«حالا بیا شاید یه جین آستنی‌، سیلویا‌ پلاثی کسی توی جعبه‌ش پیدا شد.»دست‌هایم رو داخل جیب‌م‌ گذاشتم «اگه خالی بود چی؟!»«مال و جان و آبرو و عقل‌مون رو از دست می‌دیم! بعدشم از این بهتره که طبق فرضیه‌های تو باشه که تحت تاثیر ژانر وحشتی.»نفسی عمیق کشید و دست‌هایش را داخل جیب شلوارش فرو برد. کمی از ماشین فاصله گرفت و در حالی که با گام‌هایی آرام فاصله‌ش را بیشتر می‌کرد، گفت «ده دقیقه پیاده‌روی ... شایدم کمتر.»پاکت مادلین را از روی کاپوت برداشتم و داخلم‌ کیف‌م گذاشتم. بعد از چند لحظه در سکوت راه افتادیم. باد نبود، اما چیزی در هوا حرکت می‌کرد؛ نه مثل نسیم، بیشتر مثل جابه‌جایی آرام چیزی که چشم نمی‌بیند اما پوست احساس می‌کند. هر چه پیش‌تر می‌رفتیم، سایه‌ها سیاه‌تر می‌شدند انگار که به خودشان اجازه داده بودند بر همه‌چیز حکم‌فرما شوند. هر لحظه انگار جرقه‌ای بود که زمان را می‌سوزاند. هر قدم که برمی‌داشتم، صدای خرد شدن برگ‌های خشک زیر کفشم مثل خرد شدن صدفی خالی که حلزونش‌ مدت‌ها پیش آنجا را ترک کرده باشد. صدایی تیز و کوتاه که در سکوت می‌ماند و بعد محو می‌شد، انگار که هیچ زمان وجود نداشته. باد از میان شاخه‌های لخت درخت‌ها می‌گذشت و هر شاخه با لرزشی آرام جوابش را می‌داد؛ لرزشی که بیشتر شبیه پچ‌پچ چند پیرمرد بود که باقی عمرشان را به تماشای دیگران و غیبت می‌گذرانند. سرما آرام می‌خزید بالا، از مچ پا تا گردن، با یه سماجتی که فقط شب‌های پاییز دارند. ما راه می‌رفتیم. نه تند، نه آرام، چون سکوت طوری بود که اگر سرعت قدم‌هایمان را تغییر می‌دادیم، انگار نظم آنجا به هم خورد.خانه‌ی خرابه انتهای یک کوچه بود؛ سایه‌ای میان سایه‌ها، شبیه چیزی که اگر خیلی دقیق نگاه نکنی، فکر می‌کنی شاید هرگز آن‌جا نبوده، خطای دید بوده، توهم بوده. چونکه از دور فقط یک سایه بود، نه سایه‌ی چیزی که روزی زنده بوده، سایه‌ی چیزی که حتی خاطره‌ی زندگی‌اش هم انگار از روی زمین با باران و برف پاک شده باشد. وقتی نزدیک شدیم، بوی نم و چوب پوسیده از لای در و آجرهای ترک‌خورده می‌آد؛ بویی نزدیک به بوی برگه‌های کتابی که روی نیمکت پارک در شبی بارانی رها شده باشد. در ورودی خانه در پشت پرده‌ای از شاخه‌های خشکیده و پوسیده‌ی درختی تاک، پوشیده و پنهان شده بود. در به رنگ سرخ بود. مثل پوسته‌ی زخمی که خشکیده و در حال افتادن باشد.گفتم «فکر می‌کنم از این در رد بشم، یا بیرون نمی‌آم یا شبیه یکی از شخصیت‌های بخت برگشته‌ی استیون کینگ یا ادگار‌ آلن پو ... البته آلن پو برای اینجا زیادی شاعرانه‌ست.»شانه بالا انداخت و نفسی عمیق کشید «سعی کن یه طوری از دیوار بالا بیای که کسی دچار سو تفاهم نشه ما دزد هستیم.»«تو یه کاست و به کتاب از داخل ماشین کش رفتی و به‌م کادو دادی، حالا هم مغزم رو خوردی من رو کشوندی اینجا تا بیام و جعبه‌‌ رو باز کنم!» ادامه دادم «دزدها فرقه‌ای چیزی دارند که با ورود به‌ش به مقام دزدی می‌رسند؟ یا شاخ و دم دارند؟»لبخندی زد «فکر نکنم تو بدت بیاد شاخ داشته باشی!» ادامه داد «اولا ما دزد نیستیم. دوما دو سالی می‌شه گربه هم نرفته توی این خونه، سوما تو فقط می‌خوای یه جعبه رو باز کنی، نمی‌خوای جهان رو به بدبختی بکشی که!»«عزیزم پاندورا رو فکر می‌کنی چی‌کار کرد؟!»نفسی عمیق و دوباره سکوت. فقط صدای وزش باد بین شاخه‌های خشکیده‌ی تاک. صدایی که نه شبیه زوزه‌ بود نه شبیه هوهو؛ چیزی میان هر دو، مثل زبان خاموش حیوانی که مدت‌هاست منتظر کسی مانده و حالا نمی‌داند با آمدنش باید خوشحال شود یا بگریزد.«می‌خوای اول تو بری یا من؟»«تو برو و در رو باز کن.»خندید «تو واقعا فکر می‌کنی این در باز می‌شه؟!»چیزی نگفتم. گفت «می‌خوای قلاب بگیرم که بری؟!»«مگه گزینه‌ی دیگه هم وجود داره؟!»وقتی خودمان را به آن طرف دیوار و داخل خانه رساندیم، اولین چیزی که دیدم خزه بود. خزه روی لبه‌ی بعضی آجرها، خزه‌ی خشکیده که با سماجت چسبیده بود؛ انگار مدتی طولانی تلاش کرده بتواند سبز بماند، بعد ناامید شده و همان‌جا تن به بی‌رنگی داده. دومین چیز برگ‌ها بودند. انگار که تمام برگ‌های خشکیده‌ی شهر در حیاط این خانه انباشته شده باشد. کف‌ حیاط پوشیده از برگ و چند شاخه‌ی شکسته که فکر کردم شاید در پی یک تعقیب و گریز یا دعوای گربه‌ای به جا مانده باشند. برگ‌ها از پای درخت چنار خم‌شده طوری روی زمین پخش شده بودند که انگار باد طی سال‌ها بارها و بارها سعی کرده بوده آن‌ها را مرتب کند اما هر بار وسط کار پشیمان شده و رفته. از لای برگ‌ها، تیغه‌های باریک علف‌های خشک بیرون زده بود به شکلی که انگار از دنیای زیرین روییده و رشد کرده باشند. که انگار ریشه‌هایشان در دنیای مردگان بوده. ساقه‌های نازک که نسیم به هر سو که می‌خواست آنها را به حرکت وا می‌داشت، عجیب بودند؛ شبیه به نخ‌هایی که خواهران نخ‌ریس آن‌ها را رها کرده باشند. او دست‌ش را جلوی صورت‌م گرفت و چند بشکن زد. «وقت برای فکر و خیال زیاد هست!» با سر به ماشین اشاره کرد. سومی ماشین بود. او دست‌م را کشید و من را به دنبال خودش که به سوی ماشین پا تند کرده بود. کنار ماشین ایستاده بودیم. ماشینی که ایده‌ای از اسم و مدلش نداشتم. فلزش در نور ضعیف لامپ کوچه شبیه به استخوان‌هایی بود که سال‌ها در زیر خاک باقی مانده‌ باشند. فکر کردم رنگ اصلی‌ش اگر سفید یخچالی نباشد حتما شیری هست. حالا همرنگ با لیوان شیری بود که چند قاشق دارچین داخلش حل شده باشد. سطح بدنه‌اش پوسته‌ پوسته بود با جاهایی که رنگ هنوز مانده بود، رنگش شبیه عکس‌های پولارویدی که زیر آفتاب سال‌ها مانده یا سوخته باشند.