<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاسین عبداقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89926276</link>
        <description>یه سری داستان هایی داخل ذهنم دارم مینویسم تا یکی نظر بده .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:56:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4573512/avatar/lod71L.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاسین عبداقی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89926276</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان اول قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89926276/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-jlv0rnllmpxn</link>
                <description>برای اینکه بخوام لطف حاج محمد جبران کنم تصمیم گرفتم باهاش به مسجد برم موقع نماز کم کم دیگه عادتم شده بود و ۳ بار هر روز برای نماز به مسجد می رفتم اون موقع بود که تازه حرف های مش رضا درباره خدا رو فهمیدم حس می کردم خدا حواسش بهم هست و همه چیز رو برام درست می کنه همینطور که احساس می کردم غول چراغی دارم . حاج محمد هم وقتی دید که در من اثر گذاشته خیلی باهام بهتر رفتار میکرد در مسجد معمولا حاج محمد مش رضا کنار هم در صف اول بودن و بعد نماز با هم حرف میزدن جفتشون درباره یک خدا حرف میزدن ولی حرف همو قبول نداشتن اصلا . پسرای حاج محمد همشون باید می اومدن مسجد و صف آخر پر می کردن هر بار که یکی از پسراش تو مسجد نبود دیگه سمت حاج محمد اون روز نمی رفتم چون می دونستم عصبانی.مدت ۲ هفته تراش ۱۵۰ قطعه طول کشید این دوهفته خیلی برام سخت بود چون اصلا از اهن خوشم نمی اومد هر بار که دستم پر از سوفله اهن میشد سریع دستام به هم می کشیدم که سوفله ها ازم جدا شن ولی اینکار نتیجه ای جز زخمی شدن دستم نداشت . یه بار دستم که پر از سوفله بود سمت دهنم بردم مقداری سوفله اهن داخل دهنم شد مزه خیلی بدی داشت باعث خنکی شد تو دهنم ولی اصلا سوفله اهن خنک نبود دمای با دمای محیط یکی بود . تنها دلخوشیم ساعت ۱۱ شب بود که دستم با خاک اره میشستم و به سمت مغازه خودم می رفتم اون روزای اول که ساعت ۱۱ بر میگشتم نور زرد چراغ های عابر باعث ناراحتی شدیدی درونم میشد این ناراحتی نه برای کار نه سوزش زخم دستام نه بد رفتاری حاج محمد نبود فقط برایراین بود که تو اون خلوتی شب زیر اون نور زرد چراغ تو دل تاریکی دلم فقط می خواست سوفیا هم فقط کنارم راهدمی رفت حتی اگه باز حرفی نزنه یا نتونم چشاش ببینم ولی این ناراحتیم در شب های بعدی که برمیگشتم کمتر شد ولی فراموش نمیشد روز آخر که آخرین قطعه رو تراش کردم ساعت نزدیک ۹ بود به حاج محمد گفتم که کارم تموم شد بعد حاج محمد گفت چند دیقه وایسا تا مزدتو از خونه بیارم . به دستتم نگاه می کردم تا حاج محمد بیاد پر از زخم بود با سیاهی هایی که با خاک اره هم نمی رفت ولی هنوز کامل دستم مثل حاج محمد نشده بود حاج محمد که اومد ۱۲۰۰ تومن بهم داد بعد ۴۰۰ تومن هم از جیبش شمرد بهم داد گفت : این هم بگیر برای کمک هایی که بهم می دادی تو کارگاه . با همون لباس کار از کارگاه حاج محمد خارج شدم به سمت دفتر احمد رفتم تا ببینم نزدیک ترین اجرای سوفیا کی . وقتی وارد دفتر شدم منشی احمد با تعجب منو نگاه می کرد . بهش گفتم با احمد کار دارم بدون اینکه چیزی بگه به اتاق احمد رفت و برگشت و به من اشاره کرد داخل بشم احمد همین که منو دید خندید گفت این چه لباسی مگه از معدن اومدی ؟سوالمو ازش پرسیدم .احمد : حدس زدم باید دیوونه شده باشی البته تو خودتو عاشق می دونی ولی از نظر من همه لینا دیوونگی هیچکس ارزش نداره که کسی براش مثل تو به این روز درآد.گفتم : من حوصله ندارم سریعتر میگی کی اجرا داره ؟احمد : ۱۰۰ تومن میشه بلیطش .سریع ۱۰۰ تومن بهش دادم اونم یه بلیط بهم داد . رفتم بیرون به بلیط که نگاه کردم دیدم اجرا برای همین امروز ساعت ۹ شب در یه هتل جدیده عکس سوفیا هم روی بلیط بود . از روی عکسش هم نمی تونستم بالاتر از سر بینیش ببینم ولی همین که عکسشو دیدم دوباره دلم تنگش شد قلبم شروع کرد سریع زدن سرتاپا استرس داشتم برای همین سریع به سمت بازار طلا فروشا رفتم تا پول هایی که داشتم یه هدیه براش بخرم به بازار که رسیدم هرچی مغازه بود گشتم کنار شیشه هر مغازه ای که می رفتم صاحب مغازه با ترس لباسای کثیف و نخ نمای منو نگاه میکردن و هر حرکتم و با دقت نگاه می کردم ولی تو همون بازار هم وقتی صدای اذان شنیدم بی اختیار سمت مسجد رفتم تا نمازم بخونم بعد که از نماز برگشتم دوباره مغازه ها رو گشتم تا بالاخره یه گردنبند نظرمو جلب کرد . گردنبندی با یک بند ظریف از طلا و تیکه های کوچک طلا که کنار هم قرار گرفته بودن در وسط بند و وسط این تیکه های طلا که به هم وصل شده بودن یک نگین به رنگ آبی آسمونی و به شکل مربع قرار داشت و درو تا دورش طلا بود .