<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نفس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_89965747</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نفس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_89965747</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ارفع کوه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89965747/%D8%A7%D8%B1%D9%81%D8%B9-%DA%A9%D9%88%D9%87-rmudmgbipwtb</link>
                <description>۲ ابان ۱۴۰۴ رفتیم ارفع کوه و یه کوه نسبتا سخت را فتح کردیم ارفع کوه در روستای ارفع ده از توابع شهرستان سوادکوه در استان مازندران می باشد.ارتفاع این کوه ۲۷۳۰ متر می باشد .پوشش گیاهی منطقه درختان بلوط ،راش ،افرا،توسکا و گیاهان گون ،آویشن، چای کوهی و جانورانی مثل پلنگ و روباه و شغال و گراز وخرس قهوه ای را دارا هستمردم این روستا کشاورزی و دامداری دارن وبا گویش مازندرانی صحبت میکنن .بهترین فصل برای صعود بهار و پاییز هست و جالب اینجاست که آنتن موبایل تو کل راه وجود دارد مسافت کل ۱۳ کیلومتر و مدت زمان ۹ ساعت می باشد ساعت ۵ صبح از تهران حرکت کردیم و ساعت ۷ و نیم رسیدیم به روستای ارفع ده و حرکت را شروع کردیم اول یه جاده خاکی را پیمایش کردیم تا به پوشش جنگلی برسیم نگم براتون از جنگل که فوق العاده زیبا بود درختان بصورت رنگهای نارنجی و زرد خودنمایی میکرد و شیب تقریبا تندی داشت و این برای من و علی که تقریبا یک سالی بود کوهنوردی نکرده بودیم سخت بود من که یک ساعت بعد از پیمایش آوردم بالا و کوله علی که انقدر سنگین بود دو ساعت بعد که صبحانه را خوردیم علی شارژ بدنش زود تمام می‌شد و زود به زود استراحت میکردیم با این وجود خودمان را به بالا رسوندیم قلبمون در دهانمان بود تپش قلب خیلی زیادی داشتیم ولی خودمون را به بالا رسوندیم رسیدن به تپه و انگیزه هوا کردن هلی شات و فیلم گرفتم برای علی مهمترین انگیزه بود پوشش گیاهی جنگل تمام شد و وارد تپه شدیم بقیه راه تپه را ادامه دادن که به قله برسن ولی برای ما تپه کافی بود اختلافش ۱ ساعت بود با رسیدن به تپه و مستقر شدن من بادی را روی زمین پهن کردم و رو به افتاب دراز کشیدم و با تمام وجود خورشید را لمس کردم و این لحظه خیلی بهم حال داد فیلم ها را گرفتیم و ناهار را به بدن زدیم و چاییمون هم خوردیم و حرکت کردیم به سمت پایین من کمی بابت اینکه هوا تاریک میشه و تو جنگل خطرناکه میترسیدم در برگشت چند جا پایم سرخورد واقعا بدون عصا و تجهیزات وارد این کوه نمیشود شد اینجا چوب کمک میکنه تعادلت را حفظ کنی در راه که میگفتم من دیگه نمیتونم علی روحیه می‌داد ماشالله تو میتونی واین باعث ادامه راهم می‌شد واینکه کوهنوردها میگن خدا قوت اینم انگیزه می‌داد بهمون کوهنوردی کلا سخت هست ولی یه لذتی داره که باعث میشه سختیش را به جون بخری و ادامه بدی و اینکه در کوه خدا را بیشتر حس میکنی اینم از سفرمون به ارفع کوهبودیم</description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Sat, 25 Oct 2025 10:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرزندم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_89965747/%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%85-vpmdsewbhsz0</link>
                <description>عزیزم کوچکترین علایمی برای اینکه حس کنمت ندارم ولی آنقدر به خودم تلقین می کنم که یه چیزی حس کنم عزیزم برای اینکه تو به این دنیای وحشتناک بیایی خیلی تلاش کردم.میل درونی برای بچه دار شدن .برای سرکوب کردن این میل نخواستم کاری کنم چون همش درونم فریاد می‌زد که می‌خواهم میخواهم میخواهم و این صدا سرکوب نمیشد من باید تو را به این دنیا میاوردم ۷ سال تلاش ۷ سال جنگیدن ۷ سال همش دارم می‌جنگیم و میجنگم میگن برای به دست آوردن هدفی ۶ سال باید بجنگی و دنبالش بری و من برای بدست آوردن تو خیلی تلاش کردم ۲ بار عمل کردم ۱ بار سوختم و اون اتفاق بدترین اتفاق زندگیم بود ولی باز نیومدی انگار دوست نداشتی به این دنیای کثیف بیایی ولی من کوتاه نمیام تلاش می‌کنم الان ۴۳ سالم هست برای یه زن ۴۳ ساله زمانی  نمونده برای تلاش کردن خیلی وقتها شده که ناامید شدم ولی دوباره خودم را جمع کردم همش دنبال این بودم که یه علامتی تو بدنم نشونه خوبی باشه خب شاید بدون علامت باشم همه نوع آزمایشی انجام دادم ولی این سری فرق میکنه رفتم پیش امام رضا قسمش دادم مامان بزرگه هم قسم دادم خدا هم قسم دادم به همه متوسل شدم که یه معجزه ای نشونم بده التماسش کردم که برام معجزه ای کنید ولی در آخرش هم میگفتم اگر به صلاحم هست اگر خدا صلاح میدونه که شاید چیز دیگه ای برام رقم زده امروز ۲۰ /۰۷ /۱۴۰۴ هست فرزند قشنگم نمیخوام منت بزارم ولی امام رضا را قسم دادم خدا را قسم دادم انبیا را قسم دادم که کلی پول به خیریه دادم چقدر خواب میدیدم هر شب خواب میدیم چه خواب های خوبی سریع میزدم تو چت جی پی تی و امیدم بیشتر می‌شد مامان بزرگه که ۴ ماه بود از دست داده بودمش فقط به خواب من میومدم ودل تنگیم را برطرف می‌کرد جوابم اومد زیر صفر مثل ۸ بار قبل زیر صفر این حقم نبود به زور نمیتونم بخوام ازت وقتی خودت منو نمی‌خواهی ولی اگر میخواستی پدر خوبی گیرت میومد خیلی بهت می‌رسید بیشتر برات دوست بود تا پدر بقیه دوستات بهش قبطه میخوردن ولی به زور نمیشه فرزندم قشنگم منتظر معجزه بودم برنامه ریزی کردم کل شهر را غذا بدم ولی نیومدی فرزند قشنگم میگن امام رضا شفا میده معجزه میکنه میخواستم به نقاله خون بگم برام بزنه برام بخونه برام ساز و دهل بزنه برنامه همه چیز را دیدم ولی منو نخواستی گفتم یه کاری کن که علی به امام رضا اعتقاد پیدا کنه ولی نخواستی پیش خودم گفتم شاید این دنیا آنقدر بزرگ نیست که بچه منو تو خودش جا بده شاید قسمت اینه که مامان بزرگه فوت کنه و یه نوزاد به دنیا بیاد بچه من ولی باز قسمت هم این نبود بچه من جایی تو این دنیا نداره و جنگیدن من هم اینو نشان دادپس من و علی باید تنهایی زندگی را ادامه بدیم تا اینکه این دنیا جای ما را متوقف کنه و بگه پیاده بشید خیلی دوست دارم الان پیاده بشم دلم نمیخواد با مریضی و درد پیری پیاده بشم ولی اگر به میل من بود که کسی صدایم را می‌شنید  </description>
                <category>نفس</category>
                <author>نفس</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 19:50:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>