گفتم «بابام یه کادیلاک سفید داشت. هیچوقت نمی‌ذاشت خاک روش بشینه. و از بس نبردش بیرون که حدس بزن چی شد؟!»گفت «چی شد؟»«دوس نداری حدس بزنی؟»«دوس دارم ماجرا رو بدونم و بعدش جعبه‌ی لعنتی رو باز کنیم!»«یه روز قرار بود دیگه ماشین رو بیرون ببره واسه این فراخوان‌های ماشین‌های آنتیک و این‌ها.»«وقتی اینطوری می‌گی یعنی نبرد؟!»«حدس بزن چرا!»«عزیزم من الان مغزم دو تا سلول داره که یکی‌شون می‌خواد در این جعبه باز بشه و اون یکی می‌خواد قبل از تعطیل شدن ساندویچی، بره یه چیزی بخوره!»«یه پرنده داخلش لونه کرده بود! حتی تخم گذاشته بود! و دیگه هم نه به لونه‌ی پرنده دست زد و نه ماشین رو جایی برد!»«چه جالب! حالا می‌آی در این جعبه رو باز کنی؟!»فندک پاکت سیگارم رو از داخل جیب کت‌م بیرون آوردم. «تو می‌خوای؟!»سرش را نشانه‌‌ی نه به چپ و راست تکان داد. دوباره سکوت. باد برگی که زیر برف‌کن ماشین گیر کرده بود را تکان داد. نزدیک‌تر رفتم. سقف ماشین، لایه‌ی غلیظی از غبار و خاک نشسته بود؛ نه مثل سطحی که روی آن آرد پاشیده باشد برای گذاشته شدن خمیرهای شیرینی روی آن، غباری آن‌قدر فشرده که وقتی باد می‌وزید، فقط ذرات خیلی ریزش جدا می‌شدند. پنجره‌ی سمت راننده شکسته شده بود. بدون اینکه به اون نگاه کنم، پرسیدم «شاهکار جنابعالی؟!»یک خنده‌ شبیه به سرفه. گوشه‌ی از شکستگی شیشه، تار عنکبوتی بود که تارهایش کج و معوج نبودند؛ دقیق و تنیده، مثل نقاشی‌های کسی که حتی در تنهایی هم وسواس نظم دارد. گفتم «احساس می‌کنم توی یکی از فیلم‌های تیم برتون هستم!»«اگه جعبه رو باز کنی، نقش تو کامل می‌کشه!»«نگو واقعا فکر می‌کنی با گفتن یه اینطور حرفی من ترغیب می‌شم بازش کنم؟»«باهام اومدی که فقط اینجا سیگار بکشی و ماشین رو نگاه کنی؟!»شانه بالا انداختم و در ماشین را باز کردم. با صدایی مثل جیغی خفه شده در یک دریاچه، باز شد. روی صندلی جلو، لایه‌ای از غبار نشسته بود، اما نه غبار یک‌دست و یک‌نواخت، انگار چیزهایی بارها رویش جابه‌جا شده باشند. جای انگشت‌ها روی فرمان, روی دنده، روی ضبطی که پر از دکمه‌های ریز بود. جای خالی یک جسم مستطیل‌شکل روی کنسول. اما دیگر هیچ‌چیز آنجا نبود. شبیه به جای یک پاک نامه بود. شاید هم یک کتاب.گفتم «مجرم این‌بار با شریک‌ش برگشته سر صحنه‌ای جرم!»پرسید «دلت می‌خواد چی داخل جعبه باشه؟!»«هرچی باشه فقط جنازه‌ی یه زن نباشه.»«می‌دونستم این رو می‌گی! مهمه زن باشه یا مرد؟»نفسی عمیق کشیدم «حالا بیا از این هم یه بحث پر تنش بساز!» در ماشین را آرام بستم «هیچ‌ جنازه‌ای داخلش نباشه!» انگشت‌م را روی بدنه‌ی خاک‌آلودش گذاشتم و در همان حالت به سمت جعبه‌ی رفتم. گفتم «به نفع خودته که داخلش چیزهای جالبی باشه نه آچار و زنجیرچرخ!»«قراره چیزی رو از دست بدم؟»مقابل جعبه ایستادم و کیف‌م را از روی دوشم برداشتم‌، نشستم روی زمین. یک چاقوی چند کاره از داخل کیف‌م برداشتم. «خب خب.»کنارم نشست «یعنی همین چاقو کافیه؟!»«نه. سه پر از بال چپ هاگین و سه پر از بال راست مانین. آگاپه. یکی از چشم‌های آرگوس، می‌خوام حتما آبی باشه، آبی یخی. یه سیب سبز از همون باغی که پرومته رفت داخلش. فعلا همین‌ها کافیه.»یک سکوت کوتاه. پرسید «مطمئنی همین‌ها کافیه؟!»«و آشیل که یه بطری ودکای لیمویی توی دست‌ش داره!» خنده‌‌ای که شبیه سرفه بود «چه کمکی از آشیل مست ساخته‌ست؟!»«بیا وارد جزییات نشیم!»</description>
                <category>اشی مشی.</category>
                <author>اشی مشی.</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز در حال ادیت متن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89886293/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D9%86-c5xiwct2si72</link>
                <description>برگی نارنجی زیر برف‌پاک‌کن. و سایه‌‌ی شاخه‌ی درخت‌ها روی داشبورد. و باریکه‌ی نور به ظرافت یه روبان ساتن روی دست‌هام. و دست‌هام هم روی فرمان راحت و سبک. و نسیم از لای نیمه‌باز پنجره می‌وزید به داخل کابین ماشین، به آرومی نوازش دست گرم معشوق به روی پوستی که ساعت‌ها سرمای زمستون رو تاب آورده. نسیم رسید به دسته‌ی سوسن‌های سفیدی که روی صندلی سمت‌ راست‌م‌ گذاشته بودم، تکون یه گلبرگ. به آرومی جابجایی پر پرستویی که باد بعد از لمس بال‌هاش به‌شون بوسه‌ای زده باشه. با جابجایی ماشین کارت پستالی که بین گلبرگ‌ها هم جابجا شد و نگاه من کشیده به سمت دستخطی کشیده و ظریف:</description>
                <category>اشی مشی.</category>
                <author>اشی مشی.</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافکا در دکه‌ی کنار کمربندی.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89886293/%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-lftzjz4gsc0s</link>