داخل مغازه شدم فروشنده گفت اول پولتو نشون بده قیمت این گردنبند ۱۵۰۰ تومن تا از ویترین بیارمش کل پول بهش دادم بعد گردنبند داخل جعبه ای گذاشت و بهم داد هر چه سریعتر به سمت آدرس بلیط حرکت کردم ولی وقتی باز صدای اذان شنیدم به نزدیک ترین مسجد رفت تا نمازم بخونم اون روز خیلی استرس دیر رسیدن داشتم ولی می دونستم خدایی وجود داره که هرکاری رو بخواد می تونه انجام بده برای همین نخواستم اونو از خودم برنجونم فقط برای اینکه مشکلی در کارم ایجاد نشه تو راه دائم فکر می کردم که باید چیکار کنم همین که سوفیا رو دیدم گردنبند بهش نشون بدم بعد لز احساسم براش بگم یا اول حرف بزنم بعد گردنبند بهش بدم اصلا حواسم به زمان نبود وقتی به نزدیکی در هتل رسیدم همون ماشینی که سوفیا رو می برد دیدم دم در وایساده ترسیدم که نکنه باز دیر بشه برای همین شروع به دویدن کردم خیلی خسته بودن از صبح پیاده داشتم راه می رفتم ولی موقع دویدن اصلا حس خستگی نمی کردم فقط استرس داشتم .وقتی سوفیا رو دیدم که از در داره خارج میشه داد زدم وایسا یک دیقه فقط برگشت من و نگاه کرد رانندش هم که پیاده شده بود تا درو براش باز کن من دید نزدیکشون شدم وقتی که دست کردم داخل جیب لباس کارم خواستم جعبه گردنبند بردارم همین که نزدیک رانندش بودم دستم آوردم یکم بیرون رانندش احساس خطر کرد برای همین با مشت جوری زد به صورتم که افتادم روی زمین و جعبه گردنبند هم پرت شد نزدیک سوفیا .دهنمو که به هم فشار میدادم پر خون میشد خون تو دهنم همون حسی رو که وقتی سوفله اهن رفته بود داخل دهنم بهم میداد مزه عذاب آور با یه خنکی تلخ ازار دهنده .سوفیا اونموقع یه لباس ابی آسمونی ساده پوشیده بود .سوفیا جعبه گردنبند از زمین برداشت اومد سمتم گردنبند نگاه کرد بعد گذاشت داخل جعبه . خم شد تا بهم بده جعبه رو ، بهم گفت کار رانندشو ببخشم از من هم معذرت خواست جعبه رو بعد داد بهم گفت : گردنبند خیلی قشنگیه اگه هدیه ای برای منه که نمی تونم قبولش کنم اگه هم در قبال این چیزی می خوای از من شرمندم من خودم ارزون نمی‌فروشم .من فقط وقتی داشت حرف می‌زد به چشم هاش نگاه می کردم رنگ سبزش خیلی رویایی بود جوری که دور سیاهی چشمش حلقه زده بود انگار وسط جنگل دراز کشیدم دارم آسمون تاریک شبو میبینم که درختای سبز دور آسمون حلقه ایجاد کردن ،سرمای اون جنگل و اون شب کامل حس میکردم. انگار اون جنگل برام آشنا بود انگار اصلا سوفیا رو اونجا اولین بار دیدم و عاشقش شده بودم ولی من تو این ۳۰ ساله اصلا جنگل نرفته بودم . پس کجا دیده بودم ، اون جنگل نمیدونم ، ولی مطمعنم که دیده بودم ولی هرکاری میکنم جز تصویر جنگل چیز دیگه ای یادم نمیاد و اینکه یکی داشت صدام میزد .من اون موقع که داشت حرف می‌زد فقط حواسم به چشماش بود برای همین درست نفهمیدم چی داره میگه الانم فقط اون چیزی رو که اون موقع از حرفاش فهمیدم گفتم.سوفیا که حرف زدنش تموم شد به سمت ماشینش رفت و سوار ماشین شد من هم بعد از مدتی که از جام بلند شدم و سمت مغازم رفتم جعبه گردنبند شکسته بود جعبه رو باز کردم تا ببینم گردنبند سالم یا نه . فقط نگین گردنبند خورده ترکی بود .به سمت مغازه رفتم پیاده دیگه از سوفیا کلا ناامید شده بودم به نظرم خدایی که مش رضا می گفت توهمی بود برای اینکه که فقط به آدما آرامش بده و اونا رو امیدوار کنه همش الکی بود مثل شراب خدای مش رضا هم مستی الکی میداد</description>
                <category>یاسین عبداقی</category>
                <author>یاسین عبداقی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 14:12:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اول قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89926276/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-k4nop2597gh2</link>
                <description>اونجا به قدری احساس ناراحتی کردم که نخواستم سوفیا روببینم برای همین برگشتم به سمت مغازه از یه طرف از اینکه اون شب سوفیا رو باز از دور ندیدم و از یه طرف اینکه عشقم باعث ترسش شده ناراحت بود و از یه طرف عصبانی بودم از اینکه چرا خدای مش رضا کارمو درست نکرده تو این فکرا بودم که اصلا متوجه نشدم که من برای هر اجرا به احمد ۱۰۰ تومن پول دادم ولی اون ۶۰ تومن برای اجرا کنسل شده بهم داد از اینکه به خاطر سوفیا سرم کلاه رفته اصلا ناراحت نبودم فقط از احمد ناراحت بودم کسی که اون همه من کمکش کرده بودم حالا خیلی راحت سرم کلاه می زاره . یکم خواب باز حالمو درست کرد صبح دوباره رفتم پیش مش رضا تا شاید بتونه کمکم کنه حیاط مش رضا دیگه داشت خشک میشد ولی هنوز یکم سرسبزی داشت . مش رضا همین که با چایی اومد کنارم نشست بهش گفتم : مگه تو نگفتی که خدات همه چیزو درست می کنه .مش رضا : اولا خدای من نه ، خدای همه جهان دوما تو از کجا می دونی شاید داره درست می کنه و می خواد این نمایش هرچه بهتر اجرا بشه .گفتم : ولی الان عشق من باعث ترس اون شده با اینکه هنوز باهاش حرف زدم از کجا معلوم هرچی بهش نزدیکتر بشم ترسش هم بیشتر نشه .بعد کل داستان دوباره براش از اول تعریف کردم .مش رضا : عشق تو در حد یه دسته گل مگه ؟من : معلومه نه .مش رضا : خوب پس باید یه هدیه ای که ارزش عشقت داشته باشه بهش بدی . میدونی چرا اصلا دلت می خواد باهاش حرف بزنی ولی نمی تونی حرف بزنی ؟چون عقلت داره بهت میگه هنوز لایق اون زن نیستی .من : باید خوب چیکار کنم ندیدنش برام سخته از دور دیدنش سخت‌تر.مش رضا : باید از نظر من فقط به حرف عقل یا دلت گوش بدی نه هر دوتاشون چون آخرش دیوونه میشی اینجوری .من : حرف کدومشون باید گوش بدم ؟مش رضا : نمی دونم نمی دونم هر کدومشون یه خطرایی دارن خودت فقط باید تصمیم بگیری . الان به نظر من باید براش هدیه ای بگیری تا به واسطه آن لایقش بشی .من : من در حد گل می تونم بگیرم ولی بیشتر دیگه توان مالی ندارم هر چی پول داشتم خرج شده فعلا .مش رضا : اتفاقا خیلی خوبه الان باید دنبال یه کار باشی برای به دست اوردن پول برای اثبات عشقت به اون زن شاید اصلا دیگه فکرش هم از سرت بیوفته.من : حالا کار از کجا پیدا کنم ؟مش رضا : تو این محل یه نفرو میشناسم که کارگاه داره اون احتمالا بتونه بهت کمک کنه بیا الان حاضر میشم با هم بریم پیشش .باهم از خونه رفتیم بیرون وقتی به یک کارگاه رسیدیم بهم گفت همین جاست تو بیرون باش تا من با حاج محمد صاحب کارگاه حرف بزنم شاید بهت کار داد.بعد مدتی مش رضا با یه مرد میان سال اومدن بیرون مش رضا گفت : این آقا همونیه که بهت گفتم .حاج محمد : بهش نمی خوره تراشکاری بلد باشه ولی چون شما گفتید براش یه کاری درست می کنم تو کارگاه.قرار شد چند روز آزمایشی پیش حاج محمد وایسم تا کار با دستگاه ازش یاد بگیرم بعد اگه ازم راضی بود بهم کار بده. کارگاه حاج محمد خیلی کثیف بود و بوی براده اهن همه جا می اومد از براده اهن خیلی بدم میومد ولی برعکس از خاک اره ای که باهاش دست می شستن برای رفتن سیاهی از دست خیلی خوشم می اومد تنها چیزی بود که باعث حس آرامش تو اون کارگاه سرد میشد . ۴ روزی که پیش حاج محمد آزمایشی کار کردم زیاد باهام حرف نمیزد ولی چند تا چیز ازش فهمیده بودم مثل اینکه زن با ۳ تا پسر و ۱ دختر داره و مشغول ساخت خونه ای با ۴ واحد . همش داخل کارگاه گزارش ساخت خونه رو از پسراش می‌گرفت با هر آجری که به خونه اضافه میشد خوشحال میشد . از دستاش موقعی که بهم می خواست کار بادستگاه یاد بده بدبختی های زیادش و فهمیدم و احساس کردم دربرابر درد کاملا بی حس شده روی دستاش پر از رد زخم های به هم جوش خرده و نخورده بود دستش سیاه سیاه بود حتی خاک اره هم تمیزش نمیکرد از لای زخمای بازش خونی می اومد که سیاه بود ولی حاج محمد اصلا به زخم ها و کثیفی دستش یا خونی که از دستش می اومد توجهی نداشت حتی به براده‌آهن هایی که داخل دستش بود. همچنین فهمیدم که خیلی فرد مومنی این از قرآن خوندنش تو کارگاه و بستن کارگاه موقع اذان ظهر و شب بود که کارگاه و می بست و همه رو بیرون می کرد و در قفل میکرد از کسایی هم که تو اون تایم تعطیلی مثل من که به مسجد نمیومدن باهاش خیلی بدش می اومد منم فقط به خاطر مش رضا قبول کرده بود . ولی روز آخر آزمایشی بهم گفت : خوب دیگه کار با دستگاه تراش یاد گرفتی این کلید بگیر کلید کارگاه می تونی زودتر بیای و دیرتر بری شما باید ۱۵۰ تا از همون قطعه ای که تراش یاد گرفتی برای من بتراشی هروقت کار تراش ۱۵۰ تا تموم شد ۱۲۰۰ تومن بهت می دم کل پول آخرش میدم نیای وسطش بگی: که حساب کن تا همینجا می خوام برم .کلید و گرفتم و ازش تشکر کردم .حاج محمد : من اگه جات بودم این همه پولو خرج یه دختر نمی کردم حتی اگه میشناختمش .گفتم : شما از کجا اینو می دونید ؟حاج محمد : من حواسم به پول خودم هست که چجوری خرج میشه حتی اگه پول به کسی بدم باز حواسم هست که اون کس پولمو چجوری خرج می کنه، نه خودم پولمو خرج کار الکی می کنم نه میزارم کسی مثل تو با پولی که از من می گیره کاری کنه که خوب نباشه . برای همین از مش رضا پرسیدم پول برای چی می خوای اونم بهم گفت . راستش اگه به من بود که بهت کار نمی دادم همون روز اول که با لباسای تمیز وارد کارگاه شدی و شروع به کار کردی فهمیدم عقلت درست کار نمی کنه و فقط بخاطر مش رضا قبولت کردم .نمی خواستم زیاد جوابشو بدم آخه خیلی بی اعصاب بود و همش فکر می کرد فقط خودش درست میگه ، ولی با این که اینارو می دونستم بهش گفتم : پولمو اگه خرج اون دختر کنم از این بهتره که مثل تو خرج ساخت یه خونه کنم . مطمئنم فقط آرزو داری خونتدساخته بشه تا بدی اجاره و دیگه نیای سر کار برای همیشه.حاج محمد با صدای بلند گفت : کدوم خری این حرفو بهت زده من اصلا نمی خوام اونجا رو اجاره بدم من اینکارو فقط برای خانوادم دارم می کنم هر واحد اون خونه برای یکیراز پسران و یکیش برای خودم .گفتم : ولی فکر نمی‌کنم اونا هم بخوان اونجا زندگی کنن . ( این حرف به این دلیل زدم که بد رفتاری حاج محمد با پسراش زیاد دیده بودم مثلا یکیش همون روز اول بود که که پسر دومش اومده بود پیشش انگار می خواست راضیش کنه که براش برن خاستگاری ولی حاج محمد محکم با دستش زد تو سر پسرش و گفت : چند بار بهت بگم تا وقتی که اون کره خر اول زن نگیره برای توی توله سگ خاستگاری نمیریم حتی اونم زن بگیره باز نمیزارم زنی بگیری که ازت بزرگتره. پسرش گفت : شاید داداش نخواد زن بگیره اصلا گناه من چیه ؟