                <description>بازتاب نور نارنجی چراغ راهنما روی گیره‌ی فلزی برف‌ پاک‌کن. با انگشت اشاره نوشته‌ی روی شیشه‌ی پشتی رنویی که پشت‌ سرش بودیم را نشان داد «رخش بی‌قرار.» لبخندی زد و کاغذ نارنجی دور ساندویچ را که رد دندان‌هایش را داشت، به سمت پایین جمع کرد. یک گاز به ساندویچ. نمی‌خواستم جایی به جز روبرو و صف ماشین‌ها را تماشا کنم و مطمئن شوم که تمام سرنشین‌ها ما دو نفر، به خصوص او را با دهانی نیمه‌باز تماشا می‌کنند و چشم‌هایی که به اندازه‌ی چراغ‌های یک فولوکس قورباغه‌ای گرد شده‌اند.گفتم «پایین‌ترش رو چی می‌گی! جد زانتیا»فرمان را رها کرده و با حساسیت قلم زنی مسجمه‌سازی از دوره‌ی رنسانس، سس می‌زد به ساندویچ سرد سوسیس‌سیب‌زمینی. خندید «خوشم می‌آد هیچوقت نسل‌شون منقرض نمی‌شه!»«خیلی دوس داشتم بدونم اگه صادق هدایت راننده بود، جمله‌ای پشت ماشین می‌نوشت؟ اگه آره، چی؟!»«هدایت همون بدبخته نبود؟!»خنده‌ را با دو جرئه آب پایین دادم «خود خودشه!»«یه ریقویی که سیگار و خودکار از لای انگشت‌ش نمی‌افتاد.»«تکیده و باریک اندام عزیزم... می‌گم خیلی راه مونده؟!»«حتی گربه هم نمی‌ره توی اون قراضه بخوابه. لاستیک‌هاش هم پنچره. دیگه مهمه کی برسیم؟»برگشتم سمت صندلی عقب تا ببینم گربه‌ها هنوز خواب هستند؟! جعبه‌شان را گذاشته بود روی صندلی عقب و برایشان کمربند بسته بود.پرسید «چطورن؟!»«کروسان گرم و پفی توی فر! عسل‌های من!»لبخندی زد «موندم تو چطور می‌تونی همه‌چی رو به خوردنی ربط بدی!»لبخندش هنوز جان داشت تا وقتی که نگاه‌ش به سمت چراغ قرمز کشیده شد. نفسی عمیق کشید «این ثانیه شمار چراغ قرمز خراب نیست؟! من ده ساعته اینجام و هنوز چنده؟!»ثانیه شمار چراغ قرمز عدد 4.46 را نشان می‌داد. مسیر انگار فقط کش می‌آد. مطمئن نبودم تا قبل از ساعت یک برسیم یا همچنان در میان دود دسته‌ دوم ماشین‌ها، صف‌شان را تماشا کنیم. با گوشی از ثانیه‌شماری که با نور قرمز عدد 4.48 را نشان می‌داد چند عکس گرفتم. بی‌اختیار لبخند می‌زدم. فکر کردم اگر پشت شیشه غروبی بود همرنگ با بستنی زعفرانی‌ که کنارش هم چند قاشق بستنی شاه‌توت باشد، برای ثبت‌ش حتی گوشی را از جیب‌م بیرون نمی‌آوردم. هنوز لبخند داشتم. نگاه‌م کشید شد سمت او که گوجه‌ها را از لای ساندویچ بیرون می‌آورد و پرت می‌زد داخل پلاستیک کوچکی که جلد چند سس تند و دستمال‌کاغذی مچاله داخلش بود. دلم می‌خواست یک نمایشنامه‌ بنویسم و در هشتاد و دو صفحه فقط بگویم که چقدر دوست دارم به‌ او کاست‌هایی بدهم که لابد هیچوقت هم گوش‌شان نمی‌دهد. دوست دارم برایش پن‌کیک و کوکی و تیرامیسو درست کنم و ساعت سه نیمه‌ شب برویم از دکه‌ی کنار پمپ‌بنزین که چندجای دستگاه قهوه‌سازش با چسب برق به هم بند شده و دهانه‌‌ی نازلش هیچوقت شسته نمی‌شود اسپرسوی غلیظ اسیدی بخریم و از لیوان‌های بند انگشتی، به قول او، سرویس‌قهوه‌خوری تینکربلی، سر بکشیم. که چقدر دوست دارم دست بکشم بین موهای سیاه‌ش که انگار با چاقوی میوه‌خوری تکه تکه شده‌ند توسط آرایشگری که تحت‌تاثیر ماده‌‌ی افیونی بوده یا در زندگی قبلی‌اش باغبانی بی‌رغبت به حرس. نگاه‌م کشیده شد به سمت ناخن‌های از ته جوییده شده‌ش که بیخ‌شان روغن نارنجی ساندویچ جمع شده بود و چند قطره سس هم، که او همیشه ترجیح می‌داد برای پاک کردن‌شان از دهانش استفاده کن تا دستمال کاغذی. یک گوجه‌ی دیگر داخل پلاستیک انداخت و بعد از قورت دادن لقمه‌ش گفت «یه کارزاری ... کارزار بود؟ پتیشن بود؟ چی بود اینی که امضا جمع می‌کردن؟ یه پتیشینی می‌خوام برای حذف گوجه از ساندویچ. کاهو هم همینطور.»«یارو بازم دوباره گوجه و کاهو ریخت؟!»«به نظرم من باید یه پتیشینی بسازم برای نجات یارو از فضا و برگردوندنش به محیط ساندویچی ... یا شایدم رفتنش از اونجا. یارو معلوم نیست کجا سیر می‌کنه! فقط جسمش اونجاست! شبیه این تسخیر شدهاست!»«شاید عاشقه!»«تو هم یا همه رو عاشق می‌بینی یا معتاد یا قاتل!»«خیلی دوس دارم الان یه جمله‌ی خفنی که توش عشق و اعتیاد و قتل داره بسازم ولی خب...»یک نگاه کوتاه و در پی‌اش لبخندی محو. بعد از نفسی عمیق شیشه‌‌ی ماشین را پایین کشید، نسیمی وزید و رسید به دسته‌‌ی موهای سیاه‌ش، چند تار را از روی پشیانی‌اش آرام عقب داد. بطری خالی نوشابه را از روی کنسول برداشت، جلد خالی آخرین سس را داخلش انداخت، خمیازه‌کشان، دست‌ش را از پنجره بیرون برد، بی‌هیچ نشانه‌گیری خاصی پرت کرد سمت سطل زباله‌ی چند متر جلوتر. به محض افتادن قوطی داخلش، یک گربه بیرون پرید. نمی‌دانم واقعا گربه را دید یا نه. دست‌ آزاد مشت‌ کرد‌ه‌ش در هوا تکان داد، مثل بسکتبالیستی که ثانیه‌ی آخر آبروی تیم را در سطح جهانی از ته دره بالا کشیده باشد: دیدی! دیدی!گفتم «این یکی دیگه صد امتیازی بود، آره؟»«پس چی!»نگاه‌ش کشیده شد به سمت سرنشین ماشین کناری، مردی که انگار پلک‌ زدن را فراموش کرده بود. به‌ش لبخندی زد «تئاتر اون سمته ها حاجی!»مرد چشم غره‌ای رفت و نگاه‌ش را به ثانیه‌شمار چراغ قرمز داد.یک گاز دیگر به ساندویچ و با ساعد دنده را جابجا کرد. سردنده‌ جمجمه‌ی اسکلتی بود که دستمال‌سری همرنگ با چشم‌بند سرخش بسته بود، با چند دندان شکسته و جای خالی چند دادن مثل جای خالی شیرینی در وسط جعبه. همین دندان‌های افتاده‌ش بود باعث می‌شد هربار چشم از لبخندش بردارم و بکشم سمت داشبورد. به نور نئونی مغازه‌های کنار جاده روی داشبوردی پر از برچسب‌هایی که بزرگ‌ترین‌شان یک سوسک بود با شکمی پف کرده. گفتم «شکمش شبیه به کیک شکلاتی تازه از فر درومده‌ست! البته فقط توی تاریکی.»«این عینکی که باهاش دنیا رو می‌بینی به ما قرض نمی‌دی؟ در بهترین حالت شکمش از نظرم شبیه نون بربری نپخته‌ست. شایدم این بالشت‌هایی که توی مسافرخونه‌های کنار جاده جا می‌ذارند.»