حاج محمد : غلط کرده اون مغز تو سرش نیسن منکه عقلم خوب کار میکنه بزار از خدمت برگرده سال دیگه به زور زنش می دم ، کره خر تازه یادش افتاده بره خدمت . )حاج محمد وقتی حرفمو شنید گفت : باید از خداشون هم باشه اونا عرضه خونهدخریدن ندارن که حتی اگه عرضشو داشته باشن غلط می کنن رو حرف من حرف بزنن تو هم برات بهتره دیگه چیزی نگی اگه می خوای کار کنی اینجا .می خواستم بهش بگم آینده کارتو دارم میبینم جواب نمی ده انجام نده ولی چون عصبانی بود چیزی نگفتم .البته اینو هم چند روز بعد اون روز از ۲ تا نکته فهمیدم که حاج محمد واقعا خانوادش دوست داره. چون یک چند روز بعد فهمیدم برای پسر دومش رفتن خاستگاری و دو حاج محمد می خواست ماشینم ازم بخره تا وقتی پسر اولش از سربازی اومد ماشینو بهش بده که ناراحت نشه ولی من قبول نکردم . اون روز وقتی به مغازم برای خواب برگشتم عقلم بهم گفت که باید بچسبم به کار حالا که کلید دارم دیگه باید زودتر برم و دیرتر از کارگاه برگردم ولی از درون احساس می‌کردم دلم برای از دور دیدن سوفیا همون شادی اندک و مسخره تنگ شده ولی در اخر تصمیم گرفتم حرف عقلم گوش بدم برای همین روز ها یکساعت زودتر یعنی ۷ صبح دم کارگاه بودم و شب تا ۱۱ مشغول کار با دستگاه تراش بودم علاوه کار با دستگاه باید کمک حاج محمد هم تو کارگاه میدادم.</description>
                <category>یاسین عبداقی</category>
                <author>یاسین عبداقی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 12:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اول قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89926276/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-hqu6lpwf8udk</link>
                <description>وقتی پیرمرد با سینی چایی از آشپزخانه‌ای که با دری آبی‌رنگ از سالن جدا می‌شد آمد، گفت: «چایی رو بخور؛ این هم پول کتابات.» بعد ۱۰ تومن هم از جیبش شمرد و داد و گفت: «این هزینه این‌که کتاب‌ها رو براش آوردی.» بعد ازم خواست هر دو هفته بهش سر بزنم تا لیست کتاب‌های بعدی را بگیرم. منم قبول کردم. تا ۲ بار اول ۱۰ تومن می‌گرفتم، اما بعد آشنا شدن، فقط پول کتاب‌ها را می‌گرفتم.چند وقتی بود پیرمرد کتاب نمی‌خواند؛ برای همین بهش سر نمی‌زدم تا آن روز که بعد خروج از دفتر احمد، تصمیم گرفتم برم پیشش و کمک بخواهم. در خانه‌اش زدم؛ مش رضا آمد و در را باز کرد: «به به، چه عجب یه سری به این پیرمرد تنها زدی! دلم پوسیده بود. بفرما داخل، حالا یه چایی بخوریم.» داخل حیاط شدم؛ سرسبزی حیاط کم شده بود و آب‌پاش کاملاً زنگ‌زده. وقتی مش رضا چایی آورد، کل ماجرا را براش تعریف کردم.مش رضا خنده‌کنان: «لابد می‌خوای بدونی عاشقی یا دیوونه‌ای؟»گفتم: «دقیقاً.»مش رضا: «تو عاشق شدی. عقلت سال‌ها حاکم این قلبت بود؛ حالا بعد سال‌ها قلبت بیدار شده و کرکره عقلت را پایین داده. عقلت داره تلاش می‌کنه دوباره حاکم بشه، اما این تویی که باید تصمیم بگیری کدومش باشه. ولی از این‌که جفتشون با هم حاکم شن بترس؛ چون اون‌جوری دست‌به‌دست هم می‌دن که تورو نابود کنن.»گفتم: «مش رضا، من حاضرم تا آخر عمر قلبم حاکم باشه. حس خیلی قشنگیه که دارم تجربه می‌کنم، ولی عقلم هی بهم می‌گه زیاد منطقی نیست. آخه من با کسی که اصلاً کامل منو نمی‌شناسه – منم نمی‌شناسمش – با کسی که بالاتر از بینی‌اش ندیدم و نمی‌دونم اصلاً چشم داره یا نه، چجوری خودمو بهش نزدیک کنم؟ چجوری از حسم بگم؟»مش رضا: «تو که اینا رو می‌گی، پس چجوری عاشقش شدی، نشناخته؟»گفتم: «نمی‌دونم، ولی وقتی برای اولین بار دیدمش، خیلی برام آشنا بود. حتی اسمش رو نمی‌دونستم، ولی حس می‌کردم خیلی وقته عاشقشم و می‌شناسمش، ولی نمی‌دونم کی و کجا. پیرمرد تنها زدی! دلم پوسیده بود. بفرما داخل، حالا یه چایی بخوریم.» داخل حیاط شدم؛ سرسبزی حیاط کم شده بود و آب‌پاش کاملاً زنگ‌زده. وقتی مش رضا چایی آورد، کل ماجرا را براش تعریف کردم.مش رضا خنده‌کنان: «لابد می‌خوای بدونی عاشقی یا دیوونه‌ای؟»گفتم: «دقیقاً.»مش رضا: «تو عاشق شدی. عقلت سال‌ها حاکم این قلبت بود؛ حالا بعد سال‌ها قلبت بیدار شده و کرکره عقلت را پایین داده. عقلت داره تلاش می‌کنه دوباره حاکم بشه، اما این تویی که باید تصمیم بگیری کدومش باشه. ولی از این‌که جفتشون با هم حاکم شن بترس؛ چون اون‌جوری دست‌به‌دست هم می‌دن که تورو نابود کنن.»گفتم: «مش رضا، من حاضرم تا آخر عمر قلبم حاکم باشه. حس خیلی قشنگیه که دارم تجربه می‌کنم، ولی عقلم هی بهم می‌گه زیاد منطقی نیست. آخه من با کسی که اصلاً کامل منو نمی‌شناسه – منم نمی‌شناسمش – با کسی که بالاتر از بینی‌اش ندیدم و نمی‌دونم اصلاً چشم داره یا نه، چجوری خودمو بهش نزدیک کنم؟ چجوری از حسم بگم؟»مش رضا: «تو که اینا رو می‌گی، پس چجوری عاشقش شدی، نشناخته؟»گفتم: «نمی‌دونم، ولی وقتی برای اولین بار دیدمش، خیلی برام آشنا بود. حتی اسمش رو نمی‌دونستم، ولی حس می‌کردم خیلی وقته عاشقشم و می‌شناسمش، ولی نمی‌دونم کی و کجا. حس می‌کنم هزاران ساله دنبالشم، ولی بهش نرسیدم. یه چیزایی می‌خواد به یادم بیاد، ولی نمی‌دونم چی.»مش رضا: «ببین، مطمئن باش خدا همه‌چیز رو برات درست می‌کنه. اون قشنگ‌ترین نمایش ممکن رو برات شکل می‌ده. ازش ناامید نشو و قدرتش رو کم ندون. من یه بار به قدرت خدا شک کردم و نتیجش شرمندگی کل عمرم شد. تو این اشتباه نکن. اون اگه کاری کرد که تو یک بار از دور ببینیش، حتماً کاری می‌کنه که بارها از نزدیک ببینیش. حالا سریع‌تر برو سر مغازه‌ات؛ عشق خیلی خرج‌بر داره، تو هم باید آماده بشی برای ۳ دیدار دیگه‌ات.»از مش رضا خداحافظی کردم و رفتم. پیرمرد حالش زیاد خوب نبود؛ با ناراحتی و دلشوره صحبت می‌کرد. در راه مغازه همش از خودم می‌پرسیدم چرا مش رضا ازم می‌خواد انقدر پست رفتار کنم؟ آخه چجوری دل ببندم به یه سری خوشی اندک، به از دور تماشا کردن سوفیا، در حالی که عقلم می‌گه می‌شه از نزدیک هم تماشاش کرد؟ چجوری قانع باشم وقتی می‌دونم برای خدای مش رضا کاری نداره همین الان بهش برسم؟ اصلاً خدایی که مش رضا می‌گه، می‌خواد منو به سوفیا برسونه یا نه؟ از کجا معلوم عذاب‌دادن من نبوده؟ شاید این نمایش فقط برای سرگرمی کسی باشه که آخر کارم براش مهم نیست. مش رضا چند بار گفته بود هر کار خدا هدفی داره، اما الان تمامی کارهای زندگیم بی‌معنی و عذاب‌آور شده و نمی‌دونم از اینجا به بعدش چجوریه.داخل مغازه به ساعت و روز بلیط‌ها دقت کردم: نزدیک‌ترین اجرا برای فردا ساعت ۹، باز در همون مکان.از آن روز فقط منتظر گذشت زمان بودم، اما این اتفاق نمی‌افتاد تا وقتی فکر سوفیا می‌رفتم؛ آن‌وقت زمان شروع به حرکت می‌کرد. شب با فکر سوفیا به خواب رفتم و نفهمیدم چجوری خوابم برد، اما صبح که بیدار شدم، پیش خودم گفتم باید یه دسته‌گل برای سوفیا بخرم؛ شاید واقعاً خدای مش رضا کارمو درست کنه و با دسته‌گلی که بهش بدم، بیشتر به عمق عشقم پی ببره. ساعت ۷ مغازه را بستم و مشغول حاضرشدن شدم تا برم دسته‌گل بخرم. نمی‌دونم چرا دسته‌گل آبی خریدم؛ حسم بهم گفت رنگ نزدیکی به سوفیا باید بشه. این‌بار ۲۰ دقیقه زودتر رسیدم، اما باز به دیوار ته سالن تکیه دادم و از ته سوفیا را دیدم. از نظرم کارم خیلی مسخره بود که باز آمده‌ام از دور ببینمش، اما همین که وارد صحنه شد، نظرم عوض شد. این‌بار چشمم را بستم و فقط صداش را گوش کردم؛ انگار روحم را نوازش می‌کرد.اجرا که تمام شد، سریع با کلی استرس رفتم سمت ماشینم تا بیارمش دوباره جلو در خروجی. فقط برای این‌که یاد داشتم از رنگ ماشین خوشش آمده، گفتم اگه حرف مش رضا درست باشه، شاید وقتی بفهمه صاحب ماشین با اون رنگ منم، بیشتر خوشش بیاد. برای همین روی صندلی روبه‌روی هتل (در آن‌طرف خیابان) نشستم و منتظر شدم. همین که از در خارج شد، باز با همون پیراهن سیاه بود. احساس کردم نفس به سختی می‌کشم؛ می‌خواستم داد بزنمش، صداش کنم، اما هرچه سینه‌ام را از هوا پر می‌کردم، کافی نبود. فقط تونستم دهنم را باز کنم. از دور چهرش را باز نتونستم ببینم؛ فقط دیدم نگاهی به ماشینم کرد و بی‌تفاوت این‌بار سوار ماشینش شد.روی صندلی افتادم و به خودم می‌گفتم: «چرا خدا کاری نکرد برام؟ چرا نذاشت حرف بزنم؟ من می‌خواستم داد بزنم، ولی نتونستم. چرا؟»با کلی ناراحتی سوار ماشین شدم و رفتم سمت مغازه‌ام. پیش خودم می‌گفتم حتماً دفعه بعد درست می‌شه؛ شاید دارم امتحان می‌شم. تا اجرای بعد (هفته بعد) اصلاً گذشت زمان برام منطقی نبود؛ ثانیه‌ها دقیقه شده بودند، دقیقه‌ها ساعت. خورشید و ماه می‌آمدند و نمی‌رفتند؛ انگار منتظر بودند تا آخر نمایش را ببینند بعد بروند.باز زمان اجرا رسید. بی‌اختیار دسته‌گل خریدم، کلی هم پول برای لباس و عطر کردم که اگه منو دید، به نظرش خوب برسم. تو عمرم یاد ندارم مو شانه کرده باشم، اما به خاطر او، یک ساعت جلو آینه مغازه مثل آدم‌های دیوانه با موهام ور رفتم. اما وقتی رسیدم، احمد را دیدم. آمد پیشم، ۶۰ تومن داد و گفت: «اجرای بعدی کنسل شده.»گفتم: «چرا؟»احمد: «زنیکه دیوونه فکر کرده همه دنبالشن؛ همه انگار می‌خوان بهش آسیب بزنن.»گفتم: «مگه چی شده؟»احمد: «می‌گه انگار یکی همش دنبالشه؛ یه ماشین مشکوک هی می‌بینه. می‌ترسه نکنه خیالاتی براش داشته باشن. زنیکه واقعاً دیوانه‌ست.»گفتم: «پس واقعاً مردم دیوونه شدن.»همین الان که باز این حرفمو دارم می‌نویسم، همون احساس اول را دارم؛ قلبم به شدت می‌لرزد، فشار به قفسه سینه‌ام می‌یاره ، مشت می‌زند تا راه فراری پیدا کنه و خفه‌ام کنه. اما من فقط آن حرف را از روی عقل زدم که به من شک نکنه احمد،به نظرم کار منطقی کردم.</description>
                <category>یاسین عبداقی</category>
                <author>یاسین عبداقی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 13:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اول قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89926276/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-blvsmnc4hevx</link>