با نوک ناخن شکمش سوسک را فشار دادم «انگار از کافکا هم خوشت می‌آد!»تیغه‌ی صاف دماغش را با همان انگشت چرب خاراند «کافکا؟ هوم ... ای ... قهوه‌ی بدی نیست. کمی شوره. مثل عربیکا. البته من خیلی دنبال این برندهای قهوه نیستم، یه چی باشه فقط بیدار نگه‌م داره. حالا مزه‌ش چطوره؟!»«خب... چطور می‌تونه باشه؟»«هوم. سوپرمارکتی دیدی بگو برات بگیرم.»«نه! نه! من یه مدتی هست که دور قهوه خط-»«تعارف می‌کنی؟! راستی من یادم نبود موزیک بذارم، تو که باید به‌ت رشوه بدند تا هندزفری رو در بیاری ... تو دیگه چرا؟!»«یه ثانیه از فکرم گذشت که اگه سایبورگ بودم، حتما نیازی به هدفون نداشتم!»دکمه‌ای ضبط را فشار داد، هرچند که بیشتر انگار اثر انگشتی با استامپی از روغن و سس و گوجه روی آن جا گذاشت. موزیکی با ریتم تند که مناسب‌تر بود برای پخش در فیلم‌های سریع و خشن یا فیلم‌هایی مربوط به مسابقات فرمول یک.گفتم «فکر می‌کنم اگه ما سایبورگ بودیم یه قابلیتی هم داشتیم برای پرواز و دیگه خبری از این ترافیک و مکافات نبود. اوه! رنج انسان مدرن! لعنتی من باید این رو بنویسم!»یک نگاه کوتاه دیگر به صورت‌م. بعد از مکث گفت «هرچی بیشتر می‌گذره بیشتر مشکوک می‌شم نکنه اون یاروی ساندویچی توی آشپزخونه رول می‌پیچه و اتفاقا این‌بار همزمان شده با پیچیدن ساندویچ تو!»این‌بار نوبت من بود تا او را در سکوت نگاه کنم. صدای بوق ماشین‌ها در پشت صدای موزیک درامز گم شد. چراغ حالا دیگر سبز شده بود اما کمتر از یک متر جابجا شده بودیم. صدای بوق ممتد یک ماشین مثل یک سولو از یک گروه موزیکی که بیشتر از اینکه گیتار تمرین کنند، برای صورت‌هایشان ماسک‌ طراحی و با رنگ قرمز نقاشی می‌کنند و خیلی دلشان می‌خواهد خودشان را بچسبانند به هوی‌متال اما شاید در شاخه‌ای از نویز‌ جا بگیرند، آن هم با ارفاق. یک سولوی دیگر از راننده‌ای که احتمالا به دوست‌هایش می‌گفت «دث و گوتیک و نئو که واسه سوسول‌هاست، مد بلک هم که رفته.» و لابد شب‌ها رپ‌هایی گوش می‌دهد که کلمات پر تکرار‌شان شامل تف و دود و تیغ است.«نمی‌بینی جلوم بسته‌ست یا فکر می‌کنی واقعا دلم می‌خواد اینجا گیر کنم؟!» مرد با شنیدن این حرف سرش را پنجره‌ی ماشین بیرون آورد و تمام ترکیب‌های رکیکی که با حرف کاف شروع و معمولا به ر، سین، ی و ه ختم می‌شدند را لای یک جمله رول کرد و مثل بمب دست‌ساز به سمت‌مان پرتاب. کلمات کلیدی رپ‌های زیر زمینی. دهانش مثل یک مسلسل که قسمت مربوط به توقف‌ش از بیخ و بن کنده باشند. سکوت که کرد گفتم «خشابت خالی شد؟! آرومی الان؟!»کسی که همراه من در ماشین پشت فرمان نشسته بود، پشت دست‌ش را کشید دور دهانش و با صدایی آرام گفت «این چرا یهو آمپر چسبوند؟!» با صدایی بلندتر در خطاب به او گفت «حاجی من آب دارم. می‌خوای؟ کجا عربده می‌کشی؟! یه عزیز اینجا هست که بارداره!» و از آینه گربه‌ها را تماشا کرد. قبل از آنکه دوباره صدای مرد بلند شود، پنجره و صدای موزیک را بالا داد. گفت «تا این زایمان کنه من نصف موهام سفید می‌‌شه! راستی یه ویدیو توی اینستا دیدم. گربه رو سونوگرافی می‌کردند. برات فرستاده بودم؟!»«مطمئنی پرشین بود؟ من تا حالا هرچی پرشین نارنجی ندیدم!»«من فکر می‌کنم نشنیدم چی گفتی! چه ربطی داره آخه؟ ببینم نکنه تو همه‌ی ساندویچه رو خوردی؟!»«نه نصف‌ش هست! هنوز گرسنه‌ای؟!»این‌بار جلوی خنده‌ش را نگرفت.چند موزیک را رد کرد تا به موزیکی دلخواه رسید. با ریتم یکی از آن‌ها روی فرمان ضرب گرفت.پرسیدم «فکر نکنم تا ساعت قبل از دو هم برسیم. تو فکر می‌کنی واقعا از این شهر بتونیم بریم؟»«از این ترافیک بریم از این شهر هم رفتیم. دیر یا زود. حالا تو چرا اینقدر نگرانی؟!»«نگران نیستم، خسته‌م!»«عه! اونجا رو! پشمک! بخرم برات؟!»«کجاست؟ آها. آها دیدیم! نه این پشمک‌هاش شبیه ریش مارکس.»«جان؟!»«یه پیرمرد از طبقه‌ی کارگر که خیلی خیارشور و ماهی دودی دوس داشت!»«شخصیت کارتونی بود؟!» خندید.«کاش جای مغزهامون عوض می‌شد. نه عزیزم! طرف ... خب ... چطور برات بگم؟ یه فیلسوف ... تو بگو یه نویسنده‌ی خیلی عصبانی و ناراحت بود. آره. البته من هنوز همه‌ی نامه‌هاش رو نخوندم. داشتم دانلود می‌کردم نت قطع شد! خوبه یادم اومد دوباره دانلود کنم بخونم ببینم چی به چیه.»«حوصله داریا ... بابا بی‌خیال ... البته نه ... تو مثل این معتادهایی شدی که هرچقدر توی کمپ بستری می‌شند بازم فرار می‌کنند و کار خودشون رو. کی باشم بگم چی‌کار کن چی‌کار نکن»«تو فکر می‌کنی از این ترافیک جون سالم به در ببریم؟!»خمیازه‌ای طولانی کشید «اگه سرویس لازمی که بزنم کنار یا می‌تونی صبر کنی برسیم پمپ بنزین!»«من فقط می‌خوام از اینجا بریم! نه نیازی به توقف نیست!»«می‌رسیم دیگه! مگه می‌شه نرسیم؟! بعد که رسیدیم می‌گیریم تخت می‌خوابیم تا سه روز ... یه طوری که بمب بزنه هم پلک‌مون نپره!»از آینه نگاهی کرد به جعبه‌ی گربه‌ها. «خوش به حال‌شون خوابیدن! راستی نگفتی اسم‌شون رو چی گذاشتی؟! نگو ریتالین و سرتالین!»«سرترالین! نمی‌دونم چی باعث شده که فکر کنی اینطور اسمی براشون بذارم!»«ارده و شیر؟ من بودم ارده و شیر می‌ذاشتم تا صداشون کنم: اردشیر!»«می‌دونی، من اگه جای کامیو بودم، به جای اینکه واسه انتخاب اسم گربه برم سراغ دیکشنری امریکن‌، یکراست می‌رفتم سمت دیکشنری بریت. کامیو هم بدک نبودا»«ها؟ اسم گربه رو کامیو بذاری؟ عزیزم این چه اسمیه تو رو خدا ... انگار وسط گفتن کامیون خمیازه‌ کشیده باشی!»