                <description>در از دستم ول شد ، دوباره در بسته شد کل بدنم شل شده بود می خواستم بیوفتم روی زمین ولی به سختی سرپا ایستاده بودم و رفتن سوفیا رو تماشا می کردم .بعد مدتی که عقلم سر جاش اومد سوار ماشینم شدم رفتم به سمت مغازه تا بخوابم .در راه همش به این فکر می کردم که امشب چم شده بود ، هر بار که فکرم به سمت عاشق شدن می رفت ، خنده مسخره الکی میکردم و می گفتم : نه بابا منو عاشقی لابد فقط صدای خوبی داشت که خوشم اومد از صداش .الکی هی می خواستم به خودم بگم که اسمش یادم رفته ، ولی اسم اون از اسم خودم بهتر به یاد داشتم .تا اینکه به مغازه رسیدم و در باز کردم و رفتم ته مغازه که بخوابم اونشب فقط به سوفیا فکر می کردم ، برای همین اصلا نفهمیدم کی خوابم برد کی صبح شد کی بیدار شدم . صبح بدون اختیار از صندوق مغازه پول برداشتم و رفتم بیرون . رفتم به سمت دفتر کار احمد . اون دفتر وقتی داشت می خرید من پیشش بودم . کل پول دفتر ، اون موقع میگفت: از قمار به دست آورده . دم در دفترش وقتی رسیدم منشیش نشسته بود . بهش گفتم : می خوام احمد ببینم .منشی: یه چند دقیقه صبر کنید .بعد در زد و وارد اتاق احمد شد بعد اومد بیرون به من گفت بفرمایید داخل .همین که وارد اتاق شدم به احمد گفتم : یادمه دیروز گفتی ۱۰ تا اجرا دیگه باید برای خانم سوفیا هماهنگ کنی .احمد : آره خوب گفتم مگه چیزی شده ؟گفتم :بلیط همه اون ده تا اجرا رو می خوام .احمد: ببین اگه باز مثل دیشب بلیط مفتی می خوای باید بگم که ندارم اون روز هم که اون بلیط دادم برای این بود که فروش نرفته بود و نمی خواستم برای اجرای اولی که مسئول هماهنگی بودم سالن خالی باشه .گفتم : حاضرم هرچقدر که پول فروش بلیط باشه بدم. احمد ( با لحنی تمسخرآمیز ): ولی باز بلیطا از دو هفته قبل پیش فروش میشم سوفیا هم هفته ای فقط ۲ تا اجرا داره برای همین ۳ تا بلیط بیشتر نمی تونم بهت بفروشم اونم یکیش برای این هفته هست دوتای دیگه برای هفته دیگه .گفتم : باش قیمتش چنده ؟احمد خنده کنان گفت : ۳۰۰ تومن .درجا پول شمردم بهش دادم احمد خیلی تعجب کرده بود ، بعد بلیط بهم داد و از دفترش بیرون رفتم. تو راه مغازه به خودم امدم بعد متوجه شدم چقدر راحت اون همه پول برای سه تا بلیط فقط برای حدودا ۶ ساعت خرج کردم . قبلا هرکس می دیدم اینجوری راحت خرج می کنه اونم برای یه خوشی اندک شبانه یا روزانه از نظرم دیوانه بود حالا خودم یکی از اونا شده بودم ولی من هنوز دلم نمی خواست به چند تا شادی و لذت کوتاه مدت بسنده باشم نمی دونستم باید چیکار کنم یکی رو میخواستم باهاش حرف بزنم درد و دل کنم تا شاید کمکم کنه برای همین رفتم به سمت خونه مش رضا دوهفته ای بود پیشش نرفته بودم .آشنایی من با این پیر مرد بر می‌گشت به ۳ سال پیش زمانی که با کلی سختی امده بود دم مغازم و یه لیست کتاب بهم داد گفت اینار براش آماده کنم و ببرم دم خانشون ، من هم نتونستم قبول نکنم حرف پیرمرد و قبول کردم . بعد یه هفته که همه کتاب‌هایش را پیدا کردم کتاب ها را بردم به آدرس خونه ای که داده بود . در زدم بعد چند دقیقه اومد و دم در ، مش رضا کتاب ها را گرفت ازم . بهم گفت : بیا داخل یه چایی بخوریم بعدش پولت بدم بهت . از در که داخل شدم یه حیات کوچک بود پر از گل و گیاه حیات با چندتا پله به سالن پذیرایی پیرمرد وصل می شد یه آب پاش فلزی زنگ زده هم پر از آب روی پله ها بود با مش رضا از پله ها بالا رفتیم وارد سالن شدیم . سالن کوچکی بود که در گوشه ای یک میز برای مطالعه با چند تا بالشت پشت میز و ۵ تا ستون از کتاب کنار میز ، طاقچه ای هم روبه روی در بود که چند تا کتاب و یک ساعت و یک عکس روی طاقچه بود . عکس، عکس جوانی های مش رضا با زن و دوتا بچش بود بعد ها مش رضا برام تعریف کرد که این آخرین عکسی بود که با خانوادش گرفته بود در آخرین سفر آنها به مشهد که در راه برگشت ماشین مش رضا از جاده خارج میشه و از دره کوچکی پایین میوفته مش رضا خودش را مقصر این ماجرا میدونست و دائم می گفت : اونا برای بیماری من به مشهد رفته بودن تا شاید امام رضا کمکشون کنه بعد من باعث مرگ اونا شدم .آخه دکترا گفته بودن تا یک سال دیگه مش رضا میمیره ولی تو اون تصادف خانوادش مردن ولی مش رضا تا ۲۵ سال بعد هم هنوز زنده بود .مش رضا می گفت : در این ۲۵ سال هر شب سر های خونی زن و بچه خود ، سر کاملا شکسته پسرش محتویات سرش پیدا بود ، تکه سنگ غرق خون نزدیک مش رضا و خاک خون آلود اطرافش میبینه و هنوز جلوی چشمش هستن .هربار که این داستان میگفت این صحنه ها را هم برام تعریف می‌کرد و بعد از آرامش زیادش هنگامی که چشمانش را بست روی زمین خون آلود و حس دیوانگی هنگامی که چشمانش داخل بیمارستان باز کرد برام تعریف می‌کرد.هربار هم که از خانوادش سوال می پرسیدم باز این ماجراها را کامل می گفت انگار می خواست با اعتراف به آرامش برسه ولی نمی تونست و دائم احساس عذاب میکرد .ازش یک بار موقعی که باز ماجرا رو برام تعریف می کرد پرسیدم لابد هنوز از مرگشون خیلی ناراحتی.ولی مش رضا گفت : نه اتفاقا خیلی خوش حالم چون دیگه دلواپسی ندارم بعد مرگم اون بدبختا باید چیکار کنن و چه غمی برای نبود من باید بکشن . الان می دونم که جاشون خیلی خوبه حتی الان به راحتی می تونم بمیرم ، ولی تنها ناراحتی من از دو چیزه یکی اینکه خداوند بزرگ چرا ، چرا منو از خودکشی منع کرده و چرا خودش حداقل من را نمی کشه تا باز به اونا برسم و از عذاب رها بشم .تنها ناراحتی پیرمرد همین بود که چرا مرگ به سراغش نمیاد عقیده داشت که خدا برای این حضرت مرگ براش نمی فرسته که تمام عذاب گناهاش را در این دنیا ببین و پاک به دنیا دیگه بره یک بارهم بهش گفتم : اگه انقدر دنبال مرگی عذاب یه گناه به دوش بگیر و خودتو بکش .ولی مش رضا گفت : این گناه مثل گناه حضرت آدم عذاب و محرومیتی هزاران ساله داره .چیزای دیگه ای که باز بعدا از مش رضا فهمیدم یکی این بود که تو محل از مردم پول جمع میکنه برای کمک به نیاز مند ها و درآمدش هم از اموزش قرآن و خوندن قرآن تو مراسم ها بود و دیگری این که مش رضا انگار درویش بوده ، چون چند بار گفته بود خیلی دلش می خواد مثل دورانی که با پدرش به خانقاه می رفته و آرامش و نزدیکی خدا رو حس می کرد دوباره بتونه به خانقاه بره ولی با آسیبی که پاهاش داخل تصادف دیده بود نمی تونست زیاد راه بره راه رفتن عذابش می‌داد.حالا حالا ها ادامه داره و فقط برای شنیدن نظر مینویسم البته میدونم ایراد ویراستاری داره چون این کار بلد نیستم (⚠️ هشدار: این داستان حاوی مضامین روانی و تاریک است. داستان دو فرد در سه دوره مختلف که هر دوره یک داستان داره به جهت معکوس )</description>
                <category>یاسین عبداقی</category>
                <author>یاسین عبداقی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 14:39:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان اول قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89926276/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-xzwn5af5nbf8</link>
                <description>نمی دونم الان برای چی دارم مینویسم ؟ اصلا برای چی این ماشین تایپ خواستم ؟ نمی دونم تو این ماجرا فقط من تقصیر کارم یا نه ؟ شاید این یه نمایشی از قبل طراحی شده بود ، که باید به همین شکل اجرا می‌شد تا بیننده نهایت لذت ببره ، منم یه عروسک خیمه شب بازی این نمایش بودم . به هر حال باز دارم می نویسم شاید همین نوشتن من هم جزو نمایش باشه نمی دونم !من عاشق بودم یا نه شاید فقط برای لحظاتی عشق حس کردم ولی چیزی رو که تو دونستنش شک ندارم اینه که ، این حس می خواستم ادامه بدم تا ابد . الانم این حس باعث نوشتنم شده . این حس از جایی شروع شد که به اصرار یکی از دوستان به اسم احمد ، به اجرای یه خواننده دعوت شدم .یک روز صبح احمد اومد دم مغازم کتاب فروشی که داشتم ، به من یه بلیط داد گفت خوشحال میشه که امشب ساعت ۹ به آدرس بلیط بیام تا اولین اجرایی رو که مسئول هماهنگی اون بوده ببینم . قبلا با احمد خیلی صمیمی بودم ولی ، چند وقتی بود که ازش خبر نداشتم مدام کارشو عوض می کرد اون موقع ها می گفت که : شغلی رو انتخاب می کنه که آقای خودش باشه و از کسی دستوری نبینه . احمد که رفت ، داخل کتابفروشی مشغول کار و ورق زدن کتابا شدم اصلا حواسم به ساعت نبود فقط وقتی که از مغازه خارج شدم کلید خواستم از جیبم بردارم که یه قدمی بزنم و بعد دوباره بیام مغازه تا این که بخوابم .خشکی تکه کاغذ داخل جیبم حس کردم بیرون آوردم و اون موقع بود که یاد احمد افتادم بهش قول داده بودم که خودم به نمایش برسونم .سریع به ساعت نگاه کردم دیدم فقط ۱۰ دیقه به ساعت ۹ شب مونده. خیلی از خودم بدم اومد به نظرم موجود خودخواهی بودم که کسی رو که بعد مدت ها اومده پیشم اینجوری نادیده گرفته بودم سریع سوار ماشینم شدم . فولکس زرد رنگی داشتم خیلی از ماشینم خوشم میومد ( به خاطر رنگش بیشتر . اون رنگ از کودکی دوست داشتم یادآور اون موقع بود البته به خاطر رنگش در اون محله خیلی مسخره می شدم ولی اصلا برام مهم نبود فقط این مهم بود که من خوشم می اومد ازش).با حدود ۲۰ دقیقه تأخیر به آدرس بلیط رسیدم وارد سالن بزرگی شدم احمد و دیدم سمتش رفتم احمد وقتی من و دید گفت : ببخشید اصلا حواسم نبود به تو هم بلیط دادم چرا انقدر دیر اومدی در سالن اجرا رو که بستن .من : ماشینم خراب شد یکم دیر رسیدم وگرنه حواسم بود به ساعت که خودمو برسونم .احمد : حالا اشکالی نداره بیا ببرمت به اجرا .بعد سمت یکی از سالن ها رفتیم احمد سه بار به شیشه گرد در قرمز رنگی زد پیر مردی با مو و ریش بلند سفید در و باز کرد.احمد : بلیط این آقا رو بگیر ازش اجازه بده بره داخل ، دیر رسیده .پیرمرد : چشم اقا.