«نه منظورم ... البته بی‌خیال. حداقل خوشحالم هگل رو نمی‌شناسی، اگه می‌شناختی و خوشت می‌اومد خودم رو از همین ماشین پرت می‌زدم»«تو چرا فکر می‌کنی فقط خودت اسم‌ این‌ها به گوش‌هات خورده؟ و چرا من رو اینقدر دست‌کم می‌گیری؟! دیگه اینقدرم له نیستم ندونم بگل چیه. تازه شما تلفظ‌تون هم از ریشه مشکل داره.»«چی؟! خوشت می‌آد؟!»«فکر می‌کنم تا الان دونسته باشی که من اونقدرا هم طرفدار محصولات لبنی نیستم. ولی خب ... بابام حلوای بگل خیلی دوس داره ... عاشقشه!»چندبار آب دهانم را قورت دادم تا خنده‌ام بیرون نپرد «که اینطور. آره، من هم مثل تو لبنیات دوس ندارم. البته به‌جز شیر وانیلی.»لبخندی «شیر وانیلی با کافکا؟ یادم نرفته ها. یه سوپرمارکت ببینم.»نفس خیلی عمیقی کشیدم «کافکا و شیر. هوم. اتفاقا شاید باورت نشه یه موزیک با این اسم پیدا کرده بودم که...»نگاه‌م کشیده شد به سمت آسمان. سیاهی مطلق و بدون ستاره. تیره‌تر از اسپرسوی سرد. و تیره‌تر از سیاهی آب چاهی که حتی انعکاس چهره‌ت را در آن نبینی. چند نور نارنجی در دوردست. «اون‌جا رو!»چشم‌هایش را مالید و نگاه‌ش را به آسمان داد «آتیش بازی! مثل اون شبی که رفتیم قبرستون ماشین‌ها و روی کاپوت ماشین دراز کشیدیم و توی همون حالت فشفه روشن می‌کردیم و پرت می‌زدیم هوا. وای. انگار همین دیروز بود! می‌گم وقتی رسیدیم دوباره بریم همونجا! شرط می‌بندم اون ژیان صورتیه هنوزم اونجا باشه. اونجا بریم شام بخوریم.»«بعدش هم توی اون شورلت سرمه‌ایه‌ رو صبحونه بخوریم؟!»«وایسا تو که نمی‌خوای ما توی قبرستون ماشین‌ها بخوابیم چون قبل از اینکه برسیم به صبحونه، شام شغال‌ها و روباه‌ها شدیم.»«شغال از جنگل تبعید شده که بخواد بره بین صدتا پاره آهن دنبال غذا؟ بعد به من می‌گی ساندویچ‌م‌ مشکوک بوده!»چند نور نارنجی بزرگ‌تر و درخشان‌تر در آسمان که همدیگر را دنبال می‌کردند. او با نگاهی به روبرو، بطری کوچک آب معدنی را از داخل کنسول برداشت و درش را با دندان باز کرد و روی پایش انداخت. سپس نوشید. «آخیش. هیچوقت تا حالا اینقدر زندگی‌ام رو دوس نداشته بودم! هرچند هنوز معتقدم ماها حق دارم یه بیست سالگی‌مون رو، یا که لااقل یه بیست سالگی دیگه رو توی دنیایی که خودمون می‌خوایم داشته باشیم، اما خب ... تو آب می‌خوای؟!»بدون انتظار برای شنیدن جواب، بطری را به سمت‌م گرفت «این‌ها چی‌ند توی هوا؟ این هواپیما جدیدها چقدر چراغ دارن. حالا درسته من سوار نشدم ولی خب. این‌ها حتما خیلی مهم‌ند.»«نمی‌تونم تشخیص بدم این‌ها رو جدی می‌گی یا شوخی می‌کنی!» تمام آب را نوشیدم. چند قطره از کنار چانه‌م جاری شده بود. ناخودآگاه پنجره را پایین کشیدم و تازه وقتی بطری خالی آب را از آن به بیرون پرت کردم متوجه‌ی کارم شدم. پنجره را دوباره بالا دادم. از داخل آیینه گربه‌ها را تماشا کردم. در داشبورد را باز کردم. همان لحظه صدای پیامک‌ گوشی‌ام مثل یک ناقوس شنیده شد. پیام را خواندم «تو باز کجایی؟! دارن وی رو می‌زنن! زود برگرد! ده دقیقه‌ای دیگه اینجا باشی!» گوشی را داخل داشبورد گذاشتم. او فرمان را پیچاند «آخیش! بالاخره آزاد شدیم! نفس راحت! دیگه می‌تونم توی جاده بتازم! تو چرا ساکتی؟!»نگاه‌ش چرخید به سمت‌م و در چهره‌م دقیق شد. گفتم «فکر می‌کنی برسیم؟!»نگاه‌م به آسمان بود. ماه پیدا نشد، انگار از ترس پدافندها پشت پرده‌ی چند پره ابر پنهان شده باشد. شاید هم شرمنده از تماشای شبی روشن از بارش موشک‌ها و شیوع تشویش توی شریان‌های من با هر غرش‌‌شان. او نه. او همیشه آرامشی داشت که آشوب را شرمنده کند. تشویش شاید برایش شبیه رودی از فاصله‌ی دور بود که هیچوقت به‌ش نرسد. برای من اما مثل موجی از مواد مذاب بود زیر رگ‌هایم. خوشه‌های خشم با شراره‌های آتشین در آسمان شب. فقط در صورتی فکر می‌کردم این تضاد رنگی زیباست که خیال‌م از فشفشه‌ بودن‌شان‌ راحت شود. او انگار واقعا متوجه نشده بود، شایدم به روی خودش نمی‌آورد. آن بیرون پیرمردهای خشمگین کال آف دیوتی بازی می‌کردند، او هم در داخل ماشین دسته‌ی فرمان را مثل آتاری گرفته بود و با انگشت‌هایش رویش‌ ضرب. احتمالا اگر فرمان دست من بود با ناخن چرم دورش را کنده بودم. هر لحظه منتظر بودم صدای آلارم را بشنوم، بیدار شوم، ولی خب گاهی وقت‌ها واقعیت یک میلی‌متر جابه‌جا می‌شود؛ آن شب، من این جابه‌جایی را از روی حرکت انگشت‌ش روی پیچ ضبط فهمیدم. موزیک را کم کرد «صدایی از دور اومد. مثل چپ شدن یه تریلی. تو چرا ساکت شدی یهو؟!»«تو فندک داشتی؟!»«الان اگه مامانم این رو می‌پرسید احتمالا جواب‌م خیلی فرق می‌کرد.» لبخندی زد «لابد توی داشبورد باشه؟!»داشبورد را باز کردم و بعد از گم شدن دست‌م در رودی از جلد چیپس‌های خورده شده و لواشک، بالاخره یک شی در مشت‌م جا گرفت. دست‌م را که بیرون آوردم پاکت یک آدامس افتاد روی کف‌پوش ماشین. شی یک لوگو از روزینتانه بود. لبخندی زدم «خوشحالم دوفی نبود!» و لوگو را به جایش برگردانم، صدای خش خش جلدهای چیپس در جست و جوی فندک از دست رفته. بالاخره یک شی دیگر، این‌بار به شکل مجسمه‌ی آزادی به رنگ سبزآبی. کتاب میان دست‌ش را به داخل که فشار دادم، شعله‌ای کوچک سر بیرون آورد از مشعل میان دست‌‌ش. لبخندی زدم «انتظار این رو نداشتم!» پاکت سیگارم از داخل جیب کت‌م بیرون کشیدم و قبل از روشن کردم پرسیدم «تو نمی‌خوای؟»«اگه مزه‌ی وانیل و بوی شکلات می‌ده، نه!»