پیر مرد بلیط ازم گرفت بعد داخل شدم . سالن تاریک بود برای همین سمت صندلی ها نرفتم یکم از در و پیرمرد فاصله گرفتم و به دیوار ته سالن تکه دادم . وقتی تکه دادم متوجه نوری شدم فقط ته سالن جایی که خواننده وایساده بود روشن کرده بود و تنها جایی که نور داشت همونجا بود . با دقت خواننده رو نگاه می کردم دیدم یه لباس با دامن بلند پوشیده که روی لباس و دامن پر از نگین بود . نگین ها زیر نور می درخشیدن تا اون موقع به اینجور لباسا نگاه مسخره ای داشتم ، از نظرم زنها هم خنده دار بودن نه فقط برای اینکه این لباسارو می پوشن ، نه ، برای اینکه در خرید این لباسا حساسیت و وسواس زیادی به خرج میدادن بعدش هم فکر می کردن که با این لباسای مسخره خیلی قشنگ میشن ولی اون روز فهمیدم که زیبایی لباس به دوخت و دامن و نگین نیست بلکه به کسی که می پوشه . فقط وقتی این لباسای مسخره شایان توجه میشن که صاحب لباس زیبا باشه . درست مثل اون خواننده ، متوجه شدم که این لباسا همشون مثل هم هستن پس تاثیری تو زیبا کردن شخص ندارن ولی وقتی صاحب لباس زیبا باشه اونوقت لباس هم زیبا میشه . موهای طلایی خواننده که روی شونه ها و لباسش ریخته بود و اون چهره اشنا باعث زیبایی لباس شده بود نه برعکس . درست مثل یه قاب پر از نقش و نگار برای یه اثر هنری زیبا عمل می کرد لباس خواننده .بعد ناگهان توجهم از لباس کم شد و به صداش توجه بیشتر کردم دلم می خواست صدای ساز هایی که همراه خوندنش نواخته میشد قطع میشد . چون صداها داشتن از زیبایی صدای خواننده کم می کردن بعد از صداش به حرف هایی که داشت می زد دقت کردم حرفاش هم قشنگ بود اصلا مات و مبهوت شده بودم ، هیچ چیزی نمی فهمیدم ، فقط وقتی به خودم اومدم که دیدم چراغای سالن روشن شدن و مردم در حال خروج از در هستن یه اضطراب شدید بهم دست داده بود که نکنه صاحب اون زیبایی ها قبل این که من ببینمش از اون هتل خارج شده باشه برای همین خیلی سریع تلاش کردم از سالن اجرا خارج بشم تا در سالن خروجی هتل دنبالش بگردم . وقتی به سالن خروجی رسیدم دیدم هیچ چهره و لباس آشنایی نمیبینم ، خبری ازش نبود . سقف پر نقش و نگار ، مردم اطراف و طرح کاشی های زمین همه و همه دور سرم می چرخید هی آدمای تکراری میدیدم تا اینکه احمد دیدم که به یکی از ستون ها تکه داده بود، رفتم سمتش .گفتم : خواننده ای که می خوند کجا؟احمد : اولا اسم خواننده ای که میگی سوفیا هست دوما تو که از این جور چیزا یادمه خوشت نمی اومد چی شده لابد می خوای ازش امضا هم بگیری ؟گفتم : یه کاری کن کمکم کن فقط ببینمش می خوام باهاش حرف بزنم فقط .احمد : منی که هماهنگی این اجرا انجام دادم با این خانم پر ادعا نتونستم حرف بزنم ، برای برنامه ریزی هم یه نماینده فرستاد که حرفاشو بهم بگه .گفتم : یعنی هیچ راهی نیست ؟احمد : ببین من فقط اینو از باقی همکارام شنیده بودم که این خانم بعد هر اجرا یه نیم ساعتی از مکان اجرا بیرون نمیره ، بعد نیم ساعت ، ماشین و رانندش میان دنبالش اونوقت خارج می شه ، من خودمم یه بار که باهاش حرف زدم فقط منتظر وایسادم تا ببینمش .گفتم : پس تو هم کنارم بمون که اگه اومد بهم نشون بديش، آخه من اصلا موقع اجرا به چهرش دقت نکردم.احمد : ببین من با این خانم قرار ۱۰ تا اجرا دیگه دارم ، این یارو هم کلا از مردم فراری و خیلی هم حساسه اصلا دوست ندارم به خاطر تو این ۱۰ تا اجرام کنسل بشه .بعد احمد خداحافظی کرد و رفت .منم ماشینم آوردم نزدیک در خروجی هتل خواستم الکی وانمود کنم دارم ماشینم تمیز می کنم کنار هتل ولی دیدم ماشین تمیزه برای همین رفتم سمت کافی شاپ داخل هتل که نزدیک در خروجی بود نشستم و یه چیزی سفارش دادم قهوه ای که اوردن خیلی تلخ بود برای همین الکی فقط بازی بازی می‌کردم باهاش .که ناگهان دیدم زنی از دور داره میاد ولی با لباس مشکی ساده بدون دامن و نگین فهمیدم که باید سوفیا باشه خواستم از همون دور ، اول چهرشو ببینم ولی نتونستم هرکاری کردم بالاتر از سر بینیش نگاه کنم یه شرمی مانع این کار می شد هرچقدر بهم نزدیک تر میشد قلبم تند تر می زد به جایی رسیده بود که با ضربه ای که قلبم میزد کل بدنم می لرزید احساس گرما و استرس شدید می کردم نمی تونستم ازش چشم بردارم همونجوری که نمی تونستم چشماش ببینم . قهوه تلخ شروع به خوردن کردم کامل ، ولی اون موقع دیگه تلخی قهوه هم اذیتم نمی کرد انگار شیرین شده بود . از کنارم که رد شد خواستم داد بزنم بگم نرو یه دقیقه وایسا ولی باز اینم نتونستم بگم .دستش که سمت در رفت که در باز کنه از جام بلند شدم تا دوباره شانسم را امتحان کنم شاید اینبار بتونم باهاش حرف بزنم ، ولی وقتی به در رسیدم و از پشت شیشه دیدم که رو به روی ماشین من وایساده ، وقتی در را که با دستم داشتم باز می کردم ، فقط یه حرف شنیدم .سوفیا گفت : چه زرد قشنگی......حالا حالا ها ادامه داره و فقط برای شنیدن نظر مینویسم البته میدونم ایراد ویراستاری داره چون این کار بلد نیستم (⚠️ هشدار: این داستان حاوی مضامین روانی و تاریک است. داستان دو فرد در سه دوره مختلف که هر دوره یک داستان داره به جهت معکوس )سوفیا گفت : چه زرد قشنگی .</description>
                <category>یاسین عبداقی</category>
                <author>یاسین عبداقی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 13:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>