شانه بالا انداختم. «سلیقه‌ی خوب می‌خواد که تو نداری! بهتر!»آسمان سیاه بود و حالا دیگر نمی‌توانستم شراره‌های آتشین را ببینم. یعنی کجا رفته بودند؟ امیدوار بودم که یک تمرین نمایشی بوده. تمام ماجرا فقط مربوط به تست موشک‌ها بوده. نه هیچ چیز دیگری.خمیازه‌ای کشید «شاید باورت نشه اما بابام هم توتون طعم‌دار خوشش می‌اومد. اون نعنایی‌ دوس داشت! مزه‌‌ی ... گوگرد و خمیر دندون داشت تا نعنا!»«این موضوع واسه چند سال پیشه؟!»«همون سالی که ماشین رو چپ کرد توی رودخونه!»«توی رودخونه! اوه! نگو قبلش سیلویا‌ پلاث خونده بود!»«حالا خب همیشه که زیر لب آواز می‌خوند، ولی خب ... عزیزم تو چه انتظاری از حافظه‌م داری؟! من چه بدونم آواز می‌خوند تا به این برسه اسم خواننده یادم بیاد! داشتم چی می‌گفتم؟!»«ماشین توی رودخونه!»«آها. آره. باورت میشه من هیچی‌ام نشد ولی اون پاش شکست؟!»«اوه! پاشنه‌ی آشیل!»«عزیزم این چه ربطی داشت آخه؟!»«حیف گوشی‌ من به این ضبط وصل نمی‌شه وگرنه با موزیک مورد علاقه‌م ربط‌ش رو نشون می‌دادم!»«وقتی می‌گی موزیک مورد علاقه‌‌م باید خودم رو برای جیغ و داد های یه مشت بلوند نی قلیونی آماده کنم؟»«همین بلوند نی قلیونی یکی از غول‌های راک ن رول دنیاست!»«حاضرم شرط ببندم که توی میکروفون صدای کلاغ و عروس هلندی در می‌آره! و یه دیوونه‌ای هم کنارش یه صدایی از گیتار در می‌آره که انگار داره با شکنجه ازش اعتراف می‌گیره.»«تصور مامانم نسبت به تصور تو ازشون خیلی ... ملو تر بود!»«چی بگم آخه. البته خواستی موزیک رو پخش کن، شاید من الکی قضاوت کرده باشم.»«چقدر مونده برسیم؟!»خمیازه‌ای کشید. «دو تا کمربندی دیگه رو رد کنیم و یه چهار تا دست انداز و چند دقیقه رانندگی ... می‌رسیم! کمربندی اول خیلی نزدیکه!»سرم را به بالشتک صندلی تکیه دادم. جاده انتهایی نداشت. یک سیگار دیگر روشن کردم. «فکر می‌کنی ما تصمیم درستی گرفتیم؟!»«من که هیچوقت تا این حد خوشحال نبودم! تو هم که نمی‌خواستی تا ابد اونجا بمونی، می‌خواستی؟!»سیگار را از بین انگشت‌هایم برداشت، یک پوک زد و دوباره به دست‌م داد، در حالی که دود از بین لب هایش به بیرون راه‌ پیدا می‌کرد، گفت «اونجا رودخونه هم هست! من یه قلاب دارم! نمی‌دونم هنوز کار کنه یا نه! ولی خب! تو عاشق سنگ‌های رنگی هستی! اونجا یه جوجه کباب درست حسابی می‌زنیم توی رگ! و چرا برگردیم آخه؟!»«نگو می‌خوای خرگوش شکار کنی و بفروشی، پاریس جون!»برگشت و با چشم‌های گرد شده نگاه‌م کرد. گفتم «دقیق یادم نیست ولی فکر کنم هلن این رو به پاریس گفته بود. شایدم اشتباه کنم»دوباره نگاه‌ش را به جاده داد «من حامی حقوق حیوانات هستم! خرگوش‌ها رو دوس دارم!»پنجره را پایین کشیدم و فیلتر سیگار را بیرون انداختم. در میان باد پرواز کرد.«نگران هیچی نباش. می‌رسیم! همه‌چی خوب پیش می‌ره. فقط به این فکر کن که می‌ریم اونجا. شام رو توی قبرستون ماشین‌ها می‌خوریم بعدش هم گاز می‌دیم تا رودخونه!»بعد از خروج از اولین کمربندی کنار یک دکه پارک کرد. «اسمش کافکا بود؟!»لبخندی زدم. آسمان دوباره نارنجی و پر از شراره‌های آتیشن شد.#اتو ابزار دنده عقب به گذشته.-تعارف می‌کنی؟</description>
                <category>اشی مشی.</category>
                <author>اشی مشی.</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 21:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشین آدم‌ فضایی‌ها و زامبی‌ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89886293/%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7-dthg4rr1p9fc</link>
                <description>ساعت سه شب. روبروی سینمای آزادی. روی لبه‌ی جدول نشسته بودم و هنگامی که بند کفش را می‌دادم داخل زبانه‌ش از خودم پرسیدم «من دقیقا کجای قول‌هام به روانپزشک لعنتی گیر کرده‌ام؟» همراه من زیر چراغ خیابان ایستاده بود؛ آن‌قدر بی‌حرکت که اگر باد موهایش را تکان نمی‌داد فکر می‌کردی مجسمه‌ی «مسافرِ منتظرِ اسنپ» نصب کرده‌اند. ماشینی از روی سایه‌ش رد شد. گفت: «آخ! لعنتی!» و دوباره زل زد به صفحه‌ی گوشی‌اش که بازتاب‌ش را می‌توانستم از داخل شیشه‌‌ی عینک‌ش ببینم، که هنوز هیچ اسنپی سفرمان را قبول نکرده بود. گفت «صادقانه بگم. فکر اینجاش رو نکرده بودم ... تا خیابون اصلی پیاده بریم؟ شاید اونجا یه مسافرکشی پیدا شد.»«و وسط راه فرمون رو کج کرد سمت یه کوچه و از داخل داشبورد هم یه تفنگ درآورد!»«به نظر می‌آد این مدت زیاد فیلمای تگزاسی آمریکایی تماشا کردی.»«من زیادی فیلم تگزاسی دیدم و تو هم حتما زیادی بیتلز گوش دادی. هفت‌تیر نداشته باشه چاقو رو که دیگه حتما داره.»«عزیزم! مردم نهایتا آچار دارن توی داشبورد‌شون.»«تو بگو مداد!»«اوه! پس بالاخره رفتی سراغ جان ویک! آره؟ قسمت چندی الان؟!»«من رو نگاه با کی دارم حرف می‌زنم! تو اصلا می‌تونی برای یه ثانیه هم که شده از دنیای سینما بیرون بیای و برگردی به دنیای واقعی؟ می‌دونی چند نفر حاضرند به خاطر یه چندرغاز با دندون شکمت رو پاره کنند؟!»«با دندون! پس ترسناک خون‌آشامی هم توی لیست فیلم‌هات بوده!»از روی لبه‌ی جدول برخاستم.«باشه باشه! هی!»چند قدم به سمت انتهای خیابان. چند قدم به سمت ابتدای خیابان. شهر مثل یک سریال با کارگردانی ضعیف بود که قسمت‌های هیجانی و جالب‌ش حذف شده و تنها صحنه‌های بی‌مفهومش مانده. خیابان آنقدر خالی بود که اگر یکی از ما عطسه می‌کرد، پژواک‌ش تا چهارراه بعدی می‌رفت و احتمالا دو تا سگ خیالی را نیز از خواب می‌پراند. انگار گربه‌ها هم از دیشب شیفت‌شان را کنسل کرده بودند؛ نه خبری از گشتن پلاستیک‌های زباله، نه خبری از درگیری، نه دعوای قلمرو، نه تعقیب و گریزهای عاشقانه. تنها یک ته‌مانده استخوان شبیه به بال مرغ یا شایدم خروس روی زمین جا مانده بود، حتی مورچه یا سوسکی در اطراف‌ش پرسه نمی‌زد.او نشست روی لبه‌ی جدول. از جیب داخلی کت‌ش یک مشت تخمه بیرون آورد. «مطمئنم یه ماشین پیدا می‌شه‌! مگه می‌شه نشه؟!»«امیدوارم ماشین فضایی‌ها باشه فقط!»«تو همونی هستی که به من می‌گی از سینما بیرون بیام!»«ببین الان حاضرم بشینم توی ماشینی که راننده‌اش یه زامبی هست تا کسی که وسط راه یهو درها رو قفل می‌کنه و با نگاه گربه‌ای که گنجشک بال شکسته گیر انداخته ... البته این خیلی ملو بود ... با نگاه گرگی که-«عزیزم! عزیزم!»«احتمالا بعد از خوندن تیتر روزنامه‌ها ما رو بیشتر سرزنش کنند. نمی‌دونم من رو قراره بیشتر سرزنش کنند یا تو رو! اما احتمالا این همیشه من هستم که چون اونقدری زور نداشتم یا که طبق معیارها و استانداردهاشون نبو-«هیچکدوم از این‌ها هیچوقت دوباره تکرار نمی‌شه! هیچکی هم قرار نیست کسی که هیچ تقصیری نداشته رو سرزنش کنه!»نفس عمیقی کشید و در سکوت شروع کرد به تخمه شکستن. پوست‌ها را می‌انداخت توی جوب؛ روی سطح آب صف می‌شدند، پشت سر هم، بلاتکلیف در آبی که حرکت نمی‌کرد، بلاتکلیف مثل صف دانش‌آموز‌هایی که منتظر پایان برنامه‌ی صبحگاهی هستند یا کارمندهایی که منتظر یک امضا. چراغ خیابان هر چند‌ثانیه یک‌بار سوسو می‌زد؛ هر بار که خاموش می‌شد، سایه‌‌ی ما هم روی زمین یک لحظه غیب می‌شد. شب خالی بود و انگار ما دو نفر تنها موجودات زنده‌ی شهر بودیم، شهری که انگار حتی زامبی‌ها هم میلی به زندگی در آن نداشتند.او خمیازه‌ای کشید «فکر کنم یه عذرخواهی بدهکار باشم. راست‌شو بخوای من خودم هم تا حالا این ساعت بیرون نبودم، وقتی ساعت بلیط رو دیدم فکر کردم قراره خیلی بامزه بشه. حتی نمی‌دونم دقیقا چی باعث شد اینطوری فکر کنم! فکر نمی‌کردم اینطور بشه. حتی نمی‌خواستم ... اه‌ ... نمی‌دونم چی بگم. دو دقیقه‌‌ی دیگه منتظر بمونیم و اگه خبری نشد دیگه ... ‌چی‌کار می‌‌شه کرد؟ شاید توی خیابون اصلی تاکسی پیدا شد، اگه نه که ... پیاده‌روی برای بدن خوبه!»«می‌دونی دارم به چی فکر می‌کنم؟»«آره. داری فکر می‌کنی چرا اصلا با من اومدی. حق هم داری»«دارم فکر می‌کنم بهتره ماشینی نباشه. چون احتمالا باید بین دزد، متجاوز، قاچاقچی اعضای بدن، قاتل زنجیره‌ای، و یه الدنگی که روزها پرونده‌های روانشناسی رو می‌جوئه و شب‌ها خرخره‌ی آدم‌ها رو-«در واقع باهاشون غذا درست می‌کرد ... اگه منظورت هانیبـ...«من دیگه اینقدر بدبخت نشدم که بخوام با ارجاع از فیلمی که بیشتر سیت‌‌کام بود تا ترسناک تو رو تحت‌ تاثیر-«اوه!»نگاه‌ش در یک لحظه همرنگ نگاه‌ روانپزشک شد وقتی جلسه‌ی قبل در جواب به سوال «اولین کلمه‌ای که بعد چاقو می‌آد ذهنت رو بدون فکر کردن بگو» گفته بودم «بلک‌ متال نروژی و سی و هفت. چقدرم ماجرای مزخرفی بود. کاش نمی‌دونستم.» شاید آن جلسه باید در جواب‌ش می‌گفتم: کره. پنیر. خیار. گوجه. صیفی‌جات.گفت «اصلا بیا موزیک گوش بدیم. چی بذارم؟!»«هرچی دوس داشتی ولی لطفا بی‌کلام نباشه.»«می‌تونم بلوز-راک بذارم ولی نمی‌خوام فکر کنی تلاشی بوده برای تحت‌تاثیر گذاشتنت!»«الان باید فکر کنم تیکه انداختی؟!»دوباره سکوت. فقط صدای قوطی رانی کنار جدول که باد آن را قل داد. یک تکان آرام و برگشت سر جایش؛ انگار قصد داشت وانمود کند تکان نخورده.خیره بودم به کف آسفالت و فیلتر سیگاری که کنار کفشم له شده بود. خیره بودم به نیم دایره‌ی سفید کفشم و نقاشی یک‌ توت‌فرنگی که او کشیده بود، که حالا کمرنگ شده بود؛ مثل یک تتو که ترمیم‌ آن فراموش شده باشد. توت‌فرنگی چشم داشت و لبی که زبانش بیرون از آن مانده بود.«به روانپزشک‌م قول داده بودم ساعت خواب‌م رو بهتر کنم!»سکوت. و بعد یک‌باره صدای قهقهه‌مان در گوشم اکو شد. «و چقدرم ناراحتی که نتونستی سر قولت بمونی! بمیرم!» او از جایش برخاست. گوشی را خاموش کرد و به جیب شلوارش برگرداند. «الان اگه ماشینی نمی‌خواستیم، هر دقیقه یک‌بار یکی رد می‌شد. اونقدر برامون بوق می‌زدند که دل‌مون بخواد تا سه روز فقط از این گوش‌گیرهایی که صدا رو خفه می‌کنند بپوشیم!»آسمان مثل مخمل جیر سیاهی بود که هیچ نوری را منعکس نکند. صدایی از پشت پوسترهای کنده‌شده‌ی دیوار سینما آمد؛ مثل صدای کسی که با ناخن روی مقوا خط می‌کشد. و بعد از آن صدای «میو» از دور. معلوم نبود واقعا از گربه بوده یا از تهویه‌ هوای یک مغازه تحت فشار یا اصلا از خیالم. کمی پلک‌هایم گرم و سنگین شده بود. در آن جاده هیچ ماشینی نمی‌گذشت، اما هر چه به سمت خیابان اصلی قدم‌هایمان نزدیک‌تر می‌شد هر چند لحظه از دور صدای عبور لاستیک روی آسفالت را می‌شنیدیم.«تو فکر می‌کنی اگه ماشین فضایی‌ها می‌اومد، کدوم‌مون رو اول سوار می‌کرد؟!»«راست‌شو بخوای من حتی فکر می‌کنم اگه راننده‌ی اون فضایی‌های بخت برگشته سایه‌مون رو می‌دید، پاش رو می‌‌ذاشت روی ترمز، نه ببخشید! گاز و می‌تاخت سمت سیاره‌شون!»«اگه فکر می‌کنی اینی که گفتی خیلی بامزه بود، باید به اطلاعت برسونم که خیلی خوش خیالی و از خود راضی!»«چرا یه لحظه احساس کردم انگاری فقط دنبال یه موقعیت بودی که به‌م بگی از خود راضی؟!»«آخه چرا باید از ما فرار کنن؟!»«عزیز جان شما خودتون رو تو آینه دیدی؟ شما رو با این کت ببینن فکر می‌کنن ساحری هستی مسلط به انواع جادوی سیاه و قرمز که واسه رد گم کنی گیتار بیس می‌زنه»«جادوی قرمز! گیتار بیس!» نتونستم جلوی خنده‌م رو بگیرم. «باشه. اما حداقل من مثل کسی لباس نپوشیدم که انگار نه تنها با مامور شهرداری درگیر شده که با جاروشون کتک هم خورده!»«لطفا استایل من رو به بحث نکش! و فقط برام یه دلیل بیار که چرا باید با عزیزان زحمت‌کش درگیر بشم و ازشون کتک هم بخورم! اونم با چی؟ جارو!»«من با کسی که به استایل راک‌استاری‌ام می‌گه استایل جادوی سیاه و قرمز، وارد بحث نمی‌شم!»صدای خنده و فقط صدای کشیده شدن کف کفش‌ها روی آسفالت. خیابان در آن ساعت شب، دقیقا همان حال و روزی را داشت که وقتی یک راننده پنج دقیقه قبل از بیرون بردن ماشین چشمش به درجه‌ی خالی بنزین می‌افتد: سردرگم، خالی، یک‌جور آبروریزی آرام و محترمانه. چراغ‌ها جوری سوسو می‌زدند که انگار سیستم برق شهر هم خوابالود شده باشد. صدای او مثل صدای دانش‌آموزی که درس نخوانده و برای آزمون شفاهی، معلمی سخت‌گیر اسمش را صدا زده «برای سه روز دیگه یه تئاتری هست که ... من ... دو تا بلیط ویژه دارم!» شنیدم که نفسش را بیرون داد مثل کسی که لقمه‌ی غذا را با کمک دو لیوان آب قورت داده و راه‌ نفسش آزاد شده باشد.«هوم. بلیط ویژه برای تئاتری که ... نگو توی عنوانش نگاتیو رو داره یا هملت رو یا چیزی مربوط به آنتیگونه!»«عنوانش قراره مهم باشه یا اجرا؟! بعدشم تو مشکلت با هملت و نگاتیو چیه؟!»«مشکل با هملت؟ عسلم، مگه من کلودیوسم که با هملت مشکلی داشته باشم؟»«نگاتیو چی؟!»«تو واقعا خودت دلت می‌خواد بری تئاتری که اسمش نگاتیو باشه؟!»«وا. این دیگه چه حرفی بود؟ الان یعنی اسمش نگاتیو باشه نمی‌آی؟ عجب منطق درخشانی!»«ببین هر ایرانی یک نگاتیو. دقیق‌تر بگم، هر دانشجوی ترم دوم تئاتر یا ادبیات یه نمایشنامه با عنوان نگاتیو داره که واسه کوتاه بودن دیالوگ‌ها‌ش هم تاثیر از بکت رو بهونه می‌کنه»«به هر حال من دو تا بلیط دارم و دلم می‌خواد بیام دنبالت!»«اوه! با چی اون‌وقت؟!»«چی با چی؟!»«هانی انگار تو هم مثل خیلی خواب‌ت می‌آد. هوم. با چی می‌آی دنبالم؟!»«این دیگه قراره سورپرایز باشه!»«امیدوارم سورپرایزت یه سبد چرخدار از این سبدهای رفاه و اتکا نباشه که بخوای من رو داخلش بذاری و هول بدی تا سالن تئاتر!»«اگه فانتزیت اینه که ... وایسا ... تو واقعا فانتزیت اینه؟» دستی بین موهاش کشید و دست‌هایش را داخل جیب شلوارش گذاشت.«یه مدت خوشحال بودم که سوال‌هام رو با سوال جواب نمی‌دی!»رسیده بودیم به جایی که می‌توانستیم ایستگاه خالی اتوبوس‌ را ببینیم و جاده‌ای که دیگر چند ماشین در آن حرکت می‌کردند. لحظه‌ای که از فکرم گذشت نبض شهر در شب انگار آرام‌تر می‌زند، یک ماشین با موزیکی که تا صدایش حتی شیشه‌های ایستگاه را لرزاند، از روی سلول‌های مغز و گوش و اعصاب‌مان گذشت. ناخواسته چشم‌هایم تنگ شد. مطمین بودم اگر صورت همراه‌م را تماشا کنم، چهره‌ش طوری در هم جمع شده که انگار شیر فاسد بو کرده باشد.«چرا ساکتی؟!»«نمی‌تونم به نتیجه برسم که فرغون باکلاس‌تر و شیک‌تره یا سبد چرخدار.»«اگه نظر من رو می‌خوای که اسب تک شاخ از همه‌شون باکلاس‌تره‌!»«آخرین باری که اسب‌ تک‌شاخ دیدی، قبلش از موتوری چیزی نخریده بودی؟! چیزی که توی یه پلاستیک سیاه کوچیکی باشه احیانا؟!»«هیچ. هم. بامزه. نبود! اصلا می‌دونی چیه؟ دوس دارم با کسی برم تئاتر که ندونه بکت به جویس حسودی‌اش می‌شده یا جویس به بکت! یا اصلا ندونه کی هستند!»«جویس؟! جویس و سالت؟ بکت؟ ها؟!»خنده‌م را با آب دهانم قورت دادم. به جایی رسیده بودیم که می‌توانستم تابلوی روشنی که نام ساختمان را نشان می‌داد، ببینم. با یک الف‌ خاموش که کسی قصد تعمیر لامپ‌هایش را نداشت. قبل از رسیدن به ورودی کوچه یک تاکسی مقابل پایمان توقف کرد. با اشاره‌ی دست و لبخند رد کردیم.«باهام می‌آی؟!»«به تئاتری که لابد فقط هشت تا از صندلی‌هاش پر شدند که اون‌ها هم خود تیم کارگردانی و عکاس‌ها هستند؟!»«با یه دویس‌شیش مشکی می‌آم!»«آره. آره. منم قبلش با شیشه‌‌ی ادکلن دوش می‌گیرم!»«پس پنجره‌ش رو پایین نمی‌دم!»«نکنه چون دکمه‌‌ی بالابرش‌ خرابه؟!»لبخندش را پنهان نکرد «نه تو انگار واقعا دلت می‌خواد من با فرغون بیام. ها؟!»«اسب تک شاخ!»«ولی خب می‌آی»«چقدرم مطمئن و خوش خیالی!»«تا حالا ماشینی دیدی که کف‌ش سیستم تهویه‌ی هوا داشته باشه؟!»«توی فیلم‌هایی که زامبی و آدم فضایی دارن! هی! من واقعا از ساعت خواب‌م گذشته!»«باشه. باشه‌. شب به خیر. من منتظرم!»«منتظر؟!»«منتظر دیدن واکنشت وقتی ببینی با تک‌شاخ اومدم یا ماشین زامبی‌ها و فضایی‌ها یا ماشینی که دکمه‌ش خرابه»«همه‌ی این گزینه‌ها واسه یه تئاتر؟!»«یه گزینه‌ی خیلی راحت و در دسترسی هم هست!»«اینکه نیام؟!»«اینکه من با فرغون بیام!»جلوی خنده‌م رو نگرفتم.شب آرام بود. صدای قدم‌هایمان در فاصله‌های نامنظم تکرار می‌شد؛ مثل تپش قلبی که فراموش کرده باشد منظم بزند‌.#دنده عقب با اتو ابزارصدای قهقهه‌مان در گوشم اکو شد.</description>
                <category>اشی مشی.</category>
                <author>اشی مشی.